codebazan

رمانرمان زندگی شیرین ومبهم

رمان زندگی شیرین ومبهم من پارت ۱۶

بسم الله الرحمن الرحیم

هست کلید در گنج حکیم

 

به نام آنکه هستی نام ازو یافت

فلک جنبش، زمین آرام ازو یافت

خدایی کافرینش در سجودش

گواهی مطلق آمد بر وجودش

 

❤️به نام خدا❤️

۱۶.۱

وبا فڪرهای مختلف به خواب رفتم.

بااحساس خارش بینیم .

چشم هایم را آرام باز ڪردم.

نسترن شیطان را روبه رویه ام دیدم.

نسترن تڪه ای از موهایم را به دماغم نزدیڪ ڪرده بود.

وقصد داشت مثلا من را از خواب بیدار ڪند.

خنده ام گرفت.

ولی خنده ام را مخفی ڪردم.

نسترن دوباره موهایم را گرفت وبا دماغم مالید.

عطسه ای کردم وبا غرگفتم:

+-اهههههه…پشه اذیت نکن…

میدانستم نسترن به جمله پشه حساس هست .

بهش میگفتم «پشه مزاحم »ونقطعه ضعف اش همین ڪلمه هست.

با جیغ جیغ گفت:

-پشه مزاحم خودتی….بیدارشووو…..

خندیدمـوچشم هایم رو ڪامل باز ڪردم.

نسترن با چشم هایی گرد شده گفت:

‌-تو بیداربودی عجوزهه؟!.‌….

با عصبانیت مصنعویی گفتم:

+-اه اه!…..عجوزه خودتی نگبت….

سری به نشانه تأسف برایم تڪان داد دادوبه سمت ڪمد لباس هایش رفت.

به عقب برگشت ونگاهم کردوگفت:

-راستی صحبت بخیر!…..

با خنده قش وقوسی به بدنم دادمودرجوابش گفتم:

+-صبح توهم بخیر پشه جونم…..

وسریع به طرف سرویس رفتم.

نسترن باصدای ڪه رگ های خنده داشت گفت:

-عجوزه خانم توکه بیرون میای؟!?………

خندیدم وپس انجام ڪاری های مربوطه به بیرون آمد م

۱۶.۲

خندیدم وپس از انجام ڪاری های مربوطه به بیرون آمدم.

نسترن دراتاق منتظر من بود.

با دیدن من لبخندی زد وگفت :

-بریم عزیزم؟!……

سری تکان دادم وهمراهش از اتاق بیرون زدم.

به آشپزخانه رفتیم.

عمو امیر وخاله دنیا منتظر ما بودند.

خاله دیدنمون با خوشحالی گفت:

-سلام عزیزای دلم …صبح زیبای زمستونی شما بخیر با شه ….بفرمایین صبحانه!….

ممنونی گفتم.

کنار نسترن نشستم.

ومشغول صبحانه خوردن شدم.

پس از خوردن صبحانه بلند شدم.

ورو ڪردم سمت خاله وگفتم:

+-خاله جان دست شما درد نڪنه!….زحمت ڪشیدید.

خاله ممنونی گفت.

با ڪمڪ نسترن میز صبحانه را جمع ڪردیم.

به نشیمن رفتم .

روڪردم سمت عمو امیروخاله دنیا .

وگفتم:

+-ببخشید زحمتتون دادم….زحمت ڪشیدید….واقعا خوش گذشت.

عموبا اخم گفت:

-نشونم از این حرفا بزنیا!…..خوش اومدی دخترم …خوشحال شدم….

خندیدم وپط از خداحافاظی.

جمع گرم وصمیمانه را ترڪ ڪردم.

سوار ماشین شدم.

دلم هوس نان خامه ای ڪرد.

به دختراهم قول شیرینی خرمایی داده بودم.

از اولین دوربرگردان عبور ڪردم.

وبه طرف سطح شهر رفتم.

جلوی شیرینی فروشی ایستادم.

از ماشین بیررون آمدم.

روبه روی تابلو ایستادم بزرگ وزیبا نوشته شده بود.

شیرینی فروشی«آریانا»

(اسم شیرینی فروشی خیالی هست واصلا نمیدونم وجود داشته باشه ).

۱۶.۳

در مغازه را باز ڪردم.

زنگوله های ڪه از در آویز بودن شروع ڪرد به صدا در آمدن.

وتوجه عده ای ڪمی از افراد وپرسنل های سیرینی فروش به من جمع شد.

به طرف فروشنده جوان رفتم.

لبخند دندون نمایی زد.

وبا صدای مردونه ای گفت:

-سلام خانوم بفرمایید؟!….چیزی لازم دارین….مغازه دراختیار شما….بفرمایید خجالت نڪشید…

از پسرڪ معلوم بود از آن دسته از پسرهای زبان باز است.

ممنونی گفتم.

وبه طرف ویترین خامه ها رفتم.

پسرڪ بلند گفت:

– محمد….داداش ببین خانم چی میخواد…خانم باشما….

به طرف پسرڪ رفتم وچشم غره ای بهش رفتم.

ودوباره به طرف ویترین برگشتم.

پسری ڪه حالا میدانستم اسمش محمد هست به طرفم آمد.

وگفت:

-بفرمایید ابجی ..

اشاره ای به نان خامه ای ها ڪردم وگفتم :

+-نان خامی ای میخواستم ؟!…

-جعبه یڪ ڪیلویی خوبه اجی؟!….

بله ای گفتم.

نون خامه ای را بسته بندی ڪرد.

ورو ڪردم سمت اش وگفتم:

+-شیرینی خرمایی هم میخواستم …اون جعبه یڪ ڪیلویی….

پسر دوباره به ویترین رفت وجعبه ای دیگر
برایم بسته بندی ڪرد.

۱۶.۴

پسر دوباره به ویترین رفت وجعبه ای دیگر برایم بسته بندی ڪرد.

پول شیرینی هارا حساب ڪردم وبعداز خسته نباشیدی از مغازه بیرون زدم.

وسوار ماشینم شدم.

سویچ را چرخاندم.

ولی درڪمال تعجب ماشین روشن نشد.

هرچه استرارت زدم فایده نداشت.ڪه نداشت.

همان موقعه ماشین چهار صد وپنجی نوڪ مدادی ڪنارم ایستاد پسری جوان بود عمیق نگاهم ڪرد وگفت:

– اجی ماشینتون خراب شده؟!

بله ای گفتم .

ڪه پسر گفت:

-بیایین ڪوچه( ….)

خونه من اونجاست تعمییرات ماشین اینا هست .میتونید بیایین.

الانم پاتون رو روی ڪلاچ بردارین.بجاش بزارین روی ترمز وڪلاچ وتنده یڪ بیاینن تا مسیر.

باشه ای گفتم .

وهمان ڪار های ڪه پسر گفته بود انجام دادم.

ماشینم روشن شد ودنبال پسرڪ رفتم.

هرچه نزدیڪتر میشدم متوجه خلوتی ڪوچه میشدم.

وهرچه چشم میچرخاندام .

مغازه ای نمی دیدم.

همه اش خانه های لوڪس .

پسرک ایستاد.

ومن هم ایستادم .

وبا عصبانیت به طرفش رفتم .

انگشت اشاره ام را به طرفش گرفتم .

وگفتم:

+-منو مسخره خودتون ڪردید؟!….اینجا همه چی هست جز تعمییرات ماشین..

پسرڪ تڪ خنده ای زشتے ڪرد وگفت:

-اوههههه فڪر ڪردی اوردمت اینجا خلوت ڪه بهت تعمییرات نشون بدم جوجه…اوردمت اینجا حال ڪنیم باهم .

به طرفم آمد .

وشروع ڪردم به جیغ زدن.

پسر با عصبانیت گفت:

-هیش دهنت رو ببند…اینجا هیچڪس صداتونمی شنوه ..الانم مثل بچه های خوب دنبالم بیا….
وگرنه بخواهی اذیت ڪنی …بلایی سرت درمیارم ڪه مرغ های آسمونم به حالت گریه ڪنند.

ودوست را گرفت وڪشید.

رفتم داخل شوڪ .

به حس خیسی چیزی روی لبم به خودم اومدم.

اه از نهلدم بلند شد.

دوباره من استرس داشتم وخون دماغ شدم .

برای نجات خودم لگدی به پسر زدم.

۱۶.۵

برای نجات خودم لگدی به پسر زدم.

ڪه با حرص برگشت سمتم ومحڪم توی دهنم زد.

فڪر ڪنم دوتا از دندون هایم از جایشان ڪنده شدند.

از درد زیاد وبخاطر بدبختی زیادم شروع به گریه ڪردن ڪردم.

(آرتین)

امروز آنا با ڪاندا میرفت .

وحتما من باید امروز همراهش بودم.

از خانه بیرون زدم .

وسوار ماشین شدم.

درحیاط را به ریموت باز ڪردم.

وبیرون اومدم.

هرچه ریوت را زدم ڪه در بسته شود .

د بستع نشد.

ڪلافه در ماشین را باز ڪردم .

وبه داخل رفتم .

در رابستم.

وبه بیرون آمدم.

میخواستم سوار ماشین شوم ڪه صدای جیغ دخترڪی را شنیدم.

بی اهمیت سوار ماشین شدم.

ڪه دوباره صدای جیغ دخترڪ بلند شد.

از ماشین پیاد شدم.

وبه طرف منبع صدا رفتم.

با دیدن روبه روم از پسر بودن متنفر شدم.

پسری ڪه دختری را گرفته بود ودختر درحال فرار بود.

چندبار همچین صخنه های دیده بودم.

آروم ترین مڪان بود واگر با این صحنه ها مواجه میشدیم جای تعجب نداشت.

به طرف پسر رفتم .

روبه روش ایستادم .

وبهش توپیدم:

– مگه ناموس نداری بدبخت ڪه اینجور به جون دختر مردم افتادی.

پسر با اخم وعصبانیت رو ڪرد سمتم وگفت:

-به توچه تو هواست به خودت باشه.

نیشخندی زدم ونگاهم را به دختر دادم چهره اش زیادی آشنا بود.

همانطور ڪه نگاهم به دختر بود بهش گفتم:

+-دقیقا به من چه ربطی داره….ولی فڪر ڪنم به پلیس ربط داشته باشه…مگه نه؟!…..

پسر تا اسم پلیس را فهمید دو پا داشت ودو پا ی دیگر قرض گرفت وپا به فرار گذاشت.

به طرف دختر برگشتم.

نگاهم ڪرد وبا هق هق گفت:

-اا…استاددد!….

حالا شناختمش .

آریامنش دانشجوی ترم یڪ .

دخترشاعر .

با عصابنیت گفتم:

+-بلهههه….شما اینجا چیڪار میڪنید خانم آریامنش….نمیدونید خطر ناڪه اونم تنهایی اومدید.

میخواست جوابم را بدهد ڪه با دست هایش سرش را گرفت وآخی گفت.

سریع به طرفش رفتم.

-خوب….

هنوز حرفم تمام نشده بود ڪه از حال رفت.

سریع بغلش ڪردم.

اوففف لعنتی .

لعنت به این شانس.

پسر مذهبی وحساسی نبودم.

ولی نه درحدی ڪه دانشجوی دخترم را بغل ڪنم وآن را داخل خانه ببرم.

❤️♥️🔥⚡❤️🔥⚡

😍مرسی ازشما ڪه رمانم رو دنبال می ڪنید😍

برچسب ها

Artamis

باز امشب غزلی كنج دلم زندانی است آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است

‫8 نظرها

  1. ای جانننننننن😍😍😍😍

    پارتتتت ۱۶.خیلی وقت بود ڪامنت نذاشته بودمااا😍خیلی رمانت قشنگه.
    داره به جای های خوب خوب میرسه😍☺😊
    یه چیزهای ڪشف ڪردم از رمان ولی نگم بهترخ
    ه😍😅😁😁😂😂😂
    الکی گفتما چزی کشف نکردم نسترن😁😳😳😳😳😁😁😂😂😂😂😁😁😁😐😐😟😟😟

  2. خیلیم عالی نسترن جون.موفق باشی….ادمین بچه هاکجان؟؟؟!!!!زیرصیغه که کسی نیست.جای دیگه ن؟!!!یامشکلی اونجاپیش اومده؟؟؟مرسی اگه جوابموبدی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن