رمان زندگی شیرین ومبهم

رمان زندگی شیرین ومبهم من پارت ۴

۴.۱

♥️به نان خدا♥️

🔥♥️🔥❤️🔥

به سمت ماشین بابا حرکت کردم هنوز چند قدمی نرفته بودم که دستم رو کسی گرفت وبه سمت خودش خودش کشاند

به طرفش برگشتم هیراد رو دیدم که
گفت

-آهای خانم کجا کجا؟!

خندیدمو گفتم

+-با ماشین بابا اینا بیام دیگه . مگه میخواستی کجا برم ؟

بدون توجه به حرفم دستم را محکم تر گرفت و دنبال خودش کشاند افتاد که با حرص صداش زدم

دستم از جا در اوردی

نگاهی مهربان بهم انداخت و گفت

– تووآتناز وآرمین بامن .

دنبالش راه افتادم وبه سمت ماشین ها رفتیم.

هیراد زودتر از همه از عمارت بیرون زد وباسرعت رانندگی میکرد.

همون موقع آرمین گوشیش رو با USPبه ماشین وصل کرد که صدای حمید صفت پیچید داخل ماشین

🎶🎵ببین این خدا تو رفیق ماهم بوده🎵🎶

🎶بپرس ازش🎶

اوففف خدایا من از این سبک آهنگ ها متنفر بودم .
با حرص هیراد رو صدا زدم که گفت

-ای بابا حوراااا . چرا هی پشت گوشم ویز ویز میکنی تو؟

مگه من گذاشتم آرمین گذاشته . این تو اینم پسرعموت به من چه !

از رفتار امشب آرمین ناراحت بودم .

ودلم نمی خواست ازش چیزی بخوام .

چندثانیه هم نگذشته بود که با لحن خیلی سردی گفتم

+داداش آرمین بی زحمت آهنگت رو عوض کن .

اما آرمین درکمال تعجب گفت

-ای به چشممم دختر عمو.

داخل شوک بودم .این آرمین معلوم نبود چشه .

یکبار عصبی که نمیشه باصدمن عسل خوردش ویکبارم مهربون .

سرمو تکون دادم . وبا خودم گفتم ولش کن این مشکل روحی و روانی داره.
در اولین فرصت بهش بگم پیش یک روانش شناس بره .

همون موقع صدای مسیح وآرش پیچید داخل ماشین .

♬♫هوس بوی شمال و نم بارون کردی 
که سحر خروس بخونه وسط جنگل سبز 
♬♫پایه میخوای پاشو بیا

ازاینجاا به بعد همگی باهم شروع کردیم به خوندن وهیراد سرعت ماشین رو بیشتر میکرد .

توی شومینه پر هیزم و آلاچیق که بالاشیم 
♬♫بخندیم تا خود صبح و ازون بچه باحالیشم 
پایه میخوای پاشو بیا
♬♫بیا بازم اون روزا رو بیار تنگه دلم آخه زیاد 
بیا بزنیم تو دل جنگل من بمیرم واسه خندت
♬♫بی تو این آدما کندن از من …
بیا بازم اون روزا رو بیار تنگه دلم آخه زیاد 
♬♫بیا بزنیم تو دل جنگل من بمیرم واسه خندت
بی تو این آدما کندن از من …
♬♫بیا بازم اون روزا رو بیار تنگه دلم آخه زیاد 
بیا بزنیم تو دل جنگل من بمیرم واسه خندت
♬♫بی تو این آدما کندن از من …

با ایستادن ماشین آهنگم تموم شد .
۴.۲

با تموم شدن آهنگ ماشینم هم از حرکت ایستاد.

زودتر از همه به عمارت اقای رستمی رسیدیم .

بعداز چند دقیه بقیه هم به ما پیوستن وبه سمت عمارت رفتیم .

با دیدن فضای روبروم دوباره ترس به دلم سرازیر شد.

همیشه وقتی به انجا میومدم ترسی به دلم می افتاد نمیدونم چرا؟

از آخرین باری که اومده بودم دوسال میگذره .

هم بخاطر کنکورم وهم بخاطر اینکه سپهردادم رفته بود .

تغییر زیادی نکرده بود .

فقط درخت ها بزرگتر وخونه چوبی جدیدی که سمت چپ ساخته شده بود .

از سنگ فرش ها گذشتیم وبه سمت عمارت رفتیم .

جلوتر از همه راه میرفتم برگشتم پشت سرم وبه هیراد گفتم

+هیراد امشب پسر خوبی باش . اذیت نکن ٬آروم کنار مامانت بشین .اگه دیدم اذیت میکنی میدم گربه اوخت کنه هاا ‌و…….

با دستی که روی شونه ام قرار گرفت هینییی کشیدم که صدای نفس پشت گوشم بلند شد

– حوراااااااا خولهه!

بعداز اینکه فهمیدم نفس بوده کل ترسم ریخت وبه سمتش برگشتم که سریع به آغوشم کشید وگفت

– بیشعور ،خر٬گاو٬بز ٬گوسفند ا………

با خنده گفتمم

+-باغ وحشه ؟!.

سلام منم خوبم تو خوبی راستی بهت تبریک میگم .

خندید واز بغلم اومد بیرون وگفت

-اهههه راستی سلامم . خوبییی چطوری . مبارک باشه .

-هوییی گاگولااا منم هستمااا .

با صدای آتناز برگشتیم سمتش .

نفس باهمه خوش وش کرد ودرآخر آتناز رو دربغل گرفت وشروع کرد احوالپرسی کردن .

بی حوصله داشتم نگاهشون میکردم .

که هیراد اومد منو کشید در آغوشش وگفت

-خُب میگفتی حورا جان . آروم کنارم مامانم بشینم و چیکارنکنم ادامش چی میشه؟!

با تعجب ساختگی نگاهش کردمو گفتم

+-من ؟!
کی من گفتم چرا بچه مرده میزاری بغلم برو برو واسه بحث بامن هنوز بچه ای .

هیراد با چشم های گرد شده نگاهم کردو گفت

-ماکه خونه میرم حورا خانم‌.

من گفتم

+-اره اره میریم چرا نریم ؟

وخندیدم .

وردی سالن که رسیدیم .

همه به استقبالمون اومده بودند .

نوبت به نوبت باهمه سلام واحوالپرسی میکردیم .

به نشیمن رفتیم .

عمو اردشیر سه پسر داشت .

پسر بزرگش با خانواده فرانسه زندگی میکردن وپسر دوم که بابای نفس باشه همینجاه ایران بوده وکنار خانواده بوده .

وپسر سوم که بابای سپهرداد میشد بر اثر تصادف با خانمش فوت میکنند .

۴.۳

وپسر سوم که بابای سپهرداد میشد براثر تصادف با خانمش فوت میکنه .

هیچ وقت کسی درمورد تصادف پدر ومادر سپهراد صحبت نمی کنه .

نمیدونم چرا ولی میگن وقتی عمو اردشیر درمورد تشادف پسرش میفهمه خیلی ناراحت میشه وگاهی اوقات هم راهی بیارستان میشه .

-حورا بیا پیش نفس بشینیم .

با صدای آتناز برگشتم سمتش که دستمو گرفت وروی مبل سه نفره رفتیم .

ما سه تا کنار هم نشستیم همیشه وقتی کنارهم بودیم پسرا مارو دست مینداختن وبه ما میگفتن سه کله پوک .

هی یادش بخیر .

با صدای پدر بزرگم سمتش .

-اردشیر پسرها کجا هستن نیستن ؟!

عمو اردشیر لیوان چای اش رو روی میز کنار مبل گذاشت وگفت

-نه با محمدرضا رفته بودن بیرون یا به قول خودشون تهران گردی.

الاناست که دیگه پیداشون بشه .

‌پدربزرگم سری تکون دادکه نفس روبه منو آتناز کرد وگفت

-بریم باغ؟
دلم برای جمع سه تایمون تنگ شده .

‌ منو آتناز باشه ای گفتیم وبلند شدیم

که خاله زهرا مامان نفس گفت

-جای میرید بچه ها؟

نفس درجواب مامانش گفت

-اره مامان جان میریم باغ .

خاله باشه ای گفت .

وما به بیرون اومدیم وبه سمت آلاچیقی که درباغ بود رفتیم .

روی صندلی ها نشستیم ودرمورد دانشگاه ولباس خونه واینا صحبت میکردم که متوجه مسیج گوشیم شدم .

گوشیم رو روشن کردم مسیج رو باز کردم با دیدم اسم آرمین استرس گرفتم
متن آرمین رو خوندم که نوشته بود

-حورا الان پسرا میان. نبینم . صدای خنده هات کل باغ رو برداره هاا ‌.

براش به توچه ای تایپ کردم وسریع فرستادمش ودوباره داخل بحث بچه ها برگشتم که دوباره گوشیم لرزید .

نگاهی بهش کردم آرمین بود ریجکت کردم .

مسیجی به گوشیم اومد .

اوففف خدااا چقدر آرمین سمچههه .

متن پیامش رو خونده بودکه نوشته بود

-حورااا سگم نکن . جواب بده بخدا ابرو ریزی میکنم .

میدونی که میتونمم .
الان زنگ میزنم جواب بده .

از صفحه چت بیرون اومدم که گوشم زنگ خورد .

با ذوق الکی گفتم

+الووو سلاممم داییی علیمممم خوبییی ؟؟

رو کردم سمت بچه ها وگفتم

+بچه ها داییم تماس گرفته من برم

‌ ۴.۴

روکردم سمت بچه ها وگفتم

+بچه ها داییم تماس گرفته من برم .

به سمت ته باغ رفتم .

وبا حرص به آرمین گفتم

+-آرمین چه مرگته ؟!

چی ازجونم میخواهی …..؟

مشکلت چیه … ؟

آرمین با عصبانیت غرید

-مشکل مشکلم توای ..

احمق …..
ببین حورا پسرا الان میان نبینم اهمیت بدیا اصلا وابداً حورا میدونی اگه سگ بشم چی کارا میکنم .

با بی حوصلگی گفتم

+-آرمین تو خودت همیشه سگی .

بعدشم باشه باشه خستم کردی حتی سلامشونم نمیکنم .

با صدای که رگ های خنده داشت گفت

-واقعا که حالا ما سگ شدیم حورا خانم ؟!

آفرین دختر خوب ….
نه منو عصبی کن نه خودت رو خسته کن…

با تعجب بهش گفتم

+-آرمین بخدا تو مشکل داری حتما یه سر پیش یک دکتر خودتو نشون بده .

اجازه حرف زدن بهش ندادم وقطع کردم

اومدم بچرخم وبه سمت بچه ها برم که به جای سفتی برخورد کردم شروع کردم به بد وبیراه گفتن

+-اَهههه نفس بیشعور… تو چقدر کنجکاوی …..ا‌….

سرم رو بالا آوردم که با دوگوی سبز گره خورد .

باحرص نگاهی بهم کردو گفت

– مگه کوری تو؟….
دختره دست وپا چلفتی …. مغلوم نیست چیکارست …

اول با تعجب نگاهش کرمو گفتم

+-با منی ؟!

با تمسخر نگاهی به درخته کنارمون کرد وگفت

-نه با درختم …خو آخه دختره خنگ با تو هستم دیگه …. مگه جز منو تو کس دیگه ای هم هست ؟؟؟

با عصبانیت نگاهش کردمو گفتم

+-هی هی درست صحبت کناااا……

میزنم دکوراسیونت رو بهم میریزم ….

ای بابا ندیدم خدمتکارم به این پروه ای …..

با تعجب گفت

-با منی میگی خدمتکار؟!

منم مثل خودش نگاهی به درخت انداختم وگفتم

+-نه با درختم …

وبدون اینکه منتظر حرفی ازش باشم ٬با حرص وغر غر به سمت آلاچیق رفتم .

که در کمال ناباوری دیدم بانیش باز با بقیه میگه ومیخنده.

این که تازه پیش من بود چطوری اومد اینجا ؟!….

اهمیتی ندادم وبه سمت بچه ها رفتم که محمدرضا با دیدنم گفت

-به به ببین کی رو داریم زیارت میکنیم ..
خوبی بانو؟……

از وقتی سپهر رفت توهم نیومدی اینجا …

(سپهر مخفف سپهرداد هست )

با خوش روی با محمدرضا سلام واحوالپرسی کردم .

پسره اخموه ایندفعه با نیش باز گفت

-سلامم بر خانم گل خوبین شما ؟……

افتخار آشنایی با کی رو دارم …..

این هم مشکل دارها یک بار اخم میکنه یک نیش بازه .

خدایا خودت اینو شفاه بده .

بدون اینکه دست بدم با اخم گفتم

+-حورا هستم . نوه منوچهر ودختر اردلان.

لبخندش عمیق تر شد وگفت

-پس خواهر شیطون هیراد تو هستی ؟

بله ای گفتم وهمگی به سمت داخل رفتیم .

سپهرداد رو دیدم که پشت به ما داشت با تلفنش صحبت میکرد .

با دو به سمتش رفتم واز پشت پریدم بغلش وبا جیغ وذوق گفتم

+- سپهردادی جونممم….

داداشی بی معرفتم…..

خوبی چطوری عزیزممم؟…..

به سمتم برگشت با دیدن ما نیشش باز شد وخطاب به فرد پشت موبایلش گفت

-باشه باشه…. ..بعداًتماس میگیرم فعلا.

تلفن رو قطع کرد وسریع من رو توی آغوشش کشید وباخنده گفت

-سلامم بر خواهر گرام خوبی خواهر جان …

بچه ها همه به داخل رفته بودن .

من وسپهرداد هم رفتیم .

۴.۵

ورودی خانه پسره تعادل روحی نداشت رو دیدم .

به سمتش رفتم وگفتم

+-هیراد رو از کجا میشناسی تو؟!

با اخم برگشت سمتم وگفت

-من اصلا درمورد هیراد با تو صحبت کردم ؟…..
اصلا تو هیراد رو از کجا میشناسی ؟…..

با تعجب گفتم

+-اِههه تو خودت گفتی که !

با حرص گفت

-به غیراز اینکه بی ادب ودست وپا چلفتی هستی …
دروغگو هم هستی که!

با عصبانیت بهش گفتم

+-پسره دو رو چندبار بهت دروغ گفتم؟…

که این دومین بارم باشه ….

میخواست جوابم رو بده که سپهرداد با اخم رو کرد سمت جفتمون وگفت

-جریان چیه؟…..چرا مثل بچه های دوساله بهم میپرین .

نگاهی بهش کردمو گفتم

+-این آقا امشب من خوردم بهش … هزاران حرف بارم کرد …..

منم هیچی نگفتم …

بعد رفتم پیش بچه ها که نیش باز وخنده باهام حرف میزنه ولی الان انکار میکنه …

سپهرداد میخواست حرفی بزنه که پرید وسط حرفش و گغت

-وایسا وایسا تو هیچی نگفتی ….خدا به فریاد حرف زدنت ..
چرا تو اینقدر دروغ میگی ….

با جیغ گفتم

+-من دروغگو نیستم پسره الدنگ و…..

همینجور که داشتم بهش بدوبیراه مبگفتم چشمم به پشت سرش افتاد .

با تعجب نگاهی بهش کردم وبعد نگاهی دوباره نگاهی به فرد روبه روم .

با تعجب برگشتم سمتش واشاره به پشت سرش کردم وگفتم

+-توهم میبینیش ؟!…. با اخم برگشت به پشت سرش نگاه کرد .

دوباره نگاهی به من کرد .

که بادیدن قیافم با صدای بلند شروع کرد به خندیدن که فرد مقابلم وسپهرداد هم شروع کردن به خندیدن .

با بغض رو کردم سمت سپهرداد وگفتم

+-خیلی بدی مسخرم نکن…

ومیخواستم برم که دستم رو گرفت وگفت

-الهی اینجور گریه نکن اجی جانم ….

نوک بینیم رو کشید خندید ورو کردسمت فرد روبه رویی که همش درحال خندیدن بود وگفت

-آترین بیا .

فردی که حالا فهمیده بودم اسمش آترینه با نیش باز اومد وکنار پسر مثل خودش بود ایستاد .

سپهرداد با انگشت اشاره ای به افراد مقابلم کرد انداخت وگفت

-پسر عموم آرتان .

وبا انگشت اون یکی پسررو نشون دادوگفت

-اینم آترین . آرتان وآترین دوقلوه های هم سان هستند وکسی اون هارو تشخیص نمیده …
توهم اشتباه گرفته بودی .

شوکه شدم یعنی من اشتباه گرفته بودمشون .

وایی چقدر حرف بار این بدبخت کردم .

با خجالت نگاهی به آرتان کردم وگفتم

+-ببخشید من یه کم بد حرف زدم چون یک بار شما اخم کرده بودید ویک بار میخندیدید ‌.ولی اشتباه بود ومن شمارو اشتباه گرفته بودم.

خندید وگفت

-مشکلی نداره . منم بابت رفتارم وتوهینام معذرت میخوام ببخشید .

-به به چخبره . باز چه گوهی زدی آرتان که داری معذرت خواهی میکنی .

با صدای سپهنداد برگشتم سمتش .

تا بحال از نزدیک ندیده بودمش هرچی بوده تماس تصویری .

اومد جلو که منو دید با تعجب گفت

-حوراااا؟!

منم با خنده گفتم

+-سلام سپنهداد جونی خوبی .

سپنهداد اومد جلو وباهم روبوسی کردیم.

سپنهداد گفت

-خوشحالم که از نزدیک میبینمت .

اگه بدونی توی این دوسال حورا از زبون سپهرداد نمی افتاد .

با خنده گفتم

+-از لطف سپهردادی هستش .

سپهرداد منو کشید توی بغلش وگفت

-کمتر زبون بریز بچه .

همون موقع صدای هیراد بلند شد وگفت

-هوییی حواسم بهتون هستاااا … همش راه به راه خواهرم رو میگیرید بغل …. منم هستما اگه غیرتی بشم میدونید چیکار میکنمااا .

برای غیرتش دلم ضعف رفت.

الهی قربون داداشم برم من .

سپهرداد با اخم گفت

-هیراد میام میزنمتااا….حورا خواهر منم هستااا… فقط خواهر توی بد ریخت نیست که ..

با این حرفش همه خندیدیم وبه نشیمن رفتیم
‌♥️🔥❤️🔥

برچسب ها

‫9 نظرها

  1. سلام عشقم نسترن جان
    لطفاتایم پارت گذاری وکم کن من که داشتم این پارت رو می خوندم کامل داستان وفراموش کرده بودم مجبورشدم مقداری ازپارت قبلی ودوباره بخونم اگه فاصله پارت گذاری وکوتاه کنی ممنونت میشم مرسی گلم وموفق باشی🤗🤗

  2. پارتتتت جدیددددددددددددد😍😍😍😍
    موفق باشی عزیزمممم.
    ولی یک سوال چرا سپهرداد وحورا بهم میگن داداش وابجی؟؟
    وراستیییی حوراااا به نظرمن به آتارت یا همون پسر اخمو ادواج میکنه😜😂😂
    حالا فکرر میکنمااا دقیقم نمیدونم 😂😂😕😕

    1. مرسیییی نازییییی جونممم. والاا همنطور که گفتم خانواده حورا وسپهرداد بنا به دلایلی باهم آشنا میشن دیگه سپهرداد وحورااا باهام مثل خواهر برادر میشن . دلایلم توی طول داستان مشخص میشهه .
      آرتانم مورد خوبیه باید روش فکر کنیم. 🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن