codebazan

رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۱۲

او را خوب میشناخت. وقتی فرازِ بیست و سه ساله در خانه شان رفت و آمد میکرد او تنها چهارده سال داشت. آن زمان ها نگاهش اینگونه برق نداشت. چشمانش مانند حالا دو سیاه چال و گودالِ ترسناک نبود. مانند حالا هم انقدر مطمئن و با اعتماد به نفس پا روی هم نمی انداخت. جوانِ ساده و پرتلاشی بود که برای رسیدن به جاهای بهتر با دل و جان کنار اردلان فعالیت میکرد.

سرش را بلند کرد و نگاهی دوباره به او انداخت! نه.. مرد رو به رویش با جوانِ آن سال ها خیلی فرق داشت. مجلس خواستگاری به نیمه رسیده بود و او هنوز نمیدانست میتواند حتی یک شب را با مردِ رو به رویش سر کند یا نه! دلش میهمان هزاران هزار عامل دلواپسی و اضطراب بود. انگار هر جمله ای از جانب فراز و مادرش که با سرِ پدرش تایید و با کلام ژاکلین تحسین میشد او را به کوره ی داغِ این انتخابِ اجباری نزدیک تر میکرد. کار به جایی رسید که در دل آرزو کرد ای کاش امیر سر برسد و به هر قیمتی فقط این مجلس خراب شود!

_بهتر نیست باقیِ حرفا بمونه برای بعد از شام؟ شما که غریبه نیستین.!

ژاکلین لبخند کش داری زد و دست روی شانه ی اردلان گذاشت.

_موافقم عزیزم. من برم اطلاع بدم میز و بچینن!

اردلان لبخندی به رویش زد و با نگاه بدرقه اش کرد. نگاهش به افق افتاد که خمیده و فرو رفته در فکر و خیال، انگشتانش را درهم میپیچید. او بهتر از هرکسی میدانست دُردانه اش چه اضطرابی را تحمل میکند. ولی هرچه می اندیشید، برای او گزینه ای بهتر از فراز نمیافت. به عقیده اش همین شناخت چند ساله برای شروعِ یک زندگی مشترک کافی و حتی زیادی بود، محبت و علاقه هم به مرور در زندگی زناشویی اشان پدید می آمد! گلو صاف کرد و رو به دخترش با تحکم گفت:

_دخترم تو نمیخوای چیزی بگی؟

افق سربلند کرد و نگاهش تک به تک روی چهره ی مادر فراز و فراز چرخید و به پدرش رسید.

_چی بگم!

_هرچیزی که خودت دوست داری. نه فراز غریبست نه مادر گرامیشون. این خواستگاری هم یه فرمالیته ست وگرنه خیلی وقته که انجام شده. نیازی نیست خجالت بکشی!

کاش میتوانست لب باز کند و بگوید که تنها حسی که در این لحظات ندارد خجالت است! چشمانِ فراز همراه با آن لبخندهای معروفش، درست مرکز نگاهش را هدف گرفته بود. زیر نگاهش در حالِ خفه شدن بود.

فراز سکوتش را که دید نفسی تازه کرد. از جا بلند شد و رو به اردلان گفت:

_با اجازه ی جمع من یه آبی به دست و صورتم بزنم!

اردلان با گفتن “البته” ای سرش را تکان داد و افق، همانگونه که چشم به کفش های براق و سیاه رنگش دوخته بود، برای اولین بار در دل دعا کرد رفتنش به آن سرویس بهداشتی بی برگشت باشد!

***

فربد سرش را با تاسف تکان داد. در آن تاریکیِ کوچه تنها چیزی که در میدانِ دیدش بود، ماشین شاسی بلند و سیاه رنگِ فراز بود. به طرف امیر برگشت که با استرس پوست لبش را میکند.

_فکر خوبی نیست امیر. این همه جاپارک. رو چه حسابی برم این حرف و بزنم؟

امیر دستش را با خشم روی پیشانی اش کشید.

_فربد یه کلمه میخوای بگی جای ماشین و عوض کنن و بعد غیب بشی. هدف اینه که اون سگی که بستن دم در دور بشه. بعدش پاتو بذار رو گاز و فرار کن. خیلی سخته؟

_دِ احمق همه جا دوربینه. داری با پای خودت میری تو دهن گرگ؟ اونم وقتی همشون یه جا جمعن؟

با صدای بلندی غرید:

_چیکار کنم بتمرگم اینجا اجازه بدم افق بره تو دهنِ گرگ؟

فربد بی حرف نگاهش کرد.

_فربد وقت ندارم. پیاده میشی یا باز ازین دیوار لعنتی برم بالا؟

پوفی کشید و پیاده شد. امیر هم پشت سرش پیاده شد و با صدای آرامی گفت:

_فقط بگو اگه میشه جای ماشین و تغییر بدن همین! خودت و نباز. خواهش میکنم خرابش نکن!

_خدا ذلیلت کنه امیر.

_ذلیل کرده. بجنب جون بکَن!

نگاهش را با چشم غره ای از امیر گرفت و به طرف در راه افتاد.امیر پشتِ تیر برق ایستاد و منتظر شد. به فربد هشدار داده بود زنگ را نزند و تنها به زدن چند ضربه به در اکتفا کند. فربد با سنگ کوچکی چند ضربه به در زد. طولی نکشید که رضا با آن هیبت بزرگ و درشتش در چهارچوب در ظاهر شد. از دور دید که فربد اشاره ای به ماشین کرد. رضا بیرون آمد و نیم نگاهی به پارک شدنِ ماشین انداخت. اگر نقشه عملی نمیشد همه چیز برباد میرفت! فربد جلو رفت و با دست اشاره ای به ماشین خودش کرد. همین که رضا سر تکان داد و داخل شد به طرفِ در پا تند کرد و خودش را به فربد رساند. درِ خانه بسته بود اما چفت نشده بود. فربد دست روی بازویش گذاشت.

_برو تو احتیاط کن. چیزی شد زنگ بزن من بیرونم!

_چی گفتی بهش؟

_ول کن برو تو عجله کن!

با احتیاط داخلِ حیاط شد. راهِ قبل را انتخاب کرد و از کنار دیوار ضلع شرقیِ خانه پشت تراس پنهان شد. همین که رضا سوئیچ به دست از خانه خارج شد، لبخند پیروزی روی لبش لانه کرد و به سرعت برق خودش را به در خانه رساند. در را با احتیاط باز کرد و وارد شد. قلبش در سینه مانند طبل میکوبید. اگر تنها یک نفر از حضورش در خانه باخبر میشد امشب همین عمارت بزرگ برایش سینه ی قبرستان میشد! پشت به خانه به دیوارِ کنار راه رو تکیه داد و موقعیت خانه را در ذهنش بررسی کرد. حالا راه پله ی مارپیچ و آشپزخانه و اتاق افق پشتِ سرش و پذیرایی و سالن در چپ و راستِ پله ها قرار داشتند! البته باید ابتدا از خالی بودنِ هال کوچکی که پله ها وسطشان قرار داشتند مطمئن میشد. خودش را کمی بیرون کشید و نگاهی به اطراف انداخت. خبری از کسی نبود. بوی غذای گرم این اطمینان را درش حاصل کرد که سرِ خدمتکاران در آشپزخانه گرم باشد! بی شک اردلان و مهمان هایش هم در پذیراییِ بزرگ مستقر بودند! چند لحظه چشم بست و در دل خدایش را صدا زد. از او خواست امشب به خاطرِ افق هم که شده همراهش باشد و یاری اش کند. فربد حق داشت! با پای خودش پا در وادیِ گرگ ها گذاشته بود!

نفس عمیقی کشید و با بسم اللهی خودش را به پله ها رساند. ندانست با کدام نیرو از آن ها بالا رفت و به راه روی طویلِ بالا رسید. تمامِ تنش از ترس خیسِ عرق شده بود. درِ اولین اتاق راه رو را باز کرد و داخل شد. نفسش را آسوده بیرون داد و قلبش کمی آرام گرفت. گوشی اش را از جیبش خارج کرد. حالا یک کار مانده بود آن هم زنگ زدن به افق و کشاندنش به این اتاق بود. با خودش عهد کرده بود که با زور هم شده او را از انجامِ این وصلت منع کند!

گوشی را از جیبش بیرون کشید و دنبالِ شماره ی افق میگشت که توجهش به صدایی جلب شد. خودش را با ترس به در رساند و بر آن تکیه کرد. صدا کمی واضح تر شد. انگار مرد و زنی با هم بحث میکردند. صدای فراز را میانِ گفت و گویشان شناخت. در را با احتیاط باز کرد و سرش را بیرون برد. فراز و زنی جوان کمی آن طرف تر رو به روی هم ایستاده بودند. زن را نمیشناخت اما از حرف زدنشان مشخص بود در مورد موضوعی بحث میکنند. در را باز گذاشت و به صحبت هایشان دقیق شد.

_بس کن ژاکلین. ده دقیقه ست دارم مزخرفاتت و گوش میدم. اگه شک کنن کلاهمون پسِ معرکه ست بیا بریم پایین!

_به جهنم. به درک. خسته شدم از بس تو ریختی و من جمع کردم. قرار بود امشب شبِ نامزدیتون باشه نه خواستگاری. تو پونزده روز فقط تونستی بیای خواستگاریش؟

جدا خسته نباشی!

_ژاکلین منو عصبی نکن. خودم به اندازه ی کافی دارم دیوونه میشم. میگی چیکار کنم هان؟ دختره مثل کنه چسبیده به عشق و محبت. فیلم هندی ای نموند که براش بازی نکنم. حالم دیگه از خودم بهم میخوره!

ابروهای امیر به هم نزدیک شد. چشمانش از تعجب گرد شده بود.

_من دیگه تحمل ندارم فراز. میخوام برگردم. دارم تو این خونه با این پیرمرد خفه میشم. تا کِی باید تحملش کنم؟

_خودت و به خریت نزن ژاکلین. حالا که همه چی داره میشینه سرِ جاش خرابش نکن! اجازه بده صاحبِ دردونه ش بشم! خودت میدونی راه نجات از این جهم پوله. اونم پولی که دردونه ی شوهرت تک وارث اشه!.. قول میدم میریم. فقط صبر کن باشه؟

قفسه ی سینه اش از خشم بالا و پایین میشد. چشمانش به خون نشسته بود. سرش را دوباره برگرداند. سرِ ژاکلین روی سینه ی فراز بود. نگاهی به دور و بر انداخت! از دیدنِ دوربینِ بالای راهرو شوکه شد! این دو خوکِ کثیف آنقدر حرفه ای نقشه شان را پیش میبردند که بی شک تمام عوامل خانه تحت سلطه و توجهشان بود!

متوجه قدم هایشان شد. درِ اتاق را بست و دستش را با حیرت روی دهانش گذاشت. تکه های گم شده ی پازل را یافته بود. حالا دلیل عجله ی فراز را درک میکرد. این راز ممکن بود هرلحظه برملا شود و بی شک مانند طوفانی تمام زحمات چندین ساله شان را دود کند! پس افق تک وارثِ تمام ثروت اردلان بود! ولی افق از وجودِ خواهرش گفته بود.. دختر دیگر اردلان که در خارج از ایران تحصیل میکرد!

گیج و سردرگم روی تخت نشست! باید همه چیز را به افق میگفت! قبل از آنکه قربانیِ این بازیِ کثیف شود باید میفهمید! سرش را میان دستانش گرفت. شنیده ها و دیده هایش قابلِ هضم نبود! بی شک افق نابود میشد!

گوشی اش را از جیبش بیرون کشید. تعلل را کنار گذاشت. نابودی اش بهتر از ویران شدنِ زندگی اش به دستِ این کفتارهای گرسنه بود! شماره اش را گرفت و منتظر ماند ولی به سه بوق نرسیده تماس رد شد! اگر باز هم زنگ میزد بعید نبود افق گوشی را خاموش کند! صفحه ی پیام را گشود و با دستانی لرزان از خشم تایپ کرد:

“بالا تو اولین اتاقِ سمت چپ منتظرتم. یا بیا بالا یا میام پایین”

پیام را فرستاد و با کمال خوش شانسی از تحویلش مطمئن شد. بی قرار در اتاق قدم رو میزد و می اندیشید. چگونه باید به او میگفت؟ چگونه آگاهش میکرد؟ چگونه شاهدِ فرو ریختنش میشد وقتی دیروز تنها با یک قطره اشکش خشمی عجیب دلش را مچاله کرده بود؟ با دست چنگی به موهایش زد. چیزی به بند آمدن نفسش نمانده بود! چشمش به پایین رفتنِ دستگیره ی در افتاد. بی حرکت باز شدنِ در را نظاره کرد. افق با چهره ای ترسیده وارد شد. انگار تا زمانی که با چشم ندیده بود باور نمیکرد این دیوانه باز هم وارد خانه شده باشد! همانجا حیرت زده ماند و لب زد:

_تو چجوری..

امیر جلو رفت. با تاسف و ناراحتی نگاهش کرد. اوضاع فرق کرده بود. دیگر حتی نمیدانست باید چه بگوید و از کجا شروع کند. دهان باز کرد چیزی بگوید که افق دستش را گرفت و با بغض گفت:

_میدونستم میای. میدونستم تو دیوونه ای.. میدونستم دوستم داری امیر!

لال شد. چیزی به بزرگیِ گردو در گلویش گیر کرد. آب دهانش را با زور قورت داد و با صدایی خش دار گفت:

_باید میومدم.. من..

_هیچی نگو.. بذار فکر کنم به خاطر من اومدی!

لبخند غمگینی به رویش زد و گفت:

_به خاطرِ تو اومدم!

افق جلو رفت. با هر دو دستش دستِ او را گرفت و با تمنا زمزمه کرد:

_فقط یه دلیل بگو. برای همه ی این اتفاق ها یه دلیل بگو تا برم پایین و همه چی رو بهم بزنم. بگم نه و هردوتامون و خلاص کنم امیر!

امیر نگاهش کرد. اگر دیده ها و شنیده هایش را میگفت چقدر باورش میکرد؟ اگر باورش میکرد چقدر توان برایش میماند تا اینگونه صاف و مطمئن مقابلش بایستد؟ نه.. این راهش نبود! باید با فراز مستقیما وارد معامله میشد! دست روی دستانِ افق گذاشت و قدمی جلو رفت. خیره در چشمان چراغانی اش با همان لبخندِ محزون گفت:

_چقدر باورم داری؟

افق زمزمه کرد:

_خیلی!

_پس با اطمینان برو پایین و بهم ش بزن! بهت قول میدم فردا قبل از اینکه شب برسه جواب همه ی سوالات و بگیری! با همه ی شرفم بهت قول میدم افق!

افق بی حرف نگاهش کرد. سرش را جلو برد. بوی عطرش داشت هوش از سرش میبرد. چقدر برایش خواستنی شده بود! خواستنش در هر شرایط برایش عادتی بیتکرار شده بود. لبهایش را نزدیک گوشش برد. هرم نفس هایش با گریبانش برخورد میکرد و قفسه ی سینه ی دخترک را بالا و پایین میبرد. صورتش مماس با پوست لطیفِ افق شد و زمان برایش ایستاد. افق چشم بست و صدای آرام امیر را شنید که با احساس و غمی محسوس زمزمه کرد:

_خواستنت لیاقت میخواد!

بوسه ی آرامِ و کوچکش که روی پوست صورتش نشست، نگاه از چشمان تبدار امیر دزدید. امیر دست به موهای نرم و بافته شده اش کشید و گفت:

_این لیاقت و اون مردی که اون پایینه نداره! منم ندارم.. لیاقت تورو هیچ کس نداره افق!

با نگاهی که هزاران سوال داشت نگاهش کرد. چشمانش دریای سرخ بود امشب. میان موج های خروشانش در حال غرق شدن بود. دستی به جای بوسه اش کشید و تنها گفت:

_قول میدی؟

امیر غمگین سر تکان داد. افق لبخند غریبی به رویش زد و گفت:

_بهشون میگم امشب نمیتونم جواب بدم. به خاطر ایمان و باوری که بهت دارم صبر میکنم امیر!

این را گفت و در را باز کرد. اگر کمی دیگر در این موقعیت میماند بی شک مقابلِ جنسِ این نگاه کم می آورد و پس می افتاد.

نگاهی به دور و اطراف انداخت و آرام گفت:

_پشتِ سر من بیا. همه تو سالن پذیرایی ان وقت شامه!

امیر پشت سرش راه افتاد. افق با احتیاط پله ها را پایین رفت و با نگاهی به اطراف اشاره داد تا پایین بیاید. امیر سراسیمه پله ها را پایین آمد. اما همین که هر دو خواستند به طرف راهروی ورودی بپیچند مونس با سینی خالی مقابلشان ظاهر شد و راهشان را سد کرد.

نگاه امیر که به او افتاد، تمام تنش لرزید و ناخداگاه یک قدم عقب رفت. سینی از دستِ مونس افتاد و چشمانش به مردِ خوش پوشِ رو به رویش چسبید. افق با ترس به مونس خیره شد و شرمگین گفت:

_همدم خواهش میکنم آروم. اگه بفهمن امیر اینجاست..

امیر که عقب رفت و به حفاظ راه پله تکیه داد، حرفش را نیمه تمام گذاشت و با ترس به طرفش برگشت. چشمانش میان شراره های آتش در حالِ سوختن بود. از دیدن چهره ی زردش به حدی ترسید که ترسِ حضورش را فراموش کرد و بی ملاحظه گفت:

_امیر خوبی؟

مونس همانگونه خشک شده نگاهش میکرد.

صدای اردلان بلند شد که بلند و رسا افق را صدا میزد. افق با هر توانی که داشت بازوی بیجان امیر را چسبید و او را به جلو هول داد. مانند رباطی در اثرِ هول دادن افق به جلو پرتاب شد. دنیا بر سرش فرود آمده بود. دیگر حتی با خودش هم چیزی نمیگفت. تهی بود از جهان و تمام کائناتش! با حرکت ترسیده و فشار دست افق از مقابلِ مونس گذشت؛ بدون آنکه سرش را بلند کند و ببیند که زن با چشمانی که اشکِ خون در آنها حلقه زده بود لبخند غریبی زد و لرزان و نابود شده زمزمه کرد:

_امیر…!

***

نمیدانست چند ساعت از عمرش گذشته بود.. چند روز، یا اصلا چند صبح!

شاید دنیا به انتها رسیده بود. شاید نقطه ی پایان گذاشته شده بود و او از سطرهای آخر جا مانده بود. شاید هم هیچ وقت نامی از او روی صفحات بی رحمِ روزگار حک نشده بود. دنیا چگونه موفق میشد؟ چطور همیشه در میانِ باریک ترین شکافش تبر میکوبید و فرق سرش را تا نخاع میشکافت؟ چگونه میتوانست انقدر دقیق ضربه ی کاری را وارد کند؟ در درست ترین زمان.. در سخت ترین مکان و مقابلِ نباید ترین انسان!

چشمانش دیگر رو به این دنیا باز نمیشد. در تاریکیِ خودش و دنیای کوچک شده اش فرو رفته بود. میترسید از اینکه چشم باز کند و تنها امید زندگی اش را با همان چشمانِ به خون نشسته رو به رویش ببیند! کسی که با تمامِ زمختیِ دستانش برایش ظریف تر از برگِ گل بود! تنها چشمانی که با افتخار و اطمینان به سیاهیِ نگاهش خیره میشدند و بی لرزش و تردید فریاد میزدند: “تو برای من افتخاری”

دیگر نه آن نگاه برایش مانده بود و نه دیگر افتخاری! تبرِ روزگار این بار تیشه به ریشه ی جانش زده بود. مونسِ زندگی اش در خانه ی اردلان خم و راست میشد و او برای راهِ حل های احمقانه اش روز را به دنبالِ دختر اردلان شب میکرد. مگر چقدر از خودش غافل شده بود؟ سیاوش را به کجای این زندگی فروخته بود که بابتش مونسِ نابود شده ی امشب نصیبش گشته بود؟

سرش را روی زانوهایش گذاشت. اشک خشک شده و خون تمامِ صورتش را چسبناک کرده بود. اشک هایی که نه برای حسرت بود و نه سزای پشیمانی! تنها یک چیز میتوانست برای دنیایِ سر سختِ او اشک باشد، آن هم نابودیِ مادرش بود! مادری که حتی وقتی سایه ی سرش را خمار و خواب آلود در آن دخمه ی کوچک یافت اینگونه نگاه نکرد، وقتی شهروزش را دستبند به دست از حیاطِ خانه بردند اینگونه نابود نشد.. نگاهِ سرخورده ی مادرش را امشب برای اولین بار دیده بود. آن مروارید های سیاه و دوست داشتنی که با دیدنِ هربارِ او به یک امید و آرزو برق کوچکی میزدند امشب مانند دو فانوسِ سیاه و بی فروغ مقابلش قد عَلَم کرده بودند. جوابشان را با چه زبانی میداد وقتی خودش با دستانش آتش به آن فانوس های سیاه و تاریک زده بود؟

زنگِ خانه برای بارِ هزارم در سرش پیچید. چنگی به موهایش زد و با صدایی که در حنجره اش گم شده بود زمزمه کرد:

_تنهام بذارین!

صدا قطع شد. دستش را از لای موهایش بیرون کشید و تنش را بی قرار و آرام به عقب و جلو تاب داد. با باز شدنِ ناگهانیِ در اتاق سرش را بالا آورد. کاش قدرتش را داشت و میتوانست محو و نابود شود. تحمل شنیدن صدای هیچ کس را نداشت!

_امیر؟

چشم بست و سرش را پایین انداخت. فربد دوباره صدایش زد و وقتی صدایی از جانبش نشنید از اتاق بیرون رفت. اما طولی نکشید که دوباره به اتاق برگشت و این بار چراغ را روشن کرد. اتاق میانِ تکه های شکسته ی آینه و وسایل واژگون ویرانکده شده بود.. با وحشت چشم چرخاند..حالا پاهای دراز شده ی امیر ، از کنارِ درایور چوبی در مسیر دیدش بود. نفسِ آسوده اش را بیرون داد و به طرفش رفت. ولی از دیدنش به حدی جا خورد که ناخودآگاه قدمی به عقب برداشت. گوشه ی دیوار در خودش جمع شده بود و سرش را به کنج تکیه داده بود. چشمانش بسته بود اما روی صورتش ردِ اشکِ آمیخته با خون به خوبی نمایان بود. نگاهش به دستش افتاد. خون از مچِ دستش راه گرفته بود و سرامیک روشنِ زیرش را سرخ و چسبناک کرده بود. آب دهانش را با وحشت قورت داد و قدمی جلو رفت. تکه های آینه زیر کفشش خرد و خمیر شد. جلو رفت و مقابلش روی زانو نشست.

_امیر؟

پلک هایش تکان خورد ولی چشم باز نکرد. فربد دستش را جلو برد و مچِ دست زخمی اش را آرام برگرداند. خونِ دستش خشک شده بود و تنها یک زخمِ عمیق و مرطوب باقی مانده بود. چهره اش را جمع کرد و دوباره صدایش زد.

_امیر..

_برو بیرون!

آنقدر میانِ چهار دیوارِ این اتاق فریاد کشیده بود، آنقدر زجه زده بود که صدایی برایش نمانده بود. فربد دست روی کتفش گذاشت.

_پاشو تکیه بده به من بریم حموم. پاشو امیر!

چشم باز کرد. رگه های سرخ و خونیِ چشمانش وحشت نگاهِ فربد را دوچندان کرد. همانجا پیشِ پایش روی زمین نشست و درمانده و مستاصل گفت:

_چی شده امیر؟ میدونی از دیشب تا حالا کجاها رو گشتم دنبالت؟ کجا غیب شدی؟ چی شد که اونجوری از اون خرابه زدی بیرون؟

دوباره چشم بست. اینبار کوتاه اما با درد. قدم به قدمِ محله را با پاهای بی توانش پیموده بود. تا خود روشناییِ صبح مقابل دیوارِ کلنگیِ خانه به چراغ روشنِ اتاق کوچک زل زده بود. چراغی که تا او وارد خانه نمیشد خاموش نمیگشت. تنها چیزی که یادش بود این بود که میان تاریکی روشناییِ صبحِ صادق خودش را به خانه رسانده بود و این اتاق برایش محل تخلیه ی تمام دردهایش شده بود.

_نمیخوای چیزی بگی؟ تا صبح همه جا رو خوردم. میدونی چند بار اومدم اینجا و برگشتم؟ کجا بودی امیر؟

کلافه از پرس و جوی تمام نشدنیِ فربد دستش را به دیوار گرفت و بلند شد. هنوز قدمی جلو نرفته بود که سکندری خورد. فربد بازویش را گرفت اما با خشم بازویش را بیرون کشید و با همان صدای گرفته گفت:

_برو ردِ کارت فربد.

_تا نگی چی شده نمیرم. مرد حسابی چیکار کردی با خودت تو؟

بی جوابش گذاشت و بیرون رفت. مقابل آینه ی سرویس ایستاد و آبی به سر و صورتش زد. فربد حق داشت آنگونه نگاهش کند. حال و روزش واقعا اسف بار بود. دستِ زخمی اش را زیرِ آب برد و به شکاف عمیقش چشم دوخت.

_بذار بتادین بیارم عمیقه چرک میکنه!

دست برد و چند برگ از دستمال توالت را بی حوصله دورِ دستش پیچید. فربد را با شانه کنار زد و بیرون رفت. نگاهی به ساعتِ بزرگ انداخت. نیمی از روز گذشته بود و کار نیمه تمامش هنوز انتظار او را میکشید. باید بازی را تمام میکرد. آخرین بازیِ زندگی اش را..

_یه کار برام میکنی؟

فربد رو به رویش ایستاد.

_چیکار؟

_برو به مشاور املاک سر همین کوچه بسپار خونه رو تا یه هفته تخلیه میکنم. بهشون گفته بودم شرایطم رو. قراردادم هم دوماهه بود!

_میخوای چیکار کنی؟

_سوال نپرس فربد. فقط بگو میتونی یا نه؟

_مگه میشه قراردادِ دوماهه؟ چجوری قبول کردن؟

کلافه روی کاناپه نشست و چشمان ملتهبش را با دست مالید.

_وقتی ده میلیون گذاشتم کف دستش قبول کرد. صاحب ملک خارج ایرانه. سوال دیگه ای داری؟

_آره دارم. مرد حسابی این حال و روزه برا خودت درست کردی؟ لا به لای موهات کلا خونه. چی شد تو اون خراب شده؟

امیر نفسش را با آه بیرون داد و آرام گفت:

_نه تو بپرس نه من بگم. بذار امروزم تموم بشه!

فربد بی حرف و نگران نگاهش کرد که بی تعادل از جایش بلند شد و راهِ حمام را پیش گرفت. راست میگفت. حال و روز امروزش توضیح دادنی نبود! پشت سرش راه افتاد و متاسف و ناراحت گفت:

_من این بیرونم چیزی خواستی صدام بزن!

ولی به جز دری که بی تفاوت به رویش بسته شد صدای دیگری نشنید..

.

.

کنارِ شیشه ی کافه ی خلوت نشست و چشم به پیاده روی شلوغ دوخت. آدم ها بی خبر از همه جا در حال رفت و آمد بودند. چیزی به عید نمانده بود. همان سال تحویلی که به مادرش قول داده بود بدونِ حضورِ شهروز نخواهد گذشت؛ حالا باید بدون حضورِ او برای مونس طی میشد! مونس او را نمیبخشید. این را از لایه های تیره و سخت نگاه سرخورده اش خوانده بود. ولی به هر قیمتی شده شهروز را برایش باز میگرداند. تنها کسی که شاید بعد از نبود او برای نفسش دوباره امید و آرزو میشد!

گوشی که روی میز لرزید، دل از منظره ی حسرت بارِ رو به رویش کند و چند ثانیه به اسمِ تماس گیرنده خیره شد. نگاهش سخت تر از همیشه شد و خشک و سرد جواب داد:

_کاری که گفتم و کردی؟

افق با تردید گفت:

_کردم ولی منظورت و ازین کارا نمیفهمم.

گوشی را در دستش جا به جا کرد و چند ثانیه چشم بست.

_افق قسم بخور که نگاهش نکردی!

افق نگاهی به دی وی دی سفید رنگِ میان دستش انداخت و با استرس گفت:

_نکردم ولی داشتم از ترس میمردم. کلید اتاق کارِ بابا دستِ ژاکلین بود. با هزار زور و بدبختی کلید و پیدا کردم. من دیگه از هیچی سر در نمیارم امیر!

_مطمئنی قبل از تو نرفته تو اتاق و دوربینا رو چک نکرده؟

_مطمئنم. اگه میرفت اومدنت و میفهمید. از صبح از کنار بابا جم نخورده. انقدر اعصاب پدرم داغون بود که یه لحظه هم از پیشش تکون نخورد!

پوزخندی زد و با غیظ گفت:

_فربد جلوی دره. سی دی رو تحویلش بده. از هیچی هم نترس. تمام فیلمای دوماه گذشته رو کپی کردی؟

افق سرش را با ترس تکان داد.

_همش و کپی کردم و باقیشم پاک کردم. ولی اگه ژاکلین بفهمه فیلما پاک شدن همه چی رو به بابام میگه امیر. پدرم نیازی به دیدنِ فیلما نداره! حرفِ ژاکلین براش سنده!

_گفتم از هیچی نترس نگفتم؟ بسپارش به من. پدرت به هر کی شک کنه به تو نمیکنه. پاک شدنِ فیلما هم میفته گردن نامادریت چون بجز پدرت تنها اونه که فیلما رو کنترل میکنه!

صدای خسته و گرفته ی امیر بغضش را دوچندان کرد. روی تخت نشست و با خواهش گفت:

_کاری که خواستی رو کردم امیر. تمومِ شب سرزنشای پدر و تحمل کردم. داد و بیدادای ژاکلین و به جون خریدم فقط به خاطرِ تو. بهم قول بده این روزا تموم میشن. نمیدونم داری چیکار میکنی! ازت نمیپرسم چرا به روح مادرم قسمم دادی که این سی دی لعنتی رو نگاه نکنم برامم مهم نیست. فقط بهم بگو همه ی این روزای بد بودن حالِت تموم میشه!

امیر چشم بست و سرش را به پشت صندلی تکیه داد. چگونه میگفت بازگشتی برای این بدحالی و مردن وجود نخواهد داشت؟

_بهت گفتم از این ازدواج اجباری نجاتت میدم. روی قولمم می ایستم. ازت خواهش میکنم چیز دیگه ای نپرس!

_امیر؟

دستش را روی میز مشت کرد و با آخرین توانش گفت:

_فربد منتظرته افق!

سکوت افق را که دید با درد زمزمه کرد:

_تموم این کابوسا برات تموم میشه. بهت قول میدم!

دیگر منتظر جوابی از جانبش نشد و قبل از پشیمان شدن گوشی را قطع کرد. سرش را روی میز گذاشت و به این اوضاعِ پیچیده شده در هم اندیشید. زندگی اش کلاف سیاهی را میمانست. همه چیز به بدترین شکل درتار و پود هم گره خورده بودند و در میانِ همه، احساس تازه ای که در درونش نسبت به این دختر حس میکرد ، کور ترین گره بود! دیگر نمیتوانست خودش را گول بزند. چیزی که از افق درگیرش کرده بود، چیزی ماورای دلسوزی و پشیمانی بود!

با لرزش گوشی سر از روی میز بلند کرد و پیام فربد را گشود.

“دی وی دی دستمه!”

نفس پر صدایش را بیرون داد و همزمان متوجه کشیده شدن صندلیِ رو به رویش شد. بهتر از این نمیشد! خونسرد و بی واکنش به مرد رو به رویش زل زد. دیگر از نگاه براقش نمیترسید. چقدر خوب بود که در مقابلش چیزی برای از دست دادن نداشت! مقابل چنین انسان هایی این بزرگ ترین برگ برنده بود.

_چی باعث شد به خودت جرات بدی و بخوای من و ببینی؟ نترسیدی از اینکه باهام دوباره رو به رو بشی؟

با پوزخندی مطمئن سر تا پای مرد سیاه پوش را برانداز کرد.

_مراسم خواستگاری چطور گذشت؟

فراز آرنجش را روی میز گذاشت و با فکی منقبض شده گفت:

_فکر نکن حواسم بهت نیست. با پای خودت داری میری تو جهنم. فقط آرزو میکنم با چرت وپرتایی که افق دیشب تحویلم داد ارتباطی نداشته باشی!

_رو به روت چی میبینی؟

فراز تحقیر آمیز نگاهش کرد.

_یه آدمِ تموم شده!

امیر با خنده سر برگرداند.

_برای اولین بار به خوب نکته ای اشاره کردی. یه آدمِ تموم شده رو به روته. یکی که دیگه چیزی برای باختن نداره!

سرش را برگرداند و به وضوح دید که رنگِ چشمانِ فراز کدر شد.

_حالا تو بگو. نمیترسی از اینکه قرار ملاقات با یه آدمِ تموم شده رو قبول کردی؟

نگاه فراز لحظه به لحظه سخت تر میشد.

_زبونت دراز شده امیر. مثل اینکه گوشت نمیشنوه داری چی میگی!

_اتفاقا گوشام خوب میشنوه. بهتر از اونی که فکرشو بکنی!

سکوتِ فراز را که دید دست در جیب پالتویش فرو برد و دی وی دی سفید رنگی را بیرون کشید.

_این دی وی دی تمام محتویات پر افتخاره دیشبه! از خلوت دو نفرت با ژاکلین بگیر تا سری که روی شونت گذاشته شد. البته فقط همین نیست! شاهد عینی که این سی دی رو دستم رسونده هرچی که بینتون گفته شده رو هم شنیده!

چشمانِ فراز دو کاسه ی خون شد.

_چی داری زر میزنی؟

امیر تلخندی زد.

_بازی تموم شد فراز. بازی کثیفت برای تور کردن دردونه ی اردلان! دلم میسوزه برای زحمت ده ساله ای که کشیدی. اگه خواستی میتونم تو بازی های بعدی کمکت کنم تو زمانِ کمتر به نتیجه ی مطلوب تری برسی!

فراز فاصله اش را با او تمام کرد و یقه ی پالتویش را دست گرفت:

_نابودت میکنم امیر. زندت نمیذارم!

امیر با خشم دستش را پس زد. طبقه ی بالای کافه خلوت بود و جز دو پسر دانشجو کس دیگری شاهد مشاجره ی بینشان نشد. سی دی را داخل جیبش برگرداند و انگشت اشاره اش را بالا گرفت.

_بهت گفتم چیزی برای از دست دادن ندارم نگفتم؟ شب نشده این سی دی دستِ اردلانه. دوست دارم بدونم برای ده سالی که زنش و باهات شریک بوده بیشتر میسوزه یا برای ثروتی که همراهِ دختر عزیز کردش داشت تقدیمت میکرد.

سینه ی فراز از خشم بالا و پایین میشد.

_نمیتونی این کار و بکنی. آمار همه ی کثیف کاری هات و دارم! به خاک سیاه مینشونمت!

امیر خونسرد نگاهش کرد.

_به نظرت کی بیشتر میبازه؟ من یا تو؟

فراز دندان روی هم سایید.

_چقدر میخوای لعنتی؟

نگاهش سراسر استهزا شد و با خشم گفت:

_هنوز اونقدر کثیف نشدم از کفتار متعفنی مثل تو پول گدایی کنم حالیته؟ از زندگی اون دختر گم میشی بیرون. البته در هر صورت قراره گم شی. ولی این انتخاب با خودته که با معامله ی منصفانه بزنی به چاک یا کلا از دور حذف بشی!

فراز چشم تنگ کرد.

_منظورت چیه؟

_منظورم اینه که برام مهم نیست بین تو و اون شریکِ احمق تر از خودت چی میگذره. برو هر جوری که خوشت میاد تلکه اش کن. پولش و بالا بکش. جای گاگول بذارش و زندگیت و بساز. با زنشم هر چقدر خواستی حال کن! برام مهم نیست! فقط میری به افق میگی به زور و فشار خانواده ها حاضر شدی باهاش ازدواج کنی. خوب تو گوشش میخونی هرچی گفتی چرت بوده و علاقه ای بهش نداشتی. بعدم تا عمر داری پای کثیفت و توی اون خونه و دورو برِ افق نمیذاری!

فراز با حرص و بلند خندید. سرش را به پشت پرتاب کرد و دست دور دهانش کشید.

_همین؟ به تو چی میماسه بدبخت؟

با چشمانِ خشمگینش خیره به چشمانِ زخمی و سرخِ فراز شد و از لای دندان هایش غرید:

_به تو مربوط نیست!

چهره ی فراز نمادِ بمبی ساعتیِ رو به انفجار بود. قبل از آنکه ترکش های این انفجارِ بزرگ با تن و بدنش اثابت کند از پشت میز بلند شد و دست روی کتفش گذاشت.

_یک ساعت وقت داری برای فکر کردن به معامله. به نظر خودم که خیلی منصفانه ست. منصفانه تر از راهی که تو دو هفته ی پیش مقابل من گذاشتی.

قدمی جلو رفت و دستش را مانند خودش از پشت بلند کرد.

_فقط یک ساعت وقت داری برای فکر کردن جنابِ فرازِ سرمد!

همین که از کافه خارج شد لبه های پالتویش را بالا داد و به سرعت سوار ماشینش شد. حتی یک بار هم پشت سرش را نگاه نکرد تا ببیند چه هیبتی شکست خورده ای را پشتش جا گذاشته است. پیروزی برای اولین بار از آنِ او بود. همانگونه که با سرعتی مرگ بار مسیرِ آمده اش را برمیگشت شیشه ی ماشین را پایین داد و سی دی خالی را بیرون پرت کرد. هفته ی بعد دادگاهیِ شهروز بود و تا آن روز تنها و تنها یک کارِ نیمه تمام باقی مانده بود!

***

به دیوارِ سرد و خیسِ ابتدای کوچه تکیه کرد. هر چه به بهار نزدیک تر میشدند هوا بهاری تر و ملایم تر میشد. دیگر جای برف و بوران و زمینِ یخ بسته را باران های بهاری و هوای ابری گرفته بود. گرچه برای او و مسیرش زمستانِ سخت تازه شروع شده بود ولی شاید سر رسیدنِ این بهار میتوانست همراه با او تمامِ رنج های این زمستانِ بی مانند را هم با خود ببرد!

سرش را به دیوار تکیه داد و پوست صورتش را به قطرات ریز باران سپرد. حرف های بهروزی گیجش کرده بود. گیج تر از آنکه برای دادگاه هفته ی بعد آماده باشد. دست در جیبِ پالتویش فرو برد و بارِ دیگر چهره ی مرموزِ بهروزی همراه با آن لبخند یک طرفه و لحن مطمئن در خاطرش تکرار شد:

_مگه دردت پول نیست؟ دارم بهت میگم هر چی رو که شهروز نگرفته پس میدم. سیصد تاش و نقد میدم برای بقیه اشم چک و سفته میدم با هر اسکونتی که دلت بخواد. بهروزی خوب میدونم که میدونی کلاه برداری کارِ شهروز نبود. با اینکه میدونم کارِ خودِ قالتاقته باز دارم کوتاه میام. دارم خودم و میندازم تو قرض و بدبختی و نزول. بذار این درد تموم شه. من پول و میدم توهم آدمِ واقعیِ این بازی رو معرفی کن.

بهروزی با پوزخند نگاهش کرد و دست به لبه ی طلایی فنجان کشید.

_پس فکر میکنی من میدونم کلاه برداری کارِ کیه بوده و از قصد برادرت و اون تو نگه داشتم آره؟

_میخوای بگی عکسشه؟ چی تو مغزته بهروزی؟ اون تو موندن شهروز برات پول میشه؟ داری برای کی وقت میخری؟

_میدونی فرقِ آدمایی مثلِ من و تو چیه؟

انگشت اشاره اش را به طرف سیاوش گرفت.

_تو دنبالِ علاج مرض میگردی ولی من دنبالِ خودِ انگلم!

نگاهِ سیاوش بدونِ پلک زدنی خیره به لبهای او شد.

_من بعدِ یه عمر کسب و کار این شرکت و تاسیس کردم. فکر کردی اجازه میدم یه انگل پا به پام پیش بیاد و از خون ام تغزیه کنه؟

سر از حرف های چند پهلویش در نمی آورد. دستی به دور لبش کشید و عصبی گفت:

_اون انگل برادرِ منه؟ کسی که فقط مثلِ سگ اینجا با موتورِ قراضه اش جون کند؟ کسی که به وقتش کور شد به وقتش کر؟ خودت بگو بهروزی چند بار برات میلیاردی چک و سفته جا به جا کرد بدونِ اینکه گوشه چشمی بهشون نگاه کنه؟ تاوانِ چی رو داری از زندگیِ یکی مثل شهروز میگیری؟ تاوانِ احمق بودنش و؟

_متاسفانه دنیای ما اندازه ی دنیای شماها کوچیک نیست پسر.. متاسفم که نمیتونم کاری برات بکنم!

از جا بلند شد و با خشم مشت روی میز کوبید.

_ یه تومن میدم. به جای پونصد تا یه تومن چک و سفته امضا میکنم. خودم میشم زیر دستت تا هر وقت خواستی ضامنم و بکشی. بهروزی میدونم برات کاری نداره معرفی کردنِ یه سگ و ثابت کردنِ برائتِ شهروز. نوزدهم اون پرونده ی لعنتی بسته میشه. نه تو به پولت میرسی نه قانون به حق. اجازه بده اگه قراره حقی به ناحق داده بشه بره تو جیبِ خودت!

بهروزی با خونسردی دستی به ریش پرفوسوری اش کشید.

_برو پسرجون. تا نوزدهم کی مرده که زندست!!

این آخرین جمله ای بود که در این ملاقات بی نتیجه از زبانِ بهروزی بیرون آمده بود. باقیِ اوقات به خط و نشان کشیدن های عصبیِ سیاوش و میانِ نعره های او به پایان رسیده بود. این دیدارِ بی حاصل تنها برایش یک نتیجه ی واضح داشت. دردِ بهروزی پول نبود! حداقل دیگر از این مطمئن بود!

_خوبین؟

چشمانش را با وحشت گشود. میان تاریکیِ شب دخترک کوتاه قد و ظریف رو به رویش را به سرعت شناخت. تکیه اش را از دیوار گرفت و دستی به صورتش کشید.

_خوبم.

نگاهش به پوشش اش افتاد که جز چادر نارنجی رنگِ گلدارش چیز دیگری نبود. اخم بی حوصله ای کرد.

_اینجا چیکار میکنی؟

_خیلی وقته حواسم بهتون هست. از پنجره دیدم خیلی وقته اینجا واستادین!

سرش را پایین انداخته بود و جمله هایش را دست و پا شکسته و با خجالت میگفت. سیاوش نفسی عمیق کشید.

_رفته بودم تو فکر. بهتره دیگه برم!

برگشت و قدمی برداشت که لیلا از پشت صدایش زد:

_آقا سیاوش؟

چم بست و لذتِ شنیدنِ نامش را بعد از مدت ها با تمامِ جان و دل حس کرد.

_مونس جون حالش خوب نیست. شاید بهتر باشه ببینیدش!

چنان ناگهانی به طرف دخترک برگشت که عضلات گردنش منقبض شد.

_چی شده؟

لیلا نگاهی به اطراف انداخت.

_کم و بیش میدونم چی شده. یعنی میدونم تو این مدت اهواز نبودین. فکر میکنم مونس جون هم فهمیده.

سرش را دوباره پایین انداخت و آرام تر گفت:

_دیشب تا سحر داشت گریه میکرد. عباس خونه ی ما شام خورد!

پاهایش لرزید و نگاهش دوباره روی درِ زنگ زده ی خانه شان قفل شد. نه پای رفتن داشت و نه اراده ی نرفتن! مونس.. مونسش بدحال بود و او شب ها را از خجالت و شرم مقابلِ خانه صبح میکرد! دستش را با درماندگی جلوی دهانش گرفت.

_تنهاش نمیذاشتی. برای شهروز ناراحته!

لیلا سر بالا آورد و عمیق نگاهش کرد. نگاهش پرده ی روح و جسمِ او را شکافت و به اعماق وجودش دست یافت انگار..

_مونس جون تابحال برای هیچی اینجوری گریه نکرده آقا سیاوش.

سرش را با حسرت تکان داد. دلش بیقرار بود. روحش قبل از او پر کشید و پاهایش قبل از خودش فرمان حرکت را صادر کرد. آنچنان با شتاب خودش را به درِ خانه رساند که لیلای حیران از قدم هایش جا ماند. در را با کلید قدیمی باز کرد و داخل شد. دیگر حتی روی نگاه کردن به در و دیوارِ قدیمی این حیاط را هم نداشت. همه چیز بر سرش کوبیده میشد. با قدم های نامطمئن عرض حیاط را پیمود. در را به آرامی باز کرد و داخل شد. ساعت ده شب بود و ظاهرا عباس خواب بود. بوی خانه روح و روانش را به بازی گرفت. چگونه تا امروز این بو اینقدر در زندگی اش واضح نبود؟ راست بود که انسان بعد از باختن قدر داشته هایش را میدانست!

نورِ زرد اتاق انتهای راهرو ضربان قلبش را شدت بخشید. از خدا توانِ رویارویی با مادرش را خواست. بعد از آن نگاهِ شماتت بار و سرخورده مگر زندگی کردن ممکن بود؟

در را به آرامی باز کرد. مادر پشت چرخ خیاطی کهنه نشسته بود و پارچه ی سفیدی در دستانش دوخته میشد. حتی با باز شدنِ در هم سرش را بالا نیاورد. انگار که هیچ وقت سیاوش نامی در زندگی اش نبوده است!

سیاوش جلو رفت. این هیچ انگاشته شدن گویای خیلی چیزها بود. با پای لرزان نزدیک شد و مقابل مونس زانو زد. اشک از چشمش چکید و با بغض لب زد:

_ننه!

مونس عینک درشت را روی بینی اش جا به جا کرد. پارچه را رها کرد و همراه با نفسی عمیق مشغولِ پیچیدنِ نخ به دورِ ماسوره ی فلزی شد. سیاوش دستش را پیش برد و روی دست او گذاشت.

_ننه بذار حرف بزنم!

مونس خواست دست پس بکشد که سیاوش دستش را نگه داشت.

_ننه تو رو مرگِ شهروزت بذار حرف بزنم!

دستِ مونس بی حرکت باقی ماند اما نگاهش بالا نیامد. سیاوش خم شد. بوسه ای بر سرانگشتانش زد و صورتِ خیس و باد و باران خورده اش را به پشتِ دستِ او مالید.

_میگن بهشت زیر پای مادراست. سیاوشت بمیره برای اون پاهات که از درد میلنگه. خدا برای این دستای مردونه چی قراره بهت بده ننه؟ بهشتش کمه!

اشک چشمش روی دستِ مونس چکید.

_ننه خواستم شهروزت برگرده. خواستم دیگه غم تو چشمت نباشه. خواستم با غرور دوماد شدنش و ببینی. خواستم دیگه شبا تا صبح تسبیح تو دست و ذکر به لب خوابت نبره. خواستم راهِ نفست و باز کنم ننه. به مولا خواستم این عذاب جهنمی رو تموم کنم!

سر بلند کرد. نگاهی مونس سرد و یخ زده روی دست های چفت شده شان ثابت مانده بود. دست به سینه کوبید و فریاد زد:

_آره شدم امیر. نه تنها برای اون دختره. برای همه ی دخترای شهر شدم امیر. خودم و خاک کردم. سیاوشت و کشتم که شهروزت و بهت برگردونم !

مونس نگاهش کرد. غمِ چشمانش سوزاننده تر از آتش بود. انگار تا همین چند ثانیه ی پیش دلش به یک کورسوی امیدی گرم بود. به اینکه این بازی چیزی فراتر از نمایش عاشقانه نباشد. ولی انگار وقتی اقرارِ صدای دورگه و خش دارِ پسرش را کنارِ آن لباس های گران قیمت و غیبت های طولانی اش میگذاشت تصویرِ رو به رویش از همیشه کثیف تر میشد. نگاهی کرد و با خودش اندیشید: امیر با سیاوشش چه کرده بود؟

_بخدا پشیمونم. وقتی فرقِ سیاه و سفید و فهمیدم. از وقتی چوبِ خدا رو با معصومیت اون دختر خوردم توبه کردم ننه. اون شب نیومده بودم واسش عاشقی کنم. اومده بودم همه چی رو تموم کنم. بهش مدیون بودم. برای تمام دروغایی که گفته بودم. برای همه ی دل بستنش. برای همه ی عشقی که بهم داشت. برای…

صدای انعکاسِ سیلیِ محکم در سکوتِ شب طنین انداخت. دست روی صورتش گذاشت ولی توانِ سربرگرداندن نداشت. مگر میشد در مقابلِ سیلی روزگار سربرگرداند؟

_از خونم برو بیرون!

ناباور سربرگرداند. این صدای بی فروغ و خشک صدای مونسش نبود. چشمش به اشک درشت و شفافِ روی گونه اش افتاد. دستش را گرفت و جلو آورد.

_بزن ننه. بزن حقمه. بزن بکش. اونقدر بزن صدای سگ بدم.

دست مونس را چندین بار روی صورتش کوبید. آنقدر که دستِ مونس از درد مشت شد.

_بزن ننه. بزن ولی منو از اینجا نرون. از هرجا دوست داری بیرون کن ولی اینجا رو روی سرم خراب نکن.

مونس از جا برخاست. در اتاق را باز کرد و لنگ لنگان به طرفِ هال رفت. دستش را به دیوارِ راهرو گرفت تا پس نیفتد. سیاوش از پشت خودش را به او رساند. اشک دیگر در لحظاتش جا نداشت. با گریه زار میزد.

_ننه خاکِ پاتم. هر کاری بخوای میکنم. هرچی بگی همون میشم. میرم خودمو جای شهروز معرفی میکنم. میرم اون سرِ دنیا تا آخر عمرم جون میکنم. فقط منو اینجوری ازینجا نرون ننه!

مونس چنگی به قلبش زد. کنارِ در ایستاد و با صدایی که با زور از حنجره اش خارج میشد گفت:

_من نمیشناسمت. تو پسر من نیستی. برو بیرون!

سیاوش مقابلش ایستاد. صورتش غرقِ اشک بود. سر کج کرد و با لبهای لرزان زمزمه کرد:

_نکن این کار و با من نفس!

مونس که سربرگرداند نفسش قطع شد. دستش را به حفاظِ در گرفت تا از سقوطش جلوگیری کند. مگر بدون نفس زندگی میسر بود؟

زیرِ لب با درد گفت:

_ننه اگه برم دیگه برنمیگردم. دیگه سیاوشت و نداری. میتونی نبودم و تحمل کنی؟

مونس دست روی گونه ی خیسش کشید و بدونِ اینکه نگاهش کند گفت:

_سیاوشِ من دو روز پیش مرد!

در پسِ همین جمله ی کوتاه پلک هایش پایین افتاد و قامتِ خمیده اش بدونِ هیچ مقاومتی دیگر، حیاطِ خیس و بارون خورده ی خانه را طی کرد.

دردانه اش که آنگونه تکیده و بی رمق از میانِ چهارچوبِ در گذشت، انگار قلب و روحش هم پرکشید. دستش را به حفاظ آهنی و زنگ زده ی در گرفت و همانجا خشک شد. کمرش نصف شده بود. مگر میشد خم به ابروی هستی اش بیاید و او صاف بایستد؟ کمری که با یک عمر زجر و کار و بدبختی تا آخرین نفس مستحکم مانده بود امروز در مقابل سرخوردگیِ پسرش خم شده بود. دست روی زانو گذاشت و خودش را به پایین سُر داد. دستی بیرحم چنگ به سینه اش می انداخت و قلبش را میدرید. امشب این حیاطِ شبه مخروبه و تاریک از همیشه تاریک تر شده بود.

لیلا که رفتنِ بی رمقِ سیاوش را از پنجره ی اتاق دیده بود خودش را بی درنگ به خانه رساند. درِ حیاط باز بود. با نگرانی داخل شد و با اولین نگاه سایه ی خم شده ی مونس را شناخت. پا تند کرد و زیر بازویش را گرفت.

_مونس جون چی شدی؟ تورو خدا بذار داداش و خبر کنم ببریمت دکتر!

دستش را تکیه گاهِ بدن دخترِ جوان کرد و با زور همراهش تا کنارِ بخاری پیش رفت. روی پتوی قهوه ای نشست و چشم به زمین دوخت. اشک هایش بند نمی آمدند. دانه های درشتشان میان چین و چروکِ چهره ی غمگینش پنهان میشدند و آرام و بیصدا تا گردن و گریبانِ گُر گرفته اش پیش میرفتند. لیلا کنارش نشست و لب به دندان گرفت. مونسِ همیشه مهربانِ محله او نبود!

_دیدی جیگر گوشم چجوری رفت لیلا؟

لیلا سر بالا آورد و متاسف نگاهش کرد.

_خدا هر دوتا پسرام و ازم گرفت. یکی به گناهِ نکرده و اون یکی به پای گناهاش گرفتار شدن. چراغِ خونم خاموش شد لیلا. حالا تو این تاریکی چیکار کنم؟

گریه اش که شدت گرفت، اشک بی وقفه از چشم های لیلا هم جاری گشت. نمیدانست سیاوش به کدامین گناه این گونه از این خانه و کاشانه رانده شده بود فقط از یک چیز مطمئن بود. بار خطایش به حدی سنگین بود که کمر خودش و مونس را اینگونه خم کند!

_درست میشه مونس جون. داداش میگه آقا شهروز عید نشده بیرونه! آقا سیاوشم..

با آمدن نام سیاوش مونس سر بالا آورد و با حسرت نگاهش کرد.

_سیاوشم و کشت.. زمونه ی بد پسرم و خاک کرد لیلا!

کمی جلوتر رفت و سینه اش را تکیه گاهِ سر مونس کرد. دست بر صورت خیسش کشید و مغموم گفت:

_نمیدونم چی شده. نمیخوامم بدونم. اما مادرم همیشه میگفت تا بوده بچه خطا کرده و مادر بخشیده. بچه بیراهه رفته و مادر به راه کشیدتش. بچه گناه کرده و مادر جور کشیده. بذارین پای جوونیش مونس جون!

_سیاوشم مهربون بود. دلرحم بود. خوش غیرت بود. رگش مثل شهروز قلنبه نمیشد ولی چشای سیاهش سرخ میشد. طاقت تو شنیدنِ دختر محل خودشم نداشت!

آهی کشید و ادامه داد:

_اگه میگفتم برگرد. اگه بیدارش نمیکردم. اگه بغلم و براش باز میکردم جواب بالایی رو چی میدادم؟ نمیگفت تو پیشِ این بچه اعتبار نداشتی؟ نمیگفت تو چه کاره بودی؟ من طاقت ندارم جیگر گوشم و بالایی تنبیه کنه لیلا. خودم میزنمش. خودم تنبیهش میکنم. شده خودم دستاش و قلم میکنم ولی حسابش و به اون بالایی حواله نمیکنم. دادگاهش سخته.. عدلش شوخی بردار نیست. اگه من سیاوشم و امروز از اینجا نمیروندم حقِ مادریم و به جا نیاورده بودم.

چنگی به سینه اش زد. انگار که این حرف ها نه برای لیلا که برای آرام شدنِ سوز دل خودش بود!

_سیاوشم برمیگرده. اون نمیتونه از مادرش ببُره. ازینجا ببُره. نمیتونه بی رگ و ریشه بشه! من پسرم و میشناسم. برمیگرده.. این بار پاک برمیگرده!

لیلا آرام بازویش را نوازش کرد و به جای جواب تمام جمله های سوزناکش تنها در سکوت و خفا اشک ریخت.

.

.

کلید را داخلِ قفل چرخاند و داخل رفت. خدا خدا میکرد با فربد رو به رو نشود چون در این شبِ سخت دیگر خودش از صبر خودش مطمئن نبود. دلش میخواست یک جایی میانِ تمام گناه هایش گم شود و هرگز راه را پیدا نکند. اگر قرار بود انتهای تمام راه را بیراهه باشد؛ اگر در آخر جاده ی هیچ راهی امیدِ زندگی اش وجود نداشت چه فرقی داشت راهِ درست و غلط رفتن؟

کتش را با خشونت گوشه ای پرت کرد و بی تعلل به طرفِ مینی بار رفت. امشب از آن شب هایی بود که به ندرت در زندگی اش پیش می آمد. ظرفیتش بالا بود. یادش می آمد شهروز همیشه با پیکِ سوم خوش میشد و خنده را سر میداد اما او در نهایت زیاده روی هایش هم از حالت طبیعی خارج نمیشد! تنها یک شب در تمامِ زندگی اش میانِ زمین و هوا سرگردان مانده بود و زمان و مکان را از یاد برده بود! آن هم شب دستگیریی شهروز بود! چرا که از وقتی خودش را میشناخت مستِ زمین خوردن و شکست های زندگی اش میشد و باده برایش بی اثر بود! میل عجیبی درونش برای یک تکرارِ دیگر سرکشی میکرد. یعنی موفق میشد حتی برای همین شب هم شده خودش را.. وجودش را.. این شبِ نحس را به فراموشی بسپارد؟

شیشه ی شفاف و دست نخورده را از پشت ویترین شیشه ای بیرون کشید. از فربد شنیده بود آنقدر تاثیر گذار است که با چند شات کله پا میشود! نگاهی به محتوی زرد رنگ انداخت و بی پیک و استکان آن را به همراه خودش به طرف بالکن برد.

رو به شهرِ همیشه نورانی و روشن ایستاد و ظرف را بالا کشید. دل و جانش میانِ تلخی و تندیِ آن آتش میگرفت اما هنوز هم جای زخمِ وحشتناکی که مادر بر روح و دلش گذاشته بود بیشتر میسوخت. نمیدانست چقدر گذشته است. بی تعادل روی صندلی سفید رنگ نشسته بود. جای ماه در آسمان مدام عوض میشد.. چراغِ خانه ها کم و زیاد میشد و شیشه ی میانِ دستانش مدام سبک و سبک تر میگشت. به صندلی تکیه کرد و چشم بست. درست همانگونه که میخواست! دنیا دورِ سرش میچرخید و صداها دور و دور تر میشدند. میانِ خلسه ی شیرینی بود. لبخند به لبهایش آمده بود. این حال را دوست داشت. میانِ این همه حبس نفسی آزاد و تازه بود برایش!

دستانش را از دو طرف باز کرد و بدنش را کشید. شیشه ی خالی از دستش افتاد و روی زمین هزار تکه شد. صدای آن را هم نشنید. بی حس و کرخت در خودش فرو رفته بود که صدایی ضعیف مانند وز وزِ زنبور در سرش اکو شد. چشم باز کرد و چشم بست. چند بار این کار را تکرار کرد تا میان مستی و هشیاری صدای زنگ را تشخیص داد. شاید اگر هشیارتر بود اصلا اهمیتی به زنگِ پی در پی نمیداد اما همین حالِ عجیبش محرکی شد تا مشتاق ولی بی تعادل از جا برخیزد و به طرفِ در قدم بردارد.

دستش را تکیه گاه بدنش کرد و به دیوار چسباند. در را تا نیمه باز کرد. چهره ی نگرانِ افق لبخندی بی اراده روی لبهایش نشاند. چشمانِ خمارش را با زور باز نگه داشت و آرام گفت:

_اینجا اومدی چیکار؟

بوی تند الکل افق را نگران تر کرد. نگاهی کلی به او انداخت که حتی روی پاهایش هم بند نبود. لب به دندان گرفت و پشیمان گفت:

_نگرانت بودم! تلفنام جواب نمیدی!

امیر آرام خندید. پیشانی اش را روی مچِ دستش گذاشت و چند ضربه ی کوتاه و پشتِ هم به مچِ دستش وارد کرد.

_نگران بودی.. نگران… نگــــران!

افق آب دهانش را با ترس قورت داد.

_خوب نیستی!

نگاهش کرد. با چشمانی که سرخی و خماری اش ترس و وحشتِ دخترک را دوچندان میکرد. ابرو بالا داد و با زور و کش دار گفت:

_بـــــرو!

در پسِ این جمله ی کوتاه دست به دیوارِ راهرو گرفت و بی توجه به حضورِ افق برگشت. پاهای افق از ترس و تردید به زمین چسبیده بود. به خوبی میدانست مردِ رو به رویش مست و بی اراده است. وقتی هنوز با بیرون آمدنِ ناگهانی و یواشکی اش از خانه در این ساعتِ شب کنار نیامده بود حالا این حالِ اسف بارِ امیر هم روی تمام سرزنش های عقل و وجدانش اضافه شده بود. ناخن به دهان گرفت و سرکی به داخل خانه کشید. امیر آرام آرام با تکیه بر دیوار راه میرفت. مطمئنا در این حال داخل شدنش به این خانه احمقانه ترین کارِ ممکن بود! به خودش لعنت فرستاد. به زمانی که برای حرف زدن انتخاب کرده بود. به بی قراری اش و به تمامِ این بی ارادگی ها. دستش را با حرص مشت کرد و به طرف آسانسور چرخید. دکمه اش را فشرد و نگران و مضطرب منتظر ماند. درِ آسانسور مقابلش باز شد اما همین که خواست پا در اتاقک آهنی بگذارد با صدای برخورد و شکستن چیزی با وحشت به عقب برگشت. قلبش در سینه بی قرار میکوبید. دیگر عقل فرمانی نمیداد. خودش را با دو به داخلِ خانه رساند و از دیدنِ امیرِ مچاله شده در میانِ خانه و گلدانِ بزرگِ واژگون و شکسته در کنارش با جیغِ کوتاهی جلو رفت.

روی زانو نشست و دستش را با ترس زیر سر امیر گذاشت. آسیبی ندیده بود اما با چشم های بسته همانگونه لبخند به لب دراز کشیده باقی مانده بود. دستانش از شدت ترس و اضطراب میلرزید. چشم از گلدانِ سفالی تکه تکه شده برداشت و شانه های او را آرام تکان داد.

_امیر؟ امیر دارم میترسم توروخدا پاشو!

امیر دستش را تکیه گاه بدنش کرد و با کمکِ افق نشست. پاهایش را از هم باز کرد و با همان لحنِ عجیب گفت:

_واس چی اومدی تو؟ من گفتم بیای؟

افق در سکوت لب گزید و متاسف نگاهش کرد. امیر که بی جوابی اش را دید با صدای بلندی گفت:

_هـــان؟

در جای خود نیم متر پرید. بلند شدنِ او را که دید قدمی عقب رفت. امیر متوجه ترسش شد. لبخندی یک طرفه زد و به طرفش قدم برداشت.

_میخوای چی رو بدونی؟ سر از چی میخوای دربیاری که یه سره شمارت رو صفحه گوشیمه؟

هر چه افق عقب تر میرفت او نزدیک تر میشد. در نهایت آنقدر عقب رفت که پشتش به دیوارِ میانِ راه رو و سالن چسبید. ترسیده آب دهانش را فرو داد و با دست دسته ی مبل کنارش را چنگی زد. بوی تند که نزدیک شد قلبش فرو ریخت. امیر در نزدیک ترین زاویه از او ایستاد و صورتش را با فاصله ای چند سانتیمتری مقابل صورتش نگه داشت.

_رو چه حسابی اومدی تو؟ انقدر بهم اعتماد داری؟

دستش را از کنارِ گوشِ افق به دیوار پشت سرش چسباند و تکیه گاه بدن بی تعادلش کرد.

_نمیبینی مستم؟ نمیگی شاید یه لقمه ی چپت کنم؟

از شدتِ ترس اشک درشتی از چشم افق چکید. اما همین که خواست از گونه اش پایین بچکد اسیر لبهای امیر شد. همین تماسِ کوتاه کافی شد برای یخ بستنش. زبانش را با زور در دهانش چرخاند و با ترس گفت:

_برو کنار بذار برم امیر. حق با تو بود اشتباه کردم!

امیر همراه با خنده ی آرامی سرش را جلو برد و به بالای سرش تکیه داد. قلبش در سینه وحشیانه میکوبید. حتم داشت اگر دستش تکیه گاهش نبود حالا همین فاصله ی کوتاه هم نمیماند.

_چرا انقدر خوردی؟

_نگرانِ حال منی یا نگران این قلب کوچیکت که صداش داره کرَم میکنه؟

_برو کنار . خواهش میکنم کاری نکن که بعدا پشیمون شی!

سرش را عقب آورد و دوباره با افق چشم در چشم شد. چانه اش را دست گرفت.

_داری تهدیدم میکنی؟

افق با ترس به چشمانش خیره شد. با حالت خمار این نگاه آشنا نبود. قطره ی دومِ اشک چکید و لرزان لب زد:

_امیر بذار برم.

_کاریت ندارم! دارم نگات میکنم.

_نمیخوام نگام کنی. میترسم ازت. این بویی که داره از دهنت میاد آزارم میده. برو کنار بذار برم. فردا میام. وقتی بهتر باشی!

_تو هم میخوای بذاری بری؟

با حیرت به سرخی چشمانش خیره شد که حالا در عین خماری پرخواهش و غمگین بود.

_چرااینجوری میکنی امیر؟ چرا با خودت و من اینطور میکنی؟ گناهم چیه که..

دستش را روی لبهای او نگه داشت.

_هــــیش! امشب هیچی نپرس. هیچی!

افق سربرگرداند. دیگر تحمل این نزدیکی و بوی تند را نداشت. بیقراری اش را دوچندان میکرد. این بو برایش تنها یادآورِ درد بود. راه میانبُر و بی اثری که تمام مردها برای فرار از دردهایشان انتخاب میکردند!

_باشه. فقط بذار الآن برم. میتونم هول ات بدم. زورم بهت میرسه ولی میخوام خودت بری کنار. برو کنار امیر!

امیر تکیه اش را از دیوار گرفت و مقابلش ایستاد. به چشمان معصوم و چهره ی زیبای دختر رو به رویش خیره شد. شال از روی سرش سُر خورده بود و موهای لطیفش روی شانه هایش ریخته بودند. لبخندی از ته دل زد و غمگین گفت:

_ازم میترسی!

افق مستقیم نگاهش کرد و بی شک گفت:

_صحبتِ ترس نیست! فقط دلم نمیخواد تو این شرایط حرفی بزنیم وقتی بی فایدست.

خواست از کنارِ امیر بگذرد که دستش کشیده شد.

_نرو افق. بمون!

با شک و ترس به اطراف خیره شد. راست بود که میترسید. جای لبهای امیر روی گونه اش گُر گرفته بود. پَست نبود اما مست بود. خوب میدانست که از مردی که به این شدت بی اختیار و مست است نباید انتظار مدارا و خودداری داشته باشد. اما با چشم های غمگین و پر از حرفش چه میکرد. اگر میرفت و هرگز نمیفهمید چه بر روز دیوانه اش آمده چه؟

سرش را برگرداند. امیر روی کاناپه ولو شده بود و با چشمِ نیمه باز نگاهش میکرد. تردید را کنار گذاشت و آرام پرسید:

_قهوه داری؟

امیر بی توجه به او دستی روی صورتش کشید و با خنده گفت:

_اتاق میچرخه. تو میچرخی. همه چی میچرخه افق!

نفسش را با حرص بیرون داد. باید خودش دست به کار میشد! پالتویش را از تن کند و وارد آشپزخانه شد. کابینت ها را تک به تک زیر و رو کرد تا توانست جای قهوه را بیابد. مقدار زیادی از قهوه را داخل قهوه جوش ریخت و دستگاه را روشن کرد. هنوز هم دلهره از درون قلبش را به تکاپو وا میداشت اما نمیتوانست در این شرایط او را تنها رها کند. وقتی این گونه بی دفاع و بدحال در خودش فرو رفته بود و حتی توان راه رفتن نداشت! در سرش هزاران سوال یکجا و پر صدا رژه میرفت. چیزی که امیر را یک شبه اینگونه خانه خراب کرده بود چه بود؟ یادش آمد پدرش همیشه در مستی لب از لب باز میکرد و برایش درد دل هایش را میگفت. شاید الآن هم میتوانست با تکیه بر این اصل کنارش بنشیند و حرف دلش را بشنود! اما نه.. او که دیگر پدرش نبود؟ یک مردِ مست و یک خانه ی خالی و ساعتی که به نیمه شب نزدیک بود… داشت دیوانه میشد! اگر اردلان میفهمید دخترش این موقع شب در پی هشیار کردنِ مرد مستی کنارِ قهوه ساز ایستاده است قطعا سالم نمیماند.

لبش را از شدتِ خوددرگیری و استرس تکه پاره کرده بود. زبانش را روی لبش کشید و فنجانِ قهوه را دست گرفت. وقتی به سالن برگشت امیر در جای چند دقیقه پیشش نبود. چشمش را با ترس دور تا دورِ سالن چرخاند که با شنیدن صدای امیر از کنار گوشش یکه خورد.

_دنبال من میگردی؟

همراه با نفس عمیقی به طرفش برگشت.

_برو بشین این قهوه رو بخور به خودت بیای. من باید برم خونه!

امیر جلو آمد و سرش را روی شانه ی او گذاشت.

_من گفتم میخوام به خودم بیام؟ گفتم؟

از فشاری که در اثر تحمل وزن امیر به شانه هایش وارد شده بود فنجان در دستش تکان خورد. کم مانده بود گریه اش بگیرد. هشیار کردنِ این دیوانه کارِ او نبود. شانه اش را تکانی داد و با خواهش گفت:

_توروخدا بگیر بشین امیر!

امیر عقب عقب رفت و خودش را روی کاناپه ی دو نفره انداخت. سرش را به پشتِ کاناپه تکیه داد و دستانش را از هم باز کرد و با استهزا گفت:

_امیـــر!

افق با حفظ فاصله کنارش نشست. فنجان قهوه را جلو برد و آرام گفت:

_بخدا دارم پس میفتم. نمیدونم باید چیکار کنم فقط نمیخوام تو این شرایط بذارمت و برم. توروخدا این قهوه رو بخور امیر! بهترت میکنه!

امیر سر بالا انداخت.

_من خوبم. عالی. بهتر از همیشه!

صدای مردانه اش بغض داشت. با تردید کمی نزدیک تر رفت و ملایم تر گفت:

_میدونم عزیزم. به خاطر من بخورش. من باید برم. نمیتونم تو این شرایط ولت کنم.

لحن نگران و پرخواهش افق باعث شد سرش را بلند کند. چند ثانیه در سکوت نگاهش کرد و ناگهان با حرکتی آنی خودش را روی پای او انداخت. چنان شوکی به افق وارد شد که همانگونه قهوه در دست خشک شد. ضربان قلبش دوباره بالا رفت و آب دهانش خشکِ خشک شد. امیر سرش را روی پاهایش جا به جا کرد و جنین وار در خودش جمع شد.

_این برام بهتر از قهوه خوردنه. میخوام اینجا بخوابم!

چیزی نمانده بود تا اراده اش در هم بشکند و زیر گریه بزند. خم شد و فنجان را روی میز گذاشت. موهای لخت و پرپرشتِ امیر روی پاهایش حس خوبی بود ولی نه در این شرایط و احوال. انگار زنگ خطر بلندی در گوشش به صدا در آمد. تا همینجا هم حماقت کرده بود. تسلیمِ عشق و نگرانی هایش شده بود و خودش را به خطر انداخته بود. کمی خودش را جا به جا کرد ولی امیر به جای عقب کشیدن سرش را کمی بالاتر آورد.

_چرا انقدر تکون میخوری؟ دوست نداری اینجوری؟

بیچارگی از وجناتش میبارید. نمیدانست جواب جملات بی ربطش را چگونه بدهد. شاید بهتر بود با حرکتی آنی او را کنار بزند و با دو از خانه خارج شود.

امیر سرش را کمی بالاتر آورد و او معذب و عصبی عضلات شکمش را منقبض کرد و عقب کشید.

_دقیقا از چی میترسی؟

افق منجمد شده نگاهش کرد. شعله های برافروخته ی چشمانش یخ را هم به آتش میکشید.

_جوابم و بده افق. توهم از امیر میترسی؟

چشم از او دزدید و آرام لب زد:

_نه!

_دروغ نگو!

تکانی به پایش داد.

_میشه بلند شی؟

مانند پسربچه های تخس سربالا انداخت. انگار از این بازی خوشش آمده بود.

_میخوای راستش و بگم؟

درمانده و مستاصل زمرمه کرد:

_راست چیو؟

امیر با چشمان خمار نگاهش کرد.

_از محالاته یه مرد سرش و روی پای یه زن بذاره و هوس بهش غلبه نکنه. مخصوصا اگه اون دختر به قشنگی تو باشه و مرد هم مست باشه!!

افق با ترس پاهایش را جمع کرد که امیر سریع افزود.

_ولی امشب نه افق. امشب هیچیم و پای هوسم نذار. امشب نابودم. داغونم. امشب و با دلم راه بیا!

_منظورت چیه؟

سرش را میان لباس پشمیِ او فرو برد و عمیق بویید.

_منظوری ندارم. مگه نمیبینی مستم؟

محتویاتِ معده اش از ترس مدام بالا و پایین میشد. پاهایش مانند دو تکه گوشتِ فریز شده به زمین چسبیده بود و تمام تنش خشک شده بود.

_میدونستی بوی مامانارو میدی؟

بی صدا و ناراحت نگاهش کرد. همین جمله ی پر حسرت تمام ترسش را دود کرد و نگرانی دوباره پر رنگ ترین نقطه ی ذهنش شد.

_چی شده امیر؟ نمیخوای بهم بگی؟

_بهم نگو امیر!

دستش را بلند کرد و در چند سانتیمتری موهایش نگه داشت. او که مست نبود؟ پس چگونه بود که نمیشد از هوس لمس این موها گذشت؟

_افق دوسم داری؟

خواهشِ دل بر عقلش غلبه کرد. انگشتانش را میان موهای امیر فرو برد و با درد گفت:

_اگه نداشتم الآن اینجا بودم؟

_پس بگو.. تند تند بهم بگو که دوستم داری!

لبخندی زد و دستش را به لا به لای موهایش به حرکت درآورد.

_دوستت دارم!

_بازم بگو!

_دوستت دارم.

_بگو افق. جای همه بگو. جای مادرم. جای خودت. جای دنیا. جای خدا. بگو بهم..

حرکت دستش متوقف شدو دلش مچاله شد.

_امیر چی شده؟

_به خاطرت از زمونه سیلی خوردم. از روزگار سیلی خوردم. از غیرت و وجدانم سیلی خوردم. امروزم به خاطرت از نفسم سیلی خوردم!

افق سکوت کرد و او همانگونه که صورتش را در آغوش افق پنهان کرده بود گفت:

_بهم گفت مُردی برام. براش مُردم افق. برای مادرم مردم!

سر از حرف هایش در نمی آورد. صدایش هم دیگر کش دار نبود. انگار مستی پریده بود و درد باقی مانده بود.

_دنیام و ازم گرفت. از خونه بیرونم کرد..

سرش را بالا کرد و نگاه به چشمانِ افق کرد.

_طرد شدن از مادرم شد تاوان تمام کارام.. میفهمی؟

افق گیج و بهت زده سرش را تکان داد.

_هیچی نمیفهمم. تا برام از اول تعریف نکنی هیچی نمیفهمم امیر!

امیر در سکوت به چهره اش خیره شد. لبخند غمگینی زد و سرش را دوباره در شکمش فرو برد.

_اولش و میدونم ولی آخرش و نه.. نمیدونم قراره سیاوش با تو به کجا برسه وقتی دل کندن ازت داره میشه عینِ بی هوا موندن. داری با من چیکار میکنی افق؟

افق در سکوت به نیم رخ اش خیره شد و صدای آرامش را شنید که با احساس تر و متفاوت تر از هر بار دیگری گفت:

_دوستت دارم افق!

***

از شدت دردی که مانند هاونگ در فرق سرش کوبیده میشد لای چشمانش را باز کرد. گردنش خشک شده بود. نگاهی به موقعیت خودش انداخت و از دیدن خودش روی کاناپه ی سه نفره جا خورد. چشمش به فنجانِ سفید روی میز رو به رویش افتاد. وقایع دیشب میان انبوهی از گیجی و گنگی در خاطرش زنده شد و ناگهان مثلِ برق از جا بلند شد و سرش را برگرداند. همین که افق را مچاله شده در خود، روی کاناپه ی دونفره دید ، نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد. خدا را شکر کرد که نیمه شب خیالِ رفتن به سرش نزده است. دستی به پیشانی اش کشید و نزدیک شد. کنارش در فضای خالی نشست و عمیق نگاهش کرد. مچ دستانش را زیر چانه اش جمع کرده بود و منظم نفس میکشید. موهایش نیمی از صورتش را پوشانده بود و با هر دم و بازدمش تارهای کنار لب و بینی اش تکان میخورد. انگشتش را جلو برد و طره ای از آنها را با احتیاط کنار زد. حالا چهره ی معصومش مانند قرص ماهی کامل و زیبا رو به رویش میدرخشید. با خودش اندیشید. این دختر چه داشت؟ این چه اکسیرِ گیج کننده ای بود که عطشش صدها برابر خواستنی تر از داشتنش بود؟ لحظات نابی را که دیشب در اوج بیچارگی روی زانوهایش گذراند به یاد آورد. حالا که به خودش آمده بود جای نوازش های آرام و پر عشقِ انگشتانش را لا به لای موهایش حس میکرد.

با او تمام میشد انگار.. یک تمام کننده ی بزرگ بود که همیشه در اوجِ بیچارگی و درماندگی به دادش میرسید. حالا بعد از این همه وابستگی. بعد از این همه دوستت دارم شنیدن، بعد از اینکه فهمیده بود احساسش به این فرشته ی معصوم چیزی قوی تر و فراتر از یک دِین و پشمانیست چگونه برایش از رفتن میگفت؟ اقرار و اعتراف روز به روز سخت تر میشد و استحکامِ این طنابِ نامرئی بینشان روز به روز بیشتر!

از جا بلند شد و پتویی که افق روی او کشیده بود را برداشت. آرام و محتاط رویش را پوشاند و برای یافتن مسکنی قوی راهِ آشپزخانه را پیش گرفت. با چرخش کلید در قفل خانه حیرت زده به عقب برگشت که فربد را همراه با نان سنگک و وسایل صبحانه در آستانه ی در دید. او از دیدنِ فربد و فربد از دیدنِ صحنه ی رو به رویش چنان شوکه شدند که هردو بی حرکت در جایشان باقی ماندند. امیر قدمی بلند به طرفش برداشت. بازویش را با خشم دست گرفت و او را به طرف اتاق کشاند. نگاه فربد هنوز با حیرت روی افق بود.

همین که وارد اتاق شدند امیر در را آرام بست و عصبی غرید:

_انقدر یابو شدی فربد؟ خونه زنگ نداره؟ حریم نداره؟

فربد پلکی زد و با تعجب گفت:

_این دختره اینجا چیکار میکنه امیر؟

_صدات و بیار پایین بیدار میشه!

_بیدار میشه؟ یعنی میخوای بگی شب و اینجا خوابیده؟

امیر روی تخت نشست و سرش را میان دستانش گرفت.

_نه صبح زود حلیم آورده بود برام خوابش برد!

فربد سنگک را روی درایور گذاشت و کنارش نشست.

_باهاش بودی؟!

نفهمید سرش را چگونه برگرداند و نیزه های تیزش را در چشمان فربد فرو برد. دستش را جلو برد و یقه ی کاپشنش را کشید.

_بفهم داری در مورد کی زر میزنی فربد. بفهم!

_یقه رو ول نفهم منم یا تویی که شب تا صبح تو خونه نگهش داشتی؟ میدونی پدرش بفهمه چی میشه؟ تو مغزِ خر خوردی امیر؟

به عقب هولش داد و دوباره دست روی سرش گذاشت. کاسه ی مغزش از درد و حرارت میجوشید.

_خودش اومد. وقتی از چیزی خبر نداری الکی شلوغش نکن!

فربد نفسش را پرحرص بیرون داد.

_به من ربطی نداره مسائل خصوصیِ شما. فقط دارم به عنوان یه دوست بهت هشدار میدم زودتر این دختره رو دست به سر کنی بره پی زندگیش. روزی که بفهمه بازیش دادی بد زمین میخوره. این دیگه مهسا نیست سه روز نشده با یکی دیگه بپره. میدونی دیگه نه؟

_قرار نیست بفهمه! تو نگران نباش!

دهانِ فربد از حیرت باز ماند.

_منظورت چیه؟

به طرفش برگشت و عصبی گفت:

_منظورم واضحه.

_امیر مطمئنی سرت به جایی نخورده؟ میخوای چیکار کنی باهاش؟

_میخوام باهام بمونه. نمیدونم تا کی و به چه قیمتی. هیچی نمیدونم. میخوام یه بار بی فکر و معادله عمل کنم!

فربد مقابلش ایستاد و سعی کرد صدایش بلند نشود.

_حالیته داری چه ضربه ای بهش میزنی؟ هر روزی که داره با تو میگذرونه فردا براش غیر قابل جبران میشه. میخوای به فراز بفهمونی شاخی؟ داری از این دختره ی بدبخت استفاده میکنی تا حس غرورت و پیش فراز ارضا کنی؟

بلند شد و سینه به سینه ی فربد ایستاد.

_تو از این آدمی که رو به روت ایستاده هیچی نمیدونی فربد. فراز الان برای من ناک اوت شده ست. یه آدمِ تموم شده که حتی بهش فکرم نمیکنم.

دو انگشتش را کنار شقیقه اش نگه داشت.

_این تو وقتی یه چیزی بیفته دیگه خدام بیاد نمیتونه بکشتش بیرون. حیف که نشناختی و ندیدی. حیف که نمیدونی سیاوش وقتی خاطر یه چیزی رو بخواد دیگه هیشکی جلو دارش نیست! حالم باهاش خوبه فربد. تنها کسیه که پیشش احساس بدبختی نمیکنم. تنها کسیه که پیشش خودم میشم. تنها کسیه که من و مردش میبینه. کم نمیبینه.. اعتماد داره.. ارزش میده.. دوست داره! اینارو میفهمی؟

فربد با حالت خاصی نگاهش کرد.

_عاشق شدی؟

دستش را پایین انداخت و با زبان دور لبش را تر کرد.

_اسمش و هر کوفتی دوست داری بذار. من عشق و عاشقی نه دیدم و نه حالیمه که به چی میگن. الآن فقط یه چیز میدونم. از یه چیز مطمئنم اونم اینه که افق و از دست نمیدم!

_این اسمش خودخواهیه. تا کِی میتونی با دروغ باهاش باشی؟ فکر کردی تا ته دنیا چشم بسته باهات میاد؟

_بهت که گفتم نمیدونم! اونقدر گیجم کرده که سر از خودمم در نمیارم. ولی این حس گیجی رو دوست دارم. نمیخوام خراب بشه فربد!

فربد چند ثانیه در سکوت نگاهش کرد و در نهایت سرش را با تاسف تکان داد.

_سنگکِ تازست. تو نایلون هم پنیر و خامه عسل هست. هر وقت رفت خبرم کن بیام راجع به دادگاه برادرت حرف بزنیم.

_فربد؟

کنار در ایستاد و سرش را برگرداند.

_بابت همه چی ممنونم. میدونم بیش از حد درگیرت کردم!

فربد سرش را تکانی داد و بی حرف از اتاق بیرون رفت.

***

عضلات پاهایش از شدت دویدن منقبض شده بود. سینه اش به خس خس افتاده بود و نفسش هر لحظه تنگ و تنگ تر میشد. با چشم های از کاسه درآمده مقابل درب سبز رنگ ایستاد و با تمام توانی که درش مانده بود کف دستش را چند بار متوالی بر در کوبید. به دقیقه ای نکشید که لیلا در را با شتاب باز کرد و از دیدن صورت غرق در عرق سیاوش قدمی به عقب برداشت.

_داداشت کجاست؟

لیلا خواست چیزی بگوید که سبحان با عجله از خانه بیرون آمد و مقابلش قرار گرفت.

_برو بریم برات توضیح بدم!

یقه ی پیراهن سبحان را کشید و از میان دندان های قفل شده اش غرید:

_بگو سبحان. فقط بگو!

سبحان به طرف لیلا برگشت که دستش را با ترس جلوی دهانش نگه داشته بود.

_برو تو!

لیلا بی حرف نگاهش کرد که داد زد:

_میگم برو تو!

رو به سیاوش کرد و نفس عمیقی کشید.

_میدونی مادرت بفهمه پس میفته مگه نه؟ پس صدات و بیار پایین بیا تو!

سیاوش چنگی به موهایش زد و وسط حیاط ایستاد. نفسش هنوز جا نیامده بود. هنوز دیوانه و آشفته بود. هنوز گوش هایش به خاطر شنیده هایش داغ و کاسه ی سرش در حال جوشیدن بود.

_آروم بگیر سیاوش. با داغ کردن چیزی درست نمیشه!

دست پشت گردنش کشید و با صدایی کنترل شده گفت:

_سبحان از اول برام تعریف کن. از اولِ اول.

سبحان متاسف و ناراحت نگاهش کرد.

_چند وقتی بود که دنبال شاهد و برائت شهروز بودم. کارا داشت خوب پیش میرفت. تاریخی که با کارت ملی شهروز حساب بانکی برای کلاه برداری به اسمش باز شده همون یک هفته ای بود که شهروز کارت ملی ش و گم کرده بوده. این وسط چند تا شاهد پیدا کرده بودم برای شهادت دادن که یکیشون هم مامور اداره ی پست بود. از اون طرف هم با زور و رشوه و نفوذ فهمیدم همونطور که حدس میزدیم تلفن از زندان زده شده. اینجوری نه شماره ای ثبت میشد و نه کسی دستش به یه زندانی میرسید. ولی گویا شخض اصلی بیرونِ میله های آهنی بوده و حرفشم خوب برو داشته چون دقیقا یک هفته مونده به دادگاه همه ی شاهدا یا غیب شدن یا اعلام کردن شهادت نمیدن!

_تو داری اینا رو امروز به من میگی؟

_داد نزن سیاوش!

توپ جلوی پایش را با خشم شوت کرد.

_من میتونم داد بزنم حالیته؟؟ فقط تو ساکت نشو سبحان.. فقط بگو!

سبحان نفسی تازه کرد.

_شهروز و قبلا تهدید کرده بودن که اگه کلاه برداری رو گردن نگیره این بیرون به شماها آسیب میزنن. اولش راضی نمیشه و حتی بابتش چاقو هم میخوره. ولی بعد نمیدونم چی باعث میشه که سکوت میکنه. در جریانی که ملاقاتی کم قبول میکرد. منم بعد دادگاه فقط یکبار تونستم برم. اونم هفته ی پیش بود. بعد از عقب کشیدن شاهدا رفتم دیدنش و فهمیدم مدت زیادیه تهدید میشده. این تهدید کار هرکسی بود نمیخواسته راز کلاه برداری فاش بشه چون صد در صد گندای بزرگتری پشت این گند کوچیک خوابیده. برای پونصد میلیون از زندان آدم فراری نمیدن سیاوش!

سیاوش به طرفش قدم برداشت و مستاصل گفت:

_فراری ندادن دزدیدن. شهروز هرجا بود اگه رو پای خودش بود بهم زنگ میزد. چجوری فراریش دادن؟

سبحان سرش را تکانی داد.

_دیشب مسموم شده بردنش بیمارستان. مسمومیتش در حد خونریزی شدید معده بوده.. تو همون گیر و دار با همون حال یکی از پرستارا از بیمارستان فراریش داده!

سیاوش فریاد کشید.

_من الآن باید بفهمم؟ الآن که برای دادگاهش میرم جلوی اون خراب شده باید بگن برادرت فراری شده و قانون دنبالشه؟ میدونی با چه بدبختی از اونجا زدم بیرون؟ رفیقم سند گذاشت تا گذاشتن بیام. چرا انقدر احمقی که به منی که برادرشم نمیگی از دیشب غیب شده؟

سبحان لبه ی حوض نشست و دست روی زانوهایش گذاشت.

_چی میگفتم سیا؟ گفتنش چه دردی و دوا میکرد؟ گفتم شاید پاشه بیاد اینجا..دیگه عقلم به هیچ جا قد نمیده. کی برای چی باید فراریش بده؟ فرار کردنش از اون تو به نفع کیه آخه؟

سیاوش پا روی زمین کوبید.

_به خداوندیِ خدا یه تار از موش کم بشه دنیا رو به آتیش میکشم سبحان. به تو و قانونای مزخرف تر از خودت اعتبار کردم. هفته ی پیش پیغوم دادی صبر کن صبر کردم. برای همین روز؟ که جسدش و امروز و فردا مثل گوسفند از زیر پل جمع کنم؟

_شلوغش نکن سیا.. زنگ میزنه. بالاخره خبری ازش میشه. یا خودش زنگ میزنه یا هرکی به هر دلیلی بردتش پیغوم پسغومش میاد!

سرش را با ترس تکانی داد و لبش را گاز گرفت.

_شهروز فرار نمیکنه. شهروز مرد فرار کردن و در رفتن نیست. سرش و زیر آب میکنن سبحان. من میدونم!

لیلا با لیوانی آب پا به حیاط گذاشت. با چشم رضایت برادرش را گرفت و جلو رفت. لیوان را مقابل سیاوش نگه داشت و آرام گفت:

_آب قنده بخورین. دستاتون داره میلرزه!

لیوان را از داخل بشقاب برداشت و یک نفس سرکشید. آب که روی شعله های برافروخته ی آتش درونش ریخت کمی راه نفسش باز شد. اما هنوز هم میان خاکستر داغِ میان سینه اش در حال گُر گرفتن بود. لیوانِ خالی را رو به روی لیلا نگه داشت و رو به سبحان گفت:

_اینجا رو خالی نذار. شاید فکر کنه ننه بترسه و بخواد بیاد اینجا. میرم ببینم میتونم کاری بکنم یا نه!

سبحان برایش سر تکان داد و نگاهش را بدرقه ی قدم های بلندش کرد.

***

دست از شماره گیری برداشت و با استرس روی راحتی کنار شومینه نشست. باز هم نگرانیِ دیگر.. باز هم یک گوشیِ خاموش و یک قلب که همراه با صدای اوپراتور منفور اوج میگرفت و میان زمین و هوا معلق میماند. حال و روز این روزهایش را دوست نداشت. روزهایی که با ترس و نگرانی سپری میشد. امیر عوض شده بود. از رفتارِ نرم و عاشقانه ی قبل فاصله گرفته بود اما نگاهش نرم تر و دل نشین تر شده بود. انگار هر چه از حال و هوای حرف های رمانتیک روزهای اول خارج میشد صمیمیت و گرمای چشمانش چند برابر میشد. درکِ حالش دشوار بود. در عین آرام بودن ناگهان داغ میکرد. گاهی ساعت ها مقابلِ او رژه میرفت. گاهی هم دقایق طولانی در حال مکالمه با تلفن بود! زود کلافه میشد. در خودش فرو میرفت و بی تابی میکرد. اما کنار همه ی اینها حس میکرد قدمی نزدیک تر به او ایستاده است. حس میکرد در این دقایق بیتابی حضورش کنارِ امیر موثر است. دیگر از رفت و آمد به آن خانه ی مجردی و ترسناکِ روزهای اول نمیترسید. امیر امتحانش را پس داده بود. لمس موهای او و انگشتانِ مردانه ای که گاه و بیگاه روی گونه اش کشیده میشد و یک نگاهِ پر خواهش تمامِ حریم شکنی بود که در مدتِ با هم بودنشان تجربه میکردند. به همان ها دل بسته بود. آنقدر زیاد و محکم که وقتی در مورد حرف های عجیبِ آن شبِ امیر چیزی میپرسید و به وضوح میدید که او به دنبال راه فرار میگردد به حرمت همین لحظه ها سکوت میکرد تا شک و نگرانی جایگزین حس خوب لحظه هایشان نباشد! حتی معمای حرف های بی سر و ته و ناگهانی فراز هم هنوز برایش حل نشده بود. تمام حرف هایی که باعث شده بود با حیرت و ترس در آن موقع شب سر از خانه ی امیر در بیاورد!

روزهای اخیرش پر بود از علامت های بزرگ سوال. ولی برای اولین بار در زندگی اش اشتیاقی برای یافتنِ جواب نداشت. این بیخبری با تمامِ مرموز بودنش راضی کننده بود . از واژگون شدن زندگی و رابطه ی عمق گرفته اش با امیر میترسید. آنقدر میترسید که سکوت و صبر را به سوال و کنجکاوی ترجیح میداد.!

با صدای قدم های شتاب زده ی حنانه چشم از شومینه برداشت. حنانه تلفن بی سیم را مقابلش نگه داشت و با هیجان گفت:

_آرزو خانومه!

با شتاب از جا برخاست و گوشی را دست گرفت. صدای الوی آرزو که در گوشی پیچید انگار جانِ تازه گرفت.

_الو آرزو؟

_تویی افق؟ پس بابا کجاست؟

همه ی ذوقش فرو کش کرد. دوباره در جایش نشست و دست روی قلبش گذاشت.

_قربون صدای ناز و دلبرت برم من. بعدِ سه هفته صدات و شنیدم. چقدر نامردی تو دختر؟

آرزو کمی مکث کرد و نفس عمیقی کشید.

_خوبی؟

_خوب نیستم آرزو. از وقتی رفتی از وقتی نیستی خوب نیستم. دارم تک و تنها تو خونه خفه میشم!

_شنیدم دستِ رد به سینه ی عاشق دلخسته زدی. شجاع شدی!

تلخندی زد.

_طعنه نزن. از کجا فهمیدی؟

_خبرا زود میرسه!

_آرزو چرا انقدر دور شدی؟ یعنی سهمِ من از تموم این نوزده سال خواهری دوبار صحبت پای تلفن بود؟ به پیامای وایبر چرا جواب نمیدی؟

_اومدم اینجا درس بخونم فراموش کردی؟ نیومدم بشینم پای اینترنت و پیام جواب بدم!

از تلخی و تندی کلامش جا خورد.

_هنوزم دوست نداری اونجا باشی؟

پوزخندی زد.

_شاید از همتون کوچیکتر باشم ولی احمق نیستم افق. حالیمه که اومدم تبعید. پدر گرام نیاز داشت منو دور کنه تا بتونه راحت تر به کارای نیمه تمومش برسه!

اخم هایش درهم شد.

_چه کاری آرزو؟

_هیچی افق. تموم عمرت سرت و کردی تو برف. شایدم برای من همیشه خودت و به اون راه زدی نمیدونم. در هر صورت باید بگم چیزایی هست که ظاهرا ازش خبر نداری! البته دیر یا زود خبر داری میشی. خیلی دلم میخواد بدونم وقتی که فهمیدی بازم دختر مظلوم و سر به راهِ خونه میمونی یا..

نفسش را بیصدا بیرون داد.

_بیخیال !

افق دلخور و مغموم زمزمه کرد:

_هنوزم من و محرم اسرارت نمیدونی نه؟ داری از کدوم چیزا حرف میزنی؟ چی رو نمیدونم؟

سکوت آرزو را که دید ادامه داد:

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن