codebazan

رمانرمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت یک

 

نام رمان: سیاه بازی

ژانر: اجتماعی… احساسی… کمی معمایی!

نویسنده: مدیا خانم

شروع رمان: یکم مهر ماه نود و سه

سیاه بازی حکایتی تلفیقی از زندگیِ دو مَرده.. هر کدوم درست و نادرستِ

خودشون رو قبول دارن و هر کدوم به نحوِ خودشون دنبالِ معنیِ واقعیِ زندگی

میگردن! درستِ یکی نادرستِ اون یکی؛ مردونگیِ یکی نامردیِ اون یکیه!

براشون مهم نیست.. راه و رسم زندگیشون بر پایه ی درست و غلط هاییه

که با شخصیتشون عجین شده!

سیاه بازی ولی واژه ی کلیدیِ این بازیه! واژه ای که ناخوانده و مرموز

با زندگیشون گره خورد و سرنوشت و زندگی خیلی از نزدیکاشون رو تحت شعاع قرار داد!

توضیحی در رابطه با داستان: دوستان، سیاه بازی مثل خیلی از رمان ها حول ِزندگیِ یک مرد و یه زن نمیچرخه. چند موضوع داریم.. چند کاراکتر داریم!

یعنی به نوعی تمام کاراکتر ها در این داستان پررنگ ان!

برای همین خواهــــــش میکنم پست ها رو با دقت و حوصله بخونید. دوست ندارم وسط کار گیج بشین یا سرتون مثل بازار شام قاطی پاتی شه!

به نام خدا

_دیشب اومدم خونتون نبودی….. راستشو بگو کجا رفته بودی؟ به خدا رفته بودم…

_رفته بوده دنبالِ داش سیای ما ببینه باز کجا گوسفند میچرونه؟!

سرش را به سختی از زیرِ اتوموبیل بیرون کشید و نگاهش به کفش های کهنه ی اسی افتاد.چپ چپ نگاهش کرد!

_ نه خیر.. رفته بودم دنبالِ بزمچه های محل… سلامت کو؟

اسی جلوتر آمد و نیشش را تا بناگوش باز کرد.

_نوکرتم و سلام…! چی میخوری؟

خودش را از زیرِ ماشین به بیرون سُر داد.

_چیز… میخوری توام؟

دوباره خندید.

_با ما به از آن باش که…..

پشتِ سرش را با دست خاراند.

_حالا هر چی..! کِفین گارداش؟

سرش را با تاسف تکان داد.

_گند زدی تو ضرب المثل….صدبار گفتم وقتی زیرِ این لامصب ام فک نزن.. تمرکزم به هم میریزه!

بعد با حرکتی نمایشی آدامس داخل دهنش را جلوی پایش تف کرد.

_بیا… کوفت دارم میخورم.. یه آدامس موزی هم میخوریم باید اجازه بگیریم ازت؟

اسی خندید.. خم شد و دستش را با حالت لوتیگری اول به آدامس و بعد به زمینِ زیر پایش زد.!

_کوچیکتم بی اعصاب… خاکِ پا.. آدامستم! ولی خودمونیما… زیرِ چه عروسکی بودی! کوفتت بشه!

آچار را به طرفش نشانه گرفت که با دو خودش را پشتِ ۲۰۶ سفید رنگ قایم کرد!

_جرات داری بزن… ببین اوستا چیکارت میکنه! دِ بزن دیگه!

دستش را با دستمالِ روی کاپوت پاک کرد و به طرف اتاقک کوچک تعمیرگاه راه افتاد.

_بیا بیرون ننه مرده! کاریت ندارم! بنال بینم واس چی اومدی؟

اسی با حرکتی خنده دار از پشتِ ماشین بیرون پرید و سر و صورتش را بوسید.

_نوکرتم داش سیا.. مینالم ولی جون من نه نگیا؟

درِ اتاق را باز کرد.. روی موکتِ نیمه سیاه و کثیف، با همان لباسِ سیاه تر نشست و زانویش را بغل گرفت.

_بگو بینم.. فقط اگه در موردِ این آهن هاست باس بگم..

انگشت شصتش را به طرفش گرفت.

_همین از دستم برمیاد!

پوفی کرد.

_جونِ اسی… یعنی اسی بمیره؟ فقط یه ساعت.. به جونِ خودم اگه کارم لنگ نبود این ورا آفتابی نمیشدم! میدونم اوستات ازم شکاره!

سکوتش را که دید دستش را به چانه اش کشید و چشمانش را ملتمس ریز کرد.

_یه ساعت.. جونِ داداشم یه ساعت!

_باز چه گُهی میخوای بخوری اسی؟ خودتو به …

_خودمو به هیچی نمیدم… بابا خودت میدونی که قضیه چیه؟!

لبخند کمرنگی روی لبهایش نمایان شد و چهره اش را کمی بازتر کرد.

_آها.. پس بازم زری جون؟

اخم کرد و سرش را پایین انداخت!

_زری جون چیه داداشم؟ زری خانوم.!

_ببند حالا.. چه مرگته تو؟ مگه نگفت نه و تموم؟

با چهره خنده دار ولی جده ای به رو به رو خیره شد.

_خیلی لامروته میدونی؟ ولی رامش میکنم… مالِ خودمه داداش! نمیدم دستِ این و اون!

سرش را تکان داد و ضربه ای به شانه اش زد.

_کی میخوای بفهمی عشق و عاشقی کشکه؟ همین زری..

_زری خانوم!

_همین زری خانومتون میبینه پول نداری که نه میگه بهت! اگه تو هم یکی از این آهنا رو سوار بودی الان مادرِ بچه هات بود!

از جایش بلند شد و سرهمِ تعمیرکاریِ آبی رنگ را از تنش خارج کرد. اسی بی صدا و ناراحت پشتِ سرش راه افتاده بود. وسطِ تعمیرگاهِ بزرگ ناچار و ناراحت ایستاد و چشمانش را با کلافگی بست!

_نمیشه مرتیکه…! چرا نمیفهمی؟ این ماشینا که اینجاس برابر با قیمتِ خون اته!

اسی دور زد و رو به رویش ایستاد.

_چی میشه نرینی تهِ دلِ ما هان داداش؟ بابا میخوام ببینم بهم میاد؟ یه بار منو پشتِ فرمونِ این بی صاحاب ببینه عاشقم میشه به قرآن!

سرش را با تاسف تکان داد.

_میخوای پز بیای؟ با چیزی که مالِ یکی دیگس؟ دِ مغز تو سرته یا پهن؟

نگاهش معنا دار شد.

_ئه؟ اینجوریاس؟

یقه ی خرگوشیِ پیراهنش را با خشم جمع کرد و از سرِ دلسوزی به ناچار گفت:

_کدومشو میخوای بی شرف؟

خنده روی لبهای کبودِ اسی نشست.

_قربونِ دلت برم داداش.. همین عروسکی که..

نگاهِ وحشتناکِ رو به رویش را که دید حرفش را عوض کرد!

_این عروسکی که زیرش خوابیده بودی نه اونی که کنارش بود… جونِ تو میخواستم همونو بگما؟

نگاهی به ۲۰۶ سفید رنگ انداخت.

_ به اوستا چی بگم مرتیکه؟ تو آخر منو به یه چی چی میدی!

اسی جلو امد و صورتش را بوسید.

_به خدا تا عمر دارم نوکرتم.. مگه نمیگی کلیدا دسته خودته؟ خودت میکشی پایین دیگه کرکره رو.. زری الان از دبیرستان تعطیل میشه! شب نشده اینجام!

به عقب هولش داد.

_گورتو گم کن همه صورتم و تفی کردی.. چی بکشه از دست تو این زر…

_زری خانوم داداش… چاکرتیم!

کلید را از روی کانترِ کوچک برداشت و برایش پرت کرد.

_بگیر.. باکش پره… اسی شصت تا بیشتر نمیریا؟ خش روش بیفته شلوارت دستته! من یه سر میرم خونه! یه ساعت دیگه برگشتم جلوی مغازه باش!

با هیجان و خوشحال ریموتِ ماشین را زد.

_بیا بشین گارداش… نوکرتم دربست.. میرسونمت!

.

.

کمی پایین تر از درِ خانه پیاده شد.

_اسی سفارش نکنما؟ جونِ ننت ثابت کن میتونی آدم باشی!

دستی برایش تکان داد.

_آدم چیه داداش؟ حیوونتم. من رفتم. واسم دعا کن!

فحش زیرِ لبی نثارش کرد و راه افتاد. توپِ پلاستیکیِ سبزی کنارِ پایش افتاد.چند رو پای کوتاه زد.. پسرک نزدیک شد و برای گرفتن توپ تلاش کرد. با حرکتی نمایشی توپ را با پشتِ پایش به طرف دیگری شوت کرد.

_هنو خیلی مونده آدم شی… عباس و ندیدی؟

_خاله صداش کرد رفت درس بخونه.. بگم اومدی؟

اخم کرد.

_مگه فضولی؟ خودم دارم میرم!

پسرک از پشت سر لباسش را کشید.

_داداش سیا؟

برگشت و شاکی نگاهش کرد.

_بنال بچه کار دارم!

_پس کِی دوچرخم و تعمیر میکنی؟ مگه قول نداده بودی پریروز درستش کنی؟

چشمش به درِ نیمه بازِ همسایه ی دیوار به دیوارشان افتاد. دقیق تر شد. طولی نکشید که لیلا با یک چشم و لبخند کمرنگی گوشه ای از در ظاهر شد. لبخندی روی لبش نشست. با سر سلام داد! لیلا چادر گل گلی اش را جمع کرد و با خجالت سلام داد. دختر هفده ساله ای که دیگر آمدن های ساعتِ چهار عصر او را از بر بود..!

_فعلا کار دارم! جمعه بیار درستش کنم!

با همان لبخند از کنار در گذشت و با نیم نگاهی به لیلا گفت:

_با اجازه!

لیلا لب گزید و داخل رفت. سرش را با لبخند تکان داد و او هم داخلِ خانه شد. بوی لعنتیِ خلافیِ پدرش باز تمامِ حیاط را پر کرده بود! اخم هایش در هم شد. عصبی از حیاطِ شِبه مخروبه گذشت و داخل شد. برعکسِ حیاط از خانه بویِ عطرِ خوشِ قیمه می آمد. اشتهایی برایش نمانده بود ولی گرسنه بود! مگه گرسنگی شوخی بردار بود؟ اتاق های کوچک و تو در تو را به دنبالِ مادرش گشت!

_مونس خاتون؟

آشپرخانه هم خالی بود.

_مونس خاتون کجایی دورِت بگردم؟

صدای مادرش را از اتاقِ کوچکِ انتهای سالن شنید. همان اتاقی که اخم هایش را در هم میکرد. هوسِ قیمه از سرش پرید. عصبانی به طرف اتاق رفت.

_سلام.. باز که اینجایی؟

مونس لبخند غمگینی زد.

_سلام سیاوشم.. چکار کنم مادر؟ بیکارم تو خونه!

دستی به موهایش کشید و نزدیک شد. چهارزانو کنارِ بساطِ خیاطیِ مادرش نشست. به عادت همیشگی دستِ مادرش را بالا آورد و بوسید.

_بیکار تویی یا اون الدنگی که بویِ گندکاریش کلِ محل و گرفته؟

مونس دستش را روی دهانش گذاشت. چشمان چین و چروک دارش هزار هزار حرف نگفته داشت!

_پدرته سیاوش… هرچی بود و هست پدرته! من که خوبم مادر! نگرانیِ شما منو پیر میکنه نه کار!

با اخم سرش را پایین انداخت.

_یکی باس حالیش کنه ننه! خودشو زده به..

چشمانِ شماتت بارِ مادرش را دید و سکوت کرد.

_امروزم باز رفته بودی؟

مونس چشم ازش برداشت و دوباره مشغولِ نخ کردنِ سوزنِ چرخ شد.

_نرم چیکار کنم؟ مدرسه عباس اینا دوباره کمک به مدرسه خواسته!

نگاهش را به پینه های دستِ مادرش دوخت.

_مگه من رفتم زیرِ گل که اینجوری میگی ننه؟ تا من هستم نمیذارم تو بری پله خونه ی اون حروم زاده ها رو بشوری. غلط کردن بی پدر مادرا کمک ممک خواستن. مگه مدرسه دولتی نیس؟ میرم تخته میکنم درِ اون خراب شده رو!

مونس نفس عمیقی کشید.

_شر نکن سیاوش.. ده بیست تومن که این حرفا رو نداره.. شخصیت بچه خرد میشه!

عصبانی از جایش بلند شد.

_خودم جورش میکنم! گفتم که منتظر پولم. قراره یه قلنبه اش بیاد دستم. هم خودمون نو نوار میشیم هم واس مدرسه عباس پول میدم!

نگاهِ مونس دلخور شد.

_نمیخواد.. لازم نکرده! جورابتو درار سوراخشو بدوزم. نخ سوزن دستمه!

دوباره روی زانو نشست.

_مادرِ من.. قربونِ شکلت بره سیا… مگه تا حالا نون نیاوردم؟درستش میکنم.. فقط یه کم فرصت!! چرا بهم اعتماد نمیکنی ننه؟ نمیخوام سرِ پیری خم و راست شی!

خم شد و پیشانی اش را بوسید.

_خودم غلامتم…. نرو خونه اون بی مرامای حروم خور! خودم میفرستمت مشهد.. پابوسِ آقا.. هوم؟ دوس داری؟ با مهری خانوم! اصلا… اصلا با هواپیما!

مونس دست انداخت و نوکِ جورابش را کشید و از پایش درآورد.

_با همون پولایی که نمیدونم یهویی از کجا میان؟ نمیخوام مادر… اونقدر درد و بلا دارم که با سفرِ حج هم مشکلم حل نمیشه!

عصبانی از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت. عباس با کتابِ علومِ پاره و خودکار به دهن پشت در ایستاده بود. تا سیاوش را دید هول کرد.

_سلام داداش!

جلو رفت و گوشش را پیچاند.

_سلام و کوفت.. سلام و درد.. بازم که بچه ننه شدی؟

_آی آی داداش.. آی چی گفتم مگه؟

_مگه نگفتم اون مدیر کچل ات هر چی خواست و زرت و پرت کرد به خودم میگی؟ باز رفتی گذاشتی کفِ دستِ ننه؟

_آی داداش… بخدا از دهنم پرید.. دیگه نمیگم! ولم کن!

رهایش کرد و نگاهی به هیکلِ درشت اش انداخت.. بین سینه و شکم برآمده اش خطی افتاده بود که تیشرتِ تنگ و کوتاهش را کوتاه تر میکرد و نافش را مشخص میساخت. شلوارش را نگاه کرد. این یکی هم از خشتک فارغ شده بود!

_پسر تو خار داری تو شلوارت؟ این یکی رم که جر دادی؟

عباس با دستش گوشش را مالش داد.

_چیکار کنم شد دیگه! داداش؟ دیگه نمیگم قول!

چپ چپ نگاهش کرد و راه باریکِ پشت بام را پیش گرفت.

_داداش میری پیشِ عروس؟

میانِ پله ها توقف کرد.

_منظور؟ برو درسِت و بخون !

_داداش بخدا دو صفحه مونده.. منم بیام دیگه؟ جونِ عباس؟

با لبخند یک طرفه ای سرش را تکان داد .

_بیا کره خر… تو که کلا دُم مایی! بیا بینیم چی میشه!

***

بارانیِ سرمه ای رنگش را از تن خارج کرد و بی حوصله رو به روی فربد نشست. اخم ظریف و معناداری گوشه ی نگاهِ فربد بود. این نگاه را خوب میشناخت. نگاهی که صدها حرفِ نگفته با خودش همراه داشت. سرش را تکان داد و بی حوصله گفت:

_چیه؟

فربد ابرو بالا انداخت.

_حواست هست بدجوری داغون میزنی؟ اصلا شبا میخوابی؟

نمیخوابید.. هزار فکر و خیال و ده هزار دلشوره ی تلنبار شده در مغزِ رو به انفجارش.. مگر ممکن بود خواب و استراحت؟!

فنجانِ حاوی نسکافه ی بی کیفیتش را مزمز کرد.

_اوضاع به هم ریخته.. رشته داره از دستم در میره فربد.. زیاد وقت ندارم!

فربد طولِ سالن بزرگ را طی کرد و کنارش روی صندلیِ چوبی نشست.

_بیا و بیخیالِ این دختره شو.. باور کن با این فقط وقتت تلف میشه!

سرش را سردرگم تکان داد.

_نمیتونم.. فعلا نمیشه!

فربد سکوت کرد و خیره شد به انگشت های دستش که فشارشان روی شقیقه هایش لحظه به لحظه بیشتر میشد. صدای زنگِ موبایلش نگاهِ هر دو را به طرفِ میزِ رو به رو جلب کرد. جایی که گوشیِ بزرگ و سفید با ویبره ی شدیدی روی شیشه به حرکت در آمده بود!

_جواب نمیدی؟

نگاهی کلافه به گوشی انداخت. بلند شد و گوشی به دست راهِ بالکن را در پیش گرفت. پرده ی توریِ پشت سرش را کشید و هوای آلوده ی تهران را عمیق نفس کشید.

_جانم؟

صدای بغض آلودِ دخترک در گوشی پیچید و حالش را خرابتر کرد.

_خیلی نامردی… دلم برات قدِ یه عدس شده.. چرا گوشیت و جواب ندادی؟

نرده های سفیدِ بالکن را فشار داد.

_عزیزِ دلم.. گفتم شبا زنگ نزن.. نگفتم؟

_چرا گفتی.. ولی چیکار کنم هانی؟ دلم تنگته! میس یو!

نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد.

_به جای اینا از خودت بگو.. خوبی؟ چه خبر از خونه؟

نفسِ کلافه ی دخترک را شنید.

_چی بگم؟ حرفای همیشگی.. نصیحتای تموم نشدنی. کِی میای ببینمت؟

کلافه تر از قبل روی صندلی حصیری نشست. سوالی که همیشه در مقابلش عاجز بود. دیدنش، آن هم با آن همه زیبایی و جذابیتی که به همراه داشت، با آن ناز و ادای دخترانه و ظریف، و این صدا که هوش از سرِ هر مردی میبرد! ..نه!.. دیدنش دیوانگیِ محض بود!

نفسش را کلافه بیرون داد و صدایش را آرام تر کرد. سایه ی فربد را میدید که از پشتِ پرده تکیه به درِ بالکن داده بود !

_برات که توضیح دادم عزیزم! این روزا سرم خیلی شلوغه.. فکر میکنی من دلم برات تنگ نیست؟

صدای دختر دوباره بغض آلود شد.

_دوستم نداری! الآن ده روزه که بهونه میاری! پایِ کسی در میونه؟

بلند شد و در مقابلِ ابروی بالا رفته ی فربد با تاسف سر تکان داد.

_بازم شروع کردی؟ گلم.. قشنگم.. فقط یه کم فرصت بده کارام و راست و ریست کنم. هوم؟

_باشه.. بازم بهت زنگ نزنم؟

نفس عمیقی کشید.

_آره.. خودم زنگ میزنم. کاری نداری فعلا؟

_امیر؟

دستش را مشت کرد و از کنارِ فربد گذشت.

_جانم؟

_دوستت دارم. میدونی دیگه نه؟

تلخندی کنج لبش خانه کرد.

_میدونم عزیزم!

لبهایش را به هم فشرد و ادامه داد:

_منم!

تماس که قطع شد دوباره روی همان صندلیِ قبل، کنارِ پنجره نشست و سرش را میانِ دستانش فشرد.

_هیچ معلوم هست چیکار میکنی؟ تکلیفت و با خودت مشخص کن امیرخان!

سرش را ناراحت تکان داد.

_بچه ست فربد.. میرتسم!

فربد پوزخندِ صداداری زد.

_بچست ولی خوب بلده حالت و عوض کنه..

سر بلند کرد و عصبی چشم دوخت به چهره ی بیخیال و خونسردِ فربد.

_به جز حرفای مزخرف و زیر نافی حرف دیگه ای حالیته؟ میگم بچه ست!

سکوتِ فربد را که دید سر به زیر انداخت و زیرِ لب گفت:

_قبول دارم لونده.. کار هر مردی نیست گذشتن از همچین دختری! ولی..

_ولی هنوز اونقدر پست نشدی که به یه دختر هجده ساله دست درازی کنی آره؟ بس کن بابا حالمون و نگیر!

خشمش کم کم فرو نشست و جایش را به بی تفاوتی داد. بحث کردن با فربد کارِ او نبود! چنگی به سوئیچ ماشینش زد و بی حرف از کنارش گذشت.

_کجا میری؟

بدونِ اینکه برگردد با همان لحن دلخور گفت:

_میرم دنبالِ مهسا.. نیاز دارم یکم آروم شم. دارم دیوونه میشم!

_این یعنی بازم برم پیِ نخود سیاه دیگه؟

چشمش را بی حوصله روی هم گذاشت.

_کِی بعد از ظهر ها خونه بودی فربد؟

خنده ی بلندِ فربد را نشنیده گرفت و با قدم های بلند خودش را به درِ ورودی رساند.

_میگم این لعبت کوچولو دیوونت میکنه! نگو نه!

سرش را عصبی تکان داد و درِ خانه را بر هم کوبید!

.

.

رو به روی دانشگاه نگه داشت و گوشی را از جیبش بیرون کشید. اس ام اسی فرستاد: “جلوی درم” به دقیقه نکشید که مهسا جلویِ در ظاهر شد. سعی کرد پوزخندش را کنترل کند. اخم جذاب و همیشگی اش را چاشنیِ صورتش کرد و درِ جلو را برایش باز کرد. هوا بارانی بود. مهسا سریع سوار شد و دستانش را به هم مالید.

_سلام عشقم.. عجب بارونی گرفته!

نگاهش به ناخن های بلند و مانیکور شده اش افتاد. ناخن هایی که دور روز پیش سبز و حالا نارنجی بودند! نگاهش بالاتر رفت. بارانیِ چرمِ کوتاه و تنگی پوشیده بود. مقنعه ی کوتاه تری که تنها مدرکِ دانشجو بودنش بود ولی مثل وصله ای ناجور و اجباری روی موهای پریشان و مش شده اش قرار گرفته بود! همراه با شلواری نازک و چسبان که بود و نبودش توفیری در این هوای سرد و بارانی برای صاحبش نداشت. چشمانش را متفکر روی هم فشرد و با خودش اندیشید: “چی بود اسمش؟…ساپورت!”

پوزخندِ نامحسوسی زد.

_اول جواب سلام ما رو بده بعد دید بزن!

چشمانش را در چشمهای آرایش شده ی مهسا قفل کرد و با زبانش دورِ لبش را تر کرد.

_سلام…کجا بریم؟

مهسا لبخند اغواگری زد.

_هرجا تو بگی!

ابرو بالا انداخت.

_بازم تایمِ آزاد داری؟

لبخندش به خنده ی بلندی تبدیل شد.

_برای تو همیشه وقتم آزاده.. میریم خونه؟

چشمش را به رو به رو دوخت و اخمش پر رنگ شد.

_آره!

***

بند کتانیِ کهنه و از ریخت و قیافه افتاده اش را محکم کرد.

_مامان نیار دیگه دیره! ظهر شد!

مونس نفس نفس زنان خودش را بهش رساند. دستش را روی زانویش گذاشت و خم شد. همزمان نایلونِ بیرنگی که محتوای آن چند پلیورِ گرم و چند تکه نانِ محلی بود را دستش داد.

_نگاه کن ببین چیزِ دیگه ای از قلم نیفتاد؟ همینا بود دیگه ها؟

با دستانش صورتِ مونس را قاب کرد.

_چرا انقدر هول میکنی؟ مگه بارِ اوله که میریم پیشش تو اون خراب شده؟ در ضمن، نایلون نبود دیگه؟ این چیه آخه قربونت برم. خیلی ضایست!

_دیر میشه مادر.. !

نگاهش مهربان شد.

_برو تو.. سرده!

مونس لب گزید و سرش را پایین انداخت.

_خدا ازشون نگذره!

نفس کلافه ای کشید و نایلون را از دستش گرفت و بی حرف راه افتاد. اگر همین جا می ایستاد مرثیه سراییِ مونس و داغِ دلش تمامی نداشت. صدای مادرش در نیمه ی راه متوقفش کرد.

_سلامم و برسون مادر.. بگو نترس،مادرت و دعاش پشتته!

برگشت و غمگین نگاهش کرد.!

_میخوای تو بری؟

مونس سر بالا انداخت.

_گفت سیاوش بیاد.. حتما کاری داره! برو مادر!

سرش را جدی تکان داد و زیر لب خداحافطی کرد. هر روزی که وقتِ ملاقات میرسید اوضاع اینگونه بود! خانه سرد تر.. حیاطِ بزگ خفه تر، حتی محله سوت و کور تر بود! صبحِ زود بود و هوای تهران به نسبت تمیزتر! نفس عمیقی کشید و در را پشتِ سرش بست. همزمان لیلا از خانه ی کناری خارج شد. کوله اش روی دوشش بود. با دیدنِ سیاوش بندِ کیفش را محکم در دستش فشرد و سر به زیر سلامی زیرِ لب داد.

_سلام!

سیاوش نگاهی به مانتو و شلوارِ سرمه ای رنگش که از کهنگی برق افتاده بود انداخت.

_سلام.. سبحان خونست؟

سرش را چپ و راست کرد.

_امروز زود رفت کارخونه.. کارش دارین؟

جمله ی آخرش لبخند آشنایی روی لب های سیاوش نشاند. هرگاه سراغِ برادرش را میگرفت این دخترک با همین لحنِ خاص میپرسید”کارش دارین؟”

_ظهر که اومد بگو یه سر بیاد تعمیرگاه..

با لبخند اضافه کرد:

_کارش دارم!

لیلا چشمی زیرِ لب گفت و با قدم های تند ازش دور شد. سرش را با خنده تکان داد. این دخترِ ساده واقعا با خود چه میاندیشید؟ پوفی کرد و به طرف ایستگاهِ اتوبوس راه افتاد.

.

.

دستش را جلو برد و پشتِ دستِ شهروز کشید.. برادرش پریشان تر از هر وقتی، رو به رویش نشسته بود! با گره ابروانی که هیچ گاه باز نمیشد.. یا حدِاقل سیاوش باز شدنشان را به یاد نداشت. از وقتی چشم باز کرده بود اخمِ شهروز بود و صدای بم اش! حتی لبخندش را هم به ندرت دیده بود! مثلا وقتی مونس با عشق برایش پلیور میبافت و میلِ کاموای نیمه تمام را روی بدنش قرار میداد… یا وقتی با ذوق و شوقی وافر از حنانه یا دیگر دختران دمِ بختِ مجلسهای تمام نشدنیِ خانوم احمدی میگفت و با هیجان آبِ دهانش را با صدا قورت میداد! …شاید این اخم داشت کم کم موروثی میشد! تازگی ها او هم صدای خنده ی خودش را نشنیده بود! پوزخندی زد.. مگر میشد با این همه بدبختی و بیچارگی خندید؟ خنده دیگر مختصِ مرفهانِ بی درد بود!

_چته؟

سری تکان داد.

_مامان واست پلیورِ تازه بافته.. قدیمی هارم داد. گفت زمستون تو راهه… هوا سرد میشه!

صورتش بیشتر درهم شد.

_کمردردش چطوره؟

بی حوصله سر تکان داد.

_حرف گوش نمیکنه! من که پی بدبختی ام. نمیدونم کجاها میره!

دستِ شهروز روی میز مشت شد.

_دِ نشد دیگه.. تو که بز نیستی ! دکور هم نیستی! حواست و شیش دنگ بده بهش.

_حواسم هس.!

آه کشید.

_کره خر چطوره؟ دلم براش یه ذره شده. چاق تر شده؟

لبخندی زد.

_اندازه گاو میش شده بیشرف. ولش کن اینا رو.. خودت چطوری؟

شهروز نگاهی به دور و بر انداخت و سرش را کمی نزدیک کرد.

_دو سه نفری این داخلن که بدشون نمیاد دخلمو بیارن! باید از اینجا بیام بیرون سیا… وگرنه اینبار باید با خودت کفن بیاری!

اخمِ سیاوش شدید تر شد.

_مگه این خرابه صاحاب نداره؟

چشمش به مامور افتاد و صدایش را پایین تر آورد.

_جور میشه کم کم.. من همه ی سعی ام و میکنم شهروز.. باورکن به من بود خودم جات میخوابیدم!

_لال بمیر واسم از مرام مایه نذار… باید بیام بیرون سیا.. اون مردک داره غلطای اضافی میکنه!

سری تکان داد.

_حواسم بهش هست.چیز تازه ای دستگیرت نشد؟

شهروز عصبی غرید:

_تو بیرونی از من میپرسی؟

سکوتِ سیاوش را که دید ادامه داد:

_باید تا وقتِ دادگاه مشخص بشه این کلاه برداری کارِ من نبوده!

به مامور اشاره کرد.

_خودِ اینا هم میدونن همچین کارِ گنده ای از پسِ ما بر نمیاد. ماها دلالیم.. این یه بازیِ بزرگ بود! طرف چند ماهی شرکت و زیرِ نظر داشته!

_به وکیلت هم گفتی اینا رو؟

_خری؟ وکیلِ تسخیری چی حالیش میشه آخه؟ ساده نباش سیا… باید خودت دنبالش باشی! از دست وکیل و پلیس خارجه!

به صندلی اش تکیه کرد.

_ترجیح میدم پول و جور کنم تا اینکه بدوم دنبالِ یه مشت نزول خورِ کلاه بردار!

صدای شهروز بی اختیار بلند شد.

_دِ الاغ از کجا میخوای این همه پول و جور کنی هان؟ تو اون تعمیرگاه؟ با یه قرون دوزار؟

_آره.. با همین یه قرون دوزار.. بشین و نگاه کن!

خواست بلند شود که شهروز دستش را روی دستش گذاشت و نگاهش کرد. کلافه دوباره نشست.

_خودت میدونی لقمه ی حروم پایِ اون سفره نبردم که الآن اینجام.. وگرنه تهش منم مثلِ اون حروم لقمه ها خونم تو زعفرانیه بود. ننم هم به جای پله شستن تو جکوزی مینشست. ملتفتی؟

چشم از شهروز گرفت.

_نترس.. حروم نمیبرم خونه! عرق میریزم! خیالت تخت!

_سیاوش!

لحن هشدار گونه اش از همیشه محکم تر بود! دستش را لای موهایش فرو برد و آرام گفت:

_نگران نباش داداش… از این سوراخِ موش میکشمت بیرون! مهم نونِ سر سفرمونه که بدون حلاله… دیگه نگرانِ پولِ اینجا نباش!

_میخوای من بیام بیرون تو بری این تو؟ بی صاحب موندی سیاوش.. داری اون بیرون چه غلطی میکنی؟

مامور به پایان رسیدنِ وقت ملاقات را اعلام کرد. از جا بلند شد.

_گفتم نگران نباش .. به هیچی فکر نکن!

شهروز غضبناک نگاهش کرد.

_امیدوارم بدونی داری چه غلطی میکنی!

سرش را تکان داد.

_مراقب خودت باش.. دفعه ی بعد نوبتِ مامانه!

همین که از آنجا بیرون آمد زیپِ سویشرت خاکستری اش را تا انتهایی ترین نقطه ی گریبانش بالا کشید و بینی و دهانش را زیر گرمای مطبوعش فرو برد. آذرماهِ امسال سوز داشت.. نبودِ برادرش در این ماه های سختِ سال بی برو برگشت همه چیز را سخت تر میکرد! مونس بیقرار بود! به تنهایی حریفِ زیاده روی های اخیرِ غفور و رفت و آمدهای ساقی ها در خانه شان نمیشد! غفور تنها و تنها از شهروز میترسید و حساب میبرد! او هیچ گاه خودش تا جایی پیش نرفته بود که در مقابل کارهای پدرش سینه سپر کند ولی شهروز از همان ده دوازده سالگی، همان موقع ها که پشتِ لبش تازه سبز شده بود و غفور هم آن روزها آنقدر خمار نبود، مثلِ یک مرد جلوی پدرش قد عَلَم کرده بود.. بی ترس زل زده بود به چشهمایش و مطمئن و خشمگین گفته بود: “راسته که داری زهرماری میکشی؟”

آه کشید و دستانش را داخل جیب سویشرتش مشت کرد.. همه چیز از همان موقع شروع شده بود در واقع! از همان سیلیِ محکمی که زیر گوش برادرش فرود آمده بود و خونِ بینی اش را تا روی کتانی های سفیدِ او پخش کرده بود! همان دوره بود که پدرش از کارخانه اخراج شد… مونس برای امرار معاش النگوهایش را با چرخ خیاطی تاخت زد و شهروز دیگر لبخند نزد! غفور لج کرده بود! عربده کشیده بود و میان در و همسایه آخرین قطره های غرور و عزتشان را هم به باد داده بود! حرف های آن روزِ پدرش هنوز هم در گوشش زنگ میزد.

“مگه نونتون و نمیدم مفت خورا؟… دیگه واسه من اونقدر قد کشیدین که روبروم بایستین بگین چی کار کنم چی کار نکنم؟… برا خودتون نره خری شدین گم شین برین بیرونِ این خراب شده دو لقمه نون هم شما بیارین”

سرش را با نفرت تکان داد و سوارِ اتوبوس شد. میانِ همهمه و شلوغیِ اتوبوس تلو تلو میخورد..حتی پسربچه ای پنج شش ساله، برای حفظِ تعادلش به شلوارِ او چسبیده بود ولی حواسش نبود! دوباره به آن روزهای قدیمی و نحس سفر کرده بود! همان روزهایی که بیشتر از هر وقتی بوی فقر میداد. “آره میکشم.. جنس اعلاشم میکشم.. تورو سنه نه هان ؟ بزرگ شدی واسه من؟ میخوای بگی مرد شدی؟ برو بیرون ببینم تف میندازن تو صورتت تو این جامعه؟ با این ریخت و قیافت تا سرِ کوچه هم نمیتونی بری نکبت.. امنیت نیست.. میبرنت! از دختر قشنگ تری براشون! حالا ایستادی جلو من داری از غیرت حرف میزنی؟ تا امروز تفریحی میکشیدم ولی از امروز میشینم پاش.. ببینم به کدومتون مربوطه که گُه اضافی بخورین؟ از امروز همه تو این خونه نون میارن… همــه!”

پوزخند عصبی و تلخی زد. اگر شهروز آن روز آن سیلیِ محکم را نمیخورد… اگر با حرف های سنگین و مردانه اش داد و هوارِ غفور را تا ناکجاآباد بلند نمیکرد، اصلا اگر با کمی دقت و مسئولیت پذیری چرت های یواشکیِ غفور را نمیدید زندگیشان به کجا میرسید؟ بی شک پدرش هر روز خمارتر از دیروز به خانه می آمد.. شاید این خماری ها آن قدر شدید میشد که تنها داشته شان را هم از دستشان بیرون بکشد! خانه ی کلنگی و قدیمی اشان! همانی که مونس میگفت غفور با هزار مهر و علاقه برایش خریده بود! غفور ترسیده بود..از همین نوجوانِ قوی و استوار که در مقابل سیلی اش خم به ابرو نیاورده بود ترسیده بود که تا به امروز تمامِ خلافی و خماری اش نصیبِ دخمه ی گوشه ی حیاط شده بود و کمی هم شده آرامش داشتند!

شهروز کتک خورده بود و آنها در پناهش در خانه مانده بودند.. شهروز کار کرده بود و او کنارِ بخاری نفتیِ کوچک خانه اشان درس خوانده بود! شهروز عرق میریخت و کمرِ مونس از ترسِ غرور و غیرتش سالم بود! اما حالا… حالا که شهروز تنها برای چند ماه در خانه نبود همه چیز مثلِ کلاف در هم پیچیده بود! چرا هیچ گاه نمیتوانست مانندِ او باشد! بی شک همه چیز در همان سیلیِ محکم خلاصه میشد! سیلیِ محکمی که شهروز را مرد و سایه ی سر کرده بود!

میله ی بالای سرش را بیشتر در دستش فشرد و اخم هایش بی اراده در هم شد. باید راهی پیدا میکرد.. برادرش راست میگفت! وقتی همه چیز، حتی حسابِ بانکیِ شخص کلاه بردار به نامِ او بود دیگر هیچ کس حتی وکیلِ خصوصی هم حرفشان را باور نمیکرد! اتوبوس پشتِ چراغِ قرمز ایستاد.. ساعت ده بود و این برای تهران یعنی شروعِ ترافیک! چشمش به اتوموبیل شاسی بلند و گران قیمتِ رو به رویش افتاد. راننده اش پسری کم سن و سال بود که موهای سرش را به طرز عجیبی اصلاح کرده بود یا به عبارتی کنار گوش هایش را تراشیده بود و بالای سرش را همان گونه پرپشت و شلخته نگه داشته بود! دستش را با چنان ژستِ خاصی دورِ فرمان ماشین حلقه کرده بود که انگار این ماشینِ بی زبان دست رنجِ هزاران سال کار و تلاشش است! نیم نگاهی به پاهای خودش انداخت. با یک خطِ فرضی و مستقیم با راننده ی نوزده، بیست ساله در یک راستا قرار داشت. تک خنده ی بلندش توجه مردهای بغل دستش را به خودش جلب کرد.. جالب بود برایش! شاید خطِ فقر که میگفتند همین خطِ فرضی بود.. همین خطِ لعنتی که از کتانی های کهنه و سفیدش به موهای عجیب و غریبِ راننده ی آن اتوموبیل میرسید!

وقتی شاگردِ راننده اسم ایستگاه را بلند خواند و از فکر و خیال خارج شد دیگر نه آن راننده بود و نه آن ماشین! ولی خط یا خطوط را هنوز میدید! با هر نیش ترمزِ اتوبوس و ایستادنش در راستای ماشین های اسیرِ ترافیک خطوطِ تازه ای ایجاد میشد و حقیقتِ فقر را هزاران بار بر سرش میکوبید!

شلوارش را از دست بچه به سختی بیرون کشید و پیاده شد. حالا باید دو خیابان پیاده میرفت.. آن هم با این کفش ها که بالاخره در اثر ترمزهای بی امانِ اتوبوس و فشار ، شست پایش را نمایان کرده بودند !

کنارِ چراغِ قرمز رو به روی خط کشی ایستاد…چشم از سوراخِ بزرگِ کفشش برداشت و به رو به رو خیره شد. دهانش از حیرت باز ماند.. همان ماشینِ شاسی بلند و همان راننده ی دیوانه دقیقا جلوی پایش ایستاده بود. اینبار او آن قدر پایین بود و ماشین آنقدر بالا که تنها صورتِ راننده دیده میشد. دوباره بی اختیار به یادِ خطِ فرضی افتاد. با چشمانش از صورتِ خودش تا جایی که پسر نشسته بود خطی فرضی کشید.. اخمش غلیط شد. اینبار خط حتی به صورتِ راننده هم نرسید.. فحشی زیر لب نثارش کرد و از مقابلش گذشت. نمیخواست به این خطوطِ لعنتی بیاندیشد.. حتی فکرش هم دیوانه اش میکرد وقتی یادش می افتاد انتهای خط به کجای راننده رسیده بود ! سرش را عصبی تکان داد و زیرِ لب گفت:

_شایدم خطِ فقر اصلی همینه!

رو به روی تعمیرگاه از دیدنِ هاشم آخرین ضربه ی کاری هم بهش وارد شد. اوستا زودتر از او آمده بود و این یعنی یک روزِ گند! پا تند کرد و مقابلش ایستاد.

_سلام اوستا!

هاشم دست روغنی اش را با پارچه ای تمیز کرد و بی تفاوت و اخمو مشغولِ کار شد. نزدیک شد.

_رفته بودم شهروز و ببینم! ماشینِ دیروزیه؟

نگاهی چپکی بهش انداخت.

_دیر اومدی وراجی هم میکنی؟ زود لباست و عوض کن بیا ببین این چشه؟ پیدا نمیکنم بی صاحب از کجاش روغن میده!

سری تکان داد و به سرعت داخل شد. بچه های کادر هر کدام گوشه ای زیرِ ماشین های چندصد میلیونی مشغول بودند! دستی برایشان تکان داد. هاشم از پشت سر صدایش زد:

_سیاوش؟

_بله اوستا؟

_فقط به خاطر شهروزه که با این رفت و آمدای مزخرفت کنار میام! وگرنه خودت میدونی چیزی که دورو برم زیاده خبره و کار بلده!

سرش را به معنی تفهیم تکانِ آرامی داد و راهش را ادامه داد. راست میگفت! حتی این یک قلم را هم مدیونِ شهروز بود! کار کردن در این تعمیرگاهِ بزرگ و به نام، در بهترین جای شهر را مدیونِ استعدادِ بی همتا و عملِ بی نقصش نبود! این را هم مدیونِ مردانگی ها و خوش اسمیِ برادرش بود!

_به خودت نگیر.. کلا امروز قاط زده!

برگشت و نگاهی به حبیب انداخت که سرش را داخل اتاقک کوچک کرده بود و به در تکیه داده بود! با لبخند سر تکان داد.

_حق داره!

_چه خبر؟ تونستی کاری بکنی؟

روی چهارپایه ی چوبی نشست.

_دیگه نمیدونم باید چیکار کنم! به هر دری زدم.. بهروزی پاش و کرده تو یه کفش! هر چی میگیم باور نمیکنه!

_شهروز اصلا اهلش نیس سیا.. یعنی مرتیکه تو ده سال نتونسته بشناستش؟ هرکی یه روز با شهروز بیفته میفهمه چیکارس!

_حتی شماره حسابی که پول توش ریخته شده به اسمِ شهروزه! هر کی این گند و بار آورده یه برنامه ی تپل و قشنگ چیده!

حبیب متفکر بهش زل زد.

_میخوای چیکار کنی حالا؟ پونصد میلیون پول جور کنی؟

اخم کرد.

_راه دیگه ای هم دارم؟ اینا اونقدر کنارشون لاشخور دارن که عمرا بذارن شهروز از زیرِ این انگ بیاد بیرون! مطمئن باش کارِ خودیه.. وقتی این سگای وحشی یه طعمه پیدا کنن به هیچ قیمتی نمیذارن طرف از زیرِ تله خودش و بیرون بکشه!

_منظورت چیه؟

پوفی کرد.

_جاش اون تو امن نیست. امروز نگفتم که نترسه! سه روز پیش که رفتم پیشِ بهروزی گفت هر چقدر میخوای موش بدوئون من که نمیذارم داداشت سالم بیاد بیرون! پولش و میخواد حبیب.. حالیش نیس کارِ کیه!

_سبحان نتونست کاری بکنه؟! هرچی باشه اون یه مدرکِ کوفتی داره!

سرش را متفکر تکان داد.

_پیغام دادم بیاد.. الآنا پیداش میشه! میدونست امروز وقت ملاقاته! بگی نگی از من و تو نگران تره!

علی میان صحبتشان به سرعت وارد اتاق شد.

_سیا بدو الآن اوستا باز قاطی میکنه!

نگاه ناراحتی با حبیب رد و بدل کرد و با اکراه از اتاق بیرون رفت.

***

به هوای مه آلود و خنکِ پشتِ شیشه خیره شد. آسمان گرگ و میش بود! میانِ تاریکی روشنیِ اتاق به دنبالِ موبایلش گشت! سرِ مهسا روی بازویش بود و نمیتوانست زیاد تکان بخورد. دست چپش را اهرم بدنش کرد و کمی خودش را بالا کشید. به تاجِ تخت تکیه داد و با دست روی پاتختی به دنبال گوشی اش گشت!

مهسا تکانِ آرامی خورد و لحاف را کمی بالاتر کشید. همانگونه خواب آلود زمزمه کرد:

_به همین زودی صبح شد امیر؟

امیر که از بیدار شدنش مطمئن شده بود کمی بیشتر خودش را خم کرد و در نهایت گوشی را در انتهایی ترین قسمتِ پاتختی یافت.

_مگه قراره تا صبح اینجا باشی؟

مهسا بازویش را نرم نوازش کرد.

_اذیت نکن دیگه امیر.. گفتم که بابا نیست.. مامان هم اونقدر سرش گرم دوستاشه که اصلا نفهمه دخترش شب اومد خونه یا نه!

مکثی کرد و گفت:

_الآن برم خونه دهنم بو میده میفهمن!

سکوتِ کلافه ی امیر را که دید سرش را بالا کرد.

_عزیزم؟

امیر نگاهش را از چشمانِ مهسا گرفت و دوباره به صفحه ی گوشی خیره شد. ساعت ۶:۱۵ را نشان میداد.

_لباسات و بپوش ممکنه کسی بیاد خونه!

با حالتِ قهر دست به سینه نشست.

_والا اونجوری که من دیدم و شنیدم همه جا پسر زار میزنه که دختر بمونه! انگار برعکس شده!

امیر دستش را جلو برد و نوازش گونه روی صورتش کشید. نباید خراب میکرد!

_عزیز دلم خودت که میدونی؟ لازمه دوباره شرایط و تکرار کنم؟

برگشت و با حالتی پر ناز نگاهش کرد.

_میخوام پیشت باشم امیر..!

او را محصور کرد و بوسه ی نرمی روی موهایش نشاند.

_بابات کِی برمیگرده؟

_همیشه وقتی صحبتِ دوست داشتن و احساسم میشه حرف و عوض میکنی. چرا؟

چشمانش را کلافه روی هم فشرد.

_حساس شدی! چرا این روزا انقدر کلافه ای؟ ببین؟ من اینجام.. پیشت!

مهسا لبخندی زد و نفس عمیقی کشید.

_نمیدونم.. حس خوبی ندارم!

دستانش را دورِ کمر امیر حلقه کرد و ادامه داد:

_چقدر دیگه وقت دارم با عشقم باشم؟

امیر ملایم خندید.

_چطور؟

شانه بالا انداخت.

_امیر؟ چرا هیچ وقت قسمت نمیشه خواهرت و ببینم؟ کِیا میاد خونه؟

دستش را زیر چانه اش گذاشت و سرش را بالا کرد. سرش را جلو برد و مهرِ سکوت بر لبانش نشاند. اگر همین طور میگذشت این دختر دست از کنجکاوی بر نمیداشت!

صدای چرخشِ کلید در قفلِ خانه هر دو را از حرکت باز داشت. مهسا با ترس لحاف را دورِ خودش پیچید.

_وای بدبخت شدیم!

امیر از کنارش بلند شد و آرام گفت:

_همینجا باش…من میرم بیرون ببینم کیه!

سری تکان داد و منتظر ماند.

لباسش را پوشید و موهایش را با دست مرتب کرد و آرام خارج شد. فرانک دست به کمر و با ابرویی بالا رفته کنارِ کانتر ایستاده بود. جلو رفت و آرام سلام داد.

_سلام!

_سلام.. ساعتِ خواب آقای خوش تیپ!

با چشم به اتاق اشاره کرد.

_مهمون داشتی؟

امیر روی کاناپه نشست و خمیازه ای کشید.

_آره.. زود اومدی؟

نگاهِ فرانک معنادار شد.

_ببخشید نمیدونستم مهمون داری! اینجا خونه ی منم هستا بچه پر رو!!

لبش را به دندان گرفت و دوباره به اتاق اشاره کرد.

_نمیری پیشش؟ بیچاره زهرترک شد!

پوزخندی زد و آرام گفت:

_خودش میاد.. پر رو تر از این حرفاست!

درِ اتاق باز شد و مهسا آرام و موقر بیرون آمد. فرانک خنده ی ریزش را قورت داد و به طرفش رفت. نگاهِ امیر به مهسا بود که بدونِ کوچکترین خجالت و دستپاچگی، مطمئن و لبخند به لب به طرفش می آمد.

_سلام.. خوبین؟

فرانک دستش را به گرمی فشرد.

_سلام عزیزم!

به طرفِ امیر برگشت.

_معرفی نمیکنی؟

مهسا خنده ی آرامی کرد و قبل از حرف زدن امیر گفت:

_مهسا ام!

از کنارِ فرانک گذشت و کنارِ امیر نشست. دستش را دور بازویش حلقه کرد.

_امیر از من اصلا نگفته یعنی؟

چشمهای امیر گرد شد. این منظره را فقط فرانک دید و با خنده ای که سعی در کنترل کردنش داشت گفت:

_مگه میشه نگفته باشه؟ همیشه تو خونه صحبت توئه!

چشمکی برای امیر زد.

_من میرم سراغ شام.. راحت باشید!

به محض رفتنش مهسا بازویش را فشرد.

_وای امیــــر! عجب خواهر نازی داری! چقدرم لارژ و اُپن ماینده!

امیر با ابروی بالا رفته نگاهش کرد.

_اونجوری که تو پریدی بیرون چاره ی دیگه ای هم داشت؟

خندید.

_امیــــر؟

با دست موهای بلند جلوی چشمانش را کنار زد و همانگونه که لبخند میزد در دلش فریاد زد: “زهرمـــار!”

_نگفتی بابات کِی برمیگرده؟!

_فعلا تا آخرِ هفته همونجا میمونه! به مامان که میگفت از شنبه تا سه شنبه هر وقت بلیط اُکی بشه میام!

سرش را متفکر تکان داد.

_در مورد نوع تجارت و سودش چیزی به داداشت یا مامانت میگه یا از اون تریپ سِکرت هاست؟

مهسا با تعجب نگاهش کرد.

_چطور؟

داشت باز خراب میکرد. لبخند جذابی زد.

_دلم میخواد یکم از پدر زنم بدونم گناهه؟

مشتی به بازویش کوبید.

_اصلا شوخیه خوبی نبود! خودت میدونی که ..

_بله میدونم.. هنوز تا ازدواجمون خیلی راهه.. فعلا دوستیم.. جاست فرند.. بازم هست؟

با خنده سرش را تکان داد.

_خوب حالا بگو.. فضولیم و ارضا کن!

_من خودم زیاد دربند نیستم. چون از وقتی کارشناسی قبول شدم دیگه نمیرم هولدینگ. ولی اونجوری که بابا با همکارا صحبت میکرد مثل اینکه زعفرونی که تجارت میکنن با اون شرکتای طرفِ معادله، با قیمتِ ایران هفت هشت میلیونی فرق داره!

نیشخندی زد.

_فکر کنم تو هر معاملش چند میلیاردی سود کنه نه؟

شانه بالا انداخت.

_نمیدونم.. گفتم که. من حساب بانکی جدای خودم و دارم! زیاد از بابا سوال نمیکنم!

مهسا کلافه شده بود و این آژیر خطر بزرگی بود. با خودش اندیشید”برای امروز بسته!”

از جایش بلند شد.

_برسونمت؟

مهسا دلخور نگاهش کرد.

_برای شام نمونم یعنی؟

سرش را خم کرد و دستش را بوسید.

_فرانک تو ظاهر خوش برخورده ولی در هر صورت این رابطه فعلا صورتِ خوشی نداره! یه کم وقت میخواد تا آشنا و صمیمی شین. هوم؟

بی حرف از جا بلند شد.

_راست میگی! میخوای باهاش حرف بزنم؟ یه وقت ناراحت نشده باشه!

_نه عزیزم! خودم حل اش میکنم!

سرش را تکانی ناراضی داد و به طرفِ اتاق راه افتاد.

_با ماشین خودم میرم. تو دیگه ماشینت و بیرون نیار!

همین که مهسا خداحافظی کرد و بیرون رفت، پشت به در تکیه داد و نفس حبس شده اش را بیرون داد. فرانک کفگیر به دست جلوی در آشپزخانه ایستاده بود. با همان نگاهِ معنادارش!

سرش را تکانی داد.

_چیه؟

با همان لبخند جلو آمد و رو به رویش ایستاد. با کفگیر به پیراهنش اشاره کرد.

_پس و پیش بستیشون!

اخم کمرنگی روی پیشانی اش نقش بست. از کنارش گذشت.

_به کارِ خودت برس!

خنده های ریز و معنادارِ فرانک روی نهایتِ مغزش بود. کنارِ شومینه نشست و پاهایش را روی صندلیِ مقابلش گذاشت. زنگِ در به صدا در آمد و متعاقبش صدای سلام علیک فرانک با کسی به گوشش خورد..با دست پیشانی اش را فشرد.

_یه دارویی کوفتی بده من بخورم داره میترکه بی صاحاب!

صدای فربد را شنید که هر لحظه نزدیک تر میشد.

_مجبوری وسطِ روز بخوری؟

پا از روی صندلی برداشت.

_سلام.

فربد رو به رویش نشست.

_سلام.. چشات چرا خماره؟ چند تا زدی؟

کلافه و عصبی گفت:

_خماریم مالِ چیز دیگه ایه.. خودت خوب میدونی!

فرانک مشغولِ چیدن میز شد. همانطور سالاد در دست نزدیک شد و با لبخند گفت:

_ولش کن عاشقه!

بی تفاوت نگاهش کرد و با دست اشاره کرد برود.

_چه خبر؟

سرش را با تاسف تکان داد.

_خبری نیست. همه چشم امیدم این دختره نچسبه. باید یه جوری بهش بچسبم که تا اون ورِ آب با پولای پاپاش ساپورت شم!

تک خنده ای کرد.

_فکر میکردم اون چسبیده بهت!

_زرنگ تر از این حرفاست بابا. دخترا دو مدل ان.. یا میرن رو نِرو ازدواج و خونواده و خلاصه صورتی بازی… یا مثلِ این یکی حواسشون شیش دنگ جمعه و فقط یه مرد میخوان پیششون که زیر سایش بتونن هر غلطی بکنن!

_حالا که چی؟ تو گیر دسته ی دومش افتادی همینجوری مثلِ بز میخوای بشینی نگاه کنی؟ حواست هست یه ترم مونده به مدرک گرفتنت از دانشگاه انصراف دادی؟ اگه نتونی بری چی؟ همه چی پشم میشه امیر!

راست ایستاد و دکمه ی پس و پیش بسته شده ی پیراهنش را مرتب کرد.

_خودم حالیمه دارم چیکار میکنم فربد. خواهشا تو دیگه گیجم نکن!

وسایلش را از اتاق برداشت و به طرفِ در حرکت کرد. فرانک متحیر پرسید:

_کجا امیر شام؟

فربد از جا بلند شد.

_کجا میری؟

زیپ کاپشن اسپورتش را بالا کشید.

برچسب ها

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن