codebazan

رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۱۶

بهار

کف دستامو محکم به سینه اش فشار دادم و با بغض گفتم :

_ طلاقم بده …!

کلافه نگاهم کرد که ادامه دادم :

_ مجبورم نکن ابروتو ببرم میدونی که میتونم …میتونم زندگیتو نابود کنم..!

خیره نگاهم کرد قدمی به عقب برداشت و با صدای خش داری گفت :

_ باشه جدا میشیم ..!

لب پایینش رو زیر دندوناش فشرد …نفس عمیقی کشید و گفت :

_ بپوش برگردیم خونه ..!

+ نمیام خونه تو … میرم خونه مادرم تا طلاق..!

شقیقه هاشو محکم فشار داد و گفت :

_ باشه بپوش بریم..!

بعد از حرفش از اتاق بیرون رفت . باورم نمیشد که به خواستم رسیده باشم …دیگه دلم نمیخواست باهاش بمونم.. یجورایی از اینکه راضی شده بود جدا بشیم عجیب خوشحال بودم ..!

به سمت کمد لباس رفتم خیلی دلم میخواست بدونم لباسا واسه کیه اما دیگه مهم نبود ..دیگه قرار نیست ببینمش بهش فکر کنم میخوام فراموشش کنم همه چیزو همه لحظه های خوب و بد رو..!

بهار

در خونه رو قفل کرد و به سمتم چرخید به ماشین اشاره کرد و گفت :

_ سوار شو بریم ..!

بدون حرف سوار شدم چرا انقد گرفته بود؟

ماشین رو دور زد و سوار شد …!

لقمه ای رو به سمتم گرفت و گفت :

_ بخور اینو تا حرکت کنیم .

دستش رو پس زدم :

_ گرسنه نیستم ..!

ابروهاشو درهم کشید و با جدیت گفت :

_ نزار پیاده بشم بهار ..!

باز لقمه رو به سمتم گرفت ..با اکراه از دستش گرفتم ..!

بی میل گازی ازش زدم و به بیرون خیره شدم …نگاهش داشت اذیتم میکرد ..اول میزنه بعد لقمه میگیره .

وقتی دید بدون توجه بهش دارم میخورم ماشین و روشن کرد و حرکت کرد ..!

***

جلوی در خونه ایستاد …در ماشین و باز کردم و بدون هیچ حرفی پیاده شدم حتی دلم نمیخواست باهاش خداحافظی کنم..!

بهار

چند روزی میشد که ندیده بودمش…غرق بیمارستان بودم و سعی میکردم با کار کشیدن از خودم فراموشش کنم ..!

اتفاقات اون شب رو برای هیچکس تعریف نکردم ..از همون صبحی که برگشتیم دایی وکیل گرفت برای طلاق…دلیل اصرارهاشو نمی فهمیدم..همیشه وقتی دو نفر میخواستن جدا بشن خانواده دختر همه کار میکردن که این اتفاق نیوفته اما الان اینطوری نبود مامان و دایی تنهام نذاشتن حتی خودشون باعث شدن نسبت به تصمیمم مصمم تر بشم..!

دل تنگ بودم ..عجیب دل تنگش بودم..نمیدونم اون دوماه چطور تحمل کردم ..اما الان که میدونم قراره برای همیشه جدا بشیم ته دلم خالی میشه ..اگه مشغول کار نباشم نابود میشم انقدر غرق میشم که شاید دست به خودکشی بزنم یا برم سراغ اون دختری که باعث شد امیرعلی دوماه غیب بشه ..اخرشم نگفت این دوماه کجا بوده..!

درگیر پرونده بیمار جدیدم بودم که صدای گوشیم بلند شد..!

خودکار رو روی میز رها کردم و گوشیم رو از جیب روپوشم بیرون کشیدم ..!

شماره مامان رو صفحه گوشی خودنمایی میکرد ..چقدر دلم میخواست امیرعلی زنگ بزنه ..چقدر شب ها خیال بافی میکردم که زنگ میزنه و میگه دوست دارم جدا نشیم ..!

اهی کشیدم و جواب دادم :

_ سلام ..جانم مامان.

+ سلام دخترم کجایی؟

خودکار و تو دستم چرخوندم :

_ بیمارستانم دیگه ..!

مکث کوتاهی کرد و گفت:

_ کی میایی؟ زن داییت و سام رسیدن ..!

نیم نگاهی به ساعت انداختم پنج عصر بود ..پیچ و تابی به بدنم دادم و گفتم :

_ مگه قرار نبود برم دنبالشون؟

+ داییت خودش رفت الان تو پاشو برات یه لیست پیامک میکنم بخر تا نرسیدن..!

با خستگی نالیدم :

_ مامان من کار دارم..!

+ بهونه نیار میدونم داری مگس می پرونی پاشو بیا دست تنهام من..!

باشه زیر لبی گفتم و تماس رو قطع کردم ..کی حوصله نیلی و سام رو داشت من دلم امیرعلی رو میخواست دلم شوهر از دست رفته ام رو میخواست ..!

بهار

لباسام رو تند تند عوض کردم و پایین رفتم ..!

رو به مامان که مشغول سرخ کردن بادمجونا بود گفتم :

_ کی میان؟

نیم نگاهی به ساعت انداخت و گفت :

_ نیم ساعت بیست دقیقه دیگه میرسن ..!

استینای لباسم رو بالا زدم :

_ خب الان من چیکار کنم؟

نگاهشو دور تا دور اشپزخونه چرخوند و در اخر گفت :

_ همه کارارو کردم تو فقط باید سالاد درست کنی ..!

+ الان که زوده مامان یه ساعت قبل شام درست میکنم..!

باشه ای گفت و نگاهی به لباسام انداخت و باز مشغول کارش شد ..!

نفس عمیقی کشیدم و از اشپزخونه بیرون اومدم ..!

روی کاناپه روبروی تلویزیون نشستم دست دراز کردم کنترل رو بردارم که صدای زنگ گوشیم مانع شد .!

چرخیدم و گوشیم رو از روی کانتر اشپزخونه برداشتم با دیدن شماره دکتر ستاری سریع جواب دادم :

_ سلام اقای دکتر ..!

+ سلام بهار جان ..زود جمع کردی رفتیا اینجوری تو خیمه زده بودی رو پرونده بیمارا گفتم تا ۱۲ شب موندگاری..!

موهام رو دور انگشتم پیچیدم و گفتم :

_ مجبور شدم دکتر وگرنه من میخواستم بمونم..!

مکث کرد و پرسید :

_ فردا پرونده اون خانمی که بهت داده بودم رو حتما بیار بهار جان ..!

چشمی گفتم و بعد از خداحافظی رو به مامان که با کنجکاوی بهم خیره شده بود گفتم :

_ باید برم خونه ..پروندها ، همه وسایلم اونجاست مامان ..!

بهار

قبل از اینکه دایی بیاد و بخواد مانعم بشه باید میرفتم …!

از درون خوشحال بودم که یکی مثل ستاری باعث شده باز ببینمش ..!

از خونه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم …انقدر هیجان و استرس داشتم که پاهام داشت میلرزید ..!

نفس عمیقی کشیدم ، ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم.

جلوی خونه ایستادم ..کیفم رو از روی صندلی برداشتم و از ماشین پیاده شدم …باید زنگ میزدم بهش میگفتم اما دلم میخواست بدونم داره چیکار میکنه ..!

کلید رو از کیفم بیرون کشیدم ..قفل در و باز کردم و وارد خونه شدم ..!

دست و پاهام می لرزید و به زور قدم برمیداشتم همه لامپای خونه خاموش بود …نکنه خونه نباشه و حالم گرفته شه ..!

نگاهمو به جا کفشی انداختم هیچ خبری از اون کفشای زنونه مزخرف نبود..!

در سالن رو اروم باز کردم ..وارد خونه غرق سکوت شدم..!

با دیدن وضعیت خونه چشمام اندازه نعلبکی شده بود..!

هر چی دم دستش اومده بود رو خورده بود و اشغالاشو وسط خونه ول داده بود همه لباساش کف سالن و روی مبلا پخش و پلا بود ..!

چه خوش بوده این چند روز خورده و خوابیده بهارم به یه ورش گرفته اصلا بهار خر کیه بخواد بهش اهمیت بده به قول خودش عشق زندگیم نفسه نه توی که فقط اعتبارت ۳ ماه بود..!

لبم رو به دندون گرفتم و به سمت اتاقم راه افتادم ..!

در اتاق رو باز کردم با دیدنش که روی تختم افتاده بود شوکه قدمی به عقب برداشتم ..اینجا چیکار میکرد؟

بهار

اروم جلو رفتم بازوی لختش رو چنگ زدم چرا داغ بود؟

دستم رو جلو بردم و روی پیشونیش گذاشتم …داشت تو تب میسوخت..!

با استرس لامپ اتاق رو روشن کردم و صداش زدم :

_ امیرعلی ..

پشت دستمو روی صورت خیس از عرقش کشیدم و با صدای که از نگرانی می لرزید باز صداش زدم ..

_ امیرعلی

اروم پلک زد چشمای نیم باز سرخ شده اش رو به صورتم دوخت و لب زد:

_ جانم

انگشتمو روی لبای خشک شده اش کشیدم و با بغض گفتم :

_ چت شده ..چرا انقدر داغی؟

لبخند کوتاهی زد و با صدای خش داری گفت :

_ تاوان غلطی که کردمه..!

متعجب نگاهش کردم که چشماش روی هم افتاد ..

با دو از اتاق خارج شدم

دیدن حال خرابش همه اتفاقاتی که افتاده بود رو از یادم برد…دیگه حرفای دایی که میگفت نسبت بهش بی اهمیت باش برام مهم نبود…!

شالم رو از سرم دراوردم و زیر شیر اب گرفتم ..

***

تب سنج رو از زیر گوشش برداشتم و نفس راحتی کشیدم ..!

روی صورتش خم شدم و با دلتنگی گونه اش رو بوسیدم …خوب شد اومدم اگه اتفاقی براش می افتاد من میمردم..

اعتراف میکنم با همه بدی های که در حقم کرد هنوزم دوسش دارم نمیتونم حال خرابش رو ببینم و بی تفاوت بگذرم.!

بهار

موهام رو محکم بالای سرم بستم و مشغول درست کردن سوپ شدم …میدونستم تا الان انقدر مامان و دایی بهم زنگ زدن که گوشیم پوکیده..اما نمیتونستم جواب بدم و سرزنش کردناشون رو بشنوم من خودم میدونستم چی درسته چی غلط …پسره بیچاره رو با این حال نمیتونستم ول کنم ..حتی اگه شوهرمم نبود همینقدر دلسوزش بودم !

درگیر درست کردن سوپ بودم که دستی دور شکمم حلقه شد شوکه جیغ کوتاهی کشیدم و به عقب چرخیدم..!

نفسم رو تو صورتش رها کردم و با صدای لرزونی گفتم :

_ ترسوندیم..چرا بلند شدی؟

چتری های یکی درمیونی که تو صورتم ریخته بود رو از روی چشمام کنار زد ..نگاه خیره اشو به چشمام دوخت و با صدای گرفته ای گفت :

_ دلم برات تنگ شده بود..!

اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو ازش دزدیدم لعنتی معلوم نیست با خودش چند چندِ یه روز عاشق نفسه یه روز دلتنگ منه..!

قدمی به عقب برداشتم و گفتم :

_ اگه حالت خوبه برم …!

دلگیر نگاهم کرد و گفت :

_ حالم خوب نیست الان میمیرم ..

سرش رو روی شونه ام گذاشت و دستش رو محکم دور کمرم پیچید و گفت :

_ نمیزارم بری..چند روز خودمو خوردم تا نیام دنبالت حالا که خودت اومدی نمیزارم بری بهار..!

بهار

دلم تنگ شده بود اما زیاده روی بود اگه هر وقت دلش تنگ میشد تو بغلش وا میرفتم میشدم یه موجود دم دستی که هر وقت اشاره کنه بغلشم..!

خودم رو عقب کشیدم و گفتم :

_ من امروز اومدم مدارکمو ببرم فردا باید حتما تحویل بیمارستان بدم..اومدم حالتو دیدم موندم ..یعنی برام فرق نمیکنه کی باشه ادمم دلم میسوزه کسی نبود کمکت کردم..!

به قابلمه روی گاز اشاره کردم و گفتم :

_ نیم ساعت دیگه اماده اس ..!

از کنارش رد شدم و به اتاق برگشتم ..چمدونم که چند روز پیش اماده کرده بودم رو از کنار در برداشتم …تنها پرونده ای که روی میز مونده بود رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم …دیگه چیزی تو این خونه نداشتم که بخوام بخاطرش برگردم .

چمدونم رو دنبال خودم کشیدم که امیرعلی رو سرگردون وسط سالن دیدم ..!

نیم نگاهی بهم انداخت و کلافه با اون صدای خش دارش گفت :

_ میبینی حالم بده میخوای بری؟

نیشخندی روی صورتم نقش بست شریک درداش فقط من بودم؟ چرا هیچ وقت شریک خنده و نگاه پر از عشقش نبودم؟

دستگیر در و پایین کشیدم ..سرم رو به طرفش چرخوندم وبا پوزخند گفتم :

_ زنگ بزن عشق زندگیت بیاد..انقدر حالت خوب هست که بتونی بهش بگی ..!

مکثی کردم و ادامه دادم :

_ من واسه طلاق وکیل گرفتم ..گفت طلاق توافقی خیلی طول نمیکشه همه مراحلشم خودش میتونه انجام بده…

دسته چمدونم رو تو دستم فشار دادم و با صدای که سعی میکردم نلرزه گفتم :

_ خداحافظ واسه همیشه.!

کلید خونه رو روی جاکفشی گذاشتم و بدون اینکه بخوام ثانیه ای تعلل کنم از خونه خارج شدم ..!

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫14 نظرها

  1. این چه وضعشه!!!!!!!!!!!!ادمو معتاد رمان میکنید هر روز پارت میزارید سر ساعت بعد الان دو روز گذشته خبری نیس!!!!جنبه ی طرفدار بودن سایت و رمانتونو ندارید انگار…واقعا متاسفم براتون

  2. لطفا مثل سابق هرروز پارت بذارید…
    نویسنده مخش ارور داده؟!
    از سایتتون خوشم نمیاد بی معرفتین

  3. یعنی چی هان فقط اولش بلدین هر روز پارت بذارین ؟؟؟سکانس عاشقانه اولش هر روز بود بعدش شد یه روز در میون الانم که به امید خدا حتما سه روز یه بار متاسفم

      1. بله مثل رمان نامادر ی هوس باز كه همون فرشته من يا زرمان من بازنده نیستم که همون آشوب خانم رستمی هستش

  4. خدایا این ادمین گلی را برای ما محافظت بگردان الهی امین خیلی گلی . ادمین جان فردا پارت بعدی دختر حاج اقا رو میذاری؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن