codebazan

رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۹

 

 

از خم راهرو میگذرن نگاه میکنیم ….
مامان پشت چشمی نازک میکنه و میاد کنارم میشینه … میگه :
_ بیچاره امیر علی خان ….
بابا نفس عمیقی میکشه و دونه ی تسبیحی که دستش مونده رو از بین انگشتاش رد میکنه … میگه :
_ حق داره … بچه ش تقریبا تا مرگ رفته … ( رو به من ) غیره اینه ؟ …
می خوام حرف بزنم که مامان تند میگه :
_ قبول … به پسره من چه مربوطه ؟ … یه اتفاقه پیش میاد ….
تند و عصبی از جام بلند میشم و میگم :
_ دِهَه …. ول کنین بابا … من خودم کم به هم ریخته م … شماها بیشتر به همم بریزین …
سمت بابا حسین برمیگردم … میگم :
_ دخترشه که دخترشه … مگه من بردمش جلو گلوله … من خودم جونم داره بالا میاد از سر شب … اندازه اون نگران نباشم …. کمترم نیستم ، حله؟ …
هر دوشون نگام میکنن که ازشون دور میشم … میرم تا حیاط … تا نشستن روی یکی از نیمکت های چیده شده و ذهنم مشغوله …
مشغوله همه چیز … .صبح شده … ساعت شاید ۸ شایدم ۹ ‌…
*
( رها )
_ آقای دکتر مهرابی به بخش اطفال ‌… آقای دکتر مهرابی به بخش اطفال !
سرم درد میگیره … کاش یواش تر حرف بزنه …
چشم بسته پلک میزنم ….
حس میکنم سرم الان منفجر میشه … درد میکنه … صدای هول شده ی کسی رو میشنوم :

_ به هوش اومد … نگا … نگا چشاشو … تکون خوردن ….
صدای مادرم رو می شناسم … می خوام لبخند بزنم تا بفهمه حالم خوبه و از اضطرابش کم بشه … اما نمی تونم …
صدای بابا که میگه :
_ آریا هم گفت حالش خوبه ….
مامان جنگ طلب میگه :
_ میخوام صد سال سیاه نگه … نگاه کن صورتشو … داغون شده عروسکم … نمیبینی امیر علی ؟ … خودت رو ندیدن زدی ؟ …
بابا نچ کلافه ای میکنه و میگه :
_ داری اذیت میکنی بهار … دزدیده شده ها … قرار نبوده ازش پذیرایی کنن که … خداروشکر سالمه … آریا خودشم مصدوم بود … ندیدی؟ …
اسم آریا میاد … نگران میشم …
جون میکنم تا پلک هام باز بشن و نگاه میکنم به این دو نفری که همه وجودشون چشم شده برای دیدنه من ….
اولین چیزی که توجهم رو جلب میکنه چشمای پف کرده و قرمز مونده ی مامانه که نشون میده کلی گریه کرده ‌‌..
بابا با دیدنم لبخند میزنه و مامان میگه :
_ قربونت برم مادر … خوبی ؟ .. حالت خوبه ؟؟؟
سزی تکون میدم و می فهمم سرم بسته شده …
یادمم میاد که پیشونیم ضربه خورده بود …
حتی وقتی دهن باز میکنم و با زحمت میگم : خ .. خوبم …
لبام درد میگیرن و یادم میاد پاره شده !
مامان از خوشحالی به گریه می افته و بابا با لبخند میگه :
_ خوبی یکی یه دونه ؟ …
باز سری تکون میدم که بابا از تخت فاصله میگیره و میگه :
_ برم به آریا بگم بیاد …
سمت مامان برمیگرده و توبیخگر میگه : حرف نمیزنیا …
مامان شاکی شده بهش نگاه میکنه که بابا باز تکرار میکنه : حرفه بی ربط نزن یعنی !

حرفه بی ربط نزن ینی …
مامان اخم میکنه و بابا برای اولین بار هیچ واکنشی نشون نمیده و بدتر ابروهاش رو گره میزنه …
می فهمم که خبراییه و چیزی شده که هر دو با هم درگیرن …
اما حال و حوصله ی حرف زدن ندارم و انگاری همه ی روز رو یکی با چکش منو بدنم رو کوبیده …
کمی سر کج میکنم … سمت در … چرا خبری از آریا نیست ؟
مامان کلافه میگه :
_ نمی خوای ببینی چه بلایی سرش اومده ؟ خودت رو به ندیدن زدی امیر ؟
نگاهم رو سمت اونا می چرخونم و سر در نمیارم جریان چیه و بابا شاکی میگه :
_کور بودی از اولش ؟ … نمیدونستیم یارو پلیسه ؟ …
مامان عصبی از جاش بلند میشه و رو در روی بابا میگه :
_ نمیدونستیم جونش در خطره … نمی دارم یه دقیقه هم با آریا زندگی کنه ‌.‌…
جا می خورم … لب میزنم :
_ ما .. مامان ….
بابا شاکی دستی بین موهاش میدکشه و نفس عمیقی میکشه می شنوم که میگه :
_ بدبختی گیر کردیم … مامانت زده به سرش … می خواد طلاقه تو رو بگیره …
جا می خورم … بی حرف نگاهشون میکنم …
ما طلاق گرفتیم … خیلی وقته … آریا نا محرمه … شکله یا غریبه ؟ …
بغضم میگیره و صدای بابا حسین رو میشنوم :
_ از خر شیطون پیاده بشید …
مامان اخماش باز نمیشن … زیادی دلگیره … دلگیر و نگران …
دوست داشتم الان بهش بگم … بگم میرم سر خونه زندگیم ولی کدوم زندگی ؟

ولی کدوم زندگی ؟
مادر اریا داخل میاد و با دیدنم لبخند روی لباش میشینه و با محبت جلو میاد …
تا کنارم … خم میشه و پیشونیم رو می بوسه … لب میزنه :
_ خداروشکر که حالت خوبه !
مامان بهار جنگ طلب میگه :
_ خوبه ؟؟؟ … باید می مرد ؟
اخم می کنم ‌.. بابا هم اخم کرده بازوی مامان رو میگیره و عقب میکشه … مادر آریا هم اخم داره اما جواب نمیده ‌..
بابام بازوی مامان رو گرفته و داره دنبال خودس می کشونه ‌.‌ تا بیرون …
بابا حسین رو به زنش که حالا تخت رو دور میزنه تا روی مبلی که گوشه ی اتاق گذاشتن جا بگیره ..‌
بابا حسین میگه :
_ دلخور نباش ازش … نگرانه …
مامان لبخند به لب میگه :
_ درکش میکنم … داشتم فکر می کردم اگه دختره خودم بود چی کار میکردم ؟ … بهش حق میدم فقط حق نمیدم آریا رو مقصر بدونه !
حسین _ خانوم … تو کوتاه بیا …
بین این بلبشوی گله گداری خانواده ها می گم :
_ آریا کو ؟ …
هر دو به هم نگاه میکنن و مامان میگه :
_ والا من خبر ندارم ازش …
حسین _ شاید رفته خونه …
من ولی می گم :
_ حالش خوب بود ؟ …
هر دو لبخند معنی داری می زنن که می فهمم حرفشون رو …
درک میکنم منظورشون به علاقه ی من به آریاس و برام مهم نیست چی فکر میکنن …

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫14 نظرها

  1. گندشوو دراردن دیگه اخه
    الن پنج پارته اینو دزیدن بعد کللل این پنج پارت تو دوروز اتفاق افتاده بعد ای کاش پنج پارت پارت درست حسابی بود ماهی یه پارت بیست جمله ای میزاره

      1. هیچی بابابچه دار شدن این و امیرعلی
        اصلا به موضوعات کشکی قانونش کاری ندارم
        فقط برام سواله
        بهار و امیر علی قبل اینکه بچه دار بشن اینستاگرام بود
        الان دخترشون دکتره!!!!!!
        اقا هیجده سالگی باید کنکور بدن
        هفت سال پزشکی
        چند سال تخصص!!!!!
        اخه یذره به این نکات ریز هم توجه کن!

            1. حتما یکی داره تایید میکنه خو
              مهری یا الی یا ایلین یا هر کس دیگه که ادمینه
              .
              .
              بیخیالش بابا تایید بشه کی تایید کنه مهم نیست 😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان

بستن