codebazan

رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۶۰

_ در پوسته خودم نمی گنجم ! …
آیدا میخنده و باز مامان فتانه که صداش میاد : دوتاتون خل تشریف دارین … بس که ترشیدی رها باور نمیکنه …
می خندم و آیدا اعتراض میکنه : زهره مار … میگم … امشب با آریا زود بیاین … خب ؟ … قراره خان داداشمم بیاد … باشه رها ؟ … شده مغزه یکی رو باز کرده باشی گذاشته باشی روی سینی باید بیای … باش ؟ ..
لبخند روی لبام خشک میشه … با آریا برم ؟ … یادم نمیاد آخرین بار چه موقع با هم رفته بودیم …
اونقدری جواب دادنم طول میکشه که میگه : الو … گوشت با منه ؟ …
_ میگم چیزه خب … آریا کار داره فکر کنم …
آیدا نمی ذاره ادامه بدم : بیخود … بابا کامبیز خودش گفته به آریا زنگ میزنه … به خدا امشب نیای بدجور دلخور میشم … باشه ؟
صبر نمیکنه تا جواب بدم و قطع میکنه … گوشیم رو پایین میارم و بهش زل میزنم .. دارم فکر میکنم برای امشب باید چیکار کنم و خودم می دونم که دلم می خواد برم … دلم می خواد امشب اونجا باشم …
_ انگاری خیلی هم اوضاع ابری نیست ! …
تازه می فهمم کجام و سمت تارخ نگاهی می ندازم … می دونم کنایه زده به این همه صمیمیتی که توی گفته هامون بوده و میگم : حسابه آریا با خانواده ش جداست … اون بیچاره ها هم خبر ندارن دیگه … می .. میشه منو اینجا ها پیاده کنی ؟ ..
_ خونه نمیری ؟ …
_ برای خواهرش داره خواستگار میاد ! …
_ خب که چی ؟ ..
_ نمیشه تنهاش بذارم که …
_ تا کی می خوای به این فیلم بازی کردن ادامه بدی ؟ …
نگاش میکنم … این سوالیه که هر بار آریا می پرسه … حتی من از خودم می پرسم …

می مونم برای جواب دادن … این سوالیه که هزار بار از خودم پرسیدم … آریا هم ازم پرسیده …
حالا گیر میکنم توی جواب دادن …..
تارخ به رانندگیش ادامه میده … میگه :
_ انگاری دوست نداری جواب بدی ! …
نگاهم رو ازش میگیرم و زل میزنم به خط نا ممتدی که کشیده شده توی خیابون … که از روی اون می گذریم … میگم : دوسش داشتم خیلی ! ..
تاریخ بی فوت وقت و تند می پرسه :
_ داشتی ؟ …
پوفی میکشم : اون دوسم نداشت … نداره !…
به همون سرعت باز میگه : احمقه ! …
جا می خورم … می خوام به روی خودم نیارم ، تارخ اما باز میگه :
_ نمیشه راحت کنارت گذاشت … هر چقدر دفع کنی جذب میشم ! …
آب دهنم رو قورت میدم … باز نگاش نمیکنم … این بار ساکت میمونه … به حرفم گوش نمیده و سر خیابونه خونه مون نگه می داره …
دست بلند میکنم برای گرفتنه دستگیره و باز کردنش که باز میگه :
_ اگه بیشتر بذاری این محبت بمونه ، دل کندن ازت برای اونام سخت میشه !
در ماشین رو باز میکنم و پیاده میشم … تارخ بی حرف استارت میزنه و دور میشه …
سمت خونه راه می افتم و تارخ جز حرفه حق چیزی نگفته بهم …
گفته جذبم میشه … خیلی وقته فهمیدم بهم حس داره … حسی بیشتر از یه دوستی ساده … خیلی وقته میدونم و اینم می دونم اول آریاس بعدا بقیه !
_ چرا گوشی رو بر نمی داری ؟ …
شونه هام می پرن و تند عقب برمی گردم …

جا می خورم …. توقعه دیدنش رو ندارم و میگه :
_ هر وقت یه مجرم رو حینه ارتگاب جرم میگیرم نگاهش این شکلی میشه … عینه نگاهه تو !
_ این .. اینجا چی کار میکنی ؟
_ دیشب مدارکم رو روی میز جا گذاشتم ، کلیدم اونجا بود … باز کن برم بردارم !
ابروم رو بالا می ندازم و میگم : یعنی برای مراسم امشب نیومدی ؟
جلو میاد و کنارم می ایسته : باز کن خسته م … مراسمه چی ؟ ..
کلید رو از توی کیفم در میارم و در خونه رو باز میکنم … کنار میرم تا داخل بره اما دستش رو بین کتفم می ذاره و هلم میده تا اول من برم …
به حیاط میام و اونم پشت سرمه .. از چهره ش خستگی می باره و میگم :
_ می خوای بگی خبر نداری خواستگاریه آیداس ؟
داره سمت ساختمونه خونه میره که با این جمله م عقب برمی گرده … نگاهم میکنه …
_ چی می گی تو ؟ …
نچی می کنم و از کنارش رد میشم … سمت ساختمون خونه میرم و داخل میشم … آریا هم دنبالم راه می افته و هی سوال میکنه پشت سر هم …
_‌چه خبره ؟ .. خواستگار میره ؟ …
اخم میکنم ..‌ کیفم رو روی مبل می ندازم و سمتش بر می گردم … دارم دکمه های مانتوم رو باز میکنم اما نگاهم به اون مونده … می گم :
_ حتما جنابعالی باز گوشیت سایلنت بوده نشنیدی … می تونم حدس بزنم چند بار بهت زنگ زدن …
با همون اخم دست توی جیبش می کنم و بیرون میاره تلفنش رو…. پوفی می کشه و میگه :
_ ۱۳ تا مامان … ۷ تا آیدا و ۳ تا بابام !
پوزخند کجی میزنم و مانتوم رو در میارم … روی مبل می ندازم و میگم :
_ بیچاره ها فکر کردن برای تو مهمه !

گوشیش رو روی مبل میندازه و دستاش رو روی کمرش میزنه … شاکی میگه :
_ اون وقت کی میگه برام مهم نیست ؟ …
_ من میگم … اون میسکالای بی جواب روی گوشیت میگن‌ … واقعا جهان رو به یه ورت هم که شده حساب نمیکنی ‌‌‌…
_ میسکال نشون میده من بی اهمیتم ؟ …
زل میزنم بهش … بغض خود به خود راه حنجره م رو می بنده و اشک چشمامم رو پر میکنه اما اجازه نمیدم پایین بیاد …
میگم : خیلی چیزای بیشتر اینارو نشون میده … مثلا رنگ به رنگ شدنه خانواده ت وقتی دیر اومدی خواستگاری … مثلا شب عروسیمون که تنها جام گذاشتی توی خونه … مثلا …. مثلا …
ساکت میشم … بیشتر اگه حرف بزنم می ترکم … می ترکم و نمی تونم جمعش کنم !
آریا هم زل زده به من باقی مونده … تهش لب میزنه :
_ تو خودت نریز …
همین ؟ … تو خودم نریزم؟… نگاهش ولی گرفته س … چشما حرف میزنن …
نفس عمیقی میکشم و محل نمیدم بهش … سمت اتاق راه می افتم و میگم : خان داداش اینام میان … تو نیا .. بگو کار داری … بگو فلان مجرم رو باید بگیری … بگو گور بابای خواستگاری و مراسم امشب …
دارم غر میزنم و سمت کمد می رم .. بازش میکنم و بی هدف دنبال لباس میگردم …
دستام بند لباسای آویزون شده س که بی هوا دو تا دست از پهلو هام رد میشه و روی شکمم به هم گره می خوره …
جا می خورم .. نفسم به شماره می افته … نگاه خیره م به داخل کمد به لباسا می مونه …
سرش رو لم میده روی شونه ی راستم … سرش ؟ .. نه … پیشونیش رو گیر داده … تکیه داده …
آب دهنم رو قورت میدم …

وا میرم … شل میشم … نه از چشم و گوش بسته بودنما … نه …
آریا برام خاصه … اونقدر برام خاصه که وا بدم و بغض کنم … می شنوم صدای ملایمش رو … جایی دقیقا بیخ گوشم …
_ بیا با هم بریم … جدا شدیم … ولی بیا با هم بریم …. هوم ؟ …
دهنم خشک شده و میگم : جدا شدبم و یادت افتاده مرد زندگی باشی ؟ …
_ تا وقتی خطرم برات … دور خودمم خط میکشم … دور بودنم کنارت …
بینیم رو بالا میکشم و یکی از دستش رو بلند میکنه … سرش رو بلند میکنه … فاصله نمیگیره ازم …
یکی از لباسای آویزون شده .. همون کت و دامنی که از ترکیه برام آورده بود … همونی که دوست داشتم بگه یادت بودم و برات آوردم اما گفت چون زنمی وظیفه م میگه همه چیز تموم باشی !
دلم گرفته بود ازش … همون کت و دامن شیری رنگ و شیکی که حالا دستش میگیره و میگه : بهت میاد ! …
میگه بهم میاد تا حس نکنم داره بهم تحمیل میکنه …
آریا منو بلده …. خوبم بلده ! …
*
(رها)
_ نگا … نگفتم بده اتو کنم ؟ ..
نچی میکنه و نیم تنه ش رو عقب میکشه تا دستای گیره یقه ش مونده رو بهش نرسونم … میگه :
_ ول کن توام بابا … انگار داریم میریم برای من زن بگیریم ! …
اخم ملایمی می کنم و قهر مانند سمت در خونه بر میگردم … دری که یکی دو دقیقه ای میشه آیفون رو زدیم و می دونم آیدا از هیجانش نمی تونه صبر کنه تا من داخل برم و خودش میاد درو باز میکنه !
آریا _ گفتم انگار …. نگفتم اومدیم که ! …
اخمام باز نمیشن … من حتی نمی تونم اینو تصور کنم … در خونه باز میشه و جای آیدا ، علیرضا رو میبینم …. پسره احمد … پسره خان داداش … که با دیدنمون گل از گلش می شکفه و نیشش چاک می خوره تا آخر :
_ سلام عمو .. سلام خاله ! …

سلام عمو .. سلام خاله ! …
لبخند به لب می خوام جواب بدم که آریا اخم آلود میگه : خاله نه پدر سوخته ، زن عمو !
محلش نمیدم … باید بفهمه شوخیشم قشنگ نیست … به خودم تشر می زنم … تشر اینکه تو زنش نیستی … حق نداره بره زن بگیره ؟ …
_ سلام خاله … خوبی ؟ …
علیرضا با همون لبخند پر ذوقش میگه : خوبم …
دلم براتون تنگ شده بود …
پر محبته … عینه مادرش … عینه باباش … عینه همه شون به جز عموش !!!
علیرضای ۸ ساله دستم رو میگیره و جلوتر از آریا با هم راه می افتیم و میگم :
_ کی اومده ؟ …
_ ما هستیم … بابا کامبیز اینا و خانوم جون گفته خودش رو میرسونه ! …
لبم رو گاز می گیرم … مادر بزرگ آریا هم میاد و این یعنی امشب قرار نیست شب خوبی باشه ! …
انگاری دیگه دوست ندارم داخل برم … مکثی میکنم وقتی علیرضا دستم رو ول میکنه و داخل ساختمون میره …
از همین فاصله هم صدای پر ذوقش رو می شنوم که میگه :
_ عمو اینا اومدن … خاله رها اومده … مامان … مامان …
من اما هنوزم مکث کردم جلوی در … خیلی زمان نمیگذره که دستی رو بین کتفم حس میکنم که ملایم رو به جلو هلم میده :
_ راه بیفت .. از چی می ترسی ؟ … من هستم ! …
جا می خورم … امروز از اون روزاس که آریا خوبه … که آریا برام آرزوعه …
از اون روزا که دلم قرص میشه و کفشام رو درمیارم برای داخل رفتن .. .بی مکث و بی دل دل کردن !

مامان فتانه کانتر آشپزخونه رو دور میزنه و میشه اولین کسی که میاد به استقبالم … داره نزدیکم میاد و همزمان میگه :
_ هزار الله و اکبر … روز به روز خوشگل تر و خانوم تر …
لبخند میشینه روی لبم … لبخند نیست … خنده س … میگم : اوووو … الان باورم میشه …
آریا _ یکی منو ببینه …
بابا کامبیز با حوله سر و صورتش رو خشک میکنه … تازه اذان تموم شده آخه و میدونم وضو گرفته .. میگه : خرسه گنده … تا رها هست کسی تو رو نمی بینه ! …
دلم غنج میره و میگم : سلام آقاجون …
_ سلام دختره بابا …
مامان فتانه داخل خونه رو نشون میده و میگه : بریم تو حالا … خداروشکر برای این ترشیده خواستگار اومد و بعد از یه سال و خورده ای چشممون به جماله شما ها روشن شد …
خجالت زده م میکنه … می خوام بحث رو عوض کنم و میگم : مژده و آیدا کجان ؟ …
صدای مزده از توی آشپزخونه میاد که مزه میریزه : یکی صدام کردا …
مامان فتانه پر لبخند میگه : تو آشپزخونه س … از وقتی اومده یه لحظه هم ننشسته .‌‌
آریا صدا بلند میکنه : خوبی زنداداش ؟ …
مژده : از احوال پرسی های شما …
کنایه می زنه … حق داره … حق میدم بهش … آریا هم حق میده که جای سنگر گرفتن میگه : چی بگم والا … شرمنده ایم … خان داداش نی ؟ …
آقاجون میره تا روی قالیچه ی پهن شده ش قامت ببنده و نیت کنه برای نماز …
من کیفم رو روی مبل می ندازم و بلند میگم : مژده بیا حالا دو دقه اومدیم خودتون رو ببینیم …
صدای خنده ش رو می شنوم .. سمت آشپزخونه میرم و مامان فتانه سواله آریا رو جواب میده :
_ رفته شیرینی بگیره …
آریا _،میگفتی من میاوردم …
فتانه _ والا امیدی نبود که بیای … گفتیم حداقل بی شیرینی نمونیم !
آریا نچی میکنه و روی مبل جاگیر میشه … منم به آشپزخونه میرم … محلش نمیدم … حقشه که باهاش خوب نیستن ..

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

یک نظر

  1. رمان خیلی قشنگه تشکر از نویسنده و ادمین
    بیشتر و زودتر پارت بذارین، هفته ای یه پارت خیلی کمه آدم یادش میره قضیه چی بوده کلا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن