رمان زندگی شیرین ومبهم

رمان زندگی شیرین ومبهم من پارت ۸

♥️به نام خداوند جان وخرد♥️

۸.۱

جلوی در کتونی های آل استارم را در آوردم وبه داخل رفتم .

نگاهی به خانه ای مقابلم انداختم .

دکوراسیون خانه همه از مشکی وسفید استفاده شد بود.

+-دخترم چمدونت رو داخل اتاقت گذاشتم.

با صدای بابا به سمت اش برگشتم.

با کنجکاوی نگاهی به اطرافم انداختم وخطاب به بابا گفتم

+-کدوم اتاق؟!….. اینجا که اتاقی نمی بینم…..که ……

بابا با خستگی روی کاناپه های های چزم مشکی لش کرد.

چشم هایش را بست .

ودستی در موهای پرپشت اش کشید وگفت

-مستقیم برو….. سمت چپ راه رو هست….پنج اتاق اونجاست ….آخرین اتاق اتاق توهستش…

باشه ای گفتم وبه سمت اتاق جدیدام راه افتادم .

از نشیمن بیرون آمدم

وبه سمت راه رو ای که بابا گفته بود قدم برداشتم .

وارد اتاق جدیدم شدم.

نگاهی سر سری به اتاق کردم .

تختی یک ونیم نفره ای که کنج اتاق گذاشته بود .

وکمد لباسی با میز آرایش .که راحت میدانستم بفهمم که این میز وکمد را بابا گرفته است.

۸.۲

که راحت میدانستم بفهمم که میزاین میز وکمد را بابا گرفته است‌.

به سمت کمد لباس هایم به راه افتادم .

لباس های که باخود آورده بودم رت در کمد لباس هایم قرار دادام .

وبعداز آن وسایل بهداشتی وآرایشی ام را روی میز آرایشم گذاشتم .

قاب عکس خانواده گیمان را روی کنسول کنار تخت جاه گذاری کردم .

ودرآخر لباس راحتی ام را به تن کردم واز اتاق بیرون زدم .

به نشیمن رفتم وکنار بابا نشستم .

دخترا هنوز دراتاق هایشان بودند.

سرم را روی بازوی بابا گذاشتم .

وکنار گوشش گفتم

+-بابا جونم…. کی به سلامتی حرکت میکنید؟!…..

بابا با چشم های که ورم کرده بود وقرمز قرمز بود گفت

-اگه خدا بخواد….بعداز نهار باید حرکت کنیم .

آهانی گفتم .

همان موقع آیفون خانه به صدا در آمد.

میخواستم بلند بشوم ودر خانه را باز کنم.

عمو از اتاق آتناز به بیرون آمد .

هکانطور که به سمت در خانه میرفت گفت

-بشین عمو….راحت باش….خسته راه هستی….من باز میکنم….

اینبار دخترا هم به جمع ما اضافه شدن .

عمونهار راه آمده کرد .

همگی با هم نهار را خوردیم .

بعداز یک چایی که دم کرده بودم .

بابا اینا قصد رفتن کردند.

با بابا به سمت در رفتم برای بدرقه ای آنها.

دخترا همه درحال خداحافظی وگریه زاری بودند.

خودم را در آغوش گرم پدرانه پدرم انداختم .

وبا با بغض گفتم

+- بابا جونم …. توروخدا مراقب مامانم باش….هواست به این هیرادم باشه ….

بابا خندید .

این خندیدن هزاران معنی داشت

دل تنگی .ناراحتی .بغض. تلخی .و…..

وکنار گوش ام پچ زد

-هواسم به همه هست….. توهم هواست به خودت باشه….. حورا بابا جان…. میدونم از اعتمادم سوه استفاده نمی کنی…..همیشه هم بهت اعتماد دارم …امیدوارم موفق باشی ….وسربلندم کنی ….. اگه چیزی نیاز داشتی من همیشه هستم فقط کافیه خبرم کنی…..

پیشانیم را بوسید.

وبعداز خداحافظی حرکت کردند وبه سمت مازندارن به راه افتادند.

۸.۳

وبعداز خدا حافظی حرکت کردند. وبه سمت مازندارن به راه افتادند.

«هیراد»

امشب بعداز رفتن حورا .

با خودم تکرار کردم

«با چشم خویش دیده ام که جانم میرود»

بعداز رفتن حورا .

مامان مدام بهونه گیر شده بود ونق میزد .

مثل بچه های که عروسک مورد علاقه ایشان را گم کرده اند.

خدارشکر که پریماه باداداش آراز به خانه اشان رفت .

به آتاقم رفتم .

نمیدانم چقدر به حورا فکر کردم .

که کم کم چشم هایم گرم شد وبه خواب رفتم .

با نوری که به صورتم برخورد کرد بیدار شدم.

بعداز حمام به بیرون رفتم .

در کنار مامان شروع به صبحانه خورپن کردیم .

مامان با بغض گفت

-الهی من فدای بچم بشم ….الان بابات تماس گرفت وگفت تازه رفتن صبخانه بخورن .

وبعداز این حرفش شروع به گریه کردن کرد.

-ماماننن…….

با دادی که کشیده ام خودم هم شوکه شدم .

واقعا حوصله خودم هم نداشته م .

با بی حوصلگی دوباره به اتاقم رفتم .

وبا پریماه قراری به سمت کافه مورد علاقه ایمان گذاشتم .

وبعداز پوشیدن لباسم هایم به بیرون رفتیم .

امروز روز خوبی را با پریماه گذرونده بودم ورفتن حورا را فراموش کرده بودم .

به خانه رفتم .

وبه اتاقم رفتم .

وبا خستگی روی تختم به خواب رفتم .

امروز دو روز از رفتن حورا میگذشت .

وامروز دانشگاه حورا شروع میشد .

دلم حسابی برای حورا تنگ شده بود.

برای شیطونی هایش .

احساس میکردم قرار است .

اتفاقی بی افتد .

واین اتفاق باعث میشود که حورایم خواهرک دور دانه ام از من جدا شود.

افکار لعنتی هم را پس زدم .

وبه حورای عزیزم تماس گرفتم

با اولین بوق جواب داد

-الوووو …سلاممن جان جانانمممم…

با شنیدن صدای سرحالش وسرخوشش انرژی گرفتم وبا خوش روی گفتم

-سلام بزمجههه خوبی….

حورا با جیغ گفت

-اههعع …هیراد….درست بگو این چه جور صحبت کردنه ……

با صدای بلند خندیدم گفتم

-باشه باشه ….سلام سلاممم….عمر داداش سلامممم….جون داداش سلام..

با ناز خندید وگفت

-ای جون دلم

۸.۴

-ای جون دلم .

-جونت سلامت …اجی امروز دانشگاهت شروع میشه…. درست هواست به درست باشه ….وشیطونی نکن …..باشه عمر داداش…

با خوش رویی گفت

-چشم داداش ….حتماًااا ….هواسم هست ….توهم هواست به خودت وزن داداشم باشه …

خندیدم وگفتم

-چشم های سبزت روشن باشه ….هواسم به زن قشنگمم هست….

با حورا صحبت کردم .

وبا هم خداحافظی کردیم .

برچسب ها

‫3 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن