codebazan

رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۳

هار شده !
مرد پوزخند میزنه و من دارم چونه ش رو می بینم … دستاش رو به کمرش تکیه داده … اما نگاهش به تارخه و میگه :
_ زیادی سواری دادی آخه !
تارخ نفس کلافه ای میکشه … مرد بالاخره سرش رو پایین میاره و می تونم به لطف چراغ های پایه بلندی که توی این باغ ترسناک این فضای ترسناک تر رو روشن کرده می تونم چهره ش رو ببینم !
برام آشنا نیست … حتی تو عمرم ندیدمش … من هنوزم روی زمین درازکش موندم و دارم به این بحث کردنشون نگاه میکنم .
چشمام هی پر و خالی میشن … آریا کو پس ؟ … اگه پیدام نکنه چی ؟ …
مرد رو به تارخ لب میزنه :
_ رویا دهن باز نکرد ؟ ..
تارخ عصبی میشه :
_ نه بی پدر … گفته به شرط بیرون اومدن میگه جنسا کجاس … د اگه دهن باز میکرد که غمی نداشتم … جسده این ج.ده رو هم می فرستادم برا خانواده ش …
مرد نیشخندی میزنه و باز پایین رو نگاه میکنه … منو نگاه میکنه …
لب میزنه :
_ خب با شکمه بالا اومده بفرست برا خانواده ش …
رنگم میپره … حتی گریه کردنم یادم میره و چشمام گرد میشن …
تارخم سرش رو پایین نگه می داره و زل میزنه به من …
نگاهش سانت به سانته منو از سر تا پا زیر نظر میگیره و میگه :
_ مزه میده !
مرد بلند بلند قهقهه میزنه و صداش می پیچه توی این باغه نسبتا متروکه !
تنم میلرزه و ماتم برده … پوزخندی که تارخ میزنه منو تا مرز سکته میبره .

آریا)
صدای کوبیدنه دستم روی میز فلزی بلند میشه … شونه ی تیر خورده م دردم میاد … اما مهم نیست …
الان و این لحظه تا وقتی رها پیدا بشه هیچی مهم نیست ..‌
دخترکه از ریخت افتاده ای که روی صندلی نشسته شونه هاش از این کوبیده شدن بالا می پرن ….
دختری که هنوز باورش نمیشه دوست پسر دیروزی افسر پلیس امروزی باشه !
خم میشم … هر دو دستم رو تکیه دادم به میز بینمون … خم موندم و زل میزنم به صورتش که اشک پره و هنوزم وقتی به من نگاه میکنه پر از شک و تردیده !
از لا به لای دندونای به هم چفت شده م می غرم :
_ جنسا کدوم گوریه ؟
رویا هق هق میزنه … ترسیده به اطرافش به در و دیوار اتاق بازجویی نگاه میکنه و میگه :
_ دروغ میگی اشکان ، مگه نه ؟ … امکان ندا …
کفرم رو در میاره … کلافه م میکنه این بچه بازیش …
بچه بازی آریا ؟ .. پیشه خودم به هم میریزم .. من با احساسش بازی کردم و حساب و کتاب اینکه چند بار بوسیدمش از دستم در رفته !
چند بار نفس نفس زده وقته معاشقه و وقتی رژه رفتنه لبام روی گردنش …
شرم آوره … هیچوقت لذت نبردم … هیچوقت … فقط مجبور بودم !
میگم :
_ بس کن این اراجیف رو … جنسا کجاست ؟ .. میدونم که می دونی از جیک و پوکت خبر دارم و از جای جنسا هم دیر یا زود خبر دار میشدم … منتها الان لازمش دارم . زر بزن رویا !
بینیش رو بالا میکشه … حرف نمیزنه … هنوز خبری از تاریخ نشده …
دعا میکنم که بخواد مذاکره کنه و شرط بذاره … ولی … ولی نخواد انتقام بگیره …

ولی نخواد انتقام بگیره !
این فکر داره عینه خوره منو می خوره و خوردم میکنه …
تحمله فکر به این که به رها دست زده باشه خودش عذابم میده ، وای اگه … اگه …
حس میکنم رگ های گردنم رو به انفجاره و سرم تیر میکشه …
اختیارم رو از دست میدم که تند جلو میرم و با دستم یقه ی رویا رو میگیرم …
رویایی که از ترس گریه کردن یادش رفته و حالا با چشمای گشاد شده زل زده به من …
به منی که تا دیروز مجنون بودم و الان …
تو صورتش می غرم :
_ همینجا چالت میکنم … همینجا … زر برن … موادا کجاس ؟…
در بی هوا باز میشه … اونقدر تند که صدای کوبیده شدنش به دیوار بلند میشه و حسام تند جلو میاد :
_ چیکار میکنی ؟ … لا مصب … آریا ولش کن …
رویا هنوزم بهت زده مونده … جا خورده …
حسام عقب هلم میده و یقه ی رویا از لا به لای انگشتام در میره …
داد میزنم و ثدام توی این اتاق بازجویی تقریبا خالی میپیچه :
_ دفنت میکنم رویا … خودم دفنت میکنم اگه دست از پا خطا کنه تارخ … پرونده ت رو اونقدر سنگین میکنم که ازادی آرزوت بشه …
رویا به گریه می افته … دستاش به لرزه می افتن …
صداش گریه ش قاطی میشه با صدای نفس نفس زدنه من و حسام نفس عمیقی میکشه …
سمت رویا برمیگرده:
تارخ جز قاچاق حالا دیگه آدم ربایی کرده … تو چی ؟ .. می خوای یه جرم دیگه مرتکب بشی ؟ …
رویا بینیش رو بالا میکشه … روی صندلیش وا میره و حسام کوتاه نمیاد :
_ واقعا می خوای جای تارخ تقاص پس بدی ؟
با گریه زار میزنه :

با گریه زار میزنه :
_ به خدا … به خدا من خبر ندارم … کی رو دزدیده اصلا ؟ …
حسام بی حوصله لب میزنه :
_ اینکه کمک نمیکنی تارخ گیر بیفته … در واقع داری کمکش میکنی که گروگانی که گرفته جونش به خطر بیفته … این برای خودت خوب نیست !
همینججوریشم پات گیره …
رویا به سک سکه می افته … دو دل شده برای حرف زدن و تهش میگه :
_ ضمانت آزادیمه …
حسام میخواد حرف بزنه که کناری هلش میدم و انگشت اشاره م رو تهدید وار جلوی صورتش تکون میدم :
_ به ناموسم قسم … گوش میکنی رویا ؟ .. به نا موسم قسم یه تار مو از سرش کمم بشه …. همین جا ..جلوی هرکی که داری این باز جویی رو گوش میده تهدیدت میکنم که نذارم بیرون بیای … حتی اگه کثیف بازی کنم … کثیف بازی میکنم اما نمی ذارم بیای بیرون !
رویا _ معامله میکنه … اون منو ول نمیکنه … اون جام نمیذاره …
صدای به در کوبیدن میاد و در باز میشه
.. این بار سینا داخل میاد .. دستش رو از روی دستگیره برنداشته و جدی لب میزنه :
_ بیاین بیرون !
رو به من و حسام میگه … با خودم میگم الان توبیخ میشم و زیر لبی به درکی میگم …
دستی بین موهام میکشم که حسام آرنجم رو میگیره و ملایم سمت در هلم میده …
اول منو بیرون می فرسته و بعد خودش بیرون میاد …
سینا جلوتر راه می افته و میگه :
زنگ زده … میگه با تو حرف میزنه فقط !
جا می خورم … مکثی میکنم … تارخ ؟ … پا تند میکنم سمت بیرون رفتن تا دفتر …

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫7 نظرها

  1. نویسنده جان چرا همه رو معطل کردی عاخه من چییییی بگم ب تووو سالی ی بار ی پارت میذاری اونم چند خط وااااااااتتتتتت د فااااااااااااززززز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن