codebazan

رمان زندگی شیرین ومبهم

رمان زندگی شیرین ومبهم من پارت ۱۸

ثنا و حمد بی‌پایان خدا را

که صنعش در وجود آورد ما را

الها قادرا پروردگارا

کریما منعما آمرزگارا

چه باشد پادشاه پادشاهان

اگر رحمت کنی مشتی گدا را

خداوندا تو ایمان و شهادت

عطا دادی به فضل خویش ما را

وز انعامت همیدون چشم داریم

که دیگر باز نستانی عطا را

پارت ۱۸

♥️🌹✨⚡💥🔥♥️

۱۸.۱

دخترا هم با گریه من گریه میکردن.

دوباره گوشیم روشن بود اینبار هیراد بود.

تماس را وصل کردم ولی جوابی ندادم.

-الو …خوبی عروسڪ داداش….

صدای دل نشین برادرم دوباره مرا به گریه انداخت .

-نکن جون من گریه نکن….قلبم میسوزه وقتی میبینم اینجوری گریه میکنی….

با بغض گفتم:

+- غریبه شدی!….غریبه شدم….هیییی حداقل خبر میدادی خستگاریته….

هیراد با ناراحتی گفت:

-این چه حرفیه ؟!….

غریبه شدی ….

من غریب شدم بی معرفت …

من هر روز فکر توهم..

مگه میشه با نفسم …

با زندگیم غریبه بشم..
و…..

پریدم میان حرفش وباصدای بلندی گفتم:

+-هیراد ….!الکی نگو…اگه برات مهم بود حداقل یه خبر میدای که امشب چخبره….

با درموندگی گفت:

+-بابا فقط خاستگاریه فقط درمورد مهریه حرف زدن همین ….نامزدی رو گذاشتیم عروسکمون بیاد….

درجوابش گفتم:.

+-عههههه …کار شاخی کردی خودتو خسته کردی…..

من پامو نه نامزدیت نه عقدت ونه عروسیت میزارم …

امشبم هم تو هم به پدر مادرت بگو فراموش کنند دختردارن….

مگه رفتم درس بخونم دیگه بچشون نیستم که یه خبر نمیدن … ۱۸.۲

مگه رفتم درس بخونم ….

بچشون نیستم که یه خبر نمیدن…

هیراد با شرمندگی گفت:

-ببخشید ببخشید ….الان چیکار کنم تو اینجور بغض نکنی…گریه نکنی …دلم داره اتیش میگیره نکن…

با لحن سردی گفتم:

+-باید قطع کنم …خوابم میاد…فردا کلاس دارم…فعلااا…

نه کشیدی گفت .

بی اهمیت تماس رو قطع کردم.

سرم رو رو روی زانوهایم گذاشتم وشروع کردم به گریه.

چندبار موبایلم زنگ خورد.

دخترا اومدن رفتن ولی جوابی به جز

+- تنهام بزارین .

دریافت نکردن.

صدای پیامک موبایلم دوباره بلند شد نگاهی بهش انداختم.

هیراد بود .

۶تا پیام.

۱-اجی حورا جواب بده نکن اینجوری نکن..

۲-قربونت بشم ….

عروسکم شرمنده ام…

۳-حورا بابا ومامانم حالشون گرفته شده…جواب بده…

۴-حورااا نگرانم نکن لعنتی…

۵-سگم نکن الان بیام تهران….

۶-خودت خواستی…
الان دارم راه میفتم.

عهههه گوشی ام را خاموش کردم.

برای بار هزارم دراتاقم کوبیده شد.

اتناز با بغض گفت:

-من دورت بگردم بزار بیام تو….

صدای تلفن آتناز بلند شد.

-سلامممم!

…………. –

+چی بگم هیراد داداش…از عصری که رفته بیرون برگشته داخل خودشه….نه شام خورده ….مدام درحال گریه کردنه…

….ـ………. –

+والا هیراد منم بودم ناراحت میشدم حداقل بهش خبر میدادین….

اونم حورا که جونش برای تو در میره….

……….. –

+میخواهی بیای چیکار …داغ دلشو تازه کنی….

نیا هیراد نیا بد خراب کردین….

حالش خوب نیست..

از اونجایی که من میشناسمش تا نخواد…

اشتی نمیکنه…

…..ــ….. –

+چی بگم والا مواظب باش…باش حواسم هست بهش …فعلا..

تماس رو قطع کرد دوباره گفت :

-حوراییی بیام داخل؟!….

با صدای گرفته گفتم:

+-بیا داخل ولی حرف نزن….. ۱۸.۳

+ بیا داخل ولی حرف نزن…

سریع وارد اتاق شد…

اومد روی تخت وسرم را درآغوش کشید وگفت:

-الهی دورت بگردم…نکن با خودت..

+میخواست تجاوز کنه…

اتناز شرم را از خودش جدا کرد وگفت

-چییی؟!…کی

بلند خندیدموباز زدم زیر گریه.

+-میخواست …ولی نشد استاد اومد کمکم کرد…

از حال رفتم…

وخندیدم .

دوباره حرف زدم:

+-بعد اومدم با خانواده ام درد دل کنم..چی شد نتیجه اش شد ….اینکه بدون خبر از من رفتن خاستگاری…

بببن برای هیچکس مهم نیست…

((آتناز))

با گریه نگاش کردم.

دلم برای این حالش سوخت…

سرش رو میون آغوش گرفتم وگفتم:

+-هیس هیچی نگو بخواب…

با صدای بلند گریه کرد.

من هم پا به پا باهاش اشک ریختم.

وگریه کردم.

با نفس های ارومی که کشید فهمیدم خوابیده.

اروم روی تخت خوابش گذاشتمش وبیرون رفتم.

دخترا روی کاناپه نشسته بودن.

نفس با دیدنم بلند شد وگفت:

-چی شد؟!….حالش خوبه…حرف زد…

با خستگی کنار فاطمه نشستم وگفتم:

+-دقیق نمیدونم چشه…ولی داره توهم میگه …حالش خیلی بده…

هیرادم تماس گرفت داره میاد تهران..

شما برید بخوابید…

دخترا رو به زور فرستادم.

وخودم داخل تاریکی نشستم .

یعنی کی میخواسته بهش تجاوز کنه…

برای دخترا نگفتم ..

نمیخواستم کسی چیزی بدونه.

واییی خدا فقط آرمین نفهمه.

قیامت به پا میکنه.

موبایلم شروع به لرزیدن کرد.

هیراد بود.

سریع جواب دادم.

-الو …آتناز حالش خوبه؟!…

خمیازه ای کشیدم وگفتم:

+-نه اصلا خوب نیست….ولی فعلا خوابه…ساعت چند میرسی خوابم گرفته؟!!…. ۱۸.۴

-+نه اصلا خوب نیست…..ولی فعلا خوابه….ساعت چند میرسی؟!…

خوابم گرفته!….

هیراد بالحنی پراز خستگی درموندگی گفت:

-تو بخواب راحت باش ……

خودم کلید دارم میام.

راستی آتناز برو اتاق حورا تنها نباشه…

باشه ای گفتم و تماس رو قطع کردم.

وهمون جاه روی ڪاناپه به خواب رفتم.

((دوهفته بعد))

((حورا))

دوهفته از اون روز کذایی میگذره.

وحالم خیلی بهتره.

اون روز هیراد به دیدنم اومد ولی در رو قفل کردم ونزاشتم ببینتم.

یک اتاق در خانه ای نزدیک به خانه ام اجازه کرده ونزدیک به دوهفته هست که اونجاست.

هر روز از دانشگاه تا خونه دنبالمه که باهام صحبت کنه.

نمیخوام فعلا فعلانا باهاش صحبت کنم.

پرو پرو میه حالا نامزدی نبوده که ناراحت شدی.

امروز یه مهمونی بزرگ از طرف دانشگاه دعوت شده بودیم.

برای امروز یک کت وشلوار خاکستری رنگ پوشیدم.

وموهای بلند را را فر های ریز کردم.

برای اینکه صورتم بی روح نباشه .

یک رژ لب کالباسی رنگ روی لب هایم کشیدم.

وریمل زدم.

درآخر مداد مشکی درچشم هایم کشیدم.

که چشم هایم را یک حالت خاص وجذابنر کرده بود.

شال خاکستری رنگم را پوشیدم .موگیر های مرواریدی شکلم را زدم.

کفش پاشنه ۵سانتی ام راپوشیدم.

کیف دستی کوچکم را برداشتم .

وموبایلم را در ان قرار دادم.

دراخر پالتویم را برداشتم واز اتاق بیرون زدم.

دخترا در نشیمن منتظر من بودن.

با دزدن قیافه هایش خنده ام گرفت.

انگار میخواستند به بک عروسی بروند تا یک مهمونی ساده.

با صدای کفش هام فاطمه با حرصی که کم از دیده میشد گفت:

-چه عجب بانو تشریف فرما شدن…

اگه کاری نداری تمومی بریم….

خندیدم وگفتم:

+-حالا حرص نخور آرایشت خراب میشه…
اره تموم بریم… ۱۸.۵

+-حالا حرص نخور آرایشت خراب میشه اره بریم…..

از خانه بیرون زدیم.

سویچ ماشین را به طرف فاطمه گرفتم.

وگفتم:

+-امروز دست خودتو میبوسه….

فاطمه پشت رل نشست .

آتناز جلو نشست .

من ونفس هم عقب نشستیم.

از خانه بیرون زدیم.

امروز خبری از هیراد نبود.

نفس همنجور که در گوشیش دنبال آهنگ مورد علاقه اش میگذشت گفت:

+-دقت کردین امروز خبری از این گربه خرابکار نبود.

با تعجب نگاهش کردم که نیشش رو باز کرد وگفت:

-بابا …هیراد رو میگم دیگه…

من ودخترا همزمان با حرص گفتیم:

-نفسسس….

خندید وگفت :

– حالا نزنین منو….

دوست داشتم بهش بگم گربه به شما چه..حالا حورا حرص بخوره…به شما دوتا چه…

فاطمه با حرص خندید وگفت:

– بعدا دلیلشو….حتما

برات میگم گل من….

گل من را با حرص کشیده گفت که به خنده افتادم .

آتناز هم نیم نگاهی به عقب انداخت وگفت:

-دقیقا نفس خانم…

نفس اشاره ای به گوشیش کرد وگفت:

-باش باش….من هیچی نمیگم بزارید….پس آهنگمو بزارم من…
۱۸.۶

نفس آهنگش را گذاشت وصدایش روتا اخر زیاد کرد.

یه جوری میای میری؛ انگاری که دیرته!
عذاب دادن منم، جزئی از تقدیرته!
میون همه ی اخمات؛ دلبریتم میکنی…
دلو دورش میکنی، گاهیم نزدیکته
شب پر ستاره ای؛ تو کوچمون پهن باشه…
از پنجره نگام کنی؛ وقتی دلم تنگ باشه…
جای بد بودن با این دلِ دیوونه… میدونی؟
مهربون باش! فکر نمیکنم دلت سنگ باشه…
چی میشه رد بشی از کوچمون؟!
یه نگاهی کنی، ابرو کمون!

تقصیر دل چیه؟ آرزوش این شده…
کاشکی بیای؛ بشی همسایمون!
گل گلی پیرهنتوُ شال قرمز رو سرت
تک تک اون قدمات، حتی آروم راه رفتنت!
همشون فانتزیای شب و روز من شدن!
خودمو هر روز مجسم میکنم دور و برت…
چی میشه رد بشی از کوچمون؟!
یه نگاهی کنی، ابرو کمون!
تقصیر دل چیه؟ آرزوش این شده…
کاشکی بیای؛ بشی همسایمون!

به چراغ قرمز رسیدیم.

-چی میشه رد شی از کوچمون ؟!..

اینجای آهنگ احسان دریا دل بود که ماشینی در نزدیکمون اومد وپسری با صدای بلند گفت:

-والا ما آرزمونه رد شیم از کوچتون…آدرس نداریممم که….

فاطمه صدای اهنگ رو قطع کرد که آتناز روکرد سمت پسره وگفت:

-ادرس نمیدم ولی شماره میدم.

فاطمه با حرص صداش زد که روبه پسر گفت:

-۰۹۲۲۲۲۲

آتناز مڪثی کرد که پسره گفت:

-جون بابا بقیه اش….

آتناز همین که چراغ سبز شد بلند گفت:

-۰۹۲۲۲۲۲بقیه اشم بدو داداچ

با این حرفش زدیم زیر خنده .

که فاطمه پاش رو رو گاز گذاشت وتا اخرین سرعت روند.

نفس صدای اهنگ رو بلند کرد دوباره.

فاطمه کم کرد.

درآخر نفس با جیغ گفت:

-دفعه دیگه تو ماشین نمیرونی همه اش حورا باشه…

از کل کلشون خندیدم.

فاطمه ماشین را را گوشه ای پارک کرد.

اشاره ای به ما کرد وگفت:

-اینجاست پیاده شید…

از ماشین پیاده شدیم.

وبه مقابلم نگاهی انداختم .

با دیدن روبه رویم نفس ام برای لحظه ای قطع شد.

برچسب ها

Artamis

باز امشب غزلی كنج دلم زندانی است آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است

‫6 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن