codebazan

رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت آخر

 

_منظورت چی بود از زدن اون حرف ها!؟
به سمتم برگشت در حالی که خیره به چشمهام بود گفت:
_اون دختره از من حامله نبوده و نیست ، من هیچوقت باهاش همخواب نشده بودم اینا یه سری نقشه ی پیش پا افتاده ی معین بود که به هدفش نرسید.
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم
_پس بقیه دخترایی که بخاطر انتقام باهاشون بودی چی با اونا هم نخوابیدی!؟
آریا به سمتم اومد ابرویی بالا انداخت و گفت:
_من هیچوقت همخواب هیچ دختری نمیشم اینو مطمئن باش!
_پس اون دخترا ….
حرفم رو قطع کرد
_همون شب به این نقشه خاتمه دادم! راه دیگه ای هم هست برای پیدا کردن خواهرم
با شنیدن این حرفش نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم که صدای موزی آریا بلند شد:
_چیه خوشت اومد!
سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
_چرا باید خوشم بیاد من هنوز تو رو نبخشیدم
و اومدم برم که بازوم رو گرفت و من رو به سمت خودش کشید نگاهش بین چشمها و لبهام در گردش بود با صدای خمار شده ای گفت:
_خیلی وقته یادت رفته نسبت به شوهرت وظایفی داری خانوم کوچولو.
با شنیدن این حرفش دهن باز کردم چیزی بگم که با قرار گرفتن لبهاش خفه خون گرفتم خیلی نرم شروع کرد به بوسیدن لبهام انقدر حرفه ای داشت من رو میبوسید که کنترلم رو از دست دادم و باهاش همراهی کردم
داشت دکمه مانتوم رو باز میکرد که بی هوا در اتاق باز شد جیغ خفیفی کشیدم و تو بغل آریا پنهون شدم که صدای داد آریا بلند شد:
_این چه وضع در اتاق باز کردن!
صدای هول زده عسل اومد:
_ببخشید من من ….
_بیرون
انقدر عصبی این حرف و زد که من جای عسل ترسیده بودم وقتی صدای بسته شدن در اتاق اومد از بغل آریا بیرون اومدم نفسم رو آسوده بیرون دادم ، که صدای آریا بلند شد:
_خوب کجا بودیم!؟
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم
_داری چیکار میکنی زشته!
آریا با نگاه خاصی بهم خیره شد
_شب جبران میکنی
با شنیدن این حرفش حس کردم صورتم تا بناگوش قرمز شد درست بود اولین بارم نبود و اون شوهرم بود اما باز هم ازش خجالت میکشیدم.
* * * *
به صورت قرمز شده آریا خیره شدم
_چیشده آریا چرا به این وضع افتادی!؟
سرش رو بلند کرد و با چشمهای عصبیش بهم خیره شد و غرید:
_خواهرم رو پیدا کردم!
بهت زده بهش خیره شدم
_چی!؟

_خواهرم رو پیدا کردم
با شنیدن این حرفش از بهت خارج شدم به سمتش رفتم لبخندی زدم و گفتم:
_این که خیلی خوبه چرا به این حال و روز افتادی!؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت:
_خواهرم ازدواج کرده
یه شک دیگه بهم وارد شد چجوری ازدواج کرده بود بدون خانواده اش! سئوالم رو به زبون آوردم که آریا با خشم فریاد کشید:
_مامانم میدونسته خواهرم کجاست تموم این مدت خواهرم رو از من قایم کردند خواهرم رو به عقد اون بهادر کثافط در آوردن!
_چی داری میگی آریا!؟
_دارم روانی میشم طرلان ذهنم نمیتونه همه ی این اتفاقات رو هضم کنه میفهمی!؟
کنارش نشستم دستم رو روی دستش گذاشتم و اسمش رو صدا زدم:
_آریا!
به سمتم برگشت با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و خش دار گفت:
_خیلی سخته بفهمه همه ی این مدت تو یه دروغ بزرگ دست و پا زدی!
_مگه نمیخواستی خواهرت رو پیدا کنی حالا پیداش کردی پس چرا انقدر داغونی.
_چون خواهر من وقتی خودکشی کرد فقط هجده سالش بود و الان یه دختر بیست و دوساله اس که با یه مرتیکه مریض ازدواج کرده خانواده ی من هم با دونستن تمام اینا تموم مدت اون رو از من قایم کردند و مجبورش کردند همسر اون کثافط بشه!
_بهادر کیه چرا انقدر با تنفر داری ازش صحبت میکنی آخه
بهم خیره شد و گفت:
_یکی از فامیل های دور که لاشیه! بهادر کارش مثل منه اما اخلاقش سگ اون یه بیمار روانی به همه شک داره تا حالا دو بار ازدواج کرده به اجبار خانواده اش که هر دو بار زن هاش رو طلاق داده اون هم بخاطر مریضیش چون فکر میکنه همه دارند بهش خیانت میکنند!
_خدای من باورم نمیشه پس چرا خانواده ات ….
وسط حرفم پرید:
_منم همین رو نمیفهمم و دارم دیوونه میشم چرا خواهر مظلوم من باید همسر اون روانی بشه باید بهم توضیح بدند باید یه دلیلی داشته باشند وگرنه اون مرتیکه ی کثافط و زنده نمیزارم.
آریا انقدر وحشتناک شده بود که اصلا جرئت نداشتم دیگه حتی کلمه ای باهاش حرف بزنم ، مثل انبار باروت شده بود که منتظر یه جرقه بود تا منفجر بشه!

صدای داد و بیداد آریا تموم خونه رو برداشته بود هیچکس جرئت نداشت بهش نزدیک بشه با ترس به خواهرش رها خیره شده بودم که صدای نگرانش بلند شد:
_طرلان آریا چرا انقدر عصبی!؟
بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم:
_فعلا از من هیچی نپرس رها!
_اما …..
_باید حقیقت رو بهم بگید میفهمید!؟
با شنیدن صدای فریاد آریا ساکت شد و وحشت زده به آریا خیره شده بودیم خیلی وحشتناک شده بود هیچوقت تا حالا اینجوری ندیده بودمش
صدای لرزون مادرش بلند شد:
_پسرم داری اشتباه میکنی من از خواهرت رویا خبر …..
_بسه دروغ!
مادرش ساکت شد و با ترس بهش خیره شد مردمک چشمهاش داشت میلرزید آریا عصبی پوزخندی زد و گفت:
_تا کی قصد دارید دروغ بگید هان تا کی میخواین پنهان کنید من خواهرم رو دیدم اون همسر بهادر
عمه تو سکوت فقط داشت اشک میریخت انگار جوابی نداشت به آریا بگه آریا عصبی چنگی تو موهاش زد و گفت:
_لعنتی لعنتی!
_پسرم آروم باش
آریا نگاه خشمگین و عصبیش رو حواله ی مادرش کرد و گفت:
_آروم باشم آره با شنیدن دروغ هایی که تا حالا بهم گفتید باوجود فهمیدن حقیقت تموم این مدت میدونستید خواهر من همسر اون بهادر عوضیه
_درمورد شوهر خواهرت درست صحبت کن!
با شنیدن صدای باباش به عقب برگشت با دیدن لبخندی زد و گفت:
_چه عجب نخواستید قایم کنید!
_دلیلی وجود نداره برای پنهان کردن این قضیه.
_چطور تا الان قایم کردید من و بازی دادید این همه مدت دنبال ردی از خواهرم بودم اما شما با سنگدلی باهام بازی کردید
_به صلاح هیچکس نبود بفهمید پس زیاد این بحث رو کش نده و تمومش کن
آریا عصبی قهقه ای زد وقتی قهقه اش تموم شد ساکت شد به پدرش خیره شد و گفت:
_بد بازی رو باهام کردید پشیمون میشید!
به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت:
_بریم
همراهش حرکت کردم که صدای ناله وار عمه بلند شد:
_پسرم
آریا بدون ذره ای مکث من رو همراه خودش کشید و از خونه خارج شدیم

به صورت گرفته آریا خیره شدم
_حالا میخوای چیکار کنی!؟
صدای خش دار و گرفته اش بلند شد:
_نمیزارم خواهرم اسیر دست اون روانی باشه
_میخوای طلاق خواهرت رو ازش بگیری!؟
_آره
_آریا خانواده ات نمیزارن همچین اتفاقی بیفته خودت هم خوب این رو میدونی دلیل این همه اصرار تو رو نمیفهمم برای جدایی خواهرت شاید خواهرت با اون مرد به اصطلاح مریض خوشحاله!
_نیست!
با شنیدن صدای فریادش ساکت شدم وحشت زده به صورت قرمز و عصبیش خیره شدم
_خواهر من با اون مرتیکه روانی خوشحال نیست
ترسیده از حالت جنون وارش بهش خیره شدم و گفتم:
_باشه باشه آروم باش!
آریا عصبی بهم نگاهی انداخت و گذاشت رفت.
نمیتونستم آریا رو درک کنم چرا انقدر عصبی شده بود هیچ دلیلی برای عصبانیت وجود نداشت خواهرش ازدواج کرده بود حق داشت ناراحت بشه! اما اینکه میخواست طلاق خواهرش رو بگیره واقعا روی مخ بود اون این حق رو نداشت شاید خواهرش عاشق اون مرد بود و باهاش خوشبخت بود
دلیل این همه تنفر آریا واقعا برام غیر قابل باور بود سرم رو تکون دادم شاید من جای آریا بودم هم همین واکنش رو نشون میدم پس نباید قضاوتش میکردم
نفسم رو بیصدا بیرون دادم نیمه شب شده بود و هیچ خبری از آریا وجود نداشت بچه ها رو که از سر شب بدقلقلی میکردند به زحمت خوابشون کرده بودم

* * *

_طرلان
با شنیدن صدای آریا چشمهام رو باز کردم که صدای گرفته اش بلند شد:
_چرا اینجا خوابیدی!؟
گیج به اطراف خیره شدم دیشب که منتظر آریا مونده بودم همینجا خوابم برده بود به صورت آریا خیره شدم و بدون توجه به سئوالی که پرسیده بود گفتم:
_دیشب کجا بودی!؟
به چشمهام خیره شد و آروم گفت:
_خیابون
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_تو حق نداری وقتی ناراحتی بری تو خیابون من همسرتم آریا برای این موقع ها باید کنارت باشم نه اینکه یا بری تو مشروب خودت رو خفه کنی آروم بشی یا تو خیابونا خودت رو با قدم زدن آروم کنی.

به چشمهام خیره شد و گفت
_خسته شدم
_از چی خسته شدی!؟
_از این همه دروغ نمیتونم باور کنم این همه مدت پدر و مادر خودم من رو بازی دادند من برای انتقام خیلی کارا کردم دل تو رو شکوندم اما نگو خانواده ام تموم مدت میدونستند خواهرم زنده اس و این موضوع رو از من قایم کرده بودند.
_میدونی که خواهرت تو بد اوضاعی بود و مطمئنن پدر و مادرت دلیلی داشتند برای اینکار!
به چشمهام خیره شد و گفت
_دلیلش رو پیدا میکنم و طلاق خواهرم رو از اون مرتیکه میگیرم
_اگه خواهرت عاشقش باشه چی !؟
_اون هیچوقت نمیتونه عاشق اون مرد بشه!
_چرا نمیتونه بشه مگه عشق دلیل و منطق داره!؟
_اون مرد یه مریض روانی به همه شک داره فوبیای خیانت داره یه لاشی به تمام معناس من بهادر رو میشناسم اون اصلا عشق حالیش نیست اون یه آدم ‌….
وسط حرفش پریدم و گفتم:
_مگه من عاشق متجاوزگرم نشدم!
با شنیدن این حرفم ساکت شد با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد که ادامه دادم:
_اگه خواهرت عاشق اون مرد باشه تو هیچ کاری نمیتونی انجام بدی!
_اگه خواهرم عاشقش شده باشه باهاش خوشبخت باشه هر کاری لازم باشه برای خوشبختیش انجام میدم.
با لبخند به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و زمزمه کردم:
_عاشقتم رئیس مغرور من!
من رو از خودش جدا کرد بهم خیره شد و با لحن خاصی خش دار گفت:
_عاشقتم کارمند کوچولو
لبخندی روی لبهام نشست حالا همه چیز حل شده بود هیچ مشکلی وجود نداشت من عاشق متجاوزگرم شده بودم ازش صاحبت دوتا بچه ی شیرین زبون بودم ساتین و سوگند!

* * * *

_امروز قراره برم دیدن خواهرم
دستم رو روی دستش گذاشتم و با لبخند بهش خیره شدم
_با هم میریم منم همراهت میام
لبخندی زد و با چشمهای خمار شده اش بهم خیره شد و خش دار پچ زد
_خیلی وقته از شوهرت تمکین نکردی خانوم کوچولو
تا خواست بیاد سمتم صدای گریه ی بچه ها بلند شد که آریا با ناله بهم خیره شد صدای خنده ام تو خونه پیچید.

پایان_جلد اول
#شروع_جلد‌_دوم👇
#عشق_تعصب

شروع فصل دوم #رئیس_مغرور_من
رمان هیجانی و پر طرفدار #عشق‌_تعصب 😍👇💋
در واقع توی این رمان آریا و طرلان هم حضور دارن و یه جورایی فصل دوم رئیس مغرور من هست فقط شخصیت ها کسای دیگه ای هستن.

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫23 نظرها

  1. سلام ممنون از رمانتون‌،بنظرم این رمان اشکالات زیادی داشت از همون شروع داستان که یه دختر میره برای تن فروشی ،جملات تکراری تو هر پارتی زیاد بودمثل ترلان که همیشه چشماش گرد میشه ،صدای اریا خش داره،،چراهای زیادی بودن آقاجون بابای طرلان مجبور به ازدواج با شهین میکنه ؟دوباره ؟چطور فهمیدن که ترلان پیش سامه؟ مهم‌تر ازهمه اینکه اریا باوجودی ک از خیانت بدش میاد از تعرض بدش میاد چرا به یه دختر بی پناه چندین بار تعرض میکنه ت؟ این ارمینا چرا اینقدر مورد خ‌واست اقاجونه ولی ترلان نه ؟و خیلی چراهای دیگه

      1. به زودی ینی کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  2. خیلی خوب تموم شد والبته عشق تعصب هم خیلی خوبه من چندتا از پارتاشو خوندم خیلی قشنگه😍

    1. اره باو تو چه سایتی هس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    1. آقا جان یعنی چی من از یکی پرسیدم میگه فصل دومش در حال تایپه ولی هیچ ربطی به موضوع آریا و طرلان نداره؟شما میگین داره شمارمم بالا دادم صاحب سایت تو واتساپ به من جواب بده لطفا.اخه این چه کاریه خب من عاشق این رمانم مثل آدم به نویسندش بگین فصل دوشو بزاره ولی نه غرور و تعصب 🥺🙄🙄🙄بگین فصل دوِ خودِ رمانو بزاره نه این رمان غرور و تعصب مسخره😡😩💔

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن