codebazan

رمان سرگیجه های تنهایی من

رمان سرگیجه های تنهایی من پارت ۴

-بریم…
کنار وایسادم تا اول اون از در بره بیرون و بعد خودم دنبالش راه افتادم…
-شالت نازکه ها!
غرغری کرد و گفت-خوبه!
-حموم بودی،موهاتم خیسن..
-نه دیگه خشک شدن!
-خب حداقل محکمش کن رو گوشاتو بپوشونه!
خدا شاهده به آروم ترین نحوه ممکن اینو ازش خواستم!حتی لحنمم دستوری نبود ولی یهو از کوره در رفت-میشه اینقدر به من امر و نهی نکنی؟؟؟میشه اینقدر اذیتم نکنی؟؟؟میشه هی یادم نیاری که میتونی زور بگی؟؟
هیچی نگفتم!گاهی در مقابل بی منطقیاش تنها حربه ام سکوت بود…
چی داشتم که بگم…من حرف میزدم ،عصبی میشد.هر لحظه که بیشتر پیشش میموندم،بیشتر میفهمیدم که برام ناشناخته اس!
-مگه جونوره که ناشناخته باشه؟
محکم کوبیدم روی فرمون…بی توجه به بهانه که شوکه داشت نگام میکرد غر زدم-تو دیگه خفه!
-با منی؟؟؟
خونسرد نگاهش کردم و گفتم-نه با یه الاغیم که تو سرم هی ور ور میکنه!
منگ فقط نگام کرد…
نفسش رو محکم بیرون فرستاد و گفت-دیگه صد در صد مطمئنم کیانی هستی!دیوونه!
خنده ام گرفت ولی خودم رو کنترل کردم ….بهانه سری از روی تاسف تکون داد و زل زد به بیرون…
توی دلم گفتم-عامل همه ی برخوردای آنرمال من خودتی فسقلی!خودِ خودت!
بهانه
حالا درسته با اتابک سرسنگین بودم،ولی دلیل نمیشد از مهمونی ،اونم با حضور نگین و نادر بگذرم.
با دقت داشتم میوه جدا میکردم که اتابک ب*غ*ل گوشم گفت-همش ۴نفریما!زیاد نیس اینا؟
برگشتم سمتش و گفتم-اولا خسیس نباش!دوما تو کار ما خانوما دخالت نکن!
نگاهش یه دور اساسی برق زد و گفت-آی من به قربون این خانوم کوچولو!!!بخر عزیزم،هرچی دوست داری بخر!
پشت چشمی نازک کردم و ایشی گفتم،ولی خدا میدونه چقدر کیف کردم از اون لفظ خانوم کوچولوش…
برای اینکه بهش بفهمونم واسه خودم خانومی شدم گفتم-میخوام کوکتل میوه درست کنم!
ابروهاشو داد بالا و همینطور که پلاستیکای میوه رو از دستم میگرفت گفت-چی چیه میوه؟
-کوکتل!!نخوردی؟
شونه داد بالا و گفت-هرآبمیوه ای که توش ا*ل*ک*ل بریزی میشه کوکتل!نکنه منظورت…
اخم کردم و گفتم-نه!!!اینی که من میگم فرق دراه!حداقل حلاله… تو کافی شاپ خوردم،ولی این دفعه میخوام خودم درست کنم!
-آهان بله!
-باید آب میوه و کمپوتم بگیریم!
خندید و گفت-چشم کدبانو!
از میوه فروشی بیرون اومدیم،شیرینی و تنقلاتم خریدیم…
-شام چیکار کنیم؟
-زنگ میزنم سفارش میدم!
نمیدونم چرا بدجور افتاده بودم رو دور اینکه نشون بدم همچین بفهمی نفهمی کار بلدم!واسه همین گفتم-بریم وسایل سالاد ماکارونی رو هم بگیریم درست کنم بذاریم کنار غذا!
ابروهای بالا پریده ی اتابک رو که دیدم ادامه داد-خب زشته که همه اش رو از بیرون بگیریم!میگن چقدر بی عرضه ان!
غش غش خندید…بی توجه به موقعیتمون وسط خیابون،همه ی کیسه های خرید رو فرستاد تو یه دستش و لپم رو کشید-اینقدر خوشمزه نباش بهانه!ه*و*س میکنم بخورمتا!
اخم الکی ای کردم…داشت باهام مثل گذشته ها حرف میزد…
-منو بخولی که تموم میشم بهانه نداریم که!
خندید…
-بدو بریم تو ماشین که قراره کلی هنر نمایی کنی!
آخرین خریدارو هم انجام دادیم و برگشتیم خونه…
مانتو و شالم رو روی کاناپه انداختم و م*س*تقیما رفتم تو آشپزخونه…
اتابک هم خریدارو روی میز چید…
برگشتم سمتش…داشت منتظر نگام میکرد…
حالا خوبه قرار نبود کار شاقی انجام بدم وگرنه چقدر استرس میگرفتم؟؟؟دستامو توی جیبای تنگ شلوار جیبم فرو کردم و گفتم-تو خونه رو مرتب کن من شام بپزم!
ابروهاشو داد بالا و با شیطنت گفت-چشم سر آشپز!
با اینکه مطمئن بودم مسخره ام کرده،ولی هیچی نگفتم…
همین که از آشپزخونه رفت بیرون،وایسادم پای سینک و تند تند ظرفای نهار رو شستم،بعدم میوه ها رو…
داشتم خردشون میکردم که صدای جارو برقی بلند شد …
همیشه از صدای جارو برقی بدم میومد…یه جورایی بهم استرس منقل میکرد…یه استرس که وادارم میکرد تند تند کارارو انجام بدم…
این بود که وقتی اتابک وارد آشپزخونه شد و گفت-تموم شد!!!-کارای منم تموم شده بودن!
همینطور که داشتم ماکارونی رو آبکش میکردم گفتم-ما هم فینیش شدیم!
یه نگاه به میوه های خرد شده انداخت و گفت-میوه هارو چرا همچین کردی؟
-خب میخوام کوکتل درست کنم!
پلک زد و گفت-میشه بگی این کوکتل چیه؟
انگاری دارم پیچیده ترین دستور غذایی جهان رو آموزش میدم گفتم-ببین میوه ها رو باید خرد کنیم!!مرتب و خوشگل!بعدم یه آب میوه ی روشن بریزیم روشون و سرو کنیم!
سرش رو به مسخره ترین حالت تکون داد-خب خب!
یه اشاره به بسته ی نی های خوشگل و تزینی کردم و گفتم-بعد از این نیا میذاریم توشون…میاریم اونجا دور همی میخوریم خیلیم خوشمزه اس!
دوباره سر تکون داد-صحیح صحیح!
-فهمیدی؟
-بله بله!
-خب مسخره نکن دیگه!
خندید و گفت-گفتی میخوای درست کنی فکر کردم،سوسیس و ژامبونه،باورت میشه منتظر بودم بگی میخوای میوه هارو بذاری لای ژامبون تو روغن سرخش کنی!
یعنی قشنگ طعنه زد!!!قشنگهِ قشنگ…
یه دفعه،وقتی ۹سالم بود،یه غذایی درست کردم عجیبا غریبا!از اینا که وقتی مامان از بیرون برگشت و دید چه دسته گلی به آب دادم دوتا جیغ خوشگل کشید و گفت-اینا چین؟؟؟
بعدشم غذا رو گذاشت تو یخچال و تا دو روز هرکی میومد خونه مون نشونش میداد تا همه بدونن من چه کدبانوییم!!!
هی یادش بخیر،به خاطر اولین هنر نماییم تو زمینه ی آشپزی،بابک برام یه ست صورتی کش مو و گیره و برس خرید، روشنک یه عروسک زشت،اتابک یه عالمه پاستیل و آدامس…یادش بخیر!!!
-رفتی تو فکر!
خندیدم و گفتم-یاد هنرنماییام افتادم!
اتابکم که تا اون لحظه خودش رو کنترل کرده بود گفت-یادش بخیر!!!هنوز رنگ غذاهه میاد تو ذهنم دلم پیچ میخوره!
مشتم رو کوبیدم تو سینه اش و گفتم-لوس!مسخره ام نکن!همه اش نه سالم بود!
خندید…پیشونیمو ب*و*سید و گفت-تو برو حاضر شو،من بقیه کارارو میکنم!
به طرف اتاقم راه افتادم ولی وسط راه برگشتم سمتش و گفتم-خیارشورارو هم اندازه خرد کنیا!
-چشم!
ب*و*س هوایی واسه اش فرستادم و گفتم-چشمت بی بلا!
بعد دویدم تو اتاقم…چی بپوشم حالا؟؟؟
اتابک
با یه لبخند عمیق روی لبم خیارشورارو خرد کردم…آخ الهی من فداش بشم که معلوم نیست حال و هوای دو دقیقه دیگه اش چطوریه! نه به اون اخمی که تو ماشین کرده بود،نه به ه*و*س یهوییش برای هنر نمایی،نه به خوش اخلاقیش تو آشپزخونه!!!انگار زمین تا آسمون فرق داشت با اون بهانه ای که وقتی بیدارش کردم کم مونده بود،پنجول بکشه!
یادآوری غذایی که تو نه سالگیش پخته بود باعث شد خنده ام عمیق تر شه و توی دلم بیشتر قربون صدقه اش برم!چقدر این موجود واسم عزیز بود…چقدر!
از آشپزخونه بیرون زدم…باید حاضر میشدم…اول یه دوش گرفتم و بعدم یه شلوار گرمکن قهوه ای و تی شرت کرم که نوشته های قهوه ای داشت پوشیدم…بهانه میگفت قهوه ای بهم میاد…خب منم به انتخابش احترام میذارم!
داشتم موهامو سشوآر میکشیدم که در باز شد…
-آخ ساری در نزدم!
خندیدم و گفتم-عیب نداره!چیزی میخوای؟
سرش رو تکون داد و گفت-سشوآرتو میدی من؟
توی دستم تکونش دادم و گفتم-اینو؟
اوهومی کرد…
با اینکه هنوز کامل موهامو خشک نکرده بودم از برق کشیدمش و دادم دستش…
گرفتش و به طرف سطل گوشه ی اتاق برد و گفت-صدای تراکتور میده!بندازش دور یکی نو بخر!
لبخند زدم…
-واسه اطرافیانت خوب خرج میکنی،یکمم به خودت برس!
مات نگاش کردم…این حرفش خیلی معنی پشتش بود…من چند وقت قبل برای شبنم یه سشوآر خریده بودم که از قضا بهانه هم دیده بودتش!
ابروهامو دادم بالا و گفتم-اینکه واسه اطرافیانم مایه میذارم خوبه یا بد؟
برگشت سمتم…اومد نزدیک،دستاشو دور کمرم حلقه کرد و سرش رو چسبوند به سینه ام …منگ موندم…
-نه خوبه نه بد!
خنده ام گرفت-واضحتر میگی؟
-هم خوبه هم بد!!!
-بازم نفهمیدم!
سرش رو از سینه ام جدا کرد…یکم خم شد عقب و دقیق نگام کرد…چقدر خواستنی بود تو یه همچین حالتی!موهای موج دارش دورش ریخته بودن و چشماشو کشیده تر نشون میدادن.
-من دوست دارم…
هنوز جمله اش تموم نشده بود که صدای زنگ بلند شد…
اککهی…هوفی کردم…
بهانه صاف وایساد و دستاشو از دور کمرم باز کرد و با خنده به طرف در اتاق رفت و گفت-ماشالا کمر که نیست،نی قلیونه!!
خندیدم-طعنه زدی؟
-نه بابا!!!هیکل گلدونی به این خوبی،کمر باریک!به به به به!
موهاشو فرستادم پشت گوشش…موهای خودمم که نصف نیمه خیس بودن…
در رو زدم و گفتم-کاش میبستی موهاتو!
دستش رو فرستاد تو موهامو عجیب و غریب بهمشون ریخت و گفت-کاش تو هم یکم سوسول بودی!
به حرفش خندیدم و گفتم-میبندی موهاتو؟؟؟
سرش رو تکون داد…
-میخواستم ببندم!ببین!
کش موشو از دور مچش در آورد و تند تند دور موهاش تاب داد!
با اینکه به نادر اعتماد صد در صد داشتم ولی …. خب دلم نمیخواست یکی دیگه،وقتی اینقدر خواستنیه ببیندش…
نادر و نگین سرخوش از راه رسیدن…
بعد از احوال پرسی و خوش و بش،نادر ساک کاغذی کوچیکی که دستش بود رو به طرفم گرفت و گفت-یه سیگار آوردم برات توپ،محشر،معرکه!
اخمای بهانه واضح توی هم رفتن…
بهانه و نگین کنار هم نشستن و نادر با آب و تاب مشغول توضیح دادن درباره ی سیگار شد-دانهیله!اصل و توپ…آخرش یه کپسول داره،فشارش میدی میترکه،ته سیگار رو با اسانس نعناع دود میکنی!
لبخند زورکی ای زدم و ازش تشکر کردم..
بهانه با جدیت گفت-شما تحصیل کرده ها که باید بهتر بدونید سیگار کشیدن یه عمل ضد فرهنگیه!
نادر پاش رو روی پاش انداخت و گفت-سخت نگیر خاله ریزه!ما که تو مکان عمومی نمیخوایم سیگار بکشیم!تفریحی میکشیم تا ل*ذ*ت ببریم!
حرص رو به وضوح تو تک تک اعضای صورتش میدیدم-ل*ذ*ت بردنتون به قیمت سخت نفس کشیدن اطرافیانتونه دیگه،مگه نه؟
مطمئن بودم دو ثانیه دیگه بگذره به یه دعوا ختم میشه،بهانه م*س*تعد عصبی شدن بود…هرچند میدونستم نادر اجازه نمیده کار به اونجاها بکشه ولی…سریع پریدم وسط و گفتم-ول کنید این بحثا رو!
بعد به ظرف شیرینی اشاره کردم و گفتم-بفرمایید شیرینی!
بهانه چشم غره ای بهم رفت و با حرص گفت-میرم چایی بریزم!
با رفتنش،سقلمه ای به نادر زدم و گفتم-ببخشید یکم تنده!
نگین پشت چشمی واسه نادر نازک کرد و گفت-مجبوری جلوش از سیگار تعریف کنی!؟
نادر هوفی کرد و گفت-اصلا حواسم نبود!ببخشید!
جمع رو یه سکوت پر کرد…بهانه با سینی چایی رسید…بعد از تعارف چایی و شیرینی کنار نگین نشست و مشغول حرف زدن شدن.
نادر یواش گفت-اینجا چیکار میکنه؟
زبونم رو به لبم کشیدم و زل زدم به بخار بلند شده از چاییمو گفتم-مفصله…بریم تو اتاق بهت میگم!
نادر سری تکون داد و بلند گفت-اتابک نظرت چیه جمع رو زنونه مردونه کنیم؟؟؟
بهانه پوزخندی زد و گفت-زنونه مردونه چرا؟؟؟بگید میخواید لهو ولعب رو از تفریح سالم جدا کنید!
نادر چشمکی به بهانه زد و گفت-آباریکلا!خوب تفسیر کردی!!!شما به حرفای دخترونه تون برسید!
دست منو کشید و بلندم کرد…
بهانه چشم غره ای مهمونم کرد!ترسیدم!از اون چشم غره ها که باید ماستامو کیسه میکردم بود!با اینحال،چون میدونستم تو اتاق قرار نیست اتفاقی بیفته،با خیال راحت چشمکی بهش زدم و دنبال نادر راه افتادم…
نادر روی صندلی پشت میز نشست..در اتاق رو بستم و خودمم روی زمین نشستم و تکیه دادم به تخت…رو به روی هم بودیم.
-داغونیا!
پوزخندی زدم و گفتم-دارم روانی میشم!
آهی کشید و گفت-میدونم…حق داری!
خندیدم…بنا به شغلش عادت داشت تا حرف میزنی همدلیتو بکنه!
-آخه تو چی و میدونی ؟؟الکی حرف میزنی چرا؟
شونه هاشو داد بالا و با جدیت گفت-میدونم قالب کلی حرفات چیه!حالا بگو…میشنوم!
نفسم رو محکم بیرون دادم و گفتم-بابک داره میره کانادا،با فرح و شایان…
از روی تاسف سری تکون داد و گفت-پس شد آنچه که نباید میشد…
-اومده اینجا ولی…از روزی که اومده نه حاضر شده بابک رو ببینه،نه باهاش حرف بزنه…عصبی و پرخاشگره…رفتاراش اصلا تعادل ندارن.یه دقیقه خوشحاله داره میخنده،بعد یهو بغض میکنه…گریه هم که اصلا …
نادر منتظر نگام میکرد-درکش نمیکنم،گاهی به شدت مظلوم و معصومه،یه وقتاییم مثل گرگ خطرناک!بعضی وقتا بی پروا میشه،بی توجه به حضور من لباسش رو در میاره،بعضی وقتا هم…زیادی خجالتی میشه.اصلا دیوونه ام کرده!
خندید و گفت-اصل دیوونگیت که چیز دیگه اس!دیگه چی؟؟
-خودش رو مرتب مقایسه میکنه،با شایان…حتی گاهی…البته واضح نگفته ها،ولی خودش رو با شبنمم مقایسه میکنه!قاطی کردم نادر.
-دیگه چی؟
-انگار میترسه منم کنار بزنمش…منو با بابک مقایسه میکنه،بعد وسط مقایسه هاش یهو میگه تو آقا بالا سر من نیستی…بعد از یه مدت میاد ب*غ*لم معذرت خواهی میکنه،میگه تو خوبی…کلا میدونی چیه؟
-چیه؟
-مثل….مثل این…
حتی دوست نداشتم به زبون بیارم،نادر کارم رو راحت کرد-دیوونه ها!
آهی کشیدم و سرم رو تکون دادم…
-تو باهاش چطوری برخورد میکنی؟؟
-من؟؟/
من چطوری برخورد میکردم؟واقعا چطوری بودم؟چند ثانیه ای طول کشید تا به جواب رسیدم…
-سعی میکنم کوتاه بیام تا…
-تا دلخور نشه،درسته؟
سرم رو آروم تکون دادم…
-این اشتباه ترین روشه!اینکه کوتاه بیای اونو آروم نمیکنه،هرچی چموش ترش بکنه!
-نمیخوام اذیت شه!
-اشتباهت همینه!من نمیگم اذیتش کن!میگم محکم باش.
با عجز گفتم-من جلوش کم میارم،میفهمی؟
-آینده اش برات مهمه هست؟
-آره.
-دوست داری سعادتمند بشه؟
-آره.
-دلت میخواد خوشحال باشه؟
محکم گفتم-معلومه!
-پس خوب گوش بده!
زل زدم به صورتش…
-جواب سوالامو بده….کی خونه رو تمیز میکنه؟
-هفته ای یه بار طلعت میاد…بقیه اشم خودم!
-نهار رو کی میپزه؟
-غذا همه اش با منه!
-خرید؟
-خب من !
سری از روی تاسف تکون داد-از فردا چهار کیلو سبزیم بخر،دو تا دبه ترشیم بنداز کارت میگیره!
چشم غره ای رفتم که گفت-خب منو همچین نگاه میکنی که چی بشه؟چی و میخوای بهش ثابت کنی با این کارات؟؟اینکه خیلی دوسش داری و نمیخوای بذاری آب تو دلش تکون بخوره؟؟؟خره!بهانه تو یه بحران گیر افتاده!مطمئن باش کاراتو محبت تلقی نمیکنه!بهشون به چشم وظیفه نگاه میکنه!تو هم شل بازی در بیاری فردا نمیتونی جلوش در بیای!سعی کن مرد باشی!اون الآن به تکیه گاه بیشتر از دایه و مادر احتیاج داره…بذار بفهمه توهم گاهی به تکیه گاه نیاز داری،بهش بفهمون حضورش باعث انگیزه اس واست…
لبم رو گزیدم…حرفاش حساب بودن و طبق معمول حرف حسابم جواب نداشت!
-یه سوال دیگه امم جواب بده…دوست داری براش چی باشی؟
هنگ نگاش کردم-چی؟؟؟
زبونش رو روی لبش کشید و گفت-بابا؟مامان؟عمو یا….
همه ی غم عالم یهو هجوم آورد رو دلم…قلبم به کوبش افتاد.
تلخ گفتم-همه کس و هیچکس!
خندید و گفت-اون گزینه ی آخر باب طبع تره که!
-بیخیال نادر!
نادر ولی با اصرار گفت-دوست داره!ولی اونم مثل خودته…نمیدونه چطوری باید دوست داشته باشه!هروقت تو با نسبتت کنار اومدی،اونم با احساس تو کنار میاد!اینو هیچوقت فراموش نکن!
-من که با احساسام کنار اومدم!
شیطون خندید و گفت-اینکه همه باشی و هیچ؟
هوفی کردم…
-کنار نیومدی!تو فقط دوست داشتنت رو میبینی،مثل یه پدر فوق العاده مهربون!هروقت تونستی بشی همینی که هستی،اونوقت میشه به پایان این رابطه امیدی داشت!
فکری کردم…من واقعا کی بودم؟؟؟
برای فرار از فکری که ذهنم رو درگیر کرده بود گفتم-راه حلت چیه!
ابروهاشو بالا فرستاد و دستاش رو تو هم قلاب کرد.به عقب صندلی تکیه زد و گفت-یه تغییر اساسی،اول تو فکر تو،بعدم تو روش زندگیتون.
منتظر نگاش کردم.
-موضعت رو روشن کن…برای من نه!برای خودت…تو از زندگی خودت و بهانه چی میخوای؟
چند ثانیه فقط نگاش کردم.خیره شده بود تو چشمام.من…من ازش چی میخواستم؟از کسی که نزدیک ۱۴سال باهام تفاوت سنی داشت… کسی که منو عمو میدونست!همین و بس…اما من…پررویی بود،زیاده خواهی بود،خود شیفتگی بود ولی…من بهانه رو برای خودم میخواستم!به عنوان یه حق…برای همیشه….دائمی.
پلک زدم…
نادر هم پلک زد.
-خوبه!حداقل حسابت پیش خودت روشنه!از فردا…
جدیت تو صداش موج میزد-فکر نکن با انجام همه ی کارای خونه و پذیرفتن همه مسئولیت ها داری به بهانه لطف میکنی!! بهانه احتیاج داره احساس کنه تو این خونه سهمی داره. با تو توی این خونه شریکه… احتیاج داره احساس کنه سربار تو نیست! یه راه رسیدن به این حساس ،اینه که..توی کارهای این خونه سهیم باشه و خودشو مسئول بدونه!تو میتونی با سپردن مسئولیتا،بهش بفهمونی که ارزشمنده…سربار نیست…
-ببین…وقت دکتر واسه اش گرفته بودم دم رفتن بامبول در آورد.
-همینه…اگه اینطوری کرد ،سعی کن قانعش کنی….اگر دیدی قانع نمیشه،باهاش قهر کن.سرسنگین شو…وقت گرفتن رو بسپر به خودش.بهانه باید یاد بگیره م*س*تقل بودن رو.
انگشتش رو بالا آورد و گفت-خود تو هم…از این لحظه به بعد کارت سخته….حالا دیگه اون و به چشم یه محرم نباید ببینی!تو حق نداری…نه از نظر شرعی،نه وجدانی که ب*غ*لش کنی یا چه میدونم…میدونی تو همین ب*غ*ل کردنا چقدر بار عاطفی نهفته ست…. جفتتونم تشنه!اون محبت،تو عشق…گوش بده به من اتابک…رفتارتو کنترل میکنی!طوری که نه اون شک کنه به اینکه سرد شدی،نه اینکه اگه فردا روز فهمید نسبتش باهات چیه،بخواد فکر کنه همه ی این مدت داشتی ازش سو استفاده میکردی!یه حد و مرز درست و حسابی تعریف میکنی و خودت رو م*س*تلزم میدونی که تو همون حد و مرز و چهارچوب بمونی،میفهمی؟
سرم رو نرم تکون دادم…
-شبنمم… خیلی وقته که باید از زندگیت حذف شه…میدونی که…
بازم سرم رو تکون دادم.
-باید تمومش کنی.یا بهانه یا شبنم.
چند ثانیه نگام کرد تا تاثیر حرفاشو ببینه و بعد ادامه داد-اگه شبنم که هیچ….همین منوال رو ادامه میدی،بهانه هم نمیفهمه قضیه از چه قراره…ولی…ولی اگه واقعا میخوایش که…
-چطوری بهش بگم…نه نه…اون اگه بفهمه….اگه منو نخواد…وای!
نادر دستش رو گذاشت روی شونه ام…محکم و با اطمینان گفت-هیچ وقت اجازه نده یه ترس،مانع آزمایش شانست بشه!میفهمی؟
پلک زدم..
-این حق بهانه است که بدونه…دیر یا زودش که…ولی…اون باید انتخاب کنه.
-اگه…اگه بفهمه و …
-تو باید محکم باشی.اگه پای انتخاب بیاد وسط،مطمئن باش اون تورو انتخاب میکنه!
-از سر اجبار حتما!
-نه دیوانه!تو…
محکم گفتم-نمیخوام بفهمه….بفهمه داغون میشه…میفهمی؟داغون!میشکنه.
-تو میخوای به جای خوبی برسید یا نه؟
-به قیمت خرد شدنش نه!
-به قیمت له شدن خودت چی؟
-من راضیم!
-به اینکه تو جهل بمونه و بعدشم زن…
بلند گفتم-خفه شو!
-حقیقته!
-خب باشه!همه ی حقایق رو که نباید به زبون آورد…
-به زبون آورد یه راه فهمیدنه….تو باید بفهمی یا نه؟
-من…
-اتابک!گوش بده!هروقت این من شد ما…هروقت تونستی به جای بهانه تصمیم نگیری،اونوقته که….
تقه ای به در خورد…
سریع نگاهم رو بالا آوردم…نادر دستش رو به نشونه ی آروم باش تکون داد و من گفتم-بله؟
صداشو شنیدم-نمیای زنگ بزنی شام بیارن؟
-چرا الآن میام…
چند ثانیه سکوت شد و بعد با هراس گفتم-نشنیده باشه؟
-نه!آروم حرف میزدیم!
-گوشاش تیزن!
-نشنیده اتابک….نشنیده،خیالت راحت.
پوفی کردم.
از روی زمین بلند شدم.نادرم بلند شد.از اتاق بیرون رفتیم…قبل از اینکه در اتاق رو ببندم گفت-رو حرفام فکر کن.
نگفتم که هرروز همین حرفا یه دور تو سرم چرخ میخورن.
نگفتم خیلی وقته دارم زجر میکشم تا بتونم این افکاررو بریز دور…حالا تو…داشتی همون فکرایی رو که میخواستم دفنشون کنم،تزریق کردی تو مغزم!
هیشکدوم از اینارو نگفتم…فقط سر تکون دادم و در اتاق رو بستم…باید یه فکر اساسی تر میکردم…
نیمه های شب بود…بهانه تو اتاقش خواب بود و من تو اتاقم قدم میزدم و فکر میکردم…به شرایط پیش اومده،به حرفای نادر…
حرفایی که شاید خود هم میدونستمشون ولی….انگار همیشه یکی باید باشه تا مطمنت کنه نسبت به تمام فکرا و راه حلا!
حرفاش کامل پیچ میخوردن تو ذهنم…
-بهانه بچه نیست…میخواد خودش رو بچه نشون بده تا از باور کردن خیلی مسائل فرار کنه…کمکش کن بزرگ شه…حداقل باور کنه بزرگه…
به جای اینکه پشتش باشی ،کنارش باش…حمایت خوبه،ولی هر چیز دائمی بشه،دلزدگی میاره…ازش بخواد همراهیت کنه…همفکری بگیر ازش…طوری برخورد کن که باور کنه میتونه رو پای خودش وایسه…
دستی کشیدم تو موهام…
زل زدم به آسمون ابری و تیره ی شب.
-بذار بفهمه نیازمند نیست…بذار بفهمه خودش از عهده ی خیلی مسائل برمیاد….بهانه اگر تو هر کشور اروپایی آمریکایی زندگی میکرد باید م*س*تقل میشد…اینکه ایرانه،داره با یه فرهنگ ایرانی زندگی میکنه،دلیل نمیشه وابسته بار بیاد.
هرچیز جایی داره!محبت به جا،عشق به جا،تشر و توبیخ و تنبیهم به جا!زندگی میکسچری از همه ی ایناست!
چشمامو روی هم فشار دادم…تیکه ی بزرگ ابر آروم داشت جابه جا میشد…
-تو ،باید دستش رو بگیری ،نه ب*غ*لش کنی!!بذار یاد بگیره راه رفتن رو…بذار بزرگ شه…نذار کمبوداش جلوی پیشرفتش رو بگیرن!
زبونم رو روی لبم کشیدم…پنجره رو باز کردم…هوای سرد به صورتم خورد…تو سرم هنوز پر بود از حرفای نادر-بهش بفهمون بودنش مهمه….حضورش زندگیتو معنی دار کرده!بهش بفهمون سربار نیست….بذار بفهمه تو دوسش داری…بذار تمام تصویرای بدی که داره از ذهنش پاک شه…بذار این پاک شدن دائمی باشه….با محبت زیاد سعی نکن تصویرارو بپوشونی!!اینجوری اگه باشه….یه اخمت،میشه طوفانی که برمیداره لای محبت رو از روی…
پلکامو بیش از حد باز کردم…
شاگرد خوبی بودم…واو به واو حرفاشو تو ذهنم ثبت کرده بودم…
صدایی تو سرم پیچید.
صدایی که از سر شب بدجور آروم بود…چون یکی داشت حرفاشو تائید و تکرار میکرد.
-مرد عملم هستی؟
-نمیدونم!
-نمیدونم که نشد!یا آره یا نه!
-میترسم….
-احمق!
پوفی کردم…دستی تو موهای سرم کشیدم و گفتم-میترسم….از نتیجه میترسم…
-نترس.توکل کن!
لب گزیدم…توکل کنم؟؟؟به کی؟؟؟
-بریز دور این اندیشه های کثیف رو اتابک!
-ذهنم کثیف شده…
-ذهنت رو کثیف کردن…اون نویسنده های ابله و احمق،با یه مشت اراجیف به اینجا رسوندنت…ولی…یه بار!فقط یه بار،بیا در این باره جدی باشیم…تو باورشون داری؟
محکم گفتم-نه!
-همین نه…مطمئن باش کمکت میکنه…
-گذشته چی؟
-مهم حال و آینده ست…
صدای نادر تو گوشم زنگ زد-گاهی کافیه از ته دل صداش کنی!فقط بگی خدا!کمکت میکنه…شک نکن!
چشمامو بستم…
نه دعایی بلد بودم،نه ذکری…نه وردی…نه خواسته بودم یاد بگیرم،نه گذاشته بودن که برم سمتش….
خجالت کشیدم صداش بزنم…
اسمش شاید همیشه ورد زبونم بود…درسته تا مشکلی داشتم میگفتم یا خدا….ولی…میدونم از ته دل نبود!خودم میدونم…
-صداش بزن اتابک!کنارته…نزدیک نزدیک…
اشک حلقه زد تو چشمام…
-روشو ندارم!
بلند گفت-چرا؟؟؟
دندونامو روی هم فشار دادم تا داد نکشم…دستم رو مشت کردم تا صدامو خفه کنم…
اشاره کردم به کلکسیون بطریای م*ش*ر*و*ب…
تقریبا بلند گفتم-شامپاین،ابسولوت،هنسی،جین، تکیلا،ویسکی،لوکس،بریون،کو رن کوفت زهر مار…
میبینی؟؟؟همشون رو من کوفت کردم…همونی که میگی صداش بزنم گفته حرامه!!حرام!
چنگ زدم به رو تختیم…
اشک حلقه زده بود تو چشمام،ولی اصرار داشتم حلقه بمونه!نمیخواستم حلقه اش بشکنه…
-این تخت….شاهد ک*ث*ا*ف*ت کاریامه…هر روز یکی،هر شب یکی….
پوزخند زدم…چنگ زدم تو موهامو با بغض غریدم…
-دروغ گفتم،خانوم بازی کردم،م*ش*ر*و*ب خوردم،هرچی رو گفته حرام انجام دادم،هرچیم که گفته …
حلقه هه شکست…
اشک روون شد روی صورتم…
-دنبال حلال نبودم…بهم مزه نمیداد…میوه ی ممنوعه اس که خوشمزه اس!مزه اش پای دندون میمونه…من…با همین زبونی که اینهمه ک*ث*ا*ف*ت رو خوردم و … دروغ گفتم، ک*ث*ا*ف*ت کاری کردم….صداش کنم؟؟؟با چه رویی؟؟؟
-دیر نیست اتابک…باور کن دیر نیست..
-دیره!خیلی دیره!تباه کردم زندگیمو … نابود…
-همین الآن رو دریاب.
به هق هق افتادم…
ولو شدم روی زمین و غر زدم…
-نمیتونم…نمیشه…
-تو نمیخوای!تو نمیذاری که بشه!
هوفی کردم..
گلوم میسوخت…دلم عربده کشیدن میخواست…از ته وجود داد کشیدن.
-اتابک…اتابک…خودت باید بخوای…نزدیکته…خیلی نزدیک…
چشمامو بستم…
گلوم درد میکرد.ماهیچه های بدنم زق زق میکردن…پلکم میپرید.سرم تیر میکشید…تو مغزم ولوله بود…
کشون کشون خودم رو رسوندم به حموم…باید شروع میکردم…یه شروع اساسی…
-ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه اس…
-راهیم برای برگشت هست؟؟؟
یکی از ته وجودم داد زد-هست…هست…هست!
فصل سوم
بهانه
با خواب آلودگی از توی تخت بلند شدم.دلم میخواست بازم بخوابم،ولی شدنی نبود…به باب اسفنجی روی دیوار لبخند زدم و واسه اش دست تکون دادم و به سمت در اتاق راه افتادم…همزمان ۴تا حرکت کششی رو به علاوه ی کلی خمیازه مهمون بدنم کردم.
برخلاف انتظارم از پایین صدای ترق و تروق نمیومد…از بالای پله ها سرکی کشیدم،اتابک روی کاناپه خوابیده بود…
بی صدا وارد دستشویی شدم و دست و صورتم رو شستم.دیشب تا دیروقت چراغ اتاقش روشن بود،نمیخواستم با سر و صدام بیدار شه.
دست و صورتم رو شستم و از پله ها سرازیر شدم.چند ثانیه ای نزدیک کاناپه وایسادم و نگاش کردم.موهای مشکی و صافش،پریشون تو صورتش ریخته بودن.
چشمامو فشار دادم ،تا با وسوسه ی بیدار کردنش مقابله کنم و به طرف آشپزخونه رفتم.
کتری رو آب کردم و روی گاز گذاشتم و به طرف یخچال رفتم.
اتابک صبحونه ی خاصی نمیخورد.یه لقمه پنیر…خودمم که تصمیم داشتم از سالاد ماکارونی دیشب بخورم…ظرف سالاد ،پنیر و نون خامه ای رو بیرون کشیدم…
چایی هم دم کشیده بود.
یه نگاه به ساعت انداختم،۶ونیم بود.
دوباره خمیازه ای کشیدم و رفتم سمت کاناپه.
انگشتای شستم رو گذاشتم روی ابروهاشو محکم کشیدم….قیافه اش درهم شد و لای پلکاشو باز کرد…
غر زد-نکن!
خندیدم و گفتم-پاشو صب شده…
دستامو کنار فرستاد و چشماشو بست-بذار بخوابم!
درکش میکردم بدجور،هیچی بدتر از این نبود که خوابت بیاد و اصرار کنن بلند شی.برای همین بی هیچ حرفی به طرف آشپزخونه رفتم…یه ظرف تپل سالاد خوردم و دوتا نون خامه ایه تپل تر!
مامانم همش غر میزد که این سالاد رو صبونه نمیخورن…دل درد میگیری،ولی هیچ وقت توجه نمیکردم.
سعی کردم فکر مامان رو از سرم بفرستم بیرون…کافی بود یه ذره فکر کنم تا کل روزم بریزه بهم….همون خواب دیروز کافی بود.
با شکم پر از پشت میز بلند شدم.
اتابک به شکم خوابیده بود و یکی از پاهاش از روی کاناپه آویزون…
کنارش رفتم و گفتم-دانشگاه نداری؟
دستش رو به نشونه ی برو تکون داد…بازم اصرار نکردم…من وظیفه ام بود یه بار صداش کنم نه صدبار.
برگشتم تو اتاقم،کتابامو توی کیفم گذاشتم و روپوشم رو پوشیدم…
از ترس اینکه موقع بیرون رفتن بیدار شه،یه کاپشنم تنم کردم و کتونیامو پوشیدم و بدو بدو از خونه زدم بیرون.ده دقیقه به ۷بود.
تا مدرسه رو سه کورس خط عوض کردم و سه دقیقه مونده به هفت و نیم وارد مدرسه شدم!
نفس راحتی کشیدم…دیر میرسیدم باز باید جواب میدادم.
سرخوش از اینکه قرار نیست با مادر زره پوش رو به رو بشم،داشتم میرفتم سمت صف که صداش رو شنیدم-کیانی!
لبم رو گاز گرفتم و برگشتم سمتش و قبل از هر چیز گفتم-خانوم به خدا امروز زود رسیدم!
اخمی کرد…چادر کشیش رو جلو کشید و گفت-دنبالم بیا!
با قیافه ی آویزون پامو روی زمین کوبیدم و همینطور که کوله ام رو روی زمین میکشیدم وارد دفتر معاونین شدم.
پشت میزش نشست و با اخم نگام کرد.
-دیروز چرا نیومدی؟
زبونم رو روی لبم کشیدم…چی باید میگفتم؟؟؟
-خب…چیزه…خانوم حالمون خوب نبود!
-چرا با بابات تماس گرفتیم درست جوابمون رو ندادن؟
لبم رو گزیدم…
پس با بابک هم تماس گرفته بودن.میدونست من نرفتم مدرسه و هیچی نگفته بود؟؟/شاید گفته بود…حتما به اتابک گفته بود…ولی… نمیتونست زنگ بزنه حالم رو بپرسه؟نامرد…
اشک دوید تو چشمام.دلم براش تنگ شده بود.درسته اون کنارم زده بود ولی…من که دوسش داشتم.
-کیانی!!کیانی؟؟؟کجایی ؟
دوتا نفس عمیق کشیدم و سرم رو بلند کردم-بله خانوم؟
-جوابمو ندادی؟
-چی بگم؟
اخم بدی کرد –چرا بابات درست جوابمون رو ندادن؟
-من مسئول پاسخگویی به اینکه چرا بابام درست جواب ندادن نیستم!
اخم بد شکلی کرد و گفت-هیچ متوجهی چی داری میگی؟
با جدیت،در عین حال آرومی گفتم-بله کاملا متوجهم!اینکه چرا درست جواب ندادن رو میتونید از خودشون بپرسید نه من!
-زبونت خیلی درازه!
پوزخندی زدم و توی دلم گفتم-شاگرد تو هستم.
-به هر حال غیبتت غیر موجهه!میمونی تو دفتر تا ولیت بیان و توضیح بدن!
زبونم رو گاز گرفتم تا حرفی بهش نزنم.
-الآنم زنگ بزن بگو بیان مدرسه!
لبم رو تر کردم ….دلم نمیخواست با بابک چشم تو چشم شم…دوست نداشتم مادر زره پوش بفهمه چی به چیه…
دستامو توی هم تاب دادم و گفتم-بابک….یعنی بابام،رفته سفر…میشه به عموم بگم بیاد؟
یه نگاه بهم انداخت…
خوبه میدونست مامان ندارم.-به خانومشون بگو بیان!
دیگه چی؟؟؟همینم مونده فرح رو بکشونم مدرسه بیاد ضامنم شه!
دندونامو روی هم فشار دادم-هردوشون سفرن!من خونه ی عمومم فعلا!
نفس عمیقی کشید و گفت-زنگ بزن!
دستم رو دراز کردم سمت تلفن روی میز که سریع کشیدش عقب و گفت-با تلفن کارتی تماس بگیر!
پیفی گفتم و به طرف تلفن کارتی گوشه ی دفتر رفتم.
با هزار زحمت از کارت تلفنم رو پیدا کردم و شماره موبایل اتابک رو گرفتم…
کلی زنگ خورد ولی جواب نداد.
بغضم گرفت…
تلفن خونه رو گرفتم…پنج تا زنگ خورد و رفت رو پیغام گیر.
صدای ضبط شده ی خودم رو شنیدم…
-اتابک؟؟؟کارم واجبه….جواب بده!
همین که خواستم گوشی رو بذارم صدای خواب آلودش رو شنیدم-بهانه؟
با بغضی که واقعا دلیلش رو نمیدونستم گفتم-میای مدرسه؟
نگران گفت-چی شده؟
برگشتم پشت سرم…مادر زره پوش داشت دقیق نگام میکرد.
-بابت غیبت دیروزه…من بهشون گفتم بابا و فرح نیستن منم خونه ی توئم….اصرار دارن بیای توضیح بدی…
سریع قضیه رو گرفت و گفت-گفتی چرا نرفتی؟؟؟؟
به جای جواب گفتم-رو میز نهارخوری بسته ی داروهام هست،بیارشون باید ساعت ۱۰ بخورم!
تیز تر از اونی بود که نفهمه…
باشه ای گفت و تلفن رو قطع کرد.
کارتم رو بیرون کشیدم و برگشتم سمت معاون…انگاری تیک عصبی داشت هی دست میگرفت به کش چادرشو جلو عقبش میکرد…
-میشه برم سر کلاس؟
یه نگاهی بهم انداخت و گفت-نه!
-خانوم تا بیان مدرسه طول میکشه!کلاسم میپره!
هوفی کرد و گفت-کلاس چندی؟
-۳۰۴
یه نگاه به برنامه انداخت و بعد یه نگاه خشن بهم کرد-ساعت اول که ورزش دارید!
لبم رو گزیدم و سرم رو انداختم پایین…زنیکه اوسکل!
هیچی نگفتم…روی صندلی دم در نشستم و مشغول بازی با بند کیفم شدم…دفتر ریاضیمو بیرون کشیدم و تمرینامو کامل کردم..
یه دور دینی رو مرور کردم …نزدیکای ۹بود که اتابک وارد دفتر شد!
به عینه دیدم که مادرزره پوش شوکه شد!خب حقشه،توقع نداشت همچین عموی ج*ی*گ*ری داشته باشم !
اتابک لبخند مهربونی به صورتم زد و من به خاطر تاخیرش،چشم غره ای نثارش کردم …
-سلام!کیانی هستم!
مادر روحانی،کش چادرش رو کشید جلو بعد مرتبش کرد و گفت-سلام جناب کیانی!بله شناختم،شبیه داداشتونین!!
اتابک لبخند ترشیده کشی نثارش کرد و گفت-ببخشید دیر شد…ترافیک بود.
-بله اشکال نداره!وظیفه داشتیم ازتون بخوایم بیاین مدرسه و…
اتابک سریع گفت-بله،واقعا ممنون به خاطر پیگیریتون…
-حقیقتش دیروز که نیومد مدرسه و بعدم تا ساعت ۱۰ خبر ندادید،خودمون تماس گرفتیم،ولی آقای کیانی یه کم گنگ جواب دادن و…
-برادرم سفر هستن.بهانه پیش من بود،برای همین اطلاع نداشتن…
-خوبه وقتی قراره نیاد مدرسه،خبری بدید!
اتابک متواضعانه فت-بله شما درست میگید…تقصیر از ماست!
انگار اصلا نباید با این زنیکه ملایم و خوب حرف زد…بی لیاقت،ارزش اینهمه برخوردای آقاوار اتابک رو نداشت.
-به هر جهت این غیبت غیر موجهه!خودشم میدونه که غیبتای غیر موجه با کسر انضباط همراهن…
دهنم رو باز کردم یه حرفی بزنم که اتابک دست کرد تو جیبش…
یه لحظه حس کردم میخواد رشوه بده!
ولی…
یه کاغذ سفید بیرون آورد و گفت-بهانه دیروز مریض بود…اینم برگه مرخصی که دکتر داده ..صبح جاش گذاشته بود!
رسما هنگ کردم…تا جایی که یادم میاد دیروز دکتر نرفتیم!
اتابک چشمک نامحسوسی بهم زد و من سرخوش خندیدم،البته بی صدا و سر به زیر
معاون عزیزم که رسما سوسک شده بود برگه رو گرفت و گفت-آهان الان دیگه موجه شد!
اتابک یه دور به خاطر پیگیریاشون تشکر کرد و خداحافظی،بعد اومد سمت من..یه بسته قرص گذاشت تو دستمو گفت-سر وقت بخورشون !
بعد سریع از مدرسه زد بیرون…
یه نگاه به بسته ی قرص انداختم…خالی بود فقط یه دونه داشت…سرماخوردگی بزرگسالان!توی دلم خندیدم…اولین چیزی که رسیده بود دم دستش آورد!
لبخند شیکی تحویل معاون دادم و گفتم-میتونم برم؟
دستش رو به نشونه ی برو رد کارت تکون داد…
نیشخندی زدم و از دفتر اومدم بیرون..
همون لحظه خانوم سلیمی معان آموزشی داشت میرفت تو دفتر.
با دیدنم مکثی کرد و گفت-خوبی بهانه جان؟
هرچی این آدم مهربون بود،اون یکی….درد و بلات دو دستی تو فرق سر مادرزره پوش-خوبم مرسی!
-اینجا چیکار میکردی؟
شونه هامو دادم بالا و گفتم-خانوم ریاحی خفتم کرده بودن!
غش غش خندید و گفت-بدو برو شیطون!اینطوریم صحبت نکن!
خندیدم و به طرف بچه ها رفتم…فرنوش و سارا منتظر بودن برسم تا مغزم رو له کنن!!دیروز جواب زنگا و اس ام اساشون رو نداده بودم…
هوار شدن سرم..
قبل از اینکه فرصت کنم جوابی بدم فکر کردم…چه خوب که اتابک مراقبم بود!چقدر حضورش آرامش بخشه
اتابک
تلفن رو توی دستم جابه جا کردم و همینطور که زل زده بودم به فرم تقاضای رو به روم گفتم-امروز خودش صبحانه رو حاضر کرد! چایی هم دم داد.
نادر خونسرد گفت-میدونستم.بهانه آدم تنبلی نیست.تو خیلی داشتی …
نذاشتم ادامه بده…خودکار رو روی برگه حرکت دادم و امضا کردم-آره میدونم.شرایطش رو درست نکرده بودم که ببینم به اینجور کارا توجه میکنه یا نه؟
-دخترا دوست دارن کدبانو به نظر برسن.این فرصت رو براش فراهم کن!
-باشه…
-دیگه خبری نیست؟با شبنم حرف نزدی؟
خودکارم رو روی میز انداختم به عقب صندلی تکیه دادم.
-اصلا اعصاب رو به رو شدن باهاش رو ندارم.حرف زدن باهاش اعصاب فولادی میخواد…بذار برای بعد.
پوفی کرد و هیچی نگفت…
یه چند ثانیه به سکوت گذشت و در نهایت گفت-تو میدونی حسام کیه؟؟/
ابروهامو بهم نزدیک کردم و گفتم-حسام؟؟
-آره…بهانه درباره اش با نگین حرف زده.
گوشام داغ شدن.
-چی گفته؟
خندید..-داری حرص میخوری دیوونه؟حتما یه پسر بچه اس!
-هر خری هست…میگم چی گفته به نگین؟
-گفته که،باهاش در ارتباطه.ولی خیلی جزئی!
پوفی کردم و با حرص مشتم رو روی میز کوبیدم.چرا من متوجه ارتباطشون نشده بودم.
-بهت گفتم تا…اگه یه وقت متوجه رابطه شون شدی نخوای سر و صدا راه بندازی!باید در کمال آرامش برخورد کنی،میفهمی؟
دندونامو روی هم فشار دادم.
-مطمئن بودم تو نمیدونی!حالا نری یه چی بگی تا به نگین بدبین شه.
بازم سکوت کردم…
-اتابک گوشت با منه؟
عصبی و از لای دندونای بهم فشرده گفتم-آره.
-خوبه…من فعلا برم…کاری باری؟
-نه…خدافظ!
گوشی رو قطع کردم و چهارتا نفس محکم و عمیق کشیدم…
چرا به من هیچی نگفته بود؟؟؟مگه خودش چندوقت قبل قول قرارمون رو بهم یادآوری نکرده بود؟؟؟
– دوسش داره؟
با تحکم گفتم-نه!
-اگه داشته باشه چی؟
-اگه داشت که رابطه شون جزئی نبود!
-ولی خب…شاید الکی گفته جزئیه.
بلند و محکم گفتم-خب باشه!من کوتاه نمیام!
-باشه…ای بابا!زودم جوش میاره!ولی فراموش نکن عشق این سن،خطرناکه..
دندونامو روی هم سابیدم.
باز داشتم به چیزای بد بد فکر میکردم…
-سرگیجه نگرفتی اینهمه فکر میکنی؟؟؟
زبونم رو به دندونام کشیدم.عصبی بودم-من از اینهمه تنهایی سرگیجه گرفتم…
بعد با حرص ادامه دادم-ولی حضور توی وراجم باعث سرگیجه ام میشه!لطفا چند دقیقه خفه شو!اَه.
خواست چیزی بگه تقه ای به در خورد.
یکی از دانشجوها سرش رو آورد تو و گفت-ببخشید استاد!
دستی به صورتم کشیدم و گفتم-بله؟
دختره اومد تو…سرکلاسا دیده بودمش ولی اسمش رو نمیدونستم.
-اومدم پاور پینتارو نشونتون بدم…میشه؟
سرم رو نرم تکون دادم.
از کوله پشتیش لپ تاپش رو کشید بیرون …دستش رو دیدم که روی دکمه ی پاور توقف کرد…نگام زوم شد روی انگشتای کوتاه و نسبتا خپلش…دستاش سفید بودن ولی چه فایده وقتی اینقدر انگشتاش…
یکی توی سرم داد کشید-اتابک خجالت بکش!
هوفی کردم و نگاهم رو از دستاش گرفتم و با خودم غر زدم-من که به قصد بدی نگاه نکردم!
-تو داشتی درباره اش فکر میکردی!!
با احساس ندامت گفتم-ببخشید!
-استاد…
نگام افتاد به دختره…
به صورتش نگاه نکرده بودم ولی به دستاش چرا!شاید چون حس میکردم دستا مهمترن….افراد رو از روی انگشتاشون میشناختم!مزخرف بود ولی خب…راه من برای قضاوت درباره اشون بود…
لپ تاپش رو روی میزم گذاشتم و خودش کنارم وایساد.
بوی یه عطر تند و گرم رو میداد…بدم اومد…زل زدم به صفحه…اونم با انگشتای کوتاهش روی صفحه کلید ضربب گرفته بود و تند تند اسلایدارو جلو عقب میکرد.
-بوی عرق میده.
-خفه شو!
-خب چیه؟خوشم نمیاد از این بو!
سرش داد کشیدم-تو خوشت نمیاد مجبور نیستی درباره اش نظر بدی!بذار من تمرکز کنم ببینم چی میگه!
پوزخند خبیثش رو دیدم…
-تموم شد!
نه فهمیده بودم موضوع درباره ی چیه،نه درست اسلایدارو نگاه کرده بودم….دختره منتظر بود یه چیزی بگم…داشت پلک میزد… اَه! لعنتی! نمیدونست از این حرکت منتفرم.
نگاهم رو از صورتش گرفتم و زیر لب گفتم-خوب بود!
متعجب گفت-خوب بود؟
-بله خوب بود!
-مطمئنید استاد؟
نگاه تندی بهش انداختم و گفتم-بله!
سریع ماستاشو کیسه کرد و همینطور که داشت لپ تاپش رو برمیداشت گفت-یعنی نمیخواد چیزی بهش اضافه کنم و…
محکم گفتم-نه!
قیافه ی آویزونی به خودش گرفت و زیر لب چیزی شبیه خسته نباشید گفت و به طرف در رفت…
همین که در بسته شد،دوتا ضربه ی محکم زدم به پیشونیم و گفتم-اینقدر حرف میزنی که حواس واسه ام نمیمونه!
-به نظرت حسام چطور آدمیه؟
عصبی گفتم-ذهن منو بهم نریز!
-ببین…میگم!به نظرت حسام یکیه مثل تو؟؟؟یعنی،تا یه دختری رو میبینه،مشغول کنکاشش میشه؟نظرت چیه اگر اون دستای سفید و قشنگ و کشیده ی بهانه رو بگیره تو دستش؟؟؟هان؟
موهای سرم رو کشیدم…از شدت عصبانیت نمیتونستم درست نفس بکشم…
داشتم دق میکردم….چی داشت بلغور میکرد؟؟؟به کجا میخواست برسه با این حرفا!
-وقتی تو،به خودت اجازه میدی درباره ی دختری که دانشجوته فکر کنی…حتی روی دستاش و بوی عطرش زوم بشی و فکر کنی ازش خوشت میاد یا نه،چه توقعی…
چندتا مشت پی در پی کوبید به سرم و گفتم-باشه باشه!!خفه شو…من غلط کردم!
-فکر کن!داداش همین دختره،باباش،دوست پسرش….شوهرش…اینا دوست ندارن یکی ناموسشون رو…
-میگم غلط کردم!
-خب نه!!تا آخر حرفامو گوش نمیدی دیگه!هربار میگی غلط کردم،باز روز از نو…روزی از نو!
کلافه گفتم-اَه.
مطمئن بودم تا کامل حرفاشو نزنه دست از سرم برنمیداره.
-تو دوس نداری کسی درباره ی بهانه یا روشنک یا همون شبنم اینطوری فکر کنه…خب…اونام دوست ندارن!
-من که گفتم غلط کردم.
-خب بدبختی اینه که هربار میگی غلط کردم ولی باز…
-اَه…ولم کن دیگه….روانیم کردی!دست خودم نیست…دقت میکنم….به قصد ل*ذ*ت و سو استفاده هم نیس که هی…
-خب خره…همه چی از همین دقتای ریزه میزه شروع میشه!
-حالا خوبه از دستاش بدم اومد!
-همینه دیگه…اگه از دستاش خوشت میومد صورتشم دقت میکردی،هیکلشم همینطور….
سرم رو محکم کوبیدم به میز و گفتم-خفه شو!خفه شو تا خودم خفه ات نکردم!!!
-حرف راست جواب نداره!اینو هی میگی پای من که میرسه وسط…
حس کردم دلخوره…بغض کرده بود…خودمم بغض داشتم…
یواش گفتم-ببخشید…خب خیلی حرف میزنی کلافه میشم…
-دیگه نگاشون نکن.
-نمیشه که!
-نگاه بکن ولی دقت نکن…باشه؟
پوفی کردم…
-به خاطر بهانه….اون لیاقت اینکه دست از خیلی چیزا برداری رو داره!
پلک زدم و محکم گفتم-فقط به خاطر بهانه!
داشتم سوار ماشین میشدم که گوشیم زنگ خورد…اسمش رو روی صفحه تلفن دیدم.نفسم رو بیرون دادم و گوشی رو چسبوندم به گوشم-جانم؟
-سلام!دیر کردی زنگ زدم …
لبخند نشست رو لبم…در ماشین رو بستم و گفتم-درم میام،تو چیزی لازم نداری ؟
-چرا!سیب زمینی و پیاز نداریم،همینطور مایع ظرف شویی!
سیب زمینی…پیاز…مایع ظرف شویی!
اینا نشونه های خوبی بودن…
لبخندم عمیق تر شد…-نهار خوردی؟
-آره…سالاد ماکارونی خوردم…یادت نره بخریا!
سیب زمینی پیاز،مایع ظرفشویی!
-نه نه!یادم میمونه.
-خوبه!راستی…یه آقاهه زنگ زد،یه بار دیگه ام فکر کنم پیام گذاشته بود…صداش شبیه این گانگسترا بود!گفت بگم حتما باهاش تماس بگیری!
لبخندم در جا محو شد….
-اتابک؟هستی؟
لبم رو گزیدم و گفتم-باشه…کاری نداری؟
-نه دیگه…زود خریدارو انجام بده و بیا!
باشه ای گفتم و گوشی رو قطع کردم…هیچ حس خوبی نسبت به این غریبه نداشتم!غریبه ای که با یه شماره ی ثبت نشده داشت آزارم میداد!!!گاهی با سکوت…گاهی با صدای نخراشیده اش!گاهی با خنده های عصبی!از همه مهمتر،با مجهول بودن هویت و درخواستش!
چشمامو محکم روی هم فشار دادم…
چی از جونم میخواست؟کی بود اصلا؟
سرم رو چندبار تکون دادم تا افکار بد رو از ذهنم بریزم بیرون…باید به یه موضوع قشنگ فکر میکردم…به بهانه…
همین که اسمش اومد تو ذهنم،لبخند نشست رو لبم.
بزرگ شده بود…چرا من دوست داشتم نشون بدم هنوز بچه اس؟؟؟چرا فکر میکردم اگه صبحونه و نهار و شام حاضر نباشه غر میزنه؟؟؟چرا نفهمیده بودم خودش از عهده ی خیلی کارا بر میاد؟؟؟همین روز اولی کلی نشون داد بهم وابسته نیست…
خرید داشت…
سیب زمینی و پیاز و…. اوووو….اون یه قلمش چی بود؟؟؟
سیب زمینی، پیاز و ….
خوردنی بود؟؟؟
آدامس؟نون خامه ای؟پاستیل…
نه نه…
چی بود…
-ماکارونی؟
-نه!
-یه چیزی از ماکارونی نگفت؟
-گفت نهار سالاد ماکارونی خورده!
-آهان…اون یه قلم چی بود؟؟
-سیب زمینی و پیاز و ….اووووم!یادم نیس!
محکم کوبیدم روی فرمون و غر زدم-خب تو به درد چی میخوری؟یه کلمه اس دیگه…فقط بلدی منو حرص بدی!
مشخصا شروع کرد به فکر کردن…
سیب زمینی و پیاز و….
پیاز و سیب زمینی و ….
اَه!!یادش نمیاد!
یادم نمیاد!
به ناچار گوشیم رو برداشتم و شماره ی خونه رو گرفتم.
-بله؟
-بهانه جان گفتی چیا بگیرم؟
-پیاز ،مایع ظر…
-آهان آهان یادم اومد…مرسی!
سریع قطع کردم تا یه قلم دیگه اضافه نکرده…مایع ظرف شویی!
به طرف میوه فروشی و سوپر مارکت محل روندم و یه ریز پیش خودم از بی حواسیم غر زدم!اینم ذهنه من دارم؟؟؟
بهانه
بسته ی پاستیل رو روی شکمم گذاشتم و خیره شم به سقف…هرازگاهی یه دونه کرم سبز برمیداشتم و به نیش میکشیدم و بیشتر از اینکه بخوام به طعم شور و ترش و شیرینش که مخلوط شده باشن فکر کنم،به فرنوش عشق خرکیش فکر میکردم…
واقعا داشت تند میرفت.دیوید خوشگل بود درست،خوش تیپ و پولدار بود،درست،وقتی دوسش نداشت که زورکی نمیشد کاری کرد…
هرچیم من و سارا نصیحتش می کردیم،به گوشش نمی رفت که نمی رفت!
کرم رو بین دندونای آسیاییم گذاشتم و با تمام قدرت کشیدمش….کلی کش آورد تا پاره شد…
برای فرنوش باید چیکار میکردیم؟؟؟واقعا چه کاری از دستمون برمیومد؟؟؟
گزینه ها تند تند توی ذهنم در گذر بودن…
برم با دیوید حرف بزنم بگم فرنوش دوست داره؟؟
فرنوش رو با یه پسر دیگه آشنا کنم؟؟؟
بهش پیشنهاد بدم بره پیش روانشناس؟؟؟
براش دوتا برنامه ی توپ بچینم تا عشق و عاشقی از سرش بیفته؟؟
اووووم…
خوب چیکار کنم؟؟؟
یه دونه پاستیل دیگه از بسته کشیدم بیرون…این یکی شبیه خرچنگ بود…
یه دور نگاهش کردم…عجیب شفاف و خوشگل بود…خواستم بذارمش تو دهنم که از دستم افتاد و رفت بین شونه و موهام!
غرغری کردم و یه دونه دیگه برداشتم…شکلش عجیب غریب بود…نمیدونستم چه جک و جونوریه…نخوردمش…آدم هرچی رسید دم دستش که نمیخوره!گذاشتمش تو بسته تا اتابک اومد ازش بپرسم چیه؟؟؟
دوباره فکرم رفت سمت فرنوش.
واقعا عاشق بود؟؟؟چطوری میشه فقط به صرف دیدن آدم یکی رو دوست داشته باشه؟میشه مگه؟؟حداقل چهار کلمه حرف باید رد و بدل بشه یا نه؟؟؟اینطور که من میدونم این دوتا مثل سگ و گربه دست و پای هم و میجون هی!حرف معقول و شاید محبت آمیزی بینشون رد و بدل نشده که…
پوفی کردم و به پهلو شدم…دستم رو بردم بین گردن و موهام و خرچنگ رو برداشتم…گرفتمش جلوی صورتم و گفتم-میخواستی از دست من فرار کنی؟؟؟من که بلاخره میخورمت!
نیشخندی زدم و خواستم بذارمش تو دهنم که صدای کشیده شدن لاستیکا روی سنگ ریزه های حیاط بلند شد…
-هان!قسمت نبود من بخورمت!اتابک خرچنگ دوست داره!تو سهمیه ی اونی!
خندیدم و تند از روی تختم بلند شدم و به طرف در دویدم…
-مموش خوشگله!!
ذوق مرگ خندیدم و پله هارو پایین رفتم-خسته نباشی ایگوانا!!!
خنده ی شیکی تحویلم داد و گفت-سلامت باشی!
مایع ظرفشویی رو از دستش گرفتم و به طرف آشپزخونه رفتم.
-ظرفا کفیثن…خب چرا تو اینقدر خسیسی یکی یکی میخری؟؟هان؟
پیاز و سیب زمینی رو توی سبد ریخت و گفت-اولا کفیث نه و کثیف،دوما!جوجو خوشگله این خریدارو من نمیکنم،طلعت خانوم انجام میده!دفعه بعد که اومد بهش بگو زیاد زیاد بخره!
پوفی کردم و وایسادم کنار ظرفشویی…خرچنگ به دستم چسبیده بود…الآن بذارم دهن اتابک بدش میاد آیا؟
برگشتم سمتش و گفتم-تو پاستیلا خرچنگ پیدا کردم…میخوایش؟؟؟
خندید و گفت-نیکی و پرسش؟
شونه هامو دادم بالا و دستم رو باز کردم و گفتم-دستم عرق کرده!
دستم رو گرفت و از کف دستم خرچنگ بخت برگشته رو بلعید و یه لیس کت و کلفت به کف دستم زد و گفت-مرسی ملوس!
پیفی کردم و قیافه ام رو یه وری گرفتم-کفیث!
بلند بلند خندید….-شام چی داریم؟
-میچی پوکان دیدی سیکان!
ابروهاشو داد بالا و گفت-هان؟؟؟
بلند بلند خندیدم و گفتم-تیتی چیکان کیبی یووان!
فهمید دارم چرت و پرت میگم غش غش شروع کرد به خندیدن و گفت-خدا رحم کنه!چی میخوای به خوردمون بدی؟
پشت چشمی نازک کردم و برگشتم سمت سینک و گفتم-نترس خوشمزه اس!
آهانی گفت و صندلی رو کشید عقب تا بشینه!
مایع ظرفشویی رو روی ابر ریختم….منتظر شدم یه تعارف بزنه برو کنار،ولی خبری نشد!
خیسش کردم….از قصد یواش انجام میدادم تا یه ندا بده ولی..دریغ!
نتونستم خودم رو کنترل کنم!برگشتم سمتش و با تشر گفتم-اونجا نشستی چرا؟
بیسکوییتی رو که میبرد بذاره تو دهنش کنار کشید و گفت-کجا باشم؟
-برو لباساتو دربیار!یا چه میدونم….بیا ظرفارو بشور!
خندید و گفت-میرم لباسامو دربیارم!
بیسکوئیت رو چپوند تو دهنش و خواست بره سمت اتاقش که غر زدم-ظرفای شام با تو!
برگشت سمتم و گفت-چه کار سختی!ای به چشم!
همین که از تیر رسم خارج شد،ابر رو تو دستم چلوندم و شروع کردم به کشیدن توی ظرفا…
حالا شام چی میخواستم درست کنم؟؟؟
سارا میگفت داداشش که توی خوابگاهه ،یه عالمه چیز میز سرخ میکنه،در نهایتم رب گوچه میزنه بهشون میشه غذا با نون میخورن!
نون داشتیم؟؟؟
شیر آب رو بستم و دویدم سمت فریزر…چه قدر بد که اتابک صب تا صب نون نمیگرفت…
یه نگاه انداختم…اندازه ی امشب رو داشتیم!
برگشتم سمت سینک.آخرین تیکه رو آب کشیدم…
سیب زمینی و پیاز که داشتیم.سوسیس و قارچم بود.خوبه دیگه!همه شون رو باهم سرخ میکنیم چه شود!
ذوق مرگ خندیدم و دست به کار شدم…
سیب زمینی و قارچ و سوسیس رو خرد کردم…
رسید به پیاز….هوفی نفسم رو بیرون دادم و چاقو رو برداشتم و پوستش رو گرفتم.
یه کم چشمام به سوختن افتادن…توجهی نکردم و از وسط قاچش کردم…حالا گلومم داشت میسوخت…
بازم بی توجه شروع کردم به ریز ریز کردن ولی هرلحظه لایه ی اشک جلوی چشمام کلفت تر میشد…سوزش بینی و گلومم بدتر!
دوتا نفس عمیق کشیدم…شیر فلکه ی بینیمم داشت ه*ر*ز میشد…اَه.
پیاز اول رو خرد کردم…خواستم دومی رو خرد کنم که نفسم گره خرد…
انداختمش توی ظرف و دویدم سمت شیر آب…بازش کردم و مشت مشت آب پاشیدم تو صورتم و سعی کردم نفس بکشم ولی شدنی نبود…
ناخودآگاه دستم رفت سمت جیب شلوارم…دنبال اسپری میگشتم…نبود…
چندتایی نفس منقطع کشیدم ولی کفاف نمیداد.دلم یه اتاق اکسیژن میخواست…
بدون معطلی به طرف اتاق دویدم…دویدن نفس میخواست…ماهیچه هام درد گرفته بودن…همین که خودم رو پرت کردم تو اتاق جلوی چشمام سیاهی رفت…
صبر کن…الآن بهش میرسی…صبر داشته باش.
از روی میز تحریر برش داشتم…روی زمین نشستم و محکم فشارش دادم…یه بار…دو بار…
همین دوتا فشار کافی بود تا حس کنم یه بار دیگه زنده شدم…
چشمامو روی هم فشار دادم و گفتم-مرسی خدا!
به سرفه افتادم…
چند بار محکم پشت سر هم سرفه کردم…سینه ام خس خس میکرد…
برای اینکه مطمئن شم خوبم چند تایی نفس عمیق کشیدم…بدنم داشت میلرزید…انگار یه مسیر طولانی رو دویده باشم…تشنه ام هم بود، ولی رمق بلند شدن نبود…کل بدنم عرق کرده بود…خودم رو کشوندم سمت تخت…حتی حال از روی زمین بلند شدن و روی تخت خوابیدنم نبود.
بالش رو از روی تخت کشیدم پایین و گذاشتمش روی زمین.سرم رو گذاشتم روشو چشمامو بستم.
قلبم تند تند میزد…بدنم میلرزید…از ته دل خدارو شکر کردم که بازم بهم لطف کرد…
شقیقه هام دل دل میزدن…
حریص تر از همیشه نفس کشیدم…
چقدر این نفس کشیدن ارزش داشت…سی ثانیه نتونستم خوب نفس بکشم کل بدنم درد گرفته….
چشمامو بیشتر روی هم فشار دادم….بدنم داشت داغ میشد…این داغ شدن رو دوست داشتم…از فرق سرم شروع میشد و میرسید به نوک پام…میتونستم راحت حرکتش رو تو تنم حس کنم…همین که میرسید به نوک انگشتای پام،غرق میشدم تو بیخبری و… خواب میرفتم!
اتابک
لباسامو در آوردم و پریدم تو حموم..
لبخند نامحسوسی رو لبم بود،چی میخواست به خوردمون بده امشب؟سر ظرف شستنم چه حرصی میخورد!بمیرم من!ببین نادر آدم رو وادار به چه کارایی میکنه!
-تو مختاری!!!تا خودت نخوای کسی نمیتونه وادارت کنه!
ابروهامو دادم بالا و همینطور که شامپو میزدم تو سرم گفتم-ما داریم جمعی زندگی میکنیم!تو زندگی جمعی هم من تنها معنی نمیده که جانم!باید مشورت کرد و به نظرات احترام گذاشت!
-ولی آدم نباید از عقایدش دست بکشه!
کل موهامو کفی کردم و گفتم-تو معلوم هست کدوم طرفی هستی؟؟؟اصلا مشخص هست چی میخوای؟؟؟عادت داری هرچی من گفتم خلافش رو بگی؟
نیشخندش رو دیدم-خوشم میاد اذیتت کنم!
-بله کاملا واضحه!
-حزب بادی!!!
-اووومم….خب نه!شاید چون دچار یه بی طرفی ارزشیم!
-مگه ماکس وبری؟
-همچین بفهمی نفهمی!
-لازمه بدونی ماکسیمیلیان وبر،عقایدش رو تو دلش نگه میداشت،تو هر لحظه داری یه جوری تغییرشون میدی!
صحبتم رو بی جواب گذاشت …
-ساکتی چرا؟
-حرف حساب جواب نداره که!
بلند خندیدم-ایول!!!راه افتادی…
خندید و هیچی نگفت…
زود از حموم زدم بیرون…لباس پوشیدم و خواستم موهامو سشوآر بکشم که….نگام افتاد به بخت برگشته ی توی سطل زباله…
-برو برش دار!
محکم گفتم-نه!بهانه گفت برم یکی دیگه بخرم!
-مگه هرچی اون بگه باید انجام بدی؟
حرصی گفتم-اگه حرف حساب باشه چرا که نه؟
بعد قبل از اینکه فرصت کنه اظهار فضلی انجام بده موهامو با حوله خشک کردم…
از اتاق بیرون زدم.
پله هارو پایین رفتم و راه آشپزخونه رو پیش گرفتم-مموش در چه حاله؟
وارد آشپزخونه شدم…خبری ازش نبود..
نگام خیره موند روی شیر آب باز و چاقویی که وسط آشپزخونه افتاده بود…
دلم شور زد…
شیر رو بست و بلند گفتم-بهانه؟؟؟
و چون دوباره صدایی نشنیدم به طرف اتاقش دویدم…حس میکردم دارن توی شکمم رخت میشورن…
-مگه لباسشوییه؟
چشم غره ای بهش رفتم و در اتاق رو باز کردم… خواستم بلند بگم –بهانه-ولی سریع جلوی ولوم بالام رو گرفتم…
از دیدنش کف اتاق،قلبم ریخت…
کنارش زانو زدم…اسپری تو دستش بود و رنگش به شدت پریده….لباش بی رنگ بودن…
نفسم رو مرتعش بیرون دادم…
الهی من بمیرم برات…
گلوم سوخت..قلبم تیر کشید…
دستم رو بردم سمت دستش…عجیب سرد بود…
اسپری رو از دستش بیرون کشیدم و بی توجه به لایه ی اشکی که جلوی دیدم رو گرفته بود از زمین جداش کردم…
لای پلکاشو باز کرد و نالید-اتابک…
گذاشتمش روی تخت و گفتم-جانم…بخواب ملوس…
بالشش رو زیر سرش گذاشتم و موهاش رو از صورتش کنار زدم….
-شام…
پتو رو کشیدم رو تنش و گفتم-من درست میکنم..تو استراحت کن…
به پتوش چنگی زد و گفت-جدا سرخشون کن بعد قاطیشون کن و رب گوجه بزن!
همین مونده بود این فسقلی به من آشپزی یاد بده…خندیدم و گفتم-چشم!
روشو برگردوند…دستم رو بردم سمت موهاش…خواستم بهم بریزمشون ولی…صدای نادر تو گوشم منعکس شد…بار عاطفی…ب*غ*ل ممنوع…سو استفاده!
سریع چشمامو روی هم فشار دادم و انگشتامو به طرف کف دستم خم کردم.
لبم رو گزیدم و از سر جام بلند شدم….سخت بود،ولی…
-کار نشد نداره!
بهش لبخند زدم…چه عجب یه بار کارم رو تایید کرد…
پله هارو پایین رفتم.خودم رو انداختم تو آشپزخونه و سعی کردم با پختن غذا سرم رو گرم کنم.هرچند کار به خصوصی نباید انجام میدادم ولی حداقل مشغولم کرد…اینقدر که هی حواسم نره سمت اتاقی که به اتاقم چسبیده بود
تو سکوت شاممون رو خوردیم…بهانه مثل همیشه یه مرسی دستت درد نکنه گفت و از پشت میز بلند شد.خواست به طرف سینک بره که دستش رو گرفتم.
-قرار شد من ظرفارو بشورم…
-ولی تو…
دستم رو گذاشتم رو لبش و گفتم-تو برو بشین سر درسات!
چشماش برق زدن ولی لباش چیزی رو به نمایش نذاشتن.
روی صندلی نشست و گفت-درسی ندارم!
-امسال امتحانات نهایینا!
شونه بالا داد.بازم یه بی حسی خاص ته نگاهش دو دو میزد-هنوز کو تا امتحانات!
توی هیچ زمینه ای اجبار رو نمیپسندیدم…وقتی با حرف زدن میشد خیلی از مسائل رو حل کرد چه احتیاجی به اجبار بود؟
-شب امتحان که بخونی خودت اذیت میشی!
پوزخندی زد و گفت-همه به خودشون اجازه میدن اذیتم کنن،خودم این حق رو ندارم؟
هنگ کردم…واضح تر از این نمیتونست ابراز نارضایتی کنه…سعی کردم قیافه ام رو از حالت ماستی بیرون بیارم،یه لبخند نیم بند زدم و گفتم-منم اذیتت میکنم؟
شونه هاشو بالا داد و گفت…-گاهی…ولی…
زل زد تو چشمام…چرا اینقدر نگاهش بی حس بود؟؟؟
-ولی فقط گاهی!!!اونم مطمئنا ناخواسته!
لبخند سردی زد-من از دست تو ناراحت نمیشم!چون حس میکنم تو واقعا دوسم داری.
هرچند دلم از تیکه ی اول حرفاش گرفته بود،اما…جمله های آخر بدجور بهم دلگرمی دادن…با اینکه با سردی بیان شده بودن.با اینکه بی حسی توشون موج میزد…اما من راضی بودم…به اینکه با سردترین کلمات به زبون بیاره از دستم راضیه!چه قدر در مقابلش قانع میشدم!!واقعا چقدر !!!
سرش رو انداخته بود پایین و داشت با انگشتاش بازی میکرد.
دیگه حس و حال حرف زدن درباره ی درس نبود.دوست داشتم چشمامو ببندم و شیرینی یخ زده ی حرفاشو مزه مزه کنم!حتی اگه یه جایی تو ذهنم میماسید…ولی من این ماسیدن رو هم میپسندیدم!!!بهانه بهم گفته بود ازم راضیه!مطمئنه من دوسش دارم…چی بهتر از این؟
سرش رو بالا گرفت و گفت-به کمک احتیاج دارم!
م*س*تقیم نگاهش کردم…تو نگاهش یه دلشوره و نگرانی موج میزد.
-عادت ندارم درد و دلای دوستام رو بازگو کنم…عادت که نه!هیچوقت کسی نبوده که بتونم باهاش حرف بزنم…شاید اگه بود منم عات میکردم…
دوتا نفس عمیق کشید.داشت نمکدون رو تو دستش میچرخوند.
-من در ارتباط با پسرا مشکل دارم…تو برخورد با دخترا هم میلنگم!اصلا …بخش اجتماعی ذهنم میلنگه…میدونم!اما…
زبونش رو بین لبش و ارتودنسیاش گذاشت.چند ثانیه ساکت شد و بعد دوباره شروع کرد-میخوام سعی کنم رفتارامو درست کنم… تا حالا زیادی از همه غافل بودم.فکر میکردم فقط خودم مشکل دارم،دغدغه دارم…نخواستم ببینم دور و برمم هستن کسایی که مشکل دارن…مثلا همین فرنوش دوستم….اصلا درباره ی مشکل همین ازت کمک میخوام…میفهمی؟
سرم رو به نونه ی فهمیدن تکون دادم….باید کامل حرفاشو گوش میدادم و بعد آنالیزشون میکردم.
-دیوید…پسر یکی از اقوامشونه که زیاد باهم رفت و آمد دارن…تو تولد فرنوش دیدمش.هم خوشگله هم خوشتیپ.فرنوشم ازش خوشش میاد،ولی گویا اون یکی دیگه رو دوست داره.فرنوشم…خیلی بهم ریخته و داغونه.امروز تو مدرسه یه حرفایی میزد. از مردن و انگیزه نداشتن و بی هدف بودن و….میفهمی؟
سرم رو تکون دادم.
-میخوام یه جوری حال و هواش رو عوض کنم.دوست ندارم یکی احساساتی که خودم گاهی باهاش دست به گریبان میشم رو درک کنه…خیلی سخته!خیلی.
قلبم رو…حس کردم فشردن.چنگ کشیدن روی سنسورای بدنم…مو به تنم سیخ شد…بهانه…تو خونسردترین حالت،با یه نگاه یخی…داشت از احساسات دوستش میگفت ،احساساتی که خودش یه زمانی باهاشون دست به گریبان بوده!
نفسم رو محکم بیرون دادم…بهانه دچار بی انگیزگی بود؟به خودکشی فکر کرده بود؟؟؟هدف نداشت؟؟؟چرا؟؟؟
حالا داشتم معنی نگاه خالی و پوچش رو میفهمیدم…بی خود نبود که نگران شده بودم…من با دیدن نگاهش ،لرزیده بودم!!
-به نظرت باید چیکار کنم؟؟
چیکار کنی؟؟؟میدونستم باید چیکار کنه؟؟؟من اگه راه حل رو بلد بودم که…یه فکری برای این نگاه یخی تو میکردم زندگیم…
من…من اگه میدونستم با دخترای نوجوون باید چطور برخوردی داشت که اینقدر تو رفتارام با تو دچار اشتباه نمیشدم…
پلکامو بستم…
یکی از استادای دوره ی کارشناسیم میگفت- هیچی بدتر از این نیست که الکی اظهار فضل کنید…درمورد مسائلی که تخصص و تجربه ندارید صحبت کنید …. کلمات جادو میکنن…یه کلمه از روی نا آگاهی،حتی اگه برای خیرخواهی بیان شه،میتونه یه زندگی رو متلاشی کنه…
حس کردم الآن دقیقا همون شرایطه!!من چی میتونستم بگم؟؟؟
شاید اگر طرف پسر بود یه راه حلایی داشتم…خب بلاخره خودم یه زمانی نوجوون بودم…ولی…یه دختر،اونم با کلی تفاوت با دوره ای که من توش بودم…
بهانه منتظر داشت نگام میکرد.
زبونم رو به لبم کشیدم و گفتم-اینکه دوست داری به دوستت کمک کنی قابل ستایشه!بنی آدم اعضای یکدیگرند…اگه تو برای دوستت نگران نشی که نمیشه اسمت رو گذاشت دوست…ولی عزیزم…گاهی وقتا خیلی چیزا دست ما نیست…تو حیطه ی تخصصی ما نیست.. در حد درک و تجربه ی ما نیست…متوجهی ؟
سرش رو نرم تکون داد…
-از مشاور مدرسه تون کمک بخواه…اگه اون نتونست کمکت کنه،یا حس میکنی قابل اعتماد نیست و احتمال داره خیلی از مسائل رو به گوش خونواده اش برسونه،که اگه برسونه خیلیم عالیه…ولی نه از دید شماها!من میتونم از نادر بخوام کمکش کنه…نظرت چیه؟؟؟
مات نگام کرد.
مشخص بود داره سعی میکنه حرفامو حلاجی کنه…هرچند حرف قلمبه سلمبه ای نزده بودم اما….عادتش بود چند ثانیه روی حرفا متمرکز شه و بعد عکس العمل نشون بده….این برخوردش رو به شدت میپسندیدم!مطمئن بودم تو سرش شلوغ پلوغه!!البته بستگی به اون موجود درونش داشت!!!موجودی که تو وجود داشتنش شکی نداشتم،ولی…نمیدونستم باید اسمش رو چی بذارم؟وجدان؟ کودک درون؟؟؟ خود ناشناخته؟؟؟ ندانسته ی آآگاه؟؟؟واقعا چی بود؟؟؟همه ی موارد؟هیچکدام؟؟
ماله بهانه هم مثل مال من ،وراج بود؟
-وراج خودتی؟
خندیدم-شوخی کردم بابا!!
صدای غر غر کردنش رو میشنیدم…
سعی کردم بی توجه از کنارشون رد شم.
-اووووم…خب…
انگاری گفتگوش با اون یکی بهانه تموم شده بود!چون زل زد تو صورتم و گفت-فکر کنم صحبت با نادر بهتر باشه!
لبخند نامحسوسی زدم.
-فقط یه مشکل هست…فرنوش قبول نمیکنه بره دیدن نادر!
از پشت میز بلند شدم….به طرف ظرفشویی رفتم و گفتم-دعوتش کن اینجا!به نادرم میگم بیاد…باهم رو به روشون میکنیم!
خندید…
موهاشو فرستاد پشت گوشش…نگام رفت رو گوشای کوچولو و صورتیش…دوتا گوشواره ی کاملا متفاوت گوشش بود…جلل خالق! به حق چیزای ندیده!یه گوشواره از دوتا رشته ی بلند،یکی سبز و یکی صورتی و اون یکی گوشواره یه کره ی طلایی و بنفش!!!
از پشت میز بلند شد…همین تکون خوردنش کافی بود تا نگاهم رو از گوشاش بگیرم…
-من میرم مشقامو بنویسم!
لبخند زدم و گفتم-برو …
-شبتم بخیر…با نادر حرف میزنی دیگه؟
-آره…تو هم یه روز قرار بذار فرنوش رو بیار اینجا!
ب*و*س هوایی برام فرستاد و گفت-دیوونه تم عمو جون!
لبخندی که از شنیدن کلمه ی اول میرفت تا رو لبم بشینه،با شنیدن کلمه ی دوم پاک شد…جاش رو داد به یه اخم…ابر از دستم افتاد..
چشمامو بستم و محکم گفتم-درست میشه!درست میشه…درست میشه…
ولی…بازم یکی بود تا یه فکر آزار دهنده رو تو ذهنم ،به جریان بندازه…-عقیده ی ۱۸ساله…تغییرم بکنه،درست نمیشه!
تمام حرفای بهانه رو به نادر منتقل کردم…بازم مثل همیشه سکوت کرد و گوشهاش رو در اختیارم گذاشت…چه قدر داشتن یه شنونده ی خوب و محرم ،به درد بخور بود!
حس میکردم یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شده.
-به بهانه گفتم دعوتش کنه خونه ،توهم بیای با هم آشنا شید…نظرت چیه؟
قیافه ی متفکری به خودش گرفت…چند ثانیه ای مکث کرد و بعد گفت-پیشنهاد خوبیه…ولی توقع نداری که همون اول ازش بخوام باهام حرف بزنه؟
-نه همچین توقعی ندارم!بلاخره بار اوله که با تو روبه رو میشه و…خب مشخصه که نمیتونه اعتماد کنه!
-من فقط میتونم باهاش طوری برخورد کنم که حس کنه میشه بهم اعتماد کرد…کارتم رو بهش میدم…اینکه بخواد حرفی بزنه یا نه…با خودشه!
از ته دل امیدوار بودم فرنوش با نادر همکاری کنه.هم برای اینکه بهانه آروم شه و هم….خب…دوست داشتم بدونم با یه همچین دختری،تو یه همچین شرایطی چه برخوردی باید داشت…اصلا…اینقد میگن مشاوره مشاوره،واقعا کارسازه؟؟؟
صدای نادر رشته ی افکارم رو پاره کرد-بهانه در چه حاله؟
سوییچای ماشین رو تو دستم چرخوندم و گفتم-خوبه…یعنی…نمیتونم بفهمم چطوره.
ابروهاشو داد بالا و آروم گفت-باید صبر کنی…
لبم رو تر کردم.
نادر ادامه داد-با شبنم حرف زدی؟
-نه!!
اینقدر محکم و تلخ گفتم که حرفش رو ادامه نداد.
-برای ولنتاین چه برنامه ای داری؟؟؟
ولنتاین…ولنتاین تولد بهانه بود..۱۸ساله میشد…باید یه تولد…
-قبل از ولنتاین با شبنم بهم بزن که خرج کادوی ولنتاین نیفته گردنت!
پوزخندی زدم…چقدر سرخوش بود.در هر لحظه میتونست بخنده و حرفاشو تو قالب طنز به زبون بیاره.
-میخوام واسه بهانه تولد بگیرم!
نادر چند ثانیه مکث کرد و بعد گفت-عالیه!روز تولدش منو نگینم میایم،دوستاشم باشن!
سرم رو تکون دادم…فکر خوبی بود..
-با شبنم حرف بزن!
نگاه پر حرصم رو بهش دوختم…خونسرد جواب داد-نذار فکر کنم بی جربزه ای!نذار به این نتیجه برسم که ترسویی!!!اتابک این قورباغه ایه که باید قورت بدی !!میفهمی؟؟؟دیر و زود داره ولی…
-بذار یه مدت دیگه!!!
شونه هاشو داد بالا-تصمیمت برای تولد چیه؟
لبخند زدم…یه عالمه فکرای قشنگ تو سرم بود-میخوام یه تولد براش بگیرم که سالها تو ذهنش بمونه!بعد از مرگ خاطره دیگه هیچ جشن درست و حسابی نرفته…بذار حداقل،تو تولد ۱۸سالگیش، یه خاطره ی خوب بسازم براش!
خندید…با محبت گفت-خیلیم عالیه!منم هر کاری از دستم بر میاد دریغ ندارم!
خندیدم…از فکر کردن به یه مراسم درست و حسابی به هیجان میومدم…
سوییچ رو یه دور دیگه تو دستم چرخوندم و گفتم-من دیگه میرم!
از روی مبل بلند شدم…
نادر هم متعاقبا بلند شد و گفت-صبر میکردی یه قهوه بیارن!
خندیدم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم-میخواستی زودتر سفارشش رو بدی خسیس!
خودش هم خندید و گفت-کلا از ذهنم پاک شد!بعدشم من از بس با همه ی مراجعینم قهوه میخورم حالم ازش بهم میخوره!
-حق داری…من برم خونه.تنهاست!
پلک زد و گفت-برو به سلامت..باهام در تماس باش…
دستش رو روی دستم که شونه اش رو گرفته بود گذاشت و آروم ادامه داد-درباره ی شبنمم…هرچه زودتر بهتر!
لبم رو تر کردم…بعد از دو سال و سه ماه…چطوری باید…شبنم خوب بود…به وقتش…
نفسم رو محکم بیرون دادم.
-نبینم دودلی!
لب گزیدم-دودل که نه!نمیخوام یه وقت…
-اتابک…یه دل شو!چندبار اینو بهت بگم و ازت بخوام…
چشمامو بستم…شبنم خوب بود،خیلی خوب…حداقل تنها دختری بود که تونسته بود بیشتر از سه ماه با من بمونه….دو سال و سه ماه… بیست و هفت ماه…اینهمه خاطره و…اَه…
-نذار فکر کنم احساست به بهانه….
بهانه؟مسلما بهانه مهمتر بود…حداقل با بهانه یه چیزی حدود ۱۸سال خاطره داشتم…۲سال و سه ماه که…
محکم گفتم-بیرونش میکنم از زندگیم ولی…یکم ….
نمیدونستم دلیل دست دست کردنم چیه…دلیل اینهمه تعلل چیه…واقعا چرا نمیخواستم باهاش حرف بزنم..من که مثل آب خوردن دخترا رو میزدم کنار…چرا درباره ی شبنم داشتم…اَه!
دندونامو روی هم سابیدم..
-راس میگی…دو دلم!
با بی حس ترین شکل بهم خیره شد…دستم رو فشرد و گفت-منتظر یه دل شدنت میمونم!برو به سلامت…
سر تکون دادم…میدونستم پامو از دفترش بذارم بیرون سیل حرفا به طرفم سرازیر میشه…برای رویارویی با اونام باید آماده میشدم…
ابروهامو طبق عادت چندبار بالا دادم تا حواسم جمع شه…
-من رفتم…
-به سلامت.
حس کردم لحنش پر از دلخوریه…برگشتم سمتش…با عجز گفتم-زمان لازم دارم!
لبخند محوی زد-فقط بپا دیر نشه!
آهی کشیدم و از دفتر زدم بیرون…همین الآنشم دیر بود..خیلی دیر
بهانه
با سارا قرار گذاشته بودیم روحیه فرنوش رو عوض کنیم.آدما مثل هم نبودن که انتظار داشته باشیم عکس العملا مثل همه باشن. از دید من عشق فرنوش زیادی بچه گانه و مزخرف بود،ولی خودش اینطور فکر نمیکرد…خودش رو یه شکست خورده میدید که پس زده شده،حالا هرچند بطور نا واضح ولی،چیزی که مشخص بود این بود که دیوید کس دیگه ای رو دوست داشت.
جدیدترین جوکا رو روی برگه نوشتم و بردم مدرسه.سارا هم قرار شد یه مهونی تو خونه شون ترتیب بده تا بریم بترکونیم…
اتابک بهم گفت برای دعوت کردن فرنوش دست نگه دارم…اعتقاد داشت بهتره قبلش جای دیگه بریم مهمونی تا ،وقتی نادر رو تو خونه ی ما دید شک نکنه…یه جورایی برای طبیعی تر به نظر رسیدن مسئله،پیشنهاد داد اول یه دور همی تو خونه ی سارا اینا راه بندازیم.سارا هم از خدا خواسته موافقت کرد و بساط مهمونی رو فراهم…
پنجشنبه بعد از ظهر،قرار شد بریم خونه شون و تا جمعه شب اونجا بمونیم.
تازه از بهشت زهرا برگشته بودیم….توی اتاقم بودم و داشتم وسایل مورد نیازم رو برمیداشتم که اتابک تقه ای به در زد و سرش رو آورد تو…
از وقتی بهش گفته بودم قرار شده شب هم اونجا بمونیم کلی شاکی بود.
-نمیشه شب رو نمونی؟
همینطور که مسواکم رو توی کوله پشتیم میذاشتم گفتم-خونه شون سه تا خیابون با ما فرق داره همش!
اومد تو و نشست لبه تخت-خب همین دیگه!میگم شب رو نمون…راهی که نیست بیا خونه!
پوفی کردم و گفتم-میخوام بمونم پیش دوستام!غر نزن دیگه.
موبایلم رو از کنار بالشم برداشت و گرفت سمتم-دم دستت باشه ها!زنگ زدم زود جواب بده.
اخمی کردم و سر تکون دادم.
-فردا بعد از ظهر ساعت چند میای؟
-نمیدونم!
-قبلش زنگ بزن بهم میام دنبالت!
سرم رو نرم تکون دادم.
-پول داری؟
ابروهامو دادم بالا و گفتم-مگه دارم میرم اردو؟میخوام برم مهمونی!
قیافه حق به جانبی به خودش گرفت و گفت-شاید قرار شد برید بیرون…پول لازم میشه دیگه!
-تو کارتم هست!
یه تراول خوشگل گرفت سمتم و گفت-حالا اینم باشه….
بعد یهو اخم کرد و گفت-برندارین ماشینو برید بیرونا!خواستید برید یه بزرگترم با خودتون میبرید.هیچکدومتون که گواهینامه ندارین!
پوفی کردم و گفتم-مردم مثل کیانیا ترسو نیستن که!به بچه هاشون بها میدن و آزادشون میذارن…ماشین میدن بهشون…غرغرم نمیکنن.
اخماشو درهم تر کرد و گفت-اومدیم و زبونم لال زدین زیر یه نفر طرف افتاد مرد!
بیخیال شونه بالا دادم-دیه اش رو میدن!
-دیگه چی؟؟؟با این سن و سال یه آدمم بزنید بکشین چه اثری خواهد داشت تو روحیه تون واقعا!!!
چی؟واقعا چی؟؟؟چطوری بود اینقدر راحت به دست سارا ماشین میدادن؟شاید…شاید …
-عموش وکیله،کارش رو راه میندازه!
پوزخندی زد و گفت-چرا باید همچین اتفاقی بیفته تا مجبور شن بیفتن دنبال راه انداختن کارا؟؟؟
فکری کردم…درست میگفت..همچین بی حساب نبودن حرفاش.
-من که چند روز دیگه میتونم برم دنبال کارای گواهینامه…سارا و فرنوشم باید یه یه سالی رو صبر کنن!
فقط نگام کرد…
یه چیزی میخواست بگه ولی…هی لباشو تکون میداد اما صدایی از گلوش در نمیومد…
با بیخیالی شونه هام رو انداختم بالا،تراول رو گرفتم و تو کیف پولم گذاشتم و تشکری کردم…
اتابک هم از روی تخت بلند شد و به طرف در رفت.
-حاضر شدی صدام کن!
باشه ای گفتم…
چی میخواست بگه که نگفت؟؟؟نکنه میخواد بگه نمیذارم بری گواهینامه بگیری؟؟؟؟اصلا به اون چه؟؟؟از این کیانیای دیوونه بعید نیست بگه نمیذارم…وای خدا…خودت به خیر بگذرون…
چشمامو روی هم فشار دادم.
کرم مرطوب کننده ام رو هم توی کوله ام انداختم.
مانتوی بافت سورمه ایم رو پوشیدم که تا وسط رون پام میومد…شلوار لوله ای مشکی هم پام کردم و چکمه های بدون پاشنه ی مشکیم رو کشیدم روشون…
-اووووم خوجل شد!
کلاه شال گردن و دستکش قرمزمم برداشتم!اینارو اتابک از روسیه واسه ام آورده بود…خیلی خیلی دوسشون داشتم..بچه امون پسندش حرف نداشت.
کوله ام روی دوشم انداختم،موبایلمم برداشتم و از باب اسفنجی رو دیوار خدافظی کردم و از اتاق زدم بیرون.
داشت آروم با موبایلش حرف میزد.
بدو بدو از پله ها پایین رفتم ….همین که منو روی پله ها دید تلفنش رو قطع کرد…خواستم بی تفاوت از کنارش رد شم که…
یه لحظه یاد شبنم افتادم…اینکه…نکنه شب من نیستم بیاد اینجا…
حس کردم قلبم تیر کشید…دل و روده ام توی هم پیچیدن…کف دستام عرق کردن…
اتابک داشت نگام میکرد…
خیره شدم تو نگاه قهوه ایش…پر بود از حرف.
گوشیش رو از ب*غ*ل گوشش کشید پایین…زبونم رو کشیدم به لبم…
سعی کرد لبخند بزنه… دل من توی هم پیچ خورد…
یه لحظه حس کردم دوسش ندارم…واقعا هم دوسش نداشتم!کثیف بود…خیلی کثیف!!
-بهانه؟
شب جمعه بود…خونه خلوت…بدون مزاحم…یه پسر آزاد…یه دختر آزادتر…
بغض بیخ گلوم رو گرفت…
اصرار داشت شب برگردم….
همش حرفه!همش تظاهره…از خداشه شب نیام…
شبنم،با اون قیافه ی بزک کرده و اون لباس عجیب غریب از جلوی چشمم رد شد…بدن براقش توی عکس،توجه جلب میکرد چه برسه به….
اتابک یه قدم به طرف برداشت…
مغزم داشت فرمان میداد یه کاری بکنم…
بغضم داشت وسیع تر میشد…
دستش رو رسوند به بازوم-مموش…
طوفان شدم…از ته دل داد کشیدم-من مموش نیستم!
ابروهاش بالا پریدن…تعجب نگاهش غوغا میکرد-بهانه جان…
بازوم رو از دستش کشیدم بیرون…براقی تن شبنم،مثل جرقه های جوشکاری چشمم رو میزد…سرم داشت دام دام میکرد…یه فکر بدجوری روی اعصابم مانور میداد،اونم….اتابک این بدن رو ب*غ*ل میکنه!!!
با زحمت آب دهنم رو فرو دادم…پشتم رو بهش کردم و به طرف در رفتم…
دنبالم اومد-بهانه…
داشتم حسودی میکردم…داشتم حسودی میکردم!به دوست دختر اتابک!!!به دوست دختر عموم!!!من…من داشتم حماقت میکردم!!!به من ربطی نداشت….حسادت معنی نمیداد…
دوباره سعی کردم آب دهنم رو قورت بدم.
نشد…یعنی شد…با کلی درد و زحمت شد…با زحمت آب تونست پایین بره…راه گلوم بدجوری سد شده بود…
-وایسا بهانه!
اینبار دوستی کمرم رو گرفت…دلم ریخت…بغضم بزرگ تر شد…چشمام بازتر..باید جلوی ریزش اشک رو میگرفتم…بارها و بارها تو مهمونیا دیده بودم اینطوری دستاش رو میذاره دو طرف کمر باریک شبنم….
با تمام توانم غریدم-به من دست نزن ع*و*ض*ی!
دستاش شل شد..
توقع نداشت بهش بگم ع*و*ض*ی…من دروغ نمیگفتم…وقتی ع*و*ض*ی بود باید اینطوری خطاب میشد…اتابک یه ع*و*ض*ی تمام عیار بود.. هرچند به من ربطی نداشت…
لیز خوردن دستاش رو از دور کمرم حس کردم…
بی درنگ دویدم سمت در حیاط …
میدونستم مات و بهوت وایساده و داره رفتنم رو نگاه میکنه…
در رو باز کردم و خودم رو پرت کردم تو کوچه…همین که در رو بهم کوبیدم اشک راه افتاد روی صورتم…..
با حرص پسشون زدم…ولی بی وقفه میریختن…
دوتا نفس عمیق کشیدم…قدرت اشکام بیشتر شدن…
امشب بزم داشت.با شبنم.دوتایی…
هق هقم شدیدتر شد…
شبنم رو ب*غ*ل میکنه!!!
سر خودم داد کشیدم-به تو ربطی نداره بهانه….به تو ربطی نداره!
لبم رو گاز گرفتم…تند کوچه رو پایین رفتم…توقع نداشتم دنبالم بیاد…دنبال یه مزاحم که آدم نمیدوه…از خداشم بود من برم زودتر بره دنبالش…
شبنم الآن…داره آماده میشه…داره آرایش میکنه…به بدنش لوسیون میزنه…داره خوشتیپ میکنه…برای اتابک…برای همه کس من… برای ….
صدای خودم رو شنیدم…روی کولش بودم…دهنم نزدیک گوشش…داشت جاده ی سنگلاخی منتهی به ده رو بالا میرفت…
-معلممون میگه عمو محرمه!
-آره دیگه!عمو و دایی محرمن!
با حرص گفتم-آدم نمیتونه با محرما عروسی کنه!
خندید و گفت-مگه میخوای با محرم عروسی کنی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم-اوهوم!میخوام بشم زن تو!!
بلند بلند خندید…دستامو که دور گردنش حلقه بودن ب*و*سید و گفت-تو هنوز فسقلی هستی مموشک!!
یهو تصویر اون جاده محو شد…یه تصویر دیگه جلوم جون گرفت،عروسی روشنک بود…یه لباس عروس خوشکل تنم بود…یه تاج خوشگل تر رو سرم!
اتابک رو دیدم که داره میاد طرفم…جلوم زانو زد و با محبت ب*غ*لم کرد-عروسک چطوره؟
خندیدم و گفتم-دومادک خوبه؟؟؟
از تو ب*غ*لش بیرونم کشید و متعجب نگام کرد…نرم خندید و گفت-شیطون!
دوباره تصویر بهم ریخت…
ایندفعه سر کلاس درس بودیم…معلم دینیمون داشت حرف میزد…
-درسته برادر محرمه،عمو محرمه،دایی محرمه…ولی روابط باید کنترل شده باشه…اینا حرفای من نیست دستوراته اسلامه!
صدای پر حرص سارا رو شنیدم-خانوم من واقعا متاسفم که اینو میگم،ولی ماها اگه تا امروز تصور و برداشتی از برخوردای محارممون نداشتیم،با این حرفا میریم دنبال قصد و نیت گشتن!!!
همون روز افتادم به فکر…اتابک واقعا مثل عمو بود؟؟؟اگه عمو بود…چرا من تا ۱۴سالگی امید داشتم یه جوری باهم ازدواج کنیم؟
محکم کوبیدم تو سرم…از بس بچه بودی از بس ابله بودی،از بس دور و برت بود…از بس بهت محبت میکرد و همیشه در حال حمایت کردن بود….
بی توجه به کسایی که متعجب نگام میکردن خیابون رو پایین رفتم…
چی شد که اون افکار رو زدم کنار؟؟؟چی شد که سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم؟؟؟چی شد واقعا؟؟؟اینکه فهمیدم نشدنیه؟؟ اینکه حس کردم دارم گ*ن*ا*ه میکنم؟؟؟؟
اینکه…اینکه دیدم هربار با یکیه؟؟
اینکه..اینکه از خودم خجالت کشیدم؟؟؟داشتم از برخورداش بد برداشت میکردم؟؟؟واقعا چی شد؟؟
باز سر خودم داد زدم-تو که بیخیالش بودی این اشک ریختنت برای چیه؟؟؟
با این جمله نه تنها اشکم بند نیومد،سریع ترم رو صورتم غلت زد…
من…من داشتم چیکار میکردم؟؟؟داشتم به یه محرم دلبسته میشدم!
یکی تو سرم داد زد-دلبستگی نیست!
با هق هق گفتم-هست،هست…اگه نبود…اگه دلبستگی نبود…به شبنم حسودی نمیکردم…اگه نبود ….دلم نمیخواست دانشجوهاش بفهمن منم هستم….اگه نبود….با محبتاش آروم نمیشدم….اگه نبود…وقتی ب*غ*لم میکرد حس نمیکردم تو سراشیبی ترن هوایی هستم!
اگه…اگه…
-بهانه؟
لبم رو گزیدم…نمیخواستم باور کنم صدای خودشه…
بازوم رو کشید…وایسادم…حتی به طرفش برنگشتم…
-اگه دلبستگی نبود،از اینکه نیومد دنبالم غصه نمیخوردم!!!
کشیدتم سمت ماشین…به زور سوارم کرد…
-اگه نبود از دیدن عکس شبنم اینقدر بهم نمیریختم…
در رو محکم بهم کوبید…
چشمامو بستم…نباید نگاش میکردم…خجالت میکشیدم باهاش چشم تو چشم شم…من…من خر،نماز نمیخوندم…روزه نمیگرفتم.. حجاب نداشتم، واجب و متسحب نمیشناختم ولی….میدونستم یه چیزایی حرامه!تشخیص میدادم این علاقه ممنوعه ست…
لبم رو گزیدم…
محکم کوبید روی فرمون…
هق هقم شدید تر شد.
با عجز گفت-چرا همچین میکنی بهانه؟
کشیده شدن دستمال رو روی گونه هام حس کردم…
برخورد نفساش به گونه های یخ زده ام…قلبم تند تر تپید.
چشمامو باز نکردم…میترسیدم بفهمه از نگاهم…بدونه چی تو دلمه…
-بهانه…بهانه عزیزم حرف بزن…چت شد یهو؟تو که حالت خوب بود…
لبامو بهم فشار دادم تا حرف نزنم…تا اعتراف نکنم…
صدای عصبیش رو شنیدم-بهانه حرف بزن…
چندتا قطره اشک بزرگ،از لای پلکای بسته ام سر خوردن…
از جیب مانتوم اسپریم رو بیرون کشیدم…
گذاشتمش جلوی دهنم و محکم فشارش دادم…باز شدن مجاری تنفسیم رو راحت حس کردم.
چونه ام رو تو دستاش گرفت و به طرف خودش برگردوند.
چشمامو محکم روی هم فشار دادم…
فشارش رو دور چونه ام بیشتر کرد…
-باز کن چشماتو!
چشمامو با قدرت بیشتر روی هم فشار دادم ولی اشک با اصرار از لا به لاشون به بیرون سرک میکشید…لعنتی…
صدای فریادش گوشم رو لرزوند-میگم باز کن این لعنتیارو…
از ترس چشمامو باز کردم…چونه ام هنوز تو دستش بود…چشمای اشکیم رو دوختم به فرمون…چونه ام رو محکم تر فشار داد…
-منو ببین بهانه…
ترسیدم…میترسیدم نگاش کنم و…مثل همیشه حرفامو از نگام بفهمه…لعنتی…هم اتابک لعنتی بود،هم چشمای دهن لق من!اَه…
تمام قدرتم رو بکار گرفتم…پر شدم از نفرت…همون نفرتی که باعث شده بود بهش بگم ع*و*ض*ی… نگام پر از یه نفرت شد…نفرتی که…نفرتی که هیچوت نمیتونست به دوست داشتنام غلبه کنه…
نگاهمم مثل ذهنم سردر گم بود…مطمئن بودم نمیفهمه چمه…چه بهتر که نفهمه…
چند ثانیه فقط نگام کرد…مصر بود بفهمه …
باز نگام رو اشک پوشوند…
نالید-گریه نکن تورو خدا!حرف بزن…حرف بزن …
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
آب دهنم رو قورت دادم…چی بگم؟؟؟بگم به شبنم حسودی میکنم؟بگم از اینکه شب رو با اون باشی دلم میخواد بمیرم؟؟؟بگم من دوست دارم؟؟؟خب چی بگم…
-منو برسون خونه ی سارا اینا.
هنگ نگام کرد… دستش رو از دور چونه ام باز کرد…آهی کشید…سرش رو چند بار تکون داد…
روشو برگردوند..
چند ثانیه به سکوت گذشت تا اینکه….
-عوض شدی یا ازم دوری؟؟؟چرا نمیفهممت بهانه؟
بغض دوباره فضای خالی گلوم رو پر کرد…این حرفش … بهم میفهموند خیلی وقته ازش دورم…سعی کردم دور باشم… سعی کردم به احساسم بها ندم…باز فرنوش عاشق یه نامحرم شده بود و من بهش خرده میگرفتم…من که بدتر بودم…
بدون اینکه به سمتم برگرده ادامه داد-دلم میخواد مثل قبلا باهام راحت باشی…بگی چی تو دلته…من همون آدمم..همونی که هرچی تو دلت سنگینی میکرد،براش تعریف میکردی!
پوزخندی زدم…
همون آدم بود؟؟؟اونی که من دوسش داشتم….این اتابک نبود!اونی که من دوسش داشتم،هر روز با یکی نبود….یه عکس فوق العاده اپن از دوست دخترش تو گوشیش نداشت….اونی که من دوسش داشتم فقط منو میدید…
تو دلم نالیدم…پس چرا هنوز …

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن