codebazan

رمان سرگیجه های تنهایی من

رمان سرگیجه های تنهایی من پارت ۵

هنوزی در کار نبود…من دیگه دوسش نداشتم…ارزونی همون دختره ی ….آی خدا نه!اتابک از سر اون دختره هم زیاده….
-منو برسون خونه سارا!نمیخوام باهات حرف بزنه….
هووووووووووووووف هووووووووووووووووووف نفسش رو بیرون داد…دست کشید تو موهاشو غرید-باشه…هرطور تو راحتی!
راهنما زد و از پارک بیرون اومد…بی صدا گریه کردم…به حال و روز خودم و حال بی ثبات دلم…لعنت بهش…لعنت!
اتابک
عجب وضعی بود….کلافه دستی تو موهام کشیدم…هنوز داشت گریه میکردم،بی صدا…یعنی چی شده بود؟؟؟نکنه فهمیده بود زنگ زدم به شبنم؟؟؟
دندونامو روی هم فشار دادم…خب زنگ زده باشم،بهانه محال بود به خاطر شبنم گریه کنه،هرچند….
یاد اونشبی افتادم که قرار بود برم خونه ی شبنم و….اونشبم به نحوی واکنش نشون داده بود و الآن…یعنی میشه؟؟؟
نفسم رو با تمام قدرت بیرون فرستادم…
-کدوم کوچه اس؟؟؟
با پشت دست صورتش رو پاک کرد و گفت-لاله!
از گرفتگی صداش مغزم سوت کشید…وارد کوچه شدم…-آخرین خونه سمت چپ…
دلم میخواست میتونستم بمیرم…چرا صداش اینطوری شده بود..تا حالا اینقدر گرفته و خش دار…چرا شنیده بودم…خش دارتر از اینم شنیده بودم صداش رو…
ماشین رو سر و ته کردم و جلوی خونه نگه داشتم.
بدون اینکه نگام کنه دستش رو برد سمت در و بدون هیچ حرفی پیاده شد…
نگاه کردم به رفتنش…زنگ در رو زد.منتظر بود در رو باز کنن…زل زده بود به نوک چکمه هاش!هنوز میخواستم بهش بابت پوشیدن کلاه بدون روسری گیر بدم که….چرا یهو اینطوری بهم ریخت؟
در صدای چیکی کرد و باز شد…
بدون اینکه حتی نیم نگاهی به طرفم بندازه،وارد خونه شد و در رو بست…
قلبم نا مرتب میزد…
پلکامو روی هم فشار دادم…اگه فقط یه درصد به خاطر شبنم اینطوری شده بود….باید شبنم رو کنار میزدم.
موبایلم رو کشیدم بیرون…نباید اونجا بمونم…پامو روی گاز فشار دادم و حرکت کردم …شماره اش رو از لیست مخاطبین اخیر بیرون کشیدم و زنگ زدم…
-جانم اتابک.
پوفی کردم –کجایی؟
-خونه!
زبونم رو به لبم کشیدم….وارد خیابون شده بودم…یه گوشه پارک کردم و گفتم-امشب…
-اوکی میخوای قرار رو کنسل کنی!اشکال نداره من عادت دارم.
دستی تو موهام کشیدم.چرا نمیتونستم واضح بگم دیگه نمیخوام باهم در ارتباط باشیم…چرا گفتنش اینقدر سخت بود؟چرا واقعا؟؟؟
من که شکی به علاقه ام به بهانه نداشتم…من که مطمئن بودم دوسش دارم..من که…
چشمامو بستم و تو یه تصمیم یهویی گفتم….
-شبنم…
صدا برگشت تو گوش خودم…
گوشی رو قطع کرده بود….نفس عمیقی کشیدم…
چشمای بارونی بهانه جلوی دیدم قرار گرفت….سرم رو چسبوندم به فرمون…باید یه تصمیم درست میگرفتم.هیچ تصمیمیم درست تر از بیرون کردن شبنم نبود.
سرم رو از فرمون جدا کردم…ابروهامو چندباری دادم بالا تا حواسم جمع بشه…چقدر خوشحال بودم در اون لحظه که سر و صدایی تو سرم نیست!!!اگه باز میخواست با حرفاش اعصابم رو بهم بریزه چی…
صدای خواب آلوده اش رو شنیدم-من فعلا خسته ام!
خندیدم و گفتم-خوبه که خسته ای!کاش همیشه خسته بودی…
راهنما زدم و از پارک در اومدم…باید میرفتم خونه ی شبنم!باید رو در رو حرف میزدیم…این گریز دردی رو دوا نمیکرد…هرچی من بیشتر دست دست میکردم،اوضاع بدتر میشد….بهانه … هیچی نباید آزارش میداد…هیچی!
شماره ی شبنم رو گرفتم…رد تماس داد…
گوشیم رو پرت کردم و زیر لب گفتم-به درک!
پامو روی گاز فشار دادم و به طرف خونه اش روندم.
حرفامو تند تند داشتم تو ذهنم مرور میکردم…-میدونم خیلی خاطره باهم داریم…ولی…خاطره های بدمونم کم نیستن….ما…جز یه خوشی گذرا کنار هم…
-اَه نه این بده..
-خب جز وقتایی که تنها بودیم و به چیزای…
نه اینم بده…
-خاک بر سرت خیلی افتضاحه!
بلند گفتم-خب ما فقط تو اون مدت باهم دعوا نکردیم!
-اتابک اتابک…اینقدر وقیح نباش!اینارو برداری به طرف بگی ،اگه بکشتت هم حقشه!
-خب بذار ببینم چی بهش بگم؟
-خب خره!اینم مثل خیلی از مسائل دیگه!با کله برو وسطش و حلش کن…هوم؟نظرت چیه؟
نوچی کردم و گفتم-حرف دو سال و سه ماه رابطه ست!
-بله دیگه!حرف ۱۰بار شمال رفتن و یه بار روسیه رفتن باهمه!حرف یه مدت هم خونه بودنه!حرف اینه که شبنم خیلی از آرزوهاتو برآورده کرد!!!اینکه بشینی و با یه زن زهرماری بخوری و بحث فلسفی بکنی!خب خره!!!اینکه اینقدر پایه ست رو، چرا میخوای ول کنی!
پلکامو ریز کردم و گفتم-خفه شو!همین ده دقیقه پیش داشتم میگفتم چه خوب که خفه خون گرفتی!
-خب باز من حرف راس دم تو عصبی شدی؟
-ببین چی میگم…من خیلی از دیدگاه های قبلم رو تغییر دادم.میفهمی؟من الآن حس میکنم عوض شدم!
-نوچ!اینقدر ک*ث*ا*ف*ت کاری کردی که سیر شدی!
جیغ کشیدم-بی تربیت… سیر نشدم!هرچی تشنه تر شدم…
-آره!!!تشنه ی دختر بچه ی پاک و معصوم!یه دختر که دست یه اجنبی به تنش نخورده…یکی که سن بچه ات رو داره…
-خفه شو!اون همش ۱۴ سال از من بچه تره!
-همش ۱۴سال؟اوخی نازی!!!دل درد نگیریا!آشغالی اتابک…خیلی آشغال!میخوای دل شبنم رو بشکنی،دلش رو بشکنی میشه چندمین نفری که ازت زخم خورده؟؟؟بعد با کمال پررویی،امیدوار میشی که بهانه جواب مثبت میده…خاک دو عالم تو فرق سرت.
لبم رو گزیدم…چی داشت میگفت…راست میگفت…من….من خیلی زیاده خواه بودم…من…منی که اینهمه …من چطور میخواستم…
باید برمیگشتم…نباید میرفتم…نباید …لیاقت من،یکی بود مثل خودم!بهانه حیف بود،خیلی حیف…
-چرا راهنما زدی؟
بلند گفتم-مگه نمیخواستی منصرفم کنی؟؟؟منصرف شدم…دارم برمیگردم…
-بابا اتابک شوخی کردم…شبنم رو باید حذف شه از زندگیت….بعدشم…خدا بزرگه!
پوزخندی زدم…خدا بزرگه!!!اونم برای یه ل*ج*ن مثل من!!!من بگم خدا بزرگه…چه شود…
به دور برگردون نزدیک میشدیم…چشمک زدن فلش سمت راست رو میدیدم…صای تیک تیکش رو میشنیدم…صدای عربده های اون دیوونه ی تو سرم رو…
بهش پوزخند زدم…داشت خودش رو میکشت تا منصرفم کنه….
هنوز نگام به اون فلش سبز بود… نفهمیدم کی فرمون رو برگردوندم…اصلا نفهمیدم چی شد که فرمون رو چرخوندم سمت چپ…راهنما خاموش شد…اون دیوونه نفس راحتی کشید…
مطمئن بودم اونی که فرمون رو چرخونده من نبودم…
دیوونه غرق تو خوشحالی بود…من…غرق تو سردرگمی…
میخواستم دور برگردون بعدی رو برگردم ولی…یه لحظه حس کردم،شاید قسمته من برم پیشش…شاید لازمه…منصرف شدم…
پامو با تمام قدرت روی گاز فشار دادم….باید میرفتم حرف بزنم..باید تو زندگیم یه پاکسازی اساسی راه مینداختم….اولشم…جمع کردن هرچی بود که بوی ل*ج*ن میداد!
بهانه
فرنوش هنوز نیومده بود…با حال زار روی تخت نشستم…سارا خونه رو برای حضور ما خالی کرده بود و مامان بابا و داداشش رو فرستاده بود پی نخود سیاه…
سارا کنارم نشست و گفت-چرا اینقدر داغونی؟گریه کردی؟
ابروهامو دادم بالا تا یکم مغزم از هنگی بیرون بیاد و گفتم-رفته بودم بهشت زهرا!
دروغ گو هم شدم…بهشت زهرارو که رفته بودم ولی گریه ام به خاطر اون نبود…سارا آهی کشید و دستش رو گذاشت رو دستم…
-پر انرژی باش بهانه!باید فرنوش رو سر حال بیاریم باشه؟؟؟
آره…باید به فرنوش فکر میکردم…اون فعلا شرایطش بحرانی تر از شرایط من بود…
سرم رو تکون دادم و گفتم-میرم آب بزنم به صورتم…قول مدم شارژ باشم…
خندید و گفت-برو…منم برات یه چیزی بیارم بخوری!
شقیقه ی دردناکم رو فشار دادم و به طرف دستشویی رفتم…باید تا حداقل بیست و چهار ساعت دیگه ذهنم رو از هرچی فکر بد بود خالی میکردم…باید حواسم رو میدادم به دوستم.
باید فکرم رو از اتابک و اون زنیکه دور میکردم.باید بیخیال این میشدم که در چه حالن…همینطور که بابک و فرح رو مدتها بود از ذهنم بیرون زده بودم،باید بیخیال این دو نفرم میشدم…..کاش میشد…کاش!
صورتم رو شستم…کش دور موهمو باز کردم و دوباره بستمشون…زیر کلاه بهم ریخته بودن…
بازم صورتم رو شستم….باید اتابک رو میفرستادم بیرون…کاش اینقدر حضورش پررنگ نبود…
-باید حضورش رو کم رنگ کنم!!
اینو گفتم و گوشیم رو از جیبم کشیدم بیرون…از وقتی اومده بودم خونه ی اتابک رابطه ام با حسام یک دهم شده بود!!
اینم از نشونه های حضور اتابک…چقدر ساده میگرفتم حضورش رو!!!چقدر ابلهانه داشتم به حضورش دلبسته میشدم…
پوزخندی زدم و شماره ی حسام رو گرفتم و همون موقع از دستشویی بیرون اومدم.
-بله؟
دیگه خبری از حرف زدنای از سر ذوق نبود…تقصیر خودم بود.اینقدر سرد باهاش برخورد میکردم که به این روز بیفته!
-سلام!
-سلام!
لبم رو گزیدم و گفتم-بهانه ام!
-بله شناختم!
-خوبی؟؟؟
-خوبم!!!چی شد یاد من کردی؟
به جای جواب گفتم-نمیخوای حال منو بپرسی؟
-نه!برام مهم نیست!
دلم سوخت…داشت منو پس میزد…مثل همه ی دور و بریام…سعی کردم آروم باشم.حسام یه پسر مغرور بود…هرچند در مقابل من زیاد نرمش نشون میداد.
-خب ببخش مزاحمت شدم!
خواستم قطع کنم که گفت-بهانه؟
تلخ گفتم-بله؟
-خوبی؟؟
-تو که گفتی…
-یه غلطی کردم…تو مهمی …ولی اینقدر دوری میکنی که…ببخشید حالا!خوبی عزیزم؟
چرا عزیزماش مثل عزیزمای اتابک نبودن؟چرا مثل اون پر از محبت نبودن؟
-خوبم!
-دلم برات تنگ شده!میدونی چند وقته باهات حرف نزدم؟؟؟
-خیلی وقته!
-میای ببینمت؟
-تا فردا خونه ی دوستمم….بعد از اینجا میام دیدنت!
-بهانه…هیچوقت فراموش نکن برام عزیزی.
سکوت کردم…
-حسام؟
-جانم؟؟؟
-درکم کن…من…من نمیدونم از زندگی چی میخوام…معلقم!رو هوا موندم…بذار با خودم کنار بیام!
-درکت میکنم عزیزم.ببخش تند حرف زدم!
-عیب نداره…
وارد اتاق سارا شدم و ادامه دادم-من میرم پیش دوستام…کاری نداری؟
-نه سلام برسون…فعلا!
گوشی رو قطع کردم و نگاه انداختم دور و بر اتاق صورتی سارا…
چند دقیقه بعد با سینی قهوه و کیک رسید….فرنوشم همراهش بود…
لبخند زدم…سعی کردم آروم باشم و بهم خوش بگذره!!!من باید با خیلی از مسائل کنار میومدم.
صدای بلند ضبط پرده ی گوشم رو اذیت میکرد،با اینحال بی توجه بهش وسط بالا پایین میپردم و بی وقفه میخندیدم…سارا و فرنوشم از هیچ همراهی فروگذار نمیکردن…فرنوش اینقدرا که نشون میداد حالش بد نبود…یعنی اولش که اومد یه کم دمغ بود ولی بعد به محض شنیدن آهنگ ،فنرش در رفت و پرید وسط….
راستـی نازنین یه چیـــزی
هنـوزم واسـم عــزیزی
هنــوزم وقتـی مـی خنـــدی
تو منــو بهـــم مـی ریـــزی
حس کردم عرق از روی کمرم سر خورد…سارا و فرنوش میخندیدن!!منم خندیدم…بی دلیل، بی وقفه!
یـه چــــــیـزی بـــگم
سه تاییمون باهم داد زدیم-بگو
تــو رو بـا دنیــا عـوض نمــی کنــم
یـه چــــــیـزی بـــگم
-بگو
تو درسـت شنیـــدی این خودِ منــــم
-ئه؟؟؟جون من راس میگی؟؟؟
یـادته شبــایِ مهتــاب
-نه یادم نیس!!!
چشــایِ قـــرمـز و بـی خــواب
یـادتــه مــی گفتــی دلخـــور
کــاش بشــه در نیــاد آفتــاب
-در بیاد آفتاب!!
غش غش به حرفای سارا خندیدم!!!خندیدن به چیزای لوسم عجیب مزه میداد
قــربـونِ چشــات بـــرم مـن
-نازی!!
که بهـــم زنـــدگـــی مــی دن
چشمــایِ هیچکســـی واســــم
اینقــــده عـــزیـــز نمــی شـن
نمیدونم چرا یهو چشمای اتابک جلوم ظاهر شد….چشمامو روی هم فشار دادم و سرم رو تند تکون دادم…چشمای حسام…چشمای درشت و قشنگ حسام…این چشما عزیز تر بودن…بودن …بودن
یـه چــــــیـزی بـــگم
تــو رو بـا دنیــا عـوض نمــی کنــم
یـه چــــــیـزی بـــگم
تو درسـت شنیـــدی این خودِ منــــم
یـادته شبــایِ مهتــاب
چشــایِ قـــرمـز و بـی خــواب
یـادتــه مــی گفتــی دلخـــور
کــاش بشــه در نیــاد آفتــاب
قــربـونِ چشــات بـــرم مـن
که بهـــم زنـــدگـــی مــی دن
چشمــایِ هیچکســـی واســــم
اینقــــده عـــزیـــز نمــی شـن
مــا قــــرار نبــود جــدا شیــــم
ســر حــرفمــون نبــاشیـــم
نبــوده جــایی تو این شهــــر
که بــا هم نـــرفتــه باشیـــم
من و اتابک همه جای شهر رو رفته بودیم…
من و اتابک شبای زیادی رو بیدار مونده بودیم…
توی آلاچیق،رخت خوابامون رو پهن میکردیم تا خنک شه و بعد شیرجه میزدیم توشون….تا خود صبح،از سوراخ سقف آلاچیق آسمون رو نگاه میکردیم…اتابک برام از ستاره ها میگفتم…
-اون ستاره ی قطبیه…
یـه چــــــیـزی بـــگم
تــو رو بـا دنیــا عـوض نمــی کنــم
-عوض نمیکنم
یـه چــــــیـزی بـــگم
تو درسـت شنیـــدی این خودِ منــــم
-نه خودت نیستی!عوض شدی…
آهنگ تموم شد…وسط اتاق نشستم…
-بزن آهنگِ…
غر زدم-سرم درد گرفته!یه دقه بشینید .
سارا و فرنوشم نشستن…
خندیدم-چه حرف گوش کن!
فرنوش کش و قوسی به بدنش داد و گفت-باید به حرف بزرگترمون احترام بذاریم دیگه!
تلخ خندیدم….یه سال تحصیلی ازشون بزرگتر بودم ولی…همکلاسیشون…
اون دوتا داشتن پچ پچ میکردن…منم سرم رو دودستی گرفته بودم..اتابک کجا بود الآن؟
آب دهنم رو با زحمت قورت دادم…چرا یهو یاد علاقه ام افتادم…چرا ؟
-چرا یهو همه چیز بهم ریخت بهانه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم-خیلی چیزا دست من نیست!
نفسم رو آه مانند بیرون دادم.
سارا رفت و با ظرف چیپس و ماست موسیر برگشت…
سعی کردم حواسم رو بدم به چیپسای رو به روم…سعی کرد بیخیال باشم…میشد!من میتونستم…کار نشد نداشت!فقط باید سعی میکردم…باید این بخش از افکارم رو قفل میکردم.
بلند سر خودم داد زدم-وقتی ۱۴ ساله بودی تونستی!!!مطمئن باش بازم میتونی … میتونی … میتونی … میتونی …
اتابک
زنگ رو فشار دادم..طبق معمول سوییچ رو تو دستم تاب میدادم که بدون هیچ سوالی در باز شد…سوییچم رو تو جیبم انداختم و پله های آپارتمان رو بالا رفتم.
در واحدش رو باز کرد و زل زد تو صورتم.رد اشک رو راحت میتونستم تو صورتش ببینم…آهی کشیدم…مقصر تمام اشکهاش من بودم.
کنار رفت و وارد شدم…خونه تو تاریکی غرق بود .روی نزدیکترین مبل نشستم.شبنم بی صدا آباژور رو روشن کرد و با فاصله ازم نشست…
یه تاپ تنش بود و شرت لی کوتاه…تو خودش مچاله شد…نگامو از پاهای کشیده و بی نقصش گرفتم و دوختم به زیر سیگاری روی میز….
نمیدونستم چی بگم.اصلا چطوری بگم؟از کجا شروع کنم….چطوری شروع کنم؟
با عجز دست به دامن افکارم شدم…تو حال بهم زن ترین سکوت ممکن فرو رفته بودن…حالا که به کمکشون احتیاج داشتم خاموش بودن….مثل خیلی وقتای دیگه….
نگاهم رو از زیر سیگاری گرفتم…دوختم به شبنم…با قیافه ی دمغ داشت موهای بلند و بلوندش رو دور انگشتش میتابوند… رنگ موهاش جدید بود یا دقت نکرده بودم؟؟؟با دفعه ی قبل فرق میکرد…نمیکرد؟؟؟
هوفی کردم و با حرص نگاهم رو از صورت بی حسش گرفتم و دوختم به نوک کفشای مشکیم…خوش خیال بودم که فکر میکردم اون شروع میکنه به حرف زدن…
-شبنم؟
بدون اینکه نگام کنه،همینطور که موهای بازش رو دور انگشتش میپیچوند گفت-بله؟
زبونم رو به لبم کشیدم…این جدایی فرق داشت با جدایی های دیگه…تو این…حرف از بیست و هفت ماه با هم بودن بود….حرف از یه وابستگی بود…دروغ بود اگه میگفتم با رفتنش مشکلی به وجود نمیاد…میومد…یه مشکل اساسی…
-مگه بهانه رو دوست نداری؟
عصبی از این سوال گفتم-دوسش دارم…دلمم نمیخواد شبنم باشه،ولی بفهم نمیتونم راحت بازیش بدم و بگم برو!
-راحت بگو برو…هرچه بادا باد!
-همون خفه شی بهتره….
شبنم برگشت سمتم…پاهاشو از تو شکمش کشید بیرون و گذاشت روی پارکت..آرنجش رو روی زانوهاش گذاشت و گفت-شبنم چی؟
پوفی کردم….-بگو بهش…سریع باش.
لبم رو گزیدم…روم نمیشد خیره شم تو چشماش..کار خیلی سختی بود.
-من….
نفس عمیقی کشیدم،بدون اینکه بازدمم رو بیرون بفرستم،با حداکثر سرعت گفتم-میخوام تموم کنیم رابطه رو!
نگاه متعجب شبنم،قاطی شد با بیرون فرستادن نفسم…زل زد تو چشمام…با تعجب ،بهت،حیرت!
آب دهنم رو قورت دادم….
نگاهش طولانی شد…
شرمنده نگاهم رو از نگاهش گرفتم…
لبم رو تر کردم و با زحمت گفتم-تو…تو خیلی خوبی…ولی من…
-دس دس نکن بهش بگو!
دستی توی موهام کشیدم-روزی که رابطه رو شروع کردیم،هیچ قولی بهت ندادم….تو از گذشته ام و رابطه هام با خبر بودی… میدونستی اولین نیستی،همینطور که من برای تو اولین نبودم…
سرم رو گرفتم بالا…هنوز نگاهش پر از حیرت بود.
-میخوام زندگیمو یه تغییر اساسی بدم…میخوام از نو شروع کنم…میخوام به روابطم یه شکل درست و حسابی بدم…به تو هم همین پیشنهاد رو میدم…
حس کردم پوزخند زد….ولی من ادامه دادم…تازه فکم گرم شده بود.
-قرارمون از اول این بود که هروقت هرکدوم از طرفین خواستن تموم کنیم…میدونی که؟
لبش رو یه طرف جمع کرد…حس کردم تو چشماش برق اشک رو دیدم…
دیگه نموندم…موندن درست نبود.
بلند شدم.
بدون نگاه کردن بهش به طرف در رفتم…با لحنی که سعی میکردم عذاب وجدانم رو بروز نده گفتم-بهم زنگ نزن…منم بهت زنگ نمیزنم…یهویی شروع کردیم…همون بهتر که یهوییم تموم شه!
خفه گفت-اتابک…
دستم رو رسوندم به دستگیره…محکم و با عجله گفتم-خدافظ….
دستگیره رو کشیدم پایین…صدای پربغضش واضح تر به گوشم رسید-اتابک…
دیگه نموندم …بدون اینکه برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم از خونه زدم بیرون….پله هارو با دو پایین رفتم…
نشستم پشت فرمون…بی درنگ استارت زدم…باید دور میشدم از خونه…از این محله،از شبنم…قبل از اینکه با اشکاش بتونه از تصمیمم برم گردونه…
-دلش رو شکوندی!!!
با بغضی که تو گلوم جاخوش کرده بود گفتم-یه بار…فقط یه بار سعی کن دلداریم بدی!!!
سکوت کرد…چقدر ممنونش بودم که ساکته.
دنده رو عوض کردم و شیشه رو دادم پایین…سوز هوای سرد بهمن ماه صورتم رو زد…ولی نفس نشد برام…حس کردم اکسیژن کم آوردم…باید یه جوری نفس میکشیدم…بی درنگ به طرف خونه روندم….شاید تو اتاق بهانه،میشد تنفس کرد…
نگاهم رو دور اتاقش چرخوندم….یه نفس عمیق کشیدم…همه چیز بوی تمیزی و نویی میداد.بوی طراوت….
نگاهم موند رو صورت باب اسفنجی و دوستاش….لبخند نشست رو لبم…عمیق تر نفس کشیدم…
دیوارارو یه نگاه انداختم….هرکدوم یه رنگ بودن….به اصرار من دیوارارو رنگ زدیم….البته تا سه روز نمیتونست تو اتاق بیاد… تو اتاق من میخوابید.منم رو کاناپه…
روی تخت سفیدش نشستم….نگام رو دوختم به بالش صورتی سفیدش…
برش داشتم و تو ب*غ*لم فشردمش…بوی بهانه رو میداد….محکم تر تو ب*غ*لم فشارش دادم….امروز بغض کرده بود..گریه کرده بود…. نگاهش رو ازم دزدیده بود…به چه دلیل؟؟؟نمیدونم…
چندتا نفس عمیق از بالشتش گرفتم….بهم انرژی میداد…
چشمامو روی هم فشار دادم…
-من بالش تورو میخوام…بالش تو نرم تره!
بالشم رو از تو ب*غ*لش کشیدم بیرون و گفتم-بالش من پرتره،گردنت درد میگیره!
-نمیخوام…بده من بالشو…من اینو دوست دارم!
بالشم رو با تمام قدرت نگه داشتم…صدای روشنک بلند شد-اتابک سر به سرش نذار…بده بهش بالش رو!
با غرغر گفتم-من رو هیچ بالش دیگه ای خواب نمیرم!
بهانه تخس گفت-به من چه!
بعد با زحمت بالش رو از ب*غ*لم کشید بیرون…خندید…منم خندیدم….سرش رو روش گذاشت و خیلی زود خواب رفت…
صدای پچ پچ زوشنک رو هنوز کنار گوشم میشنیدم-بالشش رو عوض کن…گردن درد میگیره…
خندیدم…با ملایمت گردنش رو بالا گرفتم تا…
گوشیم روی پام لرزید…
چشمام باز شدن…
حلقه ی دستام دور بالش شل شد…تو اتاق بهانه بودم…
گوشیم دوباره لرزید…
با گیجی پلک زدم…
بالش رو روی تخت انداختم و گوشیم رو بیرون آوردم…از دیدن عکس شبنم،لبم رو گزیدم…بی درنگ رد تماس دادم و شماره اش رو فرستادم تو لیست سیاه….
از سرجام بلند شدم…باید لباس راحت میپوشیدم…
به طرف اتاقم رفتم…لباسامو عوض کردم و بی درنگ برگشتم تو اتاق بهانه،روی تختش دراز کشیدم.بالشش رو تو ب*غ*لم فشار دادم…
صدای غرغرش رو میشنیدم…
-ب مثل بهار!من ناراحتم اتابک!چرا نمیگه ب مثل بهانه؟بهار تو مدرسه خیلی از خودش میاد…من نمیخوام!
بلند بلند خندیدم…بالش رو بیشتر تو ب*غ*لم چلوندم…
تازه از سنجش، برای شروع دبستان برگشته بودیم…
-من بهتر جواب دادم!بهم داد ۴۷ ولی به اون دختره داد ۲۰٫چرا به من بیست نداد؟؟؟
یه دور چرخوندمش و گفتم-۴۷بهتر از ۲۰اِ مموش!
با حرص پاشو کوبید رو زمین و گفت-هیچی بهتر از ۲۰ نیست….
یه دفعه همه جا تاریک شد…پلکامو محکم تر روی هم فشار دادم…
یه اتاق تاریک…یه صورت سرد و سفید….یه نگاه شیشه ایه معلق…
لبم رو گزیدم….سریع این تصویر رو از ذهنم بیرون فرستادم….حتی دلم نمیخواست برای ثانیه ای به اون روزا فکر کنم….
یه دور همی بود….یه دختره با یه تاپ شلوار مشکی ،بجور نظرم رو جلب کرده بود..البته انگشتای کشیده اش که لیوان م*ش*ر*و*بش رو چنگ زده بود،توجهم رو جلب کرده بود…
حمیدرضا گفته بود که دخترخاله اشم هست…حدس میزدم خودش باشه….
چشمامو باز کردم….
از یه ر*ق*ص شروع شد… پیشنهاد دادم قبول کرد…شماره موبایل رد و بدل کردیم و…
-دیگه بهش فکر نکن…
جدی بود…لحنشم امری…
چشمامو روی هم گذاشتم و از ته دل گفتم-چشم!
دوتا نفس عمیق کشیدم…بوی بهانه نفوذ کرد به ریه هام…پررو بودم که تو اتاق اون،داشتم به شبنم فکر میکردم…
بالش رو بیشتر تو ب*غ*لم فشار دادم…بودن تو اتاقی که غرق بود از عطر وجودش،آرومم میکرد…اینقدر که خیلی سریع و راحت،توی یه بی خبری غرق شم!!!
بهانه
رخت خوابامون رو کنار هم پهن کردیم و ولو شدیم…رو زمین خوابیدن،کنار دوستای نزدیکم عالمی داشت…ماهیچه های شکمم بدجور درد میکردن،کف پاهامم که زق زق راه انداخته بود….یکی نیس بگه مجبوری بعد از مدتها اینقدر ورجه وورجه کنی؟؟
حال هر سه نفرمون تقریبا مشابه بود چون فرنوش گفت-بچه نفس که میکشم شکمم درد میگیره!
سارا هم حرفش رو ادامه داد-فکر کنم یخ کردیم…منم همینطوریم!
سرجام غلت زدم و رو به سارا که وسطمون خوابیده بود تا حس مهمون نوازیش رو بروز بده گفتم-باید سرد میکردیم…یهویی تعطیل کردیم بدنمون بست!
فرنوشم با غصه گفت-اگه خوب نشم فردا رو نمیتونیم باز بکوب بکوب کنیم!
هر سه تامون آه کشیدیم…انگار چه مسئله ی بغرنجی رخ داده بود…
-ولی خوش گذشتا!!
منو سارا سریع گفتیم-اوهوم!!
بعدم پریدیم رو موهای همدیگه…من زودتر تونستم موهای سارا رو بکشم و سرخوش جیغ زدم!دستی به یقه و آستین تی شرتشم گرفتم…
فرنوش سرجاش نشست و گفت-وا!حرکت جدیدم اضافه شده؟؟؟
سریع توضیح دادم-دست به موهاش یعنی شوهرم خوشگل میشه،دست به یقه یعنی خوشتیپ میشه،ست به آستین یعنی خوش هیکل میشه!!
هر دوشون ابروهاشون رو بالا دادن و بلند گفتن-چه حرفا!!ایده جدید بود؟
سارا ادامه داد-میگن موهای هم رو بکشید تا سر یه شوهر دعواتون نشه!
سرتقانه گفتم-نه خیر اینی که من میگم درسته!
اون دوتا هم که خوب اخلاقم دستشون بود دیگه بحث رو کش ندادن…
باز سه تاییمون ولو شدیم تو رخت خوابمون…
سارا سکوت رو شکست…
-به نظرتون عشق واقعی وجود داره؟؟؟
سریع سوالش رو کامل کرد،-یه عشق حقیقی،باپرجا،مداوم،دوطرفه !!!مثل لیلی مجنون؟
فرصت فکر کردن به اینکه کار خوبی کرد این سوال رو مطرح کرد یا نه رو نداشتم….ما روانشناس و مشاور و سیاست مدار نبودیم که بلد باشیم چی رو کجا بگیم…همین قدر که بحثش رو کشید وسط کفاف میداد…سریع گفتم-عشق واقعی نوچ!!البته جرا عشق واقعی هست،مثلا علاقه مادر به فرزند…ولی بین یه دختر پسر هفت پشت غریبه،حالا آشنا هم نوچ!!نیست!
فرنوش بدجوری سکوت کرده بود.
سارا دنباله ی حرفم رو گرفت-راس میگی ،پدر و مادرا تنها کسایین که میشه بهشون گفت عاشق،
با جدیت گفتم-فقط مادرا!!پدرا نه!!
یه چند ثانیه سکوت شد…فکر کنم خودش فهمید کم مونده خرخره اش رو بجوم.
-خب…آره حق باتوئه!!
این رو نمیگفت چی میگفت؟؟؟
فرنوش به حرف اومد-عشق وجود داره،ولی عشق دو طرفه نه!
نادر یه بار بهم گفت گاهی لازمه رو حرفای آدما عکس العملی نشون ندی تا نرن تو فکر!!!هرچند الآن منو سارا،،فرنوش رو انداخته بودیم تو فکر و خیال ولی نباید رو حرفش جبهه میگرفتیم.
-اصلا یه حسی بهم میگه عشق نیست…اتابک میگه loveفرق داره با puppy love!
اَه…اتابک…بازم اومد تو ذهنم….بلافاصله کنارش زدم و حواسم رو دادم به سوال سارا که میگفت-اینا که گفتی یعنی چی حالا؟
بازم با هیجان مشغول توضیح دادن شدم…
-puppyیعنی توله سگ!!puppy love هم یعنی….
قبل از اینکه چیزی بگم سارا گفت-چه بی تربیتی این عموت!!
نمیدونم از اینکه یادآوریم کرد عمومه لجم گرفت یا اینکه بهش گفت بی تربیت،بهر حال یهو طوفانی شدم و گفتم-درباره اش درست حرف بزن!
بدبخت هنگ فقط نگام کرد…
فرنوش برای تغییر جو گفت-میگفتی بهانه.
بی حوصله پتو رو کشیدم رو سرم و گفتم-میخوام بخوابم…
فرنوش از روی سارا،دستش رو رد کرد کوبید تو سرم و گفت-لوس!خنک،بی جنبه…زو باش ادامه بده…
اخمی کردم و گفتم-چی میگفتم…
سارا سریع گفت-عشق توله سگی!
-اوووووم،puppy love,kitten love,calf loveهمشون تقریبا یه جورن…
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم حرفای اتابک رو به خاطر بیارم-ترجمه تحت الفظیشون که واضحه،مثلا عشق بچه گربه ای!!
اون دوتا خندیدن..
-یه احساس مقطعیه که به آدم دست میده…دیدین تا یه بازیگر خوشگل میبینیم میریم تو هپروت؟
سارا سریع گفت-ای جونم!من میمیرم برای جاستین بیبر!
چینی به بینیم انداختم و گفتم-هان!همین که میگی میمیری براش!این احساست اسمش هست puppy love!
فرنوش پوفی کرد و گفت-یهو بگو ه*و*س!
فکری کردم…اووووم…خب ه*و*س بود واقعا؟؟
-آره خب…شاید ه*و*س باشه!!بیشتر تو دوران کودکی و نوجوونی رخ میده…منم یه زمانی عاشق دنیل رادکلیف بودم…
فرنوش خندید و گفت-منم یه زمانی عاشق محسن افشانی بودم!
من و سارا ادای عق زدن رو در آوردیم و فرنوش همینطور که میخندید گفت-خب چیکار کنم؟بچه بودم!!فکر کنم راهنمایی بودیم که مجری سلام بهار بود…من میمردم براش!!!
بعد ادای غش کردن رو در آورد و من و سارا با تاسف سر تکون دادیم!!
سارا تند ادامه داد…
-یه چیزی رو براتون نگفتم،میدونستم خفه ام میکنید…
-بگو بگو…
-اووووم…پسر همسایه رو به روییمون…اسمش عارفه…دیدینش…تو تولدم.
هر دومون سر تکون دادیم…
سارا بلند بلند خندید-خب من اینو دوسش داشتم…راهنمایی که بودیم حس کردم عاشقشم….بعد تابستون اول دبیرستانم باهم رفتیم شمال و من رسما فدایی این آقا شدم!
همینجور که میخندید ادامه داد…
-یه روز توی اردبیهشت بود،داشتم گلارو آب میدادم که در زد…اومد تو و منم کلا دستپاچه،میگفتم الآنه که بگه دوسم داره،ولی میدونید چی شد؟؟؟
به سکسکه افتاده بود…اینقدر از ته دل میخندید که ماهم خنده مون گرفته بود…
-هیچی …بهم گفت گوشیم رو بدم بهش،میخواست زنگ بزنم خونه جی افش بگم من دوستشم…اسم دختره فرناز بود…کلا هنگ مونده بودم…کم مونده بود اشکم دربیاد،که الهی شکر در نیومد وگرنه آبرو نمیموند واسم…زنگ زدم خونه دختره اینا،داداش دختره جواب داد،گفتم من سارا هستم دوست فرناز جون…اونم گوشی رو داد به فرناز و من تند گوشی رو دادم دست عارف…
منو فرنوش با تعجب داشتیم نگاهش میکردیم…سارا از زیر پتو نیشگونی از رون پام گرفت….سریع شستم خبر دار شد داره دروغ میگه عینهو چی…ولی فرنوش بی خبر از همه جا داشت با تعجب سارا رو نگاه میکرد…
با زحمت گفت-هیچی نگفته بودی درباره اش!
سارا شونه هاشو بالا داد و گفت-خب…سخت بود…فکر میکردم شماها مسخره ام میکنید…الآن که فکر میکنم میبینم واقعا هم مسخره بوده!!من عاشق ظاهر عارف شده بودم،وگرنه عشق که همینجوری کشکی کشکی به وجود نمیاد که!
فرنوش سری تکون داد…
بعد سارا رو به من گفت-حالا بهانه تو بگو!عاشق شدی تا حالا؟
پوزخندی زدم…دلم میخواست حرف بزنم…تو قالب خنده…بذار فکر کنم عشقم توله سگی بوده…اصلا بوده باشه….هیستریک خندیدم و گفتم-من عاشق اتابک بودم!تا ۱۴ سالگی دنبال یه راهی بودم زنش بشم،بعد فهمیدم هیچ راهی نیست جز اینکه دینمون رو تغییر بدیم!!
بعدم دوباره بلند خندیدم!
سارا به خیال اینکه منم مثل خودش دارم دروغ میگم خندید و فرنوش به خاطر سادگی و اوسکلیم…منم به شرایط مزخرفی که دورم رو گرفته بود خندیدم..به خاطر یه احساس ،که از بیخ و بن غلط بود….
اونشب گذشت…تا دمدمای صبح درباره عشق حرف زدیم و بعدم خوابیدیم…ولی حس میکردم فرنوش یکم منقلب شده…چیزی نمیگفت ولی من حس میکردم حرفامون روش تاثیر گذاشته…
اینقدر حرف زدیم که وسط حرف زدن خوابمون برد…یه خواب که تا دمدمای ظهر جمعه ادامه پیدا کرد.
فصل چهارم
اتابک
ساعت از نه شب گذشته بود و خبری از بهانه نبود…
لباسامو پوشیدم و به طرف ماشین رفتم…قرار بود تا ساعت ۶خونه ی سارا بمونه نه تا ساعت نه!
هرچیم منتظر موندم زنگ بزنه برم دنبالش خبری از زنگ نشد،موبایلشم که خاموش بود…به ناچار حاضر شدم تا برم خونه ی دوستش دنبالش…
سعی کردم به هیچی فکر نکنم…هرچند کار سختی بود ولی شد…
جلوی در خونه نگه داشتم و پیاده شدم…با دوتا نفس عمیق زنگ در رو زدم…
جوابی نیومد…
منتظر شدم،چند دقیقه بعد دوباره دستم رو روی زنگ گذاشتم…بازم خبری نشد.
نفسم رو محکم بیرون فرستادم…قلبم کم کم داشت به تپش می افتاد…شاید خونه رو اشتباه اومدم!
نگاهم رو اطراف کوچه گذروندم…
صدای گرفته ی بهانه تو گوشم نشست-آخرین خونه سمت چپ…
دوباره اطراف رو زیر نظر گرفتم…
با شک کردن به تشخیص راست و پچ،دستم رو روی قلبم گذاشتم….-اینور چپه!
پلکامو بستم و یه نگاه به آخرین خونه انداختم….ماشین جلوش پارک بود…درست اومده بودم…
باز زنگ رو زدم،ولی جوابی نیومد…
قلبم نا مرتب میزد…کجا بود یعنی؟؟
سوار ماشین شدم و راهی خونه…تو دفتر تلفن شماره ی فرنوش و سارا بود…
تا خونه کلی حرص خوردم و پیش خودم فکر و خیال کردم…-میشه اصلا نرفته باشه خونه ی سارا؟…میشه دروغ گفته شب رو خونه ی ساراییم؟؟؟…میشه دیشب رو پیشِ….
محکم روی فرمون کوبیدم و با خودم غر زدم-بدبین نشو اتابک!!!بدبین نباش!بهانه پاکِ…
-ولی…الآن کجاس؟؟؟نکنه دروغ بود قضیه مهمونی…
-هیس…هیچی نگو…تا خونه چیزی نمونده.
سربالایی کوچه ،طولانی تر از کل مسیر گذشت….با حرص،دستی به موهای سرم کشیدم و طول حیاط رو دویدم.
خودم رو پرت کردم تو ساختمان،حتی قصد نداشتم کفشامو از پام دربیارم…با عجله دفتر تلفن رو برداشتم و شماره ی فرنوش رو گرفتم….
کلی زنگ خورد تا جواب داد-بله؟
لبم رو تر کردم و گفتم-سلام،کیانی هستم!
-سلام…خوب هستید آقا اتابک؟
-خوبم،فرنوش جان از بهانه خبر داری؟؟؟
یه مکث طولانی کرد و گفت-چطور مگه؟
نفس پر حرصی کشیدم…باز داشت افکار منفی تو سرم پر رنگ میشد-نیومده خونه…دیشب کجا بودید؟
-خونه ی سارا اینا…من ازش خبری ندارم اتابک خان…
دندونامو روی هم سابیدم…-از کی ازش بی خبری؟
باز سکوت شد….یه کم طول کشید تا جواب بده-از…از ساعت …خب…یادم نیست دقیق.
ابرهام ناخواسته بهم نزدیک شدن…دلم شور میزد…اصلا حس خوبی نداشتم…اصلا!
-داری ازم پنهون میکنی یه چیزی رو؟
-نه به خدا!
-گوشی رو میدی به بابات؟
با هول و ولا گفت-نیستن خونه!
-مامانت چطور؟
حس کردم صداش بغض آلود شد-میشه لطفا پای منو به مسائلتون باز نکنید؟
دلم نمیخواست بغض کنه…دوست بهانه بود و…برام عزیز-عزیزم بغض میکنی چرا؟تو به من بگو کی ازش جدا شدی؟گفت کجا میره؟ دعوا که نداریم…
-به بهانه نمیگید من بهتون گفتم؟
-نه…مطمئن باش چیزی نمیگم..
خون خونم رو میخورد….ولی باید آروم برخورد میکردم.
-میخواست بره دیدن حسام…
یه چند لحظه مات موندم….بعد تیر کشیدن شقیقه هام رو حس کردم….خشک شدن آب دهنم رو….پریدن پلکم…
نفهمیدم چطوری ازش خدافظی کردم…
شقیقه هام رو محکم فشار دادم…لبای خشکم رو به زحمت از هم جدا کردم…قلبم درد گرفته بود…
با هزار بدبختی خودم رو رسوندم به آشپزخونه….یه لیوان آب خوردم و کنار کابینت نشستم.
-با حسامه!
لیوان رو تو دستم فشردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم-با اون ع*و*ض*یه!پیشه اونه!!
-آروم باش…
موهام رو کشیدم….میخواست آرومم کنه..ههه!-پیشه اونه!!میفهمی یعنی چی؟
-اتابک…خونسرد باش…
-هه..ههههه…بهانه ی من…
داد زدم-زندگی من!همه کسم….پیشِ…
-اتابک…
تمام حرصم رو سر لیوان خالی کردم….تو دستم خرد شد…چشمامو بستم…اولین قطره ی اشک از لای پلکام چکید…همزمان شد با چکیدن یه قطره خون رو شلوارم…
-ببین چی سر خودت آوردی…
بی توجه به سوزش دستم داد زدم-از ساعت ۵پیششه!گوشیش خاموشه…اگه طوریش شده باشه چی؟؟؟وای!!!!
-اتابک…
مشتمو پی در پی به پیشونیم کوبیدم…
-اتابک چی؟اتابک…اتابک…اتابک… اینه یه رابطه ی جزئی؟؟ ؟اینه؟؟
-سعی کن آروم باشی!
غریدم-آروم باشم؟آروم باشم؟؟؟عمر من پیش یکی دیگه ست…خدا میدونه تو چه وضعیتین…تو چه شرایطی…اون وقت تو میگی آروم باش؟؟؟ میتونم؟؟ میتونم؟؟/
-دستت…داره خون میره ازش…
نگامو دوختم به دستم…میسوخت…مثل چشمام…زبونم…لبام…حنجره ام!میسوخت…. درست مثل قلبم.
به هق هق افتادم…
بهانه مال من بود…حق من بود…زندگیم بود…به خاطرش نفس میکشیدم…دار و ندارم بود….بهانه…بهانه فقط مال من بود….مال خود خودم!عروسک من بود….داراییم بود…امیدم بود…بهانه وجود من بود…نباید پیش کس دیگه ای باشه…نباید…
هق هقم شدید تر شد…
بغضم بزرگتر…
مرد گریه نمیکنه؟
من نامردم….آره نامردم…با همه ی نامردیم دوسش دارم…من عاشقشم…روش غیرت دارم…میجوم خرخره ات رو حسام….خونت رو میریزم اگه دستم بهت برسه …
-آروم باش…
با دست سالمم اشکامو کنار زدم…
بی توجه به شیشه های خرد شده،بلند شدم و دستم رو زیر شیر ظرفشویی گرفتم…
-ابله!تو این ظرف میشورن…با خونت نجسش کردی….
لبم رو گزیدم تا ناله نکنم…
درد من چی بود و درد اون چی!نجس بشه…به درک….بهانه…بهانه پیش…وای خدا…
-خدا؟
به فکر فرو رفتم..خدا؟؟؟
زبونم رو به لبم کشیدم…
شیر رو بستم و چندتا دستمال حوله ای پیچیدم دور زخمم…
من گفتم خدا؟؟
-آره گفتی!
آب دهنم رو قورت دادم….موهامو از صورتم کنار زدم …
-یه بار دیگه صداش کن!
اشک دوید تو چشمام…
-صداش کن دیگه…منتظرته!
صداش کنم بگم من بهانه رو میخوام؟بگم بعد از اینهمه کج روی،میخوام دست بذارم رو یه…
-اتابک…اینهمه فکر نکن!فقط صداش کن…
لب گزیدم…چشمامو بستم…
دستمال رو تو دستم فشردم…سوزش دستم شدید تر شد..ریزش اشکام بیشتر.
حس میکردم داره خیره نگام میکنه….روم نمیشد چشمامو باز کنم….با خجالت و سر افکندگی…بدون اینکه دقیقا بدونم چی میخوام، با شونه های خم شده زیر بار نالیدم-خدا!
بهانه
حسام ماشین رو گوشه ی خیابون پارک کرد…پیاده شد…در رو باز کردم و کنارش وایسادم…به کاپوت تکیه داده بود و داشت به آسمون نگاه میکرد.کنارش وایسادم…چند دقیقه ای به سکوت گذشت و بعد گفت-نمیخوای بری خونه؟
سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم…
برگشت سمتم و گفت-نمیخوای بگی چی شده؟
دوتا نفس عمیق کشیدم و با خستگی گفتم-با اتابک قهرم!
خندید-سر چی آخه؟؟؟
پوفی کردم-ول کن…اصلا اهمیت نداره!
لبخند خوشکلی زد و سکوت کرد.
چند دقیقه ای به آسمون زل زدیم و بعد حسام سکوت رو شکست.
-نمیترسی توبیخت کنه؟؟؟
آهی کشیدم…بیشتر از ترسیدن عذاب وجدان داشتم…من به خاطر یه علاقه ی به شدت کثیفم،داشتم باهاش لجبازی میکردم…اتابک … اون مطمئنا نگرانمه!
-نه!
حسام متعجب نگام کرد و گفت-یعنی اینقدر آزادی؟؟؟
آزاد؟من…من هیچوقت محدود نبودم…ولی…دیگه هیچوقت اینقدر بی پروایی نکرده بودم…ساعت نزدیک ده بود و من هنوز تو خیابون بودم،مهمتر از اون،با یه پسر…اونم با یه گوشی خاموش…
با کی داشتم لج میکردم؟؟با خودم؟؟؟خودم که بیشتر از همه استرس داشتم؟؟؟با حسام؟؟؟اون بدبخت چه تقصیری داشت؟ با اتابک؟؟؟ اون بیچاره که گ*ن*ا*هی نداره…این بود جواب اینهمه محبتش؟من…من واقعا بی چشم و رو بودم…
-جواب سوالم رو ندادی !
به حسام نگاه کردم…دقیقا رو به روم وایساده بود.داشت خیره نگام میکرد…تا جایی که یادمه کنارم وایساده بود نه رو به روم…
گیجی نگاهم رو دید،چون گفت-استرس داری بهانه؟
دستم رو گرفت…دستاش برعکس دستای من گرم بودن…
-دیوونه داری یخ میزنی!
یخ میزدم؟؟؟آره…داشتم یخ میزدم…هوا سرد بود…مثل سردی درونم…
دستم رو کشید و به طرف ماشین برد…کمکم کرد سوار شم و خودش کنار نشست…
-من چرا عقلم رو دادم دست تو؟؟؟بگیرنمون تو خیابون،میدونی چی میشه؟
ابلهانه گفتم-چی میشه؟
-هیچی!فقط یه پرونده واسمون درست میشه و…عمو جانتون بیان و منو ببینن باید بیخیال درس و دانشگاه شم!
هوفی کردم…کاش همه یادآوریم نمیکردن که عمومه!کاش…کاش هی باعث نمیشدن که شعله های عذاب وجدانم وسیع تر شن! کاش با استفاده کردن مداوم این کلمه،خجالت زده ام نمیکردن…
اما…تقصیر خودم بود…بقیه که مقصر نبودن!اونا داشتن از حقیقت حرف میزدن و من..درست مثل ابله های نادونِ کودن،میخواستم خودم رو گول بزنم!!!
-بهانه!هی نرو تو هپروت!حرف بزن بابا!
پوفی کردم…
ساعتم رو نگاه کردم…۱۰و ۱۲دقیقه بود…
آب دهنم رو قورت دادم…اون دفعه فقط دوتا دادِ خفه زد…اینبار میکشتم!
دوباره ساعتم رو نگاه کردم…۱۰ و ۱۳ دقیقه!
چشمامو بستم …سعی کردم استرس رو از خودم دور کنم…طوری قرار نبود بشه!فوقش دو تا داد و یه تشره!نترس….نترس…
-منو برسون خونه!
یه نگاه گنگ بهم انداخت و گفت-میدونستی خیلی سردی؟؟؟
سرد بودم؟؟؟میدونستم؟؟؟خب…آره میدونستم…ولی…چرا اینقدر زیاد؟چرا نمیتونستم هیجان داشته باشم…مثلا الآن کنار یه موجود به اسم دوست پسر نشسته بودم…همونی که همکلاسیام لحظه شماری میکردن تا روز قرار برسه…تا برن و کلی حرف باهم بزنن…اصلا چی میگفتن؟؟؟ چرا من و حسام هیچ حرفی برای زدن نداشتیم،جز سلام خوبی،مدرسه و دانشگاه در چه حاله،تو خونه چه خبر و تمام!!چرا واقعا؟؟؟
-بهانه ؟؟؟هستی؟؟؟
سرم چسبوندم به شیشه…مغزم داشت ارور میداد…زیر فشار کلی فکر و احساسات متناقض و تلاش برای بیخیال جلوه کردن داشتم خرد میشدم…
-منو برسون خونه…
همین یه جمله بس بود تا حسام سکوت کنه….فاصله ی بین ابروهاش تموم شه و گره بیفته بالای بینیش….حرصش رو سر دنده خالی کنه و با سرعت به طرف خونه برونه!!
من حال حسام رو هم بد میکردم!!اینقدر که عجله داشت سریع تر منو برسونه و از دستم خلاص شه!!!
پوزخندی زدم و گفتم-حق داره!!
اتابک
ده و سی و شش دقیقه…
عصبی بودم…در حد انفجار…دستم دیگه نمیسوخت…درد میکرد.سرم داشت منفجر میشد.گلوم خشک بود…دستمال خونی رو توی سطل انداختم و دستم رو با دستمال جدید بستم…
طول و عرض هال رو صد بار در دقیقه طی میکردم…فشار خون رو تو رگای پیشونی و گردنم حس میکردم…داغ بودم…مثل کوره… منتظر یه محرک تا بیرون بریزم همه ی عصبانیتم رو…
کجا بود؟؟؟چرا نمیومد…
-اگه شب نیاد؟؟؟
فکرشم وحشتناک بود…باید یه غلطی میکردم…
شماره ی فرنوش رو گرفتم…اون دیگه بدتر از من استرس داشت….-شماره ی حسام رو داری؟؟؟
-نه!
حتی خداحافظی نکردم…گوشی رو روی مبل انداختم و با تمام قدرت کوبیدم روی میز…-لعنتی اعنتی…لعنتی!
ده و چهل و یک دقیقه…
فکم درد میکرد….دندونام از ریشه درد داشتن…گلوم خشک بود مثل چوب….دستمال توی دستم خیس از خون….بدنم سرد بود…. خبر از داغی نبود….
از بس دندونامو روی هم فشار داده بودم،استخون کنار گوشم تیر میکشید…
-در چه حاله؟تو ب*غ*لشه!
دستامو با تمام قدرت مشت کردم و غریدم-بفهم حرف دهنت رو ک*ث*ا*ف*ت!
-خب چیه مگه؟؟؟فقط تو میتونی دخترارو ب*غ*ل کنی؟؟؟پسرای دیگه هم…
عربده کشیدم-ببند…فقط ببند!
چند ثانیه سکوت….دوباره طول و عرض هال رو طی کردم…دستمال رو بیشتر روی دستم فشردم…
ده و پنجاه دقیقه…
داشتم دیوونه میشدم…وسوسه ی کشیدن سیگار تو وجودم،غوغا میکرد….
با هزار زحمت آب دهنم رو قورت دادم…دلم میخواست چشمامو میبستم وقتی باز میکردم اینجا بود…اینبار دیگه کوتاه نمیومدم… نمیشد کوتاه اومد…
روی مبل نشستم….سرم رو توی دست سالمم گرفتم و خیره شدم به دست آش و لاشم… دلم میواست بازم گریه کنم… دستم از همه جا کوتاه بود…هیچ غلطی نمیتونستم بکنم….دوست داشتم خودم حلق آویز کنم تا این قلب لعنتی از این ناموزون تپیدن راحت شه…
چشمامو روی هم فشار دادم…
صدای غیژ اومد….با تمام قدرت به عقب برگشتم….حس کردم گردنم رگ به رگ شد…اهمیت ندادم…در اون لحظه یه چیز مهم بود… بهانه که نیم خیز بود و داشت چکمه هاش رو از پاش در میاورد…
سنگینی نگاهم رو حس کرد…چون سرش رو بالا گرفت و نگام کرد…دلم تنگ شده بود برای این صورت گرد و سفید…. برای این گونه های برجسته…دلم تنگ شده بود برای سردی نگاهش…دلم برای این کوچولوی سر به هوا تنگ شده بود….اگه عصبانیت میذاشت از جا میپریدم و تو ب*غ*لم میفشردمش…عطری رو که تمام شب از بالشش استشمام کرده بودم رو از وجودش می بلعیدم… ولی نمیشد…یعنی عصبانیت نمیذاشت…
لبم رو گزیدم تا هیچی نگم….نفسم رو با تمام قدرتم از بینیم بیرون دادم…تلاشم برای نگه داشتن لبم بین دندونام بی ثمر بود،چون ناخواسته از بین دندونام بیرون پرید و با یه صدای بلند از هم باز شد-کدوم قبرستونی بودی…
مات نگام کرد…سرد سرد…
بوتاشو جلوی در ول کرد و اومد تو…کوله پشتیشو دنبالش کشید و به طرف پله ها رفت…
دسته ی مبل رو چنگ زدم تا از سر جام نپرم…
داشت میرفت سمت اتاقش…غریدم-بگیر بشین!
برگشت سمتم…با بی حس ترین حالت گفت-خسته ام!
منفجر شدم…تمام حرصایی که خورده بودم تو قالب عربده از گلوم فوران کردن-خسته ای؟؟؟غلط کردی خسته ای!وقتی داشتی تو خیابون ول میگشتی خسته نبودی،الآن خسته ای؟
روی پله نشست…با همون نگاه خالی و پوج نگام کرد و با خونسردی گفت-نمیخواستم،مزاحمت باشم…روز تعطیل رو مسلما دوس داری با دوستات باشی…همینطور که من دوست دارم…
از جام بلند شدم…با بدنی پر از درد و غصه به طرفش رفتم…-یه خبر نمیتونی بدی؟؟؟کجا بودی؟؟؟با کی بودی…
عصبی نگام کرد…میدونستم الآنه که بگه تو آقا بالا سر من نیستی!برای همین سریع دستم رو بالا آوردم و گفتم-میدونم …میدونم… آقا بالا سرت نیستم…ولی…این خونه قانون….
حرفم تموم نشده بود که از جا پرید…دوید طرفم و با چشمایی که بیش از حد باز بودن خیره شد به دستم…همون دستی که بالا آورده بودم تا به سکوت دعوتش کنم…همون دستی که زخمی بود و با کلی دستمال حوله ای پوشونده شده بود…همون دستی که چوب حرصایی رو خورده بود که به خاطر بهانه بلعیده بودم…
-اتابک دستت…
دستش رو دراز کرد سمت دستم…
عقب کشیدمش…دیگه درد نمیکرد….یعنی اگر دردیم بود من حالیم نبود…
-با کی بودی؟
بی توجه به سوالم،نزدیک تر اومد…سینه به سینه ام ایستاد…دستش رو روی بازوم گذاشت و نالید-دستت خونیه…
دستای سردش رو رسوند به پوستم…
چشمامو بستم…
صدای پر بغضش رو شنیدم…-دستت خونیه…دستت خونیه!
دستاشو از پوست دستم جدا کرد…
دستش رو رسوند دو طرف سرش…
صدای جیغش رو شنیدم…عقب عقب میرفت…روی پله نشست….جیغ میکشید و اشک میریخت…
با گنگی نگاش کردم…
-خون…دستت…نه…مامان…
دویدم طرفش…
-بهانه…
چشماشو روی هم فشار داد….محکم محکم…
یه خاطره ی تلخ،از یه خاطره ی عزیز ….جون گرفت جلوی چشمام…
ناله ی بهانه…
صدای مامان مامان گفتنش…
تاریکی و خیسی جاده چالوس…دونه های بارون…یه بدن غرق خون…
کنارش نشستم،دستم رو پیچیدم دور شونه اش….-هیس…هیس…بهانه،من پیشتم…من پیشتم قربونت برم….
یه دختربچه…داشت تو ب*غ*لم میلرزید…خیس و خونی…ناله های بابک….لرزش بدن خاطره…
-نه …نه…
-من پیشتم ….من کنارتم…بهانه هیچی نیست…هیچی…
لرزیدنش بیشتر شد…
تقلاهاش و خس خس سینه اش…
دستم از دورش باز کردم…کوله پشتیش رو جلوم گرفتم…با زحمت زیپاشو باز کردم و اسپریش رو بیرون کشیدم…
صورتش خیس اشک بود…میلرزید…
لب گزیدم تا اشک رو صورتم راه نیفته…
-ما…م..ا…ن…
صدای پیس پیچید تو گوشم…دوباره بهش فشار آوردم…
هصدای نادر تو گوشم زنگ میزد…
-اگه باز بهش شوک وارد شه…امکان داره….
مشتم رو کوبیدم به پیشونیم…تو ب*غ*لم فشردمش…پیشونیش رو ب*و*سیدم…یه شوک دیگه…اگه باز همون روزا تکرار شه…
-یه چیز کوچیک…کافیه شوک دوباره…
لبم رو گزیدم و نالیدم-نترس فدات شم…نترس…من کنارتم…
به پیراهنم چنگ زد-مامانم….
چی میگفتم…چی داشتم که بگم….
میلرزید…درست مثل اون شب…
احساس بدبختی میکردم…مثل اونشب…
داشت زار میزد…مثل اونشب…
نمیتونستم آرومش کنم….بازم مثل اونشب…
از ته دل صداش زدم…مثل اونشب…-خدایا!خدایا نذار برگرده به اون روزا…نذار!
نادر گازاستریل رو دور دستم پیچید و گفت-باید بری بیمارستان،حداقل سه تا بخیه میخواد.
هوفی کردم و گفتم-بعدا میرم…الآن بهانه…
لبخند آرومی زد و گفت-خوابید اتابک…اینقدر حرصشو نخور!
لب گزیدم و گفتم-داشتم سکته میکردم..یهو…
خندید -جفتتون دیوونه اید!
بی توجه به حرفش گفتم-اگه باز برگرده به همون حالت چی؟
سرش رو تکون داد و گفت-بعید میدونم…
نالیدم-بهانه م*س*تعده یه افسردگی دیگه هست!
-ببین…بهانه خیلی عوض شده…اون یه دختره نسبتا قویه!!!اگه میخواست برگرده به اون حالت،مطمئن باش ،یه ماه پیش این اتفاق می افتاد!نه الآن که نسبتا شرایط آرومه…
آروم؟شرایط آروم بود؟من داشتم این وسط نفله میشدم شرایط آروم بود؟؟؟بهانه ای که گریه نمیکرد مرتب بغض داشت و اونجور اشک میریخت…اینا نشونه ی آرومی بود؟
-باز که رفتی تو هپروت…بپوش بریم اورژانس.
پوفی کردم…میخواستم باهاش محکم برخورد کنم…میخواستم میخم رو محکم بکوبم!میخواستم توبیخش کنم…ولی چی شد؟؟؟به وضعی رسیدیم که باید آرومش کنم…باید مراقبش باشم.باید رفتارامو کنترل کنم…باید بهش آرامش بدم وقتی خودم بیشتر از هرکسی نیاز به آرامش دارم…
-نمیام…به اون دوستت بگو بیاد اینجا!
نگام کرد…نگاهش کردم.نمیدونه چی دید که هوفی نفسش رو بیرون فرستاد و گفت-باشه!
موبایلش رو برداشت تا به دوستش زنگ بزنه و من دراز کشیدم روی تخت…حس میکردم مغز سرم تو جمجمه ام بالا پایین میره. درد رو تو تک تک سلولای بدنم حس میکردم…دلم میخواست بخوابم و دیگه بیدار نشم…حداقل برای یه هفته…
نادر از اتاق بیرون رفته بود…یه لحظه از ذهنم گذشت-نکنه رفته باشه تو اتاق بهانه؟؟؟
سریع سر جام نشستم…با تمام قدرت از توی تخت جهیدم سمت در…در اتاق بهانه بسته بود و نادر توی پله ها داشت با تلفن حرف میزد.
یه لحظه از فکری که کردم شرمنده شدم…حتی روم نشد نگاه پر تعجبش رو جواب بدم…با این وجود…برنگشتم تو اتاق.کنار در اتاق نشستم…
نادر اومد کنار و دستش رو گذاشت رو شونه ام…تلفنش رو با یه میبینمت تموم کرد و گفت-خوبی اتابک؟چرا شبیه جنیا میپری بیرون؟
پوفی کردم و سرم رو به نشونه ی هیچی نیست تکون دادم…بدون اینکه یه نگاه هم بهش بندازم سرم رو چسبوندم به زانو هام…نادر هم رو به روم نشست…
-نمیخوای چیزی بگی؟
آهی کشیدم و گفتم-حرفی نیست.
-از شبنم چه خبر؟
سرم رو بالا دادم و با اینکه هنوز خجالت میکشیدم نگاش کنم گفتم-رفت بیرون…یعنی گفتم که بره بیرون
لبخند پررنگی زد…یه جورایی ،انگار میگفت میدونستم!میدونستم موندگار نیست.
همون لحظه صدای زنگ بلند شد.
نادر بلافاصله گفت-این مردک که به این زودیا نباید بیاد!
بعد بلند شد و به طرف اف اف رفت…
از پایین پله ها غرید-چه حلال زاده!تا اسمش رو بردیم اومد…
با زحمت از جام بند شدم و گفتم-شبنمه؟
-اوهوم!
غریدم-باز نکنیا.بذار همون ور بمونه!
نوچی کرد و گفت-نمیشه که!ساعت دوازده و نیمه شبه!من برم ببینم چی میگه…قانعش میکنم.
اخمی کردم و گفتم-راش دادی تو ندادی!
کاپشنش رو از روی مبل چنگ زد و به طرف در رفت…
منم کنار در اتاق بهانه نشستم…نرفتم تو اتاق،چون…خودم خودم رو میشناختم!میدونستم تاب حضورش رو اونهمه نزدیک،تو اون فضای قشنگ رو ،که پر بود از عطر تنش و گرمای حضورش ،ندارم…
سرم رو روی زانوهام گذاشتم…چشمامو بستم و خیلی زود خواب رفتم
دستی روی بازوم حس کردم،با زحمت چشمای بهم چسبیده ام رو از هم جدا کردم…دیدم تار بود…همه چیز رو از پشت یه لایه مه میدیدم.
-اتا پاشو…اومد.
زبونم رو به لبای خشکیده ام کشیدم…با سستی از جام بلند شدم…سرم گیج میرفت…با برداشتن اولین قدم اینو فهمیدم…نادر خودش رو بهم رسوند و زیر بازوم رو گرفت.
-خون از بدنت رفته پسر!ببین چقدر لجبازی.
هوفی کردم و بی توجه به صدای ویز ویز توی گوشام گفتم-با شبنم حرف زدی؟
رسیده بودیم به اتاق.نادر کمکم کرد روی تخت بشینم و بعد گفت-بعدا با هم حرف میزنیم…
سریع از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد با دوستش برگشت…اینقدر حالم بد بود و سرگیجه داشتم که نفهمیدم درست با طرف احوال پرسی کردم یا نه…فقط یه چیزی رو واضح حس میکردم اونم صدای زنگ ممتدی که تو گوشام میپیچید و آزارم میداد.
سریع وسایلش رو پهن کرد و مشغول شد و من چشمامو بستم…یه سوزش خفیف حس میکردم،در کنار همه ی فکر و خیالایی که تو ذهنم در جریان بود و درد سرم رو تشدید میکردن…
-بد بریده….چیکار میکردی؟؟/
صدای شنگول نادر رو شنیدم-داشته با خودش کشتی میگرفته!
پوفی کردم و گفتم-با لیوان!
-هان با لیوان کشتی میگرفته!
پوزخندی زد و گفت-عمقی بریده.چهارتایی بخیه میخوره،
بی تفاوت شونه هامو بالا دادم و فکر کردم-این چندمین زخمی بود که به خاطر بهانه مینشست رو بدنم؟؟؟
یه بار وقتی سه سالش بود،زد یه گلدون رو شکست…..از صدای شکستنش ، به گریه افتاد.یادمه میخواست پا بذاره روی خرده شیشه ها و خودش رو نجات بده….دویده بودم سمتش تا جلوش رو بگیرم و بعد…یه تیکه شیشه کف پام رو خراشونده بود…
یه بار دیگه،تو کوه ….پاش لیز خورده بود،ولی قبل از افتادن گرفته بودمش و خودم تعادلم رو از دست داده بودم…هنوز تو کمرم رد سه تا بخیه بود!
تلخ خندیدم…
-اگه درد داره یه چیزی بگو!
یه نگاه به نادر که این جمله رو گفته بود انداختم….درد داشتم؟؟؟من که منگ بودم…منگ خاطراتم با بهانه،که تو تل*خ*ترین شرایطم شیرین بودن…مخصوصا وقتی فکر میکردم،خیلی جاها این بلاها سرم اومده تا اون طوریش نشه…یه حس خوب وارد رگهام میشد. یه حس که بهم میگفت مردم!تکیه گاهم، براش میتونم ستون باشم…من حاضر بودم به خاطرش جونمم بدم،سه تا بخیه و چهارتا بچه و دوتا خرشیدگی که سهل بود!
-تموم شد!
یه نگاه انداختم به دستم..چهارتا گره کوچیک مشکی کف دستم نشسته بود…
با دقت روی زخم رو بست و از جاش بلند شد-مراقبت ازش رو که بلدی دیگه!آب بهش نرسه،گرد و خاک و کثیفی هم همینطور!از دو روز دیگه ،روزی یه بار با سرم بشورش…۷روز دیگه هم برو اورژانس برای کشیدنشون!
سر تکون دادم و تشکر کردم…
نادر دست گذاشت روی شونه اش و با هم از اتاق بیرون رفتن….دکمه های پیراهنم رو باز کردم.
حتی حال بلند شدن و خاموش کردن چراغ رو نداشتم.
روی تخت ولو شدم و قبل از اینکه سرم به بالشتم برسه در اتاق باز شد.
با دیدن بهانه تو چهارچوب نیم خیز شدم…موهاش پریشون دورش بودن …هنوز جین مشکیش تنش بود با یه تاپ یقه اسکی طوسی….
با چشمای به اشک نشسته به طرفم دوید…
-بلند نشو…
قبل از اینکه کامل بشینم،دستای کوچولوش رو فشار داد رو شونه ام و غر زد-بخواب…
-بهانه…
صورتش از اشک خیس شد….
صاف نشستم،خودش رو پرت کرد تو ب*غ*لم…سرش رو گذاشت رو سینه ی برهنه ام و نالید-اتابک….
چند ثانیه طول کشید تا از بهت بیرون اومدم…دستامو دورش پیچیدم و گفتم-جونم…گریه میکنی بهانه؟
اشکای سردش،میریخت روی سینه ام…
-تقصیر منه…چرا دستت اینطوری شد…همه اش تقصیر منه…همش من مقصرم…من!
روی موهاشو ب*و*سیدم و گفتم-نیستی عزیزم…کی گفته تو مقصری.من بی احتیاطی کردم…
هق هق کرد.
بیشتر تو ب*غ*لم فشارش دادم…
-تو اگه طوریت شه من میمیرم…به خدا میمیرم.
دلم لرزید از این جمله اش…
بی طاقت شدم.محکم تر تو ب*غ*لم فشارش دادم و گفتم-من دور تو بگردم…غصه نخور یه زخم ساده اس…
از ب*غ*لم خزید بیرون،پاهاشو از کف اتاق برداشت…چند ثانیه نگام کرد و بعد دوباره اومد تو ب*غ*لم!
به دیوار پشت سرم تکیه دادم و دستم رو پیچیدم دور شونه اش….
-خوبی؟دستت چی شد؟این آقاهه کی بود؟
گونه ام رو چسبوندم به موهای خوش حالتش و گفتم-دوست نادر بود…دستمم یه بی دقتی بود!
گردنم ر ب*و*سید و گفت-خوبی الآن؟
-آره قربونت برم…خوبِ خوبم…از اولم طوریم نبود…
نفسش رو لرزون بیرون داد…
همون موقع در اتاق باز شد…
-اتابک من…
از دیدن بهانه کنارم،شوکه نگام کرد….
بهانه چشماشو بسته بود و داشت تلاش میکرد یه دستی،دکمه ام رو ببنده…
نادر با بالا دادن شونه پرسید اینجا چیکار میکنه؟
پوفی کردم….با دوتا دستم سعی کردم بازوهای ضعیفش رو بپوشونم…حالا برای موهاش راه حلی نداشتم ولی بازوهاشو که میتونستم یه کاری بکنم…لب گزیدم…
نادر متوجه معذب بودنم شد…
با صدای نسبتا جدی ای گفت-بهانه جان نخوابیدی؟
بدون اینکه نگاش کنه گفت-میخوام پیش اتابک باشم!
نادر یه قدم جلوتر اومد….خواستم بگم نیا!میترسم بوی موهاش بخوره به دماغت…ولی بدبختی این بود که هیچ غلطی نمیتونستم بکنم…
-فردا باید بری مدرسه…دیروقته عزیزم.بیا برو بخواب،اتابکم یه کم استراحت کنه.
بهانه نگاهش رو دوخت تو صورتم و گفت-میخوای من برم؟
الهی من قربون این حرف زدنت برم….پیشونیشو ب*و*سیدم و گفت-نه عزیزم!
نادر یه چشم غره ی درست حسابی مهمونم کرد…-پس انگار امشب شب نشینی داریم!میخوای زنگ بزنم به نگینم بیاد؟
با اخم گفت-خودم مراقبش هستم!شما برید خونه!مزاحمتون نمیشیم…
نمیدونستم دلم از گرفتگی صداش ریش شه،یا به خاطر لحن خوشمزه اش،قیلی ویلی بره؟؟؟خودش مراقبمه!انگار زخم شمشیر خوردم…الهی من فداش شم!
-نه مزاحم نیستید!من برم زنگ بزنم نگین!
سریع گفتم- نادر!
برگشت طرفم…با نگاهم بهش اطمینان دادم طوری نمیشه،اتفاقی نمی افته!
سری به نشونه ی تاسف تکون داد…
-برو نادر…من و بهانه مراقب هم هستیم!
بلاخره موفق شده بود دکمه رو ببنده…سریع گفت-اوهوم!
نادر زهر خندی زد…
یه نگاه توبیخ گر بهم انداخت و گفت-پس من میرم دیگه!
بعد برگشت سمتم…با لحن محکمی گفت-صبح اول وقت میام بهت سر میزنم!
فقط سر تکون دادم.
از اتاق بیرون رفت…
لحظه ی آخر حس کردم نگرانه!حقش بود نگران باشه!!!به قول خودش من وقتی با فاصله یه اتاق میخوابید نگرانم،چه برسه به حالا!
چشمامو بستم و با محکم ترین لحنی که تو خودم سراغ داشتم زمزمه کردم-اینقدر برام مقدسه که به خودم اجازه ندم،دست از پا خطا کنم…
چشمامو بستم و سریع باز کردم…نگام،فرود اومد رو دستای بهانه…دستای لاغر و کشیده اش…روی ناخناش یکی در میون لاک طوسی و سورمه ای زده بود…دستاش از همیشه سفید تر به نظر میرسیدن…
دستش رو گرفتم و به طرف لبم بردم…یه ب*و*سه زدم روش…
سرش رو به طرف چرخوند و نگام کرد…
به لبخند کم جون زدم و گفتم-برو بخواب فدات شم…فردا مدرسه داری…دیروقته!
با صدای گرفته گفن-میخوام پیشت بمونم…
خدایا خودت کمکم کن…پیش هم خوابیدن برای اون عادیه….نذار شک کنه…
لبخندم رو حفظ کردم و گفتم-باشه ….
-نمیخوای لباساتو عوض کنی؟
یه نگاه به لباساش انداخت..بعد گفت-چرا!
بلند شد و به طرف در اتاق رفت…جلوی در وایساد.برگشت سمتم و گفت-تو هم لباس راحتی بپوش!
پلک زدم…
از اتاق رفت بیرون…
همین که در رو بست دوتا نفس عمیق کشیدم…رو تخت دو نفره…کنار بهانه….من باید برم مرتاض شم خدا؟؟؟
خودم رو رسودم به کمد.
یه شلوار گرمکن مشکی پوشیدم با یه تی شرت سفید.
برگشتم سمت تخت…مسکنی خوردم.
بهانه برگشت…
یه بلوز صورتی تنش بود با شلوار مخمل زرشکی!الهی من دورت بگردم که غیر از یه تونالیت قرمز صورتی لباس دیگه ای نداری!
کنارم نشست…
موهاش دورش ولو بودن.
دستم رو گرفت تو دستش و گفت-بخیه زد؟
روی موهاشو ب*و*سیدم و گفتم-دست منو فراموش کن!
با غضه نگام کرد-سوخت؟
موهاشو فرستادم پشت گوشاشو گفتم-نه!اصلا نفهمیدم.
-میدونم سوخته!به روم نمیاری!
-الهی من قربون تو برم…نه نفسم نسوخت…اصلا درد رو حس نکردم!
یهو بغض کرد-چرا مراقب خودت نبودی..چرا به فکر من نیستی…چرا بلا سر خودت میاری…خیلی بدی اتابک!خیلی…
-بهانه…بهانه فدات بشم….طوری نشده که…اتفاقی که نیفتاده…چرا خودت رو اذیت میکنی؟
-دستت برید..خودم اون خونارو دیدم…
چشماشو محکم بست و سرش رو تکون داد-خون بود…بوی خون میومد…من حالم بده….باز ترسیدم…تو داشتی میلرزیدی…مثل … مثلِ…
باز داشت بهم میریخت…باز داشت عصبی میشد….
کشیدمش سمت خودم..
ب*غ*لش کردم.
-من خوبم بهانه…به خدا خوبم…
میلرزید…
درکش میکردم..داشت یه خاطره ی وحشتناک رو مرور میکرد.
-بگو تنهام نمیذاری…قول بده!
از تو ب*غ*لم اومد بیرون و با خشم گفت-مرده قولش…قول بده!!!اگه مردی قول بده!
بلافاصله گفتم-قول میدم…قول میدم…چرا داری الکی خودت رو حرص میدی؟
جیغ زد-نامردین…همه تون نامردین..بابکم قول داد..مامانمم قول داده بود…
مشتاشو کوبید تو سینه ام-تو هم میری…مثل مامانم،مثل بابک…من باید همه اش تنها باشم…
محکم دستاشو گرفتم….با محکم ترین لحن گفتم-نمیرم … به چی قسم بخورم که نمیرم و تنهات نمیذارم؟؟؟هان؟؟؟
-بگو جون شبنم تنهام نمیذاری؟
مات نگاش کردم…
محکم گفتم-شبنم خر کی باشه من جونش رو قسم بخورم؟؟؟من تورو ول کنم به خاطر شبنم؟به خاطر امثالهم؟؟؟من…من جون خودت رو…جون تویی که عزیزترینمی قسم میخورم…تنهات نمیذارم بهانه…به جون خودت،به جون خودت….تو نفس منی!بفهم…
با التماس گفتم-بفهم!منو یه کم باور کن!
دماغش رو بالا کشید…اشکاشو از صورتش پاک کرد…
-قول؟
خندیدم…بینیش رو کشیدم و گفتم-قول شرف!
دیگه هیچی نگفت…روی تخت دراز کشید.
پتورو کشیدم روی تنش…چشماشو بست…پیشونیش رو ب*و*سیدم و گفتم-بخواب عروسک…
چراغ رو خامو کردم و نشستم کنارش…مطمئن بودم خوابیده…اینو از نفسای آرومش میفهمیدم….زل زدم به صورتش…به چهره ی آرومش تو خواب….چه توفیق قشنگی!!!اینکه بتونم بی دغدغه،صورتش رو،وقتی غرق آرامش بود ،ببینم!!!من عاشق اینجور توفیقا بودم!
سرجام غلت زدم…بهانه طبق عادت همیشگیش،دستش رو زیر گوشش گذاشته بود و خوابیده بود…لباش یه کوچولو از هم فاصله داشتم و چندتا تار مو،بین لباش جا خوش کرده بود!
لبخند نشست رو لبم…چقدر این حالت خوابیدنش رو دوست داشتم.
خودم رو به طرفش کشیدم….با احتیاط،موهاش رو از صورتش کنار زدم و خفه گفتم-عروسک؟؟؟نمیخوای بیدار شی؟
عکس العملی نشون نداد…آرامبخشی که نادر به خوردش داده بود،خواب آورم بود…
سرم رو نزدیک گوشش بردم و گفتم-بهانه ی من؟؟؟مموش؟؟بیدار نمیشی؟
چینی به بینیش انداختم و تد تند رو صورتش رو خاروند…
خندیدم.لپش رو نوازش کردم-اینقدر خوشمزه نشو بهانه!میخورمتا!پاشو شیطون…پاشو میرسونمت مدرسه…
پوفی کرد و با حرص هولم داد عقب.
-قلقلکت میدما…
با صدای گرفته گفت-خوابم میاد.
-مدرسه چی؟؟؟
بدون اینکه چشماشو باز کنه دستم رو گرفت و گفت-زنگ بزن بگو من مریضم.
دستم رو محکم فشار داد و همراه دست خودش گذاشت زیر گوشش…
قلبم تند میزد.حس میکردم دوس دارم داد بکشم…این فسقلی داشت منو نابود میکرد…
انگشتامو زیر گوشش تکون دادم…-نکن اتابک.
-نمیشه نری مدرسه!پاشو بلا!
-خوابم میاد….
چشماشو باز کرد و با التماس نگام کرد!
خنده ام گرفت…پلک زدم و گفتم-ببین چیکار میکنی!
ابروهاشو داد بالا و گفت-تو هم نرو دانشگاه!دستت اوخ شده.
یه نگاه به دستم انداختم…نه دردی داشت،نه سوزشی…ولی اینجوری که بهانه ابراز نگرانی میکرد دلم میخواست حداقل یه ریزه درد بکنه!
یه نگاه به ساعت انداختم…شش و نیم بود.
روی تخت ولو شدم…بهانه سرش رو گذاشت رو بازومو گفت-نریم؟
با زحمت گفتم-نریم.
گونه ام رو ب*و*سید و سرش رو چسبوند به سینه ام….
قلبم تند تر شروع کرد به تپیدن….با التماس گفتم-یواش…مشتم و پیشش باز نکن!تورو خدا!یواشتر…آروم باش…
کم کم آروم شد…اینقدر لبم رو گزیدم تا آروم گرفت…بهانه خیلی زود خواب رفت…با اینکه خیلی دلم میخواست عمیق نفس بکشم،ولی کوتاه و منقطع نفسامو بیرون میدادم…میترسیدم از بالا پاییین شدن سینه ام بیدار شه…میترسیدم اذیت شه…دستام همینطور باز مونده بودن….میترسیدم بپیچمشون دورش…
من…اتابک کیانی!با سی و دو سال سن،از ب*غ*ل کردن یه جغله ی فسقلی میترسیدم!از اینکه تحملم در برابرش تموم شه میترسیدم!خیلی خیلی میترسیدم!!!
خدایا خودت کمکم کن…
با احتیاط دستم رو رسوندم به گوشیم که کنارم روی تخت بود…برش داشتم…یه پیام از نادر…
-این دعا رو روزی ۱۰۰بار بخون شاید فرجی شد
خدایا کمکم کن !
نمیدونم تا کی میتونم تحمل کنم!
نمیدونم تا کی میتونم ایستادگی کنم!
خدایا حیفه!نذار خرابه ه*و*س من بشه!!!بهم کمک کن استقامت کنم!
پوزخندی زدم!!!چه خوب میدونست سخته استقامت کردن…ولی…ه*و*س بود ؟اسم حس من هرچی که بود ه*و*س نبود!اگر ه*و*س بود… چرا بهانه رو مثل بقیه دخترا نمیدیدم؟؟چرا اینجور واسه ام عزیز بود که حتی تو نگاه کردن بهش به خودم ریاضت بدم؟؟؟
ادامه ی پیام رو خوندم-تا نیم ساعت دیگه اونجام!وای به حالت اگر دست از پا خطا کرده باشی!
آروم خندیدم…تمام تلاشم رو به کار گرفتم که شکمم نلرزه!موفق شدم…بهانه آروم داشت نفس میکشید…چشمامو بستم و ریز گفتم-بخواب اتابک…فکر کن نیست…فکر نیست…مثل دیشب!تو میتونی…تو میتونی!
بهانه
صدای شرشر آب میومد…با زحمت چشمامو باز کردم …پتو رو از سرم کنار زدم و همزمان با خمیازه ای که میکشیدم دور و برم رو نگاه کردم.
از دیدن خودم رو تخت اتابک یه لحظه ذهنم قفل شد….
قلبم تند تند شروع کرد به زدن….هنوز صدای شر شر آب میومد….چند دقیقه طول کشید تا بفهمم چی به چیه…ساعت نزدیکای ۱۲ بود.
با زحمت آب دهنم رو قورت دادم…من…من دیشب چه غلطی کرده بودم؟؟؟
با زحمت از روی تخت پایین اومدم…حوصله ی جمع کردن پتو رو نداشتم….بدنم بی حس بود…
-چرا اومدم اینجا…چرا …اَه…
قلبم تند تر میتپید…کار بدی کرده بودم…خیلی خیلی بد…
زبونم رو به لبم کشیدم…یه دور ارتودنسیام رو لمس کردم….اتابک الآن چه فکری درباره ی من میکنه؟؟خدایا…
از اتاق بیرون دویدم….
وارد اتاقم شدم.در اتاق رو قفل کردم و پشت در نشستم…تک تک اتفاقای دیشب از جلوی چشمم رژه میرفتن…
سرم رو تو دست گرفتم…ترسیده بودم…باز داشتم همون حس رو تجربه میکردم…
-آروم باش بهانه!
لبم رو گزیدم…چطوری آروم باشم…من…من چطور تونستم شب رو تو اتاقش بمونم…من که میگفتم ازش متنفرم…
با خودم گفتم-تو دیشب ترسیده بودی…استرس داشتی!!!گذشت دیگه!!!تموم شد…
با سختی آب بد طعم دهنم رو قورت دادم…
-بچه بازی در آوردم…خجالتم نکشیدم…وای!
سریع دستی تو موهام کشیدم…-هیس!عیب نداره!اون عموته.نامحرم که نبود!
-احساسمو..
خودم جوابمو دادم-قرار شد دیگه حرفی از این احساس نزنی!
پلکامو روی هم گذاشتم…
-حرف نمیزنم،ولی..احساسمو که نمیتونم کنترل کنم…
-بهانه جان!
سه متر پریدم…لبم رو بدتر بین دندونام فشار دادم و دستم رو روی قلبم که تندتر میزد گذاشتم-بله؟
-خوبی ؟؟بیداری؟
از سر جام بلند شدم…
حونسرد باش بهانه…تو میتونی خونسرد باشی!میتونی بی خیال باشی!!ثابت کن که میتونی!زود باش دختر.
کلید رو توی در چرخوندم..
نگاهم رو انداختم به انگشتای پاشو گفتم-صب بخیر!
دستش رو فرستاد زیر چونه ام…صورتم رو یکم بالا گرفت و گفت-صبح شمام بخیر مموش!خوب خوابیدی؟؟؟
خوب خوابیده بودم؟؟؟خب آره…با اون مسکنی که نادر به خوردم داده بود مگه میشد بد خوابید…
-آره!
موهاش خیسش رو از صورتش کنار زد…چشمم افتاد به دست باند پیچیش…
سریع گفتم-رفتی حموم؟؟؟
پلک زد-آره خب!
-دستت رو…
یه نگاه به دستش انداخت و با یه لبخند کمرنگ گفت-پیچیدمش تو یه پلاستیک…من روزی دوبار حموم نرم که روانی میشم!
سعی کردم خونسرد باشم…موفقم بودم….اتابکم که به روی خودش نمیاورد،یعنی از دید اون چیزی نبود که بخواد به روم بیاره،پس با خونسردی جواب دادم-یه دستی موهاتو شستی؟
سرش رو تکون داد….
ابروهامو دادم بالا-نمیشه که!
ضربه ای زد نوک بینیم و گفت-کار نشد نداره بهانه خانوم!
ناخودآگاه ابروهام بهم نزدیک شدن…جدا نشد نداشت؟؟؟؟یعنی میشد من بشم زن اتابک؟؟بعضی چیزا…نشدنی بودن که!!!!!!!!!
عصبی سر خودم داد کشیدم-خفه شو بهانه…اینم فکر بود تو کردی؟؟؟
صدای اتابک رشته ی افکارم رو بهم ریخت-بپوش نهار رو بریم بیرون!
سرم رو به نشونه ی باشه تکون دادم-بذار برم دست و صورتم رو بشورم بعد!
لبخندی زد و به طرف اتاقش رفت.
یهو یه فکر از ذهنم گذشت….سریع به زبون آوردمش…-میشه کفشای مخصوصتون بپوشی؟
ابروهاشو داد بالا…با دلگیری نگام کرد.
پوفی کردم و گفتم-خب چرا همچین نگام میکنی!وقتی راه چاره داره چرا…
واینستاد بقیه حرفم رو گوش بده.به طرف اتاقش رفت و در رو بهم کوبید…چند ثانیه چشمامو بستم و بعد باز کردم.محکم نفسم رو فوت کردم و به طرف دستشویی رفتم.
یه ریز با خودم غر میزدم-واقعا دیوونه ای بهانه!به چی دل خوش کردی؟به اخلاق خوبش؟به پای چلاغش،به سابقه ی درخشانش…به چی آخه؟
برای اولین بار به علاقه ی بچه گانه ام خندیدم!یه خنده ی واقعی!یه خنده که خودم میتونستم بفهمم چقدر از ته دله!واقعا ابله بودم که بهش دلبسته بودم…
مشت آبی به صورتم پاشیدم.
-آدم که محبت ندیده باشه به این روز میفته دیگه…
سریع ادامه دادم-از بس همیشه پررنگ بوده،فقط اون و دیدم!
مشت دیگه ای آب پاشیدم تو صورتم.
-از بس دیوونه ای!نذاشتی و نخواستی بقیه پررنگ شن!
زل زدم به چشمای پوف کرده ام تو آینه و گفتم-میذارم و میخوام که بقیه پررنگ شن!!!!اتابک باید برگرده سر جای واقعیش!!!زیادی داره جا اشغال میکنه…
سرم رو تکون دادم و در تایید حرفام ادامه دادم-دوست،فامیل،آشنا…حسام و بقیه….چرا نذارم اونام ابراز وجود کنن؟؟؟
محکم ادامه دادم-بچه بازی در نمیارم…ترسم معنی نمیده…اتابک…همونیه که دیروز مطمئن بودم ازش متنفرم…الآن…متنفر نیستم… ولی مطمئنم عاشقشم نیستم!
با نامطمئنی به صورتم خیره شدم-فقط خدا کنه تو همین حالت و حس بمونم….باز هوا برم نداره…
کش موم رو سه بار دور موهام تاب دادم و گفتم-میتونی دیگه!!!به قول خودش…کار نشد نداره!
پوزخندی زدم….صورتم رو خشک کردم و از دستشویی زدم بیرون…میشد…فقط باید میخواستم…
پلکامو روی هم فشار دادم.
-تو خیلی قوی هستی!خودت رو باور کن یه کم…فقط یه کم.
لبخندی زدم…خودم رو باور داشتم…بیشتر از یکم….اینقدر که …حتی اگه همه ی شرایطم برای رسیدن به اتابک فراهم بود…اگه به فرض محرمم نبود،بازم نمیخواستمش….اتابک روحش رو به ل*ج*ن کشیده بود….به گ*ن*ا*های کبیره آلوده بود…
با اعتماد به نفس زمزمه کردم-لیاقت یه فرد پاک،یکیه لنگه ی خودش!!
دوتا نفس عمیق کشیدم…
چه حس خوبی داشتم…
قلبم آروم میزد….میتونستم آروم نفس بکشم.
لبخند نامحسوسی روی لبم نشست…در کمد رو باز کردم….
-باید بزرگ شم…میشه بزرگ شد.میشه!
اتابک
با اعصاب خوردی روی تخت نشستم…حوله ام رو از تنم در آوردم و بی توجه به سردی نسبی اتاق که تنم رو میلرزوند،روی تخت ولو شدم…کم اعصابم از حرفای نادر ،درباره ی شبنم و بهانه خرد بود،بهانه هم زده بود تو پرم.
صدای اون موجود وراج رو تو سرم شنیدم-تو هنوز عادت نکردی به این نیش و کنایه هاش!
نفسم رو با تمام قدرت فوت کردماینقدر راحت به روم بیاره رو نمیتونم تحمل کنم!
-خب راس میگه!چرا کفشی نمیپوشی که این مشکل رو برطرف کنی؟
-چون…چون …
-خب نمیدونی دیگه!خودتم دلیل این همه سماجت رو برای نپوشیدن نمیدونی!
زبونم رو گزیدم…حرف حساب جواب نداشت!نباید چیزی میگفتم.از روی تخت بلند شدم…کمربند حوله رو سفت کردم و به طر کمدم رفتم.
کفاشامو برداشتم،نگاهشون کردم…چرا نمیپوشیدمشون؟چرا واقعا؟
زبونم رو به لبم کشیدم…از جعبه درشون آوردم و جعبه ی خالی رو هول دادم توی کمد…لباسامم برداشتم و همزمان که میپوشیدم،به حرفای نادر فکر میکردم.
-به شبنم گفتم تو میخوای زندگیت رو تغییر بدی،میخوای با گذشته ات خدافظی کنی…گفتم که رو تصمیمت محکم وایسادی.حتی ازش خواستم دورت رو خط بکشه …اونم گفت که نمیتونه و بهت وابسته ست و….
پوفی کردم.زیپ شلوارم رو بالا کشیدم…
بازم صدای نادر-با اینکه رفت،ولی بعید میدونم این رفتن دائمی باشه!بازم برمیگرده…میتونی محکم باشی؟میتونی اتابک؟
در جوابش فقط پلک زده بودم…هرچقدرم بد بودم،ولی…اگه تصمیمی رو میگرفتم،تا آخرش میرفتم.
-درباره ی بهانه هم…
نذاشته بودم ادامه بده!نمیخواستم که ادامه بده.من بهانه رو دوست داشتم.خیلی خیلی زیاد دوسش داشتم.از خدام بود یه موقعیتی مثل دیشب پیش بیاد تا یه دل سیز نگاش کنم…نمیخواستم نادر بهم خرده بگیره!نمیخواستم فکر و خیالای آزار دهنده رو به سرم وارد کنه!واقعا نمیخواستم…-درباره ی بهانه هیچی نگو…من…من…لطفا هیچی نگو!خواهش میکنم….
دکمه های دور مچ پیراهنم رو بستم.ساعتم رو دستم کردم…
یه نگاه انداختم به باند سفیدی که دور دستم پیچیده بود!میدونستم بهش احتیاج ندارم.یه لحظه به سرم زد تا بازش کنم ولی…بعد سریع پشیمون شدم….
جورابامو پام کردم…هنوز تو سرم پر سر و صدا بود-هرطور دوست داری…ولی،فراموش نکن…یه روز باید به خاطر تک تک برخوردات بهش جواب بدی…اون روز دیر نیست اتابک!
باز تو سرم پر شد از یه صدای خشن…یه صدا که…داشت یه گوشه از بچگیام رو بهم یادآوری میکرد….یه صدا کرد…همزمان که مو به تنم سیخ میرد،یادآور یه بخش مهم از بچگیم بود…از گذشته ی نه چندان دور!!!
-باید ببینمت…باید باهم حرف بزنیم…باید…
لبم رو گزیدم…از حضورش میترسیدم!همیشه ازش میترسیدم…هم از خودش…هم از صداش!!!و از وقتی که همیده بودم خودشه….باز همون ترس،البته با شدت بیشتر،برگشته بود به وجودم…لرز مینداخت به بدنم…اون…اون میتونست…میتونست این آرامش نسبی رو…
صدای تقه ای که به در خورد رشته ی افکارم رو پاره کرد.-اتابک؟
نفسم رو پر صدا بیرون دادم.لبم رو تر کردم و زیر لب گفتم-هیچ غلطی نمیتونه بکنه!هیچی…
کتم رو برداشتم و در رو باز کردم…با دیدنش…یه لحظه یادم رفت باید نفس بکشم!چند ثانیه ای طول کشید،تا یه لبخند پررنگ نشست رو لبم…بهانه،با اون پالتوی شیری بلند و شال بافتنی قهوه ای و چکمه های همرنگش،یه خانوم تمام عیار شده بود!یه خانوم کوچولوی شیک!
جواب لبخندم رو با یه لبخند سرد داد و گفت-بریم؟
پلک زدم…چند بار ابروهامو دادم بالا تا حواسم برگرده سر جاش…با وسوسه ی ب*غ*ل کردنش مقابله کردم و گفتم-بریم خانوم خانوما!
چشمای شیشه ایش رو بهم دوخت…با نگاهش اشاره ای به کفاشام کرد و گفت-مرسی که پوشیدیشون!
لبخند زدم و گفتم-مرسی از تو که گاهی یادم میاری میشه خیلی چیزا رو فراموش کرد!
با بی حسی هرچه تمام تر نگام کرد…پلک زد و گفت-بریم خان عمو!
لبخندم یه لحظه خواست جمع بشه…ولی سریع کنترلش کردم…قلبم تند میزد..ولی…ولی نباید به روم میاوردم…سریع رو برگردوندم و به طرف پله ها رفتم…
باید کنار میومدم…باید با تمام ضد حالایی که دونسته و ندونسته بهم میزد کنار میومدم…حتی با احساسی که بهم داشت باید کنار میومدم… فقط و فقط به امید اینکه شاید یه روز عوض شه…شاید یه روز بتونه فراموش کنه من عموش بودم….به امید اینکه شاید اون روز بتونه منو بخواد و دوستم داشته باشه…من به امید به یه همچین روزی بود که لخندم رو حفظ کردم…چهره ی بی تفاوت به خودم گرفتم و در ماشین رو راش باز کردم…عقب رفتم تا سوار شه!نرم توی ماشین نشست…نرم در رو بهم کوبیدم!
نرم برخورد کردم و نرم…حرص خوردم!!!
تو سکوت به موسیقی بی کلامی که پخش میشد گوش میدادیم!دوست نداشتم این سکوت رو بشکنم.حس میکردم بهانه م*س*تعده اینه که همه جوره کرک و پرم رو بریزه!!!حالا چه آگاهانه،چه ناآگاهانه…
گوشی موبایلم لرزید…صدای قیس کردن ضبط هم بلند شد!سریع موبایلم رو برداشتم.. بابک با کت شلوار و کراوات بهم لبخند میزد…
یه نگاه به نیم رخ خونسرد بهانه انداختم…
ماشین رو کنار زدم و پیاده شدم…همین که در ماشین رو بستم جواب دادم-الو؟
-سلام.
-سلام داداش!
-خوبی؟؟؟بهانه خوبه؟
از شنیدن صدای گرفته اش،که خبر از یه بغض عمیق داشت دلم گرفت.لبم رو گزیدم و گفتم-خوبیم!هردومون خوبیم.تو چطوری؟
صدای فوت کردن نفسش رو شنیدم و بعد-من…من دلتنگم…امروز نرفته بود مدرسه؟؟؟
با تعجب ابروهامو بالا دادم و گفتم-نه!زنگ زدن بهت؟
-نه!رفتم در مدرسه…هر روز میرم…از دور نگاش میکنم.
مات موندم…گرفتگی صداش هر لحظه داشت بیشتر میشد…
-جمعه رو به عشق شنبه میگذرونم…فکر میکردم ببینمش…چرا نرفته؟
بی رودربایستی گفتم-خوابش میومد!
تعجب تو صداش موج میزد-گفت خوابم میاد و تو کوتاه اومدی؟
پوفی کردم…-ببین بابک…شرایط زیاد خوب نیست…یعنی بهانه….من…چطوری بگم…هروقت میخوام جدیت به خرج بدم،یه اتفاقی میفته که…
با حرص نفسم رو فوت کردم-همه چیز عوض شده..اون آدم سرتق قبل نیست…اونی نیست که بشه باهاش بحث کرد…نه جر و بحث میکنه،نه کل کل….یعنی…یعنی بدش نمیاد که همینجور سرتق به نظر برسه…ولی بابک…شرایط روحی و جسمی خوبی نداره!!! بهانه …عوض شده…راحت گریه میکنه…نفس تنگی میگیره… بغض میکنه…من…بفهم منو…مجبورم کوتاه بیام!!!میترسم!میترسم حالش بد شه!
نفسش رو لرزون بیرون فرستاد.
-میخوام بیام دیدنش.
تا خواستم مخالفت کنم گفت-دلم تنگ شده براش…دلم برای بهانه ام تنگ شده…برای عزیزترینم تنگ شده داداشی…مخالفت نکن…خواهش میکنم ازت.
پوفی کردم…ئستم رو کلافه توی موهای سرم کشیدم و گفتم-عصبیش میکنی!
-نمیکنم…من…من فقط میخوام ب*غ*لش کنم.اون دختره منه!میفهمی؟؟؟
خواستم بگم نه نمیفهمم..ولی…سکوت کردم..
-اون تنها یادگار خاطره ی منه…تنها یادگار عشقمه!
-برای همین اینقدر هواشو داری؟
عصبی خندید…-تو چی میفهمی آخه؟؟؟چی میفهمی از دردی که اینهمه مدت کشیدم؟بهانه پیش تو باشه یه غصه داره اونم پس زده شدنه!! ولی پیش من باشه غصه هاش تمومی ندارن!فرح..شایان..کل کل…بحث…دعوا…میفهمی اینارو؟
داد زدم-نه نمیفهمم!نمیفهمم چطور راضی شدی کنار بزنیش…چطور دلت اومد…
حس کردم بغض تو گلوم گره خورد-اون یه تیکه از وجود خاطره اس!اون امانتی خاطره س…خاطره براش میمرد…
-منم براش میمیرم!
-ولی شایان رو ترجیح میدی!
داد کشید-بحث نکن با من!!تو جای من نیستی!نیستی که بفهمی چه جایی گیر افتادم!
با محکم ترین لحن گفتم-مرد نبودی!اگه مردونگی داشتی جلوی فرح وایمیستادی!!
فقط توی گوشی پوف کرد…
-شب بیا دیدنش…ولی هر برخوردی کرد….تقصیر خودته!خدافظ!
گوشی رو قطع کردم…برگشتم سمت ماشین…بهانه کنکاش گر نگام میکرد..
لبخند زورکی ای زدم و گفتم-ببخشید لیدی زیبا!حالا کجا بریم؟
سریع رنگ نگاهش عوض شد…از حالت کنکاشگر،برگشت به همون حالت بی حس و یخی!-نمیدونم…هرجا دوست داری!
روشو برگردوند سمت خیابون…
دوتا نفس عمیق کشیدم…حرکت کردم…از همین الآن استرس داشتم…برای شب..برای برخوردی که قرار بود اتفاق بیفته… برای بهانه نگران بودم…از طرفی…نمیدونم چرا!نمیدونم چرا درست وقتی که به شدت بابک رو محکوم میکردم،دلم براش میسوخت! چرا حس میکردم، خیلی چیزارو نمیدونم!نمیدونم چرا…ولی … بدم نمیومد بعد از مدتها با هم رو به رو شن!لازم بود…حداقل برای دل داداش بزرگم…
دلتنگی…دلتنگی بدترین و تل*خ*ترین حسی بود که یه دل میتونست تو خودش جا بده!
جلوی رستوران نگه داشتم،پیاده شدم و قبل از اینکه فرصت کنم در سمت بهانه رو باز کنم،خودش پیاده شد.لبخند کم جونی به صورتش زدم ،با یه صورت سرد جوابم رو داد…از رو نرفتم،به طرفش رفتم و دستم رو به سمتش دراز کردم-افتخار میدید؟
پوزخندی زد و دستش رو دور بازوم پیچید…نپرسیدم چرا دستم رو نگرفتی.کاملا مشخص بود تو خط ضد حال زدنه.
باهم وارد رستوران شدیم.از اونجایی که تیپ هردومون فرمال بود،یه رستوران فرمال رو هم انتخاب کردم…اینم از نشست و برخاست با یکی مثل شبنم بود…
شبنم…بازم اسمش اومد و من رفتم تو فکر…چه حالی داشت؟مثل من بیخیال بود یا…
-مگه تو بیخیالی؟؟؟
فکری کردم؟بیخیال بودم واقعا؟؟؟هر دو دقیقه ای یکبار فکرش به سرم هجوم میاورد…فراموش کردنش کار آسونی نبود…اصلا آسون نبود.بعد از بیست و هفت ماه باهم بودن…
-چی میل دارید؟
با صدای گارسون تازه به خودم اومدم…بهانه رو به روم نشسته بود…کی نشسته بودیم؟؟اصلا کی این میز رو انتخاب کرده بودیم؟؟؟ من…من چطور میتونستم اینقدر بد باشم!اینقدر کثیف و ل*ج*ن…کنار بهانه به یکی دیگه فکر کنم…چطور میتونستم؟؟
با گیجی نگاهی به منو انداختم…
بهانه نگاه جدی ای بهم انداخت و گفت-من انتخاب میکنم!
بعد رو کرد به گارسون و اُردر داد…اینقدر اعصابم بهم ریخته بود که گوش ندادم ببینم چی سفارش داد…اصلا مگه مهم بود؟؟؟ من… من اینقدر بد بودم،اینقدر تو ل*ج*ن غرق بودم..که درست کنارش،وقتی بازوم رو چنگ زده بود…وقتی انگشتای ظریف و کشیده اش، کتم رو نوازش میداد…به جای اینکه دلم بتپه،به یکی دیگه فکر کرده بودم!من…چطور روم میشد اسم خودم رو بذارم عاشق!! خاک بر سرم با این عشقم…من روم میشه یه روز زل بزنم تو صورتش و بگم دوستت دارم؟؟؟منی که جدا از ک*ث*ا*ف*ت کاریایی که تو خلوتم داشتم،در حضورشم داشتم به کسی جز اون فکر میکردم!!واقعا برای خودم متاسفم…برای بهانه هم متاسفم..اینقدر که…یکی با ۱۴ سال تفاوت سنی،با یه گذشته ی کثیف،با یه ذهن کثیف تر،با یه نگاه بی در و پیکر….بهش دل بسته بود..واقعا…این دختر دوست داشتنی…همین دختری که با یه اخم کمرنگ،یه نگاه شیشه ای،یه صورت بی تفاوت،جلوم نشسته بود و داشت با روی میز طرحهای بی مفهوم میکشید…لیاقتش یکی مثل من بود.؟؟؟؟عشق و علاقه به کنار…وجدانم اجازه میداد بهش ابراز علاقه کنم؟؟؟
نگاهش رو بالا آورد…با چشمای شیشه ایش زل زد تو صورتم…
سعی کردم حواسم رو جمع کنم…ابروهامو چندباری بالا پایین کردم و لبخند نیم بندی زدم.
-چرا تو فکری؟
صداش گرفته نبود…بغض نداشت…خش نداشت…اثری از خس خس سینه هم توش نبود….با اینحال دلم رو لرزوند….غم فرستاد تو رگام،چون…چون بدجور سرد بود….پر از بی حسی و یخی…
زبونم رو به لبم کشیدم و گفتم-هیچی!
مات نگام کرد و بی مقدمه گفت-گاهی حس میکنم تو اصلا سر کار نمیری…
با تعجب نگاهش کردم.جمله اش رو اینطوری ادامه داد-هیچوقت نشنیدم از شاگردات بگی.از اتفاقای تو دانشگاه،سر کلاسا،از اساتید… تو…تو هیچوقت با من حرف نمیزنی!من…من یه هم صحبت میخوام.
اینقدر بی حس این جمله ها رو بیان کرد که نفهمیدم،گلایه بود،یا پیشنهاد،یا هیچی!!اصلا…شاید اینارو گفت تا سکوت رو بشکنه
چشماش رنگی از انتظار داشتن…منتظر بود چیزی بگم…
تک سرفه ای کردم و گفتم-فکر میکردم برات اهمیت نداره!
به عقب صندلی تکیه داد…دستاشو از روی میز برداشت و روی سینه اش قفل کرد-چرا همچین فکری کردی؟
لبخند زدم و گفتم-چون…خب،شاید اشتباه از من بوده ولی تو هیچوقت نگفتی چه خبر از دانشگاه که من برات بگم…ولی من همیشه میگم از مدرسه چه خبر و تو،توی نود درصد موارد میگی هیچی!
پوزخندی زد و گفت-حالا میگم تو دانشگاه چه خبر؟
خنده ام عمیق تر شد-امروز که به لطف شما نرفتیم!
مات خندید…-خب از روزای دیگه بگو!
پوفی کردم و گفتم-میدونی…خب…من تو کارم زیادی جدی ام!
ابروهاشو بالا داد…ادامه دادم-اینقدر جدی که هیچکدوم از بچه ها جرئت نکنن سر کلاس حرف بیجایی بزنن یا،چه میدونم،این چیزایی که مده،ضایع کردن استاد و تیکه پروندن و خوشمزه بازی!
خندید-اینو متوجه شدم!اونروز که امدم همرات دانشگاه فهمیدم ازت حساب میبرن!مخصوصا با اون اخمی که کرده بودی!
خنده اش عمیق تر شد…حس کردم بیشتر از اینکه شبیه خنده ی عمیق باشه،به خنده ی اغراق آمیز شباهت داره!!-اتابک میدونی وقتی اخم میکنی حس میکنم الآناس که بارون بباره؟
جلوی دهنم رو گرفتم تا قهقهه نزنم…با اینکه از نوع خندیدنش خوشم نیومده بود ولی دلیل نمیشد،به روی یکی از بهترین و خنده دار ترین خاطرات گذشته،لبخند نزنم….
یه شب خنک تابستون،همه روی حیاط نشسته بودیم که روشنک با هندونه ی تپل رسید…بهانه هم جوگیر شده بود،هی هندونه میخورد…
اونشب،منو ده بار بیدار کرد تا ببرمش دستشویی…خودش تنها میترسید بره!از اون به بعد…روشنک به بهانه میگفت هندونه نخور شب بارون میاد…
-اتابک…کجایی؟
همینطور که میخندیدم گفتم-تو فکر هندونه خوردن تو!
آهی کشید و گفت-شب یلدا هم هندونه نخوردیم!حیف شد.
چشمکی بهش زدم و گفتم-میرم هندونه گیر میارم یه دل سیر بخوریم!
خندید…یه کم صمیمی تر،ولی بازم با چاشنی سردی-داشتی از کلاسات میگفتی!
آهانی گفتم و ادامه دادم-همین دیگه!سر کلاسای من فقط درسه و درس!
-تا حالا هیشکدوم از شاگردات بهت ابراز علاقه کردن؟
فکری کردم…یادم نمیومد…اینقدری که من گوشت تلخ بودم،بدبختا از شش فرسخیمم رد نمیشدن چه برسه به…
-خب،نه!تا جایی که یادمه…نه هیشکدوم!
خندیدم و ادامه دادم-ولی یه بار یکی از پسرای،برای یکی از اساتید زن نامه ی عشقولانه نوشته بود!اونم چه نامه ای!
از یادآوریش خنده ام طولانی تر شد،بهانه هم با لبخند و نگاهش تشویقم میکرد ادامه بدم-این استاده خیلی جدی بود ،ولی در عین جدی بودن رابطه ی خوبی با دانشجوهاش داشت!باورت میشه یه بار سر کلاس پسره برگشته بود بلند گفته بود استاد تو چقدر نازی!؟
بهانه متعجب گفت-راست میگی؟
-اوهوم!!بعد استاده ،حرف پسره رو نشنیده گرفته بود ولی دقیقا روز بعدش پشت در اتاقش نامه ی پسره رو دیده بود…اینکه من دوست دارم،عاشقتم و میمیرم برات و….یادم نیست دقیقا چی بود ولی کلا مضمونش همین چیزا بود…بیچاره استاده اومد پیش من و همه چیز رو گفت و بعد گفت به نظرتون من با این پسره چیکار کنم؟؟؟منم گفتم کم محلی و بی توجهی!ولی همون روز خانومه که میخواست از دانشگاه بره بیرون مامان پسره جلوش رو میگیره و میگه اجازه بدید با خانواده خدمت برسیم!!!
بهانه بی صدا میخندید…آروم ادامه دادم…
-بدبخت استاده رو کچل کردن….اینقدر که رفتن و اومدن،که کل دانشگاه از علاقه ی پسره باخبر شدن…!آخرشم استاد نامزد کرد،پسره هم فارغ التحصیل شد….بعدشم دختره رفت تبریز…دیگه ازشون خبری ندارم!
-چه باحال!چرا برام تعریف نمیکردی
شونه هام رو دادم بالا-نمیدونم!
توی دلم ادامه دادم-اینقدر تو بی تفاوت و بی حس و سرد برخورد میکردی که رغبت نمیکردم باهات هم صحبت شم…
از طرفی صدایی تو سرم پیچید-تو همیشه کسی رو داشتی که ازت از دانشگاه و اتفاقاش بپرسه…دلیلی نداشتی بیای برای بهانه تعریف کنی…
حرفای اون موجود ناشناخته ی تو سرم رو بیشتر پسندیدم…راست میگفت…من هیچوقت با بهانه صحبت نکرده بودم…اینقدرا که ادعا میکردم نیمشناختمش…اینقد که فکر میکردم بهش نزدیک نبودم…یعنی نخواسته بودم که نزدیک شم…من از نزدیک بودن بهش میترسیدم…از اینکه عقلم از کار بیفته و کاری کنم که آخر و عاقبتش جز پشیمونی برای من و نفرت برای اون چیز دیگه ای نداشته باشه.
-باز که رفتی تو فکر!
لبخند زدم و گفتم-گاهی وقتا فراموش میکنم چقدر بزرگ شدی!!!
مات خندید…لبخندش رو پسندیدم…بی حس نبود.یه گرمای ضعیف داشت…همین گرمای ضعیفم برای دل من غنیمت بود.
-فکر میکنم همون بهانه ی سه ساله ای هستی که برات پاستل روغنی میخریدم و تو باهاشون دیوارارو رنگی میکردی….همون بهانه ای که رو کولم سوار میشدی و من تمام مسیر مدرسه تا خونه رو میبردمت!همون دختر بچه ی شیطونی که مجبورم میکرد هر جمعه ببرمش پارک…
خندید…
نمیدونم چرا اینارو گفتم…خیلیا وقتا آدما بی مقدمه حرف میزنن…حرفای بی ربط رو به زبون میارن…بون هیچ قصدی…فقط برای اینکه از هرج و مرج توی سرشون بکاهن!!!
-باورم نمیشه اینقدر بزرگ شده باشی!!در آستانه ی ۱۸ سالگی باشی!خانوم شدی!خودت از پس خیلی از مسایل برمیای!مثل یه لیدی شیک برخورد میکنی و…
خیره شدم تو چشماش…تو چشمای قشنگش…چشمای درشتی که بدبجور به صورت گردش میومدن.-غرق ل*ذ*ت میشم وقتی میبینم ایقدر بزرگ شدی…اینقدر خانوم…اینقدر متین!
لبخندش عمیق تر شد!
-بیخود نیست میگم کیانیا دیوونه انا!!
متعجب گفتم-چطور؟
عمیقتر خندید-آخه من همه چیز تو خودم میبینم جز متین بودن و خانوم بودن!
با اینکه تا حدی با حرفش موافق بودم گفتم-ولی ظاهر و برخوردت،تو خیلی جاها عکس باورت رو توجیه میکنه!
خواست چیزی بگه که میز غذا رو چیدن…بهانه هم ادامه ی حرفش رو نگرفت…شاید دوست داشت حرفامو قبول کنه…کیه که از تعریف بدش بیاد!
تو سکوت نهارمون رو خوردیم…آروم،بی سر و صدا،بی دغدغه…فقط تنها چیزی که اذیتم میکرد دستم بود….خوب نمیتونستم دستم رو خم کنم تا قاشق و چنگال رو بگیرم…ولی به روی خودم نیاوردم.نمیخواستم غذا به دلش زهر شه!یه تلنگر خفیف، کافی بود تا باز بهم بریزه!
بهانه
انگشتای شستم رو تند تند روی صفحه ی گوشی حرکت میدادم و جواب حسام رو مینوشتم…از اس ام اس بازی متنفر بودم… مزخرفترین و وقت تلف کن ترین کار بود…
-خوبی؟چرا نرفتی مدرسه؟
تند نوشتم-خوابم میومد!
-آخه امروز با این عموت کلاس داشتیم نیومد ،بعد که گفتی تو هم نرفتی مدرسه گفتم شاید حالت بد بوده.
-نه من خوبم…چه خبرا؟

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن