codebazan

رمان در میان آتش و خون

رمان در میان آتش و خون پارت ۷

#لئو

با وجود اینکه یک هفته از آمدنم به اصطبل سلطنتی نگذشته بود، مایک به من اعتماد کرده بود و مرا برای خریدن آذوقه به دکان مخصوص خار و بار فرستاده بود. به گفته خودش از من خوشش آمده بود و دوست داشت مرا برخلاف شاگرد های دیگرش نگه دارد. بعد از آن شب، پس از دیدن آن دختر، یک قدم هم نزدیک حیاط اصلی نشدم؛ گویا هشدار او مرا افسون کرده بود. در وجودش چیز خاصی داشت، او جادوگر بود؟
گیج شده بودم، کار او بود مطمئنم، اما چرا؟ منی که هرگز به دختران توجه نمی کردم حال یک دختر بچه ده، یازده ساله مرا مجذوب حود کرده بود. چشمانش تیره بودند، و در تاریکی شب چیزی را نشان نمی دادند، اما برقی خاصی در آنها وجود داشت.

آه خدایا! من به کودا برای دیدن پدرم آمده بودم و وقتی برای ای کارها نداشتم، نباید می گذاشتم این دختر تمامی افکارم را به خود اختصاص دهد. آری، روی هدف اصلی ام تمرکز می کردم؛ دیدن پدرم. همین امشب دوباره به قصر می رفتم. کار درست این بود.
با اینکه زیاد کودا را نمی شناختم اما خار و بار فروشی را زود پیدا کردم. صاحب آنجا پیرمردی کهن سال بود، از لک های روی صورتش مشخص بود، حداقل نود سال دارد. با روی خوش از من استقبال کرد و وقتی گفتم برای چه کاری آمدم، لبخندش عریض تر شد.

– پس تو شاگرد جدید مایک هستی؛ درسته پسر؟

با تکان دادن سر تایید کردم.

– مایک آهنگر خوبیه، ولی داره وقتش رو تو اون اصطبل به هدر می ده. هزار بار بهش گفتم یه آهنگری تو دل شهر بزنه ولی قبول نمی کنه، آخه کار کردن واسه لرد مالیز به چه دردی می خوره؟ از اون آدما چاپلوسم نیست که بگیم شیفته شاهه، هیچ وقت نفهمیدم تو اون کله ش چی می گذره.

پیرمرد زیادی وراج بود؛ کم کم داشت حوصله م سر می رفت.

– اوه پسر جون ذخیره نون مون تموم شده باید بگم دخترم یکم نون بپزه، تو که عجله نداری؟

دوست نداشتم بمانم و به وراجی های پیرمرد گوش کنم، اما چاره دیگری نداشتم.
– نه عجله ندارم.
– خب بیا تو الان اونجلین رو صدا می کنم.

در حالی که کیسه آذوقه را در دست داشتم، وارد مغازه پیرمرد شدم. مانند بسیاری از مغازه ها، در انتها در داشت که به خانه ختم می شد. پیرمرد کلید کوچکی از جیبش بیرون آورد، در را گشود.
– بیا تو خجالت نکش. این موقع سال هوا تو کودا خیلی سرد تر می شه؛ داخل خونه گرمه. کسی به جز منو دخترم اینج نیست.

وارد خانه شدم. خانه کوچکی بود. یک آتش دان بزرگ داخل خانه وجود داشت، آتش بزرگی در حال سوختن بود. خانه گرم و مطبوع بود، وسایل زیادی در داخلش وجود نداشت و از ظاهر خانه می شد فهمید، پیرمرد وضع مالی چندان خوبی ندارد.
صدای دختری از داخل اتاقی کوچک آمد.
– داری با کی حرف می زنی پدر؟
– اونجلین! می تونی ده تا نون برای مایک آهنگر بپزی؟ شاگردش اینجاست واسه آذوقه ماهانه اومده.

دختری با موهای طلایی درحالی که پیش بندی به تن داشت از اتاق بیرون آمد. چشمان دختر آبی بود و سرتش به سرخی می زد. موهای طلایی اش آزادانه روی شانه هایش ریخته شده بود. بسیار کم سن و سال می نمود، شاید سیزده سال بیشتر نداشت. یعنی او دختر این پیرمرد بود؟
دختر نگاهی به من انداخت. گونه هایش سرخ تر شدند، سرش را پایین انداخت.
– فکر کردم گفتی شاگرد آقای مایک اومده. ولی ایشون که جرج نیست.

پیرمرد خندید.
– اونجلین، من هشتاد و هشت سالمه و مطمئنم بهت گفته بودم که مایک ماه پیش جرج رو به خاطر دزدی بیرون کرد. تو از من کم حافظه تری دختر.

گونه های دختر سرخ تر شد، درست به سرخی آتشی که همانجا شعله ور بود.
– یادم نبود پدر. فکر کنم آرد داشته باشیم، می تونم ده تا نون بپزم.

سپس سریع به طرف همان اتاق، که فکر کنم آشپزخانه بود، رفت.

پیرمرد دوباره خندید.
– امان از دست این جوونا، فکر کنم اونجلین من از تو خوشش میاد جوون.

من نمی دانستم باید در جواب پیرمرد چه بگویم، او دختر زیبایی بود اما من هرگز به دختری فکر نکرده بودم، ناگهان چهره دختر مرموز آن شب جلوی چشمانم قرار گرفت؛ هیچ دختری جز او. در جواب پیرمرد سکوت کردم و چیزی نگفتم. نیم نگاهی به من کرد و گفت:
– اهل اینجا نیستی نه؟
– نه من اهل ایرنا هستم، روستا ی کوچیکی تو آورود.
– تو اهل جنوبی؟ همسر من و بانو لونا، ملکه شرق هم جنوبی هستن.

سپس، لبخندی بر لبانش نشست؛ انگار داشت چیزی را به خاطر می آورد.
– آرا، همسرم رو می گم. همیشه به این افتخار می کرد که با ملکه هموطن هستن. چه روزای خوبی بود اون روزا.

ناگهان نگاهش رنگ غم گرفت.
– آرای زیبای من سیزده سال پیش مرد، جوون تر از اونی بود که بخواد بمیره. فقط پنجاه سالش بود. حتی نشد واسه داشتن اونجلین شادی کنه. منو همسرم همه بچه هامون رو تو جنگ از دست دادیم، تو اهل جنوبی پس زیاد از اینجور چیزا سر در نمیاری؛ می دونی آخه جنوب همیشه در صلح بوده و تو هیچ جنگی شرکت نداشته، ولی شرق همیشه تو همه جنگا بوده. ما سه دختر و چهار پسر داشتیم، دوتا از پسرامون واسه جنگ رفتن و دیگه بر نگشتن. بقیه بچه هامون به شکل های دیگه مردن، یکی شون زیر آور موند یکیشونو با خانواده اش اسیر کردن و کشتن.

آهی کشید و ادامه داد.
– منو آرا دیگه چیزی نداشتیم، فقط خودمون بودیم، وقتی جنگ تموم شد با هزینه ای که لرد سیلور گود بهمون داد اینجا رو ساختیم. آرای من افسرده شده بود، همش گریه می کرد واسه بچه دار شدن زیادی پیر شده بودیم. تا اینکه یه شب از پشت در صدای گریه بچه شنیدیم. همین اونجلینی که اینجا می بینی بود. چند وقت صبر کردیم ولی کسی نبود که بیاد دنبال بچه. آرا معتقد بود که اونجلین هدیه ای از طرف خدایانه. اون امید رو به خونه ما برگردوند ولی چند ماه بعد آرای عزیزم مارو ترک کرد.

پیرمرد از جا بلند شد به طرف کتری که در آتش قرار داشت رفت و چیزی را از درون آن به لیوانی که در دست داشت ریخت. به سمت من آمد و لیوان را به طرف گرفت.
– چای بابونه ست پسر جون، واسه تجدید قوا خوبه.

به طرف صندلی رفت و دوباره نشست. لیوان را به طرف لبم بردم و جرعه نوشیدم. طعمش بد نبود.
پیرمرد ادامه داد.

– بچه داشتن واسه من زیاد مهم نبود. هر کاری کردم واسه شادی آرا بود. ولی اونجلین هدیه بود و امید دوباره رو به ما برگردوند. من به یاد آرا اونو مثل بچه خودم بزرگ کردم، البته اون نمی دونه من پدر واقعی ش نیستم، شایدم می دونه ولی چیزی نمی گه، آخه به من نمیاد دختر به این کوچیکی داشته باشم.
پس از گفتن این حرف پیرمرد برخاست.
– فکر کنم تا الان نون ها پخته شده باشن من برم بقیه وسایل رو بیارم.

سرم را تکان دادم. از حرف های پیرمرد خسته شده بودم، می خواستم هر چه سریع تر آنجا را ترک کنم.
چیزی نگذشت که اونجلین و تعدادی نان از آشپزخانه بیرون آمد. تعداد نان ها بیش از ده عدد بود.

– اینم نون تازه. بذارین من بذارمشون تو کیسه آخه خیلی داغن.

کیسه را از دستم گرفت.
– من به نون های داغ عادت کردم هرروز نون می پزم. پدرم تو حیاط پشتی مزرعه داره، توش هم گندم هست هم میوه های جورواجور حتی گاو گوسفند هم داریم. اینجوری آذوقه تهیه می کنیم. راستی شما تازه به کودا اومدین نه؟ فکر کنم اسمم رو می دونین اونجین هستم و شما؟
سر دختر پایین بود. حتی به چشم هایم نیز نگاه نمی کرد.

– من لئو هستم.
– خوشوقتم.

کیسه حاوی نان ها را به من داد و سریع غیب شد.
پیرمرد با مقدار زیادی گوشت و سیب بازگشت.
– اینم از آذوقه.

کیسه حاوی پول را به پیرمرد دادم و چند سکه مسی نیز، که از پول های خودم بدو، بخاطر چند نان اضافه به پیرمرد دادم. او کیسه سکه ها را گرفت اما چند سکه مسی را قبول نکرد.

– این پولا بابت چند نون اضافه ست، مایک فقط ده تا خواسته بود.
– این رو پیش خودت نگه دار جوون، مایک بیش تر از اینا گردن ما حق داره؛ تازه اونجلین اونا رو به تو داده. به کودا خوش اومده، می دونم خیلی سرده ولی عادت می کنه. یکم هرج و مرج توش هست و مردم از فقر رنج می برن، ولی حالا که لرد سیلور گو اومده مطمئنم وضع ما فرق می کنه، اون با لرد مالیز متفاوته. خدانگه دار پسرم.

از پیرمرد خداحافظی کردم. خورشید کم کم داشت غروب می کرد. اما مهم نبود، مایک امروز را به من مرخصی داده بود. راه قصر را در پیش گرفتم، تا به شام برسم. بسیار گرسنه بود، امروز هم دوباره وارد حیاط اصلی می شدم تا به دیدار پدرم بروم، من باید اون را می دیدم، او باید از حال مادرم خبردار می شد؛ و اینبار دیگر چیزی سد راهم نمی شد.

#آنی

امروز هم مانند هرروز با صدای مرغ های دریایی بیدار شدم. چه خوب بود که پنجره اتاقم رو به اوقیانوس بود. هر روز وقتی چشمانم را می گشودم آبی اوقیانوس پیش رویم بود و هرشب وقتی چشمانم را روی هم می گذاشتم، صدای موج مرهمی بود. امروز هم “آگاتا” و “اوشیا” آب را برایم گرم کرده بودند . گیسوان نقره ایم در آب درخشش خاصی پیدا می کردند. زندگی خوبی داشتم اما خیلی یکنواخت بود. کشور ما جزیره ای بود که امکان، گذر از آن نبود. تنها کسی که از آن سوی اوقیانوس زنده به کشور ما آمده بود، آگاتا بود. هرگز ماجرای آمدنش را برای کسی تعریف نکرده بود.
“آنالیس” زیبای ما، کشورمردم آزاد بود، مردم در اینجا پادشاه را خودشان انتخاب می کردند. هیچ زورگویی و فقری در آنجا وجود نداشت. مردم در خانه های زیبا سکونت داشتند و هرگز به گوشت لب نمی زدند، حیوانات نیز با ما زندگی می کردند. لباس مردم شهر یک دست سفید بود، سفید رنگ پاکی بود، رنگ صلح و آزادی. این ها چیزهایی بود که از بدو تولد در گوش من خوانده شده بود، هیچ دلیلی برای ترک آنالیس وجود نداشت. به قول مادر “آتن” دنیای بیرون پر از وحشت و ظلم بود، چرا باید آزادی را فدای کنجکاوی مهار نشدنی کنیم، وقتی همه چیز در آنالیس داریم؟

– بانوی من! صبحانه تون سرد میشه، میل کنین.

صدای مشاور “اولو” بود که مرا به خوردن فرنی داغ خوشمزه ، دستپخت “نانا” دعوت می کرد.

– باز هم دارین به خواستگار ها فکر می کنید؟ گفتم مجبور نیستید که ازدواج کنید. به نظر من شما حکمران خوبی هستید.

وقتی ده سال داشتم پدر و مادر که ملکه و پادشاه، مردم آزاد بودند، از بیماری مردند؛ مردم آزاد بودند کس دیگری را به عنوان پادشاه انتخاب کنند، زیرا آنالیس کشوری آزاد بود و پدر مادر من فقط دختر کوچکی داشتند. محبت آنان آنقدر زیاد بود که مردم شهر تصمیم گرفتند، دختر کوچک آنان را به عنوان حکمران، انتخاب کنند. من پانزده سال داشتم و حکمران آنالیس بودم. مشاور “اولو” دوست صمیمی و مشاور پدرم بود، او نایب بود که تا رسیدن من به سن قانونی، حکومت را به دست بگیرد. من فقط به اسما حکمران بودم.
با اینکه در ده سالگی، والدینم را از دست دادم، اما هرگز احساس کمبود نداشتم. آنالیس زیبا بود، هر روزم را کنار اوقیانوس می گذارندم، با حیوانات بازی می کردم و درس هایم را یاد می گرفتم، درس هایی راجع به اینکه، چطور حکمران بهتری باشم. درس هایی از آن طرف اوقیانوس، پادشاهان، مردم، سنت هایشان. همه اینها شیرین بود؛ اما کم کم یکنواخت شد. فقط یادگرفتن درباره مردم آن طرف اوقیانوس کافی نبود. من دوست داشتم به آنجا بروم. از زندگی در آنالیس خسته شده بودم. از یک طرف نمایندگان شهر ها به من فشار می آوردند که با پسر یکی از آن ها ازدواج کنم، تا حکومتم پایدار بماند، گویا فراموش کرده بودند، پادشاه را مردم انتخاب می کنند.

– نه به اونا فکر نمی کردم. می گم تو تا به حال فکر نکردی دنیای بیرون چه شکلیه؟

گویا مشاور از سوال من تعجب کرده بود.
– شما که هر روز بیرون هستید اولیا حضرت.

چشمانم را در حدقه چرخاندم.
– شوخی ندارم، جدی باش. منظورم دنیای بیرون اوقیانوسه.

مشاور اولو، با لحن خونسردی، قاشق حاوی فرنی اش را به دهانش نزدیک کرد.
– معلومه! اونجا پر از وحشته. همه تو سراسر آنالیس اینو می دونن. تو کتاب های تاریخی نوشته.
– ولی از کجا معلوم اون کتابا معتبر باشن. شاید… شاید اونطوری که ما فکر می کنیم نیست.

چهره مشاور اولو جدی شد، درست مانند وقت هایی که زبان به نصحیت می گشود، از اینکه مرا نصیحت کنند بیزار بودم.
– آنی، تو هنوز یه دختر بچه ای؛ هنوز جوونی و خیلی چیزا رو تجربه نکردی. ما تو آنالیس جامون امنه. همه چی داریم پس بچه بازی رو رها کن و مثل یه حکمران به فکر کشورت باش.

عصبانی شده بودم، من پانزده ساله بودم و هنوز همه، از مادر آتن گرفته تا اولو با من مثل یک کودک هشت ساله رفتار می کردند.
– من بچه نیستم، اولو. حکمران این کشورم جایگاهت رو فراموش نکن.

قیافه او عبوس شده بود، این قیافه را دوست نداشتم.
– اینجا یک کشور آزاده، همه با هم برابرن فکر کنم شما این نکته رو فراموش کرده بودین.

سپس از میز صبحانه بلند شد. دوباره با زبان تند و تیزم گند زده بودم. اولو جای پدرم بود، او مرا دوست داشت و نمی خواست به دردسر بیافتم و من او را ناراحت کردم. نگاهم به فرنی افتاد، دیگر میل صبحانه نداشتم و از سر میز بلند شدم. از قصر بیرون رفتم به طرف ساحل، آب و صدای اوقیانوس آرامم می کرد. در زندگی کمبود محبت نداشتم اما گاهی دلم برای پدر و مادرم تنگ می شد. مادرم مرا “ماهی کوچولو” صدا می زد؛ چون کافی بود لحظه ای از من غافل شوند تا به آب هجوم بیاورم.
اهی کشیدم. حال من تنها بودم با کشوری که آینده آن در دستان من بود. من خودخواه بودم که دوست داشتم سرزمین های دیگر را کشف کنم؟ همه می گفتند عبور از اوقیانوس غیر ممکن است، آیا داشتن رویای عبور از اوقیانوس، گناه بود؟

– دارین به چه چیزی فکر می کننین بانوی من؟
آگاتا بود. دختری از سرزمین آن طرف اوقیانوس، سال پیش او را درحالی که نیمه جان بود در ساحل پیدا کردیم، و وقتی که دیدیم قابل اعتماد است، در قصر راه دادیم او ندیمه من شد. اما هیچ وقت درباره سرزمینش و نحوه عبورش سخن نمی گفت. دختر مهربانی بود و بیست و یک سال داشت. یرایم هیجان انگیز بود که فردی از آن طرف اوقیانوس می دیدم، اما شوقم وقتی که دیدم او حاضر نیست حرفی درباره کشورش بزند، کور شد.

آهی کشیدم.
– با اولو دعوام شد.

چهره اش نگران شد ؛روی تکه سنگی که من رویش نشسته بودم، نشست.
– چرا؟
– چون بهش گفتم دوست دارم دنیای اونطرف اوقیانوس رو ببینم.

چهره اش گرفته شد.

– درست اونطرف اوقیانوس، سرزمین مارالا، سرزمینی که من توش زندگی می کردم، قرار داره و قسم می خورم جای جالبی نیست.
– خب این فقط درباره سرزمین توئه؛ بقیه جاها چی؟
– همه جاهای دنیا مثل همن، فقط آنالیس برای شما امنه بانوی من.

پوفی کشیدم
– تو هم که مثل اونا صحبت می کنی.

نزدیک تر شد.
– بانوی من من در سرزمین مارالا زندگی می کردم. سرزمینی بزرگ به بزرگی یک قاره کوچک. اونجا به پنج قسمت اصلی، شمال، جنوب، شرق، غرب و بخش مرکزی تقسیم می شد. هر کدوم اینها به اندازه یک کشور بود. من تو غرب سرزمین “فرینگرز” زندگی می کردم. پدرم یک لرد اهل “لوانس” شهر کوچکی در همون جا بود.

– لرد یعنی چی؟
– لقبی اشرافی، به کسی که مقام بالایی داره لرد می گن.

درحالی که چشمان از تعجب گشاد شده بودند، پرسیدم:
– یعنی تو اشراف زاده ای.
– تو اینجا که این زیاد معنی نداره.
– آره ولی من درباره اشراف زاده ها تو کتاب ها خوندم، اونا امتیازات زیادی دارن.

پوزخندی برلبانش ظاهر شد.
– اون امتیازات چیز های مهمی نیستن، فقط بیشتر در زنجیرمون می کنند.

گیج شده بودم.
– من که خوندم اشراف زادگی چیز خوبیه. اون ها امتیازات, مقام های بیشتری نسبت مردم دیگه دارن, اجازه درس خوندن دارن و مورد احترامن.
– آره امتیاز در ازی گرفتن آزادی عمل.
– تو منو گیج تر کردی.

آگاتا از تخته سنگ بلند شد.
– یه مثال ساده می زنم، خودم. من تو چهارده سالگی مجبور شدم با پسری که دوسش نداشتم ازدواج کنم؛ حق مخالفت هم نداشتم چون دختر بودم و اراده ای از خودم نداشتم.

من هم پانزده سال داشتم، اما مجبور نبودم ازدواج کنم. خودم حق تصمیم گیری داشتم.
– چه بد. حتما خیلی سخت بوده.

چهره ش غمگین شد.
– آره سخت ترم شد. اون یه دیوونه به تمام معنا بود. پسر یه اشراف زاده بود اما از انسانیت بویی نبرده بود. همیشه شکنجه ام می کرد و من باز هم حق مخالفت نداشتم. یک بار که داشت کتکم می زد، دیگه از کار هاش به تنگ اومده بودم، تصمیم گرفتم یه درس حسابی بهش بدم. یه چاقو رو زمین بود برش داشتم ، می خواستم یه زخم کوچولو روی صورتش ایجاد کنم، تا همیشه یادش بمونه، اما دستم رو خوند، چاقو رو از دستم گرفت خواست منو بکشه که من با سنگ زدم تو سرش.
انگار چهره ام خیلی خنده دار شده بود، چون صورت درهم رفته آگاتا خندان شد.

– اون… اون یعنی… چیزه…

آگاتا خندید.
– نه اون نمرد، فقط یه زخم کوچیک برداشت همین. ولی اون از من پیش شاه غرب شکایت کرد. شاه هم چون میانه زیاد خوبی با زنا نداشت. منو محکوم به اعدام کرد. به جرم قصد جون شوهرم، اون حر*ومزاده عوضی، به دروغ گفته بود من بهش سوء قصد کردم، حتی اشاره کوچیکی به شکنجه های خودش نکرد. چون تو جامعه ما مرد ارج و قرب بیشتری داشت، حرف های اون پذیرفته شد. اما کسی به حرف های من گوش نکرد. به دلیل نفوذ خانواده ام، فقط از کشورم تبعید شدم. اما بعد دوسال تصمیم گرفتم فرار کنم، از راه دریا. سوار یه کشتی شدم اما تو را کشتی دچار طوفان شد و آب دریا من به اینجا آورد.

حس خوبی داشتم که آگاتا بالاخره حرف دلش را به کسی گفت. او چقدر زجر کشیده بود. حال می فهمیدم منظور اولو چه بود، من واقعا در بهشت زندگی می کردم. اما هنوز مطوئن نبودم. شاید در جاهای دیگر مانند سرزمین آگاتا نبود. شاید می توانستم سوار کشتی بشوم و از آن طرف اوقیانوس سر دربیاورم. زندگی من خسته کننده شده بود، شایبد جاهای دیگری هم مانند اینجا بود.
رو به آگاتا کردم، نگاهش رو به افق بود، انگار داشت چیزی در آن دور ها می جست. متوجه شدم دارد اشک می ریزد، حتما دلش برای خانواده اش تنگ شده بود.
– هنوز دلت واسه اونجا تنگ می شه؟

اشک هایش را پاک کرد نمی خواست من آن ها را ببینم.
– واسه اونجا نه، ولی هنوز یاد مادرم می افتم. اون همیشه دوستم داشت، اون می دونست مردی که قرار باهاش ازدواج کنم چه جوری، اما هر چقدر سعی کرد نتونست جلو پدرم رو بگیره. پدرم خیلی خودرای بود. دلم واسه زن های سرزمینم می سوزه همه اون در آتیش و هوس و خودخواهی مرد ها می سوزن.

می خواستم او را آرام کنم، زندگی سختی داشت، حق او چنین سرگزشتی نبود.
– ناراحت نباش آگاتا حالا تو تو بهشتی. چیز های گذشته رو بریز دو. از زندگی تو آنالیس راضی هستی؟

خنده کوتاهی کرد.
– مگه می شه راضی نباشم، من اینجا ندیمه ام اما باهام مثل یه ملکه رفتار می شه. اما تو سرزمین مادریم با ملکه ها هم رفتار خوبی نمیشه چه برسه به بقیه. مردم عادی فشار بیشتری روشن هست، بسیاری از شهر های کشورم من، درگیر فقر و بیماری هستند؛ لرد ها و حاکم ها به فکر مردمشون نیستند، انگار خدایان چشماشون رو بستند.
– خدایان؟ اونجا چند تا خدا رو می پرستند؟

برایم عجیب بود، در کشور ما فقط یک خدا وجود داشت “اومالا” خدای آزادی و صلح. خدای ما به برابری معتقد بود هیچکس به کسی برتری نداشت، به همین دلیل در کشور ما برده ای وجود نداشت، خدای ما، مارو از کاراهای زشت و بد بر حدر می داشت و به کار های نیک دعوت می کرد، او دلیل آزادی آنالیس بود.

– آره ما به چند خدا معتقدیم، اما انگار اشتباه می کنیم. اگه خدایان ما بر حق بودند، این همه مشکل نداشتیم. فکر کنم حق با شماست “اومالا” خدای راستینیه. آنالیس آزاده و مردمش هم خوشبختن، اون به معتقدینش خوشبختی ,، صلح و آزادی عطا کرده.

آگاتا نگاهی به آسمان انداخت.
– خورشید وسط آسمونه، مثل اینکه شما صبحانه هم نخوردین، بجنبین تا برای ناهار دیر نکنین.
– تو برو منم میام.
آگاتا رفت، اما من هنوز خیره به دریا و غوطه ور در رویایی که در سرم وجود داشت بودم.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫4 نظرها

  1. دوستای عزیز من از وقفه پیش اومده مربوط به پارت گذاری عذر می خوام مشکل اینترنت دارم بزودی حل می شه

  2. من یبار گفتم نیومد••••
    ممنون از نویسنده😀
    دوست عزیز این تصاویر هم بیشترش مربوط به سریال بازی تاج تخت اما یکیش هم مربوط به شخصیت آکووامن هستش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن