codebazan

رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۱۱

_کاملا مشخصه. دوست داری بزرگ که میشی چیکاره شی؟

یک پایش را روی پای دیگرش انداخت و لب تر کرد.

_هنوز معلوم نیست. همین که از اینجا برم بیرون کافیه! البته باید اول نازگل و بقیه دخترا رو خلاص کنم. صدای گریه شون شبا نمیذاره بخوابم! بعدشم میگردم دنبالِ یه کارِ خوب. دیگه هم تا آخر عمرم نمیام اینجا!

در کسری از ثانیه نفسش گرفت. چشم های افق که غمگین شد، نفس کشیدن برایش سخت شد. پس هنوز هم نبض کودکیِ دشوار در جامعه میتپید! چیزهایی که اجازه نمیداد یک کودک کودک بماند! تجاوز ناعادلانه ی سرنوشت به روحِ کودکانی که آن ها را چندین سال زودتر از موعد مقرر “مرد” بار می آورد و حس مسئولیتی که شانه های کوچکشان را از همان ابتدا با خمیدگی وسعت میبخشید!

فاصله اش را با امیرمحمد کمتر کرد و صندلی کنارش را انتخاب کرد. دستش را جلو برد و روی دست مشت شده ی امیرمحمد قرار داد.

_میدونی تاوانِ مرد بودن چیه؟

امیرمحمد پرسشی نگاهش کرد. نگاهش به مرد کوچک رو به رویش سفت شد و محکم گفت:

_اینه که در ازاش باید توقعت و بیاری پایین. از خواسته هات بگذری. مرد بودن تاوانش گذشتن از خیلی چیزاست. سختی کشیدنه! درشت شنیدنه…تحمله..مثل شرایط الآنه تو. شاید حوصلت یکم سر بره. نتونی اونجوری که میخوای بیرون بگردی ولی اینجا یه چیزی داره گیرت میاد که اون بیرون خبری ازش نیست. میدونی اون چیه؟

سرش را به معنی نه تکان داد. امیر دست جلو برد و موهای روی پیشانی اش را کنار زد.

_زندگی.. تو اینجا داری زندگی کردن و یاد میگیری. خیلیا اون بیرون و وسط زندگی بلد نیستن چجوری رفتار کنن. چجوری بزرگ بشن! بچه های دماغویی که بین هزارتا عروسک و ماشین دارن بزرگ میشن ولی عرضه ندارن از یه درخت بالا برن و نخ بادبادک دوستشون و آزاد کنن.

امیرمحمد لبخند زد.

_من خیلی از دیوار بالا میرم. وقتی هم میرم هیچکس نمیتونه پایینم بیاره!

لبخند صدادارِ افق را که شنید سرش را برگرداند.

_افق چرا صدات گرفته؟ مریضی؟

_یه کوچولو.. خوبی تو؟

_خوبم.. همش فکر کردم نمیای!

سرش را جلو برد و آرامتر گفت:

_این کیه؟

افق خندید و مانند خودش آرام گفت:

_یه دوست. درست مثلِ تو!

امیر محمد سربرگرداند و چهره ی امیر را کوتاه از نظر گذراند.

_ازش خوشم میاد. خوش تیپم هست!

لحن مردانه اش لبخند تلخی بر لبِ امیر نشاند. دست به سینه شد و چشم به صحبت های دونفره ی آنها دوخت. سوال های پر محبت افق و جواب های محکم و مردانه ی این مرد کوچک لحظات عجیبی را برایش رقم میزد. زبانش لال شده بود. به چه می اندیشید و به کجا رسیده بود! هرگز افق را در چنین جایی تصور نمیکرد. امیر محمد او را به یاد کودکی سختِ خودش می انداخت. روز هایی که لا به لای زجر و بدبختی که بزرگترِ زندگی شان بر سرشان آوار میکرد، با همه ی وجود سعی میکرد کودک بماند! وقتی برای گریه اش شهروز چشم سرخ میکرد و فریاد میزد: “زر نزن.. مرد که گریه نمیکنه!” چقدر دلش میخواست بگوید گریه اش اشک های یک مرد است که به پای زجر و بدبختی مادرش میچکد! ولی افسوس نه او و نه مردِ زندگی اش شهروز، هرگز معنای حقیقی اشک های یکدیگر را نفهمیدند. چون جایی میان کودکی و بزرگی شان گیر کرده بودند!

در خیالاتِ خودش غرق بود که از “خانه ی آرزو” خارج شدند. چشمانِ غمگین و منتظر پسرک هنگام خداحافظی لحظه ای ذهنش را ترک نمیکرد. افق هم مانند اول پر اشتیاق نبود. ناراحتی و گرفتگی اش کاملا مشهود بود!

_وقتی از اینجا میام بیرون دلم میگیره. چون میدونم همه چشم امید بچه های اینجا به اینه که یه نفر، حتی شده یه غریبه از در اینجا بیاد تو و یکم باهاش حرف بزنن!

نفسش را با صدا رها کرد و زیر لب گفت:

_شرایطشون سخته.. خیلی سخت!

_هزار تا پرورشگاه تو ایران هست که اصلا دیده نمیشن و دارن با شرایط اسف بار سر میکنن.. به درخواست من بابا اینجا رو تحت حمایتش گرفت. نمیذاریم بهشون سخت بگذره. ولی مگه میشه جای کمبودِ بزرگ زندگیشون و پر کرد؟ این بچه ها خانواده میخوان. پدر میخوان.. مادر میخوان! چند تا دونه عروسک فقط برای چند ثانیه دلخوششون میکنه امیر!

امیر سر برگرداند و عمیق و طولانی نگاهش کرد. قلاده ای تنگ و بیرحم هر لحظه بیشتر از قبل دور گلویش میپیچید. حس پشیمانی محتویات معده اش را به نبض کوبنده ی شقیه هایش پیوند میزد. بوی تعفن خودش را حس میکرد. از کِی این همه متعفن شده بود؟ شاید از زمانی که با یک آدم اشتباهی تمام باورهای فاسدش سر از زیر خاک بیرون کشیدند و با تمام وجود فریاد کشیدند”شاید حقیقت چیز دیگریست”

این بازی داشت به بهای خیلی چیزها تمام میشد. به بهای یکی گشتن همیشگیِ سیاهی و سپیدی. سرنوشتِ بعد از اوی این دخترک چه میشد؟ کسی که این همه او را در باورهایش جا داده بود.. کسی که او را برای اولین بار به قلمروی خوبی هایش راه داده بود و با ذوق و اشتیاق برایش از مردِ دوست داشتنی زندگی اش میگفت!

حس خفگی رنگ صورتش را کبود کرد. همین که سوارِ ماشین شد سرش را روی فرمان گذاشت. انگار داشت پابرهنه و سرگردان میانِ برزخی پر از شیشه و سنگ ریزه میدوید.. به هر سو میدوید جز سراب چیز دیگری نمیدید.

نمیتواست.. دیگر نای دویدن نداشت!. این کاروان که همراهِ خود به سیاهی و تباهی میکشاند لایقِ این برزخ و تاریکی نبود! باید رهایش میکرد. هزار راهِ دیگر برای فرو رفتن در تاریکی های مخوف وجود داشت.. تاریکی هایی که یک سرش نور و روشناییِ کور کننده نباشد! باید از افق میگذشت.. افق ازآنِ دنیای او نبود!

دست افق را روی بازویش حس کرد و به طرفش برگشت.

_نمیخواستم ناراحتت کنم. نمیدونستم انقدر بهم میریزی!

لبخند تلخی زد. او چه میدانست از آشوبی که درونش به پا بود.. از این باید ها و نباید ها.. از این همه راهِ رفته ای که برگشتن میطلبید و نایی برای بازگشت نداشت!

_خوبم.. فقط یکم سردرد دارم.

_میخوای بشینی من رانندگی کنم؟

اخمی کرد و به معنی نه سر تکان داد. ماشین را روشن کرد و در سکوت مشغول رانندگی شد.

_من وقتی میام اینجا تازه خودم و پیدا میکنم. تازه میفهمم من کجای این دنیام و این بچه ها کجان! تا کسی نبینه و حس نکنه نمیتونه بفهمه اینجا چه خبره امیر. یادت میاد روزِ اول آشناییمون و؟

امیر لبخند غمگینی زد و خیره به رو به رو آرام گفت:

_واسه این وروجکا عروسک میخریدی نه؟

_آره.. ولی میدونم ذره ای نمیشه جبرانِ…

_میشه بحث و عوض کنیم؟

کمی در خودش جمع شد.

_ناراحتت میکنه؟

نفسش را با صدا بیرون داد و با اخم گفت:

_بیشتر عصبیم میکنه!

سکوتِ افق برای بار اول به کارش آمد. باید به خیلی چیزها می اندیشید. باید بدون در نظر گرفتنِ شهروز به خیلی چیزهای دیگر می اندیشید. اگر خانه را باز میگرداند و داشته هایش را پس میداد شاید میتوانست دو سومِ پول را جور کند. شاید بهتر بود دوباره با بهروزی صحبت کند. یا شاید میشد به سبحان و قول های رویایی اش دل بست! حقیقتش این بود که دیگر این بازی برایش لذتی نداشت. وقتی طعم تلخ شکست را یک بار با تمام وجود حس کرده بود دیگر پیروزی برایش معنی نداشت. به قولِ شهروز که همیشه میگفت: “چاقویی که ضامنش باز بشه باید به خون آلوده شه. اگه ضامنش و باز کنی و نزنی آبروشو ریختی.. ولی یادت باشه یه بار که دستت برای زدن بلرزه، تا آخر عمرت باید بذاریش زمین چون دیگه بخوای هم نمیتونی ضربه بزنی!”

حکایتِ او فرقی با چاقوهای ضامن دارِ شهروز نداشت. بعد از این همه ضربه یک بار.. تنها یک بار دستش لرزیده بود و حالا دیگر شک نداشت بعد از این لرزشِ سخت، حمله ی دیگری وجود نخواهد داشت!

سرش را برگرداند. افق به مناظر بیرون خیره بود و دستانش را در هم پیچیده بود. لبخند به لبش آمد. بی اراده دست جلو برد و روی دست افق گذاشت. یکه خورد و برگشت اما برعکس دفعات قبل دستش را پس نکشید. برعکس اینبار شست دستش ، آرام پوست ضخیم دست امیر را نوازش کرد. همین حرکتِ کوچک ته دل امیر را خالی کرد. برایش این پس نکشیدن گویای خیلی چیزها بود. باید تا دیر نشده تیرِ خلاص را میزد!!

دستش را بیرون کشید و سرد گفت:

_هوا سرده بهتره ببرمت خونه!

افق بی حرف نگاهش کرد. از اینکه اولین قدمش پس زده شده بود حس خوبی نداشت. “باشه” ی آرامی گفت و خاموش ماند!

امیر ماشین را نزدیکِ خانه متوقف کرد و دستی به سر و صورتش کشید.

_بابتِ دیشب زیاد پا پیچت شدن؟

_نه!

با همین “نه” کوتاه پی به دلخوری اش برد. لبخند گرمی به رویش زد و نوکِ بینی اش را با دو انگشت کشید.

_داری برام سیاست میکنی مثلا؟

_اگه میدونستم اوقاتت انقدر تلخ میشه نمیبردمت اونجا!

امیر نگاهش کرد. عمیق و طولانی.

_تلخیِ اوقاتِ من ربطی به اونجا نداره !

_پس چرا چشات اینجوری شده؟

نگاه خسته اش را روی چهره ی دوست داشتنی دخترک به گردش درآورد. هم زمان تمام حوادث شب گذشته در خاطرش زنده شد. دستش را بی اراده جلو برد و موهای ریخته روی پیشانی افق را با دست به داخل شال پشمی اش هدایت کرد.

_میدونستی بی نظیری؟

افق نگران نگاهش میکرد. حالت چشمای دیوانه اش آنقدر متفاوت بود که تمام ذهنش را درگیر کرده بود. جمله ی دوم قلب و روحش را به بازی گرفت.

_آرزوی هر مردی بودن با توئه..

_چرا داری اینارو میگی؟

نفس عمیقی کشید. چشم از چشمان افق برنمیداشت.

_همینجوری. دوست دارم بدونی!

_امیر میترسونیم! میخوای یه دور بزنیم باهم؟ قول میدم آرومت کنم!

لبخند مردانه ای زد و ابرو بالا انداخت.

_باز میخوای هواییم کنی؟

افق که سربرگرداند خنده را سر داد. اما خنده هایش هم دیگر با لذت نبود..حرکاتش بوی خستگی داشت!

_برو استراحت کن افق من خوبم!

_مطمئن نیستم.. من میشناسمت امیر!

اخم کرد. چانه ی افق را به طرف خودش برگرداند و خیره در چشمانش با درد لب زد:

_نمیشناسی!

گیجیِ نگاه افق را که دید سربرگرداند و آرام گفت:

_میری تو اتاقت پتوتم میکشی رو سرت. تا حسابی عرق نکردی و این تبِ ضعیف هم از تنت بیرون نرفت بیرون نمیای. باشه؟

_چرا نگام نمیکنی؟

دستش را کنارش مشت کرد.

_فعلا فقط برو.. هیچی نپرس.

دست روی بازوی امیر گذاشت.

_امیر؟

امیر کلافه سربرگرداند و با اخم گفت:

_یه مدت شدید درگیرم. شاید برم قم! تا باهات تماس نگرفتم ازم سراغ نگیر!

در جایش خشک شد.

_افق؟ باشه؟؟

_چرا حالا؟ چیزی شده؟ چی ناراحتت کرده امیر؟

لبش را به دندان گرفت و با همان اندک زوری که برایش مانده بود آرام ولی مقتدر گفت:

_هیچی نشده.. تا اینجام برو خونه. نگات میکنم تا کامل بری تو. بدو!

_امیر..

انگشت اشاره اش را جلو برد و روی لب افق گذاشت.

_هیچی نگو.. بذار بعدا برات توضیح بدم باشه؟

نگاهِ پر سوالِ افق حالش را خراب تر از قبل کرد. دستش را تا چند قدمیِ نوازش موهایش برد اما بی تاب و آشفته، دوباره دستش را پس کشید و سر برگرداند.

_برو عزیزم!

چند ثانیه سکوت شد و به دنبالش صدای بسته شدنِ در ماشین را شنید. با چشم قدم های سست و بی جانِ دخترک را بدرقه کرد و همین که به در رسید و سربرگرداند برایش دست بالا برد. دستِ بی حالِ افق که برای خداحافظی بالا آمد، بی رمق ماشین را روشن کرد و بدونِ هیچ نگاه دیگری با تمام وجود از آن مکان گریخت.

***

آرنج دست هایش را از وانِ سفید رنگ بیرون انداخت و خیره به آینه ی بخار بسته ی رو به رویش شد. شاید اگر از او میپرسیدند بدترین سه روزِ زندگی ات کِی بود همین سه روزِ جاری را بر زبان می آورد. همین سه روزی که با غروبِ خورشیدش تبدیل به چهار روز میشد و برای او مانند چهار سال گذشته بود!

آنقدر در خودش و افکار گوناگون غرق بود که زمان و مکانش را هم از یاد میبرد! خلوتِ زجر آوری بود این خلوتِ سه نفره! خلوتِ او و سیاوش و امیر برایش بی شباهت با میدانِ جنگ نبود! هرکس چیزی میگفت! هریک به گونه ای از جایگاه خود دفاع میکرد و در نهایت، صدای عربده ی بلند و خشمگینِ سیاوش همه ی صداهای دیگر را خاموش میکرد!

دستش را به لبه ی وان گرفت و بلند شد. زیر دوش آب ایستاد و تن داغش را به قطرات ولرمِ آب سپرد. دستش را بالا برد و بارها روی صورتش کشید. مگر سیاهیِ این رو با شامپو و صابون تمیز میشد؟ شیرِ آب را بست و حوله ی کوچک را دورِ کمرش پیچید. به محض ورودش به اتاق چراغِ سبز چشمک زن گوشی اش توجه اش را جلب کرد. حجمِ سهمگین و بی رحم دوباره روی سینه اش افتاد. میدانست صاحبِ پیام های بیقرار کیست!

گرفته و کلافه گوشی را برداشت و همراه با نفس عمیقی آن را گشود.

“دلم نمیخواد خودمو به دقیقه هات تحمیل کنم. درک میکنم هر آدمی بخواد مدتی رو با خودش تنها باشه!”

دستش پایین افتاد. با دست دیگرش گوشه ی چشمش را مالید و پیام های قبل تر را مرور کرد.

” امیر فقط میخوام بدونم دلیلِ این تغییر یهوویی چی بود؟ کاری کردم ندونسته؟”

“امیر خواهش میکنم جواب بده حد اقل یه تک بزن! دارم میمیرم از نگرانی”

گوشی را روی تخت پرت کرد و مقابل آینه ایستاد. حوله ی کوچک را از دور کمرش باز کرد و با همان، بی حوصله و سرسری نم موهایش را گرفت. خودش هم نمیدانست چه غلطی خواهد کرد و چگونه از داخلِ این گند بیرون خواهد آمد. در تمامِ این سه روز تنها از یک چیز مطمئن شده بود! با افق دیگر نمیشد به جایی رسید! این دختر با تمامِ دخترِ اردلان بودنش، دیگر برایش فرقی با لیلای ساده و بی آلایش محله شان نداشت. حقش این نبود! نمیتوانست…

لباس هایش را پوشید و بدونِ آنکه موهای لختش را مرتب کند، همانگونه آشفته به طرفِ در رفت. مدتی بود از شهروز خبر نداشت. نمیتوانست به دیدارش برود. شهروز هم دیگر زنگ نمیزد. باید از طریق حبیب جویای اوضاع میشد. داخل راه روی کوچک ایستاد و مشغولِ پوشیدن کتانی هایش بود که زنگِ در به صدا درآمد.

جا خورد. با ترس و تعجب جلو رفت و از چشمی نگاه کرد اما همه جا تاریک بود. انگار شخصی از قصد دستش را روی چشم الکترونیکی نگه داشته بود!

“بله” ی بلندی گفت ولی جوابی از آن سوی در نشنید. اخم هایش درهم رفت و با شک در را گشود. از دیدنِ شخص پشتِ در به وضوح خشک شد. لبخندِ مرموز گوشه ی لبهایش گویای خیلی چیزها بود! بدونِ آنکه خودش را ببازد گفت:

_بفرمایید!

مرد لبخند مضحکی زد و دست جلو آورد.

_فرازم! نشناختی؟

نگاهی به دستش انداخت و با تعلل و به سردی دستش را فشرد.

_شناختم.

فراز ابرو بالا داد.

_دعوت نمیکنی بیام تو؟ خوش برخورد تر از اینا بودی!

_اصولا از مهمون ناخوانده خوشم نمیاد.

فراز لبخند کریهی زد و منتظر شد. بعد از چند ثانیه به ناچار کنار کشید و با دست اشاره کرد داخل شود. فراز با همان کفش های بیرونی داخل شد و روی کاناپه نشست.

_خونه ی ترتمیزیه.. آدم فکرشو نمیکنه تنها زندگی کنی!

از این حالت نگاه و این لبخند ها زیاد دیده بود. بوی بدی به مشامش میرسید.

_آدرس اینجا رو چجوری پیدا کردی؟

فراز آرنجش را روی زانویش گذاشت و خودش را کمی جلو کشید.

_زیاد سخت نبود!

رو به روی او نشست و با دست موهایش را بی حوصله مرتب کرد.

_من باید برم جایی. لطفا زودتر امرت و بگو!

فراز به مبل تکیه کرد. بسته ی طلایی رنگی از جیب اُوِرکت اش بیرون کشید و سیگار برگی از داخلش خارج کرد. همانگونه که سیگار قهوه ای رنگ را با فندک مخصوصش آتش میزد گفت:

_از آدمای باهوش خیلی خوشم میاد. تو زندگیم همیشه سرو کارم با دودره بازای حرفه ای و کاربلد بود. از پخمه ها بدم میاد!

سیاوش لبش را تر کرد و میخ حرکاتِ فراز شد.

_تو از اون جمله آدمایی هستی که تا عمر دارم تحسینشون میکنم!

با خودش اندیشید.. نه امکان نداشت! هیچ چیز غیرعادی برای جلب توجه یک شریک ساده وجود نداشت که بخواهد به کنکاش زندگی اش بپردازد! ترجیح داد سکوت کند و منتظر حمله ی اول بماند.

فراز سیگار را میان دو انگشتش گرفت و همانگونه که دود غلیظش را بیرون میفرستاد با لبخند پیروزمندی به سیاوش خیره شد.

_این خونه و امکانات چقدر برات آب خورد؟ برای جور کردن بدهی برادرت کافی بود پولِ توی کیفم بذاری روی سرمایت.. ولی خوشم میاد از اینکه دله دزد نیستی!

رنگ از رخِ سیاوش به وضوح پرید. ابروهایش به هم نزدیک شد و از لای دندانهایش آرام گفت:

_منظورت چیه؟

فراز بی توجه و خونسرد، خاکستر سیگار را روی فرش زیر پایش تکاند و کام سنگینی از سیگارش گرفت.

_منظورم و خوب میدونی سیاوش.. گفتم که! من فقط تحسینت میکنم!

دنیا در نقطه ی بدی در فرق سرش کوبیده بود. در نباید ترین زمان و به وسیله ی نباید ترین انسان! دستش را مشت کرد و سعی کرد آرام باشد.

_برای آدمی مثلِ من کارِ یک هفته هم نبود بیرون کشیدنِ سجلد خودت و جد و آبادت. اردلان از هفت نسل غنی بود و هست.. اونقدر خورده و قراره بخوره که به لاشخورای اطرافش اهمیت هم نمیده! ولی یکی مثلِ من که با ناخوناش دل کوه و کنده و به جایگاه امروزش رسیده خوب میتونه بوی تعفن کرکسا رو دورو برِ گوشت تازه حس کنه! میفهمی که چی میگم؟

از چشمان سیاوش خون میبارید. میتوانست همین جا در همین خانه نفسِ این کفتارِ کثیف را برای همیشه ببُرد.. اگر فقط کمی اراده اش در هم میشکست میتوانست!

فراز از جا برخاست و میز رو به رویش را دور زد. قوطیِ طلایی رنگ را رو به روی سیاوش نگه داشت.

_بکش آرومت میکنه!

سیاوش دستش را پس زد و به یکباره از جا برخاست. سینه به سینه اش ایستاد و با حرص گفت:

_چی میخوای؟

فراز خندید و دوباره سر جای اولش برگشت.

_رسیدیم به جاهای خوب خوبش! مثلِ خودم از یاوه گویی بیزاری!

_یاوه برای یه هزارم حرفاتم نیست. اینجا چیکار داری؟ اونجور که فهمیدم سگ وفاداری هستی! الآن باید جلوی صاحبت دُم تکون میدادی برای این موفقیتت. آدرس و اشتباه اومدی!

_اتفاقا درست اومدم. بشین و آروم باش!

_اینجا خونه ی همون کرکسیه که بوی تعفنش آزارت داده! پیشنهاد میدم تا مزه ی خونت نخورده به منقارش دمبت و بذاری رو کولت و بری!

_هی هی هی.. همونجا واستا!

انگشت اشاره اش را به طرف خودش گرفت.

_یادت باشه در این لحظه اونی که امر میکنه منم! اگه قرار بود ازت دستور بگیرم الان تو جای من بودی نه رو به روی من!! میتونستم با پلیس بیام درِ خونت کرکس جون! پس بشین بذار حرفم تموم شه!

دستی به پیشانیِ در حال انفجارش کشید.

_بگو میشنوم!

_همون طور که خودتم گفتی برای این مژدگونی با ارزش هزار تا گزینه داشتم. پلیس.. اردلان.. افق..

چشمهای سرگردانِ امیر روی لبهای آلوده به پوزخند فراز ثابت ماند.. خلع سلاح شد.. فراز همه چیز را بی کم و کاستی فهمیده بود!

_به نفعته که بشینی. چون با این حساب ذره ذره ممکنه تحلیل بری!

با فکری که حالا تماما درگیرِ افق و ربطش به این ماجرا شده بود بی رمق روی مبل نشست. چشمانِ خسته و باخته اش را به فراز دوخت و کلافه گفت:

_چی میخوای لعنتی؟

_سوال خوبی بود! اینکه من چی میخوام در این لحظه مهمه!

لبخندِ مرموزش رنگ باخت و با حرص آشکاری شمرده شمرده گفت:

_از زندگیِ افق گم میشی بیرون!

زمان برایش ایستاد. همین؟ یعنی تمام خواسته ی این تمساح زخمی همین بود؟ ناباور و مشکوک زمزمه کرد:

_و در ازاش؟

_در ازایی برای تو وجود نداره. پولی از این ماجرا بهت نمیماسه ولی میتونی بری یه جای دیگه با یکی دیگه هرجوری خواستی حال کنی و ازش بچاپی! بهت قول میدم هرچی ازت فهمیدم پیشِ خودم میمونه!

سیاوش اخم وحشتناکی کرد.

_از این معامله چی به تو میماسه اون وقت؟

_افق!

فکش منقبض شد. انگار تحملِ شنیدن نامِ افق را هم از زبان او نداشت!

_نگو عاشق سینه چاکشی که خودتم میدونی زرِ مفته!

فراز سیگار دوم را آتش زد.

_حرف من تموم شد. پاتو از زندگیِ افق میکشی بیرون و راهِ کثیفت و ادامه میدی. منم در ازاش اجازه میدم بارِ کثافت کاریتو سنگین ترش کنی! به نظر خودم که خیلی منصفانه ست! نیست؟

_از جونِ اون دختر چی میخوای؟ خوکِ کثیفی مثلِ تو نمیتونه عاشق افق شده باشه!

بلند خندید.

_مسلما خودم و جای یکی دیگه جا نزدم تا ازش پول بچاپم!

اخم غلیظی کرد و ادامه داد:

_دوسش دارم. بس نیس برات؟ من قراره دامادِ اون خانواده باشم! اجازه نمیدم یه لاشه خوری مثلِ تو پاشو بکنه تو حریم این خانواده و همه ی زندگیم و زیر و رو کنه!

_برو این قصه ها رو برای یکی دیگه سرهم کن جنابِ فراز! تا نیتت و نفهمم پامو از این دایره بیرون نمیکشم!

فراز طولانی نگاهش کرد. با تحقیر… از جایش برخاست و سیگارِ نیمه اش را روی شیشه ی میز خاموش کرد و همان گونه که به طرفِ در میرفت با صدای رسا گفت:

_تا فردا عصر وقت داری فکراتو بکنی! در غیر این صورت یه مثلث خیلی زیبا از این رابطه ی عاشقونتون میسازم و شک نکن منم یه گوشه از اون مثلث خواهم بود!

امیر دستانش را مشت کرد و فریاد کشید.

_چی بهت میماسه لعنتی؟ میخوای چیکار کنی باهاش؟

صدای خنده ی فراز را شنید. همانگونه که در را پشتِ سرش میبست دستش را بالا برد و انگشتانش را از هم باز کرد.

_پنج!.. فقط تا ساعت پنج عصر وقت داری برای فکر کردن!

.گفت و در را بر هم کوبید.ثانیه ای نگذشت که صدای برخوردِ گلدانِ سفالیِ بزرگ با درِ چوبی در فضا پخش شد و نعره ی بلند امیر چهار ستونِ خانه را لرزاند.

***

افق نگاهی به دور و بر انداخت و با عجله سوار ماشین شد. از همان ثانیه ی نشستنش چشم به چهره ی تکیده و نزارِ مرد رو به رویش دوخت. چشمانش با حسرت و حریصانه سانت به سانتِ چهره اش را پیمود. در همین چهار روز به اندازه ی یک عمرِ بی او تنهایی کشیده بود. زبانش از گفتن هرگونه حرفی قاصر بود. دلش تنها و تنها تماشا میخواست. دیدن و به یاد سپردن!

_خوبی؟

صدای خش دارش تابلوی شکسته ی رو به رویش را تکمیل کرد. چرا سرش را برنمیگرداند؟ چشمانش را میطلبید! دلخور و مغموم نگاهش کرد و با بغض گفت:

_چرا نبودی امیر؟ کجا بودی تمومِ این روزا رو؟

نفس عمیق و تکه تکه اش را که شنید لال شد. اوضاع هر چه که بود، آنقدر خراب بود که مرد همیشه آراسته اش را به این روز بیاندازد!

_چقدر وقت داری؟ میشه رفت پارکی جایی؟

وقت نداشت! همین دیدار را هم با دادنِ آنتراکت به دانشجویانش پذیرفته بود و ندانسته بود وقتی پیام امیر به دستش رسید، چگونه از کلاس بیرون زده . اما چیزی نگفت و به جایش آرام گفت:

_آره بریم!

بی حرف ماشین را روشن کرد و خیره به رو به رو مشغول رانندگی شد. افق در تمام این مدت چشم از نیم رخ اش برنداشت. این پالتوی چروک خورده و این ته ریشِ کوتاه بلند و نامرتب، که تا گردن و گریبانش را هم پوشانده بود برایش گویای خیلی چیزها بود! دستش را نامحسوس و یواشکی روی چشمانش کشید. لعنت بر این اشکِ ترس که اینگونه مصرانه روی دیدگانش لانه کرده بود!

امیر ماشین را کنار پارک کوچکی نزدیک به دانشگاه خاموش کرد. هر دو پنجه ی دستانش را در موهایش فرو برد و چشم روی هم گذاشت. قدری سکوت کرد. تصمیمش را دوباره با خودش مرور کرد. دو راه پیش رویش بود! گفتنِ حقیقتِ محضِ این بازی یا جور کردنِ یک بهانه ی محکم برای این دل کندن! انتهای هر دو راه به نیستی میرسید اما افکار مرموزش مدام راه دوم را پیش رویش قرار میداد. از او بریده بود… خیلی پیش تر از تهدید های آن خوکِ کثیف بُریده بود اما ، حالا کنار تمام خستگی و شکست بزرگش یک نگرانیِ بی دلیل و آزاردهنده هم داشت! برای فرشته ی خواستنیِ کنارش، آینده ی روشنی با آن کفتارِ سودجو نمیدید!

گوشی روی سینه ی ماشین لرزید. نگاهِ هر دو به صفحه ی روشنش کشیده شد. امیر دست برد و گوشی را برداشت. پیامش را گشود و قلبش بیقرار تر از قبل شد.

“فقط یک ساعتِ دیگه فرصت داری کار و تموم کنی.. وگرنه نمیدونم امشب به جای تخت نرمت کجا بخوابی!”

گوشی را داخل جیبش فرو برد و دستش را با تمام قدرت مشت کرد.

_چرا چیزی نمیگی؟

چگونه میشد از این صدای لرزان گذشت؟ لبش را با حرص به دندان گرفت و با زور سربرگرداند. کاش چشمان نگران و مظلومِ او اراده اش را سست نمیکرد!

_تو تمومِ این چهار روز فکر کردم. به تو.. به خودم. به رابطمون!

افق ناخن هایش را در کف دستش فرو برد. ریسمان پوسیده ی اطمینانش به این عشق هر لحظه بیشتر از قبل کشیده میشد.

چشم امیر به دستانش افتاد. وقفه ی کوتاهی کرد و سربرگرداند.

_آروم باش!

_نمیتونم آروم باشم امیر. وقتی بدون اینکه چیزی بگی منو چهار روز از خودت بیخبر میذاری و در نهایت اینجوری برمیگردی.. وقتی حرفات بوی..بویِ..

_از اولشم اشتباه بود!

زبانش سِر شد.. چشمانش ناباور و بهت زده به رو به رو خشک شد و حرکت دستانش متوقف شد.

_رابطه ی من و تو از اولشم اشتباه بود افق. حق با تو بود! نباید به یه پسر خیابونی اعتماد میکردی!

امیر به سختی نفس گرفت و برگشت. افق مانند مجسمه ای بی جان خشک شده بود. قبل از لغزیدن نگاهش را دزدید و به جلو خیره شد.

_من مردِ یه رابطه ی محکم و رسمی نیستم. با تو نتونستم به چیزایی که میخوام برسم! اولش فکر میکردم با خواسته هام راه میای ولی متاسفانه خیلی دیر متوجه شدم بی تجربه تر از اونی که بتونی آدمی مثل منو سیر کنی. برام کمی. خیلی کمی افق. نزدیک به دوماهه که میشناسمت ولی هنوز نتونستم اونجوری که میخوام از بودنت کنارم لذت ببرم! تو منو میشناسی.. میدونم که خوب فهمیدی چقدر به رابطه اهمیت میدم.

_فقط همین؟

این صدای رو به تحلیل و ضعیف بی شک حالا حالا ها روح و روانش را رها نمیکرد!.. نگاهش کرد.

_نه همین نیست. این یکیشه.. هزارتا فرق و تفاوت بینمونه! من اون آدمی که فکرشو میکردی نبودم و نیستم افق!

چشمان افق ملتمس شد. اشکِ سمج عاقبت راه خروج را یافت و مانند مروارید درشت و درخشانی روی گونه ی یخ بسته اش چسبید.

_چرا؟

امیر دستی به صورتش کشید. شیشه را کمی پایین داد و چند نفس عمیق گرفت. تا دیوانه شدنش چیزی نمانده بود. سخت و سفت شد و با آخرین توانش بی رحمانه گفت:

_فکر میکردم عاشقت شدم اما زود فهمیدم هوس بود! یکم که گذشت و بیشتر شناختمت فهمیدم برای ارضای همین هوس هم چیزی نداری! نمیتونم مثل عروسکِ پشت ویترین تا اخر عمرم از دور نگاهت کنم. مرد ازدواجم نیستم! با من فقط وقتت تلف میشه!

صدای نفس کشیدنش را حتی خودش هم نمیشنید. شاید هم اصلا نفس نمیکشید! از کجا معلوم که نمرده بود؟ دنیا بازی اش میداد؟ قطعا این یک کابوسِ بی رحم بود.. به زودی از خواب بیدار میشد و این زجر هم بعد از اندکی گریه و وحشت تمام میشد! مگر ممکن بود؟ گیرم که او اشتباه کرده بود.. قلبش چه؟ قلبی که بعد از بیست و شش سال برای مردی جز پدرش تپیده بود.. یعنی او هم اشتباهی گرفتار شده بود؟

_افق؟

دستِ امیر را روی دستش حس کرد. دستانش بیش از حد میلرزید. دستش را آرام بیرون کشید. مروارید ها پشت سر هم روی دستش میچکیدند. خودش را گم کرده بود. جایی میانِ بی رحمی های این دیوانه گم شده بود!

_دروغ می..گ..ی.. شوخی میکنه مگه نه؟

امیر نگاهش کرد. همین یک جمله ای که بریده بریده و ناباورانه ادا شده بود داشت پشیمانش می کرد. لب باز کرد تا بگوید نه.. اشتباه نکردی.. اما حقیقت مانند پتک بر سرش فرود آمد. مگر حقیقت جز این بود؟ افسوس که حقیقت صد برابر کثیف تر و دردناک تر از این دروغ بود. رو برگرداند و با آخرین قوایش گفت:

_راهِ ما از هم جداست. من هر تلاشی کردم برای این بود که بتونم بهت نزدیک بشم. دلم میخواستت. یه هوس مردونه بود.. یه خواسته که هیچ جور سرکوب نمیشد! شنیدی میگن احساسِ بیدار شده ی یه مرد به سگِ ماده هم رحم نمیکنه؟ ولی متاسفانه دیر فهمیدم اهلش نیستی افق! منم نه متجاوزم نه سو استفاده گر. دوس دارم اگه رابطه ای هست با لذت و خواست طرفین باشه. دوس دارم طرف خودش اهلش باشه! پسرای خیابونی مثل من زیادن.. از منم قشنگ تر عاشق میشن!

سرش را برگرداند و خیره در چشمان افق با استیصال لب زد:

_اما دختر پاک و ساده کمه! درست مثل مردِ زندگی! مردِ زندگیِ تو من نیستم!

افق دست روی گلویش گذاشت. انگار همین جا قرار بود این احساسِ ریشه زده در دل و جانش را بالا بیاورد. کافی بود تنها لبهایش را از هم باز کند تا تمامِ رنگ های صورتی و واهیِ انباشته شده در تار و پودِ دلش را بالا بیاورد. حالش از خودش به هم میخورد.. حالش از دنیا به هم میخورد.. حالش از این احساس که مانند مخدر به خونش آغشته شده بود و توانش را ربوده بود، بهم میخورد..

نگاهش را برای آخرین بار به چشمان امیر دوخت..اما دیوانه اش را هنوز دوست داشت… چرا حالش بهم نمیخورد.. ؟

دستان لرزانش را به دستگیره ی در گرفت. امیر آرام گفت:

_بشین میبرمت دم دانشگاه!

نشنید و پیاده شد.. امیر صدایش زد.. یک بار.. دوبار.. سه بار.. صد بار!

نشنید و برنگشت. راه رفتن آخرین توانِ قامت شکست خورده اش بود انگار.. بی هدف قدم بر میداشت.. آنقدر تند و سریع که دست و پایش به هم گره میخورد و لا به لای تمام قدم هایش سکندری میخورد. دستی زیر بازویش را گرفت. سرش را بالا کرد. امیر را دید اما ندید.

_افق حالت خوب نیست. بشین بذار برسونمت!

صدایش را میشنید. ولی حرف هایش را نه!

_افق خواهش میکنم..حالت خوب نیست!

بازویش را از دستش بیرون کشید. با حالت غریبی به چشمانش خیره شد. آنقدر غریب که امیر چشم دزدید. این جا بود که واژه جایگاه خودش را از دست میداد! در برابرِ این جفت چشم که با سرعت نور هزاران هزار کلمه را فریاد میزد نیازی به قدرت تکلم نبود! همین یک جفت چشم و این نگاهِ غریب برای تمام زندگی اش بس بود!

مستاصل زمزمه کرد:

_افق توروخدا.. بیا برسونمت!

_برو امیر..

بازویش را با زور رها کرد. بی اراده و خسته روی آسفالت ترک خورده ی کنار خیابان ثابت ماند. نگاهش بدرقه ی شکستن و رفتنِ او شد که از لا به لای پیاده های بیخبر از همه جا ، به سرعت عبور کرد و خودش را به پیاده رو رساند. دستانش را در جیبش فرو برد و به ماشین تکیه کرد. برای احوالِ آن لحظاتش تعبیرِ مناسب را نمیافت! پر بود از نگرانی و تشویش. زندگی اش را به طرز عجیبی گره خورده با این چشمان مظلوم و خیس از اشک میدید. قامتِ ظریف کوچک و کوچک تر شد و در نهایت در خمِ خیابان فرعی گم شد. همین.. تمام شد!.. به همین سادگی تمام شد!

دستش را از جیبش بیرون کشید و آرام وخسته زیر لب زمزمه کرد:

_تو تاوانِ همه ی اشتباهام شدی !

***

وارد خانه شد و از راه روی کوچک گذشت. تاریکیِ خانه توجهش را جلب کرد. دست برد و چراغ ها را تک به تک روشن کرد. متوجه امیر شد که پتوی سفری را تا روی سرش بالا کشیده بود و روی کاناپه ی سه نفره خوابیده بود. غذا را روی کانتر گذاشت و به طرفش رفت. پتو را از روی سرش کشید و متوجه چشمان سرخ و بازش شد.

_بیداری تو؟

_خاموش کن اون کوفتی ها رو!

بی توجه به لحن عصبی اش به طرف کانتر رفت و ظروف یکبار مصرف را از داخل نایلون خارج کرد.

_پاشو خودت و لوس نکن. قیمه خریدم برات.

صدایی از جانبش نشینید. سربرگرداند و دستش را در هوا تکان داد.

_مثل دخترای دمه بخت که میخوان بزور شوهرشون بدن چرا اعتصاب میکنی؟ با معده بدبختت چیکار داری؟

نگاهش به پیک وارونه کنار بار و شیشه ی خالی افتاد.

_بوی گند خونت و گرفته. این آت و آشغالا رو خوردنم حدی داره!

امیر از جا برخاست و پتو را با دست مچاله کرد و گوشه ای کوبید.

_کدوم کره بزی کلید اینجا رو داد دستِ تو؟

فربد مشغول چیدن میز کوچک آشپزخانه شد.

_خودِ کره بزم برداشتم بی نزاکت…تورو به حال خودت بذارم همه ی یونجه ها رو میخوری. پاشو بیا تا سرد نشد!

دستی به ریش های نامرتنبش کشید و بی حوصله پشت میز نشست. صورتش میخارید.

_یه صفایی به سر و روت بدی بد نیست. شبیه داعشیا شدی!

دستانش را روی میز گذاشت و سرش را روی مچ دستش گذاشت.

_لال شو فربد. مخم داره میترکه!

چشم فربد به دستبند دخترانه ی بسته شده دور مچ دستش افتاد و چشمانش ریز شد.

_این چیه بستی دور دستت؟

امیر تیز سربلند کرد. با اخم دستبند را از دور مچش باز کرد و روی میز گذاشت. گوشه ی لب فربد بالا رفت.

_مالِ افقه؟

امیر بی حرف نگاهش کرد. فربد لبهایش را روی هم فشرد و سعی کرد جدی تر بگوید:

_اصلا به من چه!

_اون شب نمیدونم چجوری گیر کرد به زیپِ سویشرتم. تازه دیدم!

_حالا چرا بستی دستت؟

امیر لب های کش آمده اش را که دید با حرص از پشت میز بلند شد و چنگی به دستنبد زد. فربد پشت سرش راه افتاد.

_قهر نکن بابا. به من چه اصلا؟ چرا انقدر بیجنبه شدی؟

فریاد کشید:

_حوصله اوسکول بازی هات و تیکه هات و ندارم حالیته؟ نمیدونم یه هفته ست بین این حال و روزم دنبال چی میگردی. خوشم نمیاد از این همه کنکاشی که داری تو زندگیم میکنی. بهت گفتم بگرد ببین این یارو داره چه غلطی میکنه. تونستی؟

_بگیر بشین جوش نیار. پیک و تنها میری بالا وقتِ سردرد و خماریش رو من خراب میشی؟

_یه کلوم فربد. خبر مبر داری یا نه؟ من حال و احوالم اونقدر خوش نیست بشینم پای یه میز باهات قیمه بخورم و چرندیاتت و گوش کنم!

نگاهِ فربد دوباره به طرف دستبندِ فشرده شده میانِ مشت او افتاد ولی زود چشم گرفت و دلجویانه گفت:

_باشه بیا بشین حالا!

کلافه و عصبی دوباره طرف آشپزخانه برگشت. مسکنی از یخچال بیرون آورد و همراه با لیوانی آب خورد.

_اونقدر تحقیق و کنکاش دربارش کردم که ترسیدم بهت زنگ بزنه و بگه فهمیدم دنبال کارامی!

_نمیفهمه! رشتت مرتبط با کارخونشونه!

فربد دست به سینه شد.

_در هر حال تنها چیزی که از مسئولای اون کارخونه و فضول باشیا دستگیرم شد اینه که فراز و اردلان تنها تو هولدینگ شراکت دارن. اونم نه شراکت برابر. فکر نمیکنم بیشتر از سی تا باشه سهمِ فراز. لیسانس مدیریته. ده سال تحت حمایت و تحسین اردلان بوده. یه کارمند ساده بوده که با جذب مشتری و بازار گرمی تونسته توجه اردلان و جلب کنه! بعدش هم خیلی زود پولی دست و پا کرده و از اونجا که اعتماد اردلان و داشته راحت خودش و چسبونده بهش! در حال حاضر خیلی به همدیگه اعتماد دارن!

ابروهای امیر با شک به هم نزدیک شد. روی صندلی نشست و گفت:

_به قولِ تو اردلان به اندازه کافی بهش اعتماد داره. اونقدر که حتی دخترشم پیشکش این یارو کرده. پس چه دلیلی داره افق و درگیر کار کنه! افق براش چه سودی میتونه داشته باشه اصلا؟ بحث سرِ اعتماد نیست فربد. یه چیزایی این میون هست که باعث شده اون برای داشتن افق از خیر لو دادنِ من بگذره!

_درسته! در ضمن این منفعت هرچی که هست اونقدر به خاطرش عجله داره که نتونسته ریسک کنه. وگرنه میتونست دستت و رو کنه و بعد خراب شدن وجهه ت پیش افق یواش یواش بره جلو! وارد معامله شده که از طریقِ ضربه ی آنیِ تو اهرم فشار بشه برای افق!

امیر دندان هایش را روی هم فشرد.

_فقط میخوام افق تو این ماجرا صدمه ببینه! به خداوندیِ خدا زنده ش نمیذارم!

فربد بی حرف نگاهش کرد. نگاه امیر که به او افتاد نفس عمیقی کشید و خسته و گرفته گفت:

_اونجوری نگام نکن! افق لیاقتش این نیست که هرکی از راه رسید برای رسیدن به هدفاش قربانیش کنه! خیلی دیر فهمیدم اما..

_پشیمونی؟

لب به دندان گرفت و با پایش روی زمین ضرب گرفت.

_پشیمونیِ من چه فرقی به حال و روزش داره؟ از چاله اومد بیرون افتاد تو چاه! باید تا دیر نشده یه کاری بکنم. تا دست اون کفتار نرسیده بهش..

_فکر میکنی تا کجا میتونی جلوی این وصلت و بگیری؟ تو دیگه مهره ی سوخته ای امیر. فکر میکنی اگه واقعیتم بگی حرفات و باور میکنه؟

سر تکان داد و زمزمه کرد:

_نه.. نمیکنه!

_هیچ جور نمیشه جلوی این اتفاق و گرفت خودتم خوب میدونی! افق ازت چنان بریده که هر لحظه ممکنه هر تصمیمی بگیره. خودت و برای شنیدن هر خبری اماده کن!

لبش را با تمام توانش میان دندان هایش له کرد.

_خر نیس.. حالیشه فراز دوستش نداره. قبول نمیکنه!

فربد پوزخند زد.

_من فکر نمیکنم دیگه دوست داشتن و عشق براش مهم باشه. به اندازه کافی ثابت کردی بهش چقدر احمقه!… مگه نه؟

بی تاب و عصبی از جا برخاست. با خشم نگاهش کرد. انگشت اشاره اش را بالا آورد و غرید:

_نمیذارم…!

نگاهِ فربد متاسف شد. سرش را تکانی داد و با همان تاسف گفت:

_اگه میتونی نذار! خیلی دیر جنبیدی امیر. زندگیِ این دخترم خرج حماقتا و خودخواهیای خودت کردی! شاید اگه تو نبودی..

_بس کن فربد!

موهایش را با دستش کشید و در پس فریاد بلندش به اتاقش هجوم برد. در را با تمام توانش برهم کوبید. هر دو دستش را روی درایور چوبی گذاشت و در آینه ی رو به رویش به خودش خیره شد. قفسه ی سینه اش از خشم بالا و پایین میشد. مثل تمامِ این یک هفته حال عجیبی داشت. چیزی فراتر از دلسوزی.. حسی دردناک تر از نگرانی مانند سوزن در قلبش فرو میرفت.. به یک چیز که می اندیشید، مغزش رو به انفجار میرفت و کاسه ی سرش میجوشید.

برای فرار از همان یک چیز ساعت ها در خانه قدم زده بود…از خودش هزاران بار گریخته بود اما به هر طرف که میدوید باز همان سراب را میدید و همان حس او را مانند شیری زخمی در قفس خودش اسیر میکرد. دلیلِ این همه بیتابی را نمیدانست.. یک چیز را گم کرده بود.. یک چیزِ بزرگ که حجم خالی اش در سینه ی مردانه اش عجیب سنگینی میکرد!

روی تخت نشست و مشت دستش را باز کرد. دستبند ظریف و کوچکِ کف دستش لبخند غریبی روی لبهایش نشاند. بی اراده آن را بالا آورد. خاطرش با بهانه یک بوی سرد و شیرین را میطلبید ولی مشامش او را با یک بوی فلزی و نا آشنا غافلگیر کرد. انگشت شستش را روی ستاره ی کوچک دستنبد کشید. همین ستاره ی کوچک و نقره ای ، برق چشمان سیاهش را در یادش زنده کرد. غمگین لب زد:

_خیلی اذیتت کردم مگه نه؟ چقدر برات پست شدم که اونجوری ازم بریدی!

خودش را به پشت پرت کرد و روی تخت افتاد. هر جا را نگاه میکرد طرح آن چشمانِ آزرده پیش رویش جان میگرفت. به مرز جنون رسیده بود. چشم بست و اجازه داد سیب گلویش برای هزارمین بار از بغضِ این دردِ بی درمان بالا و پایین شود.

_حتی یه اس ام اس کوچیکم ندادی! چه زود باور کردی؟

گوشی اش را از جیبش بیرون کشید و مقابلش نگه داشت. دلش گرفت. عادت به داشتنش این همه درد داشت مگر؟

گوشی را هم کنارِ همان دستبند روی تخت رها کرد. دستانش را زیر سرش گذاشت. دلش برای آن صدای دخترانه و لرزان لک زده بود. آه کوتاهی کشید و اندیشید که کاش صدایش را ضبط میکرد!.. صدایش را دوست داشت…تصویر پشت پرده ی نگاهش را مرور کرد.. چشم هایش را هم دوست داشت!

لبخند مغمومی زد و اندیشید: لبخند هایش را هم دوست داشت.

اخم کم کم جای لبخند ضعیفش را پر کرد. چه مانده بود در این دختر برای دوست نداشتن؟ اصلا چرا اینقدر در خاطرش پر رنگ بود؟ با وجود آنکه دیدارهایشان انگشت شمار بود و به جز لمس دستان ظریفش به وصال دیگری نرسیده بود.. پس چرا انقدر جز به جز وجودش برایش ماندگار شده بود!

به پهلو چرخید.. حس بدی داشت. حس میکرد دست و پایش را با غل و زنجیر سفت کرده اند. یارای تکان خوردن نداشت. میان یاد و خاطرِ قربانیِ اشتباهیِ آخرین بازی سیاهش گیر افتاده بود. پس چرا برای خلاص شدن از این زنجیرهای آهنی و سخت تلاشی نمیکرد؟ انگار خودش خوشش می آمد میانِ این برزخِ دردناک دست و پا بزند. اندیشیدن به لحظه های بودنش با افق در عین تمام دردهایی که میهمان قلبش میکرد، میزبانِ یک حسِ شیرین و ناب بود برایش! شاید به خاطر همین حسِ مرموز و اعتیاد آور بود که به جای اندیشیدن به سرانجامِ بازیِ بی سرانجامش، به طرز احمقانه ای گرفتارِ خاطرات این باهم بودنِ عطش آور و کوتاه مدت شده بود!

انگشتانش را روی شقیقه های دردناکش به حرکت درآورد و با صدایی دورگه و پر بغض با خودش زمزمه کرد:

_نمیذارم سهمِ یه حروم لقمه بشی افق! این و بهت مدیونم.

***

شالِ بافتنی ضخیمش را دور بازویش محکم تر کشید و هوای سرد اما مطبوع اسفند ماه را با تمام وجود داخل ریه هایش کشید. پایش را از روی زمین برداشت و با این کارش، تاب دوباره به حرکت درآمد. مهدیه سر روی شانه اش گذاشت و با بغض گفت:

_هنوزم نمیخوای چیزی بگی؟

افق سرش را روی سرِ او تکیه کرد. نگاه بی فروغش به درختچه های لخت و نایلون پیچ شده ی رو به رویش بود.

_چی و بگم؟

_همه ی اون چیزایی که نگفتی رو. هرچیزی که باعث شده انقدر عجیب و غریب بشی رو.. من تورو اینجوری تحویل اون پسر نداده بودم افق!

سرِ مهدیه که از روی دوشش برداشته شد چشم از چشمش دزدید.

_اومدی به قولِ خودت رفع دلتنگی کنی یا زیرِ زبونم و بکشی؟

مهدیه در سکوت نگاهش کرد.

_خوبم من. چرا سعی داری بگم بدم؟

_چون دارم میبینم بدی. مگه میشه به همین زودی همه چی تموم شده باشه؟ تو مالِ رابطه های زودگذر نبودی که حالا هم بهم بگی با هم جفت و جور نبودید و تموم شد! من غریبه ام افق؟ غریبه ام؟

مردمک سرد چشمانش را به نگاه نگران دوستش دوخت.

_غریبه نیستی اما دیگه نمیخوام حتی پیشِ آشناترینام هم ذره ای بشکنم. خواهش میکنم کشش نده. اینجوری بیشتر عذاب میکشم!

_باشه. اگه واقعا خواستت اینه من دیگه حرفی از اون و این رابطه ی تموم شده نمیزنم. ولی تو هم برای من نقش بازی نکن باشه؟ من تورو از نگاهت میشکافم و حل میکنم. فکر کردی اونقدر خرم که نفهمم داری همه چی رو میریزی تو خودت؟ نکن این کارو با خودت افق. بریز بیرون. هر درد و بلایی هست بریز بیرون. داد بزن. گریه کن ولی اینجوری نرو تو خودت.

_تو خودم نیستم! دارم سعی میکنم یه چیزایی رو قبول کنم. به قولِ خودت که من از اولشم آدمِ این روابط نبودم. حالا هم دارم تاوان اشتباهم و میدم! یه پروانه بی اجازه روی قلبم نشست. شهد دلم و کشید. من و با طعم شیرینش آشنا کرد. تو تموم مدتی که داشت با دلم بازی میکرد منم سرخوش بودم. ولی بالاخره پر زد و رفت. بعدی اونم من موندم و دلی که دیگه به هیچی خوش نمیشه! تمامِ مسئله همینه! اتفاق مهمی نیفتاده!

نگاه خیره اش به رو به رو و جملات عجیبش نگرانی مهدیه را چندین برابر کرد. از روی تاب بلند شد و مقابلش زانو زد. دستش را گرفت.

_مسئله ای که داری ساده ازش میگذری تورو به این روز انداخته افق. زهراخانوم بهم گفت غذای درست درمون نمیخوری. گفت یکسره تو اتاقتی. خبر دارم کلاسات و یکی درمیون میری و صدای ملاحت و بقیه رو درآوردی. به خاطر پر زدن یه پروانه به این روز افتادی؟ بریز دور این آرایه های ادبی رو افق. کسی که رفته چیز خیلی بزرگتر از شهد و عسل ازت کنده برده. میتونی پس اش بگیر. نمیتونی بشین از نو بساز.

_آرزو راست میگفت.. همیشه تو همه ی حرفاش حق داشت!

پوفی کشید و بازویش را در دست گرفت.

_انگار اصلا نمیشنوی چی میگم. پاشو بریم خونه خیلی وقته نشستی اینجا!

بی مقاومت از روی تاب برخاست. نگاهِ آخرش بر تاب یاد و خاطر خاطراتی را مانند سیخ داغ در دلش فرو برد. گلویش از دردِ این حرارت داغ سوخت. آب دهانش را قورت داد و روی برگرداند. پا به پای مهدیه به طرف خانه راه افتاد. در تمام این چند روز همه چیز مانند کابوسی سیاه و سفید بود. انتظار بیهوده ی شبهایش کنارِ گوشی ، نگاه منتظر و بیتابش به دیوار سفید رنگ و بلند ، مبارزه ی ناجوانمردانه ی عقل و دلش؛ شده بود تنها آواری که از آن رفتنِ بی دلیل و سهمگین برایش مانده بود!

حرف های امیر را بارها با خودش تکرار کرده بود. به تک تک کلماتش اندیشیده بود. آن قدر چشم دلش کور نبود که متوجه اوضاع غیر عادی و تصمیم ناگهانی امیر نباشد! آن قدر خام و احمق نبود که به دلایل و استدلال های بی در و پیکرِ آن روزش اعتبار کند! او به حرف هایش دل نبسته بود که با حرف هایش دل بکند. تا تصویرِ نگاهِ آن چشم های بیقرار را داشت باورش نمیشکست! ولی با همه ی آن ها خودش را زیرِ آوارِ غرورِ خرد شده اش لِه و کوچک میدید. آن قدر با همان حرف های بی اعتبار کوچک شده بود که بتواند از باورِ آن چشمانِ آشنا بگذرد.

روی پله ایستاد و نفس عمیقی کشید. دستِ مهدیه که از پشتش برداشته شد با تعجب به عقب برگشت.

_نمیای بالا؟

مهدیه نگاهی به تاریکی هوا انداخت و بی میل گفت:

_مامان خیلی نگران شده. چند بارهم زنگ زده. اگه ایرادی نداره..

_برو. نگران منم نباش!

_افق؟ تو نمیتونی بگی نگران من نباش. حد اقل تا وقتی با خودت و من روراست نشدی نمیتونی بگی!

_تو زندگیم هیچ وقت تا این حد با خودم روراست نبودم. زندگیِ من با زندگی یه دختر ساده و معمولی خیلی فرق داره. من با همه ی حساس بودنم جلوی همه ی دردام می ایستم میدونی چرا؟ چون کسی که مزه ی مرگ و چشیده به تب راضیه! من تو زندگیم اونقدر ناملایمتیِ روزگار و دیدم، اونقدر تنهایی کشیدم که با این بادِ آروم نلرزم باشه؟ من چیزی از دست ندادم مهدیه. از اول هرچی بودم الانم همونم! درد و اشک مالِ اون کسیه که زندگی گلستونش جهنم شده باشه. من تو این روزا فقط دارم تاوانِ یه حماقت بزرگ و میدم. خواهش میکنم باور کن!

مهدیه دلسوزانه نگاهش کرد. جلو رفت و نرم در آغوشش گرفت. تنش خفیف اما محسوس میلرزید. مهدیه او را به خوبی میشناخت. آنقدر قوی بود که حتی در باور خودش هم شکست را نپذیرد. صدای افق را کنارِ گوشش شنید.

_دیگه اونجوری نگام نکن باشه؟ یاد نگاه آدمای سیاه پوشِ مجلس عزای مامان میفتم. من میتونم زندگیم و اداره کنم. بیست و شیش سال هرجوری زندگی کردم حالا هم همونجوری ادامه میدم.

_باشه افق باشه.. آروم!

میانِ آغوش خواهرانه ی مهدیه نفس عمیقی گرفت و سربلند کرد. اشکِ روی گونه اش را با پشت دست پاک کرد.

_برو خاله نگرانت میشه. با خودم که آشتی کردم میام خونتون یه شب تا صبح بگیم و بخندیم.

مهدیه لبخند زد. “دیوونه” ای نثارش کرد و خداحافظی کرد. او که رفت همان لبخندِ ضعیف و عاریه ای هم پشتِ سرش از روی لبهای افق پر کشید. سرش را بالا کرد و به آسمانِ گرگ و میش خیره شد.

_دل از بیرون نمیکنی خانوم؟ تازه سرما خوردگیت خوب شده!

با شنیدن صدای ژاکلین به عقب برگشت. در این روزهای سخت و پر دردش، محبت های وقت و بی وقتِ این زن عجیب به چشم می آمد. دقیقا مثلِ تماس های پی در پیِ فراز و ابراز علاقه های عجیب ترش!

چشم از او گرفت و از کنارش رد شد.

_میشه چند دقیقه صحبت کنیم؟

_در مورد چی؟

_ترجیح میدم بریم بالا.

بی حوصله نگاهی به پله ها انداخت و ناگزیر به طرفشان راهی شد. ژاکلین در انتهای راه پله از او پیشی گرفت و رو به روی اتاق اردلان ایستاد. افق با تعجب نگاهش کرد. جزو محالات بود که اتاق کار پدرش قفل نباشد! کلیدی که از جیب دامن ژاکلین خارج شد اخم هایش را درهم کرد. نزدیک تر رفت و دست به سینه گفت:

_نمیشه جای دیگه ای صحبت کنیم؟ پدر به اتاقش حساسه!

ژاکلین لبخند معناداری به رویش زد و در را باز کرد.

_حالا این یه بار و برو تو. قرار نیست کسی چیزی بفهمه!

اخم بیشتر روی چهره اش نشست. عصبی و بی میل روی یکی از صندلی ها نشست و منتظر شد. ژاکلین پشت میز بزرگ کار قرار گرفت و همانگونه که سیستم را روشن میکرد گفت:

_خیلی وقت بود با همدیگه حرف نزده بودیم. چرا انقدر باهام غریبی میکنی؟

با تعجب نگاهش کرد.

_غریبی نمیکنم!

_من بیشتر از اونی که تصورش و بکنی حواسم بهت هست افق. همونطور که به آرزو بود. فکر میکنی اینکه مادر واقعیتون نیستم یا فاصله ی سنیم باهاتون کمه چقدر برام فرق میکنه؟ شما دو تا دخترای مرد زندگی من هستین. خوشبختی شما خرسندی و خوشحالی شوهرِ منه. غیر از اینه؟

افق پا روی پا انداخت و نفسش را بی حوصله بیرون داد.

_نه.. کاملا درسته!

_چرا روی درخواست ازدواج فراز جدی تر فکر نمیکنی؟ فکر نمیکنم کسی مناسب تر از اون رو برای زندگی مشترک پیدا کنی. کسی که هم امینِ پدرت باشه و هم دوستت داشته باشه. تازه موقعیت خانوادگیشون هم خیلی عالیه!

افق موشکافانه نگاهش کرد.

_چرا فکر میکنین برای یه زندگی همینقدر کافیه؟ علاقه براتون گویای هیچی نیست؟

ژاکلین ابرو بالا داد.

_علاقه؟ چرا علاقه خیلی مهمه. اما اگه منظورت یه عشق پوچ و ارزون قیمته باید بگم فراز مردِ بالا رفتن از دیوار نیست. اون اصیله و رفتارها و ابراز محبتش هم مثل خودش اصالت داره.

افق به معنای واقعی کلمه وا رفت. ژاکلین که رنگ پریده اش را دید نفس پر صدایی کشید و مانیتور را کامل به طرفش چرخاند.

_وقتی میگم در جریان کارهات هستم یعنی از همه ی اتفاقاتی که میفته خبر دارم.

نگاه افق روی صحنه ی پایین پریدنِ امیر از روی دیوار ثابت ماند. چشمان ناباورش را بینِ ژاکلین و مانیتور به حرکت درآورد.

_این مال اون روزیه که ما مهمونی بودیم. از موقعیت اجتماعی پدرت خبر داری. فکر میکنی یه دوربین برای حفاظت از حریم این خونه ی بزرگ کافی باشه؟ گوشه به گوشه ی این خونه دوربین داره افق. حتی جاهایی که فکرشم نمیکنی! منتها شاید این از شانسِ تو و خواست خدا بوده که فیلمای دوماه اخیر چک نشدن و پدرت قبل از من ندیدتشون!

ناباور و خشک شده با دهانی نیمه باز به چهره ی پیروزمند ژاکلین خیره بود که مانیتور را به طرف خودش برگرداند و انگشتانش را روی میز در هم قفل کرد.

_این پسر بیشتر از چند بار به گونه های مختلف وارد این خونه شده. فیلمای زیادی ضبط شدن که شبِ مهمونی و خلوت دونفره تون هم جزوشن. یعنی باور کنم تمامِ پس زدنات به خاطر این پسره؟

_شما حق نداری تو زندگیِ من دخالت کنی. حق نداری ازم توضیح بخوای!

صدای لرزان و ترسیده اش برای ژاکلین نوید پیروزی بزرگی بود. به پشت صندلی تکیه داد و با آرامش گفت:

_درسته. تو نه.. ولی غریبه ای که از طریق تو وارد حریم این خونه میشه به من ربط داره! اون پسر کیف پر مدارک و پول پدرت و نجات داده. ولی قبل از همه ی این جریانا زیرِ اون درختِ بزرگ داشته باهات عشق بازی میکرده..

افق از جا برخاست و با خشم گفت:

_مواظب حرف زدنتون باشین!

_بشین بذار حرفم تموم بشه افق. به نفعت نیست پدرت این فیما رو ببینه!

قفسه ی سینه اش بالا و پایین شد و با بهت لب زد:

_دارین تهدیدم میکنین؟

ژاکلین ناخن های بلند و لاک زده اش را زیر موهای بلوند اش فرو برد و تابی به آن ها داد.

_تهدید به چی؟ دونستن و ندونستن پدرت چه فرقی به حال من داره؟ بهم جایزه میده؟ مگه جز اینه که قلبش میگیره و فشارش میره بالا؟

افق با ترس به نقطه ای خیره شد. بعد از شاهکارهای آرزو قطعا با دیدن این فیلمها پدرش روانه ی بیمارستان میشد. تنها اگر اعتمادش به افق هم میشکست..

_یشین!

با استیصال روی صندلی نشست.

_هیچی اونجور که فکر میکنین نیست. امیر بهم توضیح داده که..

_برام مهم نیست امیر چه توضیحی بهت داده. تو یه دختر جوونی و میتونی برای خودت بوی فرند داشته باشی! اما کسی که درخور خانوادت باشه. کسی که با بهونه و حُقه وارد زندگی خانوادت نشه. کسی که برای داشتنت از در این خونه بیاد تو نه از دیوار!

افق سرش را پایین انداخت و درخودش جمع شد.

_نذار بعد از آرزو امیدِ پدرت به تو هم دود شه. من به فکر خوشبختیِ تو و خوشحالیِ اردلانم. خواهش میکنم مثل یه اصیل زاده فکر کن و تصمیم بگیر! مردی مثل فراز لیاقتِ فکر کردن جدی رو داره مگه نه؟ چشمات و خوب باز کن افق! تو یه دختر معمولی نیستی. هزاران هزار پسر و مرد برای همصحبتی با پدرت سر و دست میشکنن! چرا به این فکر نمیکنی که مردی که مورد اعتماد پدرته میتونه برات بهترین گزینه باشه؟

سرش را بالا کرد و نامطمئن نگاهش کرد.

_نمیتونم!

ژاکلین از پشت میز بیرون آمد و کنارش نشست. دست روی دستش گذاشت و لبخند زیبایی زد.

_تو مثلِ یه گلبرگی ظریفی. چرا میخوای تو دست غریبه های با قصد و غرض پر پر بشی؟ خودت و بسپار دست کسی که واقعا قدر تورو میدونه!

دستانش زیر دستِ ژاکلین از شدت فشار جمع شد و یک صدا در گوشش پیچید:

“دختر پاک و ساده کمه! درست مثل مردِ زندگی! مردِ زندگیِ تو من نیستم!”

***

فضا پر از دود و مهِ مصنوعی بود.. نورهای سبز و قرمز و لیزر های آبی رنگ همراه با ریتمِ تند موزیکِ خارجی میرقصیدند. فلاشر پرنوری با سرعتی فوق العاده گوشه ای از سالن خاموش و روشن میشد و رقصِ حاضرینِ پیست را جذاب تر و زیباتر میکرد. صدای موسیقی کر کننده بود. با اینکه برای نشستن دورترین جا به باندهای غول آسا را انتخاب کرده بود باز هم از حرف های آرام و لوند دخترک رو به رویش هیچ نمیفهمید!

عصبی بود، هم از صدای مسخره ی دی جیِ پر حرف، هم از نعره ی بلند خواننده ی خارجی و هم از لبهای کم جانِ دخترک لوند رو به رویش که انگار برای بلندتر حرف زدن جان میکند!

دستش را پشتِ راحتی ای که دخترک به آن تکیه کرده بود گذاشت و خودش را کمی نزدیک تر کرد. بلند حرف زدن کلافه اش کرده بود!

_نگفتی کدوم دانشگاه درس میخونی؟

_مسلما صنعتیِ شریف نمیخونم. چرا انقدر برات مهمه؟

در شرایطی بود که اصلا حال و حوصله ی شیطنت و مزه پرانیِ بیجا و نچسب یک دخترِ دانشجو را نداشت. لبخند جذابی زد و گفت:

_راست میگی. میشه در مورد چیزای بهتری حرف زد!

دخترک لبخند اغواگری زد و آرام گفت:

_چرا که نه!

ابرو بالا داد.. پس اگر اراده میکرد، با همین صدای بلند هم حرف هایش را خوب میشنید. فاصله ی چند انگشتی میانشان را تمام کرد و سرش را زیر گوش دخترک برد.

_تا کِی میتونی نری خونه؟

_تا وقتی که بهم خوش بگذره میمونم!

لبش را با لذت تر کرد و با چشمهای براقش به چشم های پر از حرف و نیاز دختر خیره شد. دیگر حتی نیاز به جفت و جور کردنِ حرف و حدیث هم نبود! راحت تر از آنکه فکرش را بکند کار تمام شده بود! سمیرای کوچک.. تک دخترِ صاحب یکی از بزرگ ترین کارخانه ی بنام آبمیوه ی تهران، با یک دور رقص و چند پیک و یک جفت چشم رقصان و پرتمنا، حالا در دستانِ او بود!

از جا بلند شد و همزمان پالتوی کوتاه و چرمی او را، که پشت راحتی شیری رنگ به طرز فجیعی روی زمین افتاده بود برداشت. دستش را برای او دراز کرد. دخترک دستش را سفت گرفت و با آخرین توانش سرِ پا ایستاد. تعادل نداشت و مدام تلو تلو میخورد. بی حوصله و کلافه پالتو را روی دوشش انداخت. همزمان لبخندی جذاب و احمقانه اش را هم به خوبی حفظ میکرد. با هر جان کندنی بود دختر پالتو را تن کرد. نگاهی به پاهایش انداخت. بی شک با همین جوراب شلواریِ نازک آمده بود! پوزخندی زد و شالش را روی سرش مرتب کرد. برایش خنده دار بود! طعمه اش را به شکل مضحکی برای بلعیدن آماده میکرد. طعمه ای که این بار دفاع از خودش پیشکش، حتی توانِ لباس پوشیدن هم نداشت!!

.

.

درِ خانه را باز کرد و دختر را به داخل هدایت کرد. همین که دستش از زیرِ بازویِ او کنده شد تعادلش را از دست داد و به دیوار تکیه کرد. سرش را با حرص تکان داد و همراه با روشن کردن کلید ها گفت:

_مجبور بودی انقدر بخوری؟

دختر همانگونه که به دیوار تکیه کرده بود خودش را به اولین راحتی رساند و رویش به طرز فجیعی ولو شد. چشمانش را بست و لبخند زد.

_همه چی داره میچرخه!

نگاهش کرد. نه انگار زیرِ نور معمولی زیباتر از آنی بود که فکرش را میکرد. موهای سیاه و لَختش را دوست داشت. چند دکمه ی بالای پالتویش کاملا باز شده بود. چشم از او برداشت و به طرف بار رفت. برای اویی که با هشیاریِ تمام طعمه اش را چندین روز زیر نظر گرفته بود و محتاطانه شکار کرده بود، هنوز برای چند پیک جا بود!

_خودت به من میگی.. چقدر میخوای بخوری؟

چشمانش را در حدقه چرخی داد و خدا را شکر کرد که پشت به او ایستاده است.

_من مردم. فرقِ مرد و زن و میدونی؟

خندید و با خنده گفت:

_نمیدونم.. ولی دوست دارم یاد بگیرم!

ابرو بالا داد و به طرفش برگشت. چه زود لباس بیرونی اش را درآورده بود! پیک را دست گرفت و کنارش روی کاناپه نشست. تمنای نگاه دخترک اراده ای برایش باقی نگذاشته بود. دستش را جلو برد تا چند تارِ موی ریخته روی پیشانیِ دخترک را کنار بزند، اما دستش میانِ راه خشک شد و اخم بر چهره اش نشست.

_گشنه نیستی؟

دخترک به معنی نه سر تکان داد. پیک را تا ته بالا کشید و از تلخی اش صورتش جمع شد.

_خوبه!

_امیر؟

لحن صدایش سرِ امیر را به سرعت به طرفش برگرداند. چند لحظه با مکث نگاهش کرد و کلافه گفت:

_بله؟

_یه چیزی بپرسم راستش و بهم میگی؟

منتظر و جدی به چهره ی مستانه اش خیره شد.

_دوس دختر داری؟

سرش را برگرداند.

_نه، اگه داشتم تو الآن اینجا نبودی!

_منم ندارم!

برگشت و نگاهش کرد. در نزدیک ترین فاصله از هم قرار داشتند. نگاهش با همان اخم و کلافگی روی جز به جز چهره ی او به حرکت درآمد. بهانه گیر شده بود. دلش یک چیز، تنها یک چیزِ آشنا میخواست. برای یک شروعِ دوباره جویای تنها یک بهانه ی کوچک بود! چیزی که دخترک ملوس و زیبای رو به رویش را برایش آنقدر با ارزش کند تا بتواند روی شب های بی قراریِ این پانزده روزش یک خط قرمز پررنگ بکشد!

سرِ دخترک هر لحظه نزدیک تر میشد و نفس او بیشتر از قبل حبس. انگار چیزی از درون روحش را میدرید و قلبش را میشکافت. چشم از چشمان شیطانیِ دخترک برداشت و یک ضرب از جا بر خاست.

_میرم یکی دیگه برا خودم بریزم. میخوری توام؟

صدایی از جانب او نشنید. چگونه بود که داشت همه چیز را خراب میکرد؟ حالا که شانس از همیشه بیشتر با او یار بود… شاید با این دخترِ منعطف میشد در کمتر از یک هفته به نتیجه رسید! علنا داشت خراب میکرد. اگر تنها کمی از امیرِ روزهای قبل درونش مانده بود حالا به جای فرار از آن چشمان پرتمنا، تمامِ مهره ها را سرِ جایشان نشانده بود!

ظرف بلورین را با حرص بر جایش کوبید. لعنت به این همه بی ارادگی که تنها با یاد یک جفت چشمِ معصوم درهم می شکست!

_چرا انقدر طولش میدی؟ مگه قرار نبود خوش بگذرونیم؟

متوجه دستانش شد که از پشت سینه ی مردانه اش را قاب گرفت. چشمش را چند لحظه عصبی بست و به طرفش برگشت. دندان روی هم سایید و بی اراده گفت:

_چند سالته؟

دختر تکانی خورد و با تعجب گفت:

_چی؟

_میگم چند سالته؟

_بیست و سه! چطور مگه؟

ادای کشدارِ جملاتش را تاب نیاورد و از لای دندان هایش با حرص گفت:

_پس چرا سعی میکنی مثلِ زنای سی و چند ساله ی بی بند و بار صحبت کنی؟

دخترک خشک شد و با بهت نگاهش کرد. چشمانش هنوز تحت تاثیر الکل دودو میزد. امیر دستی میان موهای پریشانش کشید و لیوانش را دوباره تا ته سر کشید. دستش را گرفت و او را تا اتاق خواب به دنبال خودش کشاند. در اتاق را باز کرد و با حرکتی دخترکِ بی تعادل را روی تخت پرت کرد.

_همین و میخوای؟ به خاطر همین اعتراض میکنی؟ باشه طولش نمیدم!

دکمه های پیراهنِ سرمه ای رنگش را یکی یکی باز کرد. چشمانِ دختر گرد شد.

_مگه برای رسیدن به همین جا دوازده سال درس نخوندی؟ مگه برای همین شب بیست و سه سال شمع فوت نکردی؟

پیراهنش را مچاله شده گوشه ای از اتاق پرت کرد. وحشتِ لانه کرده در چشمان دخترک را دید و جلو رفت. زانویش را روی تخت گذاشت و رویش خم شد.

_چیه ترسیدی؟ مگه همینو نمیخواستی؟

دختر چشم از بالا تنه اش گرفت و لب زد:

_تو..

_من چی؟ اگه با ناز و غمزه باشه بیشتر خوشت میاد؟ اینجوری زشته؟ بده؟ رویاهات سیاه میشه؟ وحشی دوست نداری؟؟ بگو؟

از صدای بلند نعره اش دخترک به گریه افتاد.

_اشک نریز برا من. ادا بیا.. عشوه کن. تو که خوب بلدی که! ببین چه قشنگ داغم کردی؟ آفرین. ادامه بده!

دختر که حالات غیر عادی و هیستیریکِ او را دید به التماس افتاد و با اشک گفت:

_تو زیاد خوب نیستی.. بذار برم.!

_بری؟

خنده ی بلندی کرد.

_کجا بری؟ مگه واسه همین نیومدی؟

نفس دخترک میانِ چشمان به خون نشسته اش حبس شد. دلیل این همه عصبانیت را نمیفهمید. در خودش جمع شد و با ترس زمزمه کرد:

_اشتباه کردم!

امیر از روی تخت بلند شد. چراغ را خاموش کرد. میان تاریکیِ اتاق صدای به هم خوردن سگک های آهنیِ کمربندش که شنیده شد دخترک فریاد زد:

_میخوای چیکارم کنی روانی؟ چراغ و روشن کن. تو دیوونه ای. احمق!

جلو رفت و بازوی دخترک را به طرف خودش کشید.

_مطمئنی میخوای ببینی؟ روشن کنم چراغ و؟ مطمئنی؟

_تو روانی هستی. مگه من چیکار کردم؟ چرا داری دیوونه بازی در میاری؟

_میخوام ادبت کنم. زورم به هرکی نرسه به توی فنچ میرسه که خودت و به آدمی که دو ساعت هم باهاش نبودی اینجوری اعتماد میکنی.

دختر جیغ کشید:

_به تو چه روانی؟

چشمانش کم کم به تاریکی عادت کرد. حالا میان سیاهیِ اتاق تیله های سیاه اما به خون نشسته ی چشمانِ امیر به خوبی قابل تشخیص بود. بازویش را رها کرد و کنارش روی تخت نشست.

_ننه هاتون با هزار تا آرزو بزرگتون میکنن. پدراتون تو ناز و نعمت براتون از هیچی کم نمیذارن.. زیر پاتون بهترین ماشین.. بهترین سفرای خارج.. بهترین خوراک. بهترین پوشاک… چه مرگتونه دیگه؟

به طرفش برگشت و نعره کشید:

_چه مرگتونه؟؟

صدای گریه ی دختر بلند تر شد.

_یه مسئولیت دارین فقط.. از یه چیزتون باید خودتون مراقبت کنین. اونم نمیتونین؟ نه گشنگی کشیدید.. نه میدونین فقر چیه.. نه مزه ی نون خشک و ماست و میدونین.. نه لباسِ پاره پوشیدین. نه غرورتون له شده! نه شلوارتون وصله داشته.. نه مادرتون حمال بوده.. نه پدرتون عملی بوده!

_تو مستی!

_آره مستم.. نشنیدی میگن مستی و راستی؟ امشب میخوام بهت نشون بدم چیزی که براش بدو بدو اومدی اونقدرام لطیف نیست!

دخترک دستش را تکیه گاهِ بدنش کرد و عقب عقب رفت.

_ولم کن بذار برم. تو دیوانه ای!

آرنجش را روی زانوهایش گذاشت و سرش را میان دستانش گرفت. با بغض لب زد:

_آره دیوونه ام. دیوونه ی یکی که با امثالِ شما خیلی فرق داشت ولی من نفهمیدم!

به طرفِ دخترک برگشت:

_چرا مثلِ اون نیستین؟ یا اصلا چرا اون مثل شما نیست؟

دختر سرش را با ترس تکان داد و با گریه گفت:

_کی؟… نمی..دونم!

امیر سر برگرداند.کفِ دستش را روی چشمانش مالید و چند نفسِ عمیق گرفت.به سرش زده بود.. قطعا تا دیوانه شدنش چیزی نمانده بود. انگشت شستش را میان دندان هایش گرفت و آرام گفت:

_پاشو لباسات و بپوش برو رو سرِ یکی دیگه خراب شو. من آدمِ رابطه با دختر جماعت نیستم!

رنگ از رخِ دختر پرید..همانگونه که مستی از سرش پریده بود. با صدایی لرزان لب زد:

_اگه میدونستی چرا…

_خواستم هم به خودم هم به تو یه چیزایی ثابت بشه. آدم شدی؟

جوابی نشنید. به طرفش برگشت و با خشم دوباره پرسید.

_شدی یا نه؟

دخترک سرش را با ترس تند تند تکان داد.

_برو یه جورِ دیگه برای پاپاجونت جلب توجه کن و انتقام بگیر! یک بار که تو این کثافت بیفتی دیگه نمیتونی در بیای حالیته؟؟

اینبار به جای برگرداندن سرش سکوت کرد. به یک دقیقه نکشید که در اتاق باز و بسته شد. صدای قدم های شتاب زده ی دخترک و به دنبالش بسته شدنِ درِ خانه را که شنید خودش را به پشت روی تخت انداخت. چشمانش را خیره به سقف کرد و میان مستی و هشیاری تلخ زمزمه کرد:

_هیشکی برام تو نمیشه..!

***

چشمانِ بهت زده اش روی نگینِ زیبا و درخشنده ی حلقه ی ظریف خشک شد. چه آرزوها که برای این لحظه نداشت! در باورش این لحظه هیچ گاه تا این حد ساده و بی هیجان تداعی نشده بود. سرش را پایین انداخت و آرام گفت:

_الآن باید چی بگم؟

فراز آرام خندید. دستش را جلو برد و انگشت یخ بسته ی افق را دست گرفت و بالا آورد.

_باید بذاری حلقه بره جایی که لایقشه! لازم نیست حتما چیزی بگی!

با ترس دستش را پس کشید. فراز نگاهی به نیم رخ اش انداخت و با محبت گفت:

_شوخی میکنم! معلومه که بدون حضور پدر گرام و خانواده ی بنده همچین کاری نمیکنیم. ولی خواستم قبل از اومدن اول خودت ببینی!

افق سر بالا کرد و نگاه کوتاهی به حلقه انداخت.

_ولی من هنوز جوابی ندادم. قرار شد فعلا همدیگه رو بشناسیم!

_افق نگو که منو نمیشناسی! یعنی تو همه ی این ده سالی که باهاتون رفت و آمد داشتم نشناختیم؟

سر برگرداند و لب به دندان گرفت. حرف زدن برایش مانند جان کندن شده بود.

_ این فرق داره!

فراز چانه اش را گرفت و صورتش را برگرداند. افق از تماس دستش بیزار شد و بی اراده سرش را عقب کشید.

_پای کس دیگه ای در میونه که انقدر تردید داری؟

با ترس به چشمانِ هزار رنگ و تیره اش خیره شد.

_نه!

_اگه هست بگو.. برای پدرت توضیح میدم و بی صدا میکشم کنار!

این مرد چه میگفت؟ چه چیز را میخواست برای پدرش توضیح دهد؟ اصلا مگر دیگر کسی وجود داشت که نامش را به جان بخرد و مقابل انتخاب پدر بایستد؟

_کسی نیست.. فقط نیاز به زمان دارم!

کلافگی و خودخوریِ پنهان شده میان لایه های پوستیِ فراز را ندید و تنها لبخند خسته اش را شکار کرد.

_تا کِی؟

_نمیدونم. تا وقتی که بفهمم میتونم یه عمرم و با شما بگذرونم. تا وقتی مطمئن بشم!

فراز بی حوصله به رو به رو خیره شد. افق سکوتش را که دید، برای فرار از این مهلکه فرصتی طلایی یافت و بی مقدمه گفت:

_نمیای تو؟

_نه تو برو.. ترجیح میدم زمان بیشتری برای فکر کردن داشته باشی!

دلخوریی موجود در صدایش را دریافت و آرام گفت:

_امروز… خوش گذشت ممنونم. شب بخیر!

در را باز کرد و قصد پیاده شدن داشت که دستش توسط فراز کشیده شد. چشم در چشمِ هم شدند. فراز پر تمنا نگاهش کرد.

_فراموش نکن خیلی دوستت دارم باشه؟

گُر گرفت. سرش را ناشیانه تکانی داد و به سرعت پیاده شد. جای نگاهِ طلبکارِ فراز روی نقطه به نقطه ی بدنش میسوخت. چگونه میخواست یک عمر این نگاه را تاب بیاورد؟ چشمانش دو سیاه چالِ توخالی و یک جفت مروارید سیاهِ مصنوعی را میمانست! دلش تنگ بود. تنگِ گرمای یک جفت زغالِ پرحرارت و داغ!

کنارِ درِ خانه ایستاد. همین که سربرگرداند متوجه راه افتادن ماشین فراز شد. حتی صبر نکرده بود تا او داخل شود. با دستش بازوی دیگرش را نوازش کرد و روی برگرداند. اما همین که خواست پا در خانه بگذراد دستش کشیده شد. با وحشت به عقب برگشت و زغال های گداخته و قرمز را در نزدیک ترین فاصله از چشمانِ خودش دید. زبانش بند آمد و بهت زده همانگونه باقی ماند.

_باید باهات حرف بزنم!

چشمانش نقطه به نقطه ی صورت مردانه ی امیر را کاوید. دیدگانش به تلافی این پانزده روزِ بی او، بی اجازه از او با سرعتِ نور میان اجزای چهره ی بهم ریخته ی اش میچرخیدند. همین که فرمانِ بینایی به مغز رسید، نگاهش متوقف شد و فروغ چشمش رنگ باخت. دستش را از دستِ امیر بیرون کشید و سرد گفت:

_اینجا چیکار میکنی؟

نگاه امیر با ترس تا انگشتان دست چپش رفت و برگشت. از پشت تیرِ برق، جعبه ی مخملیِ باز شده در مقابل افق را دیده بود. دیده بود و از حرص و خشمِ ناگهانی مشت محکمی بر تیر برقِ رو به رویش وارد کرده بود. دستش را که خالی دید، راه نفسش باز شد انگار. سرش را چرخی داد و با تحم گفت:

_گفتم حرف دارم باهات!

_من با تو حرف ندارم امیر. برو از اینجا!

_میرم ولی با تو.. تا حرفام و گوش ندادی حق نداری پا بذاری تو این خراب شده.

_از جلوی راهم برو کنار. مگه حرفات و نزدی؟ دیگه چی میخوای از جونم؟ اومدی یادآوری کنی بلد نیستم هیچ جوری راضی نگهت دارم؟

امیر با حالت خاصی نگاهش کرد.

_بلد نباش.. هیچ وقت یاد نگیر باشه؟

دستش را روی پیشانی اش گذاشت. صدای لعنتی اش دوباره دچار لرزش شده بود. نه از خودش و نه از کلماتی که روی زبانش جاری میشد مطمئن نبود! آزردگی خاطرِ تمام این مدت اجازه نمیداد درست فکر کند و عاقلانه قدم بردارد.

_اومدی بهم چی بگی؟ چی مونده که نگفته باشی امیر؟ من دیگه از بازیِ چشمات خسته شدم. ازینکه حرف نگاهت و زبونت زمین و آسمون فرق داشته باشه خسته ام. یه مشت دروغ تحویلم دادی و منم باور کردم. دیگه چی از جونم میخوای؟

امیر دستش را گرفت و او را کمی دورتر از درِ خانه، زیر درخت بیدمجنون نگه داشت. افق خسته و بی مقاومت زیرِ درخت ایستاد و منتظر نگاهش کرد.

_افق اون آدم کسی نیست که بتونی باهاش زندگی بسازی. اونی نیست که خوشبختت کنه.خواهش میکنم ازش دوری کن. خواهش میکنم!

_حالا معلوم شد برای چی اومدی. دوست داری اگه مال تو نیستم مال رقیبتم نباشم نه؟ نترس من دختری نیستم که با ناامید شدن از عشقم جوابِ مثبت به خواستگارم بدم. اگه قرار باشه بله ای گفته بشه این تماما رای خودمه و ربطی هم به مزخرفات تو نداره!

امیر خشمگین نگاهش کرد. ناگفته هایش از چشمانش لبریز بود. افسوس که جرات بازگو کردنِ حقایق را نداشت.

_نکن این کار و با خودت افق. تو نمیدونی اون چه آدمیه!

_بگو تا بدونم!

امیر در سکوت نگاهش کرد. چشمانِ پر تمنایِ افق قصد جانش را کرده بود. دست جلو برد و از روی شال گوشه ی صورتش را نوازش کرد. افق همانگونه مستاصل و بغض آلود نگاهش میکرد. سرش را برگرداند و تلخ و آرام گفت:

_چیزایی هست که نمیدونی!

سرش را برگرداند و دوباره غمگین نگاهش کرد.

_هیچی ازم نمیدونی!

_چی و نمیدونم؟ همون چیزی که چشات داره داد میزنه؟ امیر بهم بگو. قول میدم درک کنم. قول میدم باورت کنم. فقط بگو! خواهش میکنم دروغ تحویلم نده! چی باعث شده که منو نخوای؟

اشک بی اراده از گوشه ی چشمش چکید و بی حال ادامه داد:

_چرا داری خرابش میکنی؟

امیر لب به دندان گرفت. با پایش روی زمین ضرب گرفت و سرش را بی تاب چند بار بالا و پایین کرد. میانِ گفتن و نگفتن تنها یک موی باریک مانده بود. چشمانِ مطمئن دخترک شهامتش را دوچندان میکرد. چه میشد اگر همه چیز را بی کاستی برایش بازگو میکرد؟ چقدر بیشتر از حالا پیشِ چشمش میشکست؟ اصلا چرا برایش مهم بود؟ مگر در هر صورت او را از دست نمیداد؟

_امیر؟ خواهش کردم ازت…

نفس عمیقش را پر صدا بیرون داد. دستی به موهایش کشید و با لحنی خشک گفت:

_بینِ من و تو چیزی نمونده افق.. وصله ی هم نیستیم و نمیشیم! ولی نمیذارم دست اون مرتیکه هم بهت برسه..این و بهت مدیونم!

افق گیج و سردرگم نگاهش کرد.

_ از کدوم دِین داری حرف میزنی؟

امیر بی طاقت انگشتِ اشاره اش را بالا برد.

_اونقدر شهامت داشتم وقتی فهمیدم به دردم نمیخوری برای هم بستر شدن باهات گولت نزنم و سرت شیره نمالم. تو اعتماد کردی و منم جواب اعتمادت و دادم. این نشون میده باهات بازی نمیکنم. پس بدون وقتی که میگم اون مرد به دردِ زندگی با تو نمیخوره یه چیزایی میدونم که میگم! حالیته یا نه؟

_حالیم نیست.. نه حرفای ضد و نقیضت.. نه بهونه های مسخره و احمقانت حالیم نیست امیر. چه دِینی به گردن من داری؟ اگه مال هم نیستیم چرا ازم خواستگاری کردی؟ چرا یه روز از خواب پا شدی و به این نتیجه رسیدی که به درد هم نمیخوریم؟ حالا چرا داری جلوی خواستن یکی دیگه اینجوری می ایستی؟ تو از من چی میخوای دقیقا؟

_فقط نمیخوام صدمه ببینی.. همین!

با حرص پوزخند زدو سرش را تکان داد و رو برگرداند.

_فکر میکنی باهام بازی نکردی ولی بازی ای که با دلم راه انداختی کثیف ترین بازی زندگیت بود. برو امیر. برو بذار به زندگیم برسم!

امیر او را به طرف خودش برگرداند و عصبی غرید:

_اگه زندگیت رسیدن به اون مرتیکه ی روباهه مگه از رو جسد من رد بشی. اینو بکن تو اون مغز کوچیکت. ازدواج با فراز و از سرت بیرون کن!

_فردا خواستگاریمه!

خودش هم نفهمید چگونه میان حرص و دردی که روی قلبش تلنبار شده بودف این حرف را به زبان آورد. حالت نگاه خشک شده ی امیر زود تر از آنچه فکرش را میکرد پشیمانش کرد. خواست دهان باز کند و بگوید که دروغ گفته است اما با جمله ی امیر حرف در دهانش ماسید.

_خودت و به قیمتِ چی داری بهش میفروشی؟ ثروتش؟ میخوای تامین بشی و بدونی تا آخرِ عمرت زیر سایه ی پول باباتی؟

نگاهِ افق رنگ باخت. دهانش از حیرت باز ماند و قلبش در کمتر از صدم ثانیه سنگ شد. قطره اشک دیگری روی لبهایش چکید و با صدای خفه ای گفت:

_آره.. هر چی باشه از یه پسرِ خیابونی بهتره مگه نه؟

دیگر منتظر خنجری دیگر از جانب او نشد. رو برگرداند و با تمام توانش به طرف خانه دوید. قلبش میسوخت. از این همه بی عدالتی و ظلم داشت آتش میگرفت. دستش را جلوی دهانش گرفت تا فریاد هق هق بلندش سکوتِ یخ بسته ی کوچه را نشکند. درِ خانه را باز کرد اما قبل از داخل رفتنش صدای بلند امیر را شنید که با داد گفت:

_اون خواستگاری رو روی سرت خراب میکنم افق. حالا ببین!

***

انگشتانش را روی موی گیس شده اش به حرکت درآورد و ماتِ تصویرِ رو به رویش شد. کتِ پیشنهادیِ ژاکلین که امروز صبح به سفارشش به خانه آورده شده بود، با سرشانه های برآمده ی تخم مرغی و دو چینِ ظریفِ روی شکمش زیادی در چشمش شیک و در عین حال عجیب بود. شلوارِ اسپانیایی و بلندِ مشکی رنگش هم مکلمل زیبایی برای این تک کت کرم رنگ شده بود. برای اولین بار همه چیز مطابقِ میلِ ژاکلین پیش رفته بود. از مدل گیسِ عجیب و چند لایه ی موهایش گرفته تا لباس های عجیب تر و مُد روزش! اگر به او بود شاید کار را با یک کت و دامنِ خوش دوخت و ساده تمام میکرد. شاید هم یک دست کت و شلوارِ متین و شیک! ولی وقتی دیگر یارای مقابله با خواسته ی آنها را نداشت، وقتی از خواست دلش و عقایدش گذشته بود، دیگر یک لباس و آرایش تحمیلی که این حرف ها را نداشت!

بوی آشنا و آرامش بخشِ اسپند مشامش را به بازی گرفت و دیری نپایید که مونس همراه با ظرفِ طلایی رنگش وارد اتاق شد. چشمش را به دودِ برخاسته از ظرف دوخت و لبخند زیبایی زد. از آخرین باری که این ظرف طلایی دورِ سرش چرخیده بود چقدر میگذشت؟؟ یاد و خاطر آن هم کنار تمام مادرانه های مادرش مدفون شده بود.

مونس جلو آمد و با احساس گفت:

_دیدم شما ندارین از خونه آوردم. دلم نیومد برات دود نکنم دختر قشنگم!

جلو رفت و با بغض او را در آغوش گرفت. از دیشب که طعم آغوش نرم و آرامش بخشش را چشیده بود، دلش مدام بهانه ی نوازش هایش را میگرفت.

مونس ظرف را روی میز گذاشت و با دستانش صورت او را قاب کرد.

_آرومتر شدی؟

به تکان سر اکتفا کرد. دلش نمیخواست بغضش دوباره سر باز کند. این زن تنها کسی بود که هق هقِ دلش را شنیده بود. تنها کسی که متانتِ احساسش را پیشش شکسته بود و بی ملاحظه روی زانوهایش گریسته بود. دیروز بعد از آن دیدارِ سخت، تنها کسی که متوجه حال آشفته اش شد و بی اجازه خلوتش را برهم زد مونس بود. آن قدر کنار تختش نشست و نوازشش کرد تا عاقبتِ شیشه ی صبرش شکست و اشک هایش تنِ خشک و کویریِ احساسش را خیس کرد.

برایش گفت.. از عشقی که بی اجازه و احمقانه در دل و جانش ریشه کرد. امیرش را توصیف کرد. با تمام خوب و بدش.. با تمامِ دیوانگی اش.. با تمامِ رازهای پنهان در نگاهِ خسته و پر از حرفش! مونس لبخند میزد.. میگفت باید صبر کرد.. میگفت قسمت و سرنوشت چیزیست که تنها در دستان پرتوان خداوند قرار دارد! میگفت نباید از روی این کینه و خشمِ آنی زندگی اش را میهمان یک ازدواجِ ناخواسته کند! اما برای افقی که روحش را زخم خورده و غرورش را له شده میدید، راهی به جز درمیان گذاشتنِ خواسته اش با اردلان نمانده بود! در کمتر از نیم ساعت همه چیز مثل یک بازی سر جای خود نشست و قرارِ خواستگاری گذاشته شد!

او ماند و یک عالمه جای خالی در عقل و احساسش! چه کرده بود؟ زندگی اش دستخوش حوادثی شده بود که خودش در رقم خوردنشان هیچ نقشی نداشت! چشم از چشمانِ نگرانِ مونس برداشت و روی تخت نشست. برایش مهم نبود شلوارِ خوش دوخت و مارکدارش چروک و بد قیافه دیده شود! دیگر مهم نبود.

_برات دائم آیت الکرسی میخونم مادر. خودتم بخون. دلت و آروم کن. یاد خدا رو همراهت داشته باش. همه چیز و بسپار به خودش. با اضطراب فقط به خودت بد میکنی دخترم!

_اگه رو حرفش بایسته و همه چی رو خراب کنه چی همدم؟ اون دیوانست. اگه بیاد داخل.. اگه با پدرم رو به رو بشه…

مونس کنارش نشست و دست روی زانویش گذاشت.

_یه حسی از ته دلم میگه هیچ اتفاق بدی نمی افته. نمیدونم اون جوون چرا نمیخواد این وصلت سربگیره مادر ولی اگه واقعا آقا فراز سوء نیتی داشته باشه من مطمئنم تو انقدر دلت پاکه که خدا نذاره بازیچه ی دستش بشی. پاشو یه آب به دست و روت بزن.

قدرشناسانه نگاهش کرد.

_میدونم امروز روزِ کاریتون نیست و به خاطر من اومدین. تا عمر دارم مدیونِ محبتاتون میمونم!

_قرار نیست مدیون باشی دخترم. تو هم جای دخترِ نداشته ی من. من دارم نون و نمکِ شما رو میخورم. ناخواسته برام عزیزید همتون!

لبخندِ پر مهری به رویش زد. درِ اتاقش به یکباره باز شد و ژاکلین با چشم های گرد شده میان چهارچوب در ظاهر شد.

_دو ساعته دارم صدات میکنم نشستی اینجا افق؟ مونس این دود چیه راه انداختی تو خونه؟ نگفتم قبل از هرکاری باهام مشورت کن؟

مونس شرمزده ظرف را دست گرفت و بی حرف از کنار ژاکلین گذشت. ژاکلین چشمانش را چرخی داد و دستش را در هوا تکان داد.

_رو نده به این زنه. بعید نیست دعا معا فوت کرده باشه تو صورتت و چیز خورت هم کرده باشه!.. توروخدا ببین همه جای خونه بوی گندِ سوختگی گرفته! عطر بزن به اتاقت و خودت. زود هم بیا پایین الآن میرسن!

سرش را بی حوصله تکانی داد و رو برگرداند. در این بازارِ شامِ افکارش همین غرغر های تمام نشدنیِ نامادری اش را کم داشت!

.

.

پاهایش را به هم جفت کرد و انگشتانش را در هم گره زد. استرس کمترین توصیفِ لحظه های جاری اش بود. همه چیز داشت به راحتیِ آب خوردن تمام میشد. فراز از خودش میگفت.. از موقعیتش.. از خانواده اش.. از تمامِ چیزهایی که افق دراین سال ها به خوبی میدانست و صد در صد اردلان بیشتر از خودش آگاه بود. حرف هایش.. قول و قرار هایش، خواسته هایش، همه چیز یک فرمالیته ی احمقانه بود انگار!

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن