رمان سرگیجه های تنهایی من

رمان سرگیجه های تنهایی من پارت 2

باز صدای اتابک رو نشنیدم…
-آره دیگه…پای این جوجه که میاد وسط منو فراموش میکنی!
پوزخندی زدم!
بی توجه به بغضی که هر لحظه بزرگتر میشد وارد اتاقم شدم و در رو بستم…
چقدر تنها بودم
چقدر بی پناه!!
بابک که بره،اتابکم ازدواج کنه…من رسما میشم آلاخون والاخون…
اشک حلقه زد تو چشمام…
چشمامو بیش از حد باز کردم و غر زدم-یه قطره بریزه خودم از کاسه درتون میارم!!!من گریه کنم؟من؟؟؟بهانه کیانی؟؟؟به خاطره شبنم و بابک و فرح و امثالهم؟؟؟
مریضم مگه؟؟؟خر کی باشن؟ کلهم برن به درک !!فقط…اتابک باید کنار من بمونه!!حداقل تاوقتی که من برم سر زندگیم…
با غر غر گفتم-به خدا قسم اگه قبل از اینکه عروس شم بخواد دوماد شه خودم رو میکشم!!مخصوصا اگه عروس این شبنم گره گوریه ندید بدید عقده ایه،لب پروتزی باشه!زنیکه بوزینه ی اسکل!اتابک از سرش زیادیه!بخدا زیادیه!!!
اتابک
همش نگام به در بود که یه وقت بهانه نیاد بیرون…شبنمم که مسلسل وار میریخت بیرون!اصلا حوصله ی حرفاشو نداشتم!داشت یه ریز غر میزد…تموم شدنیم نبودن حرفاش…
بلاخره طاقتم تموم شد!یه ربعی بود که یه بند داشت ور میزد…
کنارش نشستم و گفتم-شبنم جان!یه لحظه امون بده…
نگام کرد…آروم و با ملایمت گفت-بفرمایید!
البته ناگفته نماند عشوه خرکیم چاشنیش بود!!!ولی …نمیدونم چرا عشوه های شبنم نمیتونست داغم کنه!من…منه نفهم!با کوچکترین شیطنتی از سمت بهانه به نقطه ی جوش متمایل میشدم…
به کی باید این حرفارو میزدم؟میگفتم تا بهم بگن تو به دختر برادرتم نظر داری؟؟؟؟
دست شبنم جلو چشمام تکون خورد…
تازه فهمیدم زل زدم به لبای خوشگلشو دارم به اون زلزله ای که تو اتاقه و قهر کرده فکر میکنم!
شبنم مات خندید…خدا میدونه چی پیش خودش فکر کرده بود…مثلا من محو لباش شدم…
منم خندیدم…بذار تو خیالات بمونه!!!
چقدر پلید بودم که این فکر رو میکردم!سرم رو تکون دادم و ابروهامو با رسم عادت چندباری بالا پایین کردم تا حواسم بیاد سرجاش و گفتم-بابت دیشب متاسفم!کار پیش اومد!
-نمیتونستی جواب تماسامو بدی؟
با آرامش گفتم-گوشیم تو ماشین بود…منم تو بیمارستان!
قری به گردنش داد و گفت-منم نرفتم!بدون تو که مزه نداشت!!
بعد نگاهی به در کرد و گفت-حالش چطوره الآن؟
دوباره نگام رفت پشت در…میدونستم گریه نمیکنه ولی مطمئن بودم به خاطر حضور شبنم عصبیه!
دل تو دلم نبود زودتر شبنم بره تا برم پیشش…
-بهتره یکم!
شبنم پلک زد…سرش رو آورد جلو…نفسش رو تو صورتم فوت کرد…
نگاهش عجیب برق میزد….مژه های پرپشتش…لبای خوش حالتش…
نگام بین چشماشو لباش در نوسان بود…
فکرم تو اتاق پیش بهانه چرخ میزد…
فکرش رو خوندم.خودمم بی میل نبودم…ولی نه با حضور بهانه!
-من خسته ام شبنم!
دستش رو کشید روی سینه ام و گفت-میخوام خستگی از تنت دربره عزیزم!
دستم رو گذاشتم روی دستش…لپش رو ب*و*سیدم و گفتم-میدونم قشنگم…ولی بذار برای یه وقت دیگه..باشه؟
اخم کرد…سرش رو عقب برد و نگاهی به در اتاق کرد و گفت-تا کی اینجاست؟
میدونستم اگه بفهمه بهانه قراره اینجا بمونه آسمون ریسمون میکنه…
سریع گفتم-به خاطر بودن اون نیست….امشب جاییم..
پوزخندی زد …به طرف کیفش رفت و گفت-باشه…مزاحم نمیشم…
بعد تلق تلق به طرف در دوید…
دنبالش رفتم…
بازوش رو گرفتم و گفتم-قهر نکن دیگه!منو تو بچه که نیستیم!!
-آره بچه نیستیم ولی یه بچه مانعمونه!
-قضاوت الکی نکن…بهانه چیکار به کار تو داره؟
-همیشه مزاحمه…چه معنی میده بیاد اینجا اتراق کنه؟خونه خودشون نیست مگه؟؟؟؟
با حرصی که تلاش میکرد پنهون بمون گفتم-خونه غریبه که نیومده….خونه عموشه!!هروقت بخواد میاد!قدمشم رو تخم چشمای من!!
سرم رو بردم عقب و با دقت صورت برافروخته اش رو نگاه کردم و گفتم-تو که به بهانه حسادت نمیکنی،درسته؟
هیستریک خندید…با خشونت دستش رو از دست من بیرون کشید و گفت-نه حسادت نمیکنم!ولی ازش بدم میاد!!!اینکه هر دفعه به نحوی مانع خوش گذرونیای ماست!
-چرت نگو شبنم!من بیشتر از یه ماه بود که حتی باهاش تلفنی هم حرف نزدم!
-قهر بودید خب!اگه آشتی بودید که 24ساعت ور دل همدیگه اید!
-پس حسودی میکنی!
-آره…آره حسادته!!اینکه من برات دومینم!اون همش اوله!
سکوت کردم…هیچی نگفتم!یعنی…حرف حساب که جواب نداشت…
با حرص پاشو روی زمین کوبید و با چشمای گریون به طرف در خروجی رفت!
شرق در رو بهم کوبید…
چشمامو بستم …تا چهار شمردم….صدای شرق بعدیم بلند شد!!مطمئن شدم از خونه رفته بیرون…
لبخند زدم …برگشتم…
چشم تو چشم شدم با مرد رو به روم…خندید…
-دکش کردی دیگه؟
دستی کشیدم تو موهامو گفتم-چقدر این زنا غر غروئن!
بلند خندید و گفت-تو زیادی پرتوقعی!!!بهانه…شبنم!چندتا چندتا عزیز من؟دل درد نگیری یه وقتا!
دستمو تو هوا تکون دادم و نیشخندی زدم-برو بابا!
بعد به طرف اتاق بهانه دویدم!
در رو که باز کردم غر زد-خوابم میاد!اینجا هم طویله نیست!خونه ست…اون از جی اف گرامی که در رو میکوبه،اینم از جنابالی که…
اومدم حرف بزنم که بلندتر گفت-خوابم میاد!برو بیرون لطفا!
گوش ندادم…کنار روی تخت نشستم…
انشگتم رو فرو کردم تو پهلوش….یکم عقب رفت….دوباره انگشتم رو فرو کردم تو پهلوش…
باز عقب کشید و با اخطار گفت-نکن!ئه!
دستامو گذاشتم دو طرف پهلوشو شروع کردم به قلقلک دادن…
خوب نقطه ضعفش رو میدونستم!
اول تقلا میکرد که ولش کنم….داشت خودشو کنترل میکرد که نخنده!اینو از قرمز شدن صورتش میفهمیدم…ولی…یهو ترکید!!
صدای قشنگ خنده هاش اتاق رو پر کرد…یه لحظه اون غم از بین رفت…دل منم غرق شادی شد…غرق خنده های از ته دل یه وروجک که روز و شب واسم نذاشته بود!
خوب که قلقلکش دادم و بهانه به التماس کردن افتاد،ولش کردم و گفتم-خندیدی دیگه!اخم نکن شبیه اورانگوتان میشی!!بدو بیا لباس بپوش که مغازه ها منتظرمونن!
روشو برگردوند و پتوش رو کشید رو تنش و گفت-خوابم میاد…
پتوش رو کشیدم و گفتم-باز که شدی مموشی که هی میخوابه!پاشو دیگه!منو دق نده اینقدر!
-دقارو که او بیگ فوت تو دلت میکنه!!
از توصیفی که برای شبنم به کار برده بود غش غش خندیدم!بهانه سیندرلا بود!اینو وقتی که داشتم واسش کفش میخریدم گفته بودم! سایز پاش 35 بود…ولی شبنم 39!بهانه هم اینو دست گرفته بود و بهش میگفت بیگ فوت!!
-خب جفتتون اذیت میکنید دیگه!حالا پاشو لباس بپوش بریم!
با قیافه ی جدی گفت-میخوای باهاش ازدواج کنی؟
مات موندم….اینقدر خونسرد و جدی زل زده بود تو صورتم و این سوال رو میپرسید؟
آب دهنم رو قورت دادم…
با آرامش گفت-اول راهنمایی بودم…لب دریا…
پوزخند زد…
-آخرین باری که رفتیم شمال!همون سفر نحس…
نالیدم-یادمه!
-یادته چی بهم گفتی؟؟؟
پرسش گر نگاش کردم…حرف زیاد بهش زده بودم…کدومش رو میگفت؟
-گفتی هر وقت از یکی خوشم اومد،اول از همه بیام و به تو بگم…یادته؟
سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم…
بهانه ادامه داد-من سر قولمم….تو…
مکثی کرد-قول خودتو که یادت نرفته؟؟؟…گفتی بدون رضایت من داماد نمیشی!
ایندفعه لبخند اومد رو لبم!سر تکون دادم…
چشماشو بست و گفت-خوبه که یادته!!
بعد ابروهاشو داد بالا و گفت-مرده و؟
منتظر شد ادامه اش رو بگم…بلند خندیدم و گفتم-قولش!
زد رو بازومو گفت-آباریکلا!اگه به قولت عمل نکنی همه جا اعلام میکنم که تو النگوپوشی!!!
محو صورتش شدم…خنده های ظریفش…اخم قشنگش…نگاه بیخیالش..
موهاشو فرستادم پشت گوشش و قبل از اینکه از خود بی خود شم بلند شدم و گفتم-بریم دیگه!دیروقت شد!
از اتاق دویدم بیرون…
پشت سرم اومد…
بی صدا لباس پوشید و اعلام آمادگی کرد!
داشتم کفشامو میپوشیدم که نگام خورد به کتونیای کوچولوش!یاد تعبیرش از شبنم افتادم!دوباره خندیدم…عجب بلایی بود این بهانه!
بهانه
ویترینارو نگاه میکردم و گوشام رو در مقابل غر غرای اتابک کر گرفته بودم…
-بهانه لجبازی نکن!سرما میخوری!
با نارضایتی برگشتم سمتش…پلاستیکای خریدم رو به دستش دادم و گفتم-هی غر بزن…هی غر بزن!آقا جون سردم نیس.
با اصرار گفت-سرما میخوری!
ابروهامو دادم بالا و گفتم-بیخیال دیگه!
-مریض بشی من چه خاکی به سرم بریزم؟
-مریض نمیشم!هی نفوس بزن…
دستمو کشید و گفت-کیف و کفش،مانتو شال روسری،اینهمه لاک…بسه دیگه…بریم سوار ماشین شیم.سرما میخوری…
چه اصراری بود آخر همه ی جمله هاش برسه به این -سرما میخوری-
دستمو از دستش بیرون کشیدم…همزمان چندتا از بسته های خرید از دستش افتادن…
اتیکت یکی از لباسا هم از مشما زد بیرون…
اتابک هوفی کرد و بعد از یه چشم غره ی محو رو زمین نشست تا پلاستیکارو برداره!
منم بیخیال دوباره زل زدم به ویترین…
از دیدن یه تی شرت سبز مغز پسته ای که عکس باب اسفنجی داشت به ذوق اومدم…
با کمال خونسردی گفتم-اتابک اینم میخوام!
بسته هارو تو دستش جا به جا کرد و گفت-خوشگله…برو تو!
شیرجه زدم تو مغازه..
فروشنده یه پسره جوون بود که محو صفحه گوشیش بود و با کلی بیحوصلگی تی شرت رو آورد…
اتابک بسته هارو دور مچش انداخت و با انگشت دستی به تی شرت کشید و گفت-جنسش خوب نیست…
با حرص گفتم-من میخوامش…
-بنجله بهانه!
پامو کوبیدم روی زمین و گفتم-همین!
اخم کرد…چند ثانیه نگام کرد و گفت-تو به این جنس حساسیت داری…باز بدنت…
-میخوامش …من تی شرت باب اسفنجی ندارم!
دندوناشو روی هم فشار داد…میدونستم از لوس بازیام و جیغ جیغام حرصی شده….هرچند…حرص خوردنش بیجا بود…پسره اصلا توجهی به حضور ما نداشت…داشت اس ام اس بازی میکرد!
اتابک هوفی کرد و برگشت سمت پسره و گفت-لباسی که عکس باب اسفنجی داشته باشه….ترجیحا جنسش لطیف باشه!
پسره زمزمه کرد.-نداریم آقا!
و همزمان تی شرت رو چنگ زد…
اتابک آروم گفت-بریم یه جا دیگه!
رفتم تو مود اخلاق خرکی و دنبالش راه افتادم!!تک تک مغازه های رو سرک میکشید…
ولی من بی توجه به خودش و حرفاش دنبالش بودم!
رو به روی یکی از مغازه های بالِنو وایساد…
یه تی شرت سبز مغز پسته ای رو نشونم داد و گفت-خوشگله ها!
با غر غر گفتم-باب اسفنجی نداره!
خندید و آروم گفت-مگه بچه ای…
جواب ندادم…
-بهانه؟
حرصی گفتم-تو به من اهمیت نمیدی!
چند ثانیه با بهت نگام کرد و گفت-اهمیت چیه؟میشه توضیح بدی؟؟؟تو که هرچی گفتی و خواستی من گفتم چشم!
با پررویی جواب دادم-تو نظر منو ندیده گرفتی!
نگاه عصبیش رو پاشید تو صورتم و گفت-جنس اون لباس خوب نبود…بدنت رو میزد!
با اصرار گفتم-میخواستم بزنه!
چند ثانیه یه جوری نگام کرد که نفهمیدم چه جوریه!
هی لباشو تکون داد…انگاری میخواست چیزی بگه!
هنوز با حرص زل زده بودم تو چشماش…
چند ثانیه همونجوری نگام کرد و در نهایت گفت-کاری نکن بگم لیاقت نداری!تی شرت مارک دار بهتره یا اون بنجلای به درد نخور؟؟؟
ابلهانه گفتم-منت میذاری؟
پوزخندی زد…با کلی حرف تو چشماش نگام کرد و بعد سری تکون داد…شاید خودشم به این نتیجه رسید من زیادی کودنم!
یکی نیس بگه طلبکارشی؟هرچی گفتی واست خریده…این یه تیکه رو هم…چون جنس نداشت نخرید…اونوقت تو وایسادی غر غر میکنی؟
به خودم که اومدم از بالِنو زده بود بیرون…بی توجه به من رفت سمت مغازه ی کناریش…
نرفتم تو…قهر نبودم…داشتم از بی چشم و رویی خودم حرص میخوردم!
چند دقیقه ای طول کشید تا از مغازه زد بیرون…
رو به روم وایساد و بدون اینکه نگام کنه با سردترین لحن گفت-بریم؟
با غصه سرم رو تکون دادم…
دنبالش راه افتادم…
جلو تر از من،میرفت…
باید آشتی میکردم…تقصیر من بود…
گربه صفت شده بودم!
دنبالش راه افتادم…
-اتابک؟
وایساد….دستم رو دور بازوش پیچوندم…بدون اینکه نگام کنه راه افتاد…
بسته های تو دستش،میخوردن به پای من…میرفتن سمت پای اون…بعد دوباره میخوردن به زانوی من!
یکی میدید فکر میکرد داریم با پلاستیکا بازی میکنیم هی از این ور شوتشون میکنیم اونور..
-اتابک؟
همنطور که جلوشو نگاه میکرد گفت-بله؟
صدامو عوض کردم و گفتم-قهلی؟
-نه!
-پس چلا اینطولی هستی؟
-چطوریم؟
وایسادم…
وایساد…رو به روش وایسادم…صورتم رو کج و کول کردم،چشمامو با مسخره ترین حالت دوختم نوک دماغم و گفتم-اینطوری؟
چند ثانیه ای طول کشید و بعد با صدای کنترل شده ای خندید و گفت-این که شبیه اورانگوتانه!
منم خندیدم و گفتم-قهل نباج…باجه؟
پلک زد و سرش رو انداخت پایین و گفت-بریم شیطون!
دنبالش راه افتادم…
با خنده گفت-ذرت مکزیکی میخوری؟
-نه!
-ایستک؟
-نه!
-بستنی؟
با حیرت گفتم-تو این هوا؟؟؟نه!
-آبنبات؟
-نه!
-آهان!سمب*و*سه میخوای!
اخم کردم و گفتم-نه خیر!قرار بود بریم شام سوپر اسپیشیال!
خنده ی قشنگی کرد و گفت-اونم میریم!ولی قبلش…
-نه نه!سیر میشم نمیتونم از خجالت شکمم دربیام!بریم!
باشه ای گفت و به طرف ماشین رفت…
خریدارو گذاشت عقب و سوار شد!
آهنگ بی کلامی گذاشت و در سکوت رانندگی کرد…
منم از سکوت استفاده کردم و غرق افکارم شدم که از یه شاخه میپریدن شاخه ی دیگه!
فکر کردم به خریدای امروزم،حسابی خودم و مشعوف کردم،جیب اتابک رو مشعوف تر!از اون موقع ها بود که باید میگفتم جیب عالی متعالی!
یه کیف خوشگل مشکی،با کلی زیپ و دکمه ی رنگی رنگی که کلی تو چشم بود!سه جفت کفش خریدم…
یکیش پسند خودم بود…یکیش اتابک،یکیم برای اینکه نگن کم خرید کردم!
شَولار جین،یه دی اند جی،یه آس!
چندتاییم مانتو خریدم که به لطف حضور اتابک همشون بلند و نسبتا گشادن!
اینارو بیخیال!!!بخش قشنگ خریدا!لباس زیر!!
هیچ خریدی اندازه ی این به من حال نمیده!کلی وقت میذارم،خوشگلترینارو انتخاب میکنم،بعد میشینم به تلاش بیهوده ام میخندم…بگو لباسی رو که هیشکی نمیبینه مرض داری اینقدر سرش وقت بذاری؟خووو ولی خودم دل دارم دیگه…واسه دل خودم از این خوجل موجلا میخرم!
فقط فرح میتونه بره لباس قشنگ بخره؟
منم میتونم!
اگر اون بابک رو داره،من اتابک رو دارم!تا چشش درآد!بابک واسه دادن پول غر میزنه ولی اتابک بی هیچ غر غری واسه من خرید میکنه…
اووووم….چه بد که اون باب اسفنجی رو نخرید…دوسش داشتم…
فرح اسکل….هی بهش میگم وقتی من خونه نیستم نذار شایان بره تو اتاقم!ولی خودش میره در اتاق رو باز میکنه تا شایان بره و تمام استیکرای باب اسفنجی رو دیوار اتاقم رو بکنه!
فرح بدذات!
منم عصبانی شدم و یه نیشگون اساسی از شایان گرفتم،فرحم دوتا جوابشو داد…. دستم هنوز کبوده!
من باب اسفنجی دوست دارم…چرا اتابک واسم نخریدش؟؟؟
داشتم با خودم غر میزدم که اتابک گفت-دیگه نمیخوای بری خونه تون؟
غضبناک برگشتم سمتش و گفتم-من خونه ندارم!اونجا خونه ی بابکه!
چند ثانیه سکوت کرد.
مطمئن بودم از جواب تندم تو بهته!
آروم گفت-خیل خب!عصبی نشو..خودم میرم وسایلتو میارم!
با پررویی گفتم-فقط لباسامو وسایل خرده ریزم رو بیار…کتابامم که میدونم میاری،کمد و تخت رو نمیخوام…یه نوشو برام بخر!
خندید و گفت-امر دیگه؟
-هیچی!..نه نه.یعنی باید در و دیوار و رنگ کنیم…بعدم بریم من باید استیکر بخرم!استیکر باب اسفنجی…البته شب تابش!فرح واسه اتاق شایان خریده….لاک پشتای نینجاس ولی شب تابه،تو شب خیلی خوشگل میشه…میخوام باب اسفنجیشو بخرم…میخری برام؟
دنده عوض کرد و با لبخند مهربون گفت-تو جون بخواه!
از اینهمه محبتش دلم گرم شد…چقدر بدبخت بودم…چقدر محتاج!محتاج یکی که دوسم داشته باشه!-نه دیگه…جونتو که نمیخوام… همینا فعلا بسه!
جلوی یه ساندویچ فروشی وایساد و گفت-بپر پایین خوشگله!
اخم کردم و گفتم-در رو باز کن بچه پررو!
غش غش خندید و گفت-اوه یادم نبود اومدیم شام سوپر اسپیشیال!!!اومدم لیدیِ نایس!
خندیدم و گفتم-منتظرم جنتلمنم!
اتابک
دوتا سوسیس بندری سفارش داد با یه همبرگر…
شک داشتم بتونه بخوره…عادت داشت چندتا ساندویچ سفارش بده بعد یه گاز از این،یه گاز از اون…حتی در برخی موارد یه گازم به ساندویچ من میزد!
من دوغ سفارش دادم،بهانه یه پپسی خانواده!
اینو دیگه مطمئن بودم میخوره…از سر پپسی عمرا اگه میگذشت…
یه دونه خلال دندون برداشته بود داشت میکرد،تو سوراخای نمکدون…
اینقدر خلال دندون رو اون تو پیچوند که شکست و مجبور شد ،سرش رو باز کنه و تیکه چوب رو بکشه بیرون و غر زد-نمیارن چرا!
خندیدم و گفتم-3دقیقه اس سفارش دادیم!صبر کن یکم!
پوفی کرد و اینبار گلاویز رومیزی پلاستیکی چرب و کدر شد…
سعی داشت یه دونه دیگه خلال دندون رو توش فرو کنه که دستش رو گرفتم و گفتم-پاره میشه!حق الناسه!
دهنشو برام کج کرد…
دستم و گرفت و یه نگاه به کفش انداخت و گفت-تو مدرسه یه دختره داریم کف بینی میکنه!
خونسرد گفتم-به این چیزا اعتقادی ندارم!
ابروهاشو داد بالا و لبش رو فرستاد بالای براکتای دندوناش…چند ثانیه مکث کرد و بعد زبونی به لبش کشید…
به جای جواب گفت-تی شرته رو نخریدی برام،یادت باشه!
خندیدم….خبر نداشت یه تی شرت باب اسفنجی مارکدار توپ واسش خریدم!برای اینکه یکم اذیتش کنم گفتم-مگه هرچی تو گفتی رو باید گوش کنم؟
ناخنای نسبتا بلندش رو تو دستم فرو کرد و گفت-چی گفتی؟
همینجور که میخندیدم گفتم-من غلط کردم!قیافه تو شبیه اورانگوتان نکن!
این اورانگوتانم قضیه ای داشت واسه خودش!تو شهربازی یه میمون دیدیم که بدجور سگرمه هاش تو هم بود…اون مرده که بهش غذا میداد،صداش میکرد اورانگوتان!از اونموقع هروقت یکی اخم میکرد بهش میگفتیم اورانگوتان…
صدای بهانه رشته ی افکارم رو پاره کرد…
-دلم واسه توله های روشنک تنگ شده!
با لحن توبیخ کننده ای گفتم-توله نگو!زشته!
بلند خندید و گفت-مگه من منظورم توله هاپو بود؟منظورم توله فیله…خدایی…نه نه…اتابک،مهران شبیه فیل نیس؟با اون دماغش…
ولو شد روی میز و غش غش خندید…منم خندیدم و گفتم-حالا بس کن!نه که تو اصلا دماغ بزرگ ندیدی!
دستی رو دماغش کشید و گفت-مدیونی اگه تیکه پرونده باشی!
ضربه ای روی دماغش زدم و گفتم-دماغ تو به این کوچولویی!منظور دماغ خودم و بابک بود!
چشماشو ریز کرد و دقیق بینیم رو برانداز کرد و گفت-کلا تو آفسایده!
سر تکون دادم…-میدونم!
-خوبه که میدونی!
بعد دوباره گفت-نیاورد ساندویچامون رو!اَه…
یواش گفتم-صبر داشته باش دیگه!
همون موقع پسری به طرفمون اومد و ساندویچامون رو جلومون گذاشت!همین که پسره رفت،بهانه با ذوق گفت-آخ جون…
بعد ساندویچای خودش رو کشید جلوشو با ولع یه گاز بهش زد … یه دور تو دهنش لقمه رو چرخوند…چشماشو بست و گفت-به به!
از دیدن ولعش ،اشتهای منم باز شد و یه گاز به ساندویچم زدم…
تو سکوت یکم ازش رو خوردم،که دیدم بهانه درگیر باز کردن سر نوشابه اس!
ساندویچم رو کنار گذاشتم و بطری رو ازش گرفتم…بازش کردم و یه لبخند بهش زدم…
با دهن پر گفت-خیر ببینی ننه!
منم با لبخند جوابش رو دادم و دوباره سرگرم خوردن شدم…هنوز به وسطای ساندویچم نرسیده بودم که ،ساندویچش رو تموم کرد و کاغذش رو مچاله کرد و انداخت روی میز…
دومیش رو برداشت و با یه نظر به من گفت-مدیونی اگه زورکی بچپونی تو شیکمت!گفته باشم!
خندیدم….یه قلپ از دوغم رو خوردم و گفتم-اگه سیر نشدی باز برات میگیرم!
بطری دوغم رو از دستم گرفت و از نی دهنیم خورد!
یه لحظه دلم یه جوری شد…بی غرض این کار رو کرد ولی برای من…
نمیدونم قیافه ام چطوری شده بود که گفت-الآن مثلا بدت میاد؟
سعی کردم بخندم…نمیدونم موفق بودم یا نه-نه بابا!
-پس چرا یه وری شدی؟
این بار خندیدم…-من متعادلم!بالنسه بالانس!
-خب خدارو شکر…
بعد دوتا نفس عمیق کشید.
ته بطری دوغ اندازه یه قلپ مونده بود…
گرفت سمتم و گفت-یه ذره بیشتر نخوردما!بقیه اش ماله خودت!
یه نگاه به دور و بر انداختم…خدارو شکر کسی حواسش به میز ما نبود!وگرنه فکر میکردن بهانه از کدوم قحطی گاهی فرار کرده!
ساندویچ دوم رو تا نصفه خورد…
یکم صاف نشست…دوتا نفس عمیق کشید…
یه نگاه به من که هنوز ساندویچم رو نخورده بودم کرد و گفت-یکم رو صندلی اینوری اونوری شو،جا ناخودآگاه وا میشه!از بس بالانسی غذا از گلوت نمیره پایین!!!
بعد به خودش یه تکونی داد…میدونستم بخندم یا از دستش حرص بخورم…آبرو نذاشته بود برامون!
همبرگرش رو هم تا نصفه خورد…منم ساندویچم رو تموم کردم…با کلی التماس،یه ذره از نوشابه اش رو بهم داد…کلیم بابتش سرم منت گذاشت و روانم رو شاد کرد و بعد از حساب کردن زدیم بیرون..
همین که در ماشین رو بست گفت-من نمیتونم تکون بخورم دیگه!
منظورش رو فهمیدم…
با اینحال گفتم-خب منظور؟
صاف نشست و گفت-عموی خوشگلم….من دورت بگردم،همین یه بارو…قول میدم دیگه تکرار نشه…باشه؟باشه عمو جونم؟
بلند خندیدم و گفتم-باشه…خر شدم…بگیر بخواب!
-آی من چقدر فدایی تو هستم!اگه بدونی!
سریع برگشت و صندلیشو خوابوند و خودش دراز کشید…طبق معمول باید تا تخت خواب خانوم رو میبردم….
یه نگاه به صورتش انداختم…چشماش هنوز تاب میخوردن…هنوز بیدار بود….
زل زدم به رو به روم!
چقدر همه چیز عوض شده بود…
صدای جیغای سرخوشش تو گوشم پیچید…
بلندش کرده بودم و میچرخوندمش…
غش غش خنده هاش…نگاه غرق شادیش…دلم تنگ شده بود برای اون نگاه..برای اون غش غش خندیدنا!!این خنده هاش رو نمیپسندیدم..
دلم رو چند ثانیه گرم میکرد ولی…بعدش به غم پشت خنده ها خط میکشید رو شیرینیشون…
رسیدیم خونه…
برگشتم سمتش…خوابه خواب بود…چشماشم پل پل نمیشدن…عرق نشسته بود روی پیشونیش…ماشین رو بردم تو …
پیاده شدم…کتم رو درآوردم و در رو باز کردم…روشو پوشوندم و آروم ب*غ*لش کردم…سعی کردم فراموش کنم این همونیه که من براش میمیرم…
اما…بدن گرمش ،داغ میکرد عقلم رو…اینقدر که…اینقدر که برای بیشتر نگه داشتنش تو ب*غ*لم آروم قدم بردارم…اینقدر که با وجدانم دعوا کنم و تو سرش بزنم….
اینقدر که….اینقدر که،در نهایت نتونم بهش غلبه کنم و وسط راه،یهو شروع کنم به دویدن…نه!من طاقت اینهمه نزدیکی رو ندارم…ندارم!
بهانه
صدای سشوآر از اتاق ب*غ*لی میومد!نمیدونم چرا مثل تراکتور صدا میداد!شایدم ایراد از گوشای به شدت تیز من بود…
خمیازه ای کشیدم…
آب دهن رو قورت دادم…نا فورم بد مزه بود….
یهو یادم اومد دیشب مسواک نزدم…غر غری کردم و بلند شدم و از اتاق زدم بیرون…
همین که اومدم بیرون اتابکم از اتاقش بیرون اومد…
دستی به چشمای پف کرده م کشیدم و گفتم-سلام!
مهربون خندید گفت-هم سلام.هم خدافظ!من دارم میرم!
چشام رو باز کردم و گفتم-کجا؟
-دانشگاه دیگه!
سری تکون دادم و گفتم-باشه برو…
برگشتم و خواستم برم دستشویی که…یهو برگشتم سمتش و گفتم-امتحانه؟
سرش رو تکون داد….
هینی کردم و گفتم-منم میام!
ابروهاشو داد بالا و گفت-کجا؟
-دانشگاه دیگه!
-دس وردار..کجا میخوای بیای!
قیافه ام رو مظلوم کردم و کفتم-میخوام بیام دیگه….تهنا تو خونه بمونم لولو بیاد بخوردم…بیام؟
لبش رو گزید و گفت-بهانه من باید برم سر جلسه ی امتحان…بیای اونجا بیشتر حوصله ات سر میره…حداقل اینجا تی وی هست،لپتاپ من هست…اینترنت….اصلا برو پلی استیشن رو بردار،خدای جنگ….
دستامو تو هوا تکون دادم و گفتم-نه نه!!!من باید بیام!!باید…تو هم منو میبری!صبر کن اومدم!
پوفی کرد و گفت-زود فقط!
دویدم سمت دستشویی…اینجا یه مسواک داشتم!با خیال راحت مسواک زدم و صورتمم چندبار شستم و بعد دویدم بیرون…
اتابک روی مبل نشسته بود و داشت پاشو تکون میداد…
پریدم تو اتاق…تند تند اتیکت لباسارو کندم و داشتم میپوشیدم که چشمم خورد به یه تی شرت صورتی…
دست بردم سمتش و همین که برش داشتم جیغم بلند شد-اتابک!!!!!!!
به ثانیه نرسید که خودش رو پرت کرد تو اتاق….نگاه نگرانش رو دوخت به نگاه ذوق زده ی من!!!تی شرت رو روی زمین انداختم و پریدم ب*غ*لش…
چند ثانیه طول کشید تا به خودش اومد-واسم باب اسفنجی خریدی!!!آخ جون…آخ جون…مرسی اتابک مرسی!!!
دستاشو که مثل دوتا طناب،دورش آویزون بودن رو بالا آورد و دور کمرم حلقه کرد…
یکم کمرم رو نوازش کرد و بعد از خودش فاصله ام داد و گفت-گفتم چی شده!سکته ام دادی که!
-مرسی!!!واااااای باب اسفنجیه!!
تی شرت رو از روی زمین چنگ زدم و برداشتم و با هیجان نگاش کردم…
اتابک خندید و گفت-حاضر شو بریم!!!
باشه ای گفتم و بیخیال حضورش،به تی شرتی که تنم بود چنگ زدم و درش آوردم…اتیکت تی شرت باب اسفنجیمو هم جدا کردم و پوشیدمش…برگشتم و گفتم-قشنگه؟؟؟
ولی…
در اتاق باز بود و اتابک نبود!
ابروهامو پریدن بالا!واااا!کجا رفت؟
هوفی نفسم رو بیرون فرستادم و لباسامو پوشیدم…یکی از شالای بافتنی و خوشگل و صد البته لطیفی که دیشب خریده بودیمم سرم کردم…
الآن میرم آویزون اتابک میشم و کلی دل دانشجوهاشو آب میکنم…کتونی خوشگلامو،پام کردم…
از اتاق دویدم بیرون…
روی پله ها نشسته بود و داشت موهاشو چنگ میزد…
نگران شدم…کنارش نشستم و گفتم-اتابک؟
چشمای قرمزش رو دوخت تو صورتم و گفت-حاضری؟
-چطوری؟
-خوبم…بریم؟
سرم رو تکون دادم…
بلند شد…
یه پله رفت پایین…برگشت سمتم و گفت-اسپری برداشتی؟
به جیب مانتوم اشاره کردم و گفتم-همیشه باهامه!
آهی کشید…
معنیش رو نفهمیدم…یعنی نخواستم که بفهمم…اتابک همش تو مود ناراحتی و کلافگی بود و هی آه میکشید…منم حوصله اینکه بخوام بفهمم چشه نداشتم!هرچند…هرازگاهی میگفتم چته…ولی…کلا زیاد برام مهم نبود!در واقع!هیچکس اونقدر برام مهم نبود که بخوام سر از احوالش دربیارم!
مثلا همین سارا و فرنوش…
تو مدرسه باهاشون بگو بخند داشتم،ولی بیرون از مدرسه کاری به کارشون نداشتم…
از این مدل آدما نبودم که تا یه ساعت از دوستاش جدا میشه زنگ بزنه بگه دلم براتون تنگ شده!
حسام…
اوایل غر میزد تو زیاد به فکر من نیستی،زنگ نمیزنی…دیر جواب پیام میدی…چه میدونم…هی غر غر میکرد…
ولی من بهش فهموندم که ما فقط دوستیم!دوستا هم نباید از هم توقع داشته باشن!نباید از من توقع داشته باشه که مرتب بهش زنگ بزنم و یادش کنم!من حوصله ام بذاره،کاری رو میکنم،حوصله نداشته باشم بیخیال عالم و آدم میشم!
درست مثل شرایط الآن…
حوصله ندارم…برای همین،بعد از فرستادن سوالا براش،گوشیمو خاموش کردم…تا وقتی که عشقم کشید روشنش کنم…
به خودم که اومدم وسطای مسیر بودیم…اتابک با صورت منقبض زل زده بود به رو به روش…
بی خیال قیافه ی عب*و*سی که اول صبی به خودش گرفته بود شدم و زل زدم به خیابونای پر رفت و آمد…
اینقدر درباره ی آدمایی که از کنارشون رد میشدیم،فکر و خیال کردم که دیگه داشت خوابم میگرفت!
صدای گرفته ی اتابک تو گوشم نشست-چرا مقنعه نپوشیدی؟
پوفی کردم و گفتم-مگه میخوام برم مدرسه؟
-داریم میریم دانشگاه!
-معاون که نداره!
-حراست داره!
-من که دانشجو نیستم!
ضربه ای زد روی فرمون…
-یه جواب تو آستینت داشته باش،خب؟؟؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم-خب!!
شنیدم که گفت-پررو!
ولی به روی خودم نیاوردم…
کلا کی برای حرفایی که پشت سرم میزدن ،تره خرد کرده بودم که دفعه دوم باشه!
-حداقل شالتو بکش جلو!من نمیدونم توی پوست تو سنسورا خوب عمل نمیکنن؟
شالم رو آوردم جلو و گفتم-چطور مگه؟
-آدم یخ میزنه تو این هوا اونوقت تو…
پریدم وسط حرفشو گفتم-بگی سرما میخوری دوتا میزنم تو سرت!این مانتو که خریدی زم*س*تونیه!گرمه!غر نزن هی!
-خب میترسم سرما بخوری!!!
اینو گفت و غش غش خندید…
خودمم خندیدم…از دلخوری اول صبحش خبری نبود…
یکی زدم تو بازوشو گفتم-باز که گفتی!!!
یه نگاه کوتاه بهم انداخت و سکوت کرد…
چرا یه لحظه حس کردم نگاهش ناراحته؟؟
از خودم خجالت کشیدم…
بقیه برام مهم نبودن..اتابک که مهم بود!
بقیه بهم توجه نمیکردن!
اتابک که توجه میکرد…
چقدر بی چشم و رو بودم …
-حقه بهت بگه پیشی!
پوفی کردم..باید سر از احوالش دربیارم…هنوز منو نشناخته!!
اتابک
ماشین رو تو پارکینگ ویژه ی اساتید پارک کردم…بهانه هم با آرامش و خونسردی پیاده شد!با وقار و آرامشی که کمتر تو حرکاتش دیده بودم راه افتاد…
جلوتر رفتم و دنبالم اومد…با دقت داشت دور و برش رو نگاه میکرد و هرازگاهی سوالاتی هم میپرسید…
همین که وارد دانشکده شدیم،همه ی نگاهها برگشت سمتمون…از شانس بد ،همون راهرویی که اتاق من بود،کلی صندلی چیده بودن و دانشجوها منتظر شروع امتحان!
جلوتر که رفتم چهره ها آشنا تر شد…دانشجوهای خودم بودن!
-سلام استاد…
-سلام…
-استاد آسونه؟
-ارفاق بکنید استاد!
-استاد خواهش!
رو به همشون لبخند جدی ای زدم…
کلیدم رو در آوردم و در اتاق رو باز کردم…
صدای زمزمه ها رو میشنیدم!-نامزدشه به نظرتون؟؟؟
-چه فسقلیه…
عقب وایسادم تا بهانه وارد شه…
همین که وارد اتاق شد ،در رو بستم…سریع گفت-هوووووف!چه اعجوبه هایی بودن!
عد با غر غر برگشت سمت منو گفت-به شال من گیر میدی اونوقت یکی نیس به شاگردات گیر بده!
خندیدم…
داشت میرفت پشت میزم بشینه!
آروم گفتم-اولا شاگردا نه و…دانشجوها!دوما!من چیکار به کار اونا دارم!اونا که قرار نیست با من بیان بیرون…تو …
دستش رو آورد بالا و گفت-خبه حالا!رمز میخواد این!
-28430
هووومی کرد و منتظر شد سیستم بیاد بالا!
بعد نگاهی به دور و برش انداخت…
-چه اتاق خشک و خالی ای داری!
روی میز ،رو به روش نشستم و گفتم-فضای دانشگاه سادگی میطلبه دیگه!
پشت چشمی نازک کرد و یه تیکه از بیسکوییت روی میز رو برداشت-بساط پذیراییم که نداری!
-بذار به آقای حمیدی بگم چایی بیاره!
همین که از روی میز بلند دم تقه ای به در خورد…آروم گفتم-بله؟
بمانی،یکی از اساتید گروه وارد وارد اتاق شد و گفت-سلام عرض شد !
پسر خوبی بود…حداقل نسبت به بقیه ی استادای پرفیس و افاده ای که پخ بارشون نبود،کلی معلومات داشت!
خندیدم و گفتم-به!آقای بمانی!کجایی کم پیدا پسر؟
بمانی ملایم به بهانه که غرق بود تو صفحه ی مانیتور سلام کرد و بهانه با ملایمت جوابش رو داد و گفت-زیر سایه ی شما!اتابک جان؟
-بله؟
-پنج دقیقه دیگه امتحان شروع میشه…پاسخ نامه هارو بده تا ببرم برای پخش!
لبخند زدم و از کمد دسته ی پاشخ نامه رو بیرون آوردم و به دستش دادم و گفتم-تو اینارو پخش کن،منم سوالارو میارم!
باشه ای گفت و به طرف در رفت…ولی یه لحظه برگشت و گفت-خانوم رو معرفی نمیکنی؟
نمیدونم چرا از لبخند مشتاقش خوشم نیومد!دوست داشتم یه مشت روونه ی چونه اش بکنم تا اینقدر برای آشنا شدن با زندگی من مشتاق نباشه!
سرد گفتم-برادرزاده ام…
بعدم دستم رو گذاشتم روی بازوش و گکفتم-با هم بریم!
لبخند به وضوح محو شد…
دل من خنک شد!!نوش جونت!توقع داشتی اسمش رو بهت بگم؟
تا وارد راهرو شدم زمزمه های استاد استاد تموم شد…
بمانی و شکور،پاشخ نامه هارو پخش کردن و خانوم فلاح،از کارمندای آموزش شروع به حضور غیاب کرد و منم با خونسردی هرچه تمام تر،با چاشنی جدیت ،بلند گفتم-سوال نباشه!به سوالا جواب نمیدم!
یه چند ثانیه ای غر غر شد و بعد سکوت…
برگه هارو کامل پخش کردم…
بچه هارو سپردم دست مراقبا و برگشتم تو اتاق!
همین که وارد اتاق شدم،بهانه غر زد-کو چایی پس؟
یه ضربه زدم رو پیشونیم!به کلی یادم رفته بود به حمیدی بگم…
تلفن روی میز رو برداشتم و به حمیدی گفتم-کیانی هستم….2تا چای با شکر بیارید اتاق من!
بعد برگشتم سمت بهانه که داشت سوالارو نگاه میکرد…
یه لبخند بدجنسم رو لبش بود!
برگه ی سوال رو از دستش کشیدم و گفتم-چرا میخندی؟
سریع خنده اش رو جمع کرد و گفت-هیچی!همینطوری!!
ابروهامو بالا دادم…
مشکوک میزد!
دوباره حواسش رو داد به صفحه ی رو به روش…یه سایت مانگا و انیمه بود…
-خسته نشدی اینقدر مانگا خوندی؟
خندید و گفت-ننخوندی بدونی چقدر باحاله که!
-به جاش درس بخون!
چیزی شبیه برو بابا زمزمه کرد و دوباره خیره شد به صفحه…
حمیدی با دوتا چایی خوش رنگ رسید … یه نگاه متعجب به بهانه انداخت و با گفتن با اجازه از اتاق بیرون رفت….
چاییشو کنار دستش گذاشتم و گفتم-بهانه جان عزیزم،من برم یه سر به بچه ها بزنم،باشه؟
سری تکون داد…
ریز گفتم-تو که میخواستی بشینی پای نت تو خونه هم میتونستی بمونی!
نگاهش رو سر داد بالا و گفت-میخواستم به شاگردات…نه نه ببخشید دانشجوات بگم صاحاب داری!
چشمکی زد و دستش رو به نشونه ی برو برو تکون داد!
از حرفش…از حرفی که در اوج شیطنت ،بیان شد…دلم لرزید…غرق ل*ذ*ت شدم!مطمئن بودم بهانه منظور دیگه ای داشته ولی ،دلم اونجور که دوست داشت معنی برداشت کرد…
یه حس قشنگ نشست تو رگام…
لیوان چاییمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون!!
همینطور که به دیوار تکیه زده بودم و دانشجوام رو از نظر میگذروندم،مشغول مزه مزه کردن شیرینی حرفش بودم که با تلخی چای،عجیب بهم آرامش میدادن!
بهانه
از دیدن قیافه ی متعجب و صد البته راضی حسام نفس راحتی کشیدم…
کنار اتابک توی راهرو وایساده بودم و داشتم میگفتم که نون خامه ای میخوام و اتابکم با غرغر داشت میگفت بذار امتحان تموم شه که حسام از جاش بلند تا برگه اشو بده!
چند ثانیه ای متعجب منو اتابک رو نگاه کرد و درنهایت یه لبخند آروم زد که از نگاه اتابک دور نموند…
به محض رفتن حسام،اتابک دندون قروچه ای کرد و هولم داد تو اتاقش و از لای دندونای قفل شده اش غرید-برو تو حواس نذاشتی واسه پسرا!!!
بلند بلند خندیدم و براش زبون درآوردم!
اتابک از اون چشم غره معروفاش رفت و در اتاق رو بست.
رسما ترسیدم و ولو شدم روی میز…
حس کردم فشارم افتاده!هم از گشنگی و هم از ترس…
خب نامرد نمیدونست من صب نون خامه ای نخورم دیوونه میشم؟بدجنس…
با خودم غر زدم –بهانه!لوس نشو…خودت ،خودتو بستی به ریشش!
از تصور اتابک با ریش کلی خندیدم!فکر کن…حتی یه درصد!
حوصله ی کامپیوترش رو هم نداشتم…
یکم با برگه هایی که رو میزش بود ور رفتم…
چشمم خورد به جا سنجاقی روی میزش…
سرخوش از پیدا کردن یه آهنربا و کلی سنجاق،همشون رو بیرون ریختم و آهن رباشو جدا کردم….
بهترین سرگرمیم تو بچگیا بازی با آهنربا بود… با اتابک میرفتم تو باغچه و آهنربارو تو خاک میچرخوندم تا برداه ی آهن جمع کنم…
بعد آهنربای غرق براده رو میدادم دست اتابک تا براده هاشو واسم جدا کنه…
بعدشم برمیگشتیم تو خونه و با مامان جون،نشون میدادم چقدر براده جمع کردم…
اتابکم برام کاغذ میاورد و براده هارو میریخت رو کاغذ و بعد آهنربارو زیرش تکون میداد و منم سرخوش غش غش میخندیدم!
یادش بخیر چه ایامی بود…
چه چیزای پیش پا افتاده ای خوشحالم میکرد…
شب که میشد،با کلی جیغ و گریه ،آویزون گردن اتابک میشدم که نذاره منو ببرن خونه!
اونم محکم ب*غ*لم میکرد و رو به بابک میگفت-حالا یه امشب رو بمونه از فردا شب….
ولی فرداشب باز همین آش و همین کاسه بود…
روشنک اصرار میکرد برم پیشش بخوابم،ولی من اتاق اتابک رو دوست داشتم…اینکه به هرچی دست بزنم هیچی نگه،هرچی بخوام فراهم کنه…تا هروقت شب که من بخوام بیدار بمونه و برام قصه بگه…
مثل جوجه،منو بخوابونه رو پاهاشو اینقدر پاهاشو نانای بکنه تا خواب برم!
یه لبخند کمرنگ نشست رو لبم….یادش بخیر یه زمانی چقدر پاهام کوچولو بودن! قدم تا کمرش بود….وقتی میخوابیدم رو پاش،پاهام میخورد به شکمش…
اذیتش میکردم…میخندید و میگفت دختر خوبی باش!
ولی من بدتر پاهامو تو شکمش فرو میکردم…
اونم با خنده برام قصه میگفت و بی توجه به پاهای من که رو شکمش فشار میاورد نانای میکرد…
یادش بخیر!
کم کم پاهام بلند شدن…
اینقدر که دیگه نتونم رو پاش بخوابم!
اول دبستان بودم…اتابک هرروز میومد دنبالم،مسیر خونه رو اینقدر غر میزدم که خسته ام!تا مجبور شه کولم کنه!
چقدر کیف میداد هر روز رو کولش نشستن و اون سربالایی کوچه رو طی کردن!
-بهانه!
نگاهم رو از سنجاقا و آهنربا برداشتم و دوختم به اتابک!
داشت با یه لبخند خاص آهنربارو نگاه میکرد…
سرش رو آروم بالا و آورد…
برگه هارو روی میز گذاشت و نرم گفت-هنوز این بازی رو دوست داری؟
خندیدم و گفتم-تک تک خاطرات بچگیمو دوست دارم!
لبخندش یه لحظه جمع شد…جاش رو یه جدیت گرفت…
چند ثانیه نگام کرد و گفت-چقدر زود گذشت اون زمانا!
اشک دودید تو چشمام…
با بغض گفتم-تو آخرین خونه تکونی،مامانم براده هامو ریخت بیرون!گفت باید بزرگ شم!زشته دیگه این بازیا!
اتابک سریع خندید و گفت-چقدرم تو به حرفش گوش کردی!
با اینکه میخندید ولی مشخص بود ظاهریه!
از پشت میز بلند شدم و گفتم-گوش دادم!!بزرگ شدم!نمیبینی؟
نگام کرد…
از بالا به پایین…
از پایین به بالا….
لبخند ماتی زد و گفت-هیکلا شاید!!ولی…
اینبار غش غش خندید!این خنده اش دیگه واقعی بود!
-دیشب من بودم پا میکوبیدم رو زمین باب اسفنجی میخواستم؟؟؟
دندونامو روی هم فشار دادم و گفتم-مسخره میکنی؟؟؟هان هان؟/؟؟
یکی زد رو بینیم و گفت-من غلط بکنم!
بعد شالم رو که انگار اصلا سرم نبود،درست کرد و گفت-بریم که میدونم داری در فراق نون خامه ای جون میدی!
خندیدم و گفتم-نهارم بریم دربند!
قیافه مزخرفی به خودش گرفت و گفت-نه دیگه!!نهار رو تو خونه نوش جون میکنیم چون من ساعت 2 باید برگردم اینجا!
قیافه ام رو آویزون کردم و گفتم-نامرد!
لپم رو کشید و گفت-عوضش شب یه جای بهتر میریم!!
ابروهامو دادم بالا و گفتم-کجا؟
مهربون خندید و همینطور که برگه های امتحانی رو توی کیفش جا میداد گفت-صبر داشته باش مموش!!
همینطور که گونه م رو ماساژ میدادم گفتم-لپم رو نکش دردم میاد!
با محبت فقط نگام کرد…
-خووو نگاه نکن همچین!لپامو آب میکنی بس که میکشیشون!
با ملایمت دست کشید رو لپم و گفت-به دنیا که اومده بودی فقط لپ داشتی!تو صورتت هیچی مشخص نبود جز لپات!
بزرگتر که شدی،همه ضعف میکردن واسه لپات…روشنک گازشون میگرفت و من میزدمش!!!
بلند خندید و گفت-ولی وقتایی که کسی نبود خودم رو دعوا کنه،اینقدر لپات رو میکشیدم و گاز میزدم که بیفتی سر گریه!!
دستش رو روی گونه ام حرکت داد و آروم ادامه ی حرفش رو گرفت-لپات آب شدن!اگه هنوز همون لپارو داشتی،مطمئن باش نمیکشیدمشون!گاز میزدم تا جیغت دربیاد!
مشتم رو کوبیدم تو سینه اش و گفتم-غلط کردی!پسر بد!
بعد یهو یه فکر پلید تو سرم جون گرفت…
سرم رو بردم نزدیک صورتش،
فکر کرد میخوام ببموسمش!
با یه لبخند دانشجوکش زل زد بهم،
یه لبخند از اون رد گم کنیا زدم و محکم لپش رو گاز گرفتم!
سریع کشیدم عقب…
بهت زده فقط نگام کرد…
دستش رو گذاشت رو صورتش …
دستش رو از روی صورتش کنار زدم و به فرو رفتگی دندونام خیره شدم…به رد قرمز روی صورتش و گفتم-اینم تلافی اون گازایی که گرفتی!هرچند مطمئن باش یه روز سر بچه اتم درشون میارم!
فقط نگام کرد…
باز اون نگاهه که سر درنمیاوردم چیه!!!
از اون نگاها که حس میکردم زیادی کودنم!!!
اینقدر مات نگاهش بودم که نفهمیدم کی کیفش رو برداشت و همینجور که دستش رو صورتش بود گفت-وسط دانشگاه آبرو برام نذاشتی با این قیافه ای که واسم ساختی!!
هیچی نگفتم…
یعنی…
اینقدر فکرم درگیر نگاهش بود که حس کردم حرفی برای زدن ندارم!این نگاه یه معنی ای میداد !!!یه معنی بدجور فکرم رو درگیر کرده بود!
اتابک
هنوز دستم روی صورتم بود…
بهانه ساکت و صامت روی صندلی نشسته بود!
دنده رو عوض کردم و دوباره دستم رو گذاشتم رو صورتم…
از حرارت زبونش که فقط چند ثانیه ای به صورتم خورده بود،یه جوری شده بودم! یه حسی که مطمئن بودم چندش نیست.
شاید دلیل اصلی حرکت بهانه نبود،یادآوری خاطرات بود…
وقتی دیدمش که داره با آهنربا و سنجاق بازی میکنه ناخواسته رفته بودم به گذشته…
جمله ی آخرش…
بچه ام رو گاز میگیره!!!
دختر عمو یا پسر عموش رو!
تلخ خندیدم…
بهانه سکوت رو شکست-جوک تعریف میکنی؟
منگ گفت-ها؟
با جدیت گفت-ها نه!بله!میگم جوک تعریف میکنی واسه خودت؟
با همون گیجی گفتم-چطور مگه؟
-آخه دیدم خندیدی!
از گیجی خودم خنده ام گرفت!
آروم خندیدم و گفتم-نه یاد گذشته ها افتادم!
-اتفاقا منم امروز کلی رفتم به گذشته!
سکوت کردم…حرفی نداشتم بزنم…یعنی حرف برای زدن فراوون بود،ولی نه به بهانه!
بگم حاضرم باقی روزای عمرم رو بدم و فقط یه روز برگردم به وقتایی که میتونستم راحت ب*غ*لت کنم ،بدون ذره ای عذاب وجدان؟؟؟
بگم حاضرم برگردم به روزایی که تو ب*غ*لم میخوابیدی و من فقط محو انرژی مثبتی بودم که میرختی به رگام؟
بگم خیلی وقته دیگه تحمل برخوردای معمولی رو هم ندارم؟
بگم خیلی وقته دیگه از اون احساس پاکم خبری نیست؟
بگم…من چی باید میگفتم؟چی داشتم که بگم!!!بگم عموت…کسی که تو اینقدر باهاش راحتی،در حضورت معذبه؟
-اتابک…اتابک!
برگشتم سمتش..
-کجایی تو؟چرا اینقدر پرتی؟
هیچی نگفتم…
حواسم رو دادم به روبه روم…
نزدیک خونه بودیم…خواستم بپیچم تو خیابون که داد زد-نون خامه ای رو یادت رفت؟
پوفی کردم…نزدیکترین دور برگردون رو راهنما زدم و برگشتم…از قنادی ای که پایه ثابت نون خامه ایاش بودم،سفارش بهانه رو خریدم…
سوار ماشین که شدم ازته دل ذوقی کرد و جعبه رو از دستم گرفت…
یکی به این دستش…یکی به اون دستش!-مرسی
تمام حسای بد یهو پرید…
خنده اومد رو لبم…
از ته دل گفتم-نوش جونت!فقط میترسم چاق شی!
با دهن پر گفت-نترس من به مامانم رفتم!اگه به شماها رفته بودم که الفاتحه!!!
یه لحظه…
از جمله اش…حس کردم مو به تنم سیخ شد!
خنده ام ناخواسته جمع شد،بدونی که روش کنترلی داشته باشم !و خط افتاد بین ابروهام!
رسیده بودیم خونه…
بهانه هنوز سرگرم نون خامه ایا بود….
کلید رو گرفتم سمتش و گفتم-برو من یه کاری دارم!
کلید رو گرفت و همینطور که جعبه رو با خودش میبرد،گفت-زود میای؟
سر تکون دادم…
مکث کرد…در جعبه رو برداشت…یه دونه نون خامه ای رو گذاشت بین دندونام…یعنی آورد نزدیک صورتم و من ناخواسته دندونامو فاصله دادم…
پیاده شد و گفت-نهار نداریما!
سر تکون دادم…
یه گاز بهش زدم…
رفت تو…
در رو بست…
صورتم رو که یه کم خامه ای بود پاک کردم و ماشین رو سر و ته کردم!
کجا میخواستم برم حالا؟؟؟؟
بهانه
وارد خونه شدم،داشتم کتونیهامو در میاوردم که تلفن زنگ خورد!
جعبه ی شیرینی رو روی زمین گذاشتم و دویدم سمتش…
بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم-الو؟
-سلام عزیزم!
از شنیدن صدای بابک ناخواسته اخمام توی هم رفتن…با سردترین حالت ممکن گفتم-سلام!
-خواب بودی؟
-نه!!
-گوشیت خاموش بود،اینجارو هم که جواب ندادی…
روی مبل نشستم ….پدرم بود که بود!پدری که هنوز سالگرد مامانم نشده بره داماد شه و بعد زن دومش رو به من ترجیح بده،میخوام نباشه اصلا!
نفسم رو محکم بیرون دادم و گفتم-رفته بودم دانشگاه!
-ئه؟خوب بود؟خوش گذشت؟
نباید نشون میدادم ناراحتم…نباید میفهمید دلخورم…خندیدم…بلند خندیدم و گفتم-با اتابک تا جهنمم برم خوش میگذره!
یهو ساکت شد و بعد گفت-خدا رو شکر!
با صدایی که به شدت آروم بود و مجبورم میکرد گوشی رو بیشتر به گوشم بچسبونم ادامه داد-نمیای خونه؟
محکم گفتم-نه!!!
همزمان خط بین ابروهام پررنگتر شد….
-شایان دلتنگته!!
اینبار از ته دل خندیدم!غش غش و بلند بلند…شایان؟وای خدا!!
-چرا میخندی بهانه؟
یهو منفجر شدم…نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و گفتم-چرا حرف مفت میزنی؟چرا چرت و پرت میگی؟؟؟شایان دلتنگ منه؟من که میدونم حالا که نیستم آخر خوشیتونه!شما سه نفر من نباشم که بهتون خوش میگذره!من اضافیم همیشه!!میفهمی؟اضافیم!!
نالید-بهانه جان!
-اون جان که مختص اسم فرحه!نیست کنارت که بفهمه داری به دخترت…دختر همون زنی که دم از دیوونگی واسه اش میزدی رو با پسوند جان صدا کردی؟
-بهانه بابایی…
داد کشیدم-تو برای من بابا نیستی!حداقل از وقتی که بابای شایان شدی!تو واسه من بابکی!!بابک!همین و بس!
-خیل خب…باشه تو آروم باش…من چیزی نگفتم که!
-نه دیگه؟چی میخوای بگی؟بعد از 48 ساعت که اومدم اینجا،که 8ساعتش رو تو بیمارستان بودم،یادم کردی!چیزی نشده که!!
-ببین…
-نه تو ببین آقای مهندس بابک کیانی!من دور از شما خوشم!لطفا،این خوشی رو ازم نگیر!صدات برام استرس میاره!
با صدایی که بغض توش موج میزد گفت-من که دور از تو خوش نیستم!
عصبی خندیدم و گفتم-نیستی؟؟؟ایشالا وقتی رفتی کانادا خوشی بهت رو میاره!!برو … برو برو که اصلا اعصابتو ندارم آقا مهندس!
-بهانه….
-بهانه مرد!فکر اونم با خاطره دفن کردی!خدافظ!
شرق گوشی رو روی دستگاه کوبیدم…
بغضم داشت خفه ام میکرد…
ولی تمام تلاشم رو میکردم تا نشکنه!من برای این چیزای پیش پا افتاده گریه نمیکردم!
تلفن دوباره زنگ خورد…
با خیال اینکه باز بابکه جواب ندادم…
روی کاناپه دراز کشیدم و سعی کردم آروم باشم…با چندتا نفس عمیق بغضم رو فرو دادم و زل زدم به سقف ….
سرم درد میکرد…چشمام میسوختن…گلوم تیر میکشید و ذهنم….ذهنم از هجوم این همه فکر و خیال داشت منفجر میشد و دلم….می سوخت…به حال خودم و تنهاییام!
سعی کردم آروم باشم…اما شدنی نبود…
دوباره داشت بغضم میگرفت…
نشستم…
شالم رو از سرم در آوردم…
دکمه های مانتوم رو باز کردم و خواستم برم سمت دستشویی که چشمم خورد به باب اسفنجی روی تیشرتم!
با یادآوری خوشحالی صبحم،باز خنده اومد رو لبم…
بلند غر زدم…کی گفته من تنهام؟من اتابک رو دارم!!اون دوسم داره!
خندیدم…یه خنده ی پر بغض…من سربار اونم بودم!!
آهی کشیدم و کنار دیوار زانو زدم…پاهامو کشیدم تو شکمم …
اتابکم عوض شده بود…دیگه مثل قبل نبود!محبتاش مثل قبلا ملموس نبودن…
حواس پرت بود…هی آه میکشید…نگاهش کلی حرف داشت …من معنی نگاهش رو نمیفهمیدم!!
سرم رو چسبوندم به زانوهام…
بغضم عمیقتر شد… احساس معلق بودن داشتم…داشتم سرگیجه میگرفتم…
از اینهمه تنهایی و بغض!
خسته ام…خیلی خسته!
اتابک
موبایلم زنگ خورد…
بی حوصله نگاهی به صفحه اش انداختم…بابک بود…
-اتا کجایی؟
-بیرون!
-بهانه تنهاست؟
یه لحظه نگران شدم-چطور مگه؟
تند تند گفت-زنگ زدم بهش…عصبی شد…داشت نفس نفس میزد…اتابک گوشت با منه؟
نفسم رو محکم بیرون دادم…به طرف ماشین دویدم….
صدای مرد نشست تو گوشم-آقا سفارشتون…
با گفتن بر میگردم،دوباره به شروع کردم به دویدن…
بابک تند تند داشت میگفت چی گفته و چی شنیده…
هیچی نداشتم بگم…نه میتونستم بگم حق با توئه!نه با بهانه…
هرچند…ته دلم از حرفایی که زده بود راضی بود….حق داشت خودش رو یه جوری آروم کنه…مگه اون دل کوچیکش چقدر کشش داشت؟
-اتابک گوشت با منه…
با تمام قدرت پامو روی گاز فشار دادم و همینطور که میزدم دنده 3 غر زدم-دارم میرم خونه!
-برو…عصبی شده..به منم خبر بده…
باشه ای گفتم و قطع کردم…
بلافاصله شماره ی خونه رو گرفتم…جواب نداد..رفت رو پیغامگیر…
گوشیمو پرت کردم عقب و به طرف خونه روندم…
فقط خدا میدونست قلبم چطوری میزد!
رسیدم در خونه…کلیدا دست بهانه بودن…با ریموت در حیاط رو باز کردم و ماشین رو بردم داخل….فقط امیدوار بودم خوب باشه…
در ساختمان رو باز کردم و بلند داد زدم- بهانه؟
جوابی نیومد…
با حداکثر توانایی که تو خودم سراغ داشتم دویدم سمت هال…نبود…
-بهانه؟
اتاقا و پذیرایی رو هم نگاه انداختم…
-بهانه؟کجایی؟
رفتم سمت دستشویی…نزدیک در…
از دیدنش روی زمین…یه چند لحظه نفسم وایساد…
بلندش کردم…صورتش مثل کج سفید شده بود…
گرفتمش تو ب*غ*لم و بلند گفتم-بهانه؟؟؟
لای پلکاشو باز کرد…
با گیجی نگام کرد…
خوابوندمش روی مبل و دویدم سمت آشپزخونه…
یه لیوان آب قند غلیظ درست کردم،
برگشتم تو هال…
کنارش نشستم….دستم رو گذاشتم رو صورت سردش و گفتم-چرا خودتو اذیت میکنی ؟هان؟
چشماشو بست و روشو برگردوند…
چندتا قاشق آب قند ریختم تو دهنش…
بغض داشت خفه ام میکرد…
-غصه نخور بهانه…اونا برن به درک اصلا!من خودم پیشتم…تا آخرش…میفهمی ؟
نالید و گفت-به دوستام چی بگم؟بگم بابام منو زده کنار؟
آهی کشیدم…
-بگو خودت نخواستی بری!
پوزخندی زد…خواست بشینه …کمکش کردم ،خودمم نشستم کنارش و آب قند رو تا ته به خوردش دادم…
-همه میدونن من عاشق اینم که برم کانادا!
با بغض ادامه داد-نامردا دست گذاشتن رو همون کشوری که….
پیشونیشو ب*و*سیدم و گفتم-گریه کن…چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟
-من گریه نمیکنم!احتیاجی به گریه ندارم!آدمای ضعیف اشک میریزن…مگه من ضعیفم؟
به خودم فشردمش و گفتم-تو قوی هستی!میدونم…ولی گاهی…
بلند گفت-برای قویا ولی و اما وجود نداره!
هیچی نگفتم…
زل زدم به نیمرخ بی حسش…صورت سرد و جدیش…رنگ پریده بود ولی جدی!
دوتا نفس عمیق کشید و برگشت سمت من…
-نهار گرفتی؟
از اینکه اینقدر سریع به خودش مسلط شده بود لبخند اومد رو لبم…
به خودم فشردمش و روی موهاشو ب*و*سیدم…
-میرم میگیرم…تو هم بیا!
زیر گلومو ب*و*سید و از تو ب*غ*لم اومد بیرون….بلند شد و گفت-نه میخوام برم حموم…خیلی کثیفم!
پلکامو به نشونه ی باشه بهم زدم…
خواست بره سمت حموم که دستش رو گرفتم…
-من تنها برم دنبال وسایلت؟
بدون اینکه برگرده،با اطمینان گفت-آره!
پلکامو روی هم فشار دادم…صداش هنوز از بغض خش دار بود.
-برو جوجویی.تا تو دوش بگیری منم برگشتم!
دستش رو از دستم کشید بیرون و به طرف حموم رفت…
چهارتا نفس عمیق کشیدم…چنگ زدم تو موهامو از ریشه کشیدمشون تا یکم مغزم به کار بیفته…
بهانه داشت نابود میشد….کاش نمیخواست اینقدر محکم جلوه کنه!کاش…
همین که پامو از خونه گذاشتم بیرون شماره ی بابک رو گرفتم.
بلافاصله جواب داد…تو صداش نگرانی موج میزد!
آروم گفتم-خوبه نگرانش نباش!
بابک نفسش رو پر صدا بیرون داد و گفت-گریه کرد؟
پوزخندی زدم…بهانه خیلی وقت بود اشک نمیریخت…-نه…
با التماس گفت-تورو خدا مجبورش کن گریه کن….بغض براش مثل سمه!
آهی کشیدم…خودش گفته بود اشک نشونه ی ضعفه!من باید مجبورش میکرد ضعیف شه؟؟؟
محکم به بابک گفتم-تا وفتیپیش منه،اجازه نمیدم هیچی ناراحتش کنه!هیچی!
-طعنه زدی داداش کوچولو؟
-نه!حقیقت رو گفتم.
-کجایی؟
-تو ماشین!
-تنهاش گذاشتی؟
-باید غذا بگیرم…بعدم برم دانشگاه.
-مراقبش باش!
-هستم…
-شایان دلتنگشه!
شایان….یه لحظه فکر کردم…شایان!چرا هیچ حسی بهش نداشتم؟شاید چون….شاید چون بهانه دوسش نداشت،منم…
محکم گفتم-به شایان بگو باید با دلتنگیش کنار بیاد!
-اون همش 4سالشه!
-بهانه هم فقط 17سالشه!مهمتر از اون…یه دختره!احساساتی و با شرایط بهانه،شکننده!
-تو….تو منو نمیفهمی!
-چرا میفهممت!تو داری دختر خاطره رو کنار میزنی تا پسر فرح ضربه نخوره!
-اتابک نمیخوام چیزی بشنوم!باید برم…
بدون هیچ حرفی گوشی رو قطع کردم…
عادت همه ی آدماست!از چیزایی که وجدانشون میگه و حقیقت داره،بدشون میاد…ازش گریزونن…نمیوان بشنون…بابکم از این قاعده م*س*تثنی نبود!
غذارو گرفتم و برگشتم خونه…
حوله ای پیچیده بود دور موهاشو روی مبل نشسته بود…محو یه نقطه ی معلق تو هوا شده بود…
آروم صداش کردم-بهانه؟
جوابی نداد…غرق بود تو افکارش…
یه راست وارد آشپزخونه شدم و میز رو چیدم.
برگشت و صداش کردم و چون بازم عکس العملی نشون نداد رفتم نزدیکش…دستم رو گذاشتم روی شونه اش…
تکون خفیفی خورد و نگاهش رو برگردوند سمتم…
سعی کردم ذهنش رو منحرف کنم،برای همین با خنده گفتم-عافیت باشه!
-مرسی…
-بریم نهار؟
دستاشو روی چشماش فشار داد و نالید-خوابم میاد!
-غذا چی؟
از سر جاش بلند شد…با قدمای کوتاه به طرف اتاق رفت و گفت-بعدا میخورم….
-بهانه…
رسیده بود در اتاق..
به طرفم برگشت و گفت-زود برو وسیله هامو بیار تا شایان داغونشون نکرده!همه ی عروسکامو…دمپاییامم از تو حموم بیار، لباسام لپم…
صداش ضعیف شد….
لباش هنوز تکون میخوردن ولی دیگه صداش واضح نبود…
دستگیره رو پایین کشید و رفت تو اتاق..
دستی تو موهام کشیدم و نالیدم-خدایا…
حرفم رو ادامه ندادم…خدایا چی؟؟؟خدایا من کلافه ام از دست حرفا و کارای بی ربطش؟خدایا جا زدم به همین زودی؟خدایا چی؟؟؟ اصلا من و خدا صنمیم داشتیم مگه؟من…منی که خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم…
دستی تو موهام کشیدم و نگامو از در اتاقش گرفتم و دوختم به ساعت مچیم…نزدیکای یک بود…
غذا رو گذاشتم تو یخچال و به طرف ماشین رفتم…دیوونه نشم خیلیه!
بهانه
نزدیکای هشت بود چشمامو باز کردم…باورم نمیشد اینهمه خوابیده باشم.اصلا کی خواب رفته بودم؟
کش و قوسی به بدنم دادم … آباژور رو خاموش کردم و دوباره خزیدم زیر پتو…
همون لحظه تقه ای به در خورد…
با صدای خوابالو گفتم-خوابم میپره!برو!
اتابک در رو باز کرد و با صدایی که خنده توش موج میزد گفت-ساعت 3 هم خوابیده باشی میشه 5 ساعت!پاشو پاشو که مردم از گشنگی!
سرم رو از زیر پتو آوردم بیرون و نفسم رو فوت کردم…
اومد تو چراغ رو روشن کرد..
سریع چشمامو پوشوندم و غر زدم…
کنارم روی تخت نشست و گفت-پاشو دیگه!شب خواب نمیری!پاشو ببین همه ی وسایلتو آوردم!
دستم رو از روی چشمام برداشتم….
و تا خمیازه ی گنده کشیدم و یه نگاه انداختم به چمدونایی که رو زمین به صف بودن…
سرم رو چشبوندم به شونه اش و گفتم-چه سریع!
خندید و موهامو دور انگشتش پیچوند و گفت-چه قدر چمدون داشتی!همشونم تونالیت صورتی!!
بی جون خندیدم و گفتم-خب رنگ مورد علاقه مه!
-میدونم!ولی باورم نمیشد تا این حد!7تا چمدون بود،شش تاش صورتی!
غر زدم-نه یکیش بنفشه،
اشاره کردم به اون یکی و گفتم-اینم قرمزه!
موهامو از تو صورتم زد کنار و گفت-بلاخره همشون به صورتی میخورن!فقط اون چمدون مشکیت ،قابل تحمله!
غر زدم…-همشون خوبن!
پیشونیمو ب*و*سید و گفت-بله همشون خوبن!
-کتابامم آوردی؟
-اونا رو کارتن کردم،قراره بفرستنشون!
-عروسکام؟
-اونا تو پلاستیکن!
-جاشون بد نباشه!
خندید و گفت-نه جاشون خوبه..
-کی بریم دنبال سرویس خواب؟
نفسش رو بیرون داد و گفت-اول اتاق رو رنگ بزنیم بعد سرویس بخریم،خوبه؟
-رنگش خوبه…دوست دارم!
-نمیخوای رنگ کنیم؟
-نه!
-پس بیا بریم غذا بخوریم بعد بریم خرید!
-استیکرم میخوام!
-باشه!اونم میخریم…
سکوت شد…
هنوز سرم رو گردنش بود و اون داشت موهامو بازی میداد…باز داشتم خواب میرفتم…
-نخواب مموش…
-اتابک؟
-جانم؟
-میدونی میمیرم برات؟
دماغم رو کشید و خندید…-دیوونه!پاشو حاضر شو بریم!
سریع از جاش بلند شد…
رفت سمت در.
باز خمیازه کشیدم…وسط راه برگشت و گفت-لباس گرمات تو اون چمدون صورتی پررنگه اس!
غر زدم-بنفش!
خندید و گفتم-حالا هرچی!
بعد دوباره خواست بره سمت در که هو پشیمون شد و برگشت-بدون لباس گرم اومدی بیرون من میدونم و تو!
غر غری کردم…
اتابک چشم غره ای برای محکم کردن دستورش ،رفت و از در اتاق زد بیرون…
از سر جام بلند شدم!
سریع گفتم-گور باباشون…کین که بخوان دلخورم کنن؟
دستامو محکم رو چشمام فشار دادم و سه تا حرکت کششی رفتم تا خوابالودگی به کل از سرم بپره.
منم یه زندگی جدید رو شروع میکنم!موفق میشم…به بهترینا میرسم…از ته دلم دعا میکنم بدبخت بشن …فرح و شایان مخصوصا!
با بدجنسی،پوزخند زدم و از در اتاق رفتم بیرون…باید آب میپاشیدم رو صورتم تا خواب از سرم بپره…
فصل دوم
بهانه
خیلی زود یه ماه گذشت!
یه ماه از طرد شدنم…از اینکه راحت کنارم زدن…و من فقط نشستم و نگاه کردم…تنها عکس العملمم این بود-نمیخوام هیشکدومشون رو ببینم!
تو یه سکوت محض فرو رفتم….اینقدر که به شدت بیخیال اطرافیانمم…
دیگه نه با سارا و فرنوش زیاد میگردم،نه اتابک رو اذیت میکنم،نه سر کلاسا آتیش میسوزونم…
دلم میخواد همه ی حواسم رو بدم به درسم…ولی…نمیدونم چرا اینطوریه..تا میام تمرکز کنم،حواسم پرت میشه…
به خودم که میام میبینم نزدیک یه ساعته که نشستم و دارم فکر میکنم و وقتی فکر میکنم به چی؟؟یه تصویر کاملا سیاه میاد جلوی چشمم!این یعنی هیچی!!!یعنی خلا!
یه زمانی تو مدرسه،معلم ورزشمون بهمون میگفت چشماتون رو ببندید و سی ثانیه به هیچی فکر نکنید!!
هی میخواستم به هیچی فکر نمکنم بعد میدیدم دارم به همون هیچی فکر میکنم،بعد با خودم میگفتم مگه میشه آدم به هیچی فکر نکرد؟؟؟ حالا میفهمم که میشه!!میشه به هیچی فکر نکرد…یه هیچی پررنگ!!سیاه..مثل زندگیم!
حسام کمتر زنگ میزنه…یعنی من زیاد محلش نمیدم که بخواد زنگ بزنه…
آخرین باری که زنگ زد،گفت نمره ی امتحانش شده 10!در صورتی که مطمئن بوده میشه بیست!وقتی رفته بود پیش اتابک و اعتراض زده بود،اتابک بهش گفته بود-فکر کردی نفهمیدم تقلب کردی؟برو خدارو شکر کن همون رو ده رو بهت دادم و ننداختمت!
حسامم کلی با من دعوا کرد که تو لو دادی!
هرچی گفتم که نه به خدا!تو کتش نرفت که نرفت!منم گفتم به درک…دیگه زنگ نزن!
یه سه چهار روزی زنگ نزد و بعد در حد یه اس ام اس سلام خوبی؟ رابطه اش رو ادامه داد…
تو مدرسه،طبق معمول کتاب جلوم باز بود و مثلا داشتم میخوندم ولی هیچی نمیفهمیدم که فرنوش و سارا اومدن کنارم…
هر کدومشون شروع کردن به یه دری بری گفتن که آره…دماغت باد کرده،محل نمیذاری،با از ما بهترون میپری…
جواب تمام چرت و پرت گوییاشون یه نگاه منگ و مات بود!یه نگاه با خالی ترین حسا!!
فرنوش زد روی بازوم و گفت-نمیگی چته؟چرا اینقدر تو همی؟
یه آه کوچولو کشیدم و گفتم-هیچی!
سارا دستم رو گرفت…-ما دوستیم بهانه!دوستا هم با هم درد و دل میکنن!
-دردای من تو دلم بمونن بهترن!
-پس نگو هیچی نشده!
برای اینکه ذهنشون رو منحرف کنم خندیدم و گفتم-چه خبرا؟دیوید خوبه؟دیدیش؟
قیافه ی فرنوش تو هم رفت…سارا هم آه کشید…
-چیزی شده؟
-بگم فرنوش؟
فرنوش شونه هاشو داد بالا و گفت-بگو!
سارا تند گفت-اون سه روز تعطیلی من بهش پیام دادم..اولش جواب نمیداد ولی بعد…
یه نگاه به فرنوش که داشت با انگشتاش بازی میکرد انداخت و ادامه داد-بهش ابراز علاقه کردم ولی گفت یکی دیگه رو دوست داره!گفتم باورم نمیشه!اونم شماره ای رو بهم داد و گفت این همون دختریه که…
بی تفاوت شونه بالا انداختم و گفتم-بابا معلومه که جی اف داره!من همون روزی که تو تولد فرنوش دیدمش فهمیدم!بهتونم گفتم صد در صد اهل این حرفا هست!
فرنوش دوباره آه کشید…
حرصم در اومد…کتابم رو زدم تو سرش و گفتم-آخه پسرای چلغوز ارزش آه کشیدن دارن؟بابا فدای سرت!بره بمیره…لیاقت نداشت!
فرنوش فقط سکوت کرد…
سارا برای شکستن سکوت گفت-تو خوبی؟چی شده رفتی پیش اتابک؟
-از این به بعد باهاش زندگی میکنم!
ابروهای هردوشون بالا پرید-چرا؟
از دروغ متنفر بودم…برای همین گفتم-بابک و فرح و شایان،آخرای اسفند میرن کانادا!
دوتاشون باهم گفتن-واسه همیشه؟
تلخ گفتم-واسه همیشه!
-تو چی؟
زبونم رو روی لبم کشیدم-هیچی!
-یعنی بابات نمیرتت؟
-بابا هم بخواد ببره،زن بابا نمیذاره!بیخیال بچه ها!
هردوشون فهمیدم تمایلی برای ادامه دادن بحث ندارم،برای همین سکوت کردن.
برای عوض کردن بحث گفتم-دیگه بیرون نمیرید؟
سارا سریع گفت-اینقدر تو تو فکر بودی که ما هم رفتیم تو فاز دپسردگی!
فکری کردم و گفتم-تا آخر هفته درس خاصی نداریم…یه روز مشخص کنید بریم بیرون!
هردوشون استقبال کردن…انگاری واقعا به یه بیرون رفتن اساسی احتیاج داشتم!
صدای سوت ناظم،مجبورمون کرد از وسط حیاط بلند شیم و به طرف کلاس بریم…
اعصابم آروم تر بود…حداقل یه چند کلمه حرف زده بودم…
دلم سبک شده بود….هرچند دوست نداشتم اونا چیزی بفهمن..ولی…دیر یا زود متوجه میشدن.
سر کلاس حواسم رو دادم به معلم…فکرم تقریبا آرومتر بود….از این بابت کلی خوشحال بودم.
اتابک
توی دفترم نشسته بودم…زل زده بودم به مانیتور،ولی همه ی ذهنم درگیر بهانه و رفتارای اخیرش بود…رفتارایی که کم کم داشت نگرانم میکرد..
کم اشتها شده بود…کم حرف…حواس پرت بود…بدتر از همه…نگاهش بدجور یخی بود!!شیشه ای و بی احساس!
تمام مدت توی اتاقش بود…یا داشت آلبوماشو نکاه میکرد..یا کتاب جلوش باز بود…
نگرانش بودم…خیلی خیلی نگران!
تقه ای به در خورد…نگاهم رو از مانیتور گرفتم و آروم گفتم-بفرمایید!
در باز شد و از دیدن شبنم تو چهارچوب در تقریبا کپ کردم!
بیشتر از بیست روز بود که یه زنگم نزده بود…دقیقا از همون روزی که به قهر رفته بود…
منم…دردسر و جنگ اعصاب که نمیخواستم،برای همین سراغش رو نگرفتم…
-سلام دکتر!
از سر جام بلند شدم و در رو بستم و با حرص گفتم-اینجا چیکار میکنی؟
روی مبل نشست و گفت-اومدم دیدنت!بد کردم؟
روی صندلیم ولو شدم-آره بد کردی!اینجا تو محل کار؟
پوزخندی زد…
از کیفش آدامس در آورد انداخت و دهنش و گفت-دلم برات تنگ شده بود!
ایندفعه من پوزخند زدم…
-چیه؟چرا میخندی؟
آروم گفتم-اینجا برای بحث خوب نیست….
از سر جاش بلند شد….اومد سمت میز و گفت-مگه قراره بحث کنیم؟
دستم رو به نشونه ی ایست بالا آوردم و گفتم-مگه کاری جز بحث کردن داریم!
-اتابک!
-من اینجا آبرو دارم!با این سر و قیافه چطوری رات دادن تو دانشگاه؟
اخم رد…برگشت و روی مبل نشست و گفت-یه کم ملایمت تو رفتارت نیست!خشن!نباید یه زنگ میزدی؟
جدی گفتم-من منت کشی نمیکنم!میخواستی قهر نکنی!
-همش تقصیر اون دختره ست!
-درباره ی بهانه درست صبحت کن!
-همیشه مزاحممونه!!!
-شبنم…اینجا محل کاره…برو بیرون نمیخوام واسم حرف در بیاد!
-چرا بهشون نمی گی من نامزدتم؟
ابروهامو بالا دادم و گفتم-بله؟؟؟حرفای نو میشنوم!
با صدایی که بی شباهت به جیغ نبود گفت-نیستم اتابک؟
خونسرد گفتم-صداتو واسه من نبر بالا!معلومه که نامزدم نیستی!!
اشک حلقه زد تو چشمای درشتش …شاید اگر اونهمه آرایش نداشت مظلوم به نظر میرسید ولی…
-پس…پس تو اسم رابطه مون رو چی میذاری!
-ما فقط دوستیم!!
خندید و گفت-دوستای زیادی ریلکس… زیادیا!خیلی زیاد
عصبی از سر جام بلند شدم…
با قدمای بلند رفتم سمتش و گفتم-برو بیرون تا بیرونت نکردم!
با جیغ جیغ گفت-تو منو به بازی گرفتی!
از پشت دندونای کلید شده گفتم-تو هم چقدر پرهیزگار بودی!
-این حرفا یعنی چی؟
نمیتونستم منکر این باشم که بعضی وقتا حضورش رو دوست دارم…ولی…تو این شرایط…
-یعنی اینکه اینجا جا برای بحث نیست!شب میریم بیرون!
لبخند کمرنگی رو لباش نشست…همون جمله ی آخرم کافی بود تا اشک بره کنار و لبخند بیاد!!!این یعنی رو اشکاش حسابی نیست!
آروم گفت-بهانه جونتو چطوری میپیچونی!
-دلیلی نداره بپیچونمش!اون اینقدر فهمیده هست که کاری به کار من نداشته باشه!
از روی مبل بلند شد…
اومد نزدیکم…
-میخوام بب*و*سمت!
-اینجا جاش نیست!
-یه کوشولو هم؟
پلکشاو تند تند به هم زد!حالم بهم میخورد از این حرکتش…فکر میکرد خیلی لوند میشه!
دستاشو دور گردنم حلقه کرد و ب*و*سه ای روی گونه ام کاشت…
ناخنای مانیکور شده و فرنچ کرده و کوفت و زهرمارشو کشید روی پوستم و با انگشتش رد رژشو از روی صورتم پاک کرد و گفت- منتظر خبرت میمونم!
سرم رو تکون دادم…
به طرف در رفت …
وسط راه انگار منصرف شده باشه…
برگشت سمتم و گفت-شب میای خونه ی من؟
دست کشیدم رو صورتم…
به حضورش احتیاج داشتم!فقط احتیاج!
پوفی کردم…
لعنت به من!
سرم رو به نشونه ی باشه تکون دادم!
خندید و گفت-پس بیرون نریم!بیا اونجا یه شام خوشمزه بپزم واست!
آب دهنم رو قورت دادم…
-باشه!
دستش رو بالا آورد و گفت-فعلا عشقم!
اینو گفت و از اتاق رفت بیرون…
چشمامو روی هم فشار دادم…به کجا قرار بود برسم؟؟؟؟
بهانه
خسته و کوفته رسیدم خونه…حتی جون تو بدنم نبود که خم شم و کفشامو دربیارم…کنار در ولو شدم و کفشامو از پام کشیدم بیرون…اتابک تا 6دانشگاه بود این یعنی نهار رو پخته و کافیه که گرمش کنم!
خودم رو رسوندم به اتاق…از شدت خستگی،بدنم داشت میلرزید…لباسامو عوض کردم و بعد از شستن دست و صورت و پاهام، رفتم سمت آشپزخونه…
از دیدن چراغ چشمک زن تلفن،چند ثانیه ای مکث کردم و رفتم سمتش…
دکمه رو فشار دادم…
3new messages
بیبی کرد و صدای روشنک رو شنیدم…
-اتابک؟بهانه؟نیستین…خب عجب خنگیم!بهانه که مدرسه ست…اتا هم دانشگاه!!اوکی اوکی زنگ میزنم موبایلت…بهانه بوووووووس!
خندیدم….
رسیده بودم تو آشپزخونه…در قابلمه رو باز کردم…اوووم قورمه سبزیه…
-بهانه جان قشنگم،من شب تا دیروقت بیرونم…درارو قفل کن و بخواب!غذا هم رو اجاقه…نمک نزدم،طبق معمول یادم رفت!بای.
هوفی کردم…اتابک کجا میخواست بره؟؟؟؟
بشقا برنجم رو گذاشتم تو ماکروفر و همون موقع ومین پیام شروع شد…
یه چند ثانیه ای خش خش بود…بعد یه صدای خشن و نخراشیده-باهام تماس بگیر!
ابروهام ناخودآگاه رفتن بالا!!کی بود؟؟؟صداش شبیه آدم بدای تو فیلما بود…
End of new messages
صدای بیب بیب ماکروفر حواسم رو آورد سر جاش…
نگاهم رو از تلفن گرفتم و در ماکرو رو باز کردم…کی بود یعنی؟
حالا این بیخیال،اتابک چرا شب نمیومد؟
بشقاب برنجم رو کشیدم بیرون…این بار ظرف قورمه سبزی رو حل دادم تو ماکروفر و تلفن رو برداشتم…اول زنگ زدم به روشنک…
-سلام به بهی!
خندیدم و گفتم-چطوری عمه جون!
داد زد-کوفت!عمه و زهر…هی بگو!
بلند خندیدم و گفتم-تا تو باشی به من نگی به بهی!
-ای بابا!عوض سلام گفتنته دختره ی بی تربیت!
-اوه!ساری عمه!سلام!
خندید و گفت-سلام به روی ماهت!مدرسه بودی؟
-اوهوم تازه رسیدم…
-فدات بشم خسته ای حتما!
-خیلی!خوبی تو؟مهران و بچه ها خوبن؟
-اونا خوبن…تو خوبی،اتا خوبه؟
-ما هم خوبیم…
-خدارو شکر…نهار خوردی فدات شم؟
-گذاشتم داغ شه!
-نوش جونت…چی هست؟
ملچ مولوچی کردم-اتابک قورمه سبزی پخته!
خندید-آی دلم رفت!دلم واسه قورمه سبزیاش تنگ شده!برو غذاتو بخور…بدو برو..خیلیم بخور تا تپل شی!
-همین تو تپلی بسه!
-من به این خوبی!!!
-آره پرنسس فیونا!
جیغ زد-بهانه مگر دستم بهت نرسه!نمیدونی من از این دختره متنفرم؟
غش غش خندیدم…صدای خنده هام با بیب بیب ماکروفر قاطی شد!
-نکش منو حالا!به شرک سلام برسون!!
و قبل از اینکه صدای جیغش گوشم رو پاره کنه تللفن رو قطع کردم…
ظرف قورمه سبزی رو در آوردم و همینطور که بهش نمک میزدم شماره ی اتابک رو گرفتم
-جانم بهانه؟
-سلام…چرا نمیای خونه!
خندید-من خوبم عزیزم،تو خوبی؟
-من خوبم،چرا نمیای؟
-با دوستام میرم بیرون!
دلم یه لحظه گرفت…مسلم بود با کی میخواد بره بیرون…
قیافه ام در هم شد…با اینحال با لحن آرومی گفتم-باشه…خوش بگذره!
-مراقب خودت باش تا بیام!
-حالا انگار تو مراقب منی همش!
خندید و گفت-پررویی!نهار خوردی؟
با اینکه اشتهام به کل کور شده بود گفتم-میخوام بخورم دیگه!
-بخور قربونت برم…من برم؟
-برو…بای!
اومد قطع کنه که داد زدم-اتابک…
-جانم؟
-نهار خوردی خودت؟
-منم باید برم بخورم دیگه!
-چی میخوای بخوری؟
-نمیدونم…
-مدیونی اگه یه چیز بهتر از قورمه سبزی بخوری!
خندید-مثلا چی؟
-مثلا باقالی پلو با گوشت!
غش غش شد خنده اش!-جلبک…تو سلف دانشگاه باقالی پلو با گوشت میدن؟
-گفتم شاید تو سلف اساتید بدن!
مهربون گفت-من بدون تو هیچی دلم نمیگیره بخورم!پس حرص نخور!
-خوبه!من رفتم…
-مراقب خودت باش!!

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن