codebazan

رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۰

مرده شور تو رو ببرن با این خبر دادنت …
حسام عصبیه … سینا هم … اصلا جو خوبی نیست … من بینشون موندم و نگاهم از روی یکی به اون یکی سر می خوره …
حسام _ میگم چیزیش نی بد میگم ؟ …
سینا دستی بین موهاش میکشه و رو به من میگه : حالش خوبه .. اونجاس .. آخرین اتاق خوا …
نمی ذارم جمله ش تموم بشه و تند از کنارش میگذرم … راهرو انگاری که کش میاد و طولانی شده .. تموم نمیشه لعنتی ….
با عجله میگذرم و جلوی در یه ماموری که لباس فرم تنشه رو میبینم … می خواد مانع ورودم بشه که صدای حسام رو ار پشت سرم می شنوم که بهش میگه :
_ بذار بره … خانومشه …
من خانومش نیستم اما مامور کنار میره و تند در اتاق رو باز میکنم …
یه مرد مسن کنار تخت ایستاده و اونم لباس نظامی تنشه … درجه ها رو بلد نیستم …
بی در زدن وارد شدم … بی اجازه …
مرد کنار تختی سمتم برمیگرده وآریا هم سرش رو می چرخونه … سمت من نگاهی میندازه و جا می خوره …
من ولی تسلطی روی اشکام ندارم … روی ریختنشون .. سر خوردنشون …
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟ …
من دستم رو تکیه میدم به دیوار … برای سر پا موندنم … نیفتادنم …
آریا می خواد از جا بلند بشه برای به من رسیدن که مرد روی شونه ش دستی می ذاره و مانع بلند شدنش میشه ..
_ کجا پسر ؟ .. زخمی شدیا …
آریا همه ی حواسش به منه و میگه :
_رها .. رها هیچیم نیست …سالمم به قرآن … ببین … تکیه به دیوار سر می خورم …
روی زمین میشینم و با خودم میگم حق داشته آریا که خواسته نباشه …

که خواسته به هم بزنیم رابطه مون رو تا من اینطوری نیمه جون نشم و پلیس بودن یعنی همین در خطر بودن …
یعنی همین گاهی روی تخت به عنوان زخمی دراز کشیدن و ممن چقدر بد نفسم بالا میاد … کج ومریض نفسم بالا میاد …
آریا حواسش نیست که اون مرد مسن شونه ش رو نگه داشته تا اون از جا بلند نشه و دستش رو هل میده …
تند بلند میشه و میبینم چهره ش رو که از درد مچاله میشه … دله منم مچاله میشه …
فلسفه ی این دوست داشتن فلسفه ی قشنگی نیست …که تب نکرده معشوقه و تو بخوای بمیری !
مرد شاکی میگه : آریاااا…
آریا ولی تند و بی اهمیت به این لحن توبیخگر جلو میاد تا من و روی پاهاش میشینه … یه قدمی من روی زمین …
شونه ش رو باند بستن و لباس های آبی که فرمه بیمارستان حساب میاد چقدر زشت و بد توی تنش موندن …
دوسشون ندارم ونگاه خیره م به شوننه ش مونده … چند سانت اینور تر می شد قلب … خدا رحم کرده …به آریا ؟ .. نه …به من رحم کرده …
دست دیگه ش رو روی شونه م می ذاره … ملایم تکونم می ده و میشنوم صداش رو …
_ رها … منو نگا … خوبم !
قطره اشکم سر می خوره… خط می ندازه روی گونه م ولب میزنم :
_ مردم تا بیام … تا برسم …. چیکار میکنی باهام ؟ …
صدام خش داره… مرد مسن … همونی که هنوز نمی شناسمش از اتاق بیرون میره … می مونیم من با آریای زخم خورده ای که لبخند کجی میزنه و میگه :
_ این همه دوسم داری ؟ ….
اخم می کنم … پر گله دست روی سینه ش می ذارم و ملایم عقب هل میدم اما تکون نمی خوره و میگم :
_ اصلا دوستت ندارم ! …
لبخند آریا محو نمیشه … تفریح نمیکنه ها … فقط مشخصه لذت میبره از این نگرانی …

فقط مشخصه لذت میبره از این نگرانی … از این بی تابی …
مشخصه و خودش رو جلو میکشه .. بازوم هنوزم دستشه و منو هم سمت خودش میکشه …
تابغل گرفتنم …تابا صدای بلند گریه گردنم وبوسه های ریزش رو سرم …
می بوسه و من آروم نمیشم … صدای گریه م توی اتاق پیچیده و اونقدری صبر میکنه و حوصله میکنه تا آروم بگیرم و آروم میگیرم …
بینیم رو بالا میکشم و فاصله میگیرم ازش … میگم :
_ درد میکنه ؟ …
لبخند میزنه :
_ یه عالم مسکن تزریق کردی بهم الان … درده چی آخه ؟
_ نگفتی طوریت بشه چی ؟ … می تونم حدس بزنم آرتیست بازیت گل کرده اون موقع …
_ نه اتفاقا … امشب از اون موقعا بود که دلم نمی خواست طوریم بشه تا برگردم خونه … یکی منتظرم بود آخه …
لبخند میزنم لا به لای این بغض … این حاله بد… صدای به در کوبیدن میاد …
هردو سمت در برمیگردیم و آریا فاصله میگیره ازم …
حسام در اتاق رو باز میکنه و سرکی میکشه … با دیدنه ما که زمین موندیم ابرو بالا می ندازه و میگه :
_ سرهنگ رو انداختین بیرون برا این خاک برسر بازیا ؟
آریا اخم کرده از جاش بلند میشه و من سرخ شده پای چشمام روی گونه هام دست میکشم و میگم :
_ خاک بر سریه چی ؟ … مریضه ها…
حسام با‌چهره ی خندونش جواب میده :
_ اینی که من دیدم … هورمون های مرددنه ش غالب تره …
آریا تشر میزنه :
_ زهره مار نفله … آدم نیستی تو ؟ ..‌
حسام ابرو بالا می ندازه و من خنده م میگیره … از جام بلند میشم و صدای زنگ گوشی بلند میشه که برام آشناس و می دونم گوشی آریاس …

میدونم گوشی آریاس …
آریا سمت تخت میره و با دست سالمش گوشی رو برمی داره از روی تخت و چشماش گرد میشه …
جلو میرم و می پرسم : کیه آریا ؟ ..
ابرو بالا انداخته انگشتش لمس میکنه صفحه رو تا گوشی رو بذاره بیخ گوشش همزمان میگه :
_ این ساعته شب حاجی زنگ زده ؟ ..
حاجی به باباش مه و من لب پایینم رو گاز میگیرم و آریا این گاز گرفتن رو میبینه و لب میزنه :
_ الو …
گوشی رو بین گوش و کتفش میگیره و با همون دستش بازوم رو نگه می داره … منو میکشه تا تخت … تا لم دادنم به لبه ش …
ولی لبه تخت لم میدم سمت کمد کوچیک و فلزی کنار تخت میره و میشنوم که میگه :
_ خوبم … حاج خانوم خوبه ؟ … خونه ی ما ؟ … کی رفتین ؟ …
از توی کمد پاکت آبمیوه ای رو در میاره و سمت لیوان شیشه ای روی کمد میره و اونو تا نیمه پرمیکنه …
_ خب ؟… اوهه هول نمیشم بگوچی شده ؟ ‌‌..‌ ینی چی خونه نیست ؟ … میگم من خوبم حالم خوبه ای بابا … د آخه انگاری داری با یه زنجیری حرف میزنی دو مین یه بار میگی آروم باش و فلان … خبر دارم کجاست ..‌
لیوان رو سمتم نگه می داره … خجالت میکشم و سمت حسامی که حالا دست به سینه به دیوار تکیه داده برمی گردم…
نیشش شل شده و اروم لب میزنه :
_ تو مریضی یا اون ؟ …
خودمم خنده م میگیره … لیوان رو میگیرم سر میکشم … بی وقفه … احتیاج دارم به این شیرینی … انگاری که فشارم جابه جا شده باشه ‌‌‌…
آریا هنوزم درگیره با پدرش و میگه :
_ کار داشته … اره خیالت راحت باشه … نه حواسم هست ‌… د اخه دعوای چی بکنم باهاش ؟..

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫16 نظرها

  1. سلام من میخوام توی سایت رمان دونی رمانم رومنتشرکنم. میخوام ببینم چطورباید پارت بزارم و چطور باید اکانت درست کنم و اینکه ایا دراخر به صورت چه فرمتی در میاد؟

    1. عزیزم اگه میخوای پی دی اف باشه باید با ادمین سایتایی که پی دی اف میزارن صحبت کنی،
      این سایت رمان ان لاین هست،
      و ادمین جدیدا رمان قبول نمیکنه،
      باز من نمیدونم

  2. نویسنده کجایی دوهفته از آخرین پارتی که گذاشتی میگذره
    لطفا زود به زود بذار اینجوری آدم پشیمون میشه از خوندن
    حداقل اگه دیر میذاری یکم طولانی تر باشه چهار خط می داری میری تا دوهفته دیه

  3. اگه یه بوته شلغم بودا تا الان هلو میداد دهن مارو با این دیر بدیر گذاشتناتون سرویس کردید هر دفعم چهار خط میذارید من ک کلا داستان یادم میره

  4. وایــــی نهههه! ای کاش اونجوری نشه چون میشه شبیه رمانای دیگه. ولی من حس میکنم این رمان متفاوت ترمیشه

    1. اخه دو هفته شد پارت نذاشتین😐
      پااااااااارت بزااااارررریــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

  5. نویسنده محترم رمان !
    داریم از دنبال کردن نوشته هاتون پشیمون می شیم ،
    تغییری ایجاد کنید و با نظم بیشتر
    در زمان کمتر
    و به مقدار بیشتر
    پست بگذارید .

  6. خیییییییییییلی دیر پارت میذارید وقتی هم میذارید ی ذره اس😐 عاااااخههههههههه من سرمو ب کجا بکوبمممممممم😬😲😲😲😲

  7. عالــــــــــــــــــی بود. ممنون امیدوارم زودتر عقد کنن چون دیگه داره یکم طولانی میشه طلاقشون.

    1. یچیزه بگم دوست عزیز
      همونجورکه نیما م•ع•ش•و•ق فراری استاد و امیر استاد خلافکار مطهره و لیلی رها کردن به حال خودشون برن خوش باشن با عشق هاشون مطمئن باش تارخ هم همون شکلی رها رو رهامیکنه برگرده پیش آریاااا باهم عقدکنن و•••• باخوبی خوشی تاابد باهم زندگی بکنن عاشقانه
      حالااا ببینین اگر تارخ برنگشت😕

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن