codebazan

رمانرمان سرگیجه های تنهایی من

رمان سرگیجه های تنهایی من پارت یک

نام رمان : سرگیجه های تنهایی من
نویسنده : سید آوید محتشم

 

فصل اول
اتابک
تمام قدرتم رو برای آخرین پک به کار گرفتم و دود غلیظ رو از بینی و دهنم بیرون فرستادم و نالیدم-نمیشه!
صدای همیشه خونسرد بابک پیچید تو گوشم-حالا من یه چیزی ازت خواستما!
سیگار دیگه ای آتیش زدم و با ولع،دودش رو بلعیدم-من هیچی!اونو میخوای….
-راضی میشه…میشناسمش!
آهی کشیدم…کاش قدر من میشناختیش…کاش مثل من همه ی رفتاراش رو زیر ذره بین گرفته بودی، کاش میتونستی بفهمی اون با این شرایط کنار نمیاد!!
فقط سکوت کردم و به صدا نفسای بابک گوش دادم… با سومین پک، سیگارم تموم شد…توی جاسیگاری لهش کردم و منتظر شدم چیزی بگه…
-کمکم میکنی؟
زبون تلخم رو به لبای خشکیده ام کشیدم و گفتم-راه دیگه ای هم هست مگه؟
-میدونستم دست رد به سینه ام نمیزنی!کاری باری؟
دستم که حالا فارغ از سیگار بود،توی موهام کشیدم و گفتم-بذار خودم این موضوع رو بهش بگم!
-هرطور صلاح بدونی دکتر!بهش میگم فردا میری دنبالش!
آهی کشیدم و سکوت کردم…بابک که سکوتم رو دید شب بخیری گفت و قطع کرد……
موبایل رو از کنار گوشم عقب کشیدم و گذاشتمش لب پنجره و زل زدم به خیابون… نفس داغم شیشه ی سرد رو ،خیس میکرد… با نوک انگشت نوشتم-بهانه – بعد سریع روش رو ها کردم و پوشوندمش و با خشم غریدم-خجالت بکش!
مشتم رو روی میز کوبیدم… اینبار به جای میز تنم لرزید،دستم درد گرفت-آخخخ..
سر دردناکم رو ،روی مشت گره کرده ام گذاشتم …
دست آزادم رو به سمت بسته ی سیگارم هول دادم… یه نخ الترا بیرون کشیدم و با فندک اهداییش سیگارم رو روشن کردم….
سرم رو به صندلی تکیه دادم و اولین کام رو ازش گرفتم… هووووووففففف… هوففف..
فردا!!!چه روزی بود فردا!باید میدیدمش….بعد از چند وقت….
آخرین بار کی دیده بودمش؟
یه ماه پیش؟؟؟
هوووووووف
نه نه!!!
بیشتر از یه ماهه!!!چی گذشت به من توی این یه ماه!!!
هووووووووووف
بذار ببینم….چرا نرفتم دیدنش؟؟؟؟چرا واقعا؟؟؟؟من که با خودم و احساسام کنار اومدم؟؟
آخرین کام رو با حرص از سیگارم گرفتم…من هیچ وقت نمیتوم با خودم و احساسام کنار بیام!
بهانه
با نق نق دفترم رو بستم….
فردا امتحان دارم؟؟؟؟به درک
هیچی درس نخوندم؟؟؟؟به درک
معلممون باهام لجه؟؟؟؟بازم به درک…
امسال این درس رو تجدیدی میارم؟؟اصلا به درک…به درک…به درک!
کتاب دفترم رو با عصبانیت پرت کردم و سرم رو گذاشتم روی میز…نه غرورم اجازه میداد گریه کنم….نه حال درس خوندن داشتم…
کلافه بودم به معنای واقعی!
دلم میخواست،میتونستم حداقل تو خلوت خودم گریه کنم…ولی…اینقدر مغرور بودم که دلم نخواد،غرورم جلوی خودم بشکنه!
مثل همیشه،وقتی بیکاری و تنهایی بهم فشار میاورد ،دستم رو به سمت گوشی موبایلم دراز کردم…..اوممم گوشیم رو دوس داشتم… آیفن فور…اتابک اینو واسه خودش خریده بود…ولی با چرب زبونی از دستش کشیدمش بیرون! اونم خودش و خجالت داد و فایوش رو واسه خودش خرید!
از یادآوری اتابک و برخورد آخرش…اخمام توی هم رفتن…
بچه پررو!انگاری بابامه که همچین امر و نهیم میکنه!پسره اسکله،شَل!!
زل زدم به عکس باب اسفنجی که تو بکگراند میخندید!
یه لحظه دلم خواست منم یکی از اون حلزونا که باب داشت،داشته باشم و باهاش زنگ بزنم به آقای اختاپوش….
زیر لب به خودم گفتم دیوونه…
نفسم رو محکم فوت کردم و فون بوکم رو باز کردم….به کی زنگ بزنم؟؟؟آقای اختاپوسم که نداریم!
شماره هارو دونه دونه پایین اومدم،تا رسیدم به… اوهوم….این خوبه! حسام…
تند شماره اش رو گرفتم و گوشی رو چسبوندم به گوشم….
-به به!!سلام بر دختر گریز پا!چطوری؟
لوس خندیدم و گفتم-سلام عجقم..چطولی تو؟
– خوپم عزیزم…اوجایی؟تلم بلات تنج جده!
به عقب صندلیم تکیه دادم –منم تلم تنج جده…یو خِلی بَتی…
-حرف زدنت رو عشقه….چیکار کردم مگه ؟
بیخیال تیتیش حرف زدن شدم و گفتم-حساااام
-جااااانم؟
-فردا امتحان زیست دارم…
غش غش خندید و گفت-نخوندی نه؟
-نوچ!
-حدس میزدم!ببین چی میگم؟
زبونم رو بین ارتودنسیام و لبم گذاشتم و منتظر شدم حرف بزنه…
-گوشیتو ببر سر جلسه…از سوالات عکس بگیر واسم ام ام اس کن…جوابارو واست اس ام اس میکنم
با غصه گفتم-اگه بگردنمون چی؟
-گه خوردن!یه جایی قایم کن که نفهمن.
با خونسردی گفتم-تو کی امتحان داری؟
پوفی کرد و گفت-با همین فامیلتون امتحان دارم!شنبه!
ابروهامو بالا دادم و گفتم-خوندی؟
-نووووچ!
نگام برقی زد….اتابک همیشه یه نسخه از سوالاش رو میذاشت توی زونکن آبی نفتیه کمدش….
چشمامو ریز کردم و گفتم-اگه کمکم کنی زیست رو خوب بدم،سوالارو برات گیر میارم!
خندید و گفت-هواتو دارم!فردا کتاب زیست ِ ملکه الیزابت رو کش میرم!
منم خندیدم و گفتم-خوبه!
-ببین!!
-هوووم؟
-نامردی اگه سوالارو واسم گیر نیاریا!
همینطور که میخندیدم، گفتم-خیالت راحت عجیجم!
صدای ب*و*سش توی گوشم پیچید و بعد گفت-عاجقتم جیگملم!…بلو لالا !!!دوجت تالم!
-اوووم منم!بوج بوج بای
گوشی رو قطع کردم … حرف زدن با حسام بهم حس خوبی میداد…برای دفتر و کتابم زبون در آوردم و دوتا لیچار بار معلم زیستمون کردم!!
همون لحظه تقه ای به در خورد….قبل از اینکه اجازه ی ورود بدم در باز شد و بابک سرش رو آورد تو…
-مزاحمم؟
از دیدنش ناخودآگاه اخم کردم و نگاهم رو ازش گرفتم،خفه گفتم-نه!
وارد اتاق شد… اومد کنار میز تحریرم وایساد و گفت-درس میخوندی؟
ابروهامو دادم بالا و گفتم-نخیر!
-پس چیکار میکردی؟
با بیخیالی شونه بالا دادم و گفتم-با دوستم حرف میزدم!
ابروهاشو بالا داد و گفت-این دوستت احتمالا حسام نبود؟
بیخیال گفتم-چرا اتفاقا!خودش بود!
روی میز نشست و گفت-ببین،من اصلا از این پسره خوشم نمیادا!
شونه هامو دادم بالا و تو دلم گفتم-به من چه!!
وقتی دید خیال ندارم جوابی به جمله اش بدم گفت-اتابک فردا میاد دنبالت!
ناخواسته لبخند اومد رو لبم!چی بهتر از این!!با اینکه آخرین بار باهم دعوا کرده بودیم ولی…فردا باید حتما میدیدمش…باید سوالا رو گیر میاوردم.
بابک خوشحال از دیدن لبخندم گفت-خوبه!پس بعد از امتحان منتظرش باش بیاد دنبالت!
باشه ای گفتم و بابک یکم دیگه موند…وقتی دید خیال حرف زدن ندارم، خم شد پیشونیم رو ب*و*سید …و از اتاق رفت بیرون…
سریع گوشیم رو برداشتم و برای حسام نوشتم-برو تو خط تقلب رسوندن فردا!!!سوالا تو یه قدمیمن!
حسام شکلک نیشخند برام فرستاد و پایینش نوشت-عزیزی
پوفی کردم و گوشیم رو روی تخت انداختم…فردا….با چه بهونه ای باید میرفتم خونه ی اتابک؟
به این بیرون رفتنای گاه و بیگاه عادت داشتم ولی….فردا باید یه طوری میبردمش تو خونه…چطوریشو….
حالا تا فردا چی پیش بیاد….لبخند بیخیالی زدم و شیرجه رفتم زیر پتوم!!!همینه!!!!!با کله باید رفت وسط مسئله،بعد حلش کرد…
اتابک
با صدای زنگ تلفن چشمامو باز کردم…سرم درد میکرد…
بطری نوشیدنی هنوز تو دستم بود…صاف نشستم…تازه داشتم میفهمیدم همه ی بدنم درد میکنه…
بطری رو هول دادم زیر تخت و تلفن رو برداشتم….چشمام میسوختن…با دست محکم فشارشون دادم…کم کم حس میکردم میخارن…اَه..
با صدای گرفته و شل و گفتم-الو؟
بابک با حرص گفت-چه مرگته؟
پوزخندی زدم…روی تخت ولو شدم و دست کشیدم تو موهامو گفتم-هیچی!
پوفی تو گوشی کشید و گفت-م*س*تی؟
سکسکه ای کردم و گفتم-بفهمی نفهمی!
داد کشید-خاک بر سرت!حد خودتو بدون نفهم…مگه نباید میرفتی دانشگاه؟
نگاهی به ساعت انداختم….یازده بود…
خمیازه ای کشیدم و شل گفتم-امتحاناته….بیکاری دارم…
-زهر مار!شل حرف نزن حالم گرفته میشه…پاشو برو حموم ساعت ۱۲ باید بری دنبالش.
چشمامو فشار دادم… از بس به آخر و عاقبت این جریان فکر کردم به این روز افتادم…
-اتابک…گوشت بامنه؟
یه نگاه به دور اتاق بهم ریخته ام انداختم و گفتم-آره…
-برو دنبالش…مراقب حرف زدنتم باش…باز برنداری دعواش کنیا.
با حرص گفتم-تیپش مثل آدمیزاد باشه که مرض ندارم دعواش کنم…
هوفی کرد و گفت-اذیتش نکنی …. دستت امانته.
عصبانیتم تازه داشت بروز میکرد….به زحمت داد زدم-اگه امانت دار بودی خودت …
یهو لحنش ملایم شد-راه دیگه ای ندارم داداشی…
از روی تخت بلند شدم….سرم گیج رفت…دیوار رو ستون کردم…باید میرفتم حموم…یه زنگم میزدم طلعت…
بی حوصله گفتم-کار دارم بابک…
-به کارات برس…ولی سر ساعت ۱۲اونجا باشیا.
-باشه…
تلفن رو قطع کردم و زل زدم به مردی که از توی آینه بهم زل زده بود…
با حرص گفتم-چیه؟چرا همچین نگام میکنی؟
ابروهاشو داد بالا و گفت-زیاده روی کردی دیشب!
-به تو چه؟
شونه ای بالا داد-بخور تا بمیری…خوک م*س*ت!
پوفی کردم و نگاهم رو از ضد حال رو به روم گرفتم… شل و ول خودم رو رسوندم به حموم….
زیر دوش آب سرد وایسادم تا یه ذره سر حال شم….
سردردم بدتر شد…
مغزم هنگ تر…انگاری رسم بود هروقت بیشتر به یه موضوعی فکر کنم،کمتر به نتیجه برسم…
باید بی هوا میرفتم وسط دغدغه تا براش جواب پیدا میکردم…
نگام افتاد به آینه ی حموم….بازم این …
با عصبانیت گفتم-تو چرا همش با منی؟
پوزخند زد و گفت-چون من توام!
غش غش خندیدم و گفتم-خوب شد گفتی!!کم کم داشتم شک میکردم منی!
شامپو رو تو سرم خالی کردم و با همون بدنم رو هم شستم….از قصد چشمامو باز کردم تا کف وارد چشمام شه!آزار داشتم دیگه!
با اعصاب داغون از حموم بیرون اومدم….
به کل از سرم پریده بود، ولی هنوز چشمام میسوخت.
روبه روی آینه وایسادم و زل زدم به فرد رو به روم…چشمای قرمز و سر و صورت پریشون…
-باز این جغله تورو بهم ریخت؟
به فرد رو به روم پوزخند زدم و گفتم-از روزی که وارد این خونه شد،من بهم ریختم!
-اعتراف خوبی بود.
-از اعتراف ابایی ندارم…
-مطمئنی؟
سرم رو تکون دادم…
-دوسش داری؟
بی درنگ گفتم-میمیرم براش!
-بهش بگو!
پوزخند دیگه ای زدم….ابروم ناخوداگاه بالا پرید-که داغون شه؟بس کن!
-حقشه حقیقت رو بدونه!
با حرص سشوآر زو به برق زدم و گفتم-اون همش ۱۷سالشه…
مرد رو به روم گفت-۱۷سال و ۱۱ماه.
سشوآر رو روشن کردم-حالا!
-درک میکنه!
-اونوقت اگه نخواد با من باشه چی؟
مرد روبه روم حوله اش رو درآورد و گفت-اگه دوسش داری بهش بگو…اگرم نه که با شبنم یه دل شو…
پوفی کردم…
سشوآر رو خاموش کردم…با بدن نم،ل*خ*ت وسط اتاق وایساده بودم…سردم شد…
لباس پوشیدم…موهامو سشوآر زدم و دیگه به مرد رو به روم خیره نشدم…نمیخواستم بازم بهم افکار ترسناک انتقال بده!فکر کرده خودم به این چیزا فکر نمیکنم!!!
هوفی نفسم رو بیرون دادم…
نزدیکای یازده و نیم بود…
سوییچای ماشین رو برداشتم و- بی توجه مرد توی آینه،که بر عکس عقایدش،ظاهرش دقیقا با من یکی بود،-به تیپم خیره شدم…
جین مشکی و پلیوور زرشکی،با کاپشن مشکی….
چندتا دونه آدامس انداختم بالا و ادکلن زدم و از اتاق بهم ریخته ام زدم بیرون…همزمان شماره ی طلعت خانوم رو گرفتم و ازش خواستم بیاد برای تمیزکاری…
همین که خواستم پامو از تو خونه بذارم بیرون تلفن زنگ خورد…
حوصله برگشتن و جواب دادن نداشتم…طرف اگه کار واجبی داشته باشه زنگ میزنه به گوشیم…
-اتابک؟اتی؟؟؟؟نیستی؟مهمونی امشب رو که یادت نرفته؟باید حتما بیای!میفهمی؟؟؟منتظرتم!بووو وس!
بلند داد زدم-یه همین خیال باش من پامو بذارم تو اون ک*ث*ا*ف*ت خونه!
بعدم بی توجه به سر دردناکم،به طرف ماشین رفتم….سوار شدم و با ریموت در خونه رو باز کردم…
پیش به سوی صحبت با شیطون بلا!
بهانه
با لب خندون از سر جلسه ی امتحان بیرون اومدم…
سارا و فرنوش به طرفم دویدن و هر کدوم یه دری وری بارم کردن…
خاک تو سرت…
خر خون…
تا لحظه آخر نشستی
چی داشتی مینوشتی؟
تو که گفتی نخوندم!
آب زیر کاه
موذی..
و من در جواشون فقط میخندیدم!!بذار فکر کنن من خرخونم…خب مسلما وقتی نمره ی بیست زیستم رو ببینن،مطمئن میشن من خرخونم!!! اونم چه خرخونی….یه خرخون متقلب!
لبخندم عمیق تر شد….شدت ضربه هایی که بچه به سرم وارد میکردن بیشتر!!
-خووو یه کلمه حرف بزن…زبونت رو موش خورد؟
غش غش خندیدم و گفتم-نه!!سر جاشه…
فرنوش چشماشو باریک کرد و گفت-منو نمیتونی خر کنی!یه چیزی شده که تو اینطور شنگولی!
بیست گرفتن از زیست کم چیزی نبود…ولی خودم خوب میدونستم دلیلم برای این خوشحالی چیه….قرار بود بعد از مدتها اتابک رو ببینم!
ذوق مرگ خندیدم و گفتم-اتابک میاد دنبالم!
دوتاشون هنگ نگام کردن بعد…بیشتر از من ذوق مرگ شدن!!!
-واییییی!!!آشتی کردین با هم؟
مقنعه ام عقب دادم و دوباره جلو کشیدم و گفتم-نوچ!ولی به بابک گفته میاد دنبالم….وقتیم میاد دنبالم یعنی آشتی دیگه…مگه نه؟
سارا خندید و گفت-خوشم میاد از این تحملت!من اگه با کسی قهر کنم،زود پشیمون میشم…ولی طاقت تو…
فرنوش پرید وسط حرفشو گفت-هه..دلت خوشه..باز میره سوار ماشین پسره میشه،میزنه تو پرش،یه دعوا دیگه راه میندازه!
پوفی کردم و به جای تائید حرفاشون گفتم-اینارو بیخیال…واسه این ۳روز تعطیلی برنامه تون چیه؟
فرنوش سریع گفت-ما میریم کلاردشت…
سارا ابروهاشو داد بالا و گفت-حتما با دیوید اینا!
فرنوش اخمی کرد و با غیظ گفت-ایش!مرده شور…نه خیر تشریف نمیارن!
زبونم رو روی ارتودنسیام کشیدم و گفتم-پس بگو چرا اعصاب نداری!
پشت چشمی نازک کرد و سکوت کرد…خاک بر سر الاغش که عاشق دم دست ترین پسر فامیلشون شده بود…
رو کردم به سارا و گفتم-تو چی؟
-هنوز برنامه ای نداریم…
آهانی گفتم و نگاهی انداختم به ساعتم…ده دقیقه به دوازده بود…
سارا پرسید-تو چه برنامه ای داری؟
با بیخیالی شونه بالا دادم-هیچی…تو اتاقم میشینم…رمان میخونم…چت میکنم…کارت شارژ میسوزونم…با فرح یکی به دو میکنم… میرم حموم… موزیک میگوشم…دنس…
همینجور تند تند داشتم پشت سر هم ردیف میکردم که فرنوش گفت-کوفت…ببند یه دقیقه!
دستم رو گذاشتم رو دهنم … یعنی خفه شدم…
فرنوش با کلافگی گفت-یه کاری واسم انجام میدین؟
با سارا نگاهی رد و بدل کردیم و بعد شونه بالا انداختیم…یعنی اینکه اول حرفتو بزن بعد…
-یکیتون باید دیوید رو امتحان کنه….
پقی زدم زیر خنده و به تقلید از خودش گفتم-ایش…مرده شور…
کتاب زیستشو توی سرم کوبید و گفت-زهر…
سارا پرید وسط و دست منو که میرفت ،مقنعه ی فرنوش رو بهم بریزه گرفت و گفت-چطوری امتحانش کنیم؟
-زنگ بزنید بهش ببینید اهل دوستی هست یا نه….
سریع گفتم-اون که صد در صد…
فرنوش غرید-عادته دل آدم رو پریشون کنی؟
خندیدم و گفتم-اوهوووم…
سارا رو کرد به فرنوش و گفت-این دیوونه رو بیخیال…تا حسام و اتابک و ۱۰۰تا دیگه رو داره که غم نداره…خودم پشتتم!
واسه جفتشون زبون در آوردم و گفتم-تا کور بشه حسود!
بعد هم براشون دوتا ب*و*س هوایی فرستادم و یه خداحافظ سرسری دادم و دویدم سمت در خروجی….بدم میومد از این بچه بازیا…از مد رفته بود این جور امتحان کردناااا….واقعا که فرنوش بچه بود…
از جلوی آقای حکمتی،سرایدار مدرسه رد شدم رسیدم به در خروجی …
یه نگاه به خیابون انداختم،یه نگاه به ساعتم…۳دقیقه به دوازده بود…
هوفی کشیدم و از در مدرسه بیرون اومدم…به طرف سوپر مارکت چسبیده به مدرسه رفتم و یه بسته آدامس خریدم…
همین که پامو از مغازه گذاشتم بیرون،یه پسره محکم بهم تنه زد…
بعدم وایساد و بر و بر نگام کرد….
زیر لب بچه پررویی گفتم و رومو برگردوندم …هروقت دیگه ای بود،۴تا لیچار بارش میکردم،ولی جلوی مدرسه،درست نبود…
همون لحظه صدای بوق آشنایی شنیدم…
سر بلند کردم…اتابک رو دیدم …
لبخندی که میخواست رو لبم بشینه رو قورت دادم و به طرف ماشینش رفتم…
سوار که شدم،بوی ادکلنش،نفسم رو گرفت….
سریع شیشه رو دادم پایین…
-سلام عرض شد…
با اخمایی که ناخودآگاه توی هم رفته بودن زل زدم بهش و منقطع گفتم-میخوای حرص منو در بیاری؟میخوای اذیتم کنی؟میخوای بگی میتونی لجبازی کنی…
به نفس نفس افتادم…
متعجب نگام کرد…
تلخ رومو برگردوندم…
دستش خزید زیر چونه ام…با حرص پسش زدم…
ریه هام میسوختن….حس میکردم نفسم گره خورده…
دوباره دستش رو رسوند به صورتم…اینبار تلاشی برای کنار زدنش نکردم…
صدای گرفته و بمش تو گوشم نشست-باز که بدخلق شدی…
چقدر دلم تنگ شده بود برای اینجور حرف زدنش…
-هی هی…مَموشک؟چت شده؟
واقعا نمیدونست؟
کلافه و با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم-چرا این ادکلن رو زدی؟
چند ثانیه با گنگی نگام کرد و بعد محکم کوبوند تو پیشونیش…
-خاک بر سرم… اصلا حواسم نبود!
به زحمت نفس عمیقی کشیدم…
زبونم رو به لب خشکیده ام که به ارتودنسیام چسبیده بود کشیدم و گفتم-آره…کی من مهم بودم که…
اخم قشنگی کرد و دستامو گرفت…
-تو همیشه مهمی وروجک!
اخمم رو عمیق تر کردم و رومو برگردوندم…هنوز نفسم سنگین بود…
-اخم نکن!زشت میشی…
-میخوام زشت باشم…هرچند در همه حال از تو خوشگلترم!
غش غش خندید و گفت-اوهوم!یادم نبود شما پرنسس هستین!
ماشین رو روشن کرد و راهنما زد…ولی..
قبل از راه افتادن،از توی داشبورد،یه عروسک سیاه و زشت بیرون کشید و داد دستم …
همینطور که هنوز میخندید گفت-خداییش وقتی دیدمش،اول از هرچیزی یاد تو افتادم…
یه نگاه به عروسکه کردم…اندازه کف دستم بود…یه صورت کثیف و لباس چرک داشت و نمکین داشت میخندید!
آروم خندیدم و گفتم-خودتو تو ویترین ندیدی؟؟؟
ابروهاشو بالا داد-چطور؟
-چون اگه میدیدی یاد خودت می افتادی!
بلند خندید و گفت-آهان بعله!!
بعد با خنده،از پارک بیرون اومد و گفت-نمیپرسی چرا اومدم دنبالت؟
با اعتماد به نفس گفتم-اومدی بابت برخوردت عذرخواهی کنی!
اخمی کرد و گفت-چه مطمئن!عمرا بابت اونروز عذرخواهی کنم…هنوزم سر حرفم هستم!
با خروش برگشتم سمتش و گفتم-اتابک خان،هیچ وقت…تاکید میکنم،هیچوقت فراموش نکن آقا بالا سر من نیستی!بابک گیر نمیده به چیزایی که تو میخوای گیر بدی!
پوزخندی زد و سکوت کرد…
در سکوت رانندگی کرد…
خسته از جو حاکم گفتم-کجا میریم؟
جوابی نداد…
پوفی کردم و چند ثانیه بعد گفتم-با تو بودما!
دنده رو عوض کرد و گفت-میریم یه چیزی بخوریم،بعدم من باهاتون یه صحبتی بکنم!
از جدیتش حرصم گرفت…دلم میخواست بازم غش غش بخنده….ولی،منم بدتر از اون سکوت کردم…خواستم تا وقتی که اون برای حرف زدن پیش قدم نشده،سکوت کنم که…
یهو یاد حسام و امتحانش افتادم…باید یه جوری میرفتیم خونه اش!
بیخیال مغرور بازی و لجبازی شدم و گفتم-نه بریم خونه…
بدون اینکه نگام کنه گفت-میخوام باهات حرف بزنم.
-خب تو خونه حرف بزن!
-تو خونه نمیشه…جدیتش میپره…
پوفی کردم…جدیتت تو حلقم…
با حرص گفتم-بریم خونه…من دارم خفه میشم از بوی مگس کشت…
برگشت سمتم و با اخم نگام کرد…
از دیدن اخمش،دلم خنک شد-اوی…ساری به ادکلنتون توهین کردم…این همونی نیست دوست دختر گرامی تو تولدتون هدیه دادن؟
محکم کوبید روی فرمون و بلند گفت-زیادی داری ور میزنی!
از صدای بلندش،ناخودآگاه سرجام مچاله شدم…
اتابک سر من داد کشید….چی گفته بودم مگه؟…نکنه به خاطر بی احترامی به ادکلنی بود که جی افش خریده بود…
اشک دوید تو چشمام…
سرم رو انداختم پایین و پلکام رو بیش از حد باز کردم تا اشکام نریزن….
چند ثانیه ای سکوت شد و بعد صدای تیک تیک راهنما سکوت رو شکست.
گوشه ی خیابون وایساد و برگشت سمتم…
رومو برگردوندم سمت مخالف…
دستش رو گذاشت رو بازوم…سرمای دستش رو راحت میتونستم حس کنم….با صدای گرفته ای گفت-نبینم اخمتو…
دیوونه بود به معنای واقعی…نه به وقتی که داد میکشید…نه به الآنش…
-مَموش؟
با حرص برگشتم سمتش…اشک رو تونسته بودم کنار بزنم…
با عصبانیت خیره شدم تو چشماشو گفتم-منو ببر خونمون…همین حالا!
با ابروهای درهم خندید و گفت-ئه؟مگه میشه؟؟؟بریم خونه ی من؟ببخشید تند رفتم…
-ازت متنفر اتابک…از تو که به خودت اجازه میدی سرم داد بکشی و بعد بگی معذرت میخوام…
سرش رو خم کرد و گفت-من شرمنده ام…چیکار کنم آشتی کنی؟
خواستم بگم منو ببر خونمون که پرید وسط حرفم و گفت-جز اینکه ببرمت خونه ی خودتون؟
سکوت کردم و رومو برگردوندم…
چونه ام رو تو دست گرفت و با لحن جدی،ولی مهربونی گفت-تو از من متنفری،ولی من دوست دارم کوچولو!
یه لبخند غمگین زد…خواستم بگم منم دوست دارم که یاد بلند حرف زدنش سر هیچ و پوچ افتادم و بدتر اخم کردم…
-بریم خونه ی من؟هم من برم دوش بگیرم…هم واست یه نهار خوشمزه بپزم…هم با هم حرف بزنیم؟هوووم؟خوبه؟
ناخواسته نرم شدم…سرم رو به نشونه ی باشه تکون دادم…باید میرفتم توی خونه اش و سوالا رو برای حسام گیر میاوردم…
با مهربونی گونه ام رو ناز کرد و گفت-امتحان خوب بود مَموش؟
-اوهوم…
-نهار کوبیده بخوریم؟
-اوهوم…
-قهری باهام؟
-اوهوم…
یه تای ابروشو داد بالا و استفهامی گفت-اوهوم؟
خندیدم و سر تکون دادم-اوهوم!
یهو چشماش برق زد….سرش رو آورد نزدیک صورتم و گونه ام رو ب*و*سید…
بعد هم مثل جت عقب کشید!
متعجب از برخوردش،زل زدم به نیمرخ منقبض و گرفته اش…
توی دلم هرچی دری بری بود بارش کردم-پسره الآغِ روان پریش!!احمق جذاب ! دیووانه ی بی شعور…
تا خونه هردومون سکوت کردیم…
درحالی که من هر دو ثانیه یه بار به این نتیجه میرسیدم-اتابک واقعا دیوونه بود!
تمام مسیر تو سکوت طی شد…همین که سر کوچه رسیدیم،اتابک گفت-من باید برم یه کم خرید کنم…همرام میای؟
سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم…بهترین فرصت بود تا به سوالا برسم…برای همین گفتم-نه کلید رو بده برم خونه.
راهنما زد و وارد کوچه شد و گفت-میرسونمت….بعد میرم.
باشه ای گفتم و بعد ادامه دادم-واسم یه بسته آدامس بخر با پاستیل.
خنده ی خوشکلی کرد و گفت-هنوز عادتای بچگیاتو ترک نکردی؟
خندیدم و گفتم-نه دیگه!مگه تو عادتاتو ترک کردی؟
ابروهاشو داد بالا و گفت-مثلا؟
همینجور که میخندیدم گفتم-حالا!
یه تای ابروشو بالا داد و جلوی در وایساد و گفت-وا!
گردنم رو تاب دادم و گفتم-مثل اقدس خانوم نگو وا!زشته.
خندید و دسته کلیدش رو جلوم گرفت و گفت-خونه بهم ریخته اس!باید ببخشی دیگه…تا دست و صورتت رو بشوری برگشتم.
باشه ای گفتم و از ماشین پایین پریدم…در رو باز کردم و وارد خونه شدم…گند از سر و کله اش بالا میرفت…
راهرو پر خاک بود و هر گوشه اش یه لنگ کفش افتاده بود…
زیر لب غر زدم-اتابک بی نظم…
از راهرو گذشتم…جلوی در ورودی صندلای صورتیم و دیدم..ابروهام بالا پریدن..اینا اینجا چیکار میکردن؟
کتونی ها و جورابام رو در آوردم و صندلامو پام کردم…مقنعه ام رو از سرم کشیدم و روی مبل ول کردم…
یه نگاه به هال انداختم.نسبت به راهرو وضعیت بهتری داشت…با اینحال جلوی تی وی بازار شامی بود…یه عالمه سی دی و دی وی دی روی زمین ولو بود…ظرف خالی آجیل و بشقاب پر از پوست تخمه و پسته هم کنارش..اونور ترشم چندتایی مجله و روزنامه ی انگلیسی ولو بود.
پوفی کردم و موبایلم رو از جیب مانتو برداشتم.بعد مانتوم رو درآوردم و کنار مقنعه ام انداختم و به طرف اتاقش دویدم…
همین که در اتاقش رو باز کردم نفسم گره خورد…
بوی ادکلنش همه ی فضای اتاق رو پر کرده بود،البته با چاشنی ای از بوی ا*ل*ک*ل و سیگار…
چینی به بینیم انداختم و با دستم محکم جلوش رو گرفتم…داشتم به نفس نفس می افتادم…
نگاهی به دور و بر اتاق انداختم…
به طویله گفته بود زکی…
لباساش چپ و رو وسط اتاق ول بودن…یه سری سی دی و دی وی دی و مجله و کتاب،به اضافه ی کلی بطری خالی م*ش*ر*و*ب،وسط اتاق دهن کجی میکردن…
از ته دل گفتم-کوفت بخوری…
به طرف قفسه ی درهم و برهم گوشه ی اتاقش دوبدم…
نفس کشیدن هر لحظه سخت تر میشد…
زونکن آب بدجوری تو ذوق میزد…
بازش کردم…
سریع برگه ی آخر رو آوردم…حسام اسم درس رو برام اس ام اس کرده بود…بازاریابی و مدیریت بازار.
چند تا ورق برگردوندم تا به صفحه ی مورد نظر رسیدم…
روی زمین چمپاتمه زدم و از سوالا عکس گرفتم…
همین که خواستم زونکن رو ببندم،صدای قیریچ قیریچ لاستیکا،روی سنگ ریزه های کف حیاط بلند شد….
با سرعت نور زونکن رو توی قفسه جا دادم و از اتاق بیرون پریدم و شیرجه زدم تو دستشویی…
تمام تلاشم رو برای نفس کشیدن به کار گرفتم…
ته گلوم میسوخت،شقیقه هام دل دل میزدن…احساس خفگی میکردم…حس میکردم هوا رو نمیتونم درست ببلعم…
-مموشک؟کجایی ؟بهانه؟
یه نگاه به صفحه ی گوشیم انداختم…بدنم میلرزید…
نمیتونستم گوشی رو قایم کنم…اتابک فضول بود…مطمئنا به فایلا سرک میکشید…
-مموش؟قایم شدی؟
چنگ زدم به یقه ی اسکی لباسم…
گوشیم بزرگتر از اونی بود که بتونم توی لباسم قایمش کنم و مشخص نباشه!
تقه ای به در خورد…
-بهانه؟
گوشی هنوز تو دستم بود…
گذاشتمش بین کش شلوار و بدنم…
دستام میلرزیدن…نفسای کوتاه و تند میکشیدم…
بلوزم رو مرتب کردم…مشخص نبود…
با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم-الآن میام…
صدای دادش بلند شد-چته؟چرا صدات همچینه؟
دستگیره رو با شدت بالا پایین کرد…
قلبم تند تند میزد…حس میکردم اشک جمع شده تو چشمام…
به طرف در رفتم…توی دلم به حسام و اتابک بد و بیراه میگفتم…
کلید رو توی در چرخوندم و بازش کردم…
اومدم چیزی بگم که نالید-بهانه….
یقه ی لباسم رو کشیدم و نالیدم-اسپری تو کیفمه…
هنوز جمله ام تموم نشده بود که دوید سمت کوله پشتیم…
به دیوار تکیه دادم و نشستم….
نفسم هنوز گره خورده بود…
با حرص زیپای کیفم رو باز میکرد…همه ی محتویات کوله رو بیرون ریخت تا رسید به اسپری…
برش داشت و دوید سمتم…
جلوم زانو زد و گذاشت جلوی دهنم…
خیره شدم تو چشمای نگرانش..چشمایی که با یه لایه اشک پوشیده شده بودن…
صدای پیس تو گوشم پیچید..باز شدن مجاری تنفسیم رو حس کردم…تونستم عمیق نفس بکشم…
یه فشار دیگه هم به اسپری داد…
راحتتر تونستم تنفس کنم…
یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سر خورد…
یه قطره اشک از چشمش افتاد…
هنوز بوی اون ادکلن لعنتی رو میداد…
همین که تونستم حرف بزنم،با خروش گفتم-داری خفه ام میکنی با این بوت!
از جاش بلند شد…
اشک تو چشمای قرمزش حلقه زده بود…بدون حرف به طرف اتاقش دوید…
از سر جام بلند شدم و به روان پاکش درود فرستادم و به طرف وسیله هام که روی زمین پخش و پلا بودن رفتم…گوشیم رو توی کوله ام گذاشتم…
اسپری دست اتابک مونده بود…
مانتوم رو پوشیدم..
پسره ی روانی!!اداعای دوستیش میشه و باز این ادکلن رو میزنه…وقتی میدونه قراره بیاد دنبال من…
آه تلخی کشیدم…مشکل من ربطی به اتابک نداشت…اونم مثل این همه آدمی که هر روز با بوی عطر و ادکلنشون آزارم میدادن…
اشک دوباره توی چشمام حلقه زد…
من چرا نمیتونستم بوهای خوب رو استشمام کنم؟مگه من دل نداشتم…منم دوست داشتم دوش عطر و ادکلن بگیرم…
منم خوشبو بودن رو دوست داشتم…ولی…نه تنها خودم از این نعمت محروم بودم…همه رو هم محروم کرده بودم!
مغرور تر از اینی بودم که به اشکام اجازه ی جاری شدن بدم…همون یه قطره ،برای یه ماه کفایت میکرد…
به خودم که اومدم لباسامو پوشیده بودم و داشتم میرفتم سمت در…
امروز به اندازه ی کافی اعصاب خودم و اتابک رو بهم ریخته بودم…حوصله یه کل کل دیگه رو نداشتم…
هروقت میگفت میخواد باهام حرف بزنه،میدونستم که یه جر و بحث پیش رو داریم…
صندلام رو توی کوله ام گذاشتم…
داشتم جورابامو پام میکردم که صداشو از پشت سرم شنیدم-کجا به سلامتی؟
برگشتم سمتش…
خدا همه ی کیانیا رو شفا بده…اون از بابک که وسط دی ه*و*س میکنه بره رو پشت بوم بخوابه،اینم از اتابک که با یه شلوارک و بدن خیس،وسط خونه در حال رژه رفتنه!!
-خونه مون!
کنارم رو پله ها نشست…
با غر گفتم-سرما میخوری…تنت خیسه!
پوزخندی زد و گفت-وقتی تو با یه مانتوی یه لا میری بیرون،یعنی هوا گرمه دیگه!
نفس عمیقی کشیدم…دیگه بوی عطر نمیداد…بوی شامپو میداد فقط…به خاطر من دوش گرفته بود بچه ام…نازی!
-من زیر مانتوی یه لام،یه یقه اسکیه کلفت تنمه!
-منم زیر این پوست نازک،یه لایه کلفت چربی دارم!
نگاهی به بالا تنه ی خوش فرمش کردم و گفتم-ولی من فقط عضله میبینم!
دستی توی موهای خیسش کشید…با حرصی که نمیدونم از کجا سرچشمه میگرفت گفت-بحث نکن با من…میگم کجا میری؟
منم حرصی جواب دادم-ای بابا!گفتم بهت که…میرم خونمون!
-مثلا قرار بود امروز اینجا باشی !
-قرار بی قرار…میخوام برم خونه خوابم میاد!
پوفی کرد و بلند شد…
زیر بازوم رو گرفت و کشون کشون به طرف کاناپه برد…
بی توجه به داد و بیدادای من،روی مبل نشوندتم و یکی از دی وی دی هاش رو هول داد تو دستگاه و گفت-بشین فیلم ببین…من غذا میپزم…
خواستم اعتراض کنم که قیافه ی بدبختی به خودش گرفت و دستش رو برد سمت ریش نداشته اش-ازت خواهش میکنم!
خندیدم…خوشم میومد اذیتش کنم…از اینکه بیاد خواهش کنه خوشم میومد….از اینکه رو اعصابش لی لی کنم و اون فقط سکوت کنه خوشم میومد…خلاصه منم یکی از همین کیانی های دیوونه بودم دیگه!
باشه ای گفتم و با لحن دستوری ادامه دادم-آدامس و پاستیلمم بیار…بعد از نهارم نون خامه ای میخوام…
با محبت نگام کرد …نگاهش جز محبت یه چیز دیگه هم داشت که ازش سر در نمیاوردم…نگاه مرموزش رو از نگاه کنکاشگر من گرفت و به طرف آشپزخونه رفت……
نگام خزید روی عضله ی قوی پشت ساق پاش…یه لحظه کلی غم،توی دلم نشست…
دلم سوخت برای اتابکی که نه از نظر قیافه کاستی ای داشت،نه هیکل،نه تحصیلات،نه پول و خونواده…فقط یه عیب داشت…عیبی که برای منی که از وقتی چشم باز کرده بودم و تو این شرایط دیده بودمش عیب نبود….ولی از دید خیلیا عیب بزرگی به حساب میومد،اونم…کوتاه بودن پای راستش بود…البته فقط ۴سانت…ولی همینش….
با بسته ی آدامس و پاستیل برگشت…
فیلم رو پاز کرد و کنارم نشست و گفت-تو فکری…
بهش لبخندی زدم…لبخندم رنگ ترحم داشت…فکر کنم فهمید چون اخم کرد!بسته ی پاستیل رو روی پام گذاشت و سریع بلند شد و گفت-من که میگم نخور تا سیر نشی!ولی اگه خیلی مشتاقی الآن بخوری حداقل کم بخور…من میرم آتیش درست کنم واسه کباب…
هنوز یه قدم برنداشته بود که گفتم-اتابک؟
برگشت سمتم…با همون محبت خاص نگام کرد-جانم؟
نفسم رو فوت کردم و گفتم-یه چیز بپوش بعد برو بیرون!
با لبخند کمرنگش،سری تکون داد و به طرف آشپزخونه رفت….
سعی کردم نگاهم رو از راه رفتنش بگیرم تا بیشتر غصه نخورم…دیوونه به حرفمم گوش نکرد که!از سر جام بلند شدم و به طرف اتاق بو گندوش رفتم….باید یه چیزی میبردم تنش کنه…همزمان به این فکر کردم،از دید من اتابک همه چیز تموم بود!من بهش افتخار میکردم…..
اتابک
با کلافگی پیاز رو رنده کردم….مطمئن بودم چشمام از اینی که هست سرخ تر نمیشه…اون زهرماری دیشب و شامپوهای امروز،به کلی سفیدی چشمم رو نابود کرده بودن….حالا پیازم بود…بیخیال اینا!بهانه رو بگو!
وای خدا…به معنای واقعی گند زدم…
اصلا یادم نبود روی بوی عطر و ادکلن حساسه…
بیشتر از یه ماه بود ندیده بودمش…واسه همین فراموش کرده بودم….لعنت به من…
باز صورت مچاله شد و چشمای پر اشکش اومد جلوی چشمام…
کم مونده بود سرم رو بکوبونم به کابینت رو به روم!به خاطر من به این روز افتاده بود…به خاطر منِ لعنتیِ بی احتیاط….
سیخای کبابی رو از کابینت برداشتم…با تمام حرصم رو سر گوشت و پیاز خالی کردم…با تمام قدرت چنگشون زدم..
تو مغزم ولوله ای بود…
من که دو دقیقه حضور نزدیکش رو تو ماشین نمیتونستم تحمل کنم،بیاد اینجا چی میشه!ای خدا…
اینقدر ذهنم درگیر بود که نفهمیدم چطوری گوشتارو سیخ زدم…
همین که به سیخ کشیدمشون یادم اومد نمک و فلفل نزدم…
عصبی نفسم رو بیرون فرستادم و راه افتادم سمت بالکن…چه غذای بی مزه ای قرار بود به خوردش بدم…
صدای غر غرش رو از پشت سرم شنیدم…
-میگما!چرا امروز پریشونی؟
برگشتم سمتش…
موهاشو دم اسبی پشت سرش بسته بود و یه بافتنی یقه اسکی سورمه ای که بدجور به پوست سفیدش میومد تنش بود…
سعی کردم لبخند بزنم-طوریم نیست !
ابروهاشو داد بالا و اومد نزدیک…سینی رو از دستم گرفت و سوییشرتم رو دستم داد و گفت-ل*خ*ت وسط خونه راه نمیرن آقای مبادی آداب!!اونم تو این سرما!
دلم ضعف رفت برای این بزرگونه حرف زدنش…مبادی آداب!نه بابا!
نگاهم رو به زحمت از چشمای خمارش گرفتم و سوییشرت رو پوشیدم…
-موهات خیسنا!
به طرف بالکن رفتم و گفتم-هوا خوبه!
دنبالم اومد توی بالکن…حضورش معذبم میکرد…اون بیخیال!من کلافه…
-چرا نمیریم تو حیاط؟
خواستم جوابشو بدم که دیدم هیچی رو موهاش نیست.به جای جواب با حرص گفتم-برو یه چی بذار سرت بعد بیا اینجا!میبیننت!
ابروهاشو داد بالا و گفت-تو ل*خ*ت بیای نمیبیننت؟
با حرص گفتم-با من یکی به دو نکن!
خونسرد روی صندلی دم در نشست و زل زد به پنجره ی رو به رو و گفت-من به تو کاری ندارم!کبابت رو درست کن!منم نگاه میکنم ببینم پسرشون هست یا نه!
این جمله رو با یه حالتی گفت که مشخص بود سعی میکنه نخنده!
زیپ سویی شرتم رو باز کردم و درحالی که سعی میکردم نخندم گفتم-منم در بیارم اینو،شاید دخترشون اومد منو دید یه نظری شد!
غضب ناک برگشت سمتم و گفت-بکش بالا زیپتو!
پوزخندی زدم و بی توجه به بادی که سینه ام رو میسوزوند گفتم-برو بابا!دستور میده واسه من!
انگار فهمید دارم سر به سرش میذارم…اومد جلوم وایساد…یه لبخند اغواگرانه ای نثار صورتم کرد…لبخندش….شاید شیطون بود…شاید خودش نمیدونست چیکار میکنه با دلم این خنده هاش!!بچه بود…سرش نمیشد این خنده ها چه ها به روز من میاره!!
اومد یه سانتی متریم….دستای طریف و گرمشو گذاشت رو پوست بدنم….قلبم به کوبش افتاد…
هنوز اون لبخند رو لبش بود…
لباشو داد جلو و سرش رو بالا گرفت…یه جوری به لبام زل زد که گفتم الآنه که بب*و*ستم….
قلبم داشت از سینه ام میزد بیرون…رگ گردنم میرفت که منقبض شه…شقیقه هام نبض میزدن…
خون دوید تو رگام….نفسم داشت قطع میشد…من در مقابل بهانه بی جنبه بودم!
تا خواستم واکنش نشون بدم…روی سینه ام سوخت…
ناله ای کردم…
بهانه سریع کشید عقب…
غش غش خندید و گفت-حالا با خیال راحت سویی شرتتون رو در بیارید تا دختر همسایه نقاشی های تنتون رو ببینه…
بعد همینطور که میخندید رفت تو و در رو بست…
عصبی دندونامو روی هم فشار دادم…
با این سنم شدم بازیچه یه نیمچه بچه!
پوستم هنوز میسوخت…رد ناخنهای بلندش رو پوستم مونده بود و زیر ریز داشت از روشون خون میزد بیرون!
میون عصبانیت خنده ام گرفت!از شیطنتاش!از دستوراش…از حسادتش…
غر زدم-سینه ام رو خراشوند دختره!
چشمامو بستم…
شاید بهانه از سر وابستگی زیاد بعضی کارارو میکرد و حرفارو میزد…ولی من دوست داشتم اسمشو بذارم دلبستگی…دلبستگی ای که شاید خودشم ازش بیخبر بود!!
پوزخندی زدم و همینطور که زیپ سویی شرتم رو بالا میکشیدم گفتم-هیشکی دلبسته ی عموش نمیشه!!!
پوزخندم تبدیل شد به یه لبخند تلخ….یه غم بزرگ…یه غصه ی بی حد و حساب!!غمی که حاصل یه عشق به شدت ممنوعه بود!
کبابارو از سیخ جدا کردم و گذاشتم لای نون و با سینی گذاشتم تو فر تا داغ بمونه!
حاصل ده سال تنها زندگی کردن این بود که یه کدآقا شده بودم…ترشی مورد علاقه ی بهانه رو که روشنک هردفعه از شیراز میاورد و نمیدونم اسمش چی بود توی ظرف ریختم…
بازم از اونجایی که مموش جان گوجه ی کباب شده دوست نداشتن خام خرد کردم و گذاشتم کنار ترشیا…
نوشابه هم فقط پپسی میخوردن…اونو هم حاضر کردم و روی میز گذاشتم…
همینطور که کبابارو از فر درمیاوردم داد زدم-پیشی خوشگله،بفرما نهار!
شیرجه زد تو آشپزخونه و انگار نه انگار که زده بدنم رو آش و لاش کرده گفت-بلاخره من پیشیم یا مموش؟
تا اومدم جواب بدم،نگاهشو دوخت به میز غذا و گفت-ئه!به این زودی؟دختر همسایه نبود نه؟
خندیدم و همینطور که صندلی رو عقب میکشیدم تا بشینه گفتم-نه نبود!
-ئه!بد شد که!
روی موهاشو ب*و*سیدم و گفتم-نه دیگه!زیادم بد نشد…شما زودتر به نهارتون رسیدید!یه حسی بهم میگه حسابیم گرسنه بودی!
داشت به ترشی ناخونک میزد…بیخیال خندید و گفت-آره!به لطف فرح جون امروز صبحونه کوفت میل کردیم!
بعد غش غش خندید…
از خنده هاش ترسیدم…اینکه…پشت بیخیال خندیدنش…وای نه!یه نفرت عمیق و …یه غصه ی پنهون…
هنوز داشتم نگاش میکردم…دهنش رو پر کرده بود از ترشی…داشت تو لیوان واسه خودش نوشابه میریخت…
یه تیکه گوجه هم دستش بود و منتظر بود دهنش خالی شه تا بخوره…
مثل همیشه داشت خودش رو با تنقلات سیر میکرد…
هنوز نگاهش غم داشت…ولی…غمی که توی یه دریای بیخیالی گم شده بود!
ترسیدم….از حرفی که قرار بود بهش بگم ترسیدم…
از ری اکشنش ترسیدم…از اینکه این بیخیالی گم شه تو دریایی از غم…من اصلا این مورد رو نمیپسندیدم…من بهانه ی بیخیال رو دوست داشتم…
با دهن پر گفت-چیه؟
نگاهم رو ازش گرفتم و لبخند زدم و گفتم-هیچی داشتم فکر میکردم!
خندید و گفت-باز از اینا داری؟
به ظرف ترشی اشاره کرد…
سرم رو تکون دادم-روشنک آورده بود…
هنوز داشت میخندید…به چی رو نمیدونم…ولی خنده هاشو دوست داشتم…حتی اگه با دهن پر باشه!حتی اگه دندونای کج و کوله اش رو با برق براکتایی که کش صورتی داشتن به نمایش بذاره…
یه تیکه از نون رو جدا کرد و گفت-واسه ماهم آورده بود…من سه روزه دخلشو آوردم…
بعد ابروهاشو داد بالا-میدی ببرم خونه؟تو که نمیخوری!
با جون و دل گفتم-ببر همشو…ولی به شرطی که اول غذا بخوری بعد اینارو!
قیافه شو مچاله کرد و گفت-من غذا بخورم؟اونم دستپخت فرح رو؟عمرا!
یه تیکه کلم گذاشت تو دهنش…باز رفت تو فاز بیخیالی…
چشمامو روی هم فشار دادم…باید سر درمیاوردم چی داره به روزش میاد…پس بگو چرا اینقدر لاغر شده بود!فرح داشت چیکار میکرد باهاش؟
نون چرب زیرش رو برداشتم و یه تیکه کباب گذاشتم بینشو گرفتم سمتش و گفتم-بیا اینو بخور…سیر کردی خودتو که..
لقمه رو از دستم گرفت و همینطور با ولع گاز زد و گفت-اووووووم…دلم واسه غذای خونه تنگ شده بود!!!
وقتی داشت این جمله رو میگفت مغزم سوت کشید…
ابروهام بالا پریدن-مگه تو خونه تون غذا نمیخوری؟
خندید….دوباره خندید….
این خندیدناش داشت نگرانم میکرد…عادی نمیخندید اصلا!
-چرا!…تو…خونه…فقط کره عسل…میخورم!
عصبی شدم…با حرص گفتم-نهار،شام؟
چشماش برق زد…یه برق ترسناک!بهانه داشت نگرانم میکرد…
-اوه!از اینا بدم میاد…نهار؟شام؟ایش!!!من ناگت میخورم،سوسیس،سوسیس بندری از این چرکا!!!وای عاشقشم!نون خامه ای! پاستیل، پفک…آهان آدامسامم دیگه قورت نمیدم…گفتم بهت بگم تا کمتر غصه ی روده هامو بخوری…
یه لقمه ی گنده گرفت و با ولع خورد….
هنوز لقمه اش رو فرو نداده بود که کلی ترشی چپوند تو دهنشو سه ثانیه بعد یه لیوان نوشابه روش…
مغزم دیگه کشش نداشت…
در عرض یه ماه،اینقدر تغییر کرده بود؟
چشمامو روی هم فشار دادم…چی داشت به سرش میومد….همیشه شکمو بود،ولی نه به حدی که شبیه قحطی زده ها باشه…
اشتهام به کل کور شد…
فرح!
میدونستم زیاد باهاش برخورد خوبی نداره،ولی…
پلکامو روی هم فشار دادم…
صدای بهانه بلند شد-چرا نمیخوری؟
سعی کردم خونسرد باشم…ولی شدنی نبود…
با آرامش ساختگی گفتم-سرم یه کم درد میکنه!
اخماشو توی هم کرد و گفت-ای بابا!باد خورد تو کله ات دیگه…ببین این نتیجه ی حرف گوش ندادنه!
اشک جمع شد تو چشمام…
هیچ کدوم از حرکاتش عادی نبودن…نه بیخیالیش…نه نگرانیاش….
سرم رو انداختم پایین و خودم رو با غذام سرگرم کردم…
برعکس من که تمام مدت داشتم با غذام ور میرفتم،بهانه با اشتهای تمام غذاشو خورد…بعدم بلند شد و دبه ی ترشی رو برداشت و کنار کوله پشتیش گذاشت تا وقت رفتن با خودش ببره…
بعد برگشت تو آشپزخونه…خواست میز رو جمع کنه که نذاشتم…
با بی حوصلگی گفتم-طلعت بعد از ظهر میاد…تو نمیخواد…
آستیناشو بالا زد و گفت-ظرفارو بشورم حداقل…
دستشو گرفتم و گفتم-نمیخواد..بیا بایـَد….
حرف تو دهنم ماسید…
نگام خزید روی ساعد کبودش…
ابروهام ناخودآگاه توی هم گره خوردن…
بهانه رد نگاهم رو گرفت…
سریع آستینش رو پایین داد و گفت-بریم حرف بزنیم؟
نگاهم رو بالا آوردم و گفتم-دستت چی شده؟
بیخیال شونه بالا داد و گفت-هیچی…یهویی اینجوری شد!
اخم کردم و تقریبا بلند گفتم-دروغ بهانه؟
دستشو از دستم بیرون کشید و با اخم گفت-چرا باید همه چیز رو برای تو توضیح بدم؟چرا اتابک؟هیچ فکر کردی گاهی زیادی فضول میشی؟
یه قدم بهم نزدیک شد…با اخم…با غضب…رو پنجه هاش بلند شد و خیره شد تو چشمام…
انگشت اشاره رو نشونه گرفت سمت سینه ام و محکم ضربه زد و با جدیت تکرار کرد-تو….آقا بالاسر من….نیستی!
بعد هم پشتشو کرد و از آشپزخونه بیرون رفت…
چند ثانیه طول کشید تا از بهت حرکاتش بیرون اومدم…
نمیگم چموش و پرخاشگر نبود…بود…ولی…حداقل یه احترام بزرگتر کوچیکتری سرش میشد…این دیگه از حد گذشته بود…
محکم کوبیدم به پیشونیم…
سعی کردم فکر کنم اینا همش عادیه…
ولی…
مغزم کم کم داشت ارور میداد…
بهانه دست کمی از آدامای روانی نداشت!!!حداقل حرکاتش اینارو بهم میفهموند….
پیشونیم رو کوبیدم به کابینت و نالیدم….-خدایا کمک خودت کمکم کن!
بهانه
بعد از مدتها با شکم پر از غذا،نه هله هوله،روی مبل ولو شدم…
از فیلمه تقریبا هیچی نفهمیده بودم با اینحال زل زدم به صفحه ی تلویزیون…
غذای اتابک بدجوری بی نمک بود…ولی خیلی چسبید…کوبیده هاش خوردن داشتن!هرجوره!حتی بدون نمک…
فقط نمیدونم با این فضولیاش چطوری کنار بیام!!!اگه بخوام حرف بزنم میشه درد و دل!!درد و دلم یعنی خط کشیدن رو عهد و قول و قرارام!من فقط و فقط با مامانم درد و دل میکنم…
چشمامو فشار دادم…پلکام کم کم داشتن سنگین میشدن….امروز پنجشنبه بود…باید یه سر میرفتم بهشت زهرا…
عجیب خوابم میومد…ولی..
باید پلکامو باز نگه میداشتم…
بلند داد زدم-اتابک؟
سرش رو از آشپزخونه بیرون آورد….یه طوری نگام کرد که معنیشو نفهمیدم،ولی مطمئن بودم داره بهم میگه دختره ی پررو!یه عالمه دری وری بارم کرده باز داره صدام میکنه!
بیخیال بابا!
شونه هامو بالا دادم و گفتم-منو میبری پیش مامانم؟
نگاهی که نمیدونم چطوری بود یهو مهربون شد…
لبخند خوشگلی زد و پلک زد…
ساعت رو نگاه کردم…۲بود…باید راه میفتادیم!
-پس من لباس بپوشم؟
از آشپزخونه بیرون اومد و گفت-اول بشین حرف بزنیم…بعد…
زبونم رو به لبم کشیدم و گفتم-تاریک میشه هوا!
دستش رو روی شونه ام گذاشت و وادارم کرد بشینم..
خودش هم کنارم نشست و گفت-نیم ساعت اینور اونور فرقی نداره…بشین باهات حرف دارم!
بی حوصله سرم رو تکون دادم…بدجور دلم میخواست چشمامو ببندم و بخوابم…ولی با وسوسه ی خوابیدن مقابله کردم و در مقابلش ۴تا خمیازه ی پر و پیمون کشیدم..
اتابک با ظرف نون خامه ای برگشت…اصلا کی رفته بود تو آشپزخونه که بخواد برگرده؟
دوباره خمیازه کشیدم و نون خامه ای هارو از دستش گرفتم….یه دونه اشو که از بقیه چاق تر بود جدا کردم و گاز زدم…
اتابکم یکی برداشت و گاز زد…
نمیدونستم چیکارم داره که میخواد حرف بزنه…
حتما باز بساط نصیحت کنون راه انداخته بود !خدا بخیر بگذرونه!
با ل*ذ*ت شیرینیمو خوردم و زل زدم به اتابک که هنوز خیره بود به شیرینی گاز زده اش….
برای اینکه از فکر درش بیارم گفتم-اگه نمیتونی بخوریش بدش من!
نگاهش رو هول داد بالا…
با منگی گفت-چیو؟
خندیدم و به شیرینی توی دستش اشاره کردم…
مهربون نگام کرد و شیرینی رو به طرفم گرفت…
با کلی کیف نون خامه ای اتابک رو هم خوردم…
نگام به بقیه ی محتوی ظرف بود…ولی…فکر شکم درد بعدش مانع شد تا سومی رو هم ببلعم!
اتابک بلاخره زبون باز کرد…
برخلاف همیشه که موقع حرف زدن زل میزد تو چشمام…اینبار مشخص بود کلافه اس،چون گیر داده بود به ریش های فرش و داشت با انگشتای پاش بازیشون میداد…
دلم شور میزد…حس خوبی نسبت به این حالتش نداشتم…
با یه هوفی شروع کرد به حرف زدن-نمیدونم در جریان بودی یا نه که بابک دنبال کارای مهاجرت بود؟
نگاه متعجبم دوخته شد به دهنش…
سرش رو بالا گرفت تا واکنش منو نسبت به حرفش ببینه….
متعجب بودم…ولی ته دلم خوشحال بود…
خوشحال از اینکه قرار بود از ایران بریم!مشتاق منتظر شنیدن ادامه ی حرفاش شدم…
خیره شد تو چشمام…تعجبم رو دید و گفت-خب انگار درجریان نبودی…کارای رفتنشون درست شده!
اومدم بگم آخ جون که…
رفتنشون؟
اتابک گفت رفتنشون؟؟؟
نگفت رفتنتون؟
مغزم قاطی کرد…
خیره شدم تو صورتش…
با گیجی فقط نگاهش کردم…
دلم داشت شور میزد!
یه چیزایی دستگیرم شده بود ولی….
دعا میکردم فکرام اشتباه باشن…اما!کی دعاهام م*س*تجاب شده بودن که بار دوم باشه؟
اتابک نفس عمیقی کشید و گفت-تا قبل از عید از ایران میرن!
منقطع گفتم-میرن؟؟؟
اتابک آهی کشید-بابک،فرح و….
تا تهشو رفتم!!!پوزخندی زدم-شایان!
سرم رو انداختم پایین تا نگاه مهربون اتابک که رنگ ترحم داشت نبینم…
پس زده شده بودم!!به واضحترین صورت!به علنی ترین روش!
بغض چنگ انداخت به گلوم…
دلم پیچ خورد از نفرتی که توش جا خوش کرده بود…
نفسم گره خورد به خاطر اینهمه بی مهری!فرح بلاخره زهر خودش رو ریخت!
صدای اتابک رو مشنیدم ولی نمیفهمیدم چی میگه…
فقط گیر کرده بودم تو یه گردابی که هرلحظه بیشتر بدبختیم رو به رخم میکشید…
-تو میای اینجا!با من زندگی میکنی…
فقط نگاهش کردم…
حس کردم خودکشی کرده تا این حرفا رو بهم بزنه…
نفسم رو فوت کردم…
محکم تر از این حرفا بودم که بخوام گریه کنم…التماس کنم یا چه میدونم…مظلوم نمایی کنم!
اشکامو کنار زدم…
هیشکی تو این عالم لایق اشکای من نبود جز مامانم!
از سر جام بلند شدم و با لحنی که خودم از آرامشش در تعجب بودم گفتم-واسه همین امروز بهم نهار دادی؟
غش غش خندیدم تا ته مونده های بغضمم از تو گلوم کنار بزنم…
-کاش زودتر تصمیم به رفتن میگرفتن !
مانتومو چنگ زدم و بی توجه به نگاه متعجبش گفتم-از این به بعد هرروز از این غذاها میخورم…
دکمه هامو بستم و ادامه دادم-چی بهتر از این؟
مقنعه ام رو عصبی کشیدم روی سرم-فقط حیف مزاحم تو و دختر همسایه میشم…
اتابک هنوز داشت منگ نگام میکرد!!توقع داشت به خاطر این خبر عز و چز راه بندازم که منم ببرن؟عمرا!هنوز منو نشناختن!
کوله ام رو از روی زمین چنگ زدم…
دبه ی ترشی رو برنداشتم…همین روزا برمیگشتم اینجا!ببرم تو اون خونه،فرح و شایان بخورن؟خب کوفت بخورن…خودم میام اینجا تنها همشو میخورم…
اتابک هنوز مثل شله زرد داشت نگام میکرد…بهش توپیدم-خب لباس بپوش بریم تاریک شد!
سرش رو تکون داد…چند دفعه ای پلک زد و بعد شیرجه رفت سمت اتاقش…پوفی نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم-خب بهانه خانوم!!! رسما بی خانمان شدی!تبریک خوشگله!!!
بیخیال غش غش خندیدم و به طرف راهرو رفتم!جورابام توی کتونیام منتظرم بودن!
اتابک
تمام طول مسیر به بیرون زل زده بود…هیچی نمیگفت…تو یه سکوت حال بهم زن غرق شده بودیم…
یه چندتایی سوال ازش پرسیدم ولی سرسری جواب داد…تمایلی برای حرف زدن نداشت…
گیج شده بودم،واقعا نمیدونستم در اون لحظه باید چطوری باهاش حرف بزنم،چه برخوردی داشته باشم یا هرچی!
اینقدر از برخوردش توی خونه متعجب بودم که به اندازه ی یه ماه طول میکشید تا از هنگی بیرون بیام!
منی که ادعا میکردم میشناسمش،داشتم کم میاوردم…در مقابل رفتارای عجیب و دلشوره آورش!!!
-تو فکری!
هوفی کرد و گفت-خوابم میاد!
نمیخواستم بازم سکوت بینمون حاکم شه-چرا نخوابیدی پس؟
برگشت و نگاه عاقل اندر سفیهی نثارم کرد و گفت-توقع داشتی نیام دیدن مامانم؟فکر خواب واسم ارزشمندتر از مامانمه؟آره؟
من فقط میخواستم به حرف بگیرمش…وگرنه میدونستم قرار پنجشنبه اش رو تحت هیچ شرایطی حاضر نیست بهم بزنه…
زبونم رو به لبم کشیدم و گفتم-اگه از ایران میرفتی،دیگه نمیتونستی بیای بهشت زهرا!
اینو گفتم تا یکم از ناراحتیش رو کم کنم…
-میدونم!…
با جدیت زل زد به نیمرخم و ادامه داد-تمایلی به رفتن ندارم…
روشو برگردوند و آه کشید…شایدم نفس عمیق بود…نمیدونم،به هر حال از گوشه ی چشم دیدم که داغی نفسش بخار شد روی شیشه سرد ماشین!
-واقعا نمیخواستی بری؟
سکوت کرد…
یه سکوت پرحرف…
آه خفه ای کشیدم…رسیده بودیم…
ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم…
صورتش مثل گچ سفید شده بود و لباش میلرزیدن…
میدونستم سردشه…نمیدونم چه اصراری داشت که لباس گرم نپوشه!
راه افتاد …بی صدا دنبالش رفتم…
رسیدیم…
زانو زد کنار قبر کسی که برای همه عزیز بود…برای من دست کمی از روشنک نداشت…زانو زد کنار قبر مامانش…
برگای خشکیده رو از روی قبر کنار زد…
دست کشید رو اسم…خاطره کیانی!
با یه صورت بی حس و یخی خیره شد به اسم…
زیر ذره بین گرفتم حرکاتش رو…
فقط خیره شده بود به اسم…مات و سنگی!
دستش روی اسم بود هنوز…
یه ذره هم تکون نمیخورد…
قلبم به درد اومد از اینهمه خاموشیش…
دور و برمون نسبتا خلوت بود…
با اینحال صدای مداحی میومد…صدای گریه…بوی گلاب و حلوا….چقدر دلگیر بود این مکان…
بیست دقیقه ای مات سنگ قبر بود…
کم کم داشتم نگران میشدم…
فکرای بدی تو سرم رژه میرفتن…
اینکه نکنه یخ زده باشه…نکنه همینجوری مات بمونه….
داشتم به خودم لعنت میفرستادم که چرا خواستم باهاش حرف بزنم…کاش گذاشته بودم خود بابک بگه…
یهو سرش رو آورد بالا…
چشماشو بیش از حد باز کرده بود…
ترسیدم…از گردی و بیرون زدگی چشماش ترسیدم…
با صدایی که به شدت ضعیف و خفیف بود گفت-بریم!
سریع بلند شد…
همین…اصرارش برای اومدن به آرامگاه همینقدر بود…
بیاد بشینه،زل بزنه به اسم….بدون ذره ای حرف و درد و دل…ذره ای احساسات به خرج دادن،سنگ رو لمس کنه و بعد بگه…بریم!
چند قدمی دور شد…
تیکه سنگی برداشتم و روی سنگ قبر زدم و فاتحه ای خوندم…
برای تک تک عزیزایی که اون حوالی دفن بودن…
آقاجون…مامان…خاطره…
نفسم رو پر صدا بیرون دادم و از جام بلند شدم…بهانه ده متری ازم جلوتر بود…
خودم رو بهش رسوندم…
بازوش رو گرفتم…
تکون خورد…
لباش به سفیدی میزدن…بازوش تو دستم میلرزید…
چشمای سردش رو دوخت تو چشمام…دلم لرزید از اینهمه پوچی…از اینهمه خلا نگاهش…
زبونم بسته شد…یادم رفت چی میخواستم بهش بگم…
صداش رو از اعماق گلوش شنیدم…
-من نمیرم خونه ی بابک…
خونه ی بابک….خونه ی بابک….تو سرم چرخ خورد…در عرض ۲ساعت و نیم،خونمون شد خونه بابک…نگاه غمگین غرق شده تو بیخیالی،شد نگاه پوچ و سرد…
لبای صورتی و پرخنده،شدن لبای سفید با گوشه های پایین افتاده!
دستایی که به سینه ام چنگ کشیده بودن،حالا شل دو طرفش افتاده بودن و توی مشتم میلرزیدن!…
نالیدم-بهانه!
روشو برگردوند…زل زد به رو به روش…به یه نقطه ی نامعلوم روی هوا…
زل زدم به نیمرخ قشنگش…به نوک بینی قرمزش…
با صدای گرفته گفت-سردمه…
بازوش رو ول کردم…سریع کت خودم رو درآوردم و روی دوشش انداختم…
دستاش بالا اومدن و یقه رو چنگ زدن…
جلوتر از من راه افتاد…
سرعت قدماش هر لحظه بیشتر میشد…یه دفعه شروع کرد به دویدن…
سعی کردم دنبالش بدومم …مضحک ترین صحنه رو برای کسایی که بهمون خیره بودن ساختم!!دویدن یه مرد لنگ،واقعا خنده دار بود!!!
نزدیکای نه شب بود و ما هنوز داشتیم تو خیابونا چرخ میزدیم…
بهانه مثل یه مجسمه ی یخی زل زده بود به رو به روش…
چند دفعه ای سعی کردم به حرف بگیرمش،ولی مسخ شده بود…انگار اصلا صدامو نمیشنید…
کلافه بودم…
بابک صد بار زنگ زده بود…
اونم نگران بود…
ولی چه میشد کرد؟
یا بهانه…یا فرح و شایان!
مسلما فرح و شایان…فرح زنش بود…شایان پسرش…۲نفر در مقابل یه نفر!بهانه…دخترش…
دوباره گوشیم روی رون پام لرزید…
باز خوبه سایلنت بود و بهانه متوجه تماسای پی در پی بابک نمیشد!
راهنما زدم و وایسادم…
بهانه حتی تکونی نخورد …انگار براش مهم نبود در حرکت باشیم یا…
از ماشین پایین پریدم و جواب دادم…
-کدوم گوری هستی…
بی توجه به صدای داد بابک گفتم-تو خیابون!
-چرا جواب نمیدادی؟بهانه کجاست؟
به جای جواب،پوزخندی زدم و گفتم-نگرانشی؟
بلند گفت-معلومه!
از ماشین دور شده بودم…داد کشیدم…تمام حرفایی که از ظهر تو سرم رژه رفته بودن و مغزم رو از کار انداخته بودن تبدیل شدن به یه فریاد!
-نگرانشی؟اگه نگرانش بودی میفهمیدی تو خونه ی تو داره زجر میکشه!…میفهمیدی چقدر کمبود داره…اگه نگرانش بودی اینطوری ولش نمیکردی….
خواست چیزی بگه که نذاشتم…بلندتر داد زدم-این بود توجه به سفارش خاطره؟این بود مراقبت از امانتیش؟
آروم تر گفتم-آره؟این بود؟
ملایم گفت –اتابک…
-اتابک چی؟برادر من!هیچ فکر کردی چی داره سرش میاد؟هان؟
صدای خالی کردن نفسش توی گوشی پیچید-رودررو باید حرف بزنیم…زودتر بیارش خونه!
دستی تو موهام کشیدم…
تازه داشتم متوجه سردی هوا میشدم…کتم هنوز رو شونه های بهانه بود…
-امشب میاد خونه ی من!
سکوت کرد..
بعد آروم باشه ای گفت و تلفن رو قطع کرد…
چشمامو بستم و رومو برگردوندم…
در سمت کمک راننده باز بود…بهانه کنار جدول زانو زده بود..نگران شدم…دویدم سمتش…
اینجا دیگه کسی نبود که به مرد لنگ دونده بخنده!
رسیدم بهش…دستش رو گلوش بود و داشت تلاش میکرد نفس بکشه…صورتش کبود شده بود….
ترسیدم…
زبونم بند اومد…حتی نتونستم اسمش رو صدا بزنم…
دستم رو گذاشتم روی شونه اش…سرش رو گرفت بالا!
توقع داشتم اشک ببینم تو چشماش…ولی دوتا تیله ی خالی و بی حس خیره شدن تو صورتم…
کف دستم رو به پیشونیم کوبیدم و کوله پشتیش رو از ماشین بیرون کشیدم…
تک تک زیپاشو باز کردم دنبال اسپری…
هِن هِن کردنش رو میشنیدم…
تلاشش رو برای بلعیدن هوا…
با سرعت بیشتری زیپارو باز میکردم…
هرچی بیشتر میگشتم کمتر پیدا میکردم…
هرپی بیشتر میگشتم ،صدای خس خس سینه اش بلند تر میشد و رنگ صورتش کبود تر…
هرچی بیشتر میگشتم ،فشار دستش رو یقه ی لباس بیشتر…التماس نگاهش پررنگ تر…لباش لرزون تر…
ندیدمش…نبود…
فرصت فکر کردن نداشتم…
نگاهش پر بود از التماس…
گذاشتمش تو ماشین…
با حداکثر سرعت به طرف بیمارستان روندم…
پلکم داشت میپرید…
تلاشم برای داد نکشیدن داشت شدید تر میشد،همزمان با تقلاهای بهانه…
دست سردش رو تو دستم گرفتم..چنگ کشید به پوستم…ناله کرد…
-الآن میرسیم قربونت برم….تحمل کن…
فرو رفتن ناخناش تو گوشت دستم،باعث میشد پامو بیشتر روی گاز فشار بدم…
قلبم با بیشترین سرعت میزد…کم مونده بود از سینه ام بیرون بجهه…گوشیم ویبره میخورد…عصبی ترم میکرد…
اسپری رو میز اتاق من بود….من لعنتی!
گوشی هنوز میلرزید…
دست بهانه رو ول نکردم….فرمون رو ول کردم و بیرون کشیدمش…
شبنم…
مهمونی…
پارتی…
بهانه…
رنگ کبود…
فشار دستای سردش…
شیشه رو دادم پایین..باد سرد خورد تو صورتم!
گوشی رو انداختم صندلی عقب…
نزدیکای بیمارستان بودیم…
-الهی دورت بگردم…رسیدیم…
دست و پا نمیزد دیگه…
کوتاه و منقطع نفس میکشید…برگشت سمتم…نگاه پر التماسش رو به صورتم دوخت…از گوشه ی چشم بلعیدم نگاهش رو…
چشماشو روی هم گذاشت…
بغضم ترکید…نالیدم-بهانه…
همزمان پایین پریدم و ب*غ*لش کردم..دویدم سمت اورژانس و داد زدم…کمک خواستم…از ب*غ*لم گرفتنش… بردنش سمت یه اتاق…
نذاشتن وارد اتاق شم…
اشکام بی محابا میریختن…
تقصیر من بود…چطور بدون اسپری آوردمش بیرون…
دست کشیدم به پیشونیم…دستم میسوخت هنوز…رد ناخناش روی پوس دستم…صدای دکتر توی گوشم…-حتی یک دقیقه نباید بدون اسپری باشه!یه بی دقتی کوچیک…جبران نشدنیه…
دستم رو گذاشتم روی گوشم تا نشنوم…نشنوم صداهایی که بی احتیاطیم رو به رخم میکشید…
تقصیر من بود…من بی دقتی کردم…
اگه طوریش میشد…
فکرش داشت دیوونه ام میکرد…سرم رو محکم به دیوار کوبیدم…وای …وای…وای…طوریش بشه….وای…تقصیر منه….وای…
بی توجه به نگاهای متعجب روم به طرف اتاق رفتم….چرا نذاشتن برم تو…اونهمه مدت اون تو چیکار میکردن؟
رسیدم به در…
هنوز داشتم گریه میکردم…ولی…چه اهمیتی داشت!
-جناب!
برگشتم…با من بود؟
-این فرم رو پر کنید…چه نسبتی باهاش دارید؟
زبونم رو به لبم کشیدم و فرم رو از زن گرفتم و زیر لب گفتم-برادرزادمه!
آهانی گفت و زمزمه کرد-چه عموی مهربونی…طوریش نیست…نگران نباشید…
حوصله حرف زدن نداشتم…مخصوصا با کسی که نمیدونست پشت اون درا چه خبره!!!
فرم رو پر کردم و تحویلش دادم…زیر لب گفت-به باباش خبر بدید
بعد ازم دور شد…
در اتاق رو باز کردم و وارد شدم…
دور تخت شلوغ بود…
یکی از پرستارا برگشت سمتم…
لبخند زد و گفت-خوبه..نگران نباشید!
دکتر هم برگشت…توضیحات تخصصی ای داد و همینطور که به طرف در میرفت گفت-یه شب رو زیر چادر اکسیژن باشه…
دستی روی شونه ام گذاشت و ادامه داد-دفعه ی دیگه همچین بی احتیاطی ای نکنید!اسپری،برای یه بیمار تنفسی،مثل آب برای ماهیه!
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت…
دوتا پرستار دیگه هم بعد از تنظیم سرم از اتاق بیرون رفتن…
دویدم سمت تختش…
ماسک روی دهنش بود و لای پلکاش باز…سرم توی دستش..
دستش رو ب*و*سیدم و گذاشتم با اشکام شسته بشه…من چه حماقتی کرده بودم؟
دستش رو تو دستم تکون داد…شدت گریه هام بیشتر…
بذار هرچی دوس داره بهم بگه….بگه خاله اتابک…بگه مرد کوچک!بگه اتابک النگو پوش…
من اگه برای حماقتم گریه نکنم که باید بمیرم…
امروز دوبار به خاطر بی دقتیای من….وای…خدایا خودت به خیر بگذرون!
بابک با حرص دستی تو موهای جوگندمیش کشید و گفت-بی دقتی اتابک!بی دقت!
فقط سکوت کردم…
کلافه بودم به اندازه ی کافی!حوصله ی طعنه و کنایه های بابک رو نداشتم…
دلم پشت در بود…
دوست داشتم زودتر بابک بره تا برگردوم تو اتاقش…
با حرص پاهاشو روی زمین میکوبید و طول سالن رو قدم میزد و دوباره برمیگشت…
لبم رو تر کردم و گفتم-من پیششم تو برو!
اخمی کرد و با چشمایی که به خاطر یه لایه اشک برق میزدن گفت-به خدا دلم رضا به رفتن نیست…
بغضش عمیقتر شد!برادرم…پشت و پناهم…کسی که همیشه حمایتم میکرد اینطوری م*س*تاصل رو به روم وایساده بود!!
-به ارواح خاطره قسم نمیتونم ازش دل بکنم…نمیتونم!
با حرص نفسم رو فوت کردم…چی باید میگفتم وقتی خودمم نمیدونستم درست و غلط چیه؟
-مجبورم…بفهم مجبورم!
زیر لب گفتم-میفهمم…
-فرح…اعصاب برام نذاشته…با بهانه هم که نمیسازن!همش جر و بحث…همش دعوا و جدل!…دو راهی بدیه میفهمی؟
-میفهمم!
کنارم روی صندلی نشست و دستاش رو ستون سرش کرد و ادامه داد-نمیدونم طرف کدوم رو باید بگیرم!به خدا گاهی میزنه به سرم ول کنم برم!بعد یادم میاد من مردم!باید تحمل کنم!!!از اولم ازدواجم با فرح حماقت بود!
خونسرد گفتم-طلاقش بده!
پوفی کرد و گفت-به همین راحتی؟؟؟آره؟؟؟شایان چی؟
-قولت به خاطره چی؟
دستش رو توی موهاش کشید-هیشکی نمیفهمه درد من چیه…نه میتونم طرف بهانه رو بگیرم…نه فرح و شایان رو!
یهو تلخ شدم…با حرص گفتم-واسه همین داری فرار میکنی؟
ساکت شد…
حوصله ی بحث نداشتم…
یه نگاه دیگه به در کردم…
کاش بابک میرفت تا برگردم تو اتاق…دور از بهانه قلبم بدجور میزد…
-اتابک…داداشم…
میدونستم چی میخواد بگه…هیچوقت حوصله ی شنیدن حرفای تکراری رو نداشتم!
-میدونم چی میخوای بگی!باشه قول!!مراقبشم…حالا پاشو برو!
هوفی کرد و گفت-کارای صندوق رو میکنم بعد میرم!
توی دلم گفتم-هرکار میکنی!فقط برو میخوام برم پیشش!
نگاهشو به صورتم دوخت و گفت-مراقبشی دیگه؟
سر تکون دادم…
دستش رو روی شونه ام حس کردم..نگاهم هنوز خیره بود به در اتاق-میدونم هیشکی قد تو دوسش نداره!با اینهمه…
لبخند آرومی زد…یه آرامش تلخ و سنگین!!!-فکر کن فقط یه چشم داری…اونم بهانه ست!!
آه کشیدم…بهانه چشمم باشه؟؟؟بهانه همه ی زندگی منه!وجودمه…چشم که هیچه…بهانه روحمه!
-فعلا!!!
همین که دور شد از زوی صندلیم بلند شدم….
در اتاق رو باز کردم و وارد اتاق شدم…زیر اون لایه ی پلاستکی آروم خوابیده بود…ولی همچنان رنگ پریده بود…با لبای کبود
کنارش نشستم…
زل زدم به صورت رنگ پریده اش…
یه عالمه فکر جور واجور تو ذهنم رژه میرفت…ولی وقتی دو دقیقه میخواستم رو یکیشون تمرکز کنم میدیدم ذهنم خالیه خالیه!!!انگار افکار باهمون سرعت که به ذهنم وارد میشدن،از مغزم بیرون میرفتن،بدون اینکه ذره ای اثر از خودشون به جا بذارن!!
لبای بهانه تکون خوردن…
سرش رو تکون داد…یه کم گردنش چرخید و صورتش کامل رو به من قرار گرفت…
لای پلکاشو باز کرد و نگام کرد…
خندیدم و قیافه ام رو شبیه موش کردم… چینی به بینی ام دادم و زمزمه کردم-مموش!!
مات خندید و با پررویی گفت-بزمچه!
غش غش خندیدم!!
میدونستم واسه چی بهم میگه بزمچه!!البته وقتایی که میخواست مودبانه صحبت کنه میگفت ایگوانا!!!بزمچه بودم چون شبیه بزمچه راه میرفتم!!!البته من شباهتی حس نمیکردم ولی احتمالا بهانه حس میکرد که این اسمو واسم گذاشته بود!!
خوشحال از اینکه میدیدم حالش خوبه خوندم-دالی موشه دالی موشه دالی موشه!!
کی بیداره کی خوابیده کی باهوشه!!
ببین که آفتاب همجا به کوه جنگل تابیده،
اما هنوز توی جای خود مموشه تنبل خوابیده!!
خانوم مموش یالا پاشو ،به کو جنگل نگاه کن!
ببین خدا چه چیزای،قشنگی رو آفریده آفریده!!
بهانه خندید و گفت-پاشم ببینم خدا چه بزمچه های دخترکشی رو آفریده!!
-شیطون!!
همون موقع در اتاق باز شد…
پرستار وارد اتاق شد و با دیدن چشمای باز بهانه گفت-بیدار شدی بلاخره؟پاشو ببین عموت چه خودکشونی کرد دیشب!!!
پرده رو کنار زد و رو به بهانه با لبخند گفت-بهتری؟
حالا دیگه صداش رو واضح میشنیدم…
-بله خوبم!
-خدارو شکر…
پرستار نگاهی به من انداخت و گفت-میتونید ببریدش…فقط لطفا دفعه بعد دقت کنید!
اینو گفت و دست بهانه رو فشار داد…بعد از اتاق رفت…
پیشونی بهانه رو ب*و*سیدم و گفتم-منو کشتی که!
اخم کرد –تو داشتی منو میکشتی!
لبم رو گزیدم…توقع نداشتم اینقدر واضح اشتباهم رو به روم بیاره!با خروش و یکم گرفتگی صدا ادامه داد-اگه میمردم خونم گردن تو بود…
دستم روی لبش گذاشتم و گفتم-هیچی نگو…الهی دورت بگردم من نگو این حرفارو…دلم خون هست…اینارو هم که میگی…
اخماش از هم باز شدن!
غش غش خندید و گفت-اوه اوه!!اشکشو!!!جمع کن بساطتو اتابک النگوپوش!!
خندیدم…به اینهمه سرتق بازیش خندیدم…
انگشتشو فرو کرد تو گونه ام و گفت-دانشجوهات میان اینجا به من مدال افتخار میدن!!!تو اشک اونا رو در میاری،منم اشک تورو!
صدای خنده ام بلندتر شد!
بیشتر از اینکه به حرفا و حرکاتش بخندم،به اینکه اینقدر زود تو مود بیخیالیش فرو رفته بود خندیدم!اینکه دیگه از غم پررنگ تو چشماش خبری نبود!!!نگاهش پر بود از شیطنت و یه غم نامحسوس!!!اگه از اون غم فاکتور میگرفتیم میرسیدم به بیخیالی!بیخیالی هایی از جنس غم!!
اه…این غم لعنتی….نمیخواست دست از سر نگاه زندگیم برداره!!لعنت بهش!!لعنت!
بهانه
اتابک یه چند دقیقه ای بود زل زده بود به آینه …من نمیدونم چقدر محو قیافه اش شده بود که قصد نداشت نگاهش رو ازش بگیره…
حرصم در اومد!آدم اینقدر خودشیفته ؟بگو پسر خوب ،خدا رحم میکنه قیافه ات معمولیه وگرنه چقدر میخواستی محو و منگش بشی؟؟؟ شیطونه میگه برم یه دونه از اون پنجولا که رو سینه اش کشیدم رو صورتشم بکشم تا حالا حالا ها ه*و*س دید زدن خودش رو پیدا نکنه،م*ر*ت*ی*ک*ه ی ازخودراضیِ از خود متشکر!
البته!!نا گفته نماند همجنسای به شدت خود کم بینم بودن که همچین اعتماد به نفسایی به امثال اتابک میدادن!!خوب بود بچه ام میلنگید و به قول همون همجنسام شل!!بود وگرنه چقدر میخواستن فداییش شن!!
ذوق مرگ خندیدم…جونم اتابک!الهی من دورت بگردم…خوشگل نیستی که هستی!!آقا نیستی که هستی!مهربون و دخترکش نیستی که من دورت بگردم هستی!!تحصیلاتتم که دو دستی تو فرق سرم!!منم اگه دانشجوت بودم فداییت میشدم!!فدایی یه استاد دلبر و خوشگل، که مدیر گروهه و صد البته پاش میلنگه!!
اینکه دخترا کشته مرده اش هستن رو حسام چند باری بهم گفته بود….گفته بود که همه حواسشون به اتابکه!!اینه که پسرای دانشجو به خونش تشنه ان!!
ای من دورش بگردم هنوز داره خودش رو تو آینه نگاه میکنه…حواسشم نیست من نیم ساعته دم در اتاقشم…
یه فکر شیطانی یه دفعه تو ذهنم جون گرفت…گاماس گاماس وارد اتاقش شدن و یهو بلند گفتم-عموووووووو!
نیم متر از جا پرید…
دستش رو گذاشت رو قلبش و زیر لب چیزی شبیه توف تو ذاتت زمزمه کرد!
خندیدم و پریدم تو ب*غ*لش…
روی زانوش نشستم و گفتم-پسندیدی؟
دستش رو دور کمرم حلقه کرد و با حیرت گفت-چیو؟
برگشتم سمتش…نچ نچی کردم و گفتم-همون ج*ی*گ*ر تو آینه رو دیگه!
چند ثانیه ای فقط نگام کرد و بعد بلند زد زیر خنده!خودمم خندیدم و گفتم-من دلم گرفته !
لبخند زد و گفت-بشین درستو بخون جوجه!
لپاشو گرفتم و کشیدم و سرم رو بردم جلوش و گفتم-من مموشم،پیشی،یا جوجه؟
خندیدو دستامو از روی لپاش برداشت و با محبت نگام کرد….باز نگاهش یه چیز جز محبتم داشت که ازش سر در نیاوردم!!یعنی…بی رودربایستی بگم من هیچوقت معنی نگاه اتابک رو نیمفهمیدم…
-تو بیشتر مواقع مموشی!وقتی بی دقت میشی باید بهت گفت جوجه!و وقتیم پنجول میکشی که واضحه!!پیشی!
ابروهامو دادم بالا و سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم و گفتم-پس باغ وحش درونم درست حسابی فعاله!
بی صدا فقط خندید…
دوباره گفتم-منو ببر بیرون دلم گرفته!
منو از روی پاش بلند کرد و بلند شد وایساد…
خاک تو گورم چرا قدش اینقدر بلند؟من تا نزدیکیای سر شونه اشم!!همون بشینه بهتره…حداقل بالا تر قرار میگیرم اعتماد به نفسم ته نمیکشه…
دستم رو گذاشتم رو شونه اش و نشوندمش و مظلومانه گفتم-بریم؟
-مگه فردا امتحان نداری؟
سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم!-تموم شدن امتحانام!تا دوشنبه بیکارم…بریم اتابک…بریم…لفطا!خواهج میتنم…جون بهانه…مرگ بهانه…
همینجور داشتم تند تند ردیف میکردم که داد زد-ساکت شو!
متعجب نگاش کردم…
انگشتش و گذاشت رو لبم و گفت-تو یه بارم بگی امرت اجرا میشه!!دفعه آخرت بود جون خودتو قسم دادی…
گوشم رو پیچوند و ادامه داد-اون حرف زشتم یه بار دیگه از دهنت بیاد بیرون من میدونم و تو!
بعد گوشم رو ول کرد…دردم گرفت…خواستم ناله کنم که یهو….یه فکر….
نگاه عصبی ای بهش انداختم و گفتم-بیا!
چشماشو گرد کرد-کجا؟؟؟
جدی نگاش کردم…گوشم داغ شده بود…ویز ویز میکرد..نامرد با تمام قدرت پیچونده بودش…
انگشت اشاره ام رو به طرف بالا گرفتم و جلو عقب کردم و باز گفتم-بیا؟
سرش رو آورد جلو و با خنده گفت-جونم؟
قبل از اینکه بفهمه چی به چیه،سرم رو بردم عقب و کوبیدم تو پیشونیش…
آخی گفت…
مغز خودم داشت بندری میزد…
با یه دستش پیشونی خودش رو مالید و با دست دیگه اش پیشونی من…همینجور که دستش رو دورانی روی پیشونیم تکون میداد گفت- خرم هستی!!خب الآغ جان…مغز خودتم داغون شد که!
دستش رو از روی پیشونیم هول دادم عقب و در حالی که سعی میکردم نخندم گفتم-دلم نیومد فقط تو درد بکشی!مثل تو هم بدجنس نیستم!!
از اتاق بیرون رفتم و با همون جدیت ادامه دادم-تا ده دقیقه دیگه حاضر باش…میخوام جنتلمن وار بیای و ازم درخواست کنی برای یه شام سوپر اسپیشیال تو یه رستوران شیک و پیک!
اتابک خندید و بلند گفت-همون رستوران چرکا که سوسیس بندری میفروشن دیگه؟
بلند خندیدم و برگشتم سمتش …هنوز داشت پیشونیش رو میمالید….بمیرم بچه ام دردشم اومده بود….بیخیال حقش بود…سعی کردم جمله آخرش رو یادم بیاد…چی گفت؟…اووومم….آهان از سوسیس بندری حرف میزد!!! -ایول!
همینجور که میخندید گفت-پس لیدی خوشگله!تشریف ببرید حاضر شید بریم بیرون!
یه فکر از سرم گذشت….یهو اخم کردم و گفتم-بیخیال!
-اخمشو…چی شدی یهو؟
هوی کردم و گفتم-لباس ندارم که!
اتابک مهربون خندید…خودش رو بهم رسوند و همینطور که دستش رو بین دوتا ابروهام میکشید گفت-اخم نکن مموشک…میریم از خونه تون بر میداریم!
خونه مون؟؟؟منو از اونجا بیرون کرده بودن اونوقت میگفت خونتون؟
دستش رو از بین ابروهام هول دادم و گفتم-اونجا خونه ی من نیست…
بعد از اتاق بیرون اومدم…داشتم به طرف تی وی میرفتم که دستم رو گرفت..
با ناراحتی زل زد تو چشمامو گفت-نبینم اخم کرده گلم!باشه بپوش بریم واست لباس بخرم!
با غصه لبامو آویزون کردم و گفتم-جمعه اس!
پیشونیمو ب*و*سید و گفت-مغازه ها بازن!غصه نخور!
سرم رو تکون دادم و شیرجه رفتم سمت مانتوم…خرید با اتابک رو دوست داشتم!!یعنی نه یه کم،نه دو کم….اصلا کم نه!!خیلی خیلی خیلی زیاد دوست داشتم!!
رو هرچی دست میذاشتم بی چون و چرا برش میداشت!اگرم از دید خودش در شان!!من نبود،میخرید ولی بهم اجازه نمیداد بپوشم!ولی خریدن رو میخرید!الهی من دورش بگردم!
از اتاق اومد بیرون…
یه پلیوور سرمه ای تنش بود با جین یخی…کاپشن سفید سورمه ایشم پوشیده بود!بوی عطرم نمیداد…بوی تازگی میداد!پریدم تو ب*غ*لش و چالاپ چالاپ ب*و*سش کردم…
خندید و مهربون جواب ب*و*سه هامو داد…
دماغش و گاز گرفتم…بینمو ب*و*سید و یهو..از خودش جدام کرد و بدون اینکه نگام گفت-بریم شیطون!
وا!!!چرا یهو برق میگیردش؟؟؟خواستم تریپ غم و ناراحتی بردارم که یاد خرید افتادم….دوباره نیشم شل شد…آویزون بازوش شدم و گفتم-میمیرم برات!
خندید و دست گرمشو روی دستم گذاشت و گفت-بیجا کردی!
داشتیم کفشامون رو میپوشیدیم که صدای زنگ دراومد…
اتابک اخمی کرد و به طرف اف اف رفت…
نمیدونم چی دید که بلند گفت-برخر مگس معرکه لعنت!
-کیه؟
برگشت سمتم…لبخند مهربونی زد و گفت-یکم دیرتر بریم دلخور میشی؟
اخم کردم و دوباره گفتم-کیه؟
لبخند زورکی ای زد و گفت-شبنمه!
اخمام بیشتر تو هم رفتن!
اصلا تصور اینکه یه روز قرار باشه به عنوان زن عمو ببینمش دلم رو زیر و رو میکرد!
لبم رو گزیدم…
بغض چنگ زد تو گلوم…
اتابک غیر از من نباید کسی رو دوست داشته باشه!دوماد بشه دیگه کی بهم محبت کنه؟
رو برگردوندم و مقنعه ام رو روی کاناپه انداختم…بی توجه به نگاه منتظر اتابک دکمه های مانتومو باز کردم و گفتم-میرم بخوابم!
نالید-بهانه!
پوفی کردم و برگشتم سمتش…با حرص گفتم-ببخشید مزاحمم..
به طرف اتاقی که،از همون قدیم ایام مال خودم بود دویدم…
همین که در رو بستم صدای احوال پرسی شبنم و اتابک رو هم شنیدم!
لعنتیا!
سرم رو توی دستام فشار دادم….
اگه شب بمونه چی؟
وای خدا!!
شیرجه رفتم سمت در…بازش کردم و به بیرون سرک کشیدم…
مانتوی منو برداشته بود و با قیافه ی توهم میگفت-به خاطر بهانه دیشب نیومدی؟
اتابک زیر لب یه چیزی گفت…
شبنم بلند گفت-من مهمترم یا دختر برادرت؟؟؟

برچسب ها

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن