codebazan

رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۶

بهار

حوله کوتاه صورتی رو دورم گرفتم خداکنه خواب باشه اینطوری نبینتم ..!

اروم در و باز کردم ، سرمو از لای در بیرون اوردم و نگاهی به اتاق انداختم

مثل جنازه روی تخت افتاده بود و مچ دستش رو روی چشماش گذاشته بود ..!

اروم اروم به سمت کمد لباسم رفتم ، کشو رو عقب کشیدم لباس زیرام و به همراه شلوار و تاپ استین حلقه ایم رو برداشتم..!

به سمت در اتاق رفتم که بیرون لباسامو عوض کنم دستم به دستگیره نرسیده بود که با صدای امیرعلی از جا پریدم :

_ بهار نرو بیرون نگاه نمیکنم همینجا عوض کن

به دنبال حرفش به پهلو شد ، دودل نگاهش کردم نکنه یه دفعه بچرخه؟

کلافه پشت در چسبیدم بچرخه نامحرم که نیست شوهرمه ..!

تند تند لباسام رو پوشیدم ، به سمت تخت رفتم و کنارش دراز کشیدم ، یکی از چشماش رو باز کرد و با صدای خواب الودی گفت :

_ موهاتو خشک نکردی؟

دستشو روی موهام کشید و گفت :

_ پاشو خشک کن بعد بخواب فردا سرما میخوری مامانت میاد شاکی میشه..!

دستمو روی دستش گذاشتم و با چشمای رو هم افتاده گفتم :

_ ول کن امیرعلی خیلی خوابم میاد ..!

نفسشو تو صورتم بیرون فرستاد ، دستشو باز کرد و گفت :

_ بیا بغلم بخوابیم..!

بهار

از خدا خواسته خودمو به سمتش کشیدم ، دستشو دور کمرم انداخت و دست دیگه اشو زیر سرم گذاشت ، سرم رو تو گردنش فرو کردم و با صدای خمار شده ای از خواب گفتم :

_ اخرش نگفتی دوستم داری..!

منتظر جواب چشمای رو هم افتادم رو به زور باز نگه داشته بودم ، سرمو کمی بالا گرفتم با دیدن چشمای بسته اش و نفسای منظمش لبام برچیده شد …چه زود خواب رفت ..!

اهی کشیدم و چشمام رو بستم ، انقدر غرق بغل ارامش بخشش شده بودم که نفهمیدم کی خوابم برد..!

***

با کشیده شدن موهام از خواب بیدار شدم ، امیرعلی خیمه زده بود روم و تلاش میکرد اروم دستشو از زیر سرم بیرون بیاره ..!

به چشمای باز شده ام نگاهی انداخت و با غرغر گفت :

_ دیگه بغلت نمیکنم ، تمام دل و رودم از جفتک پروندنت درد میکنه .. دستمم که زیر سرت خواب رفته ..!

نگاهی به ساعت انداختم و با خنده گفتم :

_ کله صبحی کجا میخوای بری مگه؟

دستشو از زیر سرم بیرون اورد ، مچ دستش رو چندباری تکون داد و از روی تخت بلند شد ، نگاهی به صورت خواب الود انداخت و گفت :

_ میرم محضر ..!

+ محضر؟ چرا؟

لباشو با زبون تر کرد :

_ با یکی از دوستام قرار دارم میخواد زمین بخره منم قول دادم باهاش برم … شانس گند افتاده صبح عروسیمون … حالا بعد که بیام جبران میکنم حاج خانم شما پاشو دستی به سر و صورتت بکش که بتونم نگات کنم وقتی اومدم..!

بالش رو چنگ زدم تو صورتش بزنم که پیش دستی کرد و با دو از اتاق خارج شد … از جا بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم ، جلوی ایینه نگاهی به خودم انداختم و با صدای ارومی گفتم :

_ این همه دیشب ترسوندم ، گفتم برسیم خونه کارم ساخته اس ، گرفت خوابید ..!

+ امشب تلافیشو میکنم دیشب خسته بودم ..!

با صدای امیرعلی سه متر از جا پریدم و جیغ بلندی کشیدم ، بدون اینکه به عقب برگردم با دو به سمت سرویس داخل اتاق رفتم ..!

در دستشویی رو قفل کردم و محکم توی سرم کوبیدم ، خاک تو سرت بیتا خاک تو سرت..!

بهار

بعد از نیم ساعت از دستشویی بیرون اومدم ، کل خونه رو گشتم اما رفته بود خداروشکر ، از بساط صبحونه ای که روی میز چیده بود داشتم فیض میبردم که صدای گوشیم بلند شد ..!

لقمه توی دهنم رو تند تند جویدم و تماس رو با مامان برقرار کردم :

_ سلام مامان ..!

+ سلام دختر گلم خوبی؟

این خوبی طعنه به چیز دیگه ای بود کی میپرسید خوبی که این بار دومش باشه ؟

لقمه رو قورت دادم و گفتم :

_ خوبم مامان تو خوبی چیکار میکنی؟

+داشتم میپوشیدم بیام خونتون حالا که خوبی دیگه نمیام نزدیک ظهره میخوام ناهار درست کنم ..!

***

مامان بعد نیم حرف کشیدن از زیر زبونم دل به قطع کردن داد و اجازه داد نفس بکشم ..!

دلم میخواست ناهار درست کنم اما هم دیر بود و حالشو نداشتم …شماره امیرعلی رو گرفتم ، بعد از دو بوق جواب داد :

_ جانم؟

+ سلام

با خنده از پشت خط گفت :

_ علیک سلام حاج خانم چی شده؟

نیشمو از برخورد گرمش باز کردم و گفتم :

_ گشنمه حال ندارم درست کنم ..

وسط حرفم پرید و سریع گفت :

_ خواستم بیام میخرم فعلا عزیزم

زرت تماسو قطع کرد ، با تعجب روی کاناپه نشستم مگه چیکار داشت که اینجوری جوابمو داد؟

دل چرکین از امیرعلی روی کاناپه غمبرک زده بودم که در سالن باز شد و..

بهار

سرم رو چرخوندم با دیدن امیرعلی که غذا به دست و با نیش باز وارد خونه شد اخم کردم و نگاهمو ازش گرفتم ..!

_ ناهار گرفتم برات حاج خانم کوبیده اونم چه کوبیده ای ..!

لبامو جمع کردم و با حرص گفتم :

_ برو با همون رفیق عزیزت کوفت کن من نمیخورم ..!

جلوم ایستاد ظرفای غذا رو روی میز گذاشت و کتش رو دراورد و تو صورتم پرت کرد ..!

آستینای پیراهنشو بالا زد و میز شیشه ای رو دور زد کنارم نشست ..!

دستشو دور شونه ام انداخت و گفت :

_ قهر کردی دلبر بانو..!

ارنجم و تو سینه اش زدم و با لحن لوسی گفتم :

_ گمشو ازت بدم میاد ..!

+ اه بهار گند نزن به خوشحالیم دیگه .!

سرم رو به طرفش چرخوندم و پرسیدم :

_ چرا خوشحالی؟

چند ثانیه نگاهم کرد و بعد با لبخند گفت :

_ بخاطر دوستم دیگه تونست مال و اموالشو از چنگ مادرش دربیاره…!

ابروهام از تعجب بالا رفت و با کنجکاوی پرسیدم :

_ از چنگ مادرش دراورده؟ مگه میخواسته بخورتشون؟

به کاناپه تکیه داد و گفت :

_ این همه دارایشو زد به نام مادرش مادرشم گفته اگه میخوای پست بدم باید فلان کار و بکنی اینم گیر کرده بود دیگه مجبور شد کاری گفته رو بکنه اموالشو پس بگیره …!

بهار

کاملا به سمتش چرخیدم و با ذوق پرسیدم :

_ چیکار کرد که پسش داد؟

دستشو پشت کمرم زد و گفت :

_ زن گرفت ..!

ظرف غذا رو به سمتم گرفت :

_ بیا بخور ..!

ظرف غذا رو از دستش گرفتم که گفت :

_ دیشب پرسیدی دوستم داری یا نه..!

سرمو به تایید تکون دادم :

_ غذاتو بخور تا برات بگم ..!

لقمه غذا رو تند جویدم و گفتم :

_ الان بگو

نوچ کش داری گفت و به ظرف غذا اشاره کرد ..!

مثل کسای که از قحطی اومدن تند تند میخوردم ..!

هر بار که قاشقم و پر میکردم با بهت نگاهم میکرد و بعد هرهر میخندید ..!

لیوان اب رو سر کشیدم ، نفس راحتی کشیدم و با هیجان گفتم :

_ بیا خوردم بگو

همینطور که غذاشو میخورد با صدای ارومی گفت :

_ من علاقه ای بهت ندارم بهار ..!

بهار

با حرفش بدنم یخ کرد ، انقدر شوکه شدم که زبونم تکون نمیخورد ، نگاهشو به صورت وا رفته ام انداخت و پایین کاناپه کنار پاهام نشست ، دستام رو بین دستاش گرفت و گفت :

_ میدونی چرا؟

به چشمای خیره شده ام زل زد و گفت :

_ منو دیشب حموم نبردی ، چقدر التماس کردم مگه میخواستم بخورمت ..!

چشمای گشاد شده ام با حرص جمع شدن صورت وا رفته ام مثل کاغذ مچاله شد ، از ته سرم جیغ کشیدم ، خواستم بکوبم تو سرش که سریع از زیر دستم خزید و به سمت اتاق فرار کرد ..!

مثل سگ افسار پاره شده ای به در بسته شده اتاق کوبیدم و گفتم :

_ امیر دستم بهت برسه بخدا جرت میدم ..!

با صدای بلند خندید و با لودگی گفت :

_ اینکه کار منه حاج خانم یه کاری بگو به هیکلت بخوره ..!

مکث کوتاهی کرد و ادامه :

_تقصیر خود سلطیه اته دیشب شب حجله مون بود ، مثل بز رفتی حموم در و قفل کردی..! نه یه ساعت نه دو ساعت سه ساعت! اون تو داشتی چیکار میکردی؟ همه چرکاتو جمع کرده بودی بیایی اینجا بشوری؟

از حرفاش خنده ام گرفته بود ، نمیدونستم حرص بخورم یا بخندم ..!

لب باز کردم بگم تو خطری هستی با غرغر گفت :

_ با این کارت میخوای دوست داشته باشم؟ صدسال سیاه ، تا ندی دل من باهات صاف نمیشه ..!

بهار

چشمام از حرفی که زده بود اندازه نعلبکی شده بود …در اتاق رو باز کرد و سرش رو بیرون اورد ..!

به چشمای وزغ شدم زل زد که با تاسف گفتم :

_ خیلی برشرم و بددهنی امیرعلی..!

اخماشو در هم کشید و از اتاق کاملا بیرون اومد ، به سمتم اومد و روبرو ایستاد ..!

دستاشو دور کمرم انداخت و به خودش تکیه ام داد و گفت :

_ به ما میگن زن و شوهر ، اگه جلوی تو راحت نباشم حرف نزنم لخت نچرخم برم جلوی دخترای دیگه اینطوری باشم ..!

با حرص پریدم بهش و گفت :

_ غلط میکنی ..!

با ذوق ابروی بالا انداخت و دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و خیلی ناگهانی لبامو بوسید ..!

به چشمام که هنوز متعجب بود نگاه کرد و گفت :

_ با این وضع تو من تا ده سال دیگه ام شب حجله ندارم ، نه به دخترای مردم که نزده میرقصن نه به زن من که دارم چراغ نشون میدم کپ میکنه ..!

یقه پیراهنش رو چنگ زدم :

_ امیرعلی ..!

نگاهشو به چشمای خیسم دوخت متعجب خواست چیزی بگه که دستمو روی لباش گذاشتم و با بغض گفتم :

_ جون عزیزترین کَست راستشو بگو تو دوستم نداری؟

بهار

انگشت میخ شده ام روی لباش رو بوسید و دستمو گرفت و با مهربونی گفت :

_ چرا زنمو دوست نداشته باشم؟ اگه دوست نداشتم خودمو این همه به اب و اتیش میزدم؟

صدبار جلوی بابابزرگت خودمو کوچیک میکردم که چی بشه؟

به سمت اتاق هولم داد و ادامه داد :

_ دیگه از این حرفا نزنیا ، اماده شو برسونمت خونه پیش مامانم ، شام دعوتیم منم یکم بیرون کار دارم تنها میمونی ..!

گفته بود هیچ فیلمنامه ای روقبول نکرده فعلا ، پس این کارهای که از صبح از کنارش بیرون میزنه از کجا میاد؟

نگاه دودلم رو از صورتش گرفتم و اروم گفتم :

_ میرم پیش مامانم..

وسط حرفم پرید و با خنده گفت :

_ یه ساعت قبل بردمشون اونجا عشقم اماده شو ببرمت..!

از لفظ عشقم دلم ضعف رفت و بی هیچ حرف دیگه ای به سمت اتاق راه افتادم ..!

مانتو زرشکیم رو تن زدم و جلوی آینه ایستادم کمی کوتاه بود ، اما مهم نبود جای خاصی نمیخواستم برم که زیادی به چشم بیام ..!

کیفم رو به همراه گوشیم برداشتم و از اتاق بیرون اومدم ..!

پشتش بهم بود و داشت با تلفن حرف میزد لباساش رو عوض کرده بود و اسپورت پوشیده بود ..!

چقدر رنگ خاکستری بهش میومد..!

با چرخیدنش به سمتم نگاه خیره ام رو از هیکلش گرفتم و به صورتش دوختم..!

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن