رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۳

 

آریا چجوری میتونست انقدر راحت احساسات من رو خورد کنه و راحت از کنارش رد بشه یعنی انقدر بی ارزش شده بودم براش دیگه نمیتونستم تحمل کنم که بیشتر از این من رو خورد کنه به هر جون کندنی بود از سر جام بلند شدم و به سمت اتاق مهمون حرکت کردم بس بود هر چقدر گذاشته بودم من رو تحقیر کنه داخل اتاق که شدم بدن بی جونم رو روی تخت انداختم و چشمهام رو بستم سعی کردم بدون فکر کردن به چیزی راحت بگیرم بخوابم تا فردا با خیال آسوده تر بتونم حال آریا رو بگیرم لبخند محوی روی لبهام نشست طولی نکشید که خوابم برد.
_طرلان
با شنیدن صدای آریا به سمتش برگشتم و سرد گفتم:
_بله
از شنیدن صدای سرد من تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد و گفت:
_من امشب نمیام حاضر شو ببرمت خونه ی آقاجون
و خواست از اتاق خارج بشه که با خونسردی گفتم:
_من و بچه ها همینجا میمونیم
ایستاد به سمتم برگشت ابرویی بالا انداخت و با پوزخندی که روی لبهاش خودنمایی میکرد بهم خیره شد و گفت:
_اون وقت چرا فکر کردی من میزارم دوباره تنها اینجا بمونی و هر غلطی دلت خواست بکنی!؟
بیتفاوت بهش خیره شدم و گفتم:
_اون دیگه مشکل من نیست اگه اعتماد نداری بهتره یه محافظ بگیری اما من پام رو تو اون خونه نمیزارم.
آریا به سمتم اومد حالا کاملا روبروم ایستاده بود و به چشمهام خیره شده بود
_جرئت پیدا کردی زبون در آوردی!؟
_از اولش زبون داشتم فقط بخاطر اینکه حرمت یه سری چیزایی رو نگه دارم سکوت کردم ولی دیدم لیاقت سکوت من رو هیچکس نداره.
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق عجیبی زد
_نکنه این زبون درازیت بخاطر ضدحالیه که دیشب خوردی
و با پوزخند مضحکی بهم خیره شد که تموم وجودم پر از خشم و نفرت شد اما خودم رو کنترل کردم و به روی خودم نیاوردم
_انقدر مهم نیستی برام که ضد حال خورده باشم

با شنیدن این حرف من چشمهاش پر از خشم شد فکم رو گرفت و محکم فشار داد با اینکه دردم گرفته بود اما اصلا حرفی نزدم فقط با چشمهای یخ زده ام بهش خیره شدم کمی به چشمهام خیره شد یهو فکم رو ول کرد و با عصبانیت از اتاق خارج شد با رفتنش قطره اشکی لجوجانه روی گونم چکید که محکم پسش زدم و با حرص روی تخت نشستم و زمزمه کردم:
_باید قوی باشی بسه هر چقدر خوردم کردند بسه هر چقدر ساکت موندم تا درست بشه بسه!
سرم رو محکم میون دستام فشار میدادم که صدای زنگ تلفن بلند شد از سر جام بلند شدم و تلفن رو برداشتم که با شنیدن صدایی که شنیدم میخکوب شدم
_طرلان
با صدایی که حالا بشدت لرزون شده بود گفتم:
_سام تو …
هنوز حرفم کامل نشده بود که در اتاق با صدای بدی باز شد و قامت آریا تو در نمایان شد تلفن دستش بود و با خشم داشت بهم نگاه میکرد قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم به سمتم اومد پرتم کرد روی زمین که صدای اخم بلند شد تلفن رو برداشت و عربده زد:
_کثافط جرئت داری یکبار دیگه به زن من زنگ بزن تا جد و آبادت رو بیارم جلو چشمهات کاری میکنم روز شبت به گوه خوردن بیفتی
نمیدونم سام چی بهش گفت که عربده ای زد که حس کردم گلوی من به جای اون سوخت و تلفن رو محکم پرت کرد روی دیوار که افتاد روی زمین و خورد خاکشیر شد
_آریا
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و با خشم بهم خیره شد صورتش به طرز عجیبی ترسناک شده بود و خیلی خشمگین داشت بهم نگاه میکرد به سمتم اومد و دستش رو دور گلوم گذاشت و محکم فشار داد با حالت جنون واری بهم خیره شد و میگفت:
_میکشمت ج.نده میخواستی به من خیانت کنی دوباره آره داشتی با معشوقت لاس میزدی آره زنده ات نمیزارم
به سختی گفتم:
_آریا ولم کن داری …
با سیلی محکمی که زد حس کردم گوشم سوت کشید محکم پرتم کرد که سرم به لبه ی تخت خورد و حس کردم دنیا داره جلو چشمهام سیاهی میره
_زائیده نشده کسی که بخواد من رو دور بزنه فهمیدی!؟
با ترس سرم رو تکون دادم بریده بریده گفتم:
_آریا من …
بدون توجه به شنیدن حرف هام به سمتم اومد بازوم رو گرفت و بلندم کرد با صدایی خشک و خشدار گفت:
_امشب جهنم واقعی رو بهت نشون میدم

بدون توجه به تقلاهام پرتم کرد روی تخت اومدم بلند بشم که سیلی محکمی بهم زد حس کردم صورتم بیحس شد با چشمهای اشکی بهش خیره شدم و با التماس نالیدم:
_داری اشتباه میکنی آریا یه فرصت بده توضیح بدم بهت
با خشم بهم نگاهی انداخت و گفت:
_هیس خفه شو خودم چیزایی که لازم بود رو دیدم الانم دهنت و ببند
لباسم رو تو تنم جر داد و بهم نزدیک شد …
از شدت درد داشتم به خودم میپیچیدم آریا وقتی کارش تموم شد لباساش رو پوشید و بدون توجه به من از اتاق خارج شد آریا امشب بدترین کاری که میتونست رو انجام داد حتی به حرفام گوش نداد فقط قضاوت کرد و در آخر کتک هاش و رابطه ی دردناکی که باهام برقرار کرد هیچوقت نمیتونستم امشب رو فراموش کنم کاری که باهام کرد
* * * *
صبح شده بود به سختی تونسته بودم بلند بشم برم حموم و بعد آروم کردن ساتین و سوگند دوباره اومده بودم روی تخت خوابیده بودم خداروشکر آریا اصلا خونه نبود انقدر ازش متنفر شده بودم که نمیتونستم تحملش کنم با شنیدن صدای زنگ خونه از سر جام بلند شدم این وقت صبح کی اومده بود!
با دیدن مامان در سالن رو باز کردم و به سمتش پرواز کردم انقدر دلم گرفته بود که فقط میخواستم یه جا خودم رو خالی کنم
_طرلان چت شده چرا صورتت این شکلی شده دخترم!؟
با گریه نالیدم:
_دیروز سام زنگ زد نشد هیچ حرفی باهاش بزنم یهو آریا اومد و فکر کرد دارم با سام لاس میزنم شروع کرد به کتک زدن مامان ازش متنفرم
_هیش آروم باش دخترم همه چیز درست میشه
_پس کی قراره درست بشه مامان من خسته شدم از بس هر روز یه اتفاق جدید افتاد و آریا بدون منطق بیفته به جونم

چند روز از گذشت اون روز کذایی داشت میگذشت و هیچ خبری از آریا نشده بود اصلا خونه نیومده بود با وجود بلایی که سرم در آورده بود نگرانش شده بودم و دلم مثل سیر و سرکه داشت میجوشید ، بچه ها هم تو این مدت خیلی بیقراری میکردند و بهونه میگرفتند به سختی خوابونده بودمشون تو سالن نشسته بودم که با شنیدن صدای در سالن از جا پریدم ، با دیدن سر و وضع بهم ریخته ی آریا هینی کشیدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم چرا این شکلی شده بود انگار دعوا کرده بود!
با شنیدن صدای هین من سرش رو بلند کرد و نگاه خالی از هر حسی بهم انداخت با دیدن نگاهش وحشت به دلم چنگ زد چرا این شکلی شده بود
_باید حرف بزنیم
با شنیدن صداش به خودم اومدم و به خودم جرئت دادم و پرسیدم:
_کجا بودی این چه سر وضعیه برای خودت درست کردی!؟
پوزخندی زد و گفت:
_مهمه
_مهم نبود نمیپرسیدم
بدون توجه به حرفم اومد روی مبل نشست و گفت:
_بیا بشین باید باهات صحبت کنم
متعجب رفتم و روی مبل روبروش نشستم منتظر بهش خیره شدم که دستش رو بین موهاش کشید و گفت:
_از این وضعیت خسته شدم!
سرش رو بلند کرد به چشمهام خیره شد و تیر خلاص رو زد:
_طلاقت میدم‌.

حس کردم قلبم دیگه نزد و از کار افتاد چشمهام پر از اشک شد لبخندی به تلخی زهره مار روی لبهام نشست خشک شده بهش خیره شده بودم و توانایی حرف زدن نداشتم که بیرحمانه بدون توجه به وضعیت من ادامه داد:
_نمیخوام هر لحظه با این شک و دودلی زندگی کنم نمیتونم با زنی که بهم خیانت کرد و خیانتش هر لحظه جلو چشمهام رژه میره زندگی کنم.
به سختی دهن باز کردم
_اما من بهت خیانت نکردم
پوزخندی زد و گفت:
_بس کن این کسشعرات رو دیگه اصلا نایی ندارم که بخوام باهات درگیر بشم کارای طلاق رو آماده میکنم تو هم امضا کن و تموم
دیگه اشکام روی صورتم جاری شدند و قادر نبودم که خودم رو کنترل کنم ، از سر جاش بلند شد و گفت:
_همیشه فکر میکردم خدا تو رو بعد از آرمیتا بهم داد تا دوباره زندگی کنم دوباره دوست داشتن رو حس کنم دوباره عاشق بشم!
با شنیدن این حرفش اشکام بند اومد یعنی آریا هم عاشق من بود پس چرا الان داشت میگفت چرا الان
_اما انگار تو هم یکی بودی لنگه ی اون آرمیتا من با هر چی کنار بیام با خیانت نمیتونم اگه به چشم خودم ندیده بودم باورم نمیشد ولی حالا … نمیخوام بحث رو کش بدم کارای طلاق که آماده بشه توافقی بدون ایجاد هیچ سر و صدایی جدا میشیم و بچه ها هم پیش خودم میمونند.
بعد تموم شدن حرف هاش به سمت طبقه بالا رفت ، با رفتن با صدای بلندی شروع کردم به جیغ کشیدن و گریه کردن چرا باید انقدر تلخ تموم بشه چر طلاق من که هیچ خیانتی انجام نداده بودم چرا بخاطر گناه نکرده ….

تو این چند روز از شدت گریه زیاد چشمهام پف کرده بود خودم رو تو اتاق زندونی کرده بودم و کنار بچه ها تمام وقت بیدار بودم ، خواب از چشمهام رفته بود حتی تصور جدا شدن از آریا هم داشت من رو عذاب میداد ، به سختی از سر جام بلند شدم و بعد مدت ها از اتاق خارج شدم حتی خبر نداشتم آریا کجاست چیکار میکنه با فکر کردن بهش پوزخند روی لبهام نشست اون الان حتما دنبال کارای طلاق تا هر چه زودتر از شر زن هرزه ای مثل من خلاص بشه!
به سمت آشپزخونه داشتم میرفتم تا یه مسکن بخورم که صدای زنگ آیفون بلند شد راهم رو کج کردم با دیدن خانواده ام متعجب شدم چرا همه اومده بودند حتی آقاجون با فکری که به ذهنم خطور کرد پوزخند تلخی روی لبهام نشست و فاصله گرفتم همونجا نشستم و شروع کردم به گریه کردن چقدر بدبخت شده بودم حتما همشون فکر میکردند من به آریا خیانت کرده بودم دوباره و الان اومده بودند تا باز حرف و حدیث بارم کنند انقدر گریه کردم که بی رمق شدم و چشمهام روی هم افتاد و دیگه هیچی نفهمیدم.
* * * * *
با سر درد چشمهام رو باز کردم نگاهم به اتاق خودم افتاد چرا روی تخت بودم من! کمی به مخم فشار آوردم تا تموم اتفاقات مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد آه تلخی کشیدم …

به سختی بلند شدم سر گیجه داشتم بخاطر این چند روز که نه اصلا درست و حسابی غذا خورده بودم نه و فقط اشک مهمون چشمهام بود حالم داشت از خودم بهم میخورد بخاطر ضعیف بودنم بخاطر اینکه جای جنگیدن یه گوشه نشستم و فقط تمام روز اشک میریختم مگه با اشک ریختن من چیزی درست میشد مگه برای کسی مهم بود اصلا نه!
داخل حمام شدم دوش آب سرد رو باز کردم لرزی به تنم افتاد اما اصلا مهم نبود بعد اینکه خودم رو خشک کردم اومدم بیرون لباس های شیک و گرون قیمتی که ِآریا برام خریده بود رو پوشیدم و یه آرایش ملایم روی صورتم انجام دادم از آینه قدی داخل اتاق به خودم نگاهی انداختم راضی به سمت بیرون رفتم دیگه نباید خودم رو یه آدم ترسو جلوه میدادم یه آدم ضعیف ، با دیدن آریا که داخل سالن نشسته بود تنها به سمتش رفتم که با شنیدن صدای قدم هام به سمتم برگشت به وضوح جا خوردنش رو دیدم ، پوزخندی روی لبهام نشست لابد فکر میکرد الان باید به پاش میفتادم و عین سگ التماس میکردم من خیانت نکردم اما کور خونده بود عمرا اگه دیگه پیش این جماعت خودم رو خار و خفیف میکردم بدون توجه به نگاه خیره اش رفتم و روبروش نشستم به چشمهاش زل زدم و با خونسردی گفتم:
_میخوام باهات حرف بزنم
بدون توجه به حرف من با صدایی خشک و سرد گفت:
_خوب به خودت رسیدی نکنه بخاطر اون بیناموس.
با شنیدن این حرفش پوزخند روی لبهام عمیق تر شد با سردی تمام درست مثل خودش گفتم:
_هر جوری دلت میخواد فکر کن و مغز مریضت رو بافکر کردن به این کسشعرات آروم کن.
چشمهاش برق عجیبی زد با خونسردی بهم خیره شد و با بیتفاوتی که من رو متعجب میکرد گفت:
_نیازی نمیبینم به تو فکر کنم کیس های بهتری برای آرامش اعصاب هستند.
و با لبخند مضحک روی لبهاش بهم خیره شد از شدت حرص و عصبانیت دستام رو مشت کردم لعنتی میخواست من رو عصبی کنه اما محال ممکن بود اگه میذاشتم به خواسته اش برسه ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_درمورد طلاق میخوام باهات صحبت کنم
یه تای ابروش بالا رفت و منتظر بهم خیره شد و گفت:
_میشنوم
_برای جدایی شرایطی دارم
پوزخندی زد و با لحن مسخره ای گفت:
_بفرمائید شرایطتون چیه بانو
بانو رو با لحن کشیده ای گفت که کفرم در اومد اما سعی کردم توجه نکنم و آروم باشم که موفق هم شدم‌
_من یه خونه میخوام برای زندگی بعد از طلاق و میخوام بچه هام پیش خودم باشند
با شنیدن حرف هام آریا شروع کرد به خندیدن وقتی خنده اش تموم شد بریده بریده گفت:
_خیلی باحال بود!
اخمام رو تو هم کشیدم و عصبی گفتم:
_فکر نمیکنم چیز خنده داری برات تعریف کرده باشم
آریا جدی شد و با صدای تحقیر آمیزی گفت:
_خوب گوشات رو باز کن دختر جون من نه خونه ای برات میخرم نه بچه هام رو دست زن هرزه ای مثل تو میدم طلاقت رو میدم ا زندگی من و بچه هام گم میشی میری بیرون
_تو نمیتونی باهام اینکارو بکنی.
پوزخندی زد و با لحن مسخره ای گفت:
_جدی چرا اون وقت نمیتونم اینکارو بکنم عزیزم
به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم با صدایی که به وضوح داشت میلرزید گفتم:
_نمیتونی بچه هام رو ازم بگیری ازت شکایت میکنم
_جووون نه بابا خوشگلم دیگه چی ، نکنه فکر کردی بری شکایت کنی میان بچه هات رو میارند پیشت کافیه مدرک بدم خیانت کردی لخت و پاتیل تو بغل اون دیوث بودی.

_تو نمیتونی همچین کاری رو در حق من بکنی تو …
_بسه اه هی نگو تو نمیتونی تو نمیتونی معلومه که میتونم
حالا اشکام خیلی راحت روی گونه هام جاری بودند اصلا توقع نداشتم آریا تا این حد ظالم باشه میخواستم جلوش قوی باشم حداقل یه امروز رو اما اون من رو با خاک یکسان کرد
_اما میخوام بهت یه لطفی بکنم
سرم رو بلند کردم و زل زدم تو چشمهاش که پوزخندی روی لبهاش شکل گرفت و گفت:
_از اونجایی که تو خانواده ات هم قبولت نمیکنند و بعد طلاق آواره و بیکس میمونی میتونی همینجا زندگی کنی به عنوان زیرخواب!
با شنیدن این حرفش حس دردی رو تو قلبم احساس کردم انقدر عمیق که حس میکردم هر لحظه قراره خدا جون من رو ازم بگیره
_فردا هم توافقی جدا میشیم
_فردا جدا میشیم اما من اینجا نمیمونم تا همخواب آدم کثیفی مثل تو بشم من هرزه نیستم بهتره برای ارض*ای هوس خوت بری یکی از همون هرزه هایی که هر شب باهاشون میخوابی رو بیاری خونت.
بعد تموم شدن حرف هام جلوی چشمهای بهت زده اش بلند شدم و به سمت اتاق رفتم میخواستم برای آخرین بار حداقل بچه هام رو بغل کنم
میدونستم بعد از این هیچوقت نمیتونم ببینمشون بغلشون کنم بوشونم کنم و حتی نوازششون کنم از همین الان دلم براشون داشت تنگ میشد به بچه هام که آروم خوابیده بودند خیره شده بودم ساتین و سوگل من امیدوارم باباتون مراقب شماها باشه تنهاتون نزاره چون از مامانتون متنفره شما رو اذیت نکنه من رو ببخشید عزیز‌ای من که نمیتونم کنارتون باشم
_خوب نگاهشون کن چون دیگه هیچوقت نمیبینیشون
با شنیدن صدای آریا از پشت سرم به سمتش برگشتم و با صدای گرفته ای گفتم:
_خیلی آدم پست و منفوری هستی
_آره درست مثل تو!
_مطمئن باش پشیمون میشی اما اون روز من حتی بهت نگاه هم نمیکنم
نگاه عمیقی به چشمهام انداخت و بدون حرف بیرون رفت
_خدا لعنتت کنه سام
مگه باهات چیکار کرده بودم که همچین نقشه ی کثیفی رو کشیدی برای خراب کردن زندگی من یه آدم چقدر میتونست پست و کثیف باشه
* * * *
همه چیز به سرعت داشت پیش میرفت من و آریا توافقی جدا شدیم و هیچکس خبر دار نشد به سمت آریا برگشتم و گفتم:
_میخوام برای آخرین بار بچه هام رو ببینم
سرش رو تکون داد ، به سمت اتاق بچه ها رفتم جفتشون بیدار بودند و پرستار جدیدی که آریا گرفته بود کنارشون بود با چشمهای درشتشون بهم خیره شده بودند قطره اشکی روی گونم چکید دست جفتشون رو بوسیدم دیگه معلوم نبود کی دوباره میتونم ببینمشون دوباره میتونم اصلا بغلشون کنم دوباره محکم بوسیدمشون و با دلتنگی عمیق بوشون کردم
بلند شدم با اینکه سیر نشده بودم از وجود بچه هام اما مجبور بودم به جدایی من تا جایی که تونستم جنگیدم اما آریا اصلا هیچ تلاشی نکرده بود برای داشتن من برای جنگیدن زندگیمون حتی اگه یه ذره بهم اعتماد داشت همچین اتفاقی نمیفتاد چمدون کوچیکم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم ، آریا روی مبل نشسته بود با دیدن من بلند شد به سمتم اومد نمیدونم چیشد که بی هوا بغلم کرد
از همین الان دلم براش تنگ میشد مرد بی وفای من کسی که حتی کتک هاش رو هم دوست داشتم من همه چیز این مرد نامرد رو که بهم اعتماد نداشت دوست داشتم ازم جدا شد با چشمهای اشکی زل زدم به چشمهاش چشمهای اون هم قرمز و نمدار بود صدای خشدار و گرفته اش بلند شد:
_برو
_آریا
بهم خیره شد که لبخند تلخی بهش زدم و گفتم:
_دوستت دارم
و در مقابل چشمهای بهت زده اش لبهام رو روی لبهاش گذاشتم و با عشق بوسیدمش ،ازش جدا شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_دوست دارم خوشبخت بشی از بچه هام مراقبت کن هیچوقت بد من رو بهشون نگو بگو مادرتون دوستتون داشت.

دیگه تحمل موندن نداشتم از خونه زدم بیرون آریا حتی جلوی رفتن من رو هم نگرفت تو آخرین لحظات هم امید داشتم اما هیچ بود امید من قطرات اشکام بشدت روی صورتم جاری بودند حتی نمیدونستم کجا باید برم خونه ی آقاجون که نمیتونستم برم نه پولی داشتم نه کاری نه آشنایی نه دوستی باید شب رو تو خیابون سر میکردم چاره ای جز این کار نداشتم انقدر غرق فکر و خیال شده بودم که اصلا هواسم نبود اومده بودم وسط جاده نگاهی به جاده ی تاریک روبروم انداختم پوزخندی روی لبهام نشست من حتی مقصدم رو هم نمیدونستم با شنیدن صدای بوق ماشینی به خودم اومدم و قبل از اینکه بتونم عکس العملی از خودم نشون بدم صدای بوق بلند و برخورد ماشین بهم پرت شدم روی زمین و سیاهی مطلق ‌…
* * * *
#آریا

کلافه تو موهاش دست میکشید هنوز هم عاشق همسرش بود بخاطر حرف های تحریک کننده ای که آرمیتا بهش زده بود تصمیم بیخود و نا بجایی گرفت طرلان رو طلاق داد اما پشیمون بود چجوری میتونست جداییش رو طاقت بیاره ، باوجود اینکه طرلان رو تو تخت خواب با سام دیده بود اما هنوز هم باورش نمیشد بهش خیانت شده باشه
وقتی به لحظه ی جداییش با طرلان فکر میکرد قلبش درد میگرفت طرلان بهش گفته بود عاشقش پس چجوری میتونسته بهش خیانت کنه ، برای یه لحظه فکر کرد اگه خیانتی در کار نبوده باشه چی اگه طرلان بهش خیانت نکرده باشه چی!
با شنیدن صدای زنگ خونه از افکارش خارج شد و با فکر اینکه شاید طرلان دوباره برگشته باشه به سمت در رفت و بدون نگاه کردن باز کرد خودش رفت وسط سالن ایستاد و نفس عمیقی کشید داشت به این فکر میکرد که به طرلان پیشنهاد بده برای اینجا موندنش باهاش همخواب بشه و کلفتی کنه ، داشت طرلان رو تو ذهنش تصور میکرد که وقتی این حرف هارو بهش بزنه چقدر حرص میخوره با یاد آوری حرص خوردن طرلان لبخند محوی روی لبهاش نشست.

_آریا
با شنیدن صدای مادرش متعجب به عقب برگشت که با دیدن خانواده اش تعجبش بیشتر شد مادرش داشت بی وقفه گریه میکرد مادر طرلان هم همینطور آقاجون و دایی اش با چشمهای قرمز شده بهش خیره شده بودند
_چیشده!؟
با شنیدن این حرفش صدای لرزون مادرش بلند شد:
_طرلان کجاست پسرم!؟
با شنیدن این حرف حس کرد برای لحظه ای قلبش اصلا نزد نمیدونست چرا احساس خوبی نداشت حس میکرد یه چیزی شده
_با طرلان چیکار دارید!؟
صدای آقاجون بلند شد:
_طرلان بیگناه بود پسرم اینا همش نقشه ی سام با آرمیتا بوده میخواستند بین تو و طرلان جدایی بندازند برای همین همچین کاری کردند .
بهت زده از شنیدن حرف هایشان بیصدا بهشون خیره شده بودند تموم آزار و اذیت هایی که به طرلان کرده بود مثل یک فیلم از جلوی چشمهاش رد شد کمرش خم شد!
یعنی تمام مدت بخاطر یه تهمت الکی دست روی همسرش بلند کرده بود
دلش میخواست داد و فریاد کنه اما الان تنها یک چیز میخواست بودن طرلان تا به پاهاش بیفته التماس کنه برگرده اون رو ببخشه همسرش پاک بود درست مثل برگ گل هیچ خیانتی در کار نبوده و همش یه نقشه بوده چطور تونست این همه مدت دست روش بلند کنه عذابش بده
_آریا دخترم کجاست!؟
با شنیدن صدای دایی اش چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد بهش چی میگفت الان میگفت دخترت رو طلاق دادم و بدون هیچ پشتوانه ای از خونه انداختمش بیرون
_طرلان طرلان دخترم
به سختی لب باز کرد:
_طرلان نیست

_یعنی چی طرلان نیست!؟
آریا چشمهاش رو به دایی اش دوخت و با درموندگی بهش خیره شد چشمهاش رو با درد باز و بسته کرد و با صدایی گرفته گفت:
_طرلان رو طلاق دادم رفت
صدای بهت زده ی آقاجون بلند شد:
_چی
قبل از اینکه آریا بخواد حرفی بزنه دایی اش به سمتش حمله ور شد و با خشم فریاد زد:
_میکشمت ، دخترم الان کجاست هان باتوام حرف بزن لال مونی نگیر
_رفت
آقاجون با دیدن حال خراب آریا و اینکه حالا با شنیدن واقعیت تا چه حد خراب شده با صدای بلند داد زد:
_سیاوش بسه
سیاوش دستش رو از روی یقه ی آریا برداشت به سمت پدرش برگشت و با چشمهای قرمز شده بهش خیره شد و نالید:
_دخترم نیست آقاجون
_پیداش میکنیم مطمئن باش

* * * * *

#طرلان

با درد عمیقی که تو ناحیه ی دستم پیچیده شد چشمهام رو باز کردم نگاهم به اتاق ناآشنایی افتاد که داخلش بودم کمی به مخم فشار آوردم که با یاد آوری اتفاقاتی که افتاده بود آه از نهادم بلند شد با دیدن دستم که گچ گرفته شده بود وا رفتم حالا با این دست گچ گرفته چیکار میکردم ، با باز شدن در اتاق سرم رو بلند کردم نگاهم به پسر غریبه ای افتاد که اومده بود داخل اتاق با دیدن چشمهای باز من لبخند محوی زد و گفت:
_خوب هستید خانوم
با صدایی که از ته چاه بیرون میومد جوابش رو دادم:
_ممنون
_من دیشب با شما تصادف کردم یعنی ‌…
وسط حرفش پریدم:
_مقصر خودم بودم که اومده بودم وسط خیابون معذرت میخوام شما رو هم انداختم تو دردسر
_نه این چه حرفیه چه دردسری
_کی مرخص میشم
_هنوز حالتون کامل خوب نیست دکتر بیاد چکاب های لازم رو انجام بده
سری تکون دادم که صداش بلند شد:
_شماره ی خانواده اتون رو لطف کنید بهشون خبر بدم
با شنیدن این حرفش قطره اشک تلخی روی گونم چکید با صدای خشداری گفتم:
_ندارم
متعجب بهم خیره شد
_یعنی چی
بدون توجه به حرفش گفتم:
_میشه لطفا تنهام بزارید
_باشه چیزی لازم داشتید هم به من خبر بدید
با بیرون رفتنش از اتاق بغضم بیصدا شکست ، خانواده کدوم خانواده
خانواده ای که الان نداشتم شوهری که بدون هیچ گناهی فقط بخاطر یه توطئه که حتی نمیدونستم چرا طلاقم داد و بدون داشتن هیچ پولی من رو از خونش انداخت بیرون کاش دیشب میمردم!

حالم بهتر شده بود فقط دستم شکسته بود به سختی لباس هام رو پیدا کردم و پوشیدم میخواستم هر چه زودتر از این بیمارستان لعنتی خارج بشم و برم ، میدونستم وقتی از اینجا برم هیچ جایی برای موندن ندارم اما چاره چی بود فعلا باید تحمل میکردم خدا بزرگ بود حتما یه راهی پیش روم میذاشت با باز شدن در اتاق وحشت زده به عقب برگشتم با دیدن اون پسره غریبه که باهاش تصادف کرده بودم نفس راحتی کشیدم که صدای متعجبش بلند شد:
_جایی دارید میرید!؟
با صدای گرفته ای جوابش رو دادم:
_آره دیگه خیلی زحمت دادم میخوام برم ببخشید بابت اینکه شما رو تو زحمت انداختم
_این چه حرفیه چه زحمتی شما باید ببخشید ، ولی خانوم شما هنوز کامل حالتون خوب نشده کجا میخواید برید!؟
با صدای گرفته ای گفتم:
_خوب شدم میخوام از اینجا برم حالم از بیمارستان بهم میخوره نمیتونم فضاش رو تحمل کنم
_باشه پس صبر کنید من پول بیمارستان رو تسویه کنم شما رو برسونم
_نه مزاحم شما نمیشم خودم میرم
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و با صدای عصبی گفت:
_مگه من میزارم لطف کنید همینجا منتظر بمونید من الان میام
با رفتنش نفسم رو پر حرص بیرون دادم اخه من که جایی رو نداشتم برم کجا باید بهش میگفتم من رو ببره پیش خانواده ام کدوم خانواده ، خانواده ای که حالا نداشتم سرم رو تکون دادم دوست نداشتم با فکر کردن بهشون حال خودم رو خراب کنم
طولی نکشید که اون پسره اومد همراهش از بیمارستان خارج شدم سوار ماشین مدل بالاش شدم که صداش بلند شد:
_خوب شما رو کجا برسونم آدرس بدید
اسم یه پارک رو گفتم که متعجب گفت:
_تا جایی که من میدونم اینجا هیچ خونه ای وجود نداره
نمیدونستم چی بهش بگم بعد از کمی من من کردن گفتم:
_فعلا نمیخوام برم خونه خانواده ام نگران میشن من رو با این سر و شکل ببینند بعدا به داداشم میگم
مشکوک بهم خیره شد و باشه ای گفت میدونستم حرفم رو باور نکرده اما چاره چی بود! به یه غریبه چی میگفتم

با ایستادن ماشین تشکری کردم و پیاده شدم منتظر موندم تا اون پسر غریبه بره که برعکس تصور من اون هم پیاده شد و صداش بلند شد:
_خانوم
به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله
_این پارک برای شما خطرناک خیلی خلوت و دور افتاده اس مطمئنی …
وسط حرفش پریدم:
_خونمون نزدیک زنگ میزنم داداشم بیاد شما میتونید برید بابت اینکه بهم کمک کردید هم ممنون.
سرش رو تکون داد و باشه ای گفت بعد از خداحافظی کوتاهی ماشینش رو روشن کرد و رفت با رفتنش آهی کشیدم و نگاهم رو به روبروم دوختم حالا باید چیکار میکردم مخصوصا اینجا نگاهم و به چمدونم دوختم یه چمدون کوچیک بود که فقط وسایل های مورد نیازم رو برداشته بودم و چه خوب بود که اون غریبه در این مورد هیچ سئوالی نپرسید
نمیتونستم اینجا بمونم اینجا یکی از خلوت ترین پارک های شهر بود
_هی خانوم خوشگله
با شنیدن صدای پسر جوونی ترس تو وجودم نشست حالا باید چه غلطی میکردم لعنتی
با دست سالمم چمدونم رو برداشتم و شروع کردم به راه افتادن صدایی از اون پسره نشد نفس آسوده ای کشیدم خیالم راحت شده بود که خبری ازش نیست ولی با قرار گرفتن دستی دور بازوم جیغی کشیدم که صدای خمار و کشیده ای کنار گوشم بلند شد:
_جوون خانوم خوشگله جیغ نزن اینجا هیچکس صدات رو نمیشنوه.
کم مونده بود از شدت ترس خودم رو خیس کنم ، عجب گوهی خوردم گفتم من رو به این پارک متروکه بیار لعنتی ، دستش رو گاز گرفتم که آخی گفت و دستش رو برداشت سریع شروع کردم به دویدن به پشت سرم نگاهی انداختم داشت دنبالم میومد و این باعث ترس بیشترم میشد
با بوق ماشینی به خودم اومدم و بعدش صدای آشنای همون پسره
_خانوم
با شنیدن صداش ایستادم به سمتش برگشتم لبخندی از سر ذوق زدم و با چشمهایی که پر از شادی شده بود بهش خیره شدم
_تو رو خدا کمکم کنید
به سمتم اومد چمدونم رو گرفت از دستم و گفت:
_زود باش سوار شو
بدون وقفه سوار ماشینش شدم اون هم بدون هیچ حرفی داشت رانندگی میکرد
_ممنونم
_دختر فراری هستی!؟
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست کاش دختر فراری بودم شاید اون شکلی یه امید داشتم ، اما من طرد شده بودم

_نه
_داری دروغ میگی پس چرا چمدون دستته چرا به دروغ گفتی زنگ میزنی داداشت بیاد دنبالت هان!؟
با شنیدن حرف هاش عصبی فریاد زدم:
_بسه بسه من دختر فراری نیستم من فقط یه آدم بدبختم که شوهرم بخاطر توطئه ی چند نفر دیگه من رو لخت تو بغل یکی دیگه و فکر کرد بهش خیانت کردم خانواده ام طردم کردند شوهرم وقتی آزار و اذیت هاش تموم شد عقده هاش رو سر من بدبخت خالی کرد طلاقم داد بچه هام رو گرفت ازم و بعدش پرتم کرد بیرون میفهمی!؟
به سمتش برگشتم خیلی خونسرد داشت بهم نگاه میکرد با دیدن نگاه خونسردش بیشتر از قبل عصبی شدم و گفتم؛
_معلومه که نمیفهمی چون تو یه مرفه بی دردی الانم خیلی ببخشید با گفتن این مزخرفات سرتون رو به درد آوردم الان شرم رو کم میکنم
اومدم در ماشین رو باز کنم که باز نشد کلافه به سمتش برگشتم و گفتم:
_میشه در رو باز کنید میخوام پیاده بشم
_نه
با خشمی که سعی میکردم کنترلش کنم گفتم:
_در رو …
هنوز حرفم کامل نشده بود که صداش بلند شد:
_اینایی که گفتی راست بود!؟
_مگه من باهات شوخی دارم
_حالا ترش نکن بشین سرجات برات یه پیشنهاد خوب دارم!
با شنیدن این حرف با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم:
_چه پیشنهادی
_تو تا حالا کار کردی!؟
_آره خوب که چی!؟
چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_کجا و چه کاری
با یاد آوری شرکت آریا چشمهام غمگین شد با ناراحتی گفتم:
_منشی خصوصی بودم تو شرکت شوهرم
_کدوم شرکت!؟
اسمش رو بهش گفتم که ابرویی بالا انداخت و گفت:
_میشناسم اما رئیسش رو تا حالا ندیدم تعریفش رو زیاد شنیدم

🍁🍁🍁🍁🌹

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن