رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۴۹

 

نفسم و رها کردم و از اتاق بیرون رفتم.
روی مبل نشستم و جزوه مو باز کردم.
هنوزم باورم نمیشه هفته ی دیگه قراره زایمان کنم. اونم تک و تنها… اگه مامانم زنده بود اجازه نمی‌داد من تنهایی بریم بیمارستان!
آهی کشیدم و سعی کردم یه کم درس بخونم اما از اون جایی که موقع درس خوندن هوس چایی به سرم میزد بلند شدم و همون لحظه درد وحشتناکی رو زیر دلم حس کردم.
آخی گفتم و دوباره نشستم. دستی روی شکمم گذاشتم..دردش آروم که نشد هی به مرور هی بدتر میشد طوری که دیگه نتونستم جلوی داد از سر دردم و بگیرم.
خدایا دکترم گفته بود هفته ی بعد… با این اوضاع چه طور میتونم خودم و تا بیمارستان برسونم؟
لرزون موبایلم و برداشتم و شماره ی دکترم رو گرفتم.
از شانس گندی که داشتم جواب نداد.
به سختی و با درد بلند شدم که دوباره دادم در اومد.
به هزار مکافات خودم رو به اتاق رسوندم و مانتو مو از توی کمد در آوردم.
دردم هر لحظه بیشتر می‌شد.
شالم و روی سرم انداختم و از خونه بیرون زدم.
وارد آسانسور که شدم دیگه نتونستم تحمل کنم. از درد دولا شدم و خیسی که بین پام حس کردم وحشت زده‌م کرد.

خون نبود… پس یعنی کیسه آبم پاره شده.
با این احتمال دادی از سر وحشت زدم.آسانسور توی طبقه ی سوم ایستاد و یه زن و شوهر وارد شدن.
با دیدن من زنه با نگرانی گفت
_شما حالتون خوبه؟
با درد سری به طرفین تکون دادم و گفتم
_کیسه آبم پاره شده.
محکم زد روی گونش
_وای خاک به سرم محمد یه کاری بکن!
شوهرشم دستپاچه گفت
_الان میرسونیمتون بیمارستان میتونید شماره ی شوهرتونو بدید باهاشون تماس بگیرم؟
از درد لبم و گاز گرفتم و گفتم
_کسیو ندارم. فقط منو برسونید بیمارستان!
معنادار به هم نگاه کردن اما خداروشکر سوال اضافه نپرسیدن.
با کمک دختره سوار ماشینشون شدم

بماند که علاوه بر درد چه قدر خجالت کشیدم از اینکه ماشینشون کثیف شد و چه قدر غصه خوردم که تنها باید بچم و به دنیا بیارم و حتی از خونه پول برنداشته بودم تا هزینه ی بیمارستان رو پرداخت کنم.
تا رسیدن به بیمارستان چنان دردی کشیدم که دیگه چشمام سیاهی میرفت.
کاش سر زا بمیرم مثل مامانم… ای کاش

* * * * *
بی رمق لای پلکام و باز کردم.. آخرین چیزی که به یاد می آوردم اتاق عمل بود. اینکه دکتر گفت نمی تونم بچم و طبیعی به دنیا بیارم و باید با عمل به دنیا بیاد.
دلم هری پایین ریخت و به شکمم نگاه کردم.
خبری از جنینی که نه ماه توی شکمم نگهش داشتم نبود.
سر چرخوندم. کنارم یه دختر دیگه بود انگار که اونم تازه بچش به دنیا اومده.
یه نوزاد توی بغلش شیر می‌خورد و دو تا خانوم هم کنارش بودن و مدام قربون صدقه ش می رفتن.
اشک توی چشمم جمع شد و با صدای ضعیفی گفتم
_ببخشید!
همشون به من نگاه کردن.
با هزار بار شرمندگی گفتم
_میشه پرستار و صدا بزنید؟آخه می‌خوام بچه مو ببینم!
یکی از خانوما با خوش رویی گفت
_حتما عزیزم!
از اتاق بیرون رفت که اون یکی خانومه گفت
_از وقتی آوردنت توی اتاق جز پرستار کسی بهت سر نزده. خانوادت کجان؟
اشکی از گوشه ی چشمم بیرون زد و آروم گفتم
_کسیو ندارم.
متعجب گفت
_هیچ کسو؟حداقل شوهرت…
با تذکری که دخترش بهش داد سؤالش و ادامه نداد. من هم جوابی بهش ندادم.
دلم نمی‌خواست مدام برای مردم بگم که من بی کس و کارم!
در اتاق باز شد و پرستار یه بچه رو داخل یه تخت کوچیک آورد داخل.
به من لبخند زد و گفت
_حسابی خوابیدیا مامان خانوم… دخترت کلی بهونه ی تو رو می‌گرفت! الانم منتظره تا بهش شیر بدی..
بچه رو که توی بغلم گذاشت تمام غمای عالم یادم رفت و با شوق خندیدم.

این دختر من بود… بعد از کلی سختی،درد و مشقت به دنیا اومد تا من دیگه تنها نباشم.
به دنیا اومد تا همدمم باشه.
_حالا اسمش چیه این خانوم کوچولو؟
به پرستار که این سؤال و پرسید نگاه کردم و جواب دادم
_مونس!
با محبت گفت
_شیرینی اسم شو حتما از باباش می‌گیرم.چیه فامیلشون؟
نگاهی به دخترم انداختم و گفتم
_بابا نداره.
لبش و گاز گرفت و متاسف گفت
_آخ الهی بمیرم. تو این سن بیوه شدی!
لبخند تلخی زدم. بذار فکر کنن باباش مرده. بهتر از اینه که بفهمن بابای دخترم یه نامرده که زن حامله شو ماه ها ول کرده به امان خدا.
همه با ترحم نگاه کردن. نگاهی که من ازش بیزارم!
به سختی نیم خیز شدم که پرستار تختم و یه کم بالا برد و تونستم به دخترم شیر بدم.
خیلی کوچولو بود و… بی نهایت شبیه به اهورا.
* * * *

متعجب گفتم
_یعنی چی که کل هزینه ی بیمارستان پرداخت شده؟
توی کامپیوتر جلوش نگاه کرد و گفت
_اشتباه نمی‌کنم هزینه ی بیمارستان تون پرداخت شده.
_آخه من کسیو ندارم؟ کی پرداخت کرده؟
شونه ای به علامت نمی‌دونم تکون داد و تا خواستم سوال دیگه ای بپرسم جلوی پذیرش شلوغ شد و از اونجایی که مونس توی بغلم گریه می‌کرد مجبور شدم عقب برم.
کسی از زایمان من خبر نداشت. تازه من کسیو نداشتم… حتی سحر هم رفته بود روستا پس کی…
دلم هری پایین ریخت؟ ممکن بود کار اهورا باشه؟؟

اما اون که اصلا خبر نداشت من زایمان کردم.
تازه اگه به فکرم می بود حداقل برای دیدن دخترش باید میومد.
آهی کشیدم و از بیمارستان رفتم بیرون.
هر کی بود خیلی خوب می‌دونست که یکی از النگو هامو برای چنین روزی فروختم.
از بیمارستان بیرون رفتم. مونس رو بیشتر توی بغلم فشردم.
اون قدر اذیت بودم که هر قدمم رو به سختی برمی‌داشتم.
به محض بیرون رفتن از بیمارستان ماشینی جلوی پام ترمز کرد.
با دیدن اهورا که از ماشین پیاده شد رسما نفسم گرفت.
موهاش رو تراشیده بود و عینک آفتابی روی صورتش بود.
با اخم و صورتی غیر قابل نفوذ به سمتم اومد و بدون حرف در عقب رو باز کرد.
بچه رو توی آغوشم سفت گرفتم و یک قدم عقب رفتم.
بعد از این همه مدت حق نداشت بیاد… اصلا حق نداشت.
خواست بازوم و بگیره که بازم عقب رفتم و گفتم
_از این‌جا برو!
با اینکه عینک داشت اما نگاه تند و تیزش و حس کردم.
با خشم غرید
_سوار شو!
_نمیشم… از اینجا برو و گرنه…
این بار واقعا بازوم و گرفت و هلم داد سمت ماشین. به خاطر بچه و دردی که داشتم نتونستم زیاد تقلا کنم و سوار شدم.

سوار شد و درو محکم به هم کوبید. از هر حرکتش عصبانیتش معلوم بود.
انگار مونس هم اینو حس کرد که صداش بلند شد.
با حرص استارت زد که گفتم
_وظیفه نداشتی ما رو برسونی!
از آینه نگاهم کرد و جوابم و نداد. دلم می‌خواست حالا که سوار شدم با زخم زبونام حسابی از خجالتش در بیام برای همین رو به مونس گفتم
_جانم عزیزم…شیرتو که خوردی. گریه ت واسه بی پدریته؟باور کن این طوری برات خیلی بهتره!
گردنش از حرص قرمز شد و غرید
_خفه کن اون توله سگو
ابرو بالا انداختم و گفتم
_اگه تحمل صداش و نداشتی چرا اومدی دنبالمون؟ مثل این چند ماه می رفتی پی زندگیت… مگه من مجبورت کردم مرد باشی؟
دیگه صبرش سر اومد و محکم به فرمون کوبید و عربده زد
_خفه شو… محض رضای خدا خفه شو!
از دادش مونس تکونی خورد.
با حرص گفتم
_همین جا نگه دار!
سرعتش و بیشتر کرد که داد زدم
_بی غیرت دارم بهت میگم بچه ترسید نگه دار…
این بار از نعره ای که زد سنگ کوپ کردم
_آره بی غیرتم…بی غیرت نمی‌بودم اون سامان حروم زاده دستش به تن زنم نمی‌خورد… بی غیرتم که الان تو و اون زنده این و نفس می‌کشین!باید دو تا تونو تو قبر می‌کردم.
گریه ی مونس نگرانم کرد.
رنگ بچه کلا به کبودی می‌زد. نگران گفتم
_اهورا خیلی داره گریه میکنه.
نیم نگاهی به پشت انداخت و ماشین و کنار نگه داشت

🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫25 نظرها

  1. ترانه جون با شما موافقم😉😀😁😊😂 اماکاشکی همین۳تا باشه نمیدونم چرا حسم بهم میگه این اهورای عوضی صدتا دیگه هم زن و نامزد و د•و•س•ت•د•خ•ت•ر ▪ م•ع•ش•و•ق•ع•ه داره از این بگذریم یه حس دیگه هم دارم که اهورا بایه نقشه ناجور برگشته اومده که آیلیین دوباره آزار بده بره• شاید بخوادیجوری از سامان و آیلین انتقام بگیره•••• درهرحال ازش بدم میاد• بره پی کارش😡😠

    1. عزیزدلم واقعا همینطوره از این بیشور همه چی بر میاد
      مگه اوایل رمان نبود هیچ شناختی از ایلین نداشت ولی باهاش همخواب شد
      منم حسم حسه تورو میگه اهورا برگشته که انتقام بگیره یاااینکه سامان همه واقعیتارو به اهورا گفته
      یااینکه اهورا میخواد بچه اشو بگیره

  2. خاک توسرت نوسنده که الکی الکی می خوادهمه چیو بهم ربط بده
    هه اونوقت هرسری که خانم زرت وزورت خون ریزی میکنه چه جوری بچه سالمه ؟یا مثلا خانواده ای که اوردنش بیمارستان نمی تونستن پولش رو حساب کنن حتما فکر اهورا باید به لرزه بندازتش همه ش یه مشت چرت و پرته به خدا

    1. دقیقن/ تو یه رمان/ بچه۸•۹ماهه نزدیک به دنیا اومدن باید همینطوری بمیره طی یه حادثه کتک کاری و شکنجه •••• تو چندتا رمان دیگه اگه انواع بلاها سره دختره بیاد/حتی تریلی هم به مادره بزنه/ بچش صحیح و سالم به دنیا میاد•

  3. الهی اهورا گور به گور بری ببینین اگه آخر رمان ندیدی اهورا ی سری دلیل مسخره آورد من مجبور کردن من ال کردن من بل عوضی

  4. وااای 😉😀😁😃😄😅😆😘😍😎😋😊😙😚☺🙂🤗😇💋💘❤💙💗💖💕💔💓💝💞💟❣ {یکی ازدختر عمه های پسرخالم اسمش مونس همسن داداشم ) همه چیز خوب شده بودااا○ فقط یکدفعه اون اهورای دیونه گور به گور شده دوباره از کجا پیداش شود اومد🤔😐😑😶😥😮🤐😫😓😒🙁😝😜😛😕😔🤒🤕😯😲😞😟😤😦😧😩😬😰😳😵😨😖😢😡😠 واااای یکی نیس این دختره آیلیین از دست اون دیوووونه نجات بده○

  5. پوووووف واقعا این چهار تا خط ارزش گذاشتن داره؟؟ خب نویسنده عزیزم ی تکونی به خودت بده خسته شدیم 😓😓

    1. من بیشتر دوست عزیز○ دلم میخواد بره پی کارش دیگه کلن دست از سره این دختره بدبخت برداره😳😵 بدتر ازهمه ماشاالله ترش نکنه یه وقت آیلین کم بود یه زن و بچه دیگه تو روستا راه انداخت(مهتاب) اینجا هم یه زن دیگه(هلیا) • بعدهنوز چشاش سیرمونی نداره•••• هی آیلین بدبخت اذیت میکنه•

      1. باورکن گلم اگه اهورا یه شخصیت واقعی بود باهمین دستام خفه اش میکردم بدون اینکه به عواقب کارم فکر کنم یا میکشمش یا کشته میشم فقط دیگه دست از این دختر برداره هم خدا رو میخواد هم حلوا
        هم پول و ثروت هلیا هم جسم و روح ایلین
        مهتاب هم تو نیمکت ذخیره ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن