codebazan

رمان در میان آتش و خون

رمان در میان آتش و خون پارت ۶

#ایری

از چیزی که فکرش را می کردم بدتر شد. بعد از آن شبی که پسر مرموز را دیدم سربازان مرا پیدا کردند ، پدرم دستور داد تا صبح عروسی، از اتاقم بیرون نیایم. کاش تا پایان عروسی بود. در این قصر حوصله م سر رفته بود، کاش ریا اینجا بود تا با هم تمرین شمشیر زنی می کردیم. او همیشه از من بهتر بود تنها چیزی که در آن از من بهتر نبود، بانو بودن بود. نورا از ریا بدش می آمد می گفت با شمشیر بازی آبروی هر چه بانو را برده است، اما ریا برای من الگو بود. پدر ریا، لرد “لاواد” مشاور پدرم بود؛ حال که خانواده ما در کودا بود لرد لاواد در وراندی مشغول حسابرسی و حمکرانی بود و مطمئنا ریا نیز باید در جایی که خانواده اش بودند، می بود.

روی تختم دراز کشیدم، فردا عروسی بود، خواهرانم عصر از راه می رسیدند؛ باید چه کار می کردم تا عروسی به کامشان زهر شود؟ لبخندی ناشی از شیطنت بر لبانم نشست. خوب می دانستم باید چه کار کنم.

صدای در مرا از رویا های شیطانیم به دنیای واقعی کشاند.

– میرا تویی؟ مگه نگفتم نمی خوام کسی بیاد تو؟

در باز شد، اما میرا نبود. با تعجب به”نورا” که در مقابلم ایستاده بود خیره شدم.
– باید یکم به این ندیمه ت ادب یاد بدی؛ فرق یه بانو با یه ندیمه ساده رو نمی دونه. هر چی بهش گفتم می خوام برم تو نذاشت.

با عصبانیت به خواهرم نگاه کردم.
– میرا فقط به وظیفه ش عمل کرد؛ من بهش گفتم هیچکی نیاد تو. هیچکی یعنی هیچکی. حالا هم از اتاق من برو بیرون.
– اینطوری از خواهرت پذیرایی می کنی؟ من اومدم باهات حرف بزنم خواهر عزیزم.

چشمانم را در حدقه چرخاندم:
– خب سریع بگو برو.

نورا جلوتر آمد و روی تختم نشست. مو های طلایی اش مانند همیشه براق بودند، چشمانش به رنگ دریا بودند؛ تنها چیزی که کمی چهره اش را نامیزان می کرد بینی نسبتا بزرگش بود؛ با این حال قیافه اش بد نبود. هر سه خواهرم چهره های تقریبا یکسانی داشتند و شبیه هم بودند؛ اما من متفاوت بودم، از نظر مادرم زیبا تر. موهایم مشکی مشکی بود و چشمانم نیز قهوه ای بود، هیچ شباهتی به خواهر هایم نداشتم اما چهره ام شبیه مادرم بود، فقط به جای طلایی موهایم مشکی بودند. مانند خاندان پدرم.

– ببین ایری. ما خواهریم الانم فقط منو تو موندیم؛ البته منم دارم میرم ولی بیا جنگ و دعوا رو کنار بذاریم.

داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. واقعا این نورا بود؟ کسی که عادت داشت از صبح تا شب به جانم غر بزند و ایراد بگیرد. بیشتر از مادرم نورا به رفتارم حساس بود. ما همیشه با هم دعوا می کردیم، آخرش هم به کتک کاری می کشید. همیشه هم تقصیر او بود او حتی به نحوه دستشویی رفتن من، ایراد می گرفت. اما من هم تلافی همه اذیت هایش را در می آوردم؛ آدمی نبود که بخواهم حرف زور بشنوم. اما حال واقع این نورا بود که همچین حرفی می زد، کسی که مرا بدشگون می دانست؟

– بانو بودن کار سختی نیست. فقط کافی از من یاد بگیری و کار هایی که من انجام می دم رو تکرار کنی.

همین مانده بود که مانند نورا تبدیل به عروسک کوکی شوم.

– منظورت اینکه با عروسکام بازی کنم؛ عین تو؟

نورا در حالی که گیج شده بود پرسید:
– منظورت چیه؟
– اگه من جای تو بودم چفت در اتاقم رو محکم تر می بستم؛ اونجوری دیگه هر کسی وارد اتاقم نمی شد، تا راز های پنهانم رو ببینه.

قیافه مظلوم و محجوب نورا تغییر کرد و به نورا ی همیشگی تبدیل شد، این نورا بهتر بود.
– تو چی کار کردی؟ بی اجازه وارد اتاق من شدی؟ به چه حقی این کارو کردی؟

نچ نچی کردم و سرم را به نشانه تاسف تکان دادم.
– نه اشتباهه نورا. یه بانو نباید فریاد بزنه. راستی یادم رفت بپرسم؛ بانو هایی که نزدیک ازدواجشونه عروسک بازی هم می کنن؟

چشمان نورا پر از اشک شد و هق هق کنان، جیغ کشید.
– تو یه هیولایی، مادر بهم گفت منو تو خواهریم و باید اختلافمون رو با هم حل کنیم. اون گفت بیام باهات حرف بزنم، تا شاید سر عقل بیای ولی تو عمرا تبدیل به یه بانو بشی.

سپس با سرعت تمام اتاق مرا ترک کرد. او هنوز یک دختر بچه کوچک بود اما داشت ازدواج می کرد. من از نظر عقلی از او بزرگ تر بودم. واقعا قانون مسخره ای بود که در شرق دختر های چهارده ساله ای که هنوز با عروسکشان بازی می کنند، باید ازدواج کنند.

باید می دانستم کل این کار ها زیر سر مادر است. او همیشه سعی داشت من و خواهرانم را بهم پیوند دهد اما نمی شد. من با آن ها متفاوت بودم، کارهایی که آنها می کردند را دوست نداشتم. من عاشق شمشیر بازی و خاک بازی بودم. از کودکی به جای اینکه با عروسک ها بازی کنم در باغچه قصر با خاک بازی می کردم. من نباید یک بانو می شدم، اما مجبور بودم.

دوباره در به صدا در آمد.

– این دفعه کسی حق نداره وارد شه. من زندانیم اینجا یعنی نباید ملاقات کننده داشته باشم.

این بار به جای نورا چهر مادرم را در مقابلم دیدم.
– اومدم باهم حرف بزنیم.
– فرستاده تون حسابی باهام گپ زد، فکر کنم واسه امروز کافی باشه.

مادرم چینی به پیشانی اش داد.
– چی به نورا گفتی که اشکش رو درآوردی؟
– هیچی، حقایق زندگیش رو.

مادر روی صندلی رو به رو نشست، بر خلاف همیشه که مهربان بود، اینبار جدی به نظر می رسید.
– ببین ایری، اینبار جدیم، اینبار با همیشه فرق می کنه. شرایط تغییر کرده و تو هم بزررگتر و عاقل تر شدی. چند ماه دیگه دوازده سالت می شه؛ این در شرق به معنای بلوغه. تو هم باید تغییر کنی، دیگه بچه نیستی و متوجه یک سری چیز ها می شی.

نفس عمیقی کشیدم. از نصیحت متنفر بود م و مادرم باز داشت همین کار را انجام می داد.

– فکر نکن با این کارا من دست می کشم. اتفاقا مصمم تر می شم. باید بدونی زندگی اشرافی شوخی بردار نیست.

دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم.
– جوری حرف می زنین انگار انتخاب خودم بوده.
– انتخاب خودت نبوده ولی می تونی تغییرش بدی جوری که خودت می خوای؛ این انتخاب بین بد و خوب، بین سرکشی عاقل بودن.
– ولی شما که گفتین من از همه خاص تر و عاقل ترم.
– آره گفتم، تو خاص هستی ولی عاقل نه. حداقل الان نه. اگه عاقل بودی انقدر با خواهرات بد نمی شدی. در زندگی اشرافی خانواده از مهم ترین ارکانه، تو داری از این رکن دور می شی.

چشمانم را بستم. انگشتانم را به هم پیچیدم.
– خانواده ای که منو آدم حساب نمی کنن.

چشمان مادرم مهربان تر شد و مرا در آغوش گرفت.
– کی گفته خانواده ت تو رو آدم حساب نمی کنن؟
– همه، همه می گن من شومم.
– هر کی بگه دختر قشنگ من شومه، با من طرفه.
– وقت شوخی نیست مادر؛ حتی خواهرهام هم فکر می کنن شومم، حتی پدرم.

مادر اخم کرد.
– پدرت فکر نمی کنه تو شومی، اون فقط نگرانه. نگرانه کهبقیه لرد ها اذیتش کنن. اینکه لرد مقتدری نباشه. ولی فکر نمی کنه تو شومی، اون دوستت داره.

حس کردم مادرم موقع گفتن این حرف کمی رویش را برگرداند. فکر کنم هر دوی ما می دانستیم این دروغی بیش نیست. پدرم از من متنفر بود ولی مادرم سعی داشت این حقیقت را پنهان کند، اما حقیقت پنهان شدنی نبود، تلخ بود و زخم می زد، زخمش کاری تر از زخم شمشیر بود.

– به نظرت چرا پدرت دو خواهرت رو به جاهای دور تری فرستاد.
– نمی دونم.
– این یک جور سیاسته. پدرت اون رو با پسر های خاندان های مختلفی به ازدواج دراورد، تا یه جور پیوند، درست کنه. اون می تونست اونا رو به ازدواج یه پسر شرقی دربیاره ولی این کار رو نکرد، همه خاندان ها در شرق پرجمدار پدرتن اونا بهش وفا دارن، ولی پدرت به وفا داری افراد دیگه نیاز داره. اینه خانواده، خاندان های ” بیانگا” و ” ادییان” هرگز نمی تونن با ما دشمن بشن چون حالا خانواده ما محسوب می شن.
– ولی الان که جنگی در کار نیست.
– فعلا نیست ولی وضع همینجوری نمی مونه. دشمن های ما در پوستین دوست فرو رفتن، اما برای همیشه دشمن ما باقی می مونن.

در حالی که گیج شده بودم پرسیدم:
– اما مادر! چرا نورا داره با یه پسری از شرق ازدواج می کنه.

مادرم آشکارا لبخند زد و با دستش سرم را نوازش کرد.
– خرگوش باهوش من! منتظر همین سوال بودم. یکم فکر کن، جوابش رو پیدا می کنی.

کمی فکر کردم. لرد مالیز همیشه به ترسو بودن و محافظ کار بودن مشهور بود. تمامی شرق به پدرم وفا دار بودند و او را یک شاه مقتدر می پنداشتند. اما لرد مالیز از پدرم می ترسید و شایعه بود، که او می خواهد جای پدرم را بگیرد.
– فهمیدم، وفاداری لرد مالیز کمی می لنگه، اون هیچ وقت وفاداری تمام و کمالی از خودش بروز نداده.

اینبار مادرم داشت می خندید.
– آفرین عزیزم. درست گفتی، نورا با پسر لرد مالیز به همین خاطر ازدواج می کنه. تو هوش و سیاست یه حکمران رو داری عزیزم، حکمران خوبی می شی.

چهره غمگینی به خود گرفتم. حکمرانی زن ها در شرق ممنوع بود. در شرق ارزش های زن پایین بود، زن فقط ابزار دست مرد محسوب می شد. کسی که عقل کاملی نداشت و نمی توانست به درستی تصمیم بگیرد و حتما باید ازداواج می کرد تا زیر سایه شوهرش در امنیت باشد. در این خاک حکمرانی من امکان پذیر نبود.

– ولی مادر. این ممکن نیست. در شرق هیچ حکمران زنی وجود نداره، این غیر قانونیه. قانون ها قابل تغییر هستند.

با تعجب پرسیدم:
– یعنی می گی ممکنه من یه روزی حکمران شرق بشم؟
– بله هر چیزی امکان داره. من همه اینها رو بهت گفتم تایه چیز رو متوجه شی، اهمیت خانواده رو، تو باید با خواهرات خوب باشی چون در جنگ و بلا های دیگه فقط اونا رو خواهی داشت.
مادرم را در آغوش گرفتم و گفتم:
– من فعلا شما رو دارم. هیچ کس دیگه رو نمی خوام.
– آره عزیزم ولی فعلا فقط منو داره، اما اگه من نباشم چی؟ باید با خواهرات خوب باشی.

با حواس پرتی گفتم:
– واسه این کار وقت زیاد هست.

مادرم خندید:
– تو هنوزم هم همون ایری کوچولو لجباز منی که، با لالایی شب بخواب می رفت. هنوزم کوچولو لجبازی.

پاهایم را بر زمین کوبیدم.
– نخیرم بزرگم.

مادرمحکم در آغوشم گرفت، پیشانیم را بوسید و سرم را رو پاهایش قرار داد؛ درست مانند کودکی ام.
– ببین هنوزم کوچولویی و لجبازی می کنی. فکر کنم حالا وقت لالاییه.

با اینکه برای لالایی سنم زیاد بود، اما دلم برای لالایی های هر شب تنگ شده بود، دوست داشتم مادرم لالایی را برایم بخواند. چیزی نگذشت چشمانم با صدای رسایش، گرم شد:

– کن مرا گوش ای عزیز
این مسیری پر از خاطره ست
بربند چشمت تا گویم
رازی پر است و پنهان
پشت این راز دریاییست
پر تلاطم از پاسخ تو
کن بالت بر آسمان
اما مشو همرنگ آن
آری این است
پاداش نیوشان
خفته در آنجا
دویی بی کران
اما بیمت مباد از آن
غصه نخور کودک من
رو دررو شو با ترس و غم
رودر رو با رود کهن
بی ترس و غم
بی پیش و چم
کن مرا گوش ای عزیز
این مسیری پر از خاطره ست
راهی شو تو تا خانه
پیدا شود آنچه پنهان است

این آخرین چیزی بود که شنیدم، چون خیلی زود به خواب عمیقی فرو رفتم.

#بئا

باغ سپید؛ وقتی کودک بود این نام همیشه مرا به وجد می آورد. آن روز ها تازه جنگ تمام شده بود و پادشاه جدید به تخت نشسته بود لرد “آلبر آریین”. خانواده کوچک ما به جمع مردم خوشحال رفته بود تا به تخت نشستن پادشاه جدید را با تمام مردم پایتخت جشن بگیرد. مردم از جنگ خسته شده بودند، سرباز به خانه بازگشته بودند اما فقط عده کمی از آنها سالم بودند. جنگ ویران کننده بود که بیست سال طول کشیده بود در آن زمان دختر کوچک چهار ساله ای بودم ؛ تنها دختر یک خانواده پنج نفره. تمام آرزویم دیدن باغ سپید بود. حال در آنجا زندگی می کردم. “آناور” پایتخت بود، شهری که رنج های بسیاری کشید تا به این نقطه از پیشرفت برسد. بعد از جنگ آن شهر ساکت که به جز ویرانه هایی چیزی از آن باقی نمانده بود، به شهر شلوغ و پر تکاپو تبدیل شده بود.

هر روز از میدان ماهی فروش ها بگیر تا میدا برده فروش ها پر از تکاپو و زندگی بود. اما همین شهر شهر درد و رنج هم بود. درد و رنج برده هایی که از سرزمین خودشان به اینجا اورده می شدند، تا به خدمت اشراف زادگان درآورده شوند؛ بسیاری از آنها در سرزمین خودشان اشراف زاده بودند. آناور همیشه پر از مهاجر بود مهاجران نگون بختی که خیال می کردند، زندگی شان در پایتخت بهتر می شود، اما اشتباه می کردند؛ حتی در باغ سپید که جایگاه پادشاه و ملکه بود، مشکلاتی وجود داشت.

– بئا! بسه هر چی انجیر و شلیل چیدی؛ بانو می خوان حمام کنن.

“گلرا” بود. ندیمه دیگر بانو “نلی” از خاندان فاراده. بیش از هشتاد سال بود که خاندان آریین با خاندان فاراده دشمن بودند، اما بالاخره دو خاندان تصمیم گرفته بودند که خصومت ها را کنار گذاشته و با هم کنار بیایند. به همین دلیل حال بانو نلی در باغ سپید قرار داشت او نامزد شاهزاده “ایان” پسر دوم پادشاه بود؛ که به هیچ وجه از اتفاقی که افتاده بود خشنود نبود.
همه در قصر می دانستند که شاهزاده ایان چقدر خوشگذران و عیاش است، او هر روزش را به خوردن آبجو های مختلف، شراب عسلی در حالی که چند زن و دختر کنارش را گرفته بودند، می گذرانید؛ همه این موضوع را می دانستند به جز بانو نلی که تازه به باغ سپید آمده بود. طولی نمی کشید که او هم متوجه این موضوع می شد.

– باشه دارم میام گلرا.
– سریع می دونی اگه یکم، فقط یکم دیر کنی کل روز رو غر می زنه و به کاممون تلخ می کنه.

می دانستم. برخلاف صورت زیبا و فرشته مانندی که داشت. روح بی رحم و قسی و القلبی در آن بدن زیبا و شاداب نگه می داشت. در نگاه ملکه و اشراف فرشته ای بی مانند بود، فقط ملازمان می دانستند چه روح شیطانی در وجودش زندگی می کرد. “سونا” پیر ترین ملازم قصر که در آشپزخانه کار می کرد، بیشترین زخم را از او خورده بود. بانو نلی هر روز به آشپزخانه می آمد و اصرار داشت کسی در غذایش میگو شور ریخته که، او به آن حساسیت دارد. همیشه سونا را مسئول این کار می دانست. حتی یکبار پیرزن بی نوا را کتک زد. همه ملازمان قصر از او متنفر بودند.
سریع پا تند کردم و به اتق بانو نلی رفتم. گلرا و “یولدا” تشت مخصوص را از آب گرم پر می کردند.

– پس مادر فولاد زره کجاست؟ مگه نمی خواست حمام کنه؟
– رفت از حیاط یکم بابونه بچینه. مثل اینکه قراره عصر با شاهزاده برن قدم بزنن.
– هر کی ندونه فکر می کنه دختر خدمتکاره، انقد که از قدم زدن با شاهزاده ذوق می کنه.

گلرا آهی کشید و گفت:
– شاهزاده خیلی خوشتیپه کی که نخواد با اون قدم بزنه.

من و یولدا نگاهی به گلرا که در عالمی دیگر سیر می کرد انداختیم. واضح بود که او نیز مانند تعدادی دیگر از ملازمان عاشق سینه چاک شاهزاده است.

– من که به هیچ وجه دوست ندارم حتی باهاش هم کلام شم. اون یه عیاش دختر بازه.
گلرا لبش را گاز گزفت و به در اشاره کرد.

– کی عیاش و دختر بازه؟ شماها دوباره خاله زنک بازی رو شروع کردین؟ اگه می خواین واسه همیشه ندیمه من بمونین، باید دست از حرف های خاله زنک تون بکشین.

من و یولدا تازه متوجه بانو نلی شدیم. دختری شانزده ساله با پوستی بسیار سپید، چشمانی آبی و موهای قهوه ای بسیار روشن. مانند همیشه گوشواره ای از عاج فیل به گوش هایش داشت، سگک کمربندش هم از همان جنس بود و رویش نقش فیلی حک شده بود. نشان خانوادگی فاراده ها. لباسی به رنگ سبز پسته ای بر تن داشت که پوستش را سپید تر نشان می داد. دسته گل رزی که در دست داشت، نشان از این بود که گل بابنه ای نیافته است.

هر سه تعظیم کردیم و من گفتم:
– بانوی من! شما نمی دونید که بابونه ها در کدوم قسمت قصر قرار دارند، باید به من می گفتین…

حرفم راقطع کرد. با اینکه در خانواده ای اشرافی بزرگ شده بود اما این را نمی دانست نباید حرف کسی را قطع کند؛ هنوز دختر بچه ای بیش نبود.
– آره، اونوقت اینم می شد مثل ماجرای میوه ها که دو ساعت طول کشید که بیاریشون. حالا که اصلا میلی بهشون ندارم.
به یولدا اشاره ای کرد.
– بریزشون دور.
– ولی بانوی من حیفه نباید…
– رو حرف من حرف می زنی؟

یولدا تعظیمی کرد و سبد میوه را با خودش برد. در واقع آن را به اتاق مخصوص خودمان می برد تا باهم آن را بخوریم و به این دختر بچه لجوج نا شکر بخندیم.
نگاهم را از یودا گرفتم و مشغول پر کردن تشت شدم.
بانو نلی غنچه کوچک رزی را در کنار گوشش قرار داد، چرخی زد.
– خوشگل شدم؟

گلرا با لبخندی مصنوعی جواب داد:
– مثل همیشه بانوی من.

بانو نلی عصبانی شد . صورت سپیدش به سرخی آلو جنگلی که روی میز قرار داشت، شد. گل های رز را روی زمین پرت کرد.
– دروغ نگو دختره دهاتی! گل رز کجا به لباسم میاد، الان باید بابونه داشتم. البته تقصیر توئه دهاتی نیست، بی سلیقه ای و نمی دونی قرمز به سبز نمیاد.
گلرا با گونه هایی گلگون، سرش را به پایین انداخته بود و چیزی نمی گفت. متوجه اشکهایی که از چانه اش سرازیر شده بود، شدم. او فقط چهارده سال داشت و آن دختر بی شرم حیا آن طور سرش داد می زد.

– هیچ کدومتون به درد نمی خورین، بهتون یاد ندادن باید همیشه گوش به فرمان بانوتون باشید. اه سر فرصت باید با ملکه صحبت کنم تا شما رو عوض کنه.
سپس با قدم های عصبانی اتاق را ترک کرد. حتی حمامش را فراموش کرده بود.

بعد از رفتن بانو نلی، صدای هق هق گلرا بلند شد. به سمتش رفتم و در آغوش گرفتمش. مانند جوجه تازه از تخم درامده در آغوشم می لرزید.
– من از این دختر متنفرم بئا. همیشه ضعفمون رو به رخمون می کشه. چرا اشراف زاده ها فکر می کنن چون در خانواده ثروتمند بدنیا اومدن، از ما بهترن؟

آغوشم را سفت تر کردم.
– همه اونها اینطوری نیستن. بانو ” روبینا” و ملکه اینطورین؟ اونا همیشه با ما مهربون بودن.

بینی اش را بالا کشید. هنوز برای بودن در قصر کوچک بود.
– ولی گاهی اوقات فکر می کنم اونها هم از روی ترحم به ما محبت می کنن.
– نه ملکه بانویی جا افتاده ست، مهربانی هم همیشه در وجود بانو روبینا بود و هست.

چشمانش هنوز پر از اشک بود. گویی قانع نشده بود.

– تو نگران این چیزا نباش، عزیزم. بذار هرچی می خواد بگه اون چیزی که تو قلبت هست مهمه.

لبخندی بر رویش پاشیدم و گونه اش را نوازش کردم.

– چطور انقدر محکم شدی بئا؟

لبخندی زدم.
– خب منم احساس دارم، ممکنه از بعضی از حرفا ناراحت شم، ولی بروز نمی دم. اون اوایل که اینجا بود حرف زیاد شنیدم ولی بهشون توجه نکردم، وقتی خودمون می دونیم کی هستیم و از زندگی چی می خوایم حرف مردم اصلاا مهم نیست. تو خودت باور داری کی هستی، پس بذار هر چی می خوان بگن؛ خب؟

چشمانش را به نشانه تایید باز و بسته کرد. او خیلی کوچک بود نمی دانستم درون قصر، به عنوان ندیمه چه می کرد.

– تو چرا به قصر اومدی؟

نگاهش رنگ غم گرفت؛ گویا من تنها کسی که دارای مشکل بود نبودم.
– من در اصل اهل وراندی هستم، تو بهار وراندی پر از راه زنه، راه زنا پدر مادرم رو کشتن و منو به عنوان عضو جدیدشون به این آوردن. من فرار کردم یه پیرزن مهربون کمکم کرد، اون بهم این شغل رو داد. با همه سختی هاش باز یه سرپناهی دارم. تو چی؟
– داستان من خیلی طولانی اتفاقاتی زیادی افتاده که قابل گفتن نیست. شاید بعدا برات گفتم.

اشکهایش را پاک کرد و بلند شد.
– وای آب سرد شده الان میاد و دوباره جیغ می کشه.
– آره بهتره باز گرمش کنیم.

صدای پایی آمد، فکر کردیم بانو نلی است؛ گلرا به طرز آشکاری می لرزید، تنش و دعوا برای امروز کافی بود.

– عه پس مادر فولاد زره کو؟
نفس عمیقی کشیدم. یولدا بود.

– یولدا، ترسیدم اون عجوزه باز به گلرا گیر داد.
– حالم ازش بهم می خوره، چرا شاهزاده از زیر ازدواج با اون در نمی ره؟ همه تو قصر می دونن اون آدم ازدواج نیست.

راست می گفت برای من هم عجیب بود، از شاهزاده بعید بود که تا الان ازدواج را بهم نزده است. هر بار بحث ازداج پیش می آمد جور آن را بهم می زد. اما اینبار جدی بود. یک ماه بود که بانو نلی نامزد شاهزاده بود، اما شاهزاده به جز غر هایی که همیشه به مادرش می زد، عکس العمل دیگری نشان نمی داد.
– شاید یه نقشه داره. یه جوری که بانو نلی دمش رو بذاره رو کولش و بره.

گلرا با امیداواری گفت:
– یه چیزی بهم می گه بانو نلی از اینجا می ره و پشت سرش رو هم نگاه نمی کنه.
– آره آخه هرکس دیگه ام باشه اینجا دیوونه می شه. بانو روبینا همیشه اینجا نیست و دعوا های ملکه و بانو “الیسا” رو نمی شنوه. فعلا بانو الیسا اینجا نیست اگه بود نلی بیچاره بدبخت بود.

هرسه با هم خندیدیم. تقریبا بانو الیسا را فراموش کرده بودم؛ همسر دوم پادشاه، او دختر مشاور فقید پادشاه بود که برای هشت سال معشوقه او باقی ماند. اما بعد با شکم برآمده، مدعی شد که فرزند پادشاه را در بطن خود دارد. پادشاه چاره ای جز اقرار رابطه اش نداشت؛ بسیار پیش ملکه شرمنده شد و ملکه با دلی شکسته مهر خود را از پادشاه گرفت. پادشاه مجبور شده بانو الیسا را به ازدواج خود دربیاورد. فرزند آنها شاهزاده “لوکاس” هشت ساله بود؛ اما بیمار و ناتوان بود.

بعد از سالها بانو الیسا نتوانست از پادشاه صاحب فرزندی شود. او همواره با ملکه دشمنی می کرد. عامل ناآرامی قصر حضور بانو لیسا بود. اما حال او در شهر پدری خود قرار داشت و همه چیز به جز حضور بانو نلی، تقریبا خوب پیش می رفت.

– به نظرتون بانو نلی کجا رفته؟
– فکر کنم رفته دنبال بابونه. ولی عمرا پیدا کنه چون من همه شون رو چیدم.

ناباور به یولدا نگاه کردم.
– پس واسه همین بود که اومدنت طول کشید، آره؟
با خوشحالی سرش را تکان داد.

– بذار یه ذره ام دختر دردونه لرد “مرتون” اذیت بشه، مگه به جایی بر می خوره.

باخنده گفتم:
– نه نمی خوره.

با تمام سختی هایی که داشتم، اما بودن در قصر همراه دوستانی مانند گلرا و یولدا چندان هم سخت نبود.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫2 نظرها

  1. میگم عزیزم دیگه فیلم موند عکسشو بزاری ویچرو بازی تاج تخت واکومن درزم من تازه از فاز این فیلم مزخرف نام تخت امدم بیرون وای که چقدر این فیلم مزخرف بود

  2. به این میگن یه رمان حساب شده عاشق فضا سازی و توصیف های شخصیت های رمان شدم آفرین لی لی 👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👌👌👌👌👍👍👍👍👍👍👍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن