codebazan

رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۱۹

 

#طرلان

با درد چشمهام رو باز کردم و نالیدم:
_آریا
تموم اتفاقات مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد ، اون تماس که بهم شده بود و خبر از مرگ آریا میداد چرا آریای من باید بمیره من هنوز بهش نگفته بودم دوستش دارم من هنوز بهش نگفته بودم عاشقشم ، در اتاق باز شد و پرستار همراه دکتر داخل اتاق اومدند صدای دکتر بلند شد:
_حالت چطوره
بی هیچ حسی سرد بهش خیره شده بودم اصلا قدرت زدن هیچ حرفی رو نداشتم حتی نمیتونستم اشک بریزم فقط یه چیزی تو مغزم داشت صدا میداد و اون هم مرگ آریا بود چجوری تونسته بود من رو تنها بزاره
صدای دکتر بلند شد :
_دخترم نمیخوای حرف بزنی حال بچه هات رو بپرسی؟!
حتی حسی نسبت به بچه ها هم نداشتم من عشقم رو از دست داده بود و تحملش برام اصلا آسون نبود دلم میخواست من هم بمیرم چرا باید زنده باشم اصلا
_نمیخوای حرف بزنی ؟!
صدای دکتر رو مخم بود دلم میخواست تنها باشم، وقتی دیدند حرف نمیزنم از اتاق رفتند بیرون
بعد از چند دقیقه باز در اتاق باز شد و مامان و بابام همراه آقاجون عمه نیلا آرسین اومدند داخل اتاق چشمهای عمه نیلا از فرط گریه قرمز شده بود لبخندی زدم و گفتم:
_به آریا خبر دادید درسته ، گفتید بچه هاش بدنیا اومدند.
با شنیدن این حرفم عمه شروع کرد به گریه کردن صدای خشدار و گرفته ی بابا بلند شد
_طرلان
_بابا عمه چرا داره گریه میکنه مگه نباید الان به شوهرم خبر بدید بچه هامون بدنیا اومدند
_آروم باش دخترم
بی اختیار شروع کردم به خندیدن انقدر بلند که حس میکردم دیوونه شدم چرا باید آریای من بمیره من تازه داشتم طعم خوشبختی رو حس میکردم چرا باید انقدر تلخ بشه زندگیم آخه چرا!

* * * *
#آریا

آریا داشت دیوونه میشد ، بچه هاش بدنیا اومده بودند بچه هاش دوقلو بودند یه پسر و یه دختر اون نمیتونست کنارشون باشه لمسشون کنه پیششون باشه داشت به طرلانش فکر میکرد یعنی الان چه حالی داشت خوب میدونست که طرلان هم عاشقانه دوستش داره خودش هم عاشق همسرش بود اما غرور احمقانه اش هیچوقت بهش اجازه نداد ابراز کنه و فقط با کارهاش ثابت میکرد که دوستش داره اما طرلان هیچوقت نفهمید ، تحمل نداشت بیشتر از این تو تخت بخوابه به سختی روی تخت نشست چهره اش از شدت درد درهم شد و اخماش تو هم رفت که در اتاق باز شد و دوستش احمد اومد داخل اتاق با دیدن آریا که نیم خیز شده سریع به سمتش رفت و با نگرانی گفت:
_چرا بلند شدی تو باید استراحت کنی.

صدای سرد و خشن آریا بلند شد
_میخوام برم پیش زنم ، بچه هام بدنیا اومدند ، زنم حالش خوب نیست به من نیاز داره باید کنارش باشم.
احمد نمیدونست چجوری موضوع رو بهش بگه میدونست خیلی سخت تا آریا قبول کنه وقتی بیقراری های آریا رو داشت میدید برای دیدن همسر و بچه هاش فهمید متقاعد کردنش خیلی سخت اما باید بهش میگفت و آریا مجبور بود قبول کنه اون هم بخاطر همسر و بچه هاش برای محافظت ازشون.
_آریا باید یه چیزی بهت بگم
آریا با شنیدن حرف احمد سرش رو بلند کرد با دیدن اضطراب احمد فهمید یه اتفاقی افتاده که اون رو پریشون کرده با صدای خشک و سردی گفت:
_چیشده؟!
احمد یکم این پا اون کرد که آریا کلافه گفت:
_زود باش حرفت رو بزن اگه نمیگی من برم؟!
احمد کلافه پوفی کشید و نفس عمیقی کشید و گفت:
_تو نباید خودت رو نشون بدی و بفهمن زنده ای
آریا تکون محکمی خورد و گفت:
_چی؟!
_سعید و همه ی اعضای باندشون الان بیرونن ما هیچ مدرکی نداریم که بتونیم دستگیرشون کنیم الان تا رسیدن به شخص مورد نظرمون ، سعید اگه بفهمه تو زنده ای مطمئنن اینبار بخاطر انتقام از تو طرلان همسرت یا بچه هات رو میکشه ، اما الان سعید فکر میکنه تو مردی و ازت انتقام گرفته و همسرت دیوونه میشه اما سخت در اشتباه همسر تو خیلی قوی با کمک خانواده ات خودش رو جمع و جور میکنه.
_چی داری میگی تو؟!
_آریا گوش کن تو …
آریا عصبی حرفش رو قطع کرد
_چی رو گوش کنم تو از من میخوای جوری وانمود کنم که انگار مردم و خانواده اصلا خبردار نشن از زنده موندنم.

_فقط به یه نفر از اعضای خانواده ات که مورد اطمینان خبر میدی و اون تو رو درجریان میزاره و بعد یه مدت که آبا از آسیاب افتاد با یه چهره دیگه و اسم دیگه برمیگردی پیش خانواده ات اینجوری هم مدارک لازم رو همه با کمک هم پیدا میکنیم.
_من نمیتونم احمد!
احمد به چشمهای قرمز آریا خیره شد و گفت:
_بخاطر همسرت و بچه هات آریا باید انجامش بدی خودت خوب میدونی اونا چقدر خطرناکن و میتونن به بدترین شکل ازت انتقام بگیرن.
و از اتاق رفت بیرون آریا رو تنها گذاشت تا خودش تصمیم درست رو بگیره میدونست آریا آدم عاقلیه و اصلا بی منطق جلو نمیره و کاری نمیکنه که خانواده اش آسیب ببینند.
آریا تنها نشسته بود و داشت فکر میکرد یعنی باید تحمل میکرد دوری از طرلان و بچه هاش رو بچه هایی که لحظه شماری میکرد تو آغوشش بگیرتشون و همسرش همسری که حتی یکلحظه نمیتونست نبودش رو طاقت بیاره بین دوراهی قرار گرفته بود ، دور راهی سختی بود که باید انتخاب میکرد.
* * * *
بلاخره بعد از گذشت چند روز تصمیمش رو گرفته بود بهترین راه رفتن بود تا موقعی که آبا از آسیاب بیفته و بتونه دوباره با یه قیافه و اسم جدید برگرده تا دست سعید و باندش رو رو کنه بخاطر طرلان و بچه هاش بخاطر خانواده اش مجبور بود وانمود کنه به مردن ، از احمد خواست آقاجون رو بیاره پیشش تنها شخصی بود که میتونست بهش اعتماد کنه و بهش بگه ، دقیقا بعد از چند ساعت بلاخره آقاجون داخل اتاق شد همونطور که آریا حدس میزد شد و آقاجون با دیدنش شکه شد و برای چند ساعت اصلا نتونست هیچ حرفی بزنه وقتی به خودش اومد دلیل اینکار رو پرسید آریا و احمد جناب سرهنگ شروع کردند به حرف زدن و از همه ی اتفاق هایی که افتاده بود براش گفتند
_حالا میخواید چیکار کنید؟!
صدای احمد بلند شد:
_آریا باید مدتی دور بشه.
صدای آقاجون بلند شد
_چرا آریا باید دور بشه من براش بهترین محافظ هارو میگیرم نمیزارم اتفاقی براش بیفته.
صدای جناب سرهنگ بلند شد:
_شما هر چقدر قدرت داشته باشید به پای اونا نمیرسید اونا خیلی خطرناک هستند و مطمئن باشید بدترین انتقام ممکن رو میگیرند

سرهنگ و احمد بلند شدند از اتاق خارج شدند آقاجون با تفکر به آریا خیره شد بعد از کمی مکث کردن گفت:
_آریا تصمیم تو چیه ؟!
_آقاجون حق با سرهنگ و احمد اون باند خیلی خطرناک من کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم نمیخوام به طرلان و بچه هام آسیبی برسه برای یه مدت از اینجا دور میشم و دوباره با یه قیافه و اسم جدید میام تا دست سعید و باندشون رو رو کنیم اون وقت با خیال راحت میتونیم زندگی کنیم سعید خیلی خطرناک تر از اون چیزیه که فکرش رو بکنیم آقاجون.
صدای آقاجون بلند شد:
_من مواظب همه چیز هستم پسرم هر وقت بهم نیاز داشتی بهم خبر بده
_چشم آقاجون
آریا به آقاجون خیره شده بود بلاخره بعد از چند دقیقه سکوت طولانی که بینشون حکم فرما بود گفت:
_طرلان حالش چطوره ؟!
آقاجون خیره بهش گفت:
_حالش اصلا خوب نیست
دستای آریا مشت شد ، آقاجون ادامه داد
_همش به یه نقطه خیره شده حتی بلند نشد بره بچه هاش رو ببینه.
آریا با شنیدن حرف هایی که آقاجون میزد حس کرد قلبش داره تیکه پاره میشه

#طرلان

تموم مدت فقط به دیوار خیره شده بودم اصلا نمیتونستم خودم رو حتی تکون بدم بچه هام رو بدون پدرشون نمیخواستم حالا که آریا مرده بود من هم نمیخواستم زنده بمونم بهتر بود برای همیشه خودم رو خلاص کنم ، اما اینجوری نمیتونستم برم پیش آریا که خدایا چرا انقدر زود از من گرفتیش من هنوز حتی بهش نگفته بودم چقدر دوستش دارم که دنیای منه بدون اون حتی نمیتونم نفس بکشم چه برسه به زندگی کردن ، با باز شدن در اتاق حتی سرم رو بلند نکردم ببینم کی اومده داخل اتاق اصلا برام مهم نبود حتما باز هم پرستار اومده بود تا برای آروم کردن من آرامبخش بزنه بهم تا باز هم به خواب برم و به آریا فکر نکنم آروم باشم ، پوزخندی روی لبهام نقش بست چه خیال باطلی من آروم باشم منی که حتی تو خواب هام هم آریا رو میدیدم چجوری میتونستم نبودش رو طاقت بیارم.
_نمیخوای سرت رو بلند کنی؟!
با شنیدن صدای خشک و خشداری که همیشه عاشقش بودم برای یه لحظه خشکم زد یعنی این صدا واقعیت داشت یا باز توهم زده بودم ، سرم رو بلند کردم آریا بود چونم با دیدنش لرزید و اشکام با شدت روی صورتم جاری شدند با گریه نالیدم:
_حتی خیالت از خودت بامعرفت تره ، چرا تنهام گذاشتی چرا رفتی نگفتی من بدون تو چیکار کنم؟!
_من واقعیم طرلان
_آره خیلی نزدیک به واقعیت هستی.
به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت:
_طرلان من آریام اصلا نمرده بودم که بخوام دوباره زنده بشم
سرم رو بلند کردم و بهت زده بهش خیره شدم دستش رو لمس کردم ، صورتش رو واقعی بود انگار با صدای لرزونی گفتم:
_تو زنده ای؟!
آریا لبخندی زد بهم و گفت:
_آره
با شنیدن این حرفش انگار جون گرفتم روی تخت نشستم و بغلش کردم شروع کردم به گریه کردن انقدر گریه کردم تا آروم شدم با هق هق گفتم
_خیلی نامردی آریا
_هیش عزیزم آروم باش
_آریا
_جونم
_تو واقعا واقعی هستی؟!
تک خنده ای کرد که دلم براش ضعف رفت و با صدای بم و خشدارش گفت:
_واقعی هستم عزیزم

با باز شدن در اتاق آقاجون بابا اومدند داخل اتاق که صدای بابا بلند شد
_دخترم و دق دادی دفعه ی بعدی خودم میکشمت دخترم رو ناراحت کنی.
مخاطبش آریا بود صدای خشک و خشدار آریا بلند شد:
_خودتون هم میدونید مجبور شدم وقتی آقاجون بهم گفت حال طرلان تااین حد بده سریع اومدم ببینمش نمیدونستم که قراره اینجوری بشه.
_این مدت کجا بودی آریا شوهر آرمیتا عکس فرستاد که تو رو زخمی کرده و تو…
نتونستم ادامه بدم باز بغضم گرفته بود سخت بود بگم مرده بودی ، آریا محکم بغلم کرد و گفت:
_هیش نبینم گریه کنی من اصلا چیزیم نشده اون نتونست به خواسته اش برسه.
وقتی آرومتر شدم ازش جدا شدم آریا هم شروع کرد به تعریف کردن اینکه چه اتفاق هایی افتاده و آخرین لحظه که از رفتن پشیمون شده و اومده دیدن من با نگرانی گفتم:
_بلایی سرت درنیاره
_نترس من اینبار گول اون مار هفت خط رو نمیخورم به زودی هم گیر میفته.
_آریا
با شنیدن صدای آقاجون بهش خیره شد و گفت:
_جانم
_باید یه مدت بری یه جایی چون ممکنه دوباره سر و کله سعید پیدا بشه.
_اتفاقا من هم همین رو میخوام که سعید بیاد.
_آریا اون باز میاد که تو رو بکشه تو …
_مطمئن باش اینبار من اون رو میکشم
با شنیدن این حرف آریا لرزه ای به جونم افتاد میدونستم اتفاق خوبی تو راه نیست.

همراه آریا از پشت شیشه به بچه هامون خیره شدیم یه دختر بود و یه پسر اشک تو چشمهام جمع شده بود یعنی این دوتا کوچولوی خوشگل بچه های من و آریا بودند دست آریا رو محکم فشار دادم که صداش بلند شد:
_جفتشون شبیه خودم شدند.
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_کجا شبیه تو هستند ببین به خودم رفتند خیلی خوشگل و ناز شدند تازه لبخند هم میزنند.
_یعنی من خوشگل نیستم
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و به حالت چندشی صورتم رو جمع کردم که خم شد و گازی از گونم گرفت که آخی گفتم خنده ای کرد و گفت:
_حقته تا تو باشی به من نگی زشت ،شوهر به این خوشگلی داره همه ی دخترا برا یه نگاه من جون میدن اونوقت تو میگی زشت
چشم غره ای بهش رفتم و با حسادت گفتم:
_دخترا غلط کردند با تو
_حسودیت شد؟!
_معلومه که حسودیم شد تو مال منی کسی حق نداره بهت نگاه کنه اصلا تو چرا به دخترا رو میدی که بهت نگاه کنن هان!؟
_طرلان
با غیض گفتم:
_بله؟!
لبخندی بهم زد و گفت:
_من جز تو هیچ دختری به چشمم نمیاد و اصلا توجه نمیکنم بهشون پس نیازی به حسادت نیست.
با شنیدن این حرفش احساس خوبی به قلبم سرازیر شد آریا داشت غیر مستقیم بهم میگفت دوستم داره حس کردم صورتم گر گرفت نگاهم و ازش دزدیدم که صداش بلند شد:
_هیچوقت نگاهت رو ازم ندزد.
با شنیدن این حرفش سرم رو بلند و به چشمهاش خیره شدم چشمهایی که دنیای من بود و حالا فهمیده بودم بدون اون اصلا نمیتونم زندگی کنم.
* * * *
با شنیدن صدای آرسین از آشپزخونه اومدم بیرون و گفتم:
_جانم داداش
_پس شوهرت کجاست چرا خونه نیست قرار بود با هم بریم جایی.
_نمیدونم از شرکت بهش زنگ زدند کار واجبی داشت انگار رفت.
_خوب پس من هم برم
_کجا تازه اومدی که
_باید برم خونه تا باز شهین جون نیفتاده به جون مامان و اشکش رو درنیاورده باشه.

با شنیدن اسم شهین حرصی گفتم:
_بابا که طلاقش داده آقاجون که اصلا باهاش حرف نمیزنه چرا نمیره از اون خونه حتما باید بیرونش کنند؟!
_خوب اون که واضح چرا نمیره چون میخواد مامان رو اذیت کنه
_من یه روزی این زن رو با دستای خودم میکشم.
با شنیدن این حرف من برای ثانیه ای مکث کرد و بعد گفت:
_طرلان
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_کار های خودش باعث میشه همچین فکری داشته باشم ، اخه مگه میشه یه آدم انقدر ذاتش پلید و بد باشه.
_کی ذاتش پلیده؟!
با شنیدن صدای آریا جفتمون به سمتش برگشتیم ک گفتم
_شهین
_اون و میشه به عنوان یه شیطان یاد کرد واقعا خیلی بد.
صدای آرسین بلند شد
_سلام آقا آریا
_سلام چخبر داداش خوبی
_خوبم ممنون ، قرار بود امروز جایی بریم
کمی فکر کرد و گفت:
_آهان اون افتاد برای هفته ی دیگه
_باشه پس من برم
_کجا؟
_خونه میدونی که امشب یه مهمونی و همه دعوتید.
آریا سری تکون داد ، آرسین بعد از خداحافظی کوتاهی رفت به سمت آریا برگشتم لبخندی بهش زدم و گفتم:
_خسته نباشی آقا!
لبخند محوی زد و گفت:
_بچه ها کجاند
با شنیدن این حرفش حرصی شدم و گفتم
_آریا ببین باز نری بچه هارو سیخونک کنی بیدارشون کنی تازه خوابشون کردم با بدبختی بعد هی بیدار میشند گریه میکنند عین باباشون شدند.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_بیشتر شبیه مامانشون هستند لوس.

امشب همه خونه ی آقاجون دعوت بودیم و همه ی فامیل بودند شب خیلی خوبی بود و به هممون خیلی خوش گذشت ، تقریبا نیمه های شب بود که خواستیم برگردیم خونه اما آقاجون اینا گفتند چون دیر وقته همونجا بمونیم و یه اتاق دادند بهمون که مخصوص ما درستش کرده بودند ، و وقت هایی که آریا میرفت جایی ما میومدیم تو این اتاق با بچه ها ،از وقتی از بیمارستان مرخص شده بودم بیشتر هواسمون بود به بچه ها و خودمون سر و کله ی سعید هم اصلا پیدا نشده بود جز یکبار که پیام داد تاوان سختی پس خواهید داد.
اما تو این چند ماه اصلا اتفاق خاصی نیفتاده بودم رفتم روی تخت کنار آریا خوابیدم که صداش بلند شد:
_طرلان
_جانم
_نظرت چیه خونه امون رو عوض کنیم؟!
_نمیدونم ولی هر کاری دوست داری انجام بده.
این تنها حرفی بود که بین من و آریا رد و بدل شد انقدر خسته بودم که وقتی چشمهام رو بستم خوابم برد ، صبح با شنیدن صدای تلفنم بیدار شدم نگاهی به جای خالی آریا انداختم انگار رفته بود سر کار قبل از اینکه بچه ها بیدار بشند بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم:
_بله بفرمائید!؟
_سلام طرلان خوبی؟!
متعجب از شنیدن صدای سام بعد از گذشت تقریبا یکسال و خوردی جواب دادم:
_سلام ممنون ، تو خوبی
_آره عزیزم خیلی وقته ندیدمت دلم برات تنگ شده میتونم همدیگرو ببینیم؟!
متعجب از این همه بی پروا حرف زدن سام گفتم:
_نمیدونم سام من …
هنوز حرفم کامل نشده بود که در اتاق باز شد و آریا اومد داخل اتاق مگه نرفته بود سر کار ، هول زده بخاطر اینکه آریا نشنوه گفتم؛
_باشه خبر میدم فعلا من باید برم خداحافظ.
و بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم قطع کردم.

_با کی داشتی حرف میزدی؟!
میدونستم اگه اسمی از سام ببرم باز عصبی میشه و قاطی میکنه برای همین لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
_یکی از دوستام بود میخواست من رو ببینه
_صورتت چرا رنگ پریده شده؟!
دستی روی صورتم کشیدم و گفتم:
_نه رنگش نپریده تازه از خواب بیدار شدم تو اون شکلی فکر میکنی.
در حالی که از روی تخت بلند میشدم برای عوض کردن صحبت گفتم:
_تو چرا سر کار نرفتی؟!
_امروز زیاد کار مهمی نداشتیم برای همین نرفتم
سری تکون دادم و به سمت سرویس رفتم آبی به صورتم زدم ، لعنتی سام سر صبح اعصابم رو بهم ریختی فقط چرا زنگ زدی اصلا بعد از این همه مدت اون هم بااین لحن صحبت میکردی.
* * * *
همه ی روز ها داشت خیلی عادی میگذشت و زندگی خیلی خوبی داشتم گرچه آریا همون غرور کاذبش رو داشت و اصلا بهم ابراز علاقه نمیکرد اما با رفتارش نشون میداد دوستم داره
_طرلان
با شنیدن صدای مامان بهش خیره شدم و گفتم
_جانم
_پس شوهرت کجا موند
_نمیدونم مامان کارش طول کشیده ، بهش زنگ زدم گفت میاد.
سری تکون داد که گفتم:
_نمیدونی مهمونی امشب بخاطر کیه!؟
_نه آقاجون بهم نگفت
_خیلی کنجکاوم بدونم.

با شنیدن صدای زنگ خونه مامان رفت تا در رو باز کنه من هم به سمت اقدس خانوم خدمتکار خونه برگشتم و گفتم:
_بچه ها خوابیدن؟!
_بله خانوم تازه خوابیدن
لبخندی بهش زدم و گفتم:
_ممنون
با شنیدن صداهای آقاجون و آریا به سمتشون رفتم و مشغول صحبت باهاشون شدم که صدای آرسین بلند شد
_آقاجون مهمون امشبتون کیه نگفتید خیلی کنجکاو شدیم!؟
آقاجون لبخندی زد و گفت:
_صبور باش بچه خودش اومد میفهمی کیه.
صدای خشک و خشدار آریا بلند شد
_بچه ها کجاند؟!
متعجب از شنیدن لحن صداش که انقدر سرد و خشک بود گفتم:
_تازه خوابیدند.
سری تکون داد که با صدای آرومی گفتم:
_خوبی؟!
به سمتم برگشت نگاه عمیقی به چشمهام انداخت و گفت:
_خوبم
ساکت شدم و دیگه هیچ سئوالی ازش نپرسیدم اما رفتار و لحن حرف زدنش امشب خیلی عوض شده بود ، همه داخل سالن نشیمن نشسته بودم که صدای زنگ خونه بلند شد آقاجون لبخندی زد و بلند شد رفت تا در رو باز کنه کنجکاو بودم مهمون امشب آقاجون کیه که هممون رو خواسته بود بیایم ولی هیچ حرفی نزده بود از اومدن مهمون ویژه ی امشبش .
_خوب این هم از مهمون من
ایستادیم و با لبخند به عقب برگشتم که با دیدن شخص روبروم لبخند از روی لبهام پر کشید و با بهت بهش خیره شده بودم
_این اینجا چیکار میکنه؟!
آقاجون با شنیدن صدام بهم خیره شد و گفت:
_طرلان
در عرض دو ثانیه چشمهام پر از نفرت شد و با صدایی که از شدت خشم داشت میلرزید گفتم:
_این بود مهمونتون که بهمون گفتید بیایم؟!
_طرلان آروم باش
پوزخند عصبی زدم و گفتم:
_من خیلی آرومم
صدای پر از ناز و عشوه اش که حالم رو بهم میزد بلند شد:
_طرلان من برای دعوا و انجام دادن کاری که شما رو عصبانی کنه نیومدم من فقط اومدم دیدن خانواده ام بعد از این همه مدت که تو اون بیمارستان بودم و به کمک آقاجون حالم بهتر شد ، آقاجون ازم خواست بیام و اینجا باهاش زندگی کنم منم قبول کردم چون واقعا خیلی تنها شده ام حالا اگه تو نمیتونی وجود من رو تحمل کنی هیچ اشکالی نداره من میتونم از اینجا برم.
پوزخندی بهش زدم و گفتم
_من گول حرف های مار هفت خطی مثل تو رو نمیخورم معلومه باز یه نقشه ای تو ذهنت داری که اومدی ، تو …
_بسه طرلان!
با شنیدن صدای محکم آقاجون ساکت شدم ، نگاهم رو بهش دوختم که با تحکم گفت:
_کسی حق نداره به آرمیتا چیزی بگه تا موقعی که مهمون این خونه است همه باید حرمتش رو نگه دارند.
باورم نمیشد آقاجون داشت این حرف ها رو میزد آقاجون چش شده بود چرا باز آرمیتا رو آورده بود یعنی باورش شده بود آرمیتا عوض شده چرا برق شرارت و نفرت رو تو چشمهاش نمیدید چرا داشت باز گول مظلوم نمایی هاش رو میخورد
_طرلان
با شنیدن صدای آریا سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_تو این زن رو باور میکنی آریا؟!
آریا فقط ساکت نگاه عمیقی به چشمهام انداخت که سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم:
_واقعا باورم نمیشه

اومدم برم که صدای آقاجون بلند شد:
_کجا طرلان؟!
با شنیدن صداش ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_دارم میرم تو اتاق منتظرم مهمونیتون تموم شد برم خونه ام
صدای پر از تحکم و جدی آریا بلند شد
_طرلان
به سمتش برگشتم و پوزخندی زدم و گفتم:
_تو میتونی به مهمونیت برسی اما من نمیمونم و گول ادا های این زن رو نمیخورم خوش باشید.
سریع به سمت طبقه بالا رفتم تا داخل اتاق پیش بچه هام بمونم داخل اتاق که شدم نگاهی به بچه هام سوگل و ساتین انداختم جفتشون خواب بودند، رفتم روی تخت نشستم خیلی اعصابم خراب شده بود آقاجون واقعا عقلش رو از دست داده بود با چه منطقی اون دختره ی مریض رو آورده بود خباثت تو چشمهاش رو ندیدن این آرمیتا همون آرمیتا بود هنوز برق کینه و حسادت تو چشمهاش معلوم بودن حتی آریایی که ادای زرنگ بودن میکرد هم باور نداشت که آرمیتا همون آرمیتا باشه پوزخندی زدم چی داشتم میگفتم آریا یه روزی عاشق اون دختره ی هفت خط بود.
با باز شدن در اتاق سرم رو بلند کردم مامان بود لبخند خسته ای بهش زدم که اومد سمتم و با صدای آرومی گفت:
_خوبی طرلان ؟!
_خوبم مامان من نگران نباش.
_چرا اومدی بیا پایین پیش بقیه.
به چشمهاش زل زدم و گفتم:
_مامان من از آرمیتا متنفرم میدونم عوض نشده هنوزم دنبال نابود کردن زندگی منه.
_شاید عوض شده باشه تو از کجا انقدر مطمئنی؟!
_مامان من یه زنم و همجنس خودم رو خیلی خوب میشناسم مخصوصا آرمیتارو اون برگشته تا انتقام بگیره حالا خودت میبینی مامان نیاز به گفتن من نیس.

_شاید عوض شده باشه
_نه مامان من برق تنفر رو تو چشمهاش دیدم اون اصلا عوض نشده حتی ذره ای من هیچوقت اشتباه نکردم و نمیکنم هیچ چیزی هم تا ابد پنهون نمیمونه مامان حرف امروز من رو خوب به خاطر بسپار با اومدن آرمیتا خیلی چیزا عوض میشه چون آرمیتا اصلا آدم درستی نیست اگه عوض شده بود میفهیدم اما حس تنفر تو چشمهاش داشت بیداد میکرد حرف هاش مصنوعی باید آدم کور باشه تا نبینه.
_شاید حق با تو دخترم اما نمیشه زود قضاوت کرد.
کلافه بهش خیره شدم و گفتم:
_باشه مامان من اشتباه میکنم اما اصلا نمیخوام با اون دختره سر یه میز باشم.
مامان با ناراحتی نگاهی بهم انداخت و گفت:
_آقاجونت ناراحت میشه دخترم
_وقتی اون داره من و ناراحت میکنه براش مهمه که برای من مهم باشه؟!
_دخترم …
وسط حرفش پریدم
_مامان بیخیال ادامه نده
مامان دیگه بدون هیچ حرفی بلند شد و از اتاق رفت بیرون ، همیشه همین بود اصلا به حرف هایی که من میزدم هیچ اعتمادی نمیکردند و قطعا یه روز خودشون پی میبردند آرمیتا اصلا عوض نشده بود من هیچوقت اشتباه نمیکردم مخصوصا درمورد آرمیتا.
* * * *
_اون رفتار زشتت چه معنی داشت؟!
با شنیدن این حرف آریا پوزخند عصبی زدم و گفتم:
_هیچ معلوم هست چی داری میگی رفتار زشت من ، کدوم رفتار زشت این که نخواستم با اون زن سر یه میز باشم شد رفتار زشت آره؟!

آریا با صدای سرد و یخ زده اش گفت:
_تو حق نداری با آقاجون با اون لحن حرف بزنی و درمورد مهمونش نظر بدی فهمیدی تو فقط یه مهمون بودی درست مثل اون اما اون کسی که تو بهش داری توهین میکنی مثل یه خانوم رفتار کرد و هوشمندانه رفتارش کاملا درست بود ، اما تو چی مثل بچه ها رفتار کردی و یه شخصیت خیلی بد از خودت جلوه دادی!
بدون اینکه حرف هاش رو تجزیه و تحلیل کنم با حسادت و حرص گفتم:
_چیه نکنه عشق سابقه ات رو دیدی هوایی شدی که اینجوری داری ازش طرفداری میکنی و چون نخواستم باهاش سر میز باشم قاطی کردی!؟
خیره به چشمهام شد و گفت:
_خیلی بچه ای
با عصبانیت داد زدم
_بچه خودتی فهمیدی
با شنیدن این نوع حرف زدن من پوزخند عصبی زد یهو به سمتم یورش آورد بازوم رو تو دستش گرفت و محکم فشار داد که صورتم از شدت درد توهم رفت و با صدای گرفته ای گفتم:
_داری چه غلطی میکنی؟!
_ببند دهنت و فکر نکن چون بهت خندیدم عاشق چشم و ابروتم یا چیزی که هر طوری دلت بخواد میتونی با من حرف بزنی نه جونم من آریام آریا شوهرت حق نداری هر طوری دلت خواست حرف بزنی دفعه ی بعد صدات رو ببری بالا دندونات رو تو دهنت خورد میکنم.
با شنیدن حرف های عصبیش چشمهام از شدت بهت تعجب گرد شده بود باورم نمیشد داشت با من اینجوری حرف میزد
_تو …
حرفم رو قطع کرد:
_الانم گمشو تو اتاقت نمیخوام ببینمت.
و بازوم رو ول کرد هنوز خشک شده بهش خیره شده بودم یعنی این واقعا آریا بود! اگه آریا بود پس چرا این همه تغیر کرده بود چرا آخه دلیل این نوع حرف زدنش چی بود بغض کردم چونم لرزید بهش خیره شده بودم که نگاهش بهم افتاد برای یه لحظه احساس کردم چشمهاش پر از پشیمونی شد اما زود اون حس جاش رو به یه چیزی داد که ترسیدم نمیخواستم باور کنم یعنی چی چرا آخه آریا باید تا این حد تغیر کرده باشه.
اولین قدم رو برداشتم تا برم تا فرار کنم از اون نگاه پر از تنفر و سرد که هیچ عشقی وجود نداشت.

اما در اخرین لحظه پشیمون شدم به سمتش برگشتم و گفتم:
_خیلی عوض شدی چراش رو نمیدونم اما تو اون آریای قبلی نیستی
مکثی کردم و بعد از چند ثانیه خیره به چشمهاش شدم و ادامه دادم:
_شاید هم با اومدن عشق سابقت و فکر اینکه عوض شده هوایی شدی .
دیگه منتظر هیچ جوابی از جانبش نشدم و به سمت اتاق بچه ها رفتم قبل از اینکه داخل اتاقشون بشم اشکام رو پاک کردم نمیخواستم با گریه وارد اتاق بچه هام بشم ، داخل اتاق شدم به سمت تختشون حرکت نگاهی به جفتشون انداختم که خیلی آروم خوابیده بودند لبخندی روی لبهام نشست چه خوب که بچه بودند و از دنیای ما بزرگترا بیخبر.
* * * *
امروز اومده بودیم خونه ی آقاجون دیدن مامان با اینکه اصلا دلم راضی به رفتن نبود چون اون آرمیتا حالا خونه ی آقاجون زندگی میکرد و مطمئن بودم که گندش درمیاد از این کاراش چه نقشه ای داره و چه سودی براش داره ، بچه هارو به زحمت خواب کرده بودم داشتم به سمت آشپزخونه میرفتم که صدای آرمیتا بلند شد
_بچه ها خوابیدن!؟
با شنیدن صداش ک از سالن اومد راهم رو به سمتش کج کردم و داخل سالن شدم و گفتم
_فکر نمیکنم بهت ربطی داشته باشه.
_اوه چرا انقدر عصبی حالا
پوزخندی بهش زدم و با تحقیر نگاهی به سرتا پاش انداختم و گفتم
_شاید بتونی بقیه رو گول بزنی اما منو نه
چشمهاش برق زد و گفت:
_زیاد داری خودت رو دست بالا میگیری خانوم کوچولو

🍁🍁🍁🌹

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن