رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۱۳

_راست میگی من دختر احمق خانواده ام. کسی که همیشه ازش مخفی کاری میشه. ولی این لحنِ تند نشون میده دلت برام تنگ نشده. خیلی بی انصافی آرزو!

صدای آرزو کمی آرام تر و ملایم تر شد.

_من نخواستم بی انصاف باشم افق. زمونه مجبورم کرد. باید برم کاری نداری؟

برای سرازیر نشدن اشکش لبش را به دندان گرفت و با زور گفت:

_نه خواهری.!

_راستی.. به احتمال قوی برای تعطیلاتِ عید برگردم. نمیدونم دَدی چقدر خوشحال بشه ولی به هر حال زنگ زده بودم بهش خبر بدم!

لبش به لبخند زیبایی کش آمد و خوشحال گفت:

_راس میگی آرزو؟ وای! چیزی به عید نمونده!

_دارن صدام میکنن. فعلا بای!

تا خواست بگوید مراقب خودت باش صدای بوق ممتد در گوشی پخش شد. تلفن را در دستش فشرد و به رو به رو خیره شد. اشکِ سمج نهایت راه خروج را پیدا کرد و روی گونه اش نشست. اما بر خلافِ چند لحظه ی پیش این بار از شوق و خوشحالی!

_خوبین؟

سر بالا کرد و نگاهی به حنانه انداخت.

_برای عید میخواد بیاد حنانه . یعنی کمتر از ده روزِ دیگه!

حنانه گوشی را از دستش گرفت.

_خوشحالم. خیلی دلتنگ بودین!

سرش را با شوق تکان داد و اشک چشمش را زدود. همین که حنانه قصد رفتن کرد چیزی یادش افتاد و با شتاب پرسید.

_شما همسایه ی همدم بودین مگه نه؟

حنانه روی پاشنه ی پا چرخید و سر تکان داد.

_بله. مادرم و مونس جون چندین ساله که با هم دوستن!

_میدونی چرا تلفنش و جواب نمیده یا نیومده؟ خیلی نگرانشم.

حنانه لبش را به دندان گرفت. از لیلا شنیده بود مونس هفته ایست از ناراحتی اسیرِ رخت خواب شده است. چرایش را نمیدانست ولی او هم مانند افق نگران بود.

_راستش و بخواین شنیدم مریض احواله. منم چون دیر از اینجا میرم نتونستم سر بزنم بهش!

افق ناراحت نگاهش کرد.

_به خاطر کمرش؟

_دقیق نمیدونم. فقط شنیدم مریض احواله.

چند لحظه به نقطه ای خیره شد و گفت:

_آدرس خونشون و بلدی؟

حنانه با تعجب نگاهش کرد.

_آره ولی برای چی؟

_خوب معلومه میخوام برم عیادتش. اصلا باهم میریم. چطوره؟

حنانه لبخندی به روی دختری مهربان زد و سرش را تکانی داد.

_چشم خانوم هر وقت شما بگین!

.

.

فاصله ی چند سانتی متری اش را با امیر تمام کرد و دست روی بازویش گذاشت. خدا میدانست در این سه روز بیخبری چه بر سرش آمده بود. عاقبت هم طاقت نیاورد و مثل بارِ قبل سر از خانه ی امیر بیرون آورد. نگاهش کرد.سرش را میان دستانش گرفته بود و به عقب و جلو تکان میخورد. انگار چیزی به تمام شدنش نمانده بود. کاش کمی جرات داشت تا بپرسد چه چیز او را اینگونه از خود بی خورد کرده است؟

_امیر؟

خسته و کلافه سرش را بالا کرد. چهره ی مهربان دخترک آرامَش میکرد. آنقدر برای بودنِ کنارش مشتاق بود که حتی در این شرایط هم نتوانسته بود با دیدنِ تصویرش در صفحه ی آیفون از باز کردن در اجتناب کند.

_جانم؟

_چی شده؟

چشم بست و سرش را آرام تکانی داد.

_ ازم توضیح نخواه باشه؟ دوست ندارم دروغ بهت بگم!

دلهره و استرسش هزار برابر شد. چشمانِ پر از سوالش را به فربد دوخت که سینی چای را مقابلش نگه داشته بود. فربد سرش را تکانی داد و زیر لب گفت:

_خانوادگیه!

دلخوری اش بیشتر شد. حالا که امیر همه کس اش بود او به اندازه ی دانستنِ یک مشکلِ خانوادگی قابل نبود؟ لبش را با زبان تر کرد و آرام گفت:

_اصرار نمیکنم. فقط میدونم اینجوری اگه خودخوری کنی نابود میشی. ببین چشمات چقدر قرمز شدن.؟

فربد دیگر نشستن را جایز ندانست. از جا برخاست و رو به امیر گفت:

_من یه سر میرم خونه فرانک تنهاست. بعدا میبینمت!

امیر برایش سر تکان داد و خداحافطی کرد. با بیرون رفتنِ فربد دستِ افق دوباره روی بازوی امیر نشست و اینبار نوازشگونه به حرکت در آمد.

_امیرم؟

امیر سرش را برگرداند. وقتی افق اینگونه صدایش میکرد چیز بزرگی از ته دلش کنده میشد. دستش را از روی بازویش برداشت و بوسه ای به سر انگشتانش زد.

_چرا نگرانی انقدر افق؟ نترس نمیمیرم!

افق دلخور نگاهش کرد.

_این چه حرفیه؟ به من که نمیگی چی شده. حد اقل بذار آرومت کنم!

امیر بی صدا نگاهش کرد. چقدر این نگاهِ نگران حالش را خوب میکرد. آرام کردن نمیخواست. همین نگاهِ نگران برایش آبِ روی آتش بود.

_بودنِ تو کنارم برای آروم شدنم بسه. همین که اینجایی. همین که من تلفنات و جواب نمیدم و تو به جای قهر کردن پا میشی این همه راه میای اینجا برام بسه!

سرش را کمی فاصله داد و به چشمانِ افق خیره شد.

_همین که اعتماد داری و میای برام بس

ه!

افق لبخندی به رویش زد.

_خیلی نگرانتم. نمیدونم باید چیکار کنم تا دوباره حالت خوب شه!

دستش را بالا آورد و روی صورتِ او گذاشت. در کنارِ او و زیر سایه ی این نگاه مهربان حفظ حریم ها روز به روز برایش سخت تر میشد. نمیدانست چرا هر روز قدری بیشتر برایش خواستنی میشد!

لبخند خسته اما شیطنت باری زد و گفت:

_شاید اگه کمتر بیای اینجا و صبرم و به آخر برسونی حالم بهتر بشه!

افق حرفش را طور دیگری تعبیر کرد. کمی از او فاصله گرفت و موشکافانه نگاهش کرد. همین که جدیت ظاهرش را دید از جا بلند شد و پشت به او و رو به پنجره ایستاد. سرزنش های وجدانش شروع شده بود. باز افق حسابگر و مقرراتی درونش از زیر پوستش سر بیرون آورد و احساسش را سرکوب کرد. لبش را میانِ دندانهایش میفشرد و خودش را سرزنش میکرد که دستانِ امیر دورِ کمرش حلقه شد. جا خورد. خواست سرش را برگرداند که چانه ی امیر روی گودی گردنش نشست و قفلش کرد.

_پس قهر کردنم بلد بودی؟

دلخور به منظره ی رو به رو زل زده بود که دستِ امیر از کنارش گذشت و پرده ی حریر رو به رویش را کشید. نفس در سینه اش حبس شد.

_نمیدونی روزا از بیرون دید داره؟

جواب نداد و به جایش نفسش را با آه بیرون فرستاد.

دیدنِ دلخوری اش برای امیر لذت بخش بود. اخم های ناشیانه و از روی محبتش را دوست داشت. لبخندی زد و او را به طرف خودش برگرداند. دیدنِ چهره ی به ظاهر گرفته و جدیِ افق لبخندش را تشدید کرد. برای کنترل چهره ی جدی اش یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:

_ناراحت شدی ازم؟

افق شانه بالا انداخت.

_من نمیخوام مزاحمت شم.. میدونم مشکلاتی داری که..

_افق؟ من دوست ندارم بهت دست درازی کنم. هیچ وقتم این کار و نمیکنم. اما گاهی حضورت اونقدر تو وجودم حل میشه که دوست دارم باهات یکی شم. میدونی که چی میگم؟

گونه های افق رنگ گرفت. سرش را پایین انداخت تا از این نگاهِ داغ بگریزد. ولی دستِ امیر مصر و پر خواهش زیر چانه اش نشست و سرش را بالا آورد.

_خیلی خسته ام. خیلی درمونده ام. به یه بن بستی رسیدم که درکش برای هیچ کس ممکن نیست. نه گفتنش دردی رو دوا میکنه. نه با نگفتنش فراموشم میشه. حالم خیلی بده افق!

_چرا هم خودت و هم منو از این برزخ خلاص نمیکنی؟ من امیر روزای اولم و میخوام. کسی که با اعتماد به نفس و غرور از پس مشکلاتش بر میومد.

امیر لبخند غمگینی زد و خیره در چشمانش گفت:

_اگه بدونی امیری که الآن رو به روت ایستاده چقدر بیشتر از امیرِ اون روزا میخوادت هیچ وقت این آرزو رو نمیکنی.

دستش را جلو برد و صورتِ او را قاب کرد.

_تو مثل عسل شیرین نبودی که دل آدمو بزنی. خیلی سعی کردم ازت ببُرّم افق. ولی نذاشتی. نمیشه!

افق خجول نگاهش کرد. هزاران هزار سوال داشت که وقتِ پرسیدن هیچ کدام اینجا و در این خلوتِ دونفره نبود. نگاهِ امیر که طولانی شد کم کم نفس هایش به شماره افتاد. گاهی حس میکرد زیر این آسمانِ داغ و تیره در حال ذوب شدن است. انگشتانش را در هم پیچید و چشم از چشمانِ تبدارِ امیر برداشت. ولی به ثانیه نکشید که سرش به سینه ی ستبرش چسبید و تمام وجودش پر شد از یک بوی سرد و خواستنی.

_جای تو اینجاست. هر اتفاقی بیفته. هر چی بشه چه بد چه خوب جات اینجاست افق. جای من برات کجاست؟

افق میان آغوش گرمش نفس عمیقی کشید و آرام گفت:

_وقتی دلت با دلِ یکی محرمه تو تا آخر عمرت مالِ اونی. رسمی یا غیر رسمی. تعهدِ قلب ارزشش خیلی بیشتر از یه ورق کاغذ و چند آیه ست. باید دلت بخواد. باید دلت متعهد باشه. اون وقت نه پات به خطا میره نه از عشقت رو برمیگردونی.

سرش را بالا کرد. خواهش در چشمانِ مرد رو به رویش موج میزد. اوجِ نیاز را در چشمانش میدید. نیازی که به احترامِ او و قلبش با قدرتی فوق العاده ای کنترل میشد.

_من اگه میخواستم باهات نباشم همون روز با اون حرفا ولت میکردم. من قلبم و به تو دادم امیر. مطمئن باش پس اش نمیگیرم.

تحمل دیگر برای امیر ممکن نبود. احساس عجیبی درونش رو به غلیان بود. حس شیرینی که مانند سیل تمام بدنش را دربرمیگرفت. به جبرانِ تمامِ این خواستنِ بی نهایت او را بیشتر از پیش در آغوشش فشرد. برایش مهم نبود دخترک میان عضلات ورزیده اش له شود! مهم این بود که این حسِ عجیب و صدایی که مدام در گوشش نباید ها را میخواند سرکوب شود!

چانه اش را روی موهای او نگه داشت و چشم بست. آرامش بازگشت. سه شب.. سه روز کابوسِ وحشتناکِ نبودِ شهروز و یک دنیا ترس و عذاب میانِ همین آغوشِ گرم حل شد. در جایی که او محرمِ یک دلِ دوست داشتنی بود جایی برای هیچ حسی دیگر نمیماند.

بینی اش را لا به لای موهای او فرو برد و بی توجه به غرغر های زیرِ لبش تنش های مرگبارِ این سه روز را با بوییدنِ این آرامشِ خواستنی تلافی کرد.

***

اوراق تصحیح شده را همراه با نمرات نهایی دانشجویان رو به روی ملاحت گذاشت. اواخر سال بود و از چهره ی همه خستگی میبارید. یک ترمِ دیگر هم تمام شده بود. در این ترمِ تمام شده چه ها که از سرش نگذشته بود! وقتی زندگیِ زمان حالش را با لحظه های قبل از آشنایی با امیر مقایسه میکرد انگار تازه میفهمید چند سال از عمرش چگونه بیهوده و بی عشق سر شده است. بلایی که بر سر قلبش آمده بود با تمام درد سرها و دردهایش برایش زیبا بود. از تک تک عوامل آموزش خداحافظی کرد و سالِ نو را پیشاپیش تبریک گفت. همین که از دفتر بیرون آمد با دانشجوی بازیگوشش سجاد رو به رو شد. اخم ریزی کرد و سلامش را جواب داد.

_استاد چند لحظه میتونم وقتتون و بگیرم؟

سرش را بالا کرد و نگاهی بی حوصله و خسته به چهره ی سجاد انداخت.میدانست این چند دقیقه وقت گرفتن ها نامربوط به نمره ی درخشانِ ترم نخواهد بود. طول راهرو را طی کرد و همانگونه که دستکش های چرمش را میپوشید گفت:

_اگه درباره ی نمره ست باید بگم نمره ها رو تحویل آموزش دادم. از دستمم کاری بر نمیاد!

سجاد رو به رویش ایستاد و دست به چانه اش کشید.

_استاد خواهش میکنم. نذار آخر سال با این روحیه و خرابکاری تموم بشه. یه کاریش بکن دیگه انقدر سخته؟

اخم روی صورتش بیش از پیش شد و سرد و جدی گفت:

_مشکلت یکی دو نمره نیست که قبولت کنم باقری. به جز دو تا سوالِ دست و پا شکسته چیز دیگه ای جواب ندادی. موقعی که تمام طول ترم بذله گویی میکردی و حواست نه به درس بود و نه امتحان باید فکرِ اینجا هم میبودی. لطفا ترم بعد هم با من برندار. خداحافظ!

راهش را کج کرد و بدون اینکه دیگر اجازه ای برای حرف زدن به او بدهد از سالن خارج شد. داخل حیاط از دیدنِ حنانه کنارِ ماشینش لبخند گرمی جای اخمش را گرفت و به طرفش پا تند کرد. ریموت ماشین را زد و دستش را پیش برد.

_سلام. خیلی منتظر نموندی که؟

حنانه دستش را به گرمی فشرد.

_نه خانوم. ده دقیقه هم نمیشه!

لبخندش را تکرار کرد و با هم سوارِ ماشین شدند. نمیدانست عیادتِ مونس آن هم بی خبر و سرزده چقدر فکر خوبیست اما بعد از ده روز بیخبری به حدی نگران و بی قرار شده بود که چاره را در یک عیادتِ کوتاه ببیند. دلش برای همدمش پر میکشید. در همین مدتِ کوتاهِ بودنش آن قدر دل به صدای دلنشین و نصیحت های مادرانه و حضور گرمش بسته بود که دیگر خانه بی او برایش صفایی نداشت. حنانه مسیر را نشان میداد و او داخل کوچه و پس کوچه های محله ی قدیمی تهران میپیچید. نگاهش به بازی پسربچه هایی افتاد که با وجودِ سرما و سوز تنها با یک پیرهنِ کاموایی و شلوار خانگی روانه ی کوچه شده بودند و با هیجان به این طرف و آن طرف میدویدند. نشستنِ اصناف و مغازه دار ها جلوی مغازه های محله او را به یاد فیلم های تلویزیون می انداخت. این محله ها را تنها در فیلم ها دیده بود!

_باورت میشه تو زندگیم این طرفا نیومده بودم؟

حنانه آرام خندید.

_چرا باورم نشه؟ شما کجا اینجاها کجا؟

_اشتباه نکن. وقتی تو یه شهری زندگی میکنی باید از فرهنگ و فولکولورِ تک تک محله اش خبردار باشی. ما آدما برای خودمون خیلی محدودیت ها گذاشتیم. محله های پایین نشین تر نمیریم چون به کلاسمون نمیخوره. از بقالی خرید نمیکنیم چون سوپرمارکت زرق و برقش بیشتره. صف نونوایی نمی ایستیم چون صاحب سوپرمارکت هر نوع نونی بخوایم بسته بندی میکنه و حی و حاضر توی مغازش برامون کنار میذاره. گاهی فکر میکنم قشر مرفه هیچی از زندگی نمیدونه. زندگی اینجا هم جریان داره حنانه. شاید خیلی بیشتر از محله ی امثالِ ما!

_درسته. یادمه وقتی نوجوون بودم آرزو داشتم از اینجا بریم. حتی وقتی از مدرسه آدرس خونمون و میپرسیدن دروغ میگفتم. ولی بعد که بزرگ تر شدم و تو زندگی طبقات بالاتر رفت و آمد کردم فهمیدم شاید تو همین محله ی داغون و با یه نیمرو خیلی شادتر و صمیمی تر از آدمای بزرگ و پولدارِ شهریم. البته قصدِ جسارت ندارما خانوم. من جاهای زیادی کار کردم!

افق لبخندی به رویش زد.

_میدونم عزیزم. میفهمم!

دستش را به طرف کوچه ای گرفت.

_همین کوچه ی بن بسته.

داخل کوچه پیچید و طبق گفته ی حنانه ماشین را روبه روی درب پارک کرد. آناناس های تازه را از روی صندلی عقب برداشت و زنگِ در را فشرد. صدای “بله” ی ظریفی را شنید و با خنده آرام به حنانه گفت:

_دختر که نداشت!

حنانه شانه بالا انداخت.

همین که در باز شد دختری ریز نقش و چشم ابرو مشکی را با چادری گلدار رو به رویش دید. لبخندش را حفظ کرد و سلام داد. وقتی گفت برای عیادت مونس آمده است دختر نگاه متعجبی به او و ماشین پشت سرش انداخت و با لبخندی ساختگی کنار رفت. افق نگاهش را دور تا دورِ حیاطِ بزرگ چرخاند. شاید اگر پدبزرگ ها و مادر بزرگ هایش زنده بودند میتوانست فضای زیبا و سنتی ای مانند فضای قدیمی این حیاط را تجربه کند. ساعت ها کنارِ حوضِ کوچک بنشیند و پاهایش را در آن فرو ببرد. حوضی که تنها و تنها مختصِ آنها باشد. حریم داشته باشد. خصوصی باشد. نه مثلِ استخر بزرگِ وسط خانه شان که برای شنا کردن باید از روزها قبل از عدم رفت و آمد دوست های پدرش در خانه مطمئن شود و یا رضا را به مرخصی اجباری بفرستند. افسوس که جز یک عموی خارج از کشور قوم و خویشِ دیگری نداشت. اردلان تنها یک برادر داشت و مریم تک فرزند بود. از آنجایی هم که پدرش علاقه ای به رفت و آمد با خویشاوندانِ دور نداشت تا جایی که یادش می آمد او بود و آرزو!

نفس عمیقی کشید و چشم از اطراف برداشت. دخترک عذرخواهی کرد و زودتر از آن ها وارد خانه شد. کفش هایش را کنار جاکفشی کوچک در آورد و با گفتنِ” با اجازه ای ” داخل شد.

مونس که با اشاره ی دخترک متوجه ورود شخص غیرمنتظره شده بود از جا بلند شد و با دیدنِ افق در چهارچوبِ در چشمانش از حیرت بی حرکت ماند. افق قدمی جلو آمد و سرش را با لبخندی کج کرد.

_میدونم فضولی کردم ولی بی همدم نمیشد. داشتم میمردم از نگرانی!

چشمانش از برقِ اشک درخشید. نفسش حبس شد. انگار با دیدن چهره ی افق حقایق با ظاهری وحشتناک تر روی سرش آورا شدند. زبانش به سختی در دهانش چرخید و با بغض گفت:

_خوش اومدی دخترِ گلم!

همین یک جمله برای تلافی تمام دلتنگی های افق کافی بود. جلو رفت و او را محکم در آغوش کشید. گونه اش را بوسید و با مهربانی گفت:

_گوشیتون که خاموشه. تلفن خونه هم ندادین. اگه حنانه آدرس خونتون و بلد نبود میمردم از نگرانی!

نگاهش را از او گرفت و به حنانه سلام داد. با حالی زار آن ها را به نشستن روی پتوهای قهوه ای رنگ تعارف کرد و خودش هم چهارزانو کنارِ افق نشست. توانِ نگاه کردن در چشم های او را نداشت. از خودش خجالت میکشید. از مادریِ پر نقصش که باعث شده بود دختر مهربان و معصومِ کنارش طعمه ی طمع پسرش شود. دختر جوان استکان های چای را مقابلشان نگه داشت. حالا که رفتار صمیمی افق را دیده بود و مونس شناس بودنشان را با رفتارش تایید کرده بود انگار کمی راحت تر شده بود.

افق استکان کمرباریک را از داخل سینی برداشت و تشکر کرد. رو به مونس با لبخند گفت:

_عروستونه؟

مونس آه کوتاهی کشید. سرش را تکان آرامی داد و گفت:

_دختر خواهرمه. پروانه. اگه شهروز گرفتار نمیشد الآن عروسم بود!

پروانه رو به روی افق نشست و گوشه ی دامنش را دست گرفت. افق نگاه سرخورده و شکسته اش را به راحتی شکار کرد. قطعا برایش سخت تر از سخت بود. یک لحظه امیر را در این شرایط تصور کرد. موهای تنش سیخ شد و لرزه بر اندامش افتاد. مقداری از چایش را نوشید و سعی کرد دیگر به همچین اتفاق وحشتناکی نیاندیشد.!

سکوت سنگینی در فضا حاکم بود. مونس به طرز غریبی در خودش فرو رفته بود. انگار که سنگینیِ باری دوش هایش را خم کرده بود. دست روی شانه اش گذاشت و نگران پرسید.

_خوبین همدم؟ چی شده؟

مونس سرش را برگرداند. همین که با دخترک چشم در چشم میشد غمِ عالم بر قلبش سرازیر میشد. انگشتانش را به بازی گرفت و با صدای آرام و خسته ای گفت:

_مشکلاتِ زندگی دخترم!

افق ناراحت نگاهش را بین او و پروانه گرداند.

_از آقا شهروز خبری نشد؟ نکنه خدایی نکرده خبر بدی رسیده؟

آهِ مونس سینه سوز بود!

_نه دخترم. مثل اینکه دادگاهش یکم دیگه عقب افتاده. خیال میکردیم شب عیدی برگرده خونه!

استکان را پایین گذاشت و دست روی زانوی مونس کشید.

_برای همین ناراحتین؟ قربونتون برم من اینکه ناراحتی نداره. تا اونجا که من میدونم هرچی دادگاهی دیرتر بشه فرصت بیشتری هست برای اثبات اینکه آقا شهروز بیگناهه!

مونس چشمانش را کلافه دور تا دور اتاق چرخاند. چگونه میگفت هیچ غمی مثلِ غمِ ناخلف شدنِ پسرش او را به خاک سیاه ننشانده؟ تا جایی که ده ها بار در دل آرزو کرد ای کاش او هم مانند شهروز جوانمردانه پشت میله ها باقی میماند تا اینکه بیرون از زندان روح و غیرتش را به پای هیچ ببازد!

افق که سکوتش را دید دیگر حرف زدن در این مورد را جایز ندید. مونسِ امروز مونسِ همیشه نبود! بی حوصلگی و غم از تک تکِ حالاتش پیدا بود. خانه بوی غم داشت. ندانست چرا ناخودآگاه دلش گرفت. نگاهش را دور تا دور خانه چرخاند. چشمش به یک تابلو با چهارچوب فلزی و قدیمی افتاد. دو پسربچه ی ده ، دوازده ساله همدیگر را در آغوش کشیده بودند. پسر بزرگتر چهره ی جدی تری داشت. زیر پایش یک توپ پلاستیکیِ سبز رنگ بود و دستش را دور شانه ی پسر کوچکتر انداخته بود. پسر کوچک ولی میخندید. نگاه شیطنت بارش به دوربین مشخص میکرد برای همین چند لحظه آرام ماندن هم کلی تلاش کرده است. ناخودآگاه میخِ نگاه پسرک شد. حس میکرد او را میشناسد. چقدر نگاهش برایش آشنا بود.

_آقا سیاوش و آقا شهروزن!

به طرف حنانه برگشت.

_اون موقع ها رو خوب یادمه. همیشه جلوی کوچه ی ما بازی میکردن چون کوچه ی خودشون باریک تر بود. حتی یه بار هم بابام از زور حرص توپشون و پاره کرد.

جواب حنانه را با لبخندی داد و دوباره مات چهره ی آشنای پسرک شد. چیزی مانند آهن ربا در تصویر بود که او را به طرف خودش میکشید.

_از وقتی یادمه یک روز هم از هم جدا نشدن. مثل اینکه سرنوشت اینه که تو این گرفتاری هم عاقبتشون یکی باشه!

به طرف مونس برگشت که خیره به عکس قطره ای اشک از گوشه ی چشمش میچکید.

_چطور مگه؟

_سرنوشته دیگه دخترم. یهو دیدی اون یکی هم..

پروانه هشدار گونه گفت:

_خاله؟

سرش را پایین انداخت. اشک هایش دانه دانه پایین پیراهنش چکیدند. افق نگران نگاهش کرد. دیگر شک نداشت یک چیزِ تازه این زن را اینگونه از پا در آورده بود. دست دور شانه اش انداخت و ناراحت پرسید:

_خوب بگین چی شده مونس جون؟ شاید بتونم کمکی کنم. اینجوری که دارین خودخوری میکنین جونی براتون نمیمونه که!

مونس سرش را به سرِ او تکیه داد و با بغض گفت:

_حلالمون کن دخترم!

افق با تعجب نگاهش کرد.

_حلال چیه قربونت برم من؟ شما جز لطف چیکار کردی مگه؟

مونس بی حرف و با چشم های خیس، چند لحظه نگاهش کرد. اما در نهایت تاب نیاورد و آغوش دخترک جایگاه قطره های بعدی اشکش شد.

***

آرنجش را روی زانویش گذاشته بود و سرش را میانِ دستانش میفشرد. اتاقِ سرد و پوشش کم باعث شده بود سرما به استخوان هایش نفوذ کند و بدنش بی حس شود. صبرش به آخر رسیده بود. آنقدر بر در و دیوارِ اتاق مشت و لگد کوبیده بود که دیگر نایی برایش نمانده بود. نمیدانست چند روز است که اینجا زندانی شده است. به جز یک پنجره ی کوچک در نزدیکیِ سقف بلندِ اتاق از جای دیگری نور نمیتابید. با حسابی که کرده بود پنج بار نورِ باریک و ضعیف خاموش شده بود. پس احتمالا پنج روز از آورده شدنش به این مکان گذشته بود. از سرمای بی نهایت اتاق حدس میزد نیمه شب باشد. سرش را برگرداند و نگاهی به سینی دست نخورده ی کنارش کرد. چشمش به تاریکی عادت کرده بود اما نه آن قدری که بتواند محتوای غذا را تشخیص بدهد. با کف پایش محکم به کنارِ سینی کوبید و نعره ی بلندی کشید. با زور از جا بلند شد. لباسش همان پیراهن و شلوارِ نازک و نخیِ بیمارستان بود. کنارِ در ایستاد و برای بار هزارم با دستان بی توانش بر در کوبید.

_باز کنین این لامصب و..

لگد محکمی به در زد و نعره کشید.

_دِ میگم باز کنین بی پدر مادرا..

وقتی مثل همیشه صدایی از بیرون نشنید مشت محکمی بر در فرود آورد و عقب گرد کرد. ولی هنوز دوباره روی زمین ننشسته بود که درِ اتاق باز شد. به سرعت به عقب برگشت. سه مرد جلوی در ایستاده بودند. نور چراغی که از پشت سرشان میتابید اجازه نمیداد صورتشان دیده شود. بدونِ معطل کردن وقت به طرفشان هجوم برد که دو مردِ درشت هیکل بازویش را چسبیدند. هر چقدر برای رهایی تقلا کرد فایده ای نداشت. مردِ سوم رو به آنها گفت:

_بیارینش بیرون!

صدایش مانند پتکی بر سرش کوبیده شد. دیگر تقلا نکرد. آنقدر مبهوت بود که بی واکنش خودش را به دستِ آن دو غول پیکر سپرد و بیرون رفت. با دیدنِ چهره ی بهروزی همانقدر توانش را هم از دست داد. دست و پایش شل شد و بی رمق گفت:

_تو؟!

بهروزی دستانش را پشتِ کمرش زد و مقابلش ایستاد. سر تا پای شهروز را با جدیت از نظر گذراند.

_معدت چطوره؟

در آن لحظات باور نکردنی به تنها چیزی که فکر نمیکرد زخم معده ی وحشتناکش بود. زخم معده ای که بعد از طعم عجیبِ غذای آخرین شبش در زندان مانند اسیدی تمام جانش را میسوزاند.

_اینجا چه خبره؟ برای چی منو آوردی اینجا؟

بهروزی سر تکان داد.

_میفهمی عجله نکن.

به طرف کاناپه ی تک نفره رفت و رویش نشست. پا روی پا انداخت و رو به دو مرد گفت:

_ولش کنید بذارید بشینه رو به روم. اونقدر عاقل هست که کاری نکنه!

دو مرد با اکراه دستش را رها کردند. دست روی معده اش گذاشت. چهره اش از درد جمع شده و بی جان تا مقابل بهروزی پیش رفت. ذهنش آشفته بود. ترجیح میداد برای رسیدن به سوالاتش بی درد سرتر رفتار کند. مقابلش نشست و چشمانِ خشمگینش را به او دوخت.

_گوشم باهاته. فقط بگو چرا با اینکه میدونستی کارِ من نبود این همه بلا سرم آوردی.

بهروزی با تاسف نگاهش کرد.

_قبول کن ساده بودی و با سادگیت سر هممون و به باد دادی. بدون کوچیکترین مشورتی آلت دست یه آدم سودجو شدی و پونصد میلیون پول بی زبون و تو کمتر از بیست دقیقه تقدیمشون کردی!

شهروز با تعجب نگاهش کرد.

_حدسم درست بود. میدونستی کارِ من نبود مگه نه؟

بهروزی سیگارش را آتش زد و گوشه ی لبش گذاشت. سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت:

_اگه کارِ تو بود میتونستی علاوه بر دودره کردن پول جنسارو هم ببری بریزی یه جایی و هیچی نباشه پونصد تا هم از اونا بزنی به جیب. هزاران بار تو اون شرکت تنها بودی. هزاران بار امتحانت کردم. میدونستم مردِ کلاه برداری نیستی. حتی یه درصدم شک نکردم.

شهروز با خشم به طرفش خیز برداشت که دو مرد به سرعت به طرفش دویدند و دوباره دستانش را گرفتند.

_میدونستی و گذاشتی یه سال اون تو آب خنک بخورم؟ تو آدمی؟ انسانی؟ مگه جز پادویی چیکار برات کردم؟ داشتم ماه به ماه حقوقم و میگرفتم ازت. چیکار باهات کردم که واس خاطر یه جرم نکرده منو یک سال مچلِ خودت کنی؟

_آروم بگیر شهروز. وگرنه مجبورم بازم اون تو نگهت دارم تا رام بشی. تحت این شرایط نمیتونم باهات حرف بزنم!

همراه با اشاره ی بهروزی به دو مرد، دستش را با خشم بیرون کشید و دوباره رو به روی بهروزی نشست.

_فقط بگو چرا؟

_خیلی وقت بود حواسم به حسابای شرکت بود. اختلاسای کوچیک ولی مداوم داشت انجام میشد. تو نخِ همتون رفتم. از آبدارچی شرکت بگیر تا تک تک کارکنای کارگاه و شرکت. تو که سرت تو کار خودت بود. سواد آنچنانی هم نداشتی که بخوام بگم با حسابا بازی کردی. مطمئن بودم کار کارِ یه خودیِ خیلی نزدیکه ولی هر چی اطرافم و نگاه میکردم نمیتونستم به کسی شک کنم. کسایی که نزدیکم بودن آدمایی نبودن که بشه به راحتی بهشون شک کرد. از کنارِ این موضوع ساده گذشتم. اونقدر ساده که با یه غفلت کوچیک بزرگترین شانس زندگیم و از دست دادم.

میان دو ابروی شهروز چین خورد و سردرگم پرسید:

_کدوم شانس؟

بهروزی سیگار نیمه اش را داخل جاسیگاری نقره خاموش کرد و با نگاهی سخت به نقطه ای خیره شد.

_ده سال بود که برای اون مزایده زحمت کشیدم. چه جاسوسایی که به شرکت رقبا نفرستادم. چه کارا که نکردم. دقیقا موقعی که با پیروزی تنها یک قدم فاصله داشتم. دقیقا وقتی حساب دقیق قیمت پیشنهادی تمام شرکتا دستم بود و پول مورد نیاز دستم آماده بود با برداشته شدن پونصد میلیون پول از حساب همه چی به هم ریخت. او روز اگه یادت بیاد هیچ کس تو شرکت نبود. همراه معاون رفته بودیم برای نتیجه ی مزایده. قرار بود تو باشی و منشی شرکت. جریان تلفن و انتقال پول و کلاه برداری دقیقا تو ساعتی اتفاق افتاد که حساب استعلام شد. به خاطر پونصد میلیونِ بی ارزش مزایده رو باختم. بزرگترین شانس زندگیم و!

شهروز با حیرت پرسید:

_کارِ کی بود؟

بهروزی سرش را متفکر تکان داد.

_نمیدونم. منم دنبال همونم. همون آدمی که با یه کلاه برداریِ ساده سه چهار روز برای سگی که واسش کار میکرد وقت خرید و باعث شد این شانس و از دست بدم. من اونقدر احمق نبودم که باور کنم از یه بچه رو دست خوردم. یه حسابِ بانکی به نامِ تو و یه مشت مدرکِ بی ارزش برای قانون کافی بود ولی برای منی که خوب میدونستم ماجرا از چه قراره احمقانه و خنده دار بود!

شهروز دندان روی هم سایید.

_پس چرا نگهم داشتی؟ چرا همین مزخرفات و تو دادگاه نگفتی؟

_مجبور بودم شهروز. کسی که تو این کلاه برداری دست داشت حد اقل برای درپوش گذاشتن روی گندای دیگه اش مجبور بود تورو تهدید کنه که تو دادگاه جرم و گردن بگیری. چون اگه کلاه بردار اصلی مشخص میشد تمام زحمات دیگش هم دود میشد و باید تا آخر عمر آب خنک میخورد. تو تمام این یه سال حواسم بهت بود. وقتی از طریق برادرت فهمیدم چاقو خوردی و تهدید شدی شک ام به یقین تبدیل شد. خیلی منتظر بودم. کلی آدم فرستادم اون تو ولی به جز یه مشت معتاد و مفنگی رابط دیگه ای پیدا نشد. دیگه نمیشد به حرف اونا اعتبار کرد. از هرکی مواد میگرفتن به نفعِ اون گزارش میدادن. بعید نبود طرف فهمیده باشه دنبالشم و بخواد با خریدنِ رابطا یه بازی جدید و شروع کنه. از طرفی اگه تو این دادگاه تبرئه میشدی قانون می افتاد دنبالِ کلاه بردارِ اصلی. در این صورت اون انگل در میرفت و تا آخر عمر دستم بهش نمیرسید. اگرم خوش بینانه بخوایم فکر کنیم توسط قانون دستگیر میشد. حسابی من با اون انگل شخصیه. نمیخوام بدمش دست قانون!

_برای همین منو از اون تو کشیدی بیرون؟ که برای خودت طعمه کنی؟

بهروزی نفسش را پر صدا بیرون داد.

_چاره ی دیگه ای نداشتم. هیچ کس شک نمیکنه که تو رو من فراری دادم. صد در صد با فرار کردنِ تو مجرم اصلی به تکاپو میفته. طولی نمیکشه که دستش پیشم رو میشه! اگه نتونم پیداش کنم تا آخر عمر از یه سوراخ ده ها بار گزیده میشم. طرف اونقدر ماهرانه رفتار میکنه که هیچ اثری از خودش جا نذاشته. به همه شک دارم ولی هیچ کیسی دورو برم نیست که بتونم با خیال راحت انگشت اتهام رو به روش بگیرم!

شهروز دست روی معده اش گذاشت و کمی آن را فشرد. احساس میکرد معده اش از داخل در حال سوراخ شدن است. چیزهایی که شنیده بود برایش قابل هضم نبود. نتیجه ی یک سال حبس و یک زندگیِ ویران شده چه بود؟ طعمه شدن آن هم تنها به قیمت از دست رفتنِ شانسِ پیشرفت زندگی بهروزی؟ پس شانس زندگیِ او چه میشد؟ جواب اشک های مادرش.. نامه های پروانه.. دیوانگی های سیاوش را که میداد؟ چیزی به دیوانه شدنش نمانده بود. نمیتوانست این عمل وحشیانه و غیر منصفانه را بپذیرد. کاری که بهروزی کرده بود فرقی با جنایت نداشت. یک سال فرصت زندگی اش را به هیچ باخته بود! چشمانِ سرخ و خشمگینش را خیره به نگاه متاسف او کرد و از لای دندان هایش غرید:

_اینم کارِ تو بود مگه نه؟ داغون شدنِ معدم هم جزو نقشت بود.

_چاره ی دیگه ای نداشتم. فراری دادنت از زندان کارِ هیچ کس نبود. باید معدت در حدی خونریزی میکرد که بیمارستانی میشدی.!

_تو کثیف ترین موجودی هستی که به عمرم دیدم بهروزی. ده سال برات سگ دو زدم که اینجوری جوابم و بدی؟ هیچ میدونی خانوادم تو چه وضعی ان؟ زندگیم و به خاک سیاه نشوندی که انگلِ زندگیت و پیدا کنی؟

_متاسفم شهروز. ولی چاره ی دیگه ای…

_تا کی باید اینجا بمونم لعنتی؟ دیگه چقدر باید بازیچه دستت بشم؟

با صدای نعره ی بلندش بهروزی اشاره ای به محافظ ها داد. هر دو جلو آمدند و دست های شهروز را گرفتند. شهروز برای بیرون کشیدن دستانش تقلا کرد و با همه ی توانش فریاد کشید:

_ولم کنین. به مولا زندت نمیذارم بهروزی. زندگیم و به خاک سیاه نشوندی. باعث شدی برادرم به روز سیاه بشینه. ولت نمیکنم!

_عاقل باش شهروز. تا وقتی جفتک بندازی مجبورم تو اون دخمه نگهت دارم. ولی اگه عاقل باشی و آروم رفتار کنی اینجا میتونه برای یه مدتی کوتاه محلی زندگیت باشه. همه جور امکانات هم توش هست. مطمئنا از اون زندانی که توش بودی خیلی بهتره!

دیگر گوش به فریاد های شهروز نداد و با اشاره ی سرش او را که به زمین و زمان فحش میداد به طرف اتاقکِ تاریک بگرداندند.

***

هوای ابری و تیره رو به تاریکی بود. آنقدر مسیرهای مختلفِ شهر را رفته و آمده بود، آنقدر پا بر روی کلاژ و ترمز فشرده بود که کف پاهایش بی حس شده بود. همه جا خالی بود. از هیچ جا نتیجه ای نمیگرفت. انگار که شهر مانند اژدهایی دوسر و مخوف شهروز را در خود بلعیده بود. هر کجا که میرفت، از هرکس که سراغ میگرفت با تعجب و سوءظن نگاهش میکرد. انگار فرارِ شهروز برای نزدیک ترین دوستانش هم به اندازه ی فرارِ یک قاتل سریالی ترسناک و غیر قابل انجام بود.!

مقابلِ کوچه توقف کرد و پیاد شده. فربد با تعجب نگاهش میکرد که درِ جلو را باز کرد و بی حوصله گفت:

_دیگه نا ندارم فربد. برو بشین پشتِ رُل.

فربد بی معطلی پیاده شد و پشت فرمان قرار گرفت. همراه با بسته شدنِ در، درِ عقب ماشین هم باز شد و حبیب سوار شد.

_سلام. خبری نشد؟

سلامش را آرام جواب داد و دست روی شقیقه اش فشرد.

_هر کی رو که میشناختیم تحت نظر گرفتیم. هیچی غیر طبیعی نیست. تلفنت همراته که؟

حبیب موبایل قدیمی اش را از جیبش بیرون کشید و نگاهی به صفحه ی خاموشش انداخت.

_گلاب به روتون موقع دستشویی رفتنم از خودم جداش نمیکنم!

آه عمیقی کشید.

_از خونه جُم نمیخوری حبیب. اگه یه درصد هم احتمال بدیم فرار کرده ممکنه خونه ی تو یا سبحان هم جزو جاهایی باشه که بخواد پناه ببره!

_فکر نمیکنم داداش ولی رو چشمم.

سیاوش با حالتی استفهامی به طرفش برگشت که حبیب با چشم به قسمتی از خیابان اشاره کرد.

_ماشین طوسی رو میبینی؟ بیست و چهار ساعته این دورو بر میپلکن. فکر نمیکنم با این وجود اصلا دور و برِ محله آفتابی بشه!

فربد میان کلامشان پرید.

_البته اگه واقعا فرار کرده باشه!

سیاوش با این حرفِ فربد دوباره در فکر فرو رفت و سکوت عمیقی فضا را دربرگرفت. فربد نگاهی به اطراف انداخت و رو به حبیب گفت:

_در هر صورت شما تلفنت و تو دسترس نگه دار برای اطمینان هم از خونه خارج نشو. ممکنه بهت شک کنن و برات دردسر بشه. من به امیر هم..

اندکی مکث کرد و ادامه داد:

_به سیاوشم گفتم زیاد بیرون رفتن و دور دور زدن تو شهر توجه پلیسا رو جلب میکنه و درصورتی که بخوایم شهروز و پیدا کنیم ممکنه بعدا برامون گرون تموم شه. منم میبرمش خونه. ظاهرا با گشتن تو خیابونا دردی دوا نمیشه. همه با هم صبر میکنیم!

سیاوش همانگونه که با چشم بسته شقیقه های بسته اش را میمالید آرام گفت:

_ننه نفهمه حبیب.!

_داداش نمیتونم تضمین کنم. کافیه تو در و همسایه یه نفر بو ببره..

فربد با اشاره ی چشمی به حبیب مانع ادامه ی حرفش شد. حبیب نگاه ناراحتش را بین آن دو به گردش در آورد و بعد از خداحافظی کوتاهی پیاده شد. فربد ماشین را به حرکت در آورد و در سکوت مشغول رانندگی شد. در این روزها وقتی به سیاوش نگاه میکرد، جز یک مردِ تمام شده و ناامید چیز دیگری نمیدید. نگاهش بی فروغ شده بود و حرف هایش بوی خستگی میداد. لبخند را به کلی فراموش کرده بود. تنها وقت هایی که افق را میدید یا صدایش را میشنید لبش به استعاره از لبخند کمرنگی کش می آمد و چهره اش کمی رنگ میگرفت. دیگر باور کرده بود که رفیقش بی شک دلش را به دخترک باخته است. کسی که با شنیدن واژه ی عشق پوزخند میزد حالا برای یک لبخندِ کوچک و چند ثانیه خوش بودن مدیون حضورِ یک جنس لطیف شده بود!

_فربد خونه نمیرم یکی دوجای دیگه به ذهنم رسید میرم سر بزنم. برو دمِ خونت پیاده شو من خودم رانندگی میکنم.

با صدایش از خیال خارج شد و به طرفش برگشت.

_خسته ای سیاوش از صبح داری یه کله رانندگی میکنی.

_به من نگو سیاوش فربد. جلو دختره نتونی جلوی زبونت و بگیری…

پوفی کشید و چشمانش را دوباره بست.

_امیر صدا کردنت دیگه برام مسخره شده!

_مسخره هم باشه فعلا حقیقتِ زندگیِ من همینه که میبینی.

راهنما زد و ماشین را گوشه ای خلوت پارک کرد. به طرف او برگشت و با حرص گفت:

_حقیقتِ زندگیت بازی دادنِ دخترِ مردمه جنابِ امیر؟ حقیقت زندگیت و داری روی یه دروغ بزرگ میسازی. الآن برات خوشه. ولی وقتی به خودت میای که کل زندگیت زیر دروغ فرو رفته. اون وقت خودت هم لا به لای دروغات غرق میشی و راهی برای نجات پیدا کردن نداری!

سیاوش سرش را به پشت تکیه داد.

_امشب نه فربد. اونقدر داغونم که ممکنه با جوش آوردنم دوستیمون زیر سوال بره!

فربد چند لحظه بی حرف نگاهش کرد. سرش را با حرص و تاسف تکان داد ودرِ ماشین را باز کرد. سیاوش به طرفش برگشت.

_کجا؟

_دارم میرم که یه وقت جوش نیاری دوستیمون زیر سوال بره. خداحافظ!

گفت و در ماشین را برهم کوبید. سیاوش نفسش را پر حرص بیرون داد و بدونِ اینکه پیاده شود خودش را به پشت فرمان رساند. نگاهی به ساعت ماشین انداخت. ساعت هشت بود. دودلی را کنار گذاشت و شماره ی افق را گرفت. چشمانش را بست تا صدای آرام و زیبایش آرامش نداشته ی یک روزش را به او بازگرداند.

_الو؟

_سلام.

_وای سلام امیر.. کجایی تو؟ خطت چرا خاموش بود؟

_ازین به بعد تا یه مدت به این خط زنگ بزن. خوبی تو؟

صدای افق دلخور و آرام شد.

_وقتی ازت بی خبرم خوب نیستم. وقتی صدات اینجوری بغض داره..

_افق خواهش میکنم. زنگ زدم باهات آروم بشم. بیا از نگرانی ها حرف نزنیم باشه؟

_باشه!

همراه با نفسِ عمیقش سیب گلویش هم جا به جا شد. پشت پرده ی چشمانش چهره ی دخترک را تصور کرد.

_دلم برات خیلی تنگ شده. میتونم امشب ببینمت؟

افق کمی دست دست کرد و نهایتا ناامید گفت:

_نمیشه امیر. پدر خونست. از جریان خواستگاری به این ور هم زیاد باهام حرف نمیزنه. نمیخوام فعلا به چیزی شک کنه.

_باشه. خودت و اذیت نکن. فردا میای پیشم؟

بی جوابی افق را که دید ادامه داد:

_دوست نداری بیای نه؟

_نمیدونم چجوری بگم که سوءتفاهم نشه ولی..

_میفهمم. دوست نداری تو خونه باهم تنها باشیم.!

افق دستپاچه شد.

_صحبتِ اعتماد نیست. ولی خوب امیر .. یعنی چجوری بگم؟ دوست ندارم احساسی که به هم داریم تحت تاثیر یک لحظه غفلت تو مسیر اشتباهی پا بگیره. یعنی نمیتدونم متوجه منظورم میشی یا نه!

لبخند کمرنگی روی چهره ی خسته ی امیر نشست. وقتی دخترک اینگونه با ترس و سربسته از روابط حرف میزد، دستپاچگی اش برای او یک تجربه ی شیرین میشد.

_چرا ساده نمیگی افق؟ میترسی نتونیم جلوی خودمون و بگیریم؟ میترسی نتونم تحمل کنم و قورتت بدم. تو هم نتونی در برابر پسر همه چی تمومی مثل من مقاومت کنی و بند و آب بدی مگه نه؟

_امیر؟

“امیر” خشمگینش لبخندش را تشدید کرد.

_بد میشه مگه؟ نهایتا مجبور میشم بگیرمت.

سکوت دوباره ی افق را که دید تک خنده ای کرد و دست روی صورت خسته اش کشید.

_شوخی میکنم دختره! چرا باد میکنی؟

_با این صدای خسته و گرفته شوخی هات اصلا به دل نمیشینه!

لبخندش دوباره جمع شد و نفس عمیقی کشید.

_حضورت تو این روزای خستگی برام یه نعمت بزرگه افق. وقتی نیستی خودمو گم میکنم. خواهش میکنم این چند وقت و با دلم راه بیا!

_خیلی سخته با این کنار بیام که یه چیزی تا این حد زجرت میده و من اونقدر غریبه ام که ازش بیخبر بمونم. اگه جای من بودی چیکار میکردی امیر؟

_نمیدونم. فقط میدونم تو در حال حاضر آشناترین آدم تو زندگیمی. اونقدر به بودنت عادت کردم که…

نفس عمیقی دیگر کشید.

_برای فردا فربد و نامزدشم دعوت میکنم. با اینکه اصلا حوصله شلوغی ندارم ولی میخوام راحت باشی. اینجوری دیگه بهونه هم نداری چون طبیعتا جلوی اون دوتا نمیتونم قورتت بدم. نظرت چیه؟

صدای افق آمیخته به خنده ی ملایمی شد.

_به نظر با امنیت میاد. شاید بشه روش فکر کرد!

ماشین را روشن کرد و اخم ظریفی کرد.

_متاسفانه زود پر رو میشی. این تدابیر امنیتیت عاقبت خوشی نداره افق. اونم وقتی یک بار طعم جسارت منو چشیدی!

دیگر سکوت های افق را از بر بود. هرگاه میترسید یا به اصطلاح کم می آورد صدای نفس هایش جای حرف زدن پشت گوشی اش را میگرفت. سرش را با لبخندی ملایم تکان داد و همانگونه که ماشین را به حرکت در می آورد گفت:

_نیازی نیست خجالت بکشی. بالاخره شتریه که دوباره درِ خونت میخوابه!

_امیر خواهش میکنم اینجوری حرف نزن!

این بار به وضوح خندید.

_میرتسی ازم؟

_نه!

_ولی من از سیلی هات میترسم. دستت خیلی سنگینه.

_امیـــر؟

آه بلندی کشید و آرام گفت:

_دارم رانندگی میکنم افق. رسیدم بهت اس ام اس میدم.

صدای افق هم به همان اندازه آرام و نگران شد.

_مراقب خودت باش!

چشمش را خیره به خطوط سفید رنگِ وسط جاده کرد و با لذت زمزمه کرد:

_چشم!

***

شیرینی های تر را با احتیاط از جعبه خارج کرد و در دیس بلوری رو به رویش چید. مشغولِ پر کردنِ فنجان های چای بود که سر و کله ی امیر پیدا شد. زیر چشمی نگاهش کرد و آرام گفت:

_صورتت و که اصلاح نمیکنی. کاش حداقل یه شونه به موهات میزدی. زشته!

امیر به لباسشویی تکیه کرد و کف دستانش را چند بار روی چشمان قرمزش کشید.

_فرانک و فربد غریبه نیستن. در ضمن الآنم اگه اینجان به خاطر جناب عالیه. وگرنه خودشونم میدونن که حوصله ی مهمون ندارم!

افق فنجان ها را رها کرد و به طرفش برگشت. دلخور نگاهش کرد و گفت:

_حالا مقصر همه چی من شدم؟

امیر لبخند خسته ای زد و فاصله اش را با او تمام کرد. دستش را گرفت و آرام گفت:

_نه تقصیر منه که برای یه لحظه پیشت بودن به هر دری میزنم. تو حق داری نخوای با من تنها باشی. من به عنوانِ یه مرد نمیتونم صبرم و تضمین کنم!

با تمام شدنِ همین حرف افق دستش را بیرون کشید و سرش را پایین انداخت. از گوشه ی چشم حواسش به مهمان ها بود که مشغول دیدن مسابقه ی تلویزیونی بودند و مدام بحث میکردند. برای فرار از آن مهلکه پشت به امیر مشغول چیدن فنجان ها در سینی شد.

_تو برو بشین من میارمشون!

_نیازی نیست میتونم!

دست امیر از مقابلش گذشت و سینی چای را بلند کرد.

_تو یه چیز میدونی صد تا چیز نمیدونی. دوست ندارم خم و راست بشی برو بشین!

لحن صحبتش آن قدر جدی و بی انعطاف بود که بی حرف و اعتراض از کنارش گذشت و وارد هال شد. کنارِ فرانک نشست و لبخند آشنایش را جواب داد. او را به خوبی به یاد داشت. چند ترمِ پیش دانشجویش بود. دانشجویی که همسن و سال خودش بود ولی در تمام برخوردهایش کوچکترین بی احترامی و راحتی از او ندیده بود. با یادآوری لحظاتی که با او سپری کرد لبخندش عمق گرفت و پرسید:

_بالاخره درست تموم شد؟

فرانک سر تکان داد.

_بله. همون ترم تموم شد. ادبیات جزو واحدای عمومیم بود که بعد مهاجرت به تهران مجبور شدم تو دانشگاه شما پاس کنم!

_دیدن دوبارت خیلی خوشحالم کرد. فکرشم نمیکردم یه همچین جایی باهات رو به رو بشم!

نگاه فرانک با کمی تاسف تا امیری که سینی چای را مقابلش نگه داشت رفت و بازگشت. سرش را پایین انداخت و آرام زمزمه کرد:

_منم همینطور!

تمام ساعات ابتدای شب به گفت و گوی صمیمانه بینشان گذشت. امیر گوشه ای دورتر از آن ها غرق در خیال نشسته بود و فربد چیزهایی را مدام برایش تکرار میکرد. عجیب بود که گوشی تلفنش را حتی لحظه ای از خودش دور نمیکرد. دیگر صبرش به انتها رسیده بود. بی شک فاجعه ی بزرگی در زندگی امیر رخ داده بود که اینگونه با چشم های سرخ و بی حال ساعت ها به نقطه ای خیره میشد و در سکوت سپری میکرد. و این اتفاق، هر چه که بود، همه کس جز خودش از آن به خوبی خبر داشتند.

تمامِ این حس ها برایش آزاردهنده شده بود. اینکه در کنار مردِ زندگی اش باشد ولی از اوضاع و احوالش بی خبر باشد.اینکه برای دردش درمانی نیابد و تنها برای خوب بودنِ حالش سکوتی مرگبار اختیار کند! دیگر تمام این ها از اختیارش خارج بود! آن قدر خودش را زیر فشارِ این سکوت آزار دهنده میدید که گاهی نفسش از این همه دوری و غریبگیِ دیوانه اش میگرفت.

به خاطر شرایط افق شام در ساعات ابتدایی شب خورده شد. ساعت هنوز به هشت نرسیده بود که فربد دست دورِ گردنِ فرانک انداخت و بی حوصله گفت:

_ما دیگه کم کم رفع زحمت میکنیم. خیلی خسته بودم تا همین حالاشم بزور سرِ پا ایستادم!

امیر دستش را به گرمی فشرد و چیزی در گوشش گفت که اخم های افق را بیش از پیش درهم کرد. او هم از فرانک با لبخند و به گرمی خداحافظی کرد و بعد از رفتنشان خودش را به آشپزخانه رساند. در این شبِ مرموز و پر رمز و راز تنها چیزی که جایز نبود تنها ماندنش با امیر بود. دلش نمیخواست در این شرایط سخت دلخوری و قهر و دعوا هم بر حالِ بد او اضافه شود. مشغولِ چیدن ظروف کثیف داخلِ ماشین ظرفشویی بود که حضور امیر را کنارش حس کرد.

_بذار باشه خودم حل اش میکنم. پدرت بیاد خونه نباشی بد میشه برات!

دیس شیشه ای را با حرص روی کابینت رها کرد و بی صدا از کنارش میگذشت که بازویش توسط دست امیر قفل شد.

_چته تو؟

خسته و دلخور نگاهش کرد.

_مگه نمیگی برو؟ دارم میرم دیگه!

_افق چرا همچین میکنی؟ از سرِ شب یه ریز داری تیکه بارم میکنی. اگه اومدنت اینجا با زور و خواسته ی منه..

_اومدنم به اینجا ربطی به خواسته ی تو نداره. من اونقدر صاحب اراده هستم که تشخیص بدم برم جایی یا نه.

_پس؟

با اندکی مکث نگاهش کرد.

_از این که احمق فرض بشم متنفرم امیر!

امیر نفسش را با صدا بیرون داد و سعی کرد آرام باشد.

_افق؟ عزیزِ دلم. باور کن شرایط فعلی من..

_نمیخوام چیزی بشنوم امیر. خدا رو شکر تربیتم به گونه ای بوده که تو کاری که بهم ربط نداره فضولی نکنم. وقتی خودت منو اونقدر دور و غریبه میدونی که چیزی بهم نگی من دیگه برای چی خودم و به در و دیوار بکوبم؟

دستش را کشید و خواست از کنارش بگذرد که این بار دستانِ امیر دور کمرش حلقه شد.

_خدا هم بیاد پایین نمیذارم اینجوری بری افق. شبمون و خراب نکن!

_خواهش میکنم ولم کن امیر. حسی که بینمونه بهت این اجازه رو نمیده که هر وقت خواستی بهم دست بزنی!

دستانِ امیر شل شد و پایین افتاد. لحن کلافه و خشکِ افق نگرانش کرد. افق که برای پوشیدن پالتویش وارد راهروی کوچک شد ، رو به او و پشت به در تکیه داد و با اخم پرسید:

_یعنی تحملم انقدر برات سخته؟ کاش نمیخواستم تو این روزای جهنمی کنارم باشی.

افق سرش را با تلخندی تکان داد.

_نمیخوای قبول کنی نه؟ برای تو چی؟ گفتنِ حقیقت انقدر سخته؟

چشمانِ امیر سخت شد. با دقت نگاهش کرد و گفت:

_کدوم حقیقت؟

افق شال گردنش را با حرص رها کرد. دوباره وارد هال شد و روی اولین مبل نشست. صبر و تحملش به انتها رسیده بود.

_من احمق نیستم امیر. خام نیستم. دارم ساده میگیرم. برای اینکه هیچی خراب نشه، برای اینکه این رابطه بمونه دارم از همه چی میگذرم ولی نه کورکورانه. من خودت و باور دارم که کاری به زندگیت ندارم. ولی ازم نخواه تا آخر عمرم روی این خوش باوری زندگیم و بسازم. من حق دارم بدونم چه اتفاقایی داره توی زندگیت میفته. حق دارم بدونم چی به روزت میاد که صدات اونجوری میگره. حق دارم بدونم چرا شبا نمیخوابی. حق دارم دلیل اون همه حرف عجیب و غریبی که تو مستی زدی رو بپرسم. حق دارم بخوام از اون سی دی لعنتی بدونم. حق دارم از پا پس کشیدنِ خواستگار چندین سالم بدونم.

از جا بلند شد و رو به امیر ایستاد.

_حق دارم امیر.. من دارم کجا زندگی میکنم؟ بینِ یه مشت آدم که همه دارن به نوعی منو میپیچونن؟ چرا خواهرِ خودم که برام از جون عزیزتره باید بکوبه توی صورتم که احمقم و خیلی چیزا رو نمیدونم؟ چرا هیچ کس به من نمیگه دور و برم چه خبره؟

امیر در سکوت نگاهش کرد. دیدنِ بی قراری و ناراحتی دخترک جانش را به آتش میکشید. مخصوصا وقتی که میدید تماما حق با اوست. افق میان دسیسه ای چند جانبه در حال خفه شدن بود. جلو رفت و با دستانش صورت او را قاب کرد.

_چی میخوای بدونی؟ چرا دوست داری چیزایی بشنوی که ممکنه زندگی رو برات زهر کنه؟ دنیا اونقدر که فکر میکنی قشنگ نیست افق. ببین چجوری از پا آویزونم کرده؟ رو به روت چی میبینی؟ همون امیرِ سابق و؟

قطره اشکی از گوشه ی چشم افق چکید و با صدایی تحلیل رفته گفت:

_خسته شدم امیر. از این همه سکوت معنی دار .. از این همه بازی خسته شدم. بُریدم. دیگه برام مهم نیست دورو برم چی داره ازم پنهون میشه. برای من فقط تو مهمی. تو رو به عزیزترین کس ات قسم امیر. اگه منو همراز دلت میدونی تموم کن این سکوت و. هر چی رو که قراره بدونم بگو و خلاصم کن. نذار توی این برزخ دست و پا بزنم. دارم خفه میشم!

امیر آشفته تر از هر وقت چرخی به دور خودش زد. چنگی به موهایش زد و با چشمانی سرخ تر از پیش نگاهش کرد.

_نمیخوام از دستت بدم افق. نمیتونم!

بهت نگاه افق هزار برابر شد. پس ترسش بیهوده نبود. پس این همه استرس نشان از مخفی ماندن چیزی داشت که هراسِ از هم پاشیدنِ این پیوند بزرگترین ضربه اش بود.

_همین الآنشم داریم همدیگه رو از دست میدیم امیر. روز به روز دارم ازت دورتر میشم. همدردت بودن چه دردی رو دوا میکنه وقتی از درد دلت خبر ندارم؟ بهم بگو. من مطمئنم از پسش بر میایم!

امیر سرش را متاسف تکان داد.

_نمیایم.!

نگاهِ افق به پایین سر خورد. میان افکارِ شومی که ذهنش را از داخل میخورد گم شد. دیگر حرفی برای گفتن نداشت. جایی میانِ حقیقت و دروغ ایستاده بود. پرتگاهی که از هر دو طرف امکان سقوط حتمی بود.

_چیزایی هست که دونستنش فقط باعث میشه ازم در حد مرگ متنفر بشی . برای شنیدنش تاب داری؟ قول میدی اگه همه چیز و مو به مو بهت بگم همینجوری کنارم بمونی؟ قول میدی برام کم نشی؟ چقدر میتونی تضمین کنی که حالت از مرد رو به روت بهم نخوره؟

افق با تحیر نگاهش کرد. نگاه دیوانه اش دیگر تماما پوشیده از سایه ی ترس بود. یعنی حقیقت اینقدر ترسناک بود؟

دست امیر روی بازویش نشست.

_جوابمو بده افق. اگه بفهمی من اون آدمی که فکرشو میکردی نبودم تا کجا باهام میمونی؟

افق در سکوت و خیره به نقطه ای بی حرکت ماند.

_افق جواب بده!

سرش را تکان آرامی داد. مسخ شده بود. مسخ دنیای مرموزی که انگار داشت تازه سر از زیر افکار خاک خورده و مشکوکش بیرون می آورد.

_نمیدونم!

_به من نگاه کن. تو چشام نگاه کن و بهم قول بده. بگو امیر ولت نمیکنم. بگو باهات میمونم. بگو دلم و قرص کن. بذار باور کنم که حد اقل تو برام میمونی!

ترس چنگ بی رحمی شد و قلبش را درید. حس انسان های بی حس شده از درد را داشت. چانه اش به لرزش افتاده بود. حقیقتِ این مرد چه بود که اشاره به گفتنش او را به این روز انداخته بود. با پاهایی که سست و بی رمق مدام از زانو تا میشد از کنارِ امیر گذشت. دیگر حتی تحملِ نگاه کردنش را هم نداشت. میترسید این نگاه آخرین نگاه باشد. دستانش بی اجازه از او چنگی به شال زد. میخواست بگریزد. آنقدر درد و ترس در حرف های مرد رو به رویش پنهان بود که آرزو میکرد ای کاش زمان به عقب برمیگشت و هرگز طالب دانستن حقایق نمیشد.

_افق روشنم کن! اگه اینجوری از اینجا بری دیگه هیچی برای گفتن نمیمونه!

سرش را برگرداند و بی صدا نگاهش کرد. از رنگ نگاهِ امیر ترسید. در چشمانش التماس و ندامت موج میزد. این مرد واقعا که بود؟

امیر قدمی به طرفش برداشت. چند لحظه چشم بست و وقتی تصمیمش را با خودش مرور کرد با بغض گفت:

_برات یه آدرس میفرستم. اگه میخوای جواب سوالات و بگیری فردا ساعت دوازده ظهر بیا اونجا. اگه هم نخواستی چیزی بدونی فقط این و یادت باشه که دوستت دارم. تحت هر شرایطی.. حتی اگه تو هم منو به خودم بسپاری و بری بازم دوستت دارم.

اشک دیدگان افق را تار کرد. با چشمان گریان در آپارتمان را باز کرد و قدمش را بیرون گذاشت. اما از پشت سر صدای خش دارِ امیر را شنید که بلند و مطمئن گفت:

_دیر فهمیدم.. نفهمی کردم ولی به مرگِ نفسم دوستت دارم افق. این و یادت باشه!

***

تنه ی خشک شده ولی محکمِ درخت همیشگی را برای نشستن انتخاب کرد. تکه ای ای چوب در دستانش بود و با چاقوی ضامن دارِ شهروز مشغولِ تراشیدنِ اطرافش بود. خودش را برای همه چیز آماده کرده بود. نتیجه ی بیداری تا صبح و چشم روی هم نگذاشتنش تنها یک جمله بود. مگر چه برای از دست دادن مانده بود؟ چه چیز به جز یک عشق نوپا و تازه؟ همان را هم نمیتوانست با خودخواهی و زیاده خواهی اش به آتش بکشد و نابود کند. اینگونه بهتر بود. حتی اگر این رفتن بدترین رفتنِ آخرین کسی میشد که برایش مانده است… حتی اگر اینبار با زمین خوردنش دیگر مجالی برای دوباره ایستادن نمیماند.. حتی اگر میمرد این رفتن صد بار بهتر از نگه داشتنش در آن شرایط سخت و خودخواهانه بود.!

حرکت دستش را متوقف کرد و نگاهی به ساعت مچی اش انداخت. بیست دقیقه ای از دوازده گذشته بود. یعنی ممکن بود نیاید؟ ممکن بود نخواهد چیزی از مردِ باخته و تمام شده ی زندگی اش بداند؟ پوزخندی به افکارش زد. دیگر حتی اگر چیزی هم نمیگفت چشم های پر خواهشش دیشب پرده از رازش برداشته بودند. دستِ چشمش پیشِ افق همیشه رو بود.

سر بالا کرد و نگاهش را برای بارِ هزارم دور تا دورِ باغِ کوچک و شبه مخروبه به گردش در آورد. دیگر داشت از آمدنش نا امید میشد که قامتش از پشت درخت بزرگ پیدا شد. از جا بلند شد و به قدم هایش چشم دوخت. زمان، زمانِ رویارویی با حقایق زندگی اش بود.

افق با نگاهی که نامطمئن و مشکوک مدام روی درختان خشک شده و ساختمانِ نیمه کاره کنارشان میچرخید نزدیک شد. دیدنِ امیر در این لباس ها و به این شکل از همه چیز عجیب تر بود. قدم هایش بیشتر از پیشروی به پس رفتن شباهت داشت. نزدیکِ او ایستاد و سلام آرامی داد.

امیر سلامش را آرام تر جواب داد و عمیق نگاهش کرد. یعنی قرار بود این چشمانِ ساده ولی جادوگر برای همیشه از او دل بکند؟ نفسش را با صدا بیرون داد و سرش را پایین انداخت.

_زیاد وقتت و نمیگیرم. خیلی طول کشید اینجا رو پیدا کنی؟

افق سر تکان داد.

_قبلا اومده بودم این محله. چند روز پیش. ولی این زمین خالی و راهش و از پشت سخت پیدا کردم!

امیر با تعجب نگاهش کرد.

_برای چی اومده بودی؟

_اومده بودم همدم و ببینم. شنیده بودم حالش بده!

همین جمله ی کوتاه برای گرفتن نفسش کافی بود. در دل تکرار کرد. خدایا این چه سرنوشتیست که اینگونه تار و پود آنها را در هم تنیده؟

_امیر؟ میدونی چی بهم گذشت تا رسیدم اینجا؟

بدون اینکه نگاهش کند زمزمه کرد:

_از کجا شروع کنم؟ از کجای بدبختیام؟

دوباره روی تنه ی خشکِ درخت نشست و نگاهش را به درخت های قطع شده دوخت.

_از بچگی هر وقت خیال بازیگوشی به سرمون میزد با برادرم میومدیم اینجا. مهم ترین نقشه ها اینجا کشیده میشد. همیشه هم با رای نهایی اون تصویب میشد. فلانی فلان روز درشتی کرد، به پر و پامون پیچید، به فلان دختر پیله کرد، فلان پسر و زد، تمام جلساتش اینجا برگزار میشد. تصمیم میگرفتیم چجوری بزنیم ناک اوتش کنیم!

افق کنارش نشست و چشم به مسیر نگاهِ او دوخت.

_قبلنا اینجوری نبود البته. همه ی اینجاها درخت گردو بود. صاحب نداشت. ما هم مثل میمون درختی ازشون بالا پایین میشدیم و گردو میچیدیم. بعد یکی زد تو کار ساخت و ساز و اینجا همینجور کوچیک و کوچیک تر شد.

سرش را برگرداند و خیره در نگاه افق زمزمه کرد:

_قسمت این بود که امروز برای من و تو همین تنه ی خشک بمونه و این ده متر درخت و سبزی.

افق چشم از اطراف برداشت و نگاهش کرد.

_اهل اینجایی؟

_اگه بگم آره خیلی از چشمت میفتم؟

افق سرش را پایین انداخت.

_برای همین ناراحت بودی؟ برای اینکه از محله ی پایین..

_افق؟

دست زیر چانه ی افق انداخت و سرش را بالا آورد.

_بهم فرصت بده بگم. وراجی هام و تحمل کن. دوست دارم از خودم برات بگم. قبل از اینکه از آدمِ رو به روت متنفر بشی خودِ اصلیش و بشناس!

افق بی حرف نگاهش کرد. نگاهش مدام بین گردنبند عجیب دور گردنش و چهره ی آرامش در گردش بود. انگار برای اولین بار بود که آرامش چشمانش را میدید.

_ یه خانواده ی چهار نفری داشتم. دو تا پسر بزرگ بودیم و یه برادرِ کوچیک . ترجیح میدم پدرم و اصلا جزو خانواده ندونم چون از بودنش چیز زیادی یادم نیست! مادرم طوری تربیتمون کرده بود که با تمام شیطنتا و دردسرا ستونای محله بودیم. البته برادرم بیشتر از من. نمیذاشتیم کسی پاشو کج بذاره. مخبر نبودیم، خودمون جزاشو میدادیم. دنبالِ ناموس محلمون افتادن جرمش برابر با قتل بود. تا پای مرگ میزدیمش. هرکی هر دختری رو میخواست باید اول با شهروز مشورت میکرد. ازش کمک میخواست. شهروزم یه نگاه به طرف مینداخت و سبک سنگین میکرد. وقتی میگفت به درد هم نمیخورین دیگه رو حرفش حرف نمی آوردن. براش احترام زیادی قائل بودن. نه که قلدری کنه، هوای همه رو داشت.

نفس عمیقی کشید.

_من ده سالم بود و شهروز پونزده. کم کم از رفت و آمدای تو خونه فهمیدیم بابامون میره فضا. هر بارم میرفت یه فصلِ خدا تن مادرم و مارو کبود میکرد. مادر بدبختم اولش باور نکرد. گفت گرفتاری داره. مشکل داره. تنش داره. ولی من و شهروز که کلانتر محله بودیم و همه جور خلاف دیده بودیم خوب میدونستیم سرخ شدنِ چشاش و کبودی لباش ربطی به گرفتاری و پول نداره!

افق سردرگم نگاهش کرد.

_شهروز زودتر از من فهمید. وقتی هم فهمید نتونست ساکت بشینه. ولی اون ماده ی لامصب چیزیه که وقتی یه بار با خون ات قاطی شه دیگه همون آدمِ قبل نیستی. وقتی از پدرمون دست امید و شستیم شهروز شد پدرِ خونه. دیپلمش و گرفت و درس و بوسید گذاشت کنار. ولی به جاش تا میتونست خون منو تو شیشه کرد تا تو همون شرایط سخت درس بخونم. کار کرد. روزا یه جا، شبا یه جا. انقدر سگ دو زد تا من بتونم وارد دانشگاه بشم و به قول خودش تو آینده برای خودم کسی بشم. همیشه میگفت نونِ حلال هیچ وقت شکم صاحبش و گرسنه نمیذاره. خیلی توی گوشم خوند. ولی بعدِ رفتنش گوش شنوای منم به باد رفت!

سرش را بالا آورد و با نگاه سردرگم افق چشم در چشم شد.

_به ناحق رفت پشت میله های زندان. به جرمِ نکرده. فقط چوب همون جوونمردیش و خورد که یه عمر داشت درسش و به من میداد. منو با این همه بدی و کثیفی تنها گذاشت. تکیه گاهم و ازم گرفت. وقتی الگو و اسطورم اونجوری اسیر شد خودم و گم کردم. انقدر گم شدم که دیگه نه خودم و میشناختم نه حلال و حروم!

دستانِ افق از حرارت و استرس خیسِ عرق شد. مغزش از کار افتاد. هزاران تکه ی دور افتاده از هم در خلا ذهنش در حال پرواز بودند. سر از هیچ چیز در نمی آورد.

_شهروز که رفت مادرم روز به روز پیرتر شد. پادردش بیشتر شد چون من لیاقت نداشتم مثل برادرم چهارچشمی حواسم و بهش جمع کنم ببینم کجا میره. پنهون از من کار میکرد. پله میشست. سبزی پاک میکرد. خیاطی میکرد. هرکاری که برای کمرش سم بود و شروع کرد. انگار قسم خورده بود خودش و داغون کنه و من و رو سیاهِ شهروز!

نفسِ افق در سینه حبس شد. نگاه یخ بسته اش به چهره ی آشنای او چسبید و تکه ها تک به تک کنارِ هم نشستند. امیر دستش را جلو برد و دستان خیسش را گرفت.

_اوج بدبختی رو وقتی حس کردم که فهمیدم مادرم، کسی که براش حاضر بودم زندگیم و بدم برای تو شده همدم و داره تو خونتون دولا راست میشه. مردم افق. راهِ نفسم بسته شد. من همه ی ذلت های دنیا رو به جون خریدم که اون کار نکنه. که اون فکر و خیال نکنه. که اون به پسرش برسه و کمرش خم نشه. ولی خودم با پای خودم ستون کمرش و شکستم!

افق تکان محکمی خورد. احساس میکرد ستونِ فقراتِ او هم زیر این کلمات در حال شکستن است. دیگر حتی نای پلک زدن هم نداشت. با آخرین توانی که در تن داشت لب هایش بی اراده تکان خورد و نام او را بر زبان آورد:

_سیاوش؟

امیر شرمنده سر تکان داد.

_سیاوشم. سیاوشِ مونس. همونی که حاضر بود روی سرش قسم بخوره. همون بی لیاقتی که باعث شد زندگیِ همه جهنم بشه! همونی که از بچگی همش خواست بسازه ولی در نبود برادرش فقط خراب کرد.

افق از جا برخاست. دیگر توان ماندن نداشت. اگر فقط کمی بیشتر میماند بی شک برای همیشه فرو میریخت. هنوز قدمی برنداشته بود که صدایش را از پشتِ سر شنید.

_به همین زودی جا زدی؟ هنوز هیچی بهت نگفتم افق. هنوز هیچی نمیدونی!

پاهایش به زمین چسبید. دنیا در اطرافش در حال چرخش بود. نه، دیگر توانش را نداشت. حرف هایی که تمام دنیایش را زیر و رو کرده بود هنوز هیچ چیز نبود؟!!

_نمیخوای دلیلِ این همه دروغ و بدونی؟ بشین گوش کن افق. بذار اگه ازم رو برمیگردونی حد اقل دلم به این خوش باشه که کوچیکترین چیزی ازت مخفی نمونده!

برگشت و با ترس نگاهش کرد. معمای چشم های بیگانه ی دیوانه اش در حال حل شدن بود. سدِ مقاومتش شکست و اشک مانند سیل از دیدگانش جاری شد.

_دیگه چی مونده؟

سیاوش فاصله را تمام کرد. رو به رویش ایستاد و با کف دست اشک چشمش را پاک کرد.

_برای نفرت از من خیلی چیزا! میمونی بشنوی یا میری و ترجیح میدی با همین شنیده های نصفه نیمه هردومون توی برزخ باشیم؟

افق با چشمانی خیس نگاهش کرد.

_چرا؟

_بیا بشین افق. داری میلرزی!

بی مقاومت بازویش را به دستِ او سپرد و دوباره نشست. اشک هایش قطره قطره روی پالتویش میچکیدند. انگار خودشان هم میدانستند که به پیشوازِ یک فاجعه ی بزرگ میروند!

_برای بیرون کشیدنِ شهروز به هر دری زدم. هرجور معامله ای با بهروزی کردم قبول نکرد. آخرشم برای اینکه من و از سر خودش دور کنه گفت پونصد میلیون و بیار تا رضایت بدم. از قانون خبر نداشتم. نمیدونستم داره بازیم میده. پونصد میلیون برای آدمی مثل من به اندازه ی یه زندگی بود. من یه تعمیرکار ساده و یه دانشجوی بدبخت بودم. از کجا میتونستم این همه پول جور کنم؟ اواخر ترم بود و منم تو دنیای جهنمی خودم دست و پا میزدم که فهمیدم یکی از همکلاسیام بدجور تو نخمه. تا اون وقت در بندِ دختر و دوست دختر بازی نبودم. ولی این یکی فرق داشت. بچه ها بهش میگفتن کیفِ پول! انقدر پا پیچم شد و برام عشوه اومد تا اینکه یه فکری مثل خوره به جونم افتاد. پیش خودم فکر کردم شاید بشه صد تایی ازش گرفت. برام غنیمت بود.

آهی کشید و بدون اینکه نگاهی به افق بیندازد ادامه داد:

_از قشر مرفه متنفر بودم. همیشه میدیدم چجوری از کادوی تولدشون که ماشینای چند صد میلیونی بود حرف میزدن و امثال ما رو مسخره میکردن. از همون اولش از خرد شدن متنفر بودم. دوست نداشتم پیششون کم بیارم. اسمم و امیر معرفی کرده بودم. چیزی هم از زندگیم نمیگفتم. منو یه دانشجوی ساده ی شهرستانی میدونستن بهتر بود تا اینکه بفهمن خونم کجای تهرونه و از دانشگاه که در میام میرم تو یه چاله ی سیاه تا نصف شب جون میکنم! کاری هم به کسی نداشتم ولی این دختره بد پاپیچم شد. خلاصه اینکه خریت کردم و باهاش دوست شدم. حرف زدن با من و بیرون گشتن براش مثل آب خوردن بود. نه شرم و حیا حالیش بود و نه پولایی که ته جیبم میذاشت به چشمش میومد. کم کم منو وارد جمع های خودشون کرد. جمع هایی که تنها بین دختراش رقمای نجومی رد و بدل میشد. به خیال خودم اگه از کنار هر کدومشون صد تا میکندم مشکلم حل بود. مگه صد میلیون چقدر کنار ثروتای بی نهایتشون به چشم میومد؟

افق دستش را روی قفسه ی سینه اش گذاشت و چنگی به لباسش زد. داشت نفس کم می آورد. هر جمله ی سیاوش که حقیقت را روشن میکرد راه نفسِ او را کمی بیشتر از قبل میبست. سیاوش هنوز نگاهش نمیکرد. میترسید با یک نگاهِ کوتاه توانش در هم بشکند و نتواند ادامه بدهد.

_از همون دختر شروع کردم و خودم و کشیدم بالا. یکی.. دو تا سه تا.. از هرکدوم یه چیزی کندم. خیال میکردم با این کار هم کار خودم راه میفته هم اونا تاوان این همه خوشی و بی دردی رو میدن. براشون مهم نبود افق. نه عفت، نه آبرو.. نه پول، نه خانوادشون. انقدر تو دنیای خودشون غرق بودن که به فکرشونم نرسه یکی داره از کنارشون میخوره و بزرگ میشه.

چنگی به موهایش زد و به طرفش برگشت.

_تا اینکه رسیدم به تو. تویی که پول و داراییِ پدرت شهره ی شهر بود. میتونستی برام گزینه ی آخر باشی. مرحله ی غول!

افق دست روی گوش هایش گذاشت و با صدایی لرزان گفت:

_بسته نمیخوام بشنوم!

امیر کنارش نشست و با خواهش نگاهش کرد.

_بذار بگم بعد بمیرم. بذار بگم افق!

افق سرتکان داد.

_نمیتونم. دیگه نمیتونم!

امیر سرش را پایین انداخت و بی توجه به او ادامه داد:

_فکر کردم از جنس همونایی. برام سخت بود باور اینکه حتی یک نفر پیدا بشه که بتونه بین این همه پول و امکانات معصوم و اصیل بمونه. بهت نزدیک شدم. خودم و عاشق سینه چاک نشونت دادم. انقدر پا پیچت شدم تا دیگه نتونی پسم بزنی!

صدای افق را شنید که با گریه گفت:

_عاشقت شده بودم!

سر بالا کرد. دیدن اشک های افق او را تا مرزِ جنون کشاند. بلند شد و رو به رویش ایستاد. فریاد زد:

_خوب منم شدم لعنتی. قرار نبود ولی شدم. قرار نبود انقدر پاک و معصوم باشی. قرار نبود انقدر با خوب بودنت حالم و بد کنی که روز به روز از خودم بیشتر متنفر بشم. قرار نبود بت باورم و بشکنی. افق قرار نبود انقدر خودت و بهم تزریق کنی که وقتی به خودم بیام که ببینم دارم تو یه لحظه نبودنت میمیرم.

گریه ی افق که شدت گرفت صدای او هم بالاتر رفت.

_اولش گفتم تظاهره. گفتم ریاست. خودمو به در و دیوار کوبیدم. چشمامو کور کردم تا باور نکنم فرق داری. ولی جنس تو انقدر متفاوت بود که چشمِ کور و گوشِ کرم بیدار کنه. وقتی فهمیدم فرق داری که به بودنت عادت کرده بودم. دیگه دلم بازی نمیخواست. دلم بودنت و بهونه میکرد. فهمیده بودم حتی اگه پولم جور کنم نمیتونم شهروز و بیرون بکشم. فهمیده بودم بازی احمقانه ای که راه انداختم بی نتیجست ولی باز داشتم ادامش میدادم. خودمم نمیدونستم چمه. روانی میشدم وقتی اسم اون یارو فراز پیش اسمت میومد. روانی میشدم وقتی بودنت و کنار کس دیگه ای تصور میکردم. روانی میشدم وقتی فکر میکردم صدات میخواد برای کس دیگه ای بشه! دیر به خودم اومدم افق!

دست های افق از روی گوش هایش پایین افتاد. هق هق بی صدا تمام تنش را میلرزاند. امیر جلو رفت اینبار رو به رویش روی زانو نشست. دستان لرزانش را گرفت و با احساس گفت:

_وقتی به خودم اومدم که تو وجودت حل شده بودم. تو امیر و تو خودت حل کردی. انقدر عشقت خالص بود که همه ی ناخالصی ها الک بشه و فقط خودم بمونم. با تو سیاوش و دوباره پیدا کردم افق. باتو خودِ گم شدم و پیدا کردم!

سیاوش میان اشک لبخند ضعیفی زد.

_میدونی کِی فهمیدم عاشقتم؟

بوسه ای بر سرانگشتانِ سرد افق زد.

_روزی که باهم رفتیم پیش امیر محمد فهمیدم برام فرق داری. وقتی اونجوری داشتی اون پسربچه رو بغل میکردی همه ی وجودم گرم میشد. تو ذره ذره توی خونم تزریق شدی. انقدر آروم و قوی که مدت زیادی مست وجودت بودم بدونِ اینکه بفهمم عاشقتم!

افق سرش را با گریه به طرفین تکان داد. سیاوش آرام سرش را روی زانویش تکیه داد و با بغض گفت:

_با همه ی اینا رهات کردم. ازت فاصله گرفتم. بهت گفتم به درد هم نمیخوریم. میخواستم تا دیر نشده کاری بکنم. خواستم زندگیت و بکنی اما دیر شده بود. هم برای تو هم برای من. این دیگه خواستِ سرنوشت بود که بیخیالِ هم نشیم. نه تو منو به حالِ خودم گذاشتی، نه من تونستم چشم ببندم و اجازه بدم شریک فرصت طلب پدرت تو رو داشته باشه. فکر میکردم بهت مدیونم. به خاطر بازی که ازم خوردی مدیونم نذارم با آدمی که تظاهر میکنه عاشقته باشی ولی دِین نبود. خون جلوی چشمام و گرفته بود. افق اگه مال هر کسی جز من میشدی من نمیتونستم..

افق دستش را تکیه گاه بدنش کرد و بلند شد. سیاوش سرش را بالا کرد. نگاهِ افق سرد و بی جان به رو به رو بود. بلند شد و مقابلش ایستاد.

_حق داری نگام نکنی. حق داری نخوای تا آخر عمرت منو ببینی. من اینم.. انقدر برات کمم. انقدر غرق گناهم که نتونم دستت و بگیرم و بگم نرو. ولی بهم گفتی دوستم داری. برای اولین بار تو زندگیم یکی رو باور کردم. برای اولین بار تو زندگیم یکی پیدا شد که منو برای خودم بخواد. انقدر بخواد که حتی ازم نپرسه کی ام و از کجام؟ برای اولین بار تو زندگیم بی تکیه گاه و رو پای خودم یه کار کردم. خودم تنها عاشقت شدم افق. اینبار بی دخالت و حمایت هیچ کس. غلط کردم. بیجا کردم. لقمه ی بزرگ تر از دهنم برداشتم ولی دوستت دارم. بینِ این همه دروغ میتونی این حقیقتِ پر رنگ و ببینی؟

افق لبش را به دندان گرفت و بی صدا از کنارش گذشت. سیاوش ماند و یک جایِ خالی رو به رویش. چشمانش را با درد بست. دردی که با یک لحظه رفتنش اینگونه او را از پا در آورده بود و قرار بود مداوم باشد. بدونِ اینکه سرش را برگرداند و ببیند دخترک چقدر دور شده خودش را روی زمین رها کرد. زانوهایش را بغل کرد و سرش را رویشان گذاشت. بازی تمام شده بود. به همین سادگی بزرگترین بازی زندگی اش را باخته بود. مگر تاوانِ یک مسیرِ اشتباه چقدر بود؟

***

آخرین روزِ اسفند ماه بود اما بهار خیلی زودتر از آغازِ سالِ نو شروع شده بود. هوای تهران با تمام آلوده بودنش بوی بهار میداد. برایش استشمامِ این هوای آلوده ولی بهاری تحتِ هر شرایط خیلی بهتر از استشمام بوی ترشیدگی و عرق مردهای سبیل کلفت بندشان بود. روی آخرین پله ی تراس ویلای بزرگ نشسته بود و غرق در خیال، از سیگارش کام های سنگین میگرفت. چشم نرّه غول های بهروزی لحظه ای از رویش برداشته نمیشد. از این حبسِ بصری متنفر بود. روزی را تصور میکرد که از این خانه ی مخوف و لعنتی خارج شود. قطعا در آن روز قبل از بهروزی ترتیبِ این نرّه غول ها را میداد. بدش نمی آمد بعد از مدتی استراحت دستانش تن و بدنِ چند گردن کلفتِ عوضی را بنوازد. دندان قروچه ای کرد و سیگارِ نصفه را با حرکت دو انگشت به دورترین نقطه ی حیاط پرتاب کرد. همزمان در حیاط هم باز شد و نوچه ی بهروزی که در تمام این روزها برای دست به آب رفتنِ شهروز هم با او همانگ میشد از در وارد شد. با شتاب از جا برخاست و چند قدم جلو رفت. همزمان دو مردِ نگهبان هم دست از هم باز کردند و گارد گرفتند اما خیالِ شهروز فقط و فقط دانستنِ یک چیز بود! چیزی که برایش چندین روز به بهروزی و سگ هایش التماس کرده بود.

مقابل افشار ایستاد و عصبی پرسید:

_چی گفت؟

افشار گوشی سیاه رنگی از جیب کتش بیرون کشید و مقابل شهروز نگه داشت. اما هنوز دست شهروز به گوشی نرسیده بود که موبایل را عقب کشید و با جدیت گفت:

_همونطور که قول دادی فقط حق دو تا تماس و داری. همینجا و کنارِ من! در ضمن، محض اطلاع باید بگم خطت کنترل میشه!

شهروز زبانش را با حرص روی دندان هایش کشید و لبش را به یک طرف جمع کرد.

_دیگه؟

_شهروز؟ آقا رو خوب میشناسم. توهم منو بشناس. مرده و زنده ی کسی مثل تو قابل توجه هیچ کس نیست! آقا دوست نداره آسیبی به جونت برسه. عاقل باش!

سرش را به طرف مخالف چرخاند و با زور و اکراه تکان داد. افشار گوشی را مقابلش گرفت و با ابرویی بالا رفته شمرده شمرده گفت:

_به اخوی بسپار اگه جونت و دوس داره زبون به دهن بگیره و آروم بشینه جاش!

خیره و عصبی نگاهش کرد. از همان نگاه های شهروزی که تنها مختصِ او بود. از همان ها که تنها چند ثانیه اش برابر میشد با اطاعتِ یک قوم! افشار دیگر طولش نداد و گوشی را به دستش سپرد. شهروز نگاهش را با زور از او گرفت و همزمان اسم او را هم به لیست بلند بالایش اضافه کرد.

گوشی را دست گرفت و چند لحظه چشم بست تا شماره ی سیاوش را به خاطر بیاورد. اعداد را یک به یک وارد کرد و گوشی را روی گوشش گذاشت. هنوز اولین بوق تا انتها زنگ نخورده بود که صدای سیاوش داخل گوشی پیچید:

_بله؟

نفس راحتی کشید.

_خودتی سیا؟

از همان پشتِ گوشی بند رفتنِ نفس سیاوش را تشخیص داد.

_شه..شهروز داداش..

_زیاد وقت ندارم سیا. گوش بگیر ببین چی میگم.

_شهروز کجایی؟ میدونی چی بهم گذشت؟ چجوری فرار کردی. حالت؟ حالت خوبه تو؟

اخم سختی چهره اش را پوشاند و سرد تر از هر وقتی گفت:

_به خاطر خودت بهتره چیزی ندونی. فقط بدون من خوبم. قرارم نیست بد باشم. یه مدت نمیتونم دورو برِ تهران آفتابی بشم.

نگاهِ افشار را روی خودش حس کرد و ادامه داد:

_به ننه هم بگو نگران نباشه!

_شهروز معلوم هس چی میگی؟ کجایی تو؟ بگو بیام دنبالت. نمیذارم پلیس بو ببره. بذار کمکت کنم داداش!

_سیا دو دیقه خفه خون بگیر ببین چی میگم بهت. دارم میگم هرچقدر کمتر بدونی برات بهتره. برو بتمرگ خونه مراقب ننه باش. تا حالا حتما از در و همسایه شنیده فرارم و. سیا یه تار از موش کم شه خودت و مرده بدون. اینو دارم جدی میگم!

سیاوش از لحن جدی و بی مهر برادرش جا خورد. اما نگرانی اش آنقدر زیاد بود که جز سلامت شهروز به چیز دیگری نیاندیشد.

_معدت چطوره؟ من دارم اینجا میمیرم تو میگی هیچی ندونی بهتره؟ داری چیکار میکنی شهروز؟

_نترس.. من هیچ وقت کاری نمیکنم که پیشونی خودم و خانوادم و سیاه کنم. داداشت و نشناختی؟

سیاوش کمی مکث کرد. این دوپهلو حرف زدن ها مختصِ او نبود. اویی که مردِ داد و بیداد و رک گویی بود!!

_داداش..

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن