codebazan

رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۱۸

 

آریا با شنیدن این حرف من نگاه خاصی بهم انداخت ک طاقت نگاهش رو نداشتم سریع رو ازش دزدیدم و از اتاق خارج شدم نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق خودم رفتم هنوز پشت میز ننشسته بودم ک در اتاق باز شد و فاطمه مثل جت اومد داخل اتاق با دهن باز بهش خیره شده بودم ک لبخند دندون نمایی زد و گفت:
_سلام
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_باز چته این شکلی میای داخل اتاق
لب و لوچش آویزون شد و گفت
_چته چرا گاز میگیری
یهو ساکت شد و بعد چند ثانیه با هیجان گفت
_وای زود باش تعریف کن ببینم چیشد اون رئیس مغرور چی گفت غیرتی شده بود آره لابد مثل تو فیلما آدم اجیر کرد اون پسره رو بزنند.
با شنیدن حرف هاش خنده ام گرفت
_دیوونه چی داری برای خودت سر هم میکنی
_چیزایی ک پیش اومده دیگه
_واقعا دیوونه ای
خواست حرفی بزنه ک در اتاق باز شد و مریم اومد داخل اتاق و شروع کرد
_چیشد طرلان زود باش تعریف کن شوهرت غیرتی شد چی گفت چیشد زود باش تعریف کن دیگه اصلا چرا ساکتی حرف نمیزنی زود باش تع …
فاطمه وسط حرفش پرید و قطع کرد حرفش رو
_تو اگه اجازه بدی میگه چیشده یه ریز داری حرف میزنی اصلا امون نمیدی
_بسه
با شنیدن صدام جفتشون بهم خیره شدند ک گفتم
_اصلا چیز خاصی نشد
جفتشون وا رفته بهم خیره شدند ک به زور خنده ام رو قورت دادم چقدر خل و چل بودند این دوتا.

همه خونه ی آقاجون جمع شده بودیم آرمیتا دختر خاله ی آریا بود ک من مادرش رو اصلا ندیده بودم و فکر میکردم دخترای آقاجون فقط عمه نیلا و نرگس و فاطمه است ک خیلی وقته از خانواده مثل پدرم طرد شده ، اما اینطور ک فهمیدم نازیلا خانوم مادر آرمیتا یه زن پر از فیس و افاده بود ک غرور چشمهاش رو کور کرده بود و چون آرمیتا و اریا طلاق گرفتند آریا رو مقصر دونسته ک دخترش رو بدبخت کرده و برای همیشه با خانواده اش قطع رابطه کرده و گفته دیگه همچین خانواده ای نداره طبق حرف آقاجون دیگه هیچ اسمی از نازیلا خانوم هیچکس نیاورده بود.امشب به حرف آقاجون همشون اومده بودند جز فاطمه خانوم ک اصلا هیچکس نمیدونست کجاست حتی
_من بخاطر این خواستم امشب همتون یکجا جمع بشید تا بعضی چیز ها رو براتون واضح شفاف سازی کنم
همه بهش خیره شده بودیم ک تک سرفه ای کرد و ادامه داد
_طبق قوانین شرکت با گند کاری هایی ک آرمیتا انجام داده و خیانت آریا میتونه ازش شرکت کنه و سهام رو ازش بگیره ولی آریا فقط درعوض شکایت نکردن میخواد آرمیتا دیگه اصلا دوربرش پیدا نشه!
صدای عصبی نازیلا خانوم بلند شد
_هیچ معلومه اینجا چخبره؟!
صدای محکم و جدی آقاجون بلند شد
_وسط حرفم نپرساکت باش.
نازیلا خانوم نفسش رو با حرص بیرون داد و ساکت شد..

_مئسله دوم هم اینه آرمیتا از شوهرش سعید طلاق نگرفته و هنوز زن شرعی و قانونیشه داشت من رو مجبور به کاری میکرد ک شاید اگه من نمیفهمیدم خیلی چیزای ناگواری پیش میومد من یه تصمیمی گرفتم تموم سهام و پولی ک به آرمیتا دادم ازش پس گرفته میشه و علاوه برا این از ارثی ک قرار بوده بهش بدم محروم میشه.
صدای داد آرمیتا بلند شد
_چی دارید میگید آقاجون
آقاجون خونسرد بهش خیره شد ک با دیدن خونسردی آقاجون عصبانیتش بیشتر شد
_نمیتونید با من اینکارو بکنید دارید دروغ میگید میدونم
_من حرف هایی ک باید رو زدم از این به بعد هم دور اطراف آریا و طرلان ببینمت ک داری مشکل درست میکنی میبرم بستریت میکنم.
صدای مادر آرمیتا بلند شد
_آقاجون شما حالتون خوبه ، هیچ معلوم هست چی دارید میگید چجوری میتونید با دختر من اینجوری رفتار کنید هان؟!
آقاجون خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_انقدر درگیر مهمونی رفتن و خرید و دوستات بودی ک از زندگی دخترت غافل بودی ، دخترت یه مریض به تمام معنا شده ک با وجود شوهر داشت برای من نقش بازی میکرد میخواد خودکشی کنه تا آریا رو مجبور کنم باهاش ازدواج کنه ، رفته بااستفاده از سهام شرکت ک داشته تموم اطلاعات شرکت رو به شرکت رقیب داده کمه یا بازم بگم ؟!
چشمهای مادر آرمیتا گرد شده بود و شکه به آقاجون خیره شده بود انگار تحمل شنیدن این حرف ها رو نداشت ولی خوب چه میشه کرد دخترش اینجوری بود واقعیت هارو باید گفت حالا هر چقدر تلخ

_شما نمیتونید با من اینکارو بکنید فهمیدید نمیتونید!؟
صدای عصبی آقاجون بلند شد:
_بس کن این حرف هارو به جای اینکه بشینی خودت رو اصلاح کنی نشستی داد و بیداد میکنی فکر میکنی با گفتن این حرفهات به جایی میرسی!؟
آرمیتا با خشم فریاد زد:
_تو نمیتونی برای من تصمیم بگیری و نصیحت کنی فهمیدی تویی ک باعث شدی زندگی من خراب بشه.
این چی داشت برای خودش بلغور میکرد یعنی چی آقاجون باعث شده زندگیش خراب بشه ، صدای آریا بلند شد:
_آقاجون کاری نکرده زندگی تو خراب بشه تو خودت زندگی خودت رو خراب کردی اون هم بخاطر هوس و زیاده خواهیات.
با شنیدن حرف های آریا آرمیتا پوزخندی زد و گفت:
_جوری وانمود نکن ک انگار از من متنفری تو هنوز هم عاشق منی.
صدای آریا بلند شد:
_من عاشقت نیستم بهتره به این توهماتت خاتمه بدی.
_تو …
_بسه!
با شنیدن صدای داد مادرش ساکت شد عمه نازیلا به سمتش رفت دستش رو گرفت و عصبی گفت:
_زود باش راه بیفت
_من جایی نمیام
_ببند دهنت و حرکت کن بیشتر از این نمیخواد خودت رو خار و خفیف کنی.
با رفتن آرمیتا و مادرش آریا دستی داخل موهاش کشید و به سمتم اومد و با صدای خشدار شده ای گفت:
_خوبی؟!
_خوبم
صدای شهین بلند شد
_چرا خوب نباشه با حرف هایی ک آقاجون بار آرمیتا کرد این داره با دمش گردو میشکنه
این زن چقدر وقیح بود آریا به سمتش برگشت و گفت:
_بهتره مواظب حرف هایی ک میزنید باشید شهین خانوم!

شهین ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چیه مگه دروغ میگم؟!
قبل از اینکه آریا بخواد حرفی بزنه گفتم
_خیلی خوشحال شدم بابت حرف هایی ک آقاجون به آرمیتا زد الان تو مشکلی داری با خوشحالی من؟!
با شنیدن این حرفم عصبی نگاهی بهم انداخت و گفت:
_مادر و دختر فقط قصد دارید زندگی ما رو خراب کنید از وقتی ک اومدید برا…
صدای عصبی آقاجون مانع حرف زدنش شد
_بسه تو دیگه از حدت گذشتی فکر کردی میتونی نظر بدی یا حرفی بزنی اگه تا الان بهت حرفی نزدم فقط به حرمت برادرم بوده فکر نکن کارایی ک کردی و نقشه هایی ک کشیدی رو فراموش کردم این همه سال باعث شدی از پسرم دور بمونم فقط بخاطر تو پس سعی کن زیاد دمخور نوه هام نشی ک اینبار واقعا پشیمونت میکنم.
شهین فقط شوکه داشت بهش نگاه میکرد انگار قدرت تکلمش رو از دست داده باشه چند بار دهنش باز و بسته شد ولی حرفی نزد
صدای آریا بلند شد:
_بریم طرلان‌
سری تکون دادم ک صدای مامان بلند شد
_زوده کجا تازه اومدید بمونید
صدای آریا بلند شد
_یه شب دیگه امشب شب خسته کننده ای بود.
دستم رو گرفت و بعد از خداحافظی کوتاهی به سمت خونه ی خودمون حرکت کردیم تموم طول راه آریا فقط ساکت داشت رانندگی میکرد میخواستم بدونم اون هم بخاطر حرف هایی ک آقاجون زد خوشحال یا نه اما جرئت پرسیدن نداشتم

روز ها داشت میگذشت و شکم من هم داشت بیشتر برجسته میشد و کامل معلوم بود این ، حساسیت آریا این روز ها خیلی بیشتر شده بود جوری ک من رو از شرکت رفتن منع کرد چون حال خودم هم خوب نبود و اصلا شرایط مناسبی نداشتم اصراری نمیکردم برای رفتن به شرکت ، داخل خونه داشتم قدم میزدم ک یادم افتاد امشب خونه ی آقاجون دعوت هستیم ، شماره ی آریا رو گرفتم ک بعد از خوردن چند تا بوق صدای سرد و خشکش پیچید
_بله؟!
متعجب از شنیدن این لحنش گفتم
_سلام امشب خونه ی آقاجون دعوتیم خواستم بهت خبر بدم یادت نره و سر …
هنوز حرفم تموم نشده بود ک صدای پر از عشوه ی دختری اومد
_عزیزم نمیای
_باشه خداحافظ
با قطع کردن گوشی هنوز خشک شده به روبروم خیره شده بودم اون زن کی بود یعنی آریا داشت بهم خیانت میکرد ، حس حسادت و ترس مثل خوره افتاده بود تو جونم تازه از شر آرمیتا خلاص شده بودم پس این زن کی بود آخه ، محال ممکن بود آریا بهم خیانت کنه! محکم با دست کوبوندم رو سرم دختره ی احمق اون حتی یکبار هم بهت نگفته ک دوستت داره پس چه دلیلی میتونه برای وفاداریش وجود داشته باشه ، بلاخره اون هم یه مرد و غرایض جن.سی داره ک نمیتونه تحمل کنه شاید بخاطر همین …
محکم سرم رو تکون دادم فکر کردن به این چیزا داشت دیوونم میکرد.
شب شد ک آماده منتظر اومدنش نشسته بودم ، ساعت نه بود ک صدای تلفنم بلند شد شماره ی آریا بود جواب دادم ک صدای سردش بلند شد:
_امشب جایی هستم نمیام یه آژانس بگیر برو شب هم همونجا بمون.
_باشه
وقتی گوشی رو قطع کرد عصبی گوشی رو روی مبل پرت کردم این رفتارش داشت دیوونم میکرد مخصوصا با صدای زنی که شنیده بودم ، به سمت اتاق خواب رفتم لباسام رو عوض کردم و روی تخت خوابیدم اصلا دوست نداشتم برم خونه آقاجون انگار بخاطر لجبازی با آریا بود یا از حرص اینکه امشب نمیومد خونه و پیش اون دختره ای ک فقط صداش رو شنیده بودم میموند.
* * * *
صبح با شنیدن صدای موبایلم بیدار شدم ، بدون اینکه نگاهی به شماره بندازم جواب دادم
_بله

صدای مرد غریبه ای اومد:
_شوهرت باید تقاص پس بده ، مواظب بچه ات باش
و صدای بوق بود ک پیچید با شنیدن حرفی ک شنیده بودم خواب از سرم پریده بود و شکه سرجام نشسته بودم ، دستم رو روی شکمم گذاشتم این یه تهدید بود یعنی سریع شماره ی آریا رو گرفتم اما اصلا جواب نداد ، شماره ی بابا رو گرفتم ک بعد از خوردن چند تا بوق جواب داد
_سلام جانم دخترم خوبی
با ترس و لرز گفتم
_بابا
کمی مکث کرد یهو صداش نگران شد
_طرلان خوبی چیشده؟!
با ترس تموم چیزایی ک اون مرد پشت تلفن بهم گفته رو برای بابا تعریف کردم صداش عصبی شد و با نگرانی خاصی گفت
_طرلان از خونه بیرون نرو دخترم باشه الان میام
_باشه بابا
گوشی رو قطع کردم اما تموم مدت فکرم پیش مردی بود ک پشت تلفن اون حرف رو بهم زده بود آریا چیکار کردی تو ک این مرد داشت جون بچمون رو تهدید میکرد اگه اتفاقی برای بچم میفتاد چی.
با شنیدن صدای زنگ خونه بلند شدم از اتاق خارج شدم نگاهم به بابا و آقاجون آرسین افتاد در رو زدم ک باز شد خودم رفتم کنار در سالن طولی نکشید ک اومدند صدای بابا اومد
_طرلان خوبی
خودم رو داخل بغلش پرت کردم و گفتم:
_خیلی ترسیدم بابا اون مرد کیه؟!
_نترس چیزی نمیشه هیچ غلطی نمیتونه بکنه.
با حرف هایی ک بابا میزد آرومتر شده بودم رفتیم داخل نشیمن ک صدای آقاجون بلند شد:
_آریا کجاست دخترم؟!
با شنیدن این حرف یاد دیشب افتادم اخمام رفت توهم و گفتم:
_نیومد خونه.

صدای عصبی بابا بلند شد
_یعنی چی؟!
_دیشب گفت جایی نمیتونه بیاد من بیام خونه ی شما من هم…
_تو هم از لج آریا نیومدی درستی؟!
صادقانه سری تکون دادم ک صدای خنده ی آقاجون بلند شد
_از دست شما جوون ها
صدای بابا بلند شد
_برو لباست رو عوض کن وسایلی ک لازم داری رو هم بردار بریم تا اومدن آریا اینجا امن نیست انگار
_باشه
بلند شدم و به سمت اتاق رفتم لباس هام رو عوض کردم و وسایلم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم ک بابا و آرسین آقاجون بلند شدند همه به سمت خونه ی آقاجون رفتیم انگار باید اونجا سر میکردم تا اومدن آریا ، معلوم نبود دیشب سرش با کی گرم بود ک حتی یه سر هم بهم نزد پسره ی هوسباز!
با ایستادن ماشین از افکارم خارج شدم ، و از ماشین پیاده شدم داخل خونه ک شدم شهین مثل اجل جلوی راهم سبز شد ، نگاهی به سرتاپام انداخت پوزخندی زد و گفت:
_چیه شوهرت انداختت بیرون
کلافه نفسم رو دادم بیرون ، بدون توجه بهش اومدم رد بشم ک دوباره صداش بلند شد
_چیه نکنه تو رو هم نپسندید رفت دنبال یه داف جدید البته تعجبی هم نداره همه ی اعضای این خانواده همینطورن میدونی ک
داشت رسما به پدر و مادرم تیکه مینداخت این زن اصلا ارزش نداشت باهاش بااحترام برخورد کرد باید قشنگ رید بهش تا بفهمه کوچک بزرگتری حدی داره ، اون هم به سن و سال نیست به شعور و شخصیت ک شهین اصلا نداشت.
به سمتش برگشتم نگاهی به سر تا پاش انداختم و گفتم:
_در حدی نمیبینمت ک بخوام باهات همکلام بشم فعلا بشین به قدقد کردنت ادامه بده شاید به جایی رسیدی برا خودت.
و پوزخندی حواله صورت بهت زده اش کردم ، اومدم رد بشم ک بازوم رو گرفت ک گفت:
_چی گفتی تو!؟
خونسرد ابرویی بالا انداختم و گفتم
_واضح فارسی گفتم فکر نمیکنم جوری گفته باشم ک نفهمیده باشی.
_تو …
_اینجا چخبره؟!
با شنیدن صدای آقاجون به عقب برگشتم و گفتم:
_آقاجون کاش من نمیومدم شما پیشم میموندید هنوز نیومده این شروع کرده.
_هی تو این به درخت میگن من اسم دارم.
_بسه
با شنیدن صدای بابا شهین ساکت شد ک بابا بهش خیره شد و گفت:
_بسه دیگه دهنت و ببند گمشو تو اتاقت تو به دختر من چیکار داری هان؟!

با ذوق لبخندی زدم بابا چه خوب حال این شهین عفریته رو گرفته بود ، شهین نگاهش ک به من افتاد با تنفر بهم خیره شد صدای آقاجون باعث شد نگاهش و از من بگیره
_شهین برو اتاقت.
با رفتن شهین نفس راحتی کشیدم این زن رسما آدم عاقل رو دیوونه میکرد ، جز اعصاب خوردی هیچی نداشت .
* * * *
بلاخره عصر آریا اومد خیلی سرد باهاش برخورد کردم همه نشسته بودیم ک صدای بابا بلند شد
_چرا زن حامله ات رو شب تنها گذاشتی اگه اتفاقی براش میفتاد چی؟!
آریا با شنیدن این حرف چنان نگاهی بهم انداخت ک حس کردم از شدت ترس رنگ از صورتم پرید ولی سریع به خودم اومدم حقش بود چرا باید شب من رو تنها بزاره.
_طرلان
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم
_بله
_مگه بهت زنگ نزدم بیای خونه آقاجون نگو ک دیشب رو تنها خونه موندی
پوزخندی زدم و بهش تیکه انداختم
_خونه موندم خوب ک چی شما سرت گرم بود گفتم مزاحم نشم یه وقت بهتون بد نگذره
چشمهاش از عصبانیت قرمز شد چند تا نفس عمیق کشید تا خودش رو کنترل کنه و بعدش با خشم زل زد بهم و گفت:
_منظورت چیه سرم گرم بوده من تموم دیشب رو کار …
وسط حرفش پریدم و گفتم:
_آره کار کردی با همون صدا خوشگله ک میگفت عزیزم بیا.
پوزخندی زد و گفت:
_ا پس بگو چیه خانوم حسودیش شده سر خود فک کرده من شب رو پیش یه زن دیگه ام و برای اینکه حرص من و دربیاره خونه مونده تو من و چی فرض کردی هان فکر کردی یه آدم هوسبازم ک هر شبم رو دارم با یکی سر میکنم یا آدمی ک فقط دنبال غرایض جن.سیشه؟!
_نکنه با اون کارنامه ی درخشانت میخواستی فکر کنم داری با دختره قرآن میخونید؟!
با شنیدن صدای خنده ی آرسین آریا بهش چشم غره ای رفت و گفت
_ببند
سپس به سمت من برگشت و گفت
_واقعا متاسف شدم برای خودم
بیخیال گفتم
_خوب کاری میکنی
تا خواست چیزی بگه صدای آقاجون بلند شد
_بسه انقدر کل کل نکنید سرمون رفت
_آقاجون

آقاجون خیلی خونسرد قضیه ی تلفن رو برای آریا تعریف کرد هر لحظه داشت بیشتر اخمای آریا تو هم میرفت ک با شنیدن حرف آقاجون ک میگفت تهدید کرده مواظب بچتون باشید عصبی بلند شد و گفت:
_میکشمش اون بیشرف رو .
_آریا آروم باش اول تعریف کن اون مرد رو میشناسی یا نه؟!
آریا کلافه دستی داخل موهاش کشید و با صدای خشدار ناشی از عصبانیت گفت:
_آره میشناسمش
_خوب کی هست؟!
_یکی از رقبای شرکت ک همش راه به راه داره تهدیدم میکنه همه ی حرفاش رو پوچ و بی اساس گرفتم و کاری بهش نداشتم ولی تهدید به جون بچه ام اصلا آخر و عاقبت خوشی براش نداره.
_باید به پلیس خبر بدیم!
_نمیخواد من حلش میکنم
آقاجون با جدیت گفت:
_این کار شوخی بردار نیست آریا همین فردا زنگ میزنم به دوستم ک تو آگاهی کار میکنه و قضیه رو براش میگی ، این کار باید از طریق قانون حل بشه فهمیدی؟!
_باشه آقاجون
بعد از چند دقیقه نشستن بلاخره بلند شد و رو کرد به من و گفت:
_بلند شو بریم دیگه
بابا رو کرد سمت آریا و گفت:
_کجا؟!
_بریم خونمون
_نمیشه فعلا اونجا امن نیست وقتی فهمیدند تو نیستی خونه و زنگ میزنند زنت رو تهدید میکنند یعنی از جیک و پوک شما خبر دارند پس فعلا یه مدت اینجا بمونید تا آبا از آسیاب بیفته اینجوری خیال ما هم راحتره.
آریا کمی فکرد و گفت:
_باشه

داخل اتاق روی تخت خوابیده بودم که صدای باز شدن در اتاق اومد سریع چشمهام رو بستم و خودم رو به خواب زدم بعد از چند دقیقه تخت بالا پایین شد و صدای آریا بلند شد:
_برای نرفتنت به خونه ی آقاجون یه تنبیه برات دارم.
با شنیدن این حرف آریا چشمهام رو باز کردم و روی تخت نشستم حرصی به سمتش برگشتم و گفتم:
_تو نمیتونی من و تنبیه کنی اول بگو ببینم اون دختره کی بود ک داشت با عشوه شتری صدات میزد هان؟!
خیره به چشمهام شد و با لحن خاصی گفت:
_حسودیت شده بود؟!
_آره حسودیم شده بود حالا بگو ببینم اون دختره کی بود هان؟!
_دختر یکی از طرف های قراردادی ک برای شرکت بستیم دیشب تا صبح هم مشغول کار بودیم چون خودت میدونی آرمیتا پروژه ای ک آماده کرده بودیم رو به شرکت رقیب داده بود.
_هوم باشه قبول دیشب کار کردی ، چه دلیلی داشت اون دختره بااون لحن بهت بگه عزیزم؟!
پوزخندی زد و گفت:
_همه دخترا روی من کراش دارند و من باید بخاطر تک تکشون بازخواست بشم؟!
طلبکار بهش خیره شدم و گفتم
_معلومه ک باید بازخواست بشی اگه تو بهشون رو ندی اونا هم جرئت نمیکنن عاشقت بشند و باهات لاس بزنند
با خنده دستم رو کشید که پرت شدم توی بغلش دستش رو دورم حلقه کرد ک گفتم
_ولم کن داری چیکار میکنی!؟
با صدای دور رگه ناشی از خنده گفت:
_بخواب بره کوچولوی حسود
با شنیدن این حرفش چشمهام گشاد شد و گفتم:
_بره خودتی خرس گنده.

یه مدت طولانی گذشته بود و من الان هفت بود که حامله بودم شکمم برجسته تر شده بود و سخت میتونستم حرکت کنم ، حساسیت آریا چند برابر شده بود و محبت هاش بهم بیشتر بهم توجه میکرد و مواظبم بود تو این مدت از حسی که بهش داشتم مطمئن بودم و حالا این ازدواج برام معنا و مفهوم خاصی داشت دیگه ازدواج صوری نبود.
_طرلان
با شنیدن صداش لبخندی روی لبهام نشست به سمتش رفتم و خیره به چشمهاش که دنیای من بود گفتم:
_جانم
در حالی ک چشمهاش رو بهم میدوخت با همون لحن خشک و سردش که عاشقش بودم و میدونستم پر از نگرانی گفت:
_من امشب شاید دیر بیام نمیخوام اینجا بمونی کارم طول میکشه برو آماده شو ببرمت خونه ی آقاجون سر راه.
با شنیدن این حرفش اخمام و توهم کشیدم و گفتم:
_کجا بسلامتی؟!
دماغم رو کشید و گفت:
_اخم نکن خانومم جایی کار دارم مهم شب شاید دیر بیام برای اینکه خیالم راحت باشه تو رو میبرم خونه ی آقاجون.
سری تکون دادم و گفتم:
_باشه.
به سختی حرکت کردم و به سمت اتاق مشترکمون که آریا بخاطر راحتی من آورده بود پایین حرکت کردم وقتی داخل شدم لباسم رو پوشیدم و کیف و وسایلم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.
داخل ماشین نشسته بودم و آریا داشت به سمت خونه آقاجون حرکت میکرد تو این مدت خیلی اتفاق ها افتاده بود یکیش مثل این که آرمیتا خودکشی کرده بود و الان تو بیمارستان روانی بستری شده بود طلاق بابام از شهین ولی هنوز شهین تو همون خونه بود و به نیش و کنایه زدن هاش داشت ادامه میداد ، رابطه ی من و آریا خیلی خوب شده بود و دیگه خبری از اون لج و لجبازی نبود.
باایستادن ماشین از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم که قبل از پیاده شدنم گفت:
_شیطونی نکنی خیلی آروم و خانوم منتظر باش تا موقعی که بیام.
_دستت درد نکنه مگه من بچه ام.
_از بچه ها هم بدتری
_آریا
_دروغ میگم مگه
چشم غره ای بهش رفتم و اومدم از ماشین پیاده بشم ک اسمم رو صدا زد
_طرلان
با غیض به طرفش برگشتم که لبهاش روی لبهام قرار گرفت چشمهام بسته شد و بی اختیار دستم پشت گردنش رفت و همراهیش کردم که اون با دیدن همراهی من با شدت بیشتری شروع کرد ، انقدر بوسید که وقتی نفس کم آوردم ازم جدا شد و با بیقراری زل زد به چشمهام و گفت:
_توله سگ زود باش برو تا کار دست جفتمون ندادم
با شنیدن این حرفش حس کردم صورتم از خجالت گر گرفت ، خم شد بوسه ای روی گونه ام زد و گفت
_مواظب خودتون باش
_تو هم همینطور.
و از ماشین پیاده شدم به سمت خونه ی آقاجون رفتم.

#آریا

با سرعت تمام داشت رانندگی میکرد تا هر چه زودتر به مقصد برسه تموم فکر و ذکرش پیش طرلان و بچه اش بود بچه ای که هنوز بدنیا نیومده بود و داشت لحظه شماری میکرد برای بدنیا اومدنش از زنی ک دوستش داشت و عاشقانه میپرسیدش اما جرئت اعتراف نداشت میترسید ، میترسید از اینکه اون رو هم از دست بده.
با رسیدن به مقصد از افکارش خارج شد درست آدرسی که سعید داده بود پیاده شد نمیدونست چرا به هیچکس خبر نداد حتی دوست های پلیسی که داشت باهاشون همکاری میکرد بخاطر پرونده های مواد مخدری که سر دستشون سعید بود ، نمیدونست چرا امروز تک و تنها بدون اینکه حتی به کسی خبری بده به آدرسی که سعیده داده بود اومده بود اما میدونست اتفاق های خوبی قرار نیست براش بیفته برای همین به دوستش پیام داد و آدرس رو براش فرستاد ، زنگ ویلای خارج از شهری که تو یه منطقه ی خیلی پرت بود رو زد طولی نکشید که در باز شد بی تردید داخل خونه شد و در رو بست یه ویلای قدیمی بود که از سر و وضعش معلوم بود هیچکس تا حالا اینجا زندگی نکرده اصلا ،به سمت خونه رفت داخل که شد صدای سعید تو سالن پیچید:
_عجب دل و جرئتی تنها اومدی
آریا مثل همیشه با چشمهای سرد و یخ زده اش بهش خیره شد و با صدای خشک و خشدار شده ای گفت:
_من مثل تو آدم ترسویی نیستم که تو هفت تا سوراخ قایم بشم و پشت سر بقیه کار بکنم من رو در رو حرفام رو میزنم و کارام رو انجام میدم .
_میدونم میشناسمت از اولش همین بودی مغرور و پر ادعا!
آریا موشکفانه بهش خیره شد میدونست سعید نقشه ای تو سرش داره و میخواد الان عقده هاش رو خالی کنه و اخر سر یه بلایی سرش بیاره اون خیلی خوب دوست و دشمن قدیمش رو میشناخت.
_من وقتی برای شنیدن چرت و پرت های تو ندارم بهتره زودتر کار مهمت رو بگی.
صداق قهقه ی دیوانه وار سعید بلند شد ، انقدر خندید تا اشک از چشمهاش بیرون اومد اشک گوشه ی چشمش رو پاک کرد و خیره به آریا گفت:
_همونقدر که هوش زیادت رو تحسین میکنم و باهوشی ، همون اندازه هم احمقی که بخاطر حرف من پاشدی اومدی اینجا حتی یه لحظه هم فکر نکردی شاید تله باشه؟!
آریا فقط برای لحظه ای متعجب شد از حماقت خودش که به فردی مثل سعید اعتماد کرده اما مثل همیشه خودش رو خیلی خونسرد نشون داد چون توقع اینکارو از شخصی مثل سعید داشت همه چیز از دست سعید برمیومد.

آریا فقط با خونسردی تمام بهش خیره شده بود سعید پوزخندی زد و گفت:
_همونطور که تو آرمیتا رو از من گرفتی و کاری کردی عشقم بیفته گوشه تیمارستان من هم کاری میکنم زنت مثل اون بشه از درد دوری تو دیوونه بشه ببرنش جایی که همسر منه اون …
صدای عربده ی آریا سالن رو پر کرد
_ببند دهنت و کثافط حق نداری اسم زن من رو به دهن کثیفت بیاری فهمیدی؟!
سعید پوزخند زشتی زد و خیره به صورت عصبی آریا شد و گفت:
_زیاد جوش نزن رفیق تو قراره بری اون دنیا پس نمیتونی همسر عزیزت رو ببینی.
و صدای تفنگش رو از کتش بیرون آورد سمت آریا گرفت و با لحنی که تنفر ازش میبارید گفت:
_ازت متنفرم
و صدای شلیک بلند شد درست پایین قفسه ی سینه آریا ، پرت شد روی زمین خون تمام سالن رو پر کرده بود ، سعید نیم نگاهی بهش انداخت و خوشحال از اینکه کار آریا رو تموم کرده از عمارت خارج شد.
بعد از تقریبا یکساعت پلیس و اورژانس بخاطر اینکه هدس میزدند اتفاقی بیفته اومدند ، همه ی پلیس ها داخل عمارت ریختند با دیدن جسم نیمه جون آریا و نبود سعید سریع منتقلش کردند بیمارستان بعد از یه عمل سخت که موفقیت آمیز بود ، آریا از اتاق عمل صحیح و سالم بیرون اومد ، یک روز گذشت تا حال آریا خوب بشه و بتونه حرف بزنه وقتی به هوش اومد تنها کلمه ای که گفت طرلان بود فقط همسرش رو میخواست ، عشقش کسی که برای بدست آوردنش خیلی سختی کشیده بود.
صدای احمد دوست صمیمیش که تو نیروی انتظامی کار میکرد بلند شد:
_طرلان خوبه نترس رفیق!
با چشمهای قرمز شده اش بهش خیره شد میدونست داره یه چیز رو ازش پنهان میکنه با صدای دورگه ای گفت:
_به من دروغ نگو زن من کجاست حالش خوبه ؟!
احمد کلافه دستی داخل موهاش کشید چجوری بهش میگفت وقتی سعید بیشرف به طرلان خبر فوت آریا رو میده و عکس غرق در خونش رو میفرسته طرلان بهش شوک وارد میشه و بچه اش رو هفت ماه بدنیا میاره و الان خانواده اش دارند زار زار برای مرگ دروغیش اشک میریزن.

 

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫2 نظرها

  1. سلام من وقتی سایت رمانو تو گوگل میزنم میاد واسم اما نمی تونم رمان هارو بخونم میزنم رو اسم رمان یا ادامه مطلب ارور میده Not Found میشه بگین چیکار کنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن