codebazan

رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۸

 

لای پلکام و به سختی باز کردم و خودم و توی ماشین دیدم.
با کرختی سر چرخوندم و با دیدن قیافه ی درهم رفته ی اهورا که پشت فرمون نشسته بود محو صورتش شدم.
من توی ماشینش چیکار میکردم؟طول کشید تا کم کم یادم اومد،عروسی و، خان زاده،نوه ی ارباب، اتاق حجله! دستمال خونی…
صدای ناله م که بلند شد سرش به سمتم چرخید و با دیدن چشمای بازم ماشین و کنار زد و به سمتم برگشت. خشک و جدی پرسید
_خوبی؟
صاف نشستم و گفتم
_ اینجا چی کار می‌کنیم؟
_دارم میبرمت تهران.
دلخور گفتم
_من نمیخواستم باهاتون بیام.
نفسش و فوت کرد و گفت
_زبونت و از کار بنداز آیلین دو شبه نخوابیدم.
به چشمای قرمزش نگاه کردم و گفتم
_لابد دیشب تا صبح با تازه عروستون بیدار بودید، خوب این وسط من خفه خون بگیرم؟
با سرزنش نگاهم کرد و گفت
_با غش کردن جنابعالی؟
_من مگه کی بودم؟یه دختر اجاق کور.
با خشم گفت
_هر چی بودی زنم بودی دیگه مگه نه؟
سکوت کردم.
نگاهی به اطراف انداخت و گفت
_چادر آوردم، پیاده شو امشبه رو همین جا چادر بزنیم توان رانندگی ندارم دیگه

پشت بند حرفش خودش پیاده شد و در صندوق عقب رو زد و از توش چادر و دو تا بالش و پتو رو باهم بغل زد.
پیاده شدم و نگاهی به اطراف انداختم،یه استراحتگاه بین راهی بود.
دنبال اهورا رفتم،توی یه قسمت دنج چادر و برپا کرد و بالش و پتو ها رو انداخت توش و گفت
_برو تا من برم یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم.
سری تکون دادم و وارد چادر شدم. شالم و از سرم کشیدم و دستی لابه لای موهام فرو کردم و روی بالش دراز کشیدم…
هیچ وقت فکرشم نمیکردم زندگیم این طوری باشه..
انقدر سیاه و شوم…
نیم ساعت بعد سر و کله ی اهورا با دو تا ساندویچ پیدا شد. اومد تو و زیپ چادر و بست و گفت
_مجبوریم امشب و با همین ساندویچای غیر بهداشتی سر کنیم.
بی حوصله گفتم
_میل ندارم.
نگاهی به قیافم کرد، کلافه ساندویچا رو اون ور انداخت و گفت
_خوشم نمیاد قیافه بگیری واسم. مگه با اجبار زن من نشدی؟ پس بفهم هیچی به خواست من نبود.
نگاهش کردم و گفتم
_از من خوشگلتره مگه نه؟مادرتون گفت.
نفسش و فوت کرد و گفت
_آیلین کلافم نکن.
نیم خیز شدم و گفتم
_شما نمیدونید من چی کشیدم وقتی شوهرم و تو لباس دومادی با یه زن دیگه دیدم… وقتی واسشون اتاق حجله درست کردم. نمیفهمید من مردم و زنده شدم وقتی شما با اون توی اتاق بودید. از تصور اینکه شما…
وسط حرفم پرید و گفت
_من حتی تو روشم نگاه نکردم مثل یه دستگاه جوجه ساز کارم و کردم تا فقط بتونم ارثم و از ارباب بگیرم و اون وقت به گور بابام بخندم من پام و سمت اون روستا بذارم.
عصبی دراز کشید و گفت
_شامم نخواستیم.
پشیمون از حرفم نگاهش کردم. اخماش بدجوری در هم بود.
به سمتش خزیدم و دستم و روی صورتش گذاشتم و گفتم
_معذرت میخوام.
به جای جواب دادن و باز کردن چشماش آغوشش و برام باز کرد و گفت
_اون شبی که تو بغلم خوابیدی و موهات رو صورتم پخش شد آروم شدم،امشبم آرومم کن آیلین

با وجود تمام دلخوریا توی آغوشش خزیدم. به پهلو شد و سرش و توی گردنم فرو برد و سیل موهام روی صورتش ریخت.
لبخند محوی بهش زدم! مخصوصا اینکه پنج دقیقه نشد نفساش آروم شد و به خواب رفت.

* * * * *
کش و قوسی به بدنش داد و چشم باز کرد و غرق خواب نگاهم کرد و لبخند محوی زد و گفت
_چه قدره خوابیدم؟
تک خنده ای کردم و گفتم
_صبح شده.
چشماش گرد شد و گفت
_راست میگی؟
اشاره ای به هوا کردم که متعجب گفت
_چه طوری تونستم این همه بخوابم؟
_خسته بودی.
خیره نگاهم کرد و نگاهش سر خورد پایین. به خودم نگاه کردم و با دیدن سر و وضعم مثل لبو قرمز شدم.
لعنتی دیشب انقدر این مانتو ضخیم بود که نتونستم باهاش بخوابم.
سریع دنبال شالم گشتم و خواستم بندازم روی شونه هام که اجازه نداد.
با شیطنت گفت
_تمام شب اینجوری تو بغلم خواب بودی؟
خجالت زده از لحن معنادارش گفتم
_گرم بود
ابرو بالا انداخت. دکمه ب پیراهنش و باز کرد و گفت
_حالا که فکر میکنم منم گرممه.
چشمام گرد شد. پیرهنش و از تنش در آورد.
خودش و به سمتم کشید که گفتم
_می‌خواین چی کار کنین؟
دستش و روی پهلوم گذاشت و گفت
_می‌خوام کاری کنم عرقت در بیاد.

حیرت زده گفتم
_اینجا؟یکی میاد.
سرش و توی گردنم فرو برد و گفت
_جیغ نزنی کسی نمیفهمه داریم شیطونی میکنیم

کلید انداخت و منتظر موند تا من اول برم.
رفتم تو و نگاهی به سر تا سر خونم انداختم،چه دردناک که با وجود شوهر اینجا فقط خونه ی من بود نه خونه ی ما.
اومد تو و در و بست.
نگاهش کردم و مغموم گفتم
_می‌خوای بری؟
خسته به سمت حموم رفت و گفت
_یه دوش بگیرم آره،دوستام منتظرمن..
نمیدونم چی شد که پرسیدم
_اون دختره هم هست؟
بی حوصله جواب داد
_سیم جیم نکن آیلین هر کی هست یا نیست به تو ربطی نداره. لباس آماده کن واسم میخوام برم.
در حمومو محکم بست.
به سمت اتاقش رفتم و دل گرفته در کمدش و باز کردم،چشمم به مانتوهای شیک و به روزی که با سحر خریده بودیم افتاد…نمیتونستم کل شبو با فکر اینکه توی بغل بقیه ست سر کنم.
یکی از مانتو ها رو بیرون کشیدم و تا بیرون اومدن اهورا حاضر شدم، آرایش مفصلی کردم که حسابی چهره م رو تغییر داد.
داشتم به ناخنام لاک میزدم که از حموم بیرون اومد.
وارد اتاق شد و بدون نگاه کردن بهم گفت
_لباس آماده کردی واسم؟
برگشت و با دیدنم چند لحظه ای مات برده نگاهم کرد و بعد گفت
_کجا به سلامتی؟
بلند شدم و گفتم
_می‌خوام منم بیام.
خندید و گفت
_با اجازه ی کی؟
بلند شدم و گفتم
_نیازی به اجازه ندارم.جای زن پیش شوهرشه نه تک و تنها توی این خونه. منم میام.

یه دست لباس از کمد بیرون کشید و مطمئن گفت
_شما میمونی تو خونه.
از لحن محکمش جا خوردم اما خودم و نباختم، بلند شدم و گفتم
_اگه منو نبری خودم میام.
خشن به سمتم برگشت و گفت
_افسار پاره کردی چهار خط خندیدم بهت؟توی اون روستا یادت دادن این سلیطه بازیا رو؟یا اون رفیقت پرت کرده؟
با مکث گفتم
_منم میخوام بیام! با میل خودم،میخوام بیام ببینم اون دخترا چیکار میکنن که اونا رو به زنتون ترجیح میدین؟
بی پروا گفت
_جندگی.
مثل خودش جواب دادم
_پس منم…
نگاه تندی بهم انداخت و وسط حرفم پرید
_حواست به حرف زدنت باشه آیلین.
با حرص روی صندلی نشستم. حاضر شد و جلوی چشمم تیپ زد و با پوزخند به سر و وضغم گفت
_بشین تو خونه آشپزی تو بکن بابا.
و سوت زنون از خونه بیرون رفت.
خون خونم و می‌خورد.میدونستم اگه دنبالش برم عواقب خوبی برام نداره اما توی خونه هم دووم نمی‌آورم برای همین یک ربع بعد از رفتنش تاکسی گرفتم و از خونه بیرون زدم.
* * *

جلوی در آسانسور خونه ی اهورا ایستادم، حتی نمیتونستم با آسانسور برم بالا اون وقت میخواستم خودم و تغییر بدم؟
دکمه ی آسانسور و زدم و با دلهره منتظر موندم.
در آسانسور که باز ‌شد وحشت زده به اون اتاقک فلزی نگاه کردم و پشیمون خواستم برگردم که سینه به سینه ی یه پسر شدم.
کنجکاو توی صورتم نگاه کرد و گفت
_من تو رو قبلا جایی ندیدم؟
از اونجایی که حافظه ی خوبی داشتم گفتم
_چند هفته پیش توی مهمونی درو باز کردید برام.
چشماش برق زد و گفت
_یسسس داری میری خونه ی اهورا؟
سری تکون دادم… وارد آسانسور شد و گفت
_بیا پس.
ناچارا سر تکون دادم و وارد آسانسور شدم در که بسته شد تکون خفیفی خوردم و اون پرسید
_دوست دختر اهورا بودی؟آخه اون شب با اون می پریدی.
در حالی که رنگم پریده بود گفتم
_نه من دوست دختر کسی نیستم.
چشماش باز برق زد و گفت
_جدی؟ پس باید دیدار دوبار مون و به فال نیک بگیرم.

لبخند بی معنی به روش زدم. بالاخره این آسانسور لعنتی ایستاد.
سریع تر پیاده شدم، پشت سرم اومد و زنگ واحد اهورا رو زد. دست و پام می لرزید نمیدونستم واکنش اهورا چیه.
پسره گفت
_راستی اسمتو نپرسیدم
آروم جواب داد
_آیلین.
دستش و به سمتم دراز کرد و گفت
_خوشبختم منم آرشامم.
هاج و واج به دستش نگاه میکردم که در و یه دختر باز کرد و گفت
_اووو و آرشامم اومد.
نگاهی به من انداخت و هیجان زده گفت
_دوست دخترته؟
اینو که گفت چند تا دختر سرک کشیدن به بیرون و با دیدن ما هر کی یه چی می گفت به طوری که نه آرشام نه من نتونستیم حرفی بزنیم.
دستش و پشتم گذاشت و گفت
_برو تو به اینا باشه میخوان تا صبح جلوی در نگهمون دارن به سیم جیم.
با لبخند مصنوعی وارد شدم
از داخل صدای خنده و سر و صدا میومد. همون دختره که درو باز کرد با صدای بلند گفت
_بچه ها ببینید آرشام با دوست دخترش اومده.
همه ساکت شدن و به سمت ما برگشتن.
اهورا هم در حالی که داشت می خندید روش و برگردوند و با دیدن ما خشکش زد.
آرشام با خنده گفت
_شرمندم میکنید از جاتون بلند نشید.
توی جمعی که هیچ کدومشون و نمی‌شناختم و همشون داشتن آنالیزم میکردن معذب بودم.
یکی از پسرا گفت
_مبارکه رفیق شیرینیش و کی بخوریم؟
آرشام نشست و با شوخ طبعی گفت
_هنوز به اون مرحله نرسیده رفیق ایشالا عروس خانوم بله رو دادن شام و شیرینی عروسی و با هم بخورین.
اهورا چنان داشت نگاهم میکرد که گفتم قبرم و توی ذهنش کنده.
من چه میدونستم این طوری میشه خوب؟
🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫14 نظرها

  1. سلام ..رمان سکانس عاشقانه ورمان دلبر استاد راچندروزه نگذاشتین لطفا سعی کنید حداقل پنج روزیه بار مثل بقیه ی رمانها بزارید چندوقته چک میکنم سایتو ولی … ممنون میشم این مشکلو حل کنید

  2. من تا زمانی که میره پارتی خونه اهورا و بعد وارد اتاقی میشه که اولین بار باهم بودن و اهورا اونو خواهرش معرفی میکنه خوندم میشه بگید بعدش چی میشه یا اصل رمان در چه سایتی منتشر مبشه

  3. سلام ادمین عزیز میشه پارت گزاری ها زودتر انجام بشه یا حداقل فاصلشون کمتر بشه مرسیییییییییییی

      1. یعنی کوتاه تر از این هم میشه من چهار تا رمان رو دارم از این سایت دنبال میکنم واقعا اعصابم داره خورد میشه پارت هاتون کوتاه و زمان پارت گزاری طولانی لطفا کمی هم به ما فکر کنید

  4. واقعا نمیدونم پارت رو دستتونه و نمیزارید یا اون نویسنده بازیش گرفته ک اول هی فرت فرت پارت میده اما یه هو پنج روز یه بار میکنه اخه لنتی ۵روز یه بار!!!!؟؟؟؟ینی واقعا نمیدونم چجوری تاسف بخورم براتون…کشوری ک ادماش این باشن تو کارهای کوچیک اینجوری باشن انتظارپیشرفتش باید صفرمطلق بمونه هه

  5. واااااااقعاااااااااا خجالت نمیکشید پارت هاتون انقدررررر کوتاهه؟؟؟؟؟؟
    واقعا احترام به شعور مخاطب براتون مهم نیست؟؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن