رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۴۲

بهار

با چرخیدن سر امیرعلی به طرفم به خودم میام و به سمت اتاق میرم …!

در اتاق رو اروم میبندم …باید از اینجا خلاص میشدم تحمل اینجا موندن رو نداشتم ..!

با دیدن تلفن روی عسلی چشمام برق میزنه چرا ندیده بودمش؟

با استرس به سمت تلفن میرم …تند تند شماره سام رو میگیرم ..!

هر بوقی که میخورد استرسم رو بیشتر میکرد …لعنتی جواب بده ..!

_ بله

با پیچیده شدن صداش تو گوشم هیجان زده جواب میدم :

_ سام ..

+ بهار …کجایی حالت خوبه؟ اون حروم زاده که بلایی سرت نیاورده؟ بگو کجایی بیام..

در اتاق با ضرب باز میشه گوشی تلفن از دستم روی زمین پرت میشه ..!

ترسیده سرم رو بالا میگیرم …نگاهش و به تلفن کنار پام میندازه با سرعت به سمتم میاد …خم میشه و تلفن رو برمیداره ..!

صدای بهار گفتنای سام به راحتی شنیده میشه …با ترس به چشمای سرخ شده اش زل میزنم ..!

تلفن رو قطع میکنه بازوم رو میگیره که جیغ کوتاهی میکشم ..!

_ ولم کن ..!

+ از اون دیلاق کمک خواستی؟ فکر کردی دستش بهت میرسه؟ منو انقد خر فرض کردی؟ چه هیزم تری بهت فروختم که اون کثافت رو بهم ترجیح میدی؟ گفتم پای هر گوهی که خوردم وایسادم جبران میکنم چرا نمیفهمی؟

من کی انقدر ضعیف شده بودم که با چهار بار داد زدنش اشکم دربیاد؟

تقلا میکنم دستم رو از دستش دربیارم اما توجهی نمیکنه و دنبال خودش از اتاق بیرونم میکشه ..!

پنجره سالن رو باز میکنه دستش رو پشت گردنم میذاره :

_ نفس بکش ..!

هوای مرطوب و بوی دریا رو با همه وجودم حس میکنم …!

حیرت زده به سمتش برمیگردم که پوزخندی میزنه :

_ فکر کردی میزارم اون چلاق ازم بگیرتت؟

فشار دستشو روی بازوم کم میکنه و…

_ فقط تا شب بهم فرصت بده بهار…بعدش هر چی تو بگی هر چی تو بخوای قول میدم دیگه حتی سایه ام رو نبینی …باشه؟

سکوت میکنم کنجکاو بودن که جرم نیست؟ من که همه این مدت فرصت دادم امروز هم روش من که میدونستم ته این قصه چی میشه ..!

دستم رو میگیره و دنبال خودش به سمت اتاق میکشه ..:

_ یه ساعت دیگه پرواز داریم برمی گردیم تهران..!

***

کیف کوچیکی که با خودش اورده بود رو به دست حسین میده و در ماشین رو باز میکنه …رو به حسین که گیج نگاهش میکنه میگه :

_ تو با تاکسی برگرد ..!

سوار ماشین میشه و بدون هیچ حرف دیگه ای حرکت میکنه ..چقدر نامرد بود این ماشین جا نداشت که اون بدبخت هم سوار شه؟

نیم نگاهی به سمتم میندازه :

_امیرعلی: خسته نشدی انقدر به این ادما زل زدی؟

_ واسه تحمل کردنت باید یه سرگرمی داشته باشم ..!

نگاهش رو ازم میگیره و به روبرو زل میزنه …کی تلخ شده بودم؟ کی شبیه خودش شده بودم؟

ماشین رو جلوی خونه نااشنایی پارک میکنه و پیاده میشه …ماشین رو دور میزنه قبل از اینکه بخواد با باز کردن در خودی نشون بده در و باز میکنم و پیاده میشم ..!

نفس عمیقی میکشه و دستش رو پشت کمرم میزاره و به سمت خونه هدایتم میکنه ..!

به اتاقی که گوشه سالن بود اشاره کرد :

_ تو اتاق برات لباس گذاشتم برو یه دوش بگیر منم میرم بالا دستی به سر و صورتم میکشم میام ..!

بدون اینکه اجازه مخالفت بهم بده چرخید و دوتا یکی پله هارو بالا رفت..!

تکیه ام رو از دیوار گرفتم و به سمت اتاقی که گفته بود راه افتادم …!

***

حوله رو دور خودم پیچیدم و از حموم بیرون اومدم در قفل کرده بودم ، از اینکه یهویی جلوم سبز بشه خیالم راحت بود ..!

سوتینی که روی تخت گذاشته بود رو برداشتم سایز منو از کجا میدونست؟
یعنی خودش خریده؟ فک کن با این ابهت رفته باشه سوتین خریده باشه ..!

حالا اگه یه ادم معمولی بود یه چیزی ولی یه بازیگر …!

نفس عمیقی میکشم و لباسام رو میپوشم…حوله کوچیکی که گذاشته بود رو دور سرم میبندم و از اتاق بیرون میرم ..!

با کنجکاوی به اطراف نگاه میکنم …اینجا دیگه خونه کی بود؟

با بیرون اومدنش از اشپزخونه سر جا خشکم میزنه ..مگه بالا نبود؟

موهای خیسش روی صورتش ریخته بود و قیافش عجیب معصوم شده بود دقیقا شبیه پسر بچه ها ..!

به سمت کاناپه میره و درهمون حالت تعارف میزنه :

_ بیا بشین

چند دقیقه تو سکوت میگذره کلافه نگاهی به ساعت میندازم پنج عصر بود ..پس میخواست چیکار کنه؟ چیزی تا شب نمونده بود که ..!

_ هیچ وقت نمیخواستم دستم پیش بابا دراز باشه البته دراز بود تا روزی که زد تو پرم بهم خیلی برخورد خودم ، جم و جور کردم با خودم گفتم حتی اگه قرار باشه تو خونه مردم باغبون هم باشم میرم ، با امین اوایل دوران دانشجویی اشنا شدم مثل دوتا برادر بودیم واقعا دوسش داشتم …

اهی میکشه و ادامه میده :

_ با هم افتادیم تو کار قاچاق نه مواد چهارتا دونه وسیله برقی لباس اینجور چیزا درامد خوبی هم داشتیم بیشتر از اینم نمیخواستیم چون نیازی نبود …قول داده بودیم تا تهش با هم باشیم اما من زدم زیر قولم وقتی مشهور شدم و درامدم ده برابر بود چه نیازی به قاچاق کردن بود از امین فاصله گرفتم انقدر زیاد که شاید ماهی یک بار همو میدیدیم دیگه از اوضاع و احوالش خبر نداشتم انقدر غرق شهرتم شده بودم که برام مهم نبود کجاست چیکار میکنه …یه روز زنگ زد ، برام خیلی عجیب بود اولش سر سنگین بودیم ولی کم کم یخ دوتامون باز شد و همو تحویل گرفتیم گفت زنش مریضه هر دری زده به بن بست خورده منم که اون لحظه از ظهور رفیق قدیمیم جوگیر شدم اومدم پز دکتر بودن زنمو بیام ادرس بیمارستان رو دادم ….!

تا چند هفته خبری ازش نشد تا دقیقا روزی که فهمیدم عملش کردی و زنش مرده بهم زنگ زد تهدید کرد گفت بلایی سرت میاره اگه کمکش نکنم من فکر میکردم هنوز همون دست وپاچلفتی قدیمه اما امین خیلی فرق کرده بود افتاده بود تو قاچاق مواد و انسان عجیب گردن کلفت شده بود …ترسیدم با نقشه رفتم جلو …واسه اینکه باورم کنه قول دادم خودم بکشمت جلوی چشمای خودش باورم کرد …واقعا فکر میکرد میکشمت تا اون روزی که جلوی در هتل دیدمت میخواستم ببرمت اما انقدر بی اعتماد بودی بهم که از دستم رفتی …اسلحه دستم گرفته بودم اما هدفم یا شیشه نوشابه بود یا یه دونه سیب چجوری اسلحه رو زنم میگرفتم؟
اومدم جلو تا اون کارخونه لعنتی ، به خدا اگه من میخواستم یه تار مو از سرت کم بشه ..!

 

بهار و امیرعلی
بچه ها رها ادامه داستان بهار و امیرعلی هست
صبور باشید…

 

رها

در حالی که دکمه های روپوشش رو باز
میکرد گفت :
_ببین خانم دکتر درسته همکاریم اما من دلم نمیخواد یه بار دیگه تو کارای که بهت هیچ ربطی نداره دخالت کنی…یادت که نرفته رئیس این بخش منم و هر کار دلم بخواد میکنم ..بخوام یکیو عمل میکنم نخوام هم هیچکس نمیتونه مجبورم کنه میفهمید که؟

اصلا از این دکتر تازه وارد که نیومده همه چیزو به دست گرفته بود خوشم نمیومد .
نگاه کوتاهی به قیافه عصبیش انداختم و گفتم :
_من فقط قصدم این بود که به اون دختر کمک کنم .
مکث کوتاهی میکنم و به چشماش زل میزنم ، منتظر عکس العمل بودم اما انگار اون بود که دنبال ادامه حرفام بود..!
لبای خشک شده ام رو با زبون تر میکنم و ادامه میدم :
_من اصلا روحمم خبر نداشت که با اون رابطه داشتی …!
پوزخندی میزنم و ادامه میدم :
_ولی خب دختره حق داشته انقدر گند اخلاق و مغرور هستین که کسی نمیتونه تحملتون کنه ..یه وقت به دل نگیریدا یه انتقاد دوستانه بود …حالا جدا از این همه بحث و جدل من فقط اومده بودم اینجا بگم هر کار بگین انجام میدم فقط عملش کنید…!
تک خنده ای کرد و به سمتم اومد
_ همه حرفای که زدی رو فراموش میکنم اما ته جملت گفتی هر کار بگم میکنی اره؟
با اطمینان سرمو به تایید تکون دادم
نگاه خیره ای بهم انداخت و روی صورتم خم شد
_ میخوای اولیشو همین الان انجام بدی؟

متعجب بهش نگاه کردم و با دودلی گفتم :
_باشه انجا…
هنوز حرفم کامل نشده بود که گرمی لباشو رو لبام حس کردم …

شوکه شده به در اتاق چسبیده بودم ، چشمام از تعجب تفاوتی با وزغ نداشت ، دستام شل شده کنارم افتاده بود و بدون هیچ مانعی داشت اجازه پیشروی رو به این تازه وارد میداد..!
با گازی که از لب پایینم گرفت به خودم اومدم و بدون هیچ اتلاف وقتی زانوم رو جای بین پاهاش زدم ..!
حرکت لباش روی لبام متوقف شد و صدای دادش بود که تو اتاق پیچید..!
دستاشو بین پاهاش گرفته بود و از درد ناله میکرد
_ دختره احمق میفهمی داری چیکار میکنی؟
پشت دستمو روی لبای خیسم کشیدم و به سمتش رفتم ، یقه پیراهنش رو گرفتم و با صدای که از عصبانیت و ترس میلرزید گفتم :
_ فقط کافیه یک بار دیگ دستت بهم بخوره !
به پایین تنه اش اشاره کردم و ادامه دادم :
_جوری میزنم که همون موقع قطع بشه بیوفته کف دستت ..فهمیدی جناب دکتر؟
دستمو پس زد و قدمی عقب رفت ، در حالی که یقه پیراهنش رو درست میکرد گفت :
_همچین تحفه ای هم نیستی که باز بخوام بهت دست بزنم ، اگه چند دقیقه پیش هم بوسیدمت با رضایت خودت بود..!
_ با رضایت من؟ من کی گفتم منو ببوس؟
اَبروی بالا انداخت و با تمسخر گفت :
_ آ آ خانم دکتر همین چند دقیقه پیش گفتی هر کار بگم انجام میدی…موندم چطوری به شما مدرک دادن ..!؟

کاش میشد با همین دستام خفه اش کنم ، کاش انقد محکم زده بودم که از درد نتونه بلند بشه..!
خیره به پوزخند روی لبش گفتم :
_ موقع رابطه با اون دختر هم همینقدر لاشی و وقیح بودی که ولت کرد؟

حالا نوبت من بود که به صورت سرخ شده از خشمش پوزخند بزنم..!
خیره به ابروهای گره خوردش ادامه دادم :
_ به قد و قیافت نمیاد اینکاره باشی مثل گرگی در لباس میش..!
با بیمارای خانمت هم همین کارو میکنی؟

با عصبانیت غرید :
_ خفه شو

بدون توجه به عصبانیتی که هر لحظه داشت بیشتر میشد گفتم :
_اگه دکتر زنان بودی چیکار میکردی؟ فکر کنم اون موقع دیگه هر کی میومد ویزیت حامله میرفت بیرون..!

کارد میزدی خونش درنمیومد…مثل گاوی وحشی که پارچه قرمز دیده به سمتم حمله ور شد ..!

بازوم رو محکم تو دستاش گرفت و با فک منقبض شده ای غرید :
_انگار باید تو رو هم با شکم بالا اومده بفرستم بیرون مگه نه دکتر؟

با چشم های گرد شده بهش نگاه کردم حس می کردم گوشهام اشتباه شنیده…
بازوم رو از توی دستش کشیدم و محکم تخت سینش زدم.

با فریاد خفه شده ای که سعی میکردم صدام بیرون اتاق نره گفتم:

_تو؟تو چجور به خودت جرعت میدی اینقدر وقیح باشی؟ نکنه درد وسط پات یادت رفت؟

پوزخند بیخیالش روی مخم بود و به حالت مسخره ای به منو حرف زدنم میخندید.
نفس صدا داری کشیدم و یقه روپوش سفیدشو تو مشتم گرفتم:

_ببین شهسوار…

شمرده گفت:دکتر

_چی؟

با پشت انگشتاش دستام رو به حالت کثیفی رو روپوشش کنار زد و با پدزخند پشت میزش نشست:

_دکتر شهسوار…دکترش رو جا انداختی

_دکتر؟؟زیادی خودتو داری دست بالا میگیری…یه درصد فکر کن رئیس بیمارستان بدونه چه آدمی هستید…یا بدونه بخاطر خصومت های شخصیت بیماریکه هرلحظه امکان مرگش هست رو عمل نمیکنی.

بعدش همونطور که به طرف در اتاق میرفتم به وسط پاش اشاره کردم:

_بهتره به فکر آدم شدنت باشی وگرنه دفعه بعد حرف مفت ازت بشنوم مطمعن باش از مردونگی میندازمت

بدون اینکه منتظر عکس العملش باشم از اتاق بیرون میام ..انقدر اعصابم بهم ریخته بود که حوصله موندن تو بیمارستان رو نداشتم چیزی هم به تموم شدن شیفت نمونده بود پس بهتر بود برم ..!
وسایلم رو جمع کردم و بعد از تعویض روپوشم از بیمارستان خارج شدم .
به سمت ماشینم راه افتادم در باز کردم سوار شم که با دیدن لاستیک پنچر شده عقب ماشین چشمام اندازه نعلبکی گشاد شد .
با حرص سرم رو به شیشه ماشین کوبیدم گوه به این شانس.!
گوشیم رو از جیبم دراوردم تا به بابا زنگ بزنم بلکه بیاد دنبالم ..!
داشتم شماره بابا رو می گرفتم که با صدای نکره ای از جا پریدم :
_ اخه ماشینتون خراب شده خانم دکتر؟
با شنیدن صدای شهسوار با حرص سرم رو بالا میگیرم نکنه نکنه کار این مردک دیلاق باشه؟
پوزخند گوشه لبش داشت اتیشم میزد در ماشین رو باز کردم و قفل فرمون رو از زیر صندلی بیرون کشیدم ..!

در حالی که سعی میکردم پشتم قایمش کنم به سمت ماشینش رفتم ..!
_ میشه شما منو برسونین؟
با تعجب نگاهم کرد و بعد از چند ثانیه مکث گفت :
_ البته بفرمایین
لبخند حرصی زدم و با همه قدرتم قفل فرمون رو به شیشه جلوی ماشینش کوبیدم و …

مات و مبهوت داخل ماشینش خشکش زده بود انگار باور نمیکرد که همچین کاری ازم بربیاد ..نیشخندی به صورت قرمز شده اش زدم و گفتم :
_ حالتون خوبه اقای دکتر؟
دستم رو جلوی صورتش تکون دادم و ادامه دادم :
_ بچه های اورژانس رو خبر کنم؟
با چشمای به خون نشسته نگاهم میکنه و از بین دندونای کلید شدش جواب میده :
_ خودت کفن شده بدون خانم دکتر شهسوار نیستم اگه از این بیمارستان اخراجت نکنم..!
شیشه های ریخته شده روی داشبورد ماشین رو کنار میزنه و در برابر چشمای از حدقه دراومدم رد میشه ..!
***
در حالی که از استرس رنگم پریده وارد بخش میشم اصلا دلم نمیخواست باهاش چشم تو چشم بشم..!
سرگرم مطالعه چندتا از پروندها بودم که یکی از بچه ها گفت :
_ فردا قرار عمل داشته باشیم دکتر صابری و شهسوار گفتن دستیارشون رو خودشون انتخاب میکنن
نفس راحتی کشیدم خداروشکر انقدر ازم متنفر بود که عمرا سمت من بیاد.
با خوشحالی داشتم به حرفای فاطمه گوش میدادم که رو بهم چرخید و گفت:
_ میدونستی شهسوار تو رو به عنوان دستیار قبول کرده؟
گیج و منگ نگاهش میکنم که ادامه میده :
_ گفت تو خیلی اصرار کردی تا دختره رو عمل کنه …!

دستام یخ زده بود هیچی متوجه نمیشدم چشمام داشت سیاهی میرفت که دستی زیر بغلمو گرفت ..سرمو چرخوندم که با بهار چشم تو چشم شدم لبخندی به قیافه رنگ پریده ام زد و لب زد :
_ گفتم با این تازه به دوران رسیده بحث نکن مگه گوش دادی؟
با صدای که از بغض می لرزید جواب دادم :

_ بهار بدبختم میکنه ..!

در حالی که به سمت اتاق خودش هدایتم میکرد با لحن مصممی گفت :

_ نگران نباش ، شهسوار مرد خوبیه حتی قبل اینکه پاشو تو این بیمارستان بزاره میشناسمش مرد مهربونیه فقط خواسته ازت زهر چشم بگیره .!

در اتاق رو باز کرد و مجبورم کرد روی صندلی بشینم..!

لیوان ابی رو به سمتم گرفت و گفت :

_ بخور حالت جا بیاد ..!

قلپی از لیوان اب خوردم نگاهم به شکم برامدش که افتاد کلا شهسوار و تهدیداش رو یادم رفت با ذوق جلو رفتم و دستم رو روی شکمش کشیدم :

_ چندماهشه؟

با حرص سرم رو به عقب هول داد و گفت :

_ زهرمار جور میگی انگار ماهی یه بار منو میبینی خوبه در هفته سه روز اینجام …!

سرم رو بالا گرفتم و گفتم :

_ اخه هر دفعه شکمت بزرگتر از قبل میشه ، میگم نکنه به جبران این دوسال دوری از شوهرت هر شب یه بچه میکارین که اینجور خیکی داری؟

با حرص داشت نگاهم میکرد به طرفم نیم خیز شد که در اتاق به ارومی باز شد ..با دیدن امیرعلی تو چهارچوب در سریع بلند شدم و سلام کردم …لبخندی زد و به بهار اشاره کرد :

_ باز زنمو اذیت کردی؟ چی بهش میگفتی؟

از تصور اینکه حرفام و شنیده باشه قرمز شدم و….

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫22 نظرها

  1. بابا ادمین کی پارت میزاری دیگه خسته شدیم اه
    سر این نویسنده رو بخوره با این رمان نوشتنش
    روزی دوتا خطم بنویسه میتونه بعد یهفته پارتشو بده بیرون
    اخه چرا ایقد بینظم
    چرا ایقد بی مسئولیت
    چ وضشه اخه

  2. چه وضعشه مثلا میخواستین رمانو طولانی تر کنین؟
    یکم بیشتر از امیرعلی و بهار مینوشتین بد نبود
    مگه دوباره ازدواج کردن؟

    1. نویسنده که همیشه نباید همه چیو لقمه کنه بزاره دهن خواننده ….اول و آخر پارتو بچسبونی جواب سوالتو میگیری

  3. سلام رمانشو خیلی جالبه… اما نگفت امیر علی بازنشچکا کرد؟؟؟احتمالا باز رها ی مزاحم بین اینا و عاشق امیر علی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن