رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۵

بهار

بریز و بپاش عقد که جمع شد مردا از تالار بیرون رفتن و چند نفر اومدن وسط واسه شلنگ تخته انداختن ، محکم بازوی امیرعلی و چسبیدم و کنار گوشش گفتم :

_ چرا زل زدی به این انترا؟ چیه اینا بهتر از منه که داری با چشمات قورتشون میدی؟

نگاه سرسری به دور اطراف انداخت و به سمتم چرخید ، صورتش رو جلو اورد و با صدای ارومی گفت :

_ دارم با گروه سیرکی که ریخته وسط خودمو سرگرم میکنم تا جلو این همه ادم ابروی خودم و تو رو نبرم … اگه این دوربینای لعنتی که یواشکی رومون زوم شدن نبود تا الان صدبار باید رژ تمدید میکردی بهار خانم ..!

لب پایینم رو از ذوق حرفاش زیر دندون کشیدم تا انرژی مضاعف شده از حرفاش رو خالی کنم ..
نگاه خمارش رو به لبم دوخت و با حرص اسمم رو صدا زد :

_ بهار

مکث کوتاهی کرد :

_ میرم سالن مردونه نمیتونم اینجا بمونم..!

خواست بلند شه که دستش رو کشیدم

_ امیرعلی

به سمتم چرخید و سوالی نگاهم کرد ، با دلهره و استرس نگاهش کردم و با صدای لرزونی گفتم :

_ دوستم داری؟

بهار

بعد از چند ثانیه زل زدن به چشمای نگرانم لبخند زد :

_ فردا بهت میگم ، باشه؟

یعنی چی فردا بهت میگم مگه الان میگفت زمین به اسمون میومد؟
با اخمای درهم گفتم :

_ میخوای فکر کنی فردا بگی؟

سرشو نزدیک گوشم اورد :

_ نه امشب ازت امتحان میگیرم ، فردا جوابتو میگم پس سعی کن امشب نقش یه لیدی جذاب و بازی کنی که دلمو ببری..

نیشگونی از بازوش گرفتم ، بیشعور فقط به چیزای منحرف فکر میکرد . دستشو از دستم بیرون کشید و با بدرقه دخترا بیرون رفت ..!

حرصی به مبل تکیه داده بودم که قیافه برزخی ماهگل جلوی چشمام ظاهر شد ، لگدی به دامن بالا رفتم زد و گفت :

_ مثل بز نشستی چیو نگا میکنی پاشو نکبت پاشو عروسیته مثلا ..!

دستمو رو توی دستش گذاشتم و همراهش راه افتادم ، انقدر تنها بودم که ماهگل کسی که با من غریبه اس فقط یه دوست ساده و همکاریم باید بیاد ازم بخواد تو عروسیم برقصم ..!

آهی کشیدم و با لبخندی شبیه پوزخند شروع به رقصیدن کردم .

***

برخلاف همه عروس دامادای که حتی یه رقص ساده هم با هم دارن امیرعلی با رقص دونفره مخالفت کرد و بهونه اش شد ممکنه فیلم بگیرن پخش کنن .

باد کرده روی مبل نشسته بودم و منتظر امیرعلی بودم تا بیاد ، کل عروسیم به زهرمار گذشت لعنت نشی امیرعلی با این شغل مزخرفت …

با دیدنش که با چشم و ابروی بالا رفته به سمتم میومد ترسیدم ، لامصب از این فاصله هم داشت آژیر میکشید که امشب مواظب خودت باش ..!

به یک قدمیم که رسید با توپی پر پریدم بهش :

_ عروسیمو زهرمارم کردی امیرعلی ..!

دستش رو به سمتم دراز کرد و با لحن سر مستی گفت :

_ بزار برسیم خونه چنان برات شیرینش میکنم که یادت بره عشقم ..

بهار

چشم غره ای رفتم و شاکی گفتم :

_ خیلی بیشعوری امیرعلی ، چقدر ذهنت منحرفه ..!

نگاه کوتاهی به مادرم که همراه فرشته جون (مادرامیرعلی) داشتن به سمتون میومدن انداخت و با صدای ارومی گفت :

_ بهار ، همینجا با مامانت خداحافظی کن سفارش کن ادرسم به هیچکس ندن ، فردا صبحم هلک هلک به بهونه سرکشی کاچی نزنن زیر بغلشون بیارن ، من خودم برات کاچی درست میکن لعاب دار ، باشه؟

با تشر صداش زدم :

_ امیرعلی ..

لب باز کرد جواب بده اما با دیدن فرشته جون و مامان چیزی نگفت و با اخم بهم خیره شد .

مامان شنلم رو به سمتم گرفت :

_ پاشو دخترم بپوش بریم که بابابزرگت و عمه هات بیرون منتظرن ..!

_ امیرعلی: چرا نرفتن خونه مامان جون؟

مامانم با لحنی پر از تعجب گفت :

_ واسه چی برن پسرم میان تا خونه بدرقه اتون کنن دیگه…

_ امیرعلی : من خودم جا همتون بهارو بدرقه میکنم…

مامان و فرشته جون به زور جلوی خنده اشون رو گرفته بودن ، چه به حال من بود خدا ، این گوریل میخواد چه بلایی سرم بیاره؟

امیرعلی

ماشین رو روشن کردم و رو به بهار که مثل سگ افسار پاره کرده گارد گرفته بود گفتم :

_ میخواستی کمتر ابراز علاقه کنی تا این نشه حالم ، من باید تلافی این ده سالو امشب سرت دربیارم ، نتیجه اشم میشه یه جین بچه مگه بده؟

با ترس خیره شد بهم ، نمیدونم چرا روی دنده لج افتاده بودم ، دلم میخواست زودتر برسم خونه تا کسی نبینتش ، لعنتی بیش از حد خوشگل شده بود ..!

_ بهار : امیرعلی من ..

با صدای گوشیم حرفشو قطع کردم و گوشیمو از روی داشبورد برداشتم ، اسم عسل روی صفحه گوشیم خودنمایی میکرد ، دلم میخواست جواب بدم اما نگاه سنگین بهار داشت اذیتم میکرد ..

_ بهار : عسلی کیه؟

گوشی رو روی داشبورد برگردوندم و خونسرد گفتم :

_ کارگردانه ، خیلی وقته پاپیچم شده تو فیلمش بازی کنم اما دلم نمیخواد فعلا کار قبول کنم ..!

مکث طولانی کرد و پرسید :

_ چرا نمیخوای کار قبول کنی؟

دست شل شده اش رو تو دستم گرفتم و گفتم :

_ چون با زنم میخوام برم ماه عسل ..!

لبخندی گوشه لبش نشست که نفس راحتی کشیدم ، کی صبح میشد از دست این نقش بازی کردنا راحت بشم …خدایا من از فردا با این دختر چیکار کنم؟
بگم بخاطر مال و اموالم با سرنوشتت بازی کردم؟

بهار

گونه خیس مامان رو بوسیدم هر چند خودمم بغض کرده بودم اما به روی خودم نیاوردم و با لبخند گفت :

_ چرا گریه میکنی مامان جونم؟ ببین دارم خوشبخت میشم ، با کسی ازدواج کردم که از بچگی عاشقش بودم ، قوربونت برم گریه نکن …!

محکم بغلم کرد و اروم گفت :

_ دلم واسه یه دونه دخترم تنگ میشه ، امشب چجوری سر رو بالش بزارم؟ تنها ، بدون بهارم…

بغض سنگین شدم رو قورت دادم چی میگفتم ، کاش بودی بابا..

بعد از اینکه آروم شد ازم جدا شد ، چشمای سرخ شده اش رو به امیرعلی که گرم صحبت با مادرش بود دوخت و گفت :

_ امیرعلی ..

حرفش رو با فرشته جون قطع کرد و به سمت مامان چرخید :

_ جانم؟

با لحنی جدی اما خش دار شده گفت :

_ تو الان مثل پسرمی همونقدر که بهارم رو دوست دارم تو رو هم دوست دارم ، هر دختری ارزوشه شب عروسیش پدرش کنارش باشه اما بهار من از این نعمت محروم شده ، مثل یه مرد بزرگ شده اما پای عشق که وسط باشه مثل همه دخترای دیگه احساس داره قلب داره ، با همه احترامی که برات قائلم میگم.. اگه خدای نکرده یه روز بفهمم دل دخترم رو شکستی ، اشکش رو دراوردی ، روزگارت رو سیاه میکنم ! فکر نکنی چون پدر نداره میتونی هر بلایی خواستی سر بچم بیاری ..!

امیر علی قدمی به عقب برداشت و با لحن سوخی گفت :

_ من غلط بکنم ، اخه من مگه مریضم دل زنمو بشکنم ؟ وقتی همچین دلبری دارم چشمم مگه میتونه خطا بره که ناراحتش کنه؟

بهار

به زور امیرعلی دل از مامان کندم و باهاشون خداحافظی کردم ..!

دستمو کشوند به سمت خونه و غرغر کنان گفت :

_ چند ساله ندیدشون مگه ؟ پاهام شکست سه ساعته هی عر میزنی ..!

در خونه رو روی چهرهای نگران بست ، نفس راحتی کشید ، کرواتش رو شل کرد و کُت رو دراورد و به سمتم گرفت :

_ بگیر اینو

دستموعقب کشیدم و گفتم :

_ بزار برسیم داخل خونه بعد لباساتو دربیار ، وسط حیاط اخه..؟

نوچی کرد و باز کت رو به سمتم گرفت که با حرص گرفتمش ، قدمی بهم نزدیک شد و با دقت براندازم کرد …با تعجب نگاهش میکردم که یک دفعه خم شد ، دستشو زیر زانوهام انداخت و بغلم کرد :

_ چیکار میکنی دیونه ..!

ته ریشش رو روی دماغم کشید و گفت :

_ مثلا میخوام ادای جنتلمنا رو دربیارم برات خانم ، یکم خرت کنم امشب باهات کار دارم اخه ..!

با مشت به سینه اش کوبیدم که خندید و داخل خونه شد ، روی زمین گذاشتم و دستشو به کمرش گرفت :

_ ماشالله مثل خر سنگینی حاج خانم کمرم رگ به رگ شد .

دستمو دور گردنش حلقه کردم و لپش رو محکم گاز گرفتم ، با صدای آخ گفتنش خودمو عقب کشیدم و گفتم :

_ خیلی خسته ام ، کمکم میکنی موهام و باز کنم برم حموم؟

دستشو روی لپش کشید ، زل زد به چشمای منتظرم و با لحن ارومی گفت :

_ بهار ، من ..

مکثی کرد که پرسیدم :

_ تو چی عشقم؟

دستشو پشت گردنش کشید ، لبخندی زد و گفت :

_ منم باهات بیام حموم؟

بهار

متعجب از حرفی که زده بود زل زده بودم بهش ، بعد از چند ثانیه با خنده گفتم :

_ خیلی بی ادبی امیرعلی ، من هیچ وقت نشنیدم بگن تو شوخی همه میگفتن مغروری ..!

دستشو دور گردنم انداخت و درحالی که به سمت اتاق میبردم گفت :

_ با غریبه ها مغرورم بابا ، با زنم که نمیتونم سنگ باشم که ، والا امشب تو همه جای منو رویت میکنی من دیگه به چیم مغرور بشم حاج خانمم ..!

با حرفش لپام گل انداخت ، هر لحظه که میگذشت حرفاش بدتر میشد اگه همراهیش میکردم معلوم نبود دو ساعته دیگه قراره چی از دهنش بشنوم ..!

دستشو از دور گردنم باز کردم ، با عجله به سمت اتاق رفتم و بدون لحظه ای مکث خودمو تو حموم پرت کردم ..!

در حمومو قفل کردم که صداش بلند شد :

_ عه بهار من گفتم منم میخوام بیام ، بخدا کاری نمیکنم که فقط میخوام کیسه بکشم برات باز کن دیگه …!

بدون توجه به غرغر کناش لباس عروسمو دراوردم و با هزار بدبختی گیرهای میخ شده رو از سرم دراوردم ..!

بعد از چند دقیقه دیگه صدای از امیرعلی نیومد منم با خیال راحت زیر دوش رفتم ..

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن