codebazan

رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۶

 

با شنیدن حرفی ک زدم پشیمون شدم هیچوقت تا حالا با بزرگترم اینجوری حرف نزده بودم اما انقدر ازش تنفر داشتم ک اصلا تو این لحظه درک نمیکردم چی درسته چی غلط! صدای عصبی بابا بلند شد
_درست صحبت کن طرلان!
ساکت شدم و فقط بهش خیره شده بودم ک صدای پدرش ک من رو مخاطب قرار داده بود بلند شد
_فکر نمیکردم انقدر بی ادب و گستاخ باشی درست برعکس مادرتی چون اون هیچوقت سرکش نبود!
با شنیدن حرف هاش خون خونم میخورد اما سعی میکردم اصلا به روی خودم نیارم
_حرفاتون تموم شد! پس خداحافظ
و خواستم برم ک صدای عصبی بابا بلند شد
_کجا داری میری ؟!
نمیدونم این شجاعت و از کجا بدست آورده بودم ک به سمتش برگشتم و با بیتفاوتی گفتم
_دارم میرم پیش مادرم حرفی داری؟!
با خشم به سمتم اومد بازوم و گرفت و گفت
_تو حق نداری جایی بری تا تکلیفت رو روشن کنم فک نکن کاری ک کردی رو فراموش کردم
_کارای من هیچ ربطی بهت نداره همونطوری ک حالا کارای تو به ما ربطی نداره تو دیگه بابای من نی…..
قبل از اینکه حرفم و کامل کنم با تو دهنی محکمی ک خوردم طعم شور خون رو داخل دهنم احساس کردم این دومین بار بود ک داشت بهم سیلی میزد بغض تو گلوم رو به سختی فرو بردم دستم رو روی لب پاره شده ام گذاشتم و بهش خیره شدم اصلا حس پشیمونی تو چشمهاش موج نمیزد فقط با خشم بهم خیره شده بود با صدای عصبی گفت
_من باباتم فهمیدی تا وقتی ک زنده باشم من باباتم همه ی کارات به من مربوط
بی اختیار پوزخندی روی لبهام نقش بست ک انگار با اینکارم آتیشش زده باشم خواست با عصبانیت چیزی بگه ک صدای پدرش بلند شد
_بسه سیاوش!
با قدم های محکم به سمتم اومد روبروم ایستاد و گفت
_از این به بعد قراره تو و مادرت با خواهر و برادرت اینجا زندگی کنی بهتره حدت رو بدونی دختر جون زبون درازی کردنت آخر و عاقبت خوشی نداره برات!
_حاضرم بمیرم ولی پام رو داخل این خونه نزارم
پوزخندی زد و گفت
_زیاد از حد سرکشی اما من خوب بلدم دختر بچه هایی مثل تو رو رام کنم
_من گاو نیستم ک تو بخوای من و رام کنی مثل بعضیا محتاج پیدا کردن شوهر یا پولت هم نیستم ک رام تو بشم
رسمان داشتم به بابام و اون زنش شهین تیکه مینداختم چون جفتشون فقط الان برده اش بودند و گوش به فرمانش!
_طرلان با بزرگترت درست حرف بزن زود باش معذرت خواهی کن!
با شنیدن صدای مامان به عقب برگشتم و با بهت بهش خیره شده بودم اون کی اومده بود تو این خونه مگه قرار نبود شب بیاد پس چرا الان اومده بود هنوز شکه و بهت زده بهش خیره شده بودم ک صدای محکم و جدیش بلند شد
_طرلان!

با دیدن ابروهای توهم کشیده ی مامان فهمیدم از اول حرف هامون اینجا بوده ک حالا صورتش انقدر عصبی و تو هم بود به سمتم اومد کنارم ایستاد و گفت
_زود باش معذرت خواهی کن!
_اما مامان ….
حرفم رو قطع کرد
_طرلان!
ناچار به سمت مردی ک پدر بزرگم بود برگشتم به چشمهای سردش خیره شدم و با حرصی ک تو صدام بود گفتم
_معذرت میخوام
خونسرد دستش رو به سمتم دراز کرد این یعنی چی الان میخواست دستش رو ببوسم دلم میخواست خفه اش کنم پیرمرد حرص درار با چشم غره ای ک مامان به سمتم رفت خم شدم و رو هوا دستش رو بوسیدم و عقب کشیدم صدای مامان بلند شد
_سلام آقاجون!
نگاهم بهش افتاد ک فقط نگاه سردی به مامان انداخت و سری در جوابش تکون داد مامان خواست بره سمتش و دستش رو ببوسه ک بدون توجه به مامان به سمت بابام و اون زن برگشت و گفت
_شهین چاییم رو آماده کن
شهین با لبخند گفت
_چشم آقا جون!
نگاهم به مامان افتاد ک فقط لبخند تلخی روی لبهاش بود از حرص دلم میخواست چند تا فحش بارش کنم چجوری میتونست انقدر بی ادب باشه خواستم چیزی بگم ک دست مامان روی دستم نشست نگاهم و بهش دوختم ک سرش رو به عنوان اینکه حرفی نزنم تکون داد انگار فهمیده بود بخاطر مامان ساکت شدم و حرفی نزدم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم
_سامان و ساناز کجان مامان؟!
_بیرون داشتن بازی میکردن!
_بیرون هوا سرده میرم بیارمشون داخل
_باشه دخترم
به سمت بیرون خواستم حرکت کنم ک صدای بابا بلند شد
_کجا!؟
کلافه به سمتش برگشتم و گفتم
_میرم خواهر و برادرم رو از حیاط بیارم مشکلی داری؟!
با صدای سردی گفت
_برو!
بعد از شنیدن این حرفش سری تکون دادم و از خونه خارج شدم نگاهم به ساناز و سامان افتاد ک داشتن داخل حیاط بازی میکردن با صدای بلندی داد زدم
_ساناز سامان!؟
با شنیدن صدام جفتشون به سمتم برگشتن و گفتن
_آبجی!
لبخندی روی لبهام‌نشست ک به دو به سمتم اومدن
_زود باشید بیاین داخل تو این هوای سرد تو حیاط چیکار میکنید
مثل همیشه هماهنگ جواب دادند
_داشتیم بازی میکردیم خوب
_حیاط تو این هوا جای بازی اخه زود باشید بیاین داخل زود.

داخل اتاقی ک بهم داده بودند نشسته بودم از این به بعد انگار قرار بود تو این عمارت زندگی کنیم هیچوقت دلم نمیخواست با این آدما یه جا زندگی کنم اما بخاطر مادرم خواهر و برادرم مجبور بودم ک بمونم اون زن شهین با پدر بابام از بدو ورود مامانم اذیت کردن رو شروع کرده بودند نمیتونستم در مقابل رفتار های زشت و زنندشون ساکت بمونم و حرفی نزنم اما باز هم بخاطر مادرم مجبور بودم سکوت کنم اما یه شانسی ک آورده بودم این بود ک مامان نفهمیده بود که امروز بابا من و آریا رو تو چه وضعیتی دیده بود
سرم رو روی بالشت گذاشتم و سعی کردم بدون فکر کردن به افکار آزار دهنده ام بخوابم چشمهام رو بستم انقدر خسته بودم ک بعد از چند دقیقه خوابم برد کلا!
* * * * *
امروز اول صبح قبل از اینکه بابام من و ببینه زودتر از همه بیدار شدم و خودم رو آماده کردم و اومدم شرکت داخل اتاقم نشسته بودم و مشغول انجام دادن کار های عقب افتاده ام بودم ک صدای زنگ تلفن اتاقم بلند شد و صدای منشی شرکت بلند شد
_رئیس کارت داره زود باش برو اتاقش پرونده شرکت تاج رو هم ببر
_باشه الان
بعد از برداشتن پرونده از اتاقم خارج و به سمت اتاقش رفتم تقه ای زدم و داخل شدم با صدای خونسردی گفتم
_سلام پرونده شرکت تاج رو آوردم کار هایی رو هم ک گفته بودید انجام دادم مثل اینکه گفتید کارم دارید؟!
_دیروز چیشد تو خونه؟!
با شنیدن این حرفش فهمیدم میخواد راجب دیروز بدونه شونه ای بالا انداختم و گفتم
_بابا خواست من و بزنه و پدرش نزاشت!
با شنیدن این حرفم حس کردم صورتش کبود شد از روی میز بلند شد به سمتم اومد و با صدای خشداری گفت
_کسی حق نداره دست روت بلند کنه!
دستش ک روی گونم نشست بی اختیار چشمهام بسته شد ‌ اون هم دستش رو نوازشگرانه روی صورتم حرکت میداد با شنیدن صدای باز شدن در اتاق وحشت زده چشمهام رو باز کردم ک …..

با دیدن حسام ک با چشمهای شیطونش داشت به من و آریا نگاه میکرد نفس راحتی کشیدم ک صدای عصبی آریا بلند شد
_نمیتونی در بزنی؟!
حسام با صدای شیطونی گفت
_خوب داشتید چیکار میکردید شیطونا!
_حسام!
_جوون داداش
_چیکار داشتی ؟!
حسام با شنیدن این حرف آریا جدی شد و گفت
_باید یه چیز مهم بهت بگم آریا فقط لطفا عصبی نشو ببین از اون ماجرا سال هاست ک گذشته
اصلا نمیدونستم دارند راجب چی حرف میزنند چرا حسام انقدر مرموز حرف میزد با دقت بهش گوش میدادم ک صدای خونسرد آریا بلند شد
_برو سر اصل مطلب حسام!
_سعید و آرمیتا برگشتن!
سعید و آرمیتا دیگه کی بودند اصلا راجب کی داشتند حرف میزدند نگاهم به صورت کبود شده ی آریا ک افتاد چشمهام گرد شد چرا عصبی شده بود صدای خشن و ترسناک آریا بلند شد
_نمیزارم یه آب خوش از گلوی جفتشون بره پایین
حسام در اتاق و بست و به سمت آریا اومد و با صدایی ک سعی میکرد اروم باشه گفت
_تو رو خدا آروم باش رفیق اون دختر خاله ات
صدای عربده ای آریا بلند شد
_اون زنیکه ی ج‌.ن.ده‌ دختر خاله ی من نیست اون هیچ نسبتی با من نداره فهمیدی
دستم رو روی قلبم گذاشتم از شنیدن صدای داداش حس کردم رنگ از صورتم پریده چقدر ترسناک شده بود قیافه اش
_باشه آریا آروم باش چرا داد میزنی!
آریا نفس عمیقی کشید و با صدای خشدار شده از عصبانیت گفت
_اومده چیکار ؟!
حسام من من کرد ک صدای عصبی آریا بلند شد
_حسام باتوام!؟
_انگار بابا بزرگت بهش اینجا بیست درصد سهام داده قبلا اون میخواد ک اینجا مشغول به کار بشه و بیاد بالا سر شرکت باشه
_گوه خورده میخواد بیاد تو شرکت من!
_حسام نمیتونیم کاری کنیم اون اینجا سهام داره
آریا با عصبانیت کت و کیفش رو از روی میز چنگ زد و گفت
_آدمش میکنم فک کرده من همون آریای قبلی ام کاری میکنم پشیمون بشه از بدنیا اومدنش
و از اتاق زد بیرون حسام هم دنبالش رفت هاج و واج وسط اتاق ایستاده بودم چرا آریا با شنیدن اون اسم انقدر عصبی شد باید سر درمیاوردم اینجا چخبره!

تموم روز فکرم مشغول بود داشتم فک میکردم آریا چرا با شنیدن اون اسم انقدر عصبانی شد اما وقتی به نتیجه ای نرسیدم بیخیال شدم نگاهم به ساعت افتاد ساعت کاری تموم شده بود بعد از برداشتن وسایلم از شرکت زدم بیرون و به سمت خونه رفتم خونه ی بابا بزرگم!
در خونه رو ک باز کردم ک صدای داد بابا از سالن میومد
_تو چه غلطی کردی شهین هان!؟
صدای لرزون و پر از ترس شهین بلند شد
_سیاوش من فقط بهش گفتم اتاقمون رو تمیز کنه من .‌.‌…
هر چقدر نزدیکتر میشدم صدا هاشون واضحتر میشد داشتن درمورد چی حرف میزدند ک بابا انقدر عصبانی بود
_تو گوه خوردی فهمیدی نکنه فک کردی واقعا من عاشقتم آره؟!اگه عاشقت بودم چند سال پیش طلاقت نمیدادم میفهمی من عاشق اون زنم همیشه و تا موقعی ک زنده بمونم تو حق نداری زن من رو کلفت خودت بمونی تو برای من فقط یه موجود نفرت انگیز و اضافه هستی من فقط بخاطر زنم باهات ازدواج کردم فقط بخاطر پول عملش ک پدرم در ازای ازدواج دوباره با تو داد فک نکن من …..
صدای سرد و محکم پدرش اومد
_سیاوش بسه!
پشت ستونی ک کنار بود ایستادم نمیخواستم من و ببینید از شنیدن حرف هایی ک شنیده بودم شکه شده بودم یعنی بابا بخاطر پول عمل مامانم با این زن ازدواج کرده بود چرا گفت قبلا طلاقت دادم مگه شهین قبلش زنش بوده هر چی بیشتر میگذشت بیشتر گیج میشدم
_تو حق نداری با شهین اینجوری رفتار کنی!
با شنیدن صدای پدر بابام دوباره گوش تیز کردم ک صدای عصبی بابا بلند شد
_این هم حق نداره با زن من عین یه خدمتکار رفتار کنه این تو زندگی من فقط یه اجباره برام من طبق قرارمون باهاش ازدواج کردم دیگه به شما ربطی نداره چجوری باهاش حرف بزنم ببخشید بابا ولی من اصلا عاشق این زن نیستم ک بخوام توهین و رفتاراش رو نسبت به زن و بچم تحمل کنم اگه یکبار دیگه تکرار بشه خیلی بد میشه درضمن من از امشب تو اتاق همسرم میمونم!
بعد شنیدن صدای قدم هاش اومد ک داشت میومد اینطرف منم سریع به سمت در سالن رفتم و باز و بسته اش کردم انگار تازه اومدم و حرکت کردم ک با دیدن بابا ایستادم نگاهی بهم انداخت و گفت
_کجا بودی؟!
_شرکت!
سری تکون داد و رفت دیگه داشتم شاخ درمیاوردم چرا چیزی نگفت بهم شاید چون الان به اندازه کافی اعصابش خورد بود و فکرش درگیر من باید خیلی چیزا رو میفهمیدم اینکه بابام قبلا مگه با شهین ازدواج کرده بوده خیلی گیج شده بودم هنوز تو شک حرف هایی بودم ک شنیده بودم چقدر با بابام بد رفتاری کرده بودم داشتم دیوونه میشدم

نگاهم به مامان افتاد ک مظلومانه روی تخت نشسته بود و داشت گریه میکرد دستام از عصبانیت مشت شد اون زن مادرم رو مجبور کرده بود بره اتاقشون رو تمیز کنه کاری باهاش میکنم ک از کارش پشیمون بشه اشک هایی ک مادرم داره میریزه اون صد برابرش رو باید بریزه نفس عمیقی کشیدم و تقه ای زدم ک بعد از ثانیه صدای مامان بلند شد
_بیا تو
در اتاقش نیمه باز بود کامل بازش کردم و داخل شدم و گفتم
_سلام مامان خوبی!
با صدایی ک از گریه دو رگه شده بود گفت
_سلام دخترم خسته نباشی شام خوردی؟!
بدون توجه به سئوالش رفتم کنارش روی تخت نشستم نگاهش رو ازم میدزدید دستش رو گرفتم و گفتم
_مامان به من نگاه کن!
سرش رو به سمتم چرخوند با چشمهای قرمز شده اش زل زد داخل چشمهام با صدای آرومی گفتم
_گریه کردی!؟
همین حرفم کافی بود تا دوباره بغضش بترکه محکم بغلش کردم هیچوقت دوست نداشتم اشک مادرم رو ببینم یا اینکه گریه کنه اما اون زن بی رحمانه اشک مادرم رو در آورده بود
* * * * *
سر میز شام همه نشسته بودیم و مشغول خوردن بودیم ک صدای بابا بلند شد
_نیاز؟!
مامان با شنیدن صداش سرش رو بلند کرد و گفت
_بله؟
_شامت رو خوردی آماده شو بریم جایی!
مامان سری تکون داد ک صدای شهین بلند شد
_عزیزم امشب قرار بود بریم خونه ی مامانم اینا!
بابا نیم نگاهی بهش انداخت و گفت
_یادم نمیاد همچین حرفی زده باشم!

لبخند بدجنسی روی لبهام نشست بابا خوب حالش رو گرفت زنیکه ی پاپتی تو مامان من رو ناراحت کردی حقت همینه باید خیلی بیشتر از اینا ناراحت بشی! صدای بابا ک مخاطبش پدرش بود بلند شد
_مامان کی میاد؟!
_آخر هفته میاد ، بچه ها همه قراره بیان دیدنش و هفته ی بعد رو برن همگی شمال برو برا خانواده ات وسیله های لازم رو ک در شان خانواده باشه بخر!
با شنیدن این حرفش عصبانی شدم تو حرف هاش انگار داشت ما رو تحقیر میکرد خواستم دهن باز کنم حرفی بزنم ک صدای بابا قبل من بلند شد
_خانواده ی من چیزایی ک باید رو دارند اگه در شان خانواده ی شما نیستیم میتونیم بریم!
پدرش با شنیدن این حرفش اخماش رو تو هم کشید و از جاش بلند شد و رفت لبخند محوی زدم بابا هم خوب بلد بود حال این و بگیره!
از شدت دلدرد نمیتونستم تکون بخورم سرم بشدت گیج میرفت آخه الان وقت پ…ریود شدن بود آه باز اخلاقم گند میشد حالا اینا به کنار با این دلدرد و سر درد چجوری میرفتم شرکت به سمت آشپزخونه رفتم یه مسکن پیدا کردم و خوردم بعدش لباس هام رو عوض کردم داخل آینه نگاهی به صورتم انداختم ک سفید شده بود شبیه میت شده بودم یه آرایش ملایم کردم تا رنگ پریده ام تو ذوق نزنه
یه تاکسی گرفتم و به سمت شرکت رفتم حدودا یکساعت شد ک رسیدم پولش رو حساب کردم و پیاده شدم به سمت شرکت رفتم داخل ک شدم صدای داد و بیداد داشت میومد به منشی ک با صورت ترسیده به اتاق اریا داشت نگاه میکرد نگاهی انداختم و گفتم
_پرستو؟!
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت
_بله؟!
_چیشده چرا صدای داد و بیداد داره میاد!؟
_آرمیتا برگشته!
گیج گفتم
_آرمیتا کیه؟!
تا خواست جواب سئوالم رو بده در اتاق آریا با صدای بدی باز شد و یه دختر و پسر با تیپ های آنچنانی اومدند بیرون صدای خشن آریا بلند شد
_جفتتون گمشید بیرون!
اون پسره غریبه لبخندی زد و گفت
_آروم باش رفیق!
اینبار صدای حسام اومد
_سعید دهنت رو ببند دست این دختره رو بگیر از اینجا خیلی محترمانه برید بیرون!
صدای ناز اون دختره بلند شد
_به زودی میبینمت آریا فعلا!
بعد از رفتن اونا آریا رفت داخل اتاقش ک صدای خورد شدن چیزی اومد با نگرانی به سمت اتاقش دویدم با دیدن دستش ک داشت خون میومد جیغ کوتاهی کشیدم ک صدای حسام بلند شد
_برو وسایل پانسمان رو بیار.
_باشه

بعد از اینکه دستش رو پانسمان کردم با نگرانی به صورتش خیره شدم ک دردش نیومده باشه بی هیچ حسی با چشمهای یخ زده اش فقط بهم نگاه میکرد اون زن کی بود ک تو رو اینجوری بهم میریخت لعنتی!
صدای حسام اومد
_خانوم میتونید برید شما
به سختی نگاهم رو از چشمهای آریا گرفتم و با گفتن با اجازه ای از اتاق خارج شدم آخه اون زن کی بود اعصابهم ریخته بود باید حتما میفهمیدم خوب از کی باید میپرسیدم با یاد آوری فاطمه به سمت اتاقش با مریم و یه چند نفر دیگه حرکت کردم تقه ای زدم و داخل شدم سلام آرومی گفتم ک جوابم رو دادند و دوباره مشغول کار خودشون شدند نگاهم و به فاطمه دوختم و اشاره کردم بیاد ک بیرون اونم سری تکون داد کنار در منتظرش موندم ک بعد از چند دقیقه اومد بیرون نگاهی بهم انداخت و گفت
_چیشده
_بیا بریم اتاقم کارت دارم
با نگرانی گفت
_خوبی
_آره خوبم بابا یه کاری باهات دارم فضولیم گل کرده بود
چشمهاش رو به طرز بامزه ای گرد کرد و گفت
_تو و فضولی محاله!
_خوب حالا
به سمت اتاقم رفتیم در اتاقم رو بستم فاطمه روی میز نشست و گفت
_خوب!؟
_این دختره آرمیتا کیه ؟!چند دقیقه پیش ک اومدم کل شرکت رو صدای داد و بیداد برداشته بود
فاطمه رنگ از صورتش پرید با شنیدن این حرفم نگاهی بهم انداخت و گفت
_زن قبلی رئیس!
_چی؟!
_چخبرته داد نزن میخوای کل شرکت رو خبردار کنی!
متعجب گفتم
_زن قبلیش؟!
_آره بهش خیانت کرد با رقیبش رفت آریا هم طلاقش داد
_دوستش داشت؟!
_عاشقش بود اما نمیدونم چی شد اون دختره یهو برداشت با اون پسره بهش خیانت کرد اما میدونی چیه یه جای این کار میلنگه!
_کجاش؟!
_اینکه آرمیتا دیوانه وار عاشق آریا بود خودش بهش پیشنهاد ازدواج داد تو شرکت خودش بهش ابراز عشق کرد آریا اصلا تو این خطا نبود ک به دختر جماعت رو بده این دختر خاله اش نزدیک یکسال رفت اومد تا آریا یکم بهش رو داد و بعدش باهاش اوکی شد آریا آرمیتا رو برای ازدواج خواست اما!

_اما چی؟!
_آرمیتا با پسرای مختلف میلاسید و اسمش رو میزاشت روابط دوستانه هر چی آریا عصبی میشد باهاش بحث میکرد فایده نداشت روز به روز بدتر میشد با پسرای مختلف میگشت بیش از حد داشت پیش میرفت تا اینکه آقاجون این اوضاع رو دید گفت ازدواج کنند ازدواج کردند اما بعدش نمیدونم چیشد ک خبر طلاقشون اومد و بعدش هم فهمیدیم ک آرمیتا با سعید رقیب آریا ریخته رو هم!
با شنیدن حرف هایی ک فاطمه داشت میزد از تعجب دهنم باز مونده بود
صدای فاطمه بلند شد
_طرلان من برم سر کارم ک دیر شد باید طرح ها رو کامل کنیم باشه
فقط تونستم سر تکون بدم با رفتن فاطمه زیر لب زمزمه کردم
_مگه همچین زنی هم وجود داره!
چند روز گذشته بود روز ها عادی و مزخرف داشت میگذشت داخل شرکت هم دیگه خبری از اون آرمیتا نبود واقعا چجوری روش میشد هم بیاد شرکت بعد از اون گه کاری ک کرده بود آریا حق داشت عصبی بشه!
یه مرد چجوری میتونه تحمل کنه زنش بهش خیانت کنه سری تکون دادم تا افکار آزار دهنده از ذهنم خارج بشه
_طرلان؟!
با شنیدن صدای آرسین به سمتش برگشتم و گفتم
_هان
تک خنده ای کرد و گفت
_هان چیه یه جانمی عزیزمی چیزی بگو!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_چیکارمی ک با محبت باهات حرف بزنم!
با شنیدن این حرفم به طرز عجیبی اخماش تو هم رفت و از پیشم رفت متعجب از این حرکتش گفتم
_این دیگه چش شد چیز بدی ک بهش نگفتم
آرسین پسر شهین برعکس مادرش یه پسر خوش اخلاق و مهربون بود هیچ حس بدی نسبت بهش نداشتم اما این باعث نمیشد ک باهاش خوش اخلاق رفتار کنم تازه اومده بود اینجا زندگی کنه مثل اینکه خونه مجردی داشت و همیشه اونجا زندگی میکرده اما از وقتی ک دیده ما اینجاییم بار و بندیلش رو جمع کرده اومده اینجا!

داخل حیاط نشسته بودم و داشتم از هوای خنک بیرون لذت میبردم ک صدای پدربزرگ اومد
_خلوت کردی!
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم
_مشکلی داری!؟
صدای پوزخندش ک بلند شد سرم رو بلند کردم و نگاهم رو بهش دوختم ک گفت
_زبونت خیلی درازه دختر جون!
پووف باز اومده بود حرف های تکراریش رو بزنه اصلا حوصله ی حرف زدن باهاش رو نداشتم جز اینکه اعصابم رو خورد کنه کار دیگه ای بلد نبود!
_داخل شرکت آریا کار میکنی؟!
با شنیدن اسم آریا فوری به سمتش برگشتم ک یه جوری نگاهم کرد با دیدن طرز نگاهش هل شدم و گفتم
_آره
_دیروز تو شرکت چخبر بود؟!
با یاد آوری دیروز اومدن آرمیتا داد و بیداد آریا و حرف های فاطمه درمورد آرمیتا با چشمهای ریز شده به پدر بزرگ خیره شدم و گفتم
_منظورتون از این کارا چیه؟!نکنه مشکل روحی روانی دارید!
ابرویی بالا انداخت و گفت
_کدوم کار؟!
پوزخندی زدم و گفتم
_دادن سهام به آرمیتا آوردن آرمیتا به شرکت؟!
مثل خودم پوزخندی زد و گفت
_اون سهام خیلی وقت پیش به آرمیتا داده شده و اومدن آرمیتا به شرکت هیچ ربطی به من نداره!
مشکوک بهش خیره شده بودم ک صداش بلند شد
_تو آرمیتا رو میشناسی!؟
_آوازه اش تو شرکت پر شده
فهمید تیکه انداختم ک آهی کشید و با صدای محکم و سردش گفت
_آرمیتا همیشه اشتباه کرد اینبار هم نمیتونه جبران کنه اومده مثلا انتقام بگیره اما به زودی زود پشیمون میشه اونی ک ترک کرد اون بود نه آریا!
اصلا از حرف هاش سر درنمیاوردم خواستم ازش بپرسم ک بلند شد و رفت آه اخه الان وقت رفتن تازه میخواستم سئوالاتم رو بپرسم ازت

🍁🍁🍁🌹

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن