codebazan

رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۱۴

_نمیتونم بیشتر از این حرف بزنم سیا.

کمی مکث کرد و گوشی را با نهایت زورش در دست فشرد.

_مراقب خودتون باشین. نگران منم نباشین. من خوبم.

دیگر برای جوابِ او مجالی نداد و تماس را قطع کرد. چند لحظه به صفحه ی خاموش گوشی خیره شد و با ناراحتی و حرص لب به دندان گرفت. به درجه ای از خشم رسیده بود که تنها با شنیدن نامِ برادرش دیوانه میشد. چه رسد به شنیدن صدایش و خاموش ماندن!

_آخرین تماستم بگیر تموم کن. من وقت ندارم تا شب اینجا منتظر تو بمونم.

بی نگاه به چهره ی افشار سرش را تکان داد و استغفاری زیر لب گفت. شماره ی دوم را گرفت و گوشی را روی گوشش گذاشت. برعکسِ سیاوش جواب دادنِ او آنقدر طولانی شد که داشت نا امید میشد. همین که خواست تماس را قطع کند صدایش در گوشی پیچید:

_بله؟

_کجایی تو مردک؟

_داداش تویی؟ نوکرتم من به مولا. کجایی داداش؟ اگه بدونی سیاو..

_زنگ نزدم برام ضغری کبری بچینی. چه خبر؟

_شهروز داداش محله پرِ ماموره. همه دلنگرونن. تو این اوضاعِ قاطی بازم خبر..

_آره تو این اوضاع قاطی بازم خبر میخوام. باید بدونم پسره ی الدنگ داره گندشو تا کجا پیش میبره!

نفسی گرفت و گفت:

_جدیدا خبر زیادی ازش ندارم. نمیدونم با دختره به کجا رسیده. فقط میدونم اوضاعش خیلی داغونه داداش. چشاش خونه. مونس خانوم هم از خونه بیرونش کرده..

شهروز دستی به صورتش کشید و با عصبانیت گفت:

_ننه فهمید؟

_فهمید داداش. تا اونجا که من خبر دارم فهمید چون شنیدم چند وقتیه حالش خوش نیست.

گوشی را پایین آورد و زیر لب گفت:

_تف به غیرتت سیاوش!

گوشی را دوباره بالا آورد.

_داداش کجایی؟ میخوای بیام پیشت؟ نمیگم به کسی جاتو!

_تهرون نیستم. تو کاری هم که بهت ربط نداره نخود نشو. فقط چشم از رو سیا برنمیداری شیرفمی؟ من یه مدت پام گیره. ولی..

نگاهی به افشار کرد و از لای دندان هایش با حرص گفت:

_ولی دیر یا زود برمیگردم. اون وقته که خدا هم بیاد پایین نمیتونه سیاوش و از دستم بکشه بیرون!

صدایی از آن طرف خط نشنید. به خیالِ اینکه تماس قطع شده نگاهی به صفحه انداخت.

_اونجایی؟

صدایش غمگین شد و گفت:

_خیلی خرابه داداش. انگار اوضاع…

حرفش را دوباره قطع کرد

_تو کاری به اوضاعش نداشته باش حبیب. اگه میتونی رفت و آمدت و تو خونه جدیدش بیشتر کن…

حبیب نفس عمیقی کشید.

_رو چشمم!

_فعلا باید برم. نیازی نیس که سفارش کنم گند نزنی که؟ هان؟

_نه داداش. حواسم شیش دنگ روشه. فقط زیاد سخت نگیری. نمیشه؟

با اشاره ی افشار عصبی سرتکان داد و چشم بست.

_یکی باید ادبش کنه حبیب. چنان درسی بهش بدم خودش به کرده اش پشیمون بشه. فعلا خداحافظ!

نفسش را بیرون داد و گوشی را مقابل افشار گرفت. افشار با پوزخندی کریه گوشی را از دستش قاپید و سیمکارت را از داخلش خارج کرد. همانگونه که سیمکارت را از وسط نصف میکرد با ابرو به داخل اشاره داد و با تمسخر گفت:

_هوای آزاد برای معدت زیاد خوب نیس. برو تو یکم استراحت کن!

شهروز بی حرف پشت کرد و راه خانه را پیش گرفت. آنقدر عصبی بود که حوصله ی بحث با کسی مثل او را نداشته باشد. کارهای سیاوش، گفته های حبیب و شنیده هایش دوباره در گوشش زنگ میزد. دوباره دستانش از حرص عرق کرده بود. دوباره پیشانی اش نبض دار شده بود. دوباره و صدباره خودش را به خاطر این همه کوتاهی لعنت فرستاد. شاید اگر به جای دوست بودن با برادرش کمی بیشتر با سیاست رفتار میکرد هرگز حتی بعد از مرگش هم اینگونه به راه کج نمیرفت و حقیقت زندگی شان را گم نمیکرد. در حقیقت او از همه کس ناامید تر شده بود.. چرا که روی سیاوش حساب دیگری باز میکرد!

***

تقه ی آرامی به درِ اتاق زد و منتظر ایستاد. صدای موسیقی ملایم و آرامی از داخل اتاق شنیده میشد. وقتی جوابی از سوی او نگرفت دستگیره را آرام پایین کشید و برای اولین بار بی اجازه وارد حریم خصوصی دخترش شد. در را تا نیمه باز کرد. افق گوشه ای از تختش نشسته بود و سرش را میان زانوهایش گذاشته بود. صدای موسیقی آزار دهنده نبود اما سوز صدای خواننده موج منفی زیادی در فضا ایجاد میکرد. افق متوجه حضورِ او نشد. آرام پیش رفت و با لمس صفحه ی مانیتور موسیقی را متوقف کرد. همزمان سرِ افق هم بالا آمد و روی قامتِ پدرش قفل شد.

اردلان که به طرفش قدم برداشت به احترامش نیم خیز شد. اردلان دست روی زانویش گذاشت و او را به نشستن دوباره واداشت. کنارش روی تخت نشست و بی حرف به چهره ی مغمومِ او چشم دوخت. چهره ای که در تمامِ این چند روز برای اولین بار در عمرش از او میدید!

افق سرش را پایین انداخت و مشغول بازی با انگشتانش شد.

_کِی اومدین؟ نفهمیدم!

_چند روزه که میرم و میام ولی نمیفهمی.

افق بی جواب لبهایش را روی هم فشرد. نمیخواست پیش چشم پدرش هم بشکند. در تمام این چند روز به اندازه ی کل عمرش اشک ریخته بود!

_افق بابا چی شده؟ کجان اون خسته نباشیدای همیشگیت؟ اونم درست وقتی که از همیشه خسته ترم؟

سر بالا کرد و به چشمان پدرش زل زد.

_شاید منم خسته ام بابا. ممکن نیست؟

اردلان موشکافانه و دقیق نگاهش کرد.

_به خاطر جریان خواستگاریه تمام این فاصله ای که بینمون افتاده؟ مگه نگفتی نه و تموم نشد؟ مگه من و تا مرز سکته نبردی؟

_بابا خواهش میکنم. تو شرایط نیستم که دربارش حرف بزنیم!

_من فقط میخوام بدونم چی باعث شده اینجوری تو خودت باشی؟ اینکه زیر چشمات اینجوری پف کنه.؟ هان؟

افق نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:

_هیچی!

و آنقدر در همین “هیچی” کوتاه آه و حسرت و درد پنهان بود که تا انتهای دل اردلان آتش گرفت. او را به خودش تکیه داد و سرش را نوازش کرد.

_تو دیگه با من و این زندگی قهر نکن افق. دلم فقط به تو خوشه.تویی که نه قهر بلدی نه تو تمام مدت زندگیت یک بار خودت و توی اتاق حبس کردی. بذار دلم به یه چیز خوش بمونه!

_من دلم به کی خوش باشه بابا؟

صدای لرزان دخترش را که شنید خودش را عقب کشید و با اخم سنگینی نگاهش کرد. گونه های خیس افق ضربان قلبش را شدت بخشید.

_چی شده افق؟

افق سر تکان داد و اشک هایش را پاک کرد.

_هیچی!

_به من نگو هیچی. میدونم یه چیزی شده!

سکوتش را که دید دندان روی هم فشرد.

_فراز چیزی بهت گفته؟ بهش گفته بودم که دیگه..

_پدر فراز چیزی نگفته. خواهش میکنم بیخیال شید!

_بیخیالِ این وضعت؟ چی رو داری ازم پنهون میکنی افق؟

افق دلشکسته و خسته نگاهش کرد.

_بذارین یک بارم من یه چیزی رو ازتون پنهون کنم. ممکن نیست؟

اردلان دوباره او را در آغوش کشید که افق با گریه گفت:

_چرا انقدر احمق فرض میشم بابا؟ چرا همه فکر میکنن میتونن به جای من فکر کنن و تصمیم بگیرن؟ منی که توی دانشگاه و بین دانشجوهام کوچیکترین چیزی ازم پنهون نمیمونه یعنی تو زندگی واقعیِ خودم انقدر احمقم؟

_تا کامل بهم نگی چی شده نمیتونم کمکت کنم دخترم.

_شما باید بگین. اول از همه از شما انتظار دارم بعد دیگرون. چرا آرزو انقدر از من متنفره؟ چرا همش با طعنه باهام حرف میزنه؟ چرا هربار به جای اینکه حرف بزنه نیش میزنه؟ بابا آرزو میگه سرت و کردی تو برف و هیچی نمیبینی. این هیچی ها چی ان که دارن جونم و میگیرن؟

اردلان نفسش را با آه بلندی بیرون داد.

_آرزو عصبیه. به خاطر اینکه فرستادمش اونجا دلخوره. با منم همین رفتار و داره! مگه نمیشناسیش؟

گریه اش شدت گرفت.

_من دیگه هیچ کس و نمیشناسمم بابا!

اردلان دست روی صورتش گذاشت و نوازشش کرد.

_هیش! آروم. برای همین ناراحتی؟

افق بغضش را با زور فرو داد و چیزی نگفت. در حقیقت چیزی برای گفتن نداشت. چگونه برای پدرش توضیح میداد کسی که مردِ زندگی اش شده بود و از او افقی دیگر ساخته بود به خاطر ثروتِ بی نهایتِ او این بازی را شروع کرده بود؟ چنین چیزهایی قابل تکرار در ذهن خودش هم نبود. آنقدر درشت و غیر قابل باور بود که با یک دنیا اشک و هزاران هزار بغضِ فرو داده شده هم هضم نشود!

_افق خواهرت دو روز دیگه میرسه. دوست ندارم کنارش اینجوری ضعیف باشی دخترم. اون باید تو رو ببینه تا بتونه مثل تو رفتار کنه. مخصوصا که ممکنه با این مسافرت سرش حسابی باد بخوره و هوای اینجا موندن به سرش بزنه!

افق کف دستش را روی پیراهن پدرش کشید و با بغض گفت:

_راسته که خواستین دورش کنین؟ چیزایی هست که ازش بیخبرم مگه نه؟ شما دروغ نمیگین. هیچ وقت ندیدم بگین. وقتی چیزی رو انکار نمیکنین..

_ به وقتش قول میدم همه چیز تک تک برات روشن بشه. ولی باور کن الآن وقتش نیست.

افق سر بلند کرد و به چشمان غمگین پدرش خیره شد.

_من از این وقتایی که به صلاح شماها یکهو سر میرسن و زندگیم و زیر و رو میکنن میترسم پدر.. دیگه نا ندارم. برای دونستن هیچی برام نایی نمونده!

اردلان انگشت شستش را روی گونه ی خیس او کشید و لبخندی مصنوعی ولی مقتدر بر لب نشاند.

_میخوای سال و همینجا تحویل کنیم دختر بدجنس؟ به اندازه ی کافی تو این سال از دست تو و اون وروجک حرص خوردم. اون که نتونست سال تحویل و پیشمون باشه! حد اقل تو لباسات و بپوش بیا پایین.

افق سرش را همراه با تکانی آرام پایین انداخت که چانه اش اسیر دستان پدرش شد.

_این چونه جدیدا خیلی پایین میفته افق. من طوری بزرگت نکردم که سرت و برای هر اتفاقی پایین بندازی!

افق غمگین نگاهش کرد که چهره اش کمی سخت شد و گفت:

_و در ضمن فکر نکن با جریان آرزو تونستی منو بپیچونی. درسته خسته ام. درسته پیر شدم ولی یه شیر پیرشم خطرناکه. اگه بدونم عاملی تو زندگیت هست که نیاز به دخالت من داره شک نکن از هستی ساقط اش میکنم!

ترس را در چشمانِ افق دید. رو برگرداند و از جایش بلند شد.

_دو ساعتِ دیگه سال تحویله. بیا پایین ببین همه چیز باب میل ات شده یا نه؟ ژاکلین که هنوز از آرایشگاه نرسیده!

افق “چشم” آرامی گفت و به قدم های پدرش چشم دوخت. همین که در بسته شد گوشی را از کنارش برداشت و با چشمان خیسش تنها پیامِ این چند روز را برای بار هزارم مرور کرد.

“شستن دست های سیاهم برای چیست؟ وقتی پیشانیِ سپیدت را ، دوباره و دوباره زیر لکه ی سیاه دستانم خواهی گذاشت!!

لعنتیه من..؟ بگذار با همین دستانِ سیاه آینده ات را به مردانگیَم گره بزنم!….بالاتر از سیاهی رنگی نیست!!! “

***

فربد فنجان قهوه را به جای او از دستِ فرانک گرفت و زیر لب تشکر کرد. فرانک نگاه نگرانش را روی هر دوی آنها به گردش در آورد و در نهایت آرام گفت:

_من اتاق و حاضر میکنم گشنتون شد صدام کنید شام و بکشم!

سیاوش آه بلندی کشید و سر بلند کرد. چشمان سرخش را به قدم های فرانک دوخت و با صدایی آرام گفت:

_نمیخواستم همچین روزی تلپ بشم اینجا ولی جای دیگه ای رو نداشتم!

قلب فربد فشرده شد. دست روی کتفش گذاشت و گفت:

_این چه حرفیه مردِ حسابی؟ مگه کریسمسه که بخوایم بیرون از خونه برنامه داشته باشیم؟ یه توپ ترکید و چهارتا روبوسی کردیم.

سیاوش پوزخندی زد.

_فکر میکردم برای عید شهروزم میاد و جمع خانوادگیمون کامل میشه. نمیدونستم قراره به کل از هم بپاشیم و حتی دیگه منم جایی رو برای رفتن نداشته باشم!

_سال تحویل کجا بودی مگه؟

انگشتانش را میان موهایش به حرکت درآورد و گفت:

_جای خاصی نبودم. جلوی در خونمون ایستادم. ننه نیومد بیرون ولی عباس بعد از تحویلِ سال اومد بیرون و دیدمش. لباسای نو تنش بود. عرضه و لیاقت مادرم بیشتر از من بود!

_تا کِی میخوای برای همه ی اتفاقای زندگیت خودت و سرزنش کنی سیاوش؟ تو زندان افتادن برادرت تقصیر تو نبود! تو به اندازه ای که کج رفتی جزاشم کشیدی. دیگه خودت انقدر خودتو مجازات نکن!

_دیروز وقتی شهروز اونجوری باهام حرف زد نابود شدم فربد. طوری باهام حرف میزد انگار داره با زور دهنش و باز و بسته میکنه. بعضی وقتا از جونم سیر میشم. پیش خودم میگم برای کی موندم؟ نه درسم و تونستم ادامه بدم. نه تونستم خانوادم و از تو این منجلاب بکشم بیرون. نه تونستم طرحم و ارائه بدم و به آرزوم برسم. انقدر بین پیچ و خم بازی سرنوشت گیر کردم که آرزوهام یادم رفت. بعد کم کم مشکلات انقدر روی کتفم تلنبار شدن که خودم و یادم رفت.

برگشت و با حالت خاصی به چشمان فربد خیره شد.

_تا که خواستم خودم و دوباره پیدا کنم از تو چاله بیرون اومدم و افتادم تو چاه.

آهی کشید و سرش را میان دستانش گرفت.

_شهروز.. مادرم.. افق.. دیگه تحمل ندارم فربد. این همه تنها شدن حقم نبود!

فربد شانه اش را فشرد.

_پس من چی ام اینجا؟

امیر سر بالا کرد و خسته نگاهش کرد.

_برای چی داری انقدر مرام میذاری فربد؟ برا یکی که خود تو رو به بدترین نحو پیچونده؟ میخوای آدمی رو تو خونت نگه داری که همه به دودره بازی و بی ناموسی میشناسنش؟

_برای من اون همه ای که میگی قد ارزن ارزش نداره سیاوش. لازم نیست برای شناختنت هم خونت باشم. اونم وقتی هم خونِ خودت تورو قد یه سرسوزن نشناخته! من بدترین روزای زندگیت و باهات زندگی کردم. دیدم برای آزادی برادرت و به دست آوردن دل مادرت چیکارا کردی. چند تا برادر اینجوری مونده تو این دوره و زمونه؟ چند تا بچه مونده؟ هرکی هرچی دلش میخواد بگه برام مهم نیست. فرانک هم مثل خواهر خودته. میدونی که چقدر روت حساب باز میکنه. اون اتاق تا وقتی که بخوای در اختیارته. کلید اینجا رو هم میدم هر وقت رفتی و اومدی نیازی به زنگ نباشه.

امیر دستانش را در هم قفل کرد و معذب و ناراحت گفت:

_دنبال کار میگردم. نشد برمیگردم تعمیرگاه. روزا که نمیام خونه. شبا هم وقتی میام که خونه باشی. تکلیفِ شهروز که مشخص شد میخوام برم.

ابروهای فربد به هم نزدیک شد.

_کجا؟

صاف نشست و مقداری از قهوه ی تلخش را مزمز کرد.

_جایی که بودنم باعث آزار هیچ کس نشه. نمیدونم شاید ترکیه. شاید ارمنستان. شاید آذربایجان. همین دورو بر. شنیدم باکو هم رفتنش راحت شده.

_پس جدی جدی میخوای بری؟!

دست رو صورتش کشید و به گوشی خاموشِ روی میز زل زد.

_اگه افق بهم برنگرده نمیتونم اینجا بمونم فربد. خودم و میشناسم. دیوانه میشم. نمیتونم بشینم و خوشبختیش و با یکی دیگه تحمل کنم. همین الآنم با زور دارم جلوی خودم و میگیرم که بهش زنگ نزنم! که نرم پیشش و زار نزنم.

فربد بی حرف و بی صدا به نقطه ای خیره شد. سیاوش دست انداخت و از روی میز پاکت زرد رنگ را برداشت. آن را مقابل فربد گرفت و با نگاهی شرمنده گفت:

_پول خونه و ماشین و هرچی تو بانک بود این توئه. دقیقا همون مقداریه که ازشون گرفتم. میتونی این یه کارم برام بکنی؟

فربد پاکت را از دستش گرفت.

_مهسا رو آره. ولی آدرس اون یکی ها رو ندارم!

_توی پاکت آدرس همشونو نوشتم. نمیخوام بفهمن دروغ گفتم و دورشون زدم. بهشون بگو به حق پدریش رسید و خواست حساب شما رو هم تسویه کنه. مطمئنا هیچ کدومشون شکست عشقی نمیخورن!

فربد به رو به رو خیره شد و زیر لب گفت:

_این وسط فقط افق ضربه دید!

با آمدن اسمش سیاوش بیقرار تر از هر وقتی شد. انگار وقتی حقایق از زبان دیگری بازگو میشد شدت و دردش هم چند صد برابر میشد. گوشی را دوباره دست گرفت و وارد صندوق ورودی اش شد. نمیدانست چرا یک امید کوچک ته دلش را روشن نگه میداشت.

_من برای رسیدن بهش تاوان سختی دادم فربد. از امتحان بزرگی گذشتم تا بفهمم دوستش دارم. شاید این هم فرصت و امتحانِ اونه. حتی اگه پیش خودت حرفم و خودخواهی محض بدونی بازم من معتقدم این امتحانِ افقه. وقتی ادعا کرد دوستم داره پس میتونه منو با این همه سیاهی قبول کنه. نمیتونه؟

فربد خیره نگاهش کرد.

_خودت چی فکر میکنی؟

سرش را تکانی داد و زهرخندی زد.

_دارم چرت میگم. شایدم دارم خودمو دلداری میدم… نمیدونم!

گوشی را داخل جیب شلوارش گذاشت و از جا بلند شد.

_اگه شب نیومدم نگرانم نباشین!

_کجا میری سیاوش؟ این وقتِ شب و بدونِ وسیله. حد اقل با ماشین من برو!

سیاوش لبخند محزونی به لب آورد و آرام گفت:

_دیگه نه… دیگه تا عمر دارم دست به چیزی که حقم نیست نمیزنم. فعلا..

و بعد بدون گفتن حرفی دیگر به سرعتِ برق از خانه خارج شد.

***

دستان ظریف و کوچک خواهرش را لحظه ای رها نمیکرد. انگار از دیدن چهره اش سیر نمیشد. چند سال بود که او را ندیده بود؟ چند قرن؟ دلش میخواست او را رو به رویش بگذارد و ساعت ها نگاهش کند. نگاه کردن در آبی براق و بی کرانِ چشمانش؛ چشمانی که هرچند سرمای یخبندانشان اندامش را به لرزه می انداخت ، برایش مانند نفسی دوباره بود. چقدر دلتنگِ این نگاه های تخس و لجباز شده بود!

دستش را جلو برد و نرم روی موهایش کشید. شکل تازه ی چهره اش جذابیتش را چند برابر کرده بود. به راستی با این چشمان رنگی و موهای روشنِ خدادادی که حالا به طرز با نمکی کوتاه شده بود و یک طرف بلند تر از طرف دیگر صورتش را قاب کرده بود، شبیه دختران دبیرستانیِ غربی شده بود.

_چقدر قشنگ شدی آرزو. این مدل مو خیلی بهت میاد.

_دلم یکم تنوع میخواست. داشتم تنهایی میپوسیدم.

افق نگاه خصمانه و ناراحتش را به اردلان شکار کرد و مغموم گفت:

_به خدا اوضاع ماهم همین بود . تو که رفتی انگار یه چیزی گم کردیم. جات تو خونه خیلی خالی بود!

پوزخند نامحسوسی زد و زمزمه کرد:

_میدونم!

اردلان فنجان چایش را روی میز گذاشت و همزمان نگاه افق میان نگاه های معنادار آن دو قفل شد.

_چیزی هست که باید بدونم؟

حرفش با آرزو بود و نگاهش با اردلان. وقتی از هر دوی آن ها چیزی جز سکوت ندید مثل تمامِ این مدت ساکت در خودش فرو رفت و چیز دیگری نپرسید. تمامِ روز را با همه ی اصراری که آرزو برای استراحت و تنها ماندن در اتاقش داشت ، کنارش ماند. آرزو میل و رغبت زیادی برای حرف زدن با او نداشت. درحقیقت به نقطه ای رسیده بود که درست و غلط هیچ چیز را تشخیص نمیداد. رفتارهای خواهر بزرگش همه از مهر بود… از نگاه و حرف هایش محبت میبارید ولی باز هم حقیقتِ زندگی به کامش آنقدر تلخ بود که تمام این محبت ها برخلاف شیریینی دهانش را تلخ تر از زهر کند! دلش میخواست فقط یک موقعیت تنها با پدرش داشته باشد و بتواند تمام سوال هایش را بپرسد. تمام چیزهایی که دانستنش روزهایش را اشک و آه کرده بود.

با فشار خفیفی که افق به نوک بینی اش وارد کرد از فکرهای آزاردهنده اش فاصله گرفت و نگاهش کرد.

_تو هنوز این عادتت و ترک نکردی؟

افق پرمهر نگاهش کرد.

_دلم برات خیلی تنگ شده بود آرزو!

_پس کمک کن برنگردم!

نگاه افق روی چهره ی مطمئن او خشک شد و حرفِ پدرش در خاطرش پررنگ شد.

_منظورت چیه؟

آرزو شانه بالا انداخت و سرش را روی پای او گذاشت.

_نمیخوام برم. نمیخوام اونجا درس بخونم. از نظر قانونی هم هجده رو تموم کردم. هیچ کس نمیتونه زورم کنه!

_آرزو حواست هست چی میگی؟ مهم تصمیم پدره نه قانون.!

_مهم تصمیم و خواسته ی منه. اگه تو رو میفرستاد با زور یه کشورِ دیگه قبول میکردی؟

افق دستش را لا به لای موهای نرمِ او به حرکت درآورد.

_اگه صلاحم تو اون بود بله. چرا که نه؟ پدر به فکرِ آیندته آرزو. وگرنه کی دلش میخواد از بچش جدا باشه؟

آرزو سرش را متاسف تکان داد.

_هنوز خیلی مونده پدرت و بشناسی افق!

_پدرت؟!

نفسش را کلافه بیرون داد و مقابلش نشست.

_پدرت. پدرمون. ددی. پاپا..چه فرقی داره؟ مهم اینه که همیشه همه ی تصمیم های مهم زندگیمون و اون میگیره!

_آرزو من واقعا دلیل این همه سردی رو نمیفهمم. فکر کردی حواسم نبود چقدر سرد باهاش روبوسی کردی؟ اونم تویی که بیست و چهار ساعته از گردنش آویزون بودی. خوب میدونم داره یه اتفاقایی میفته که من ازش بیخبرم!

آرزو موشکافانه نگاهش کرد.

_تو چی؟ برای تو چه اتفاقی افتاده که اینجوری تو خودتی؟

افق در سکوت نگاهش کرد. آرزو شخص مورد اعتمادی برای درد و دل نبود! میان این همه گرهِ کور تنها مانده بود حادثه ی تلخ عشق زندگی اش به گوش اردلان برسد. آن وقت بود که همینقدر راه نفسش هم گرفته میشد. رو برگرداند و دوباره در دنیای خودش فرو رفت.

آرزو مقابل آینه ایستاد و همانگونه که رژ قرمز رنگ را روی لبش میکشید از داخل آینه نگاهش کرد.

_از دوست پسرت چه خبر؟

چشم های افق گرد شد. با تعجب نگاهش کرد که شانه بالا انداخت.

_اسمش و که نمیدونم. روی گوشیت ذخیره کرده بودی دیوانه!

افق چند لحظه چشم بر هم گذاشت و آه کوتاهی کشید.

_اشتباه متوجه شدی!

آرزو لبهایش را روی هم مالید و دوباره رو به رویش نشست.

_میدونی فرقِ من و تو چیه؟ من با اقرار پیش چشم بابا کوچیک و کوچیک تر شدم. تو هم با انکار تبدیل به فرزند مورد علاقه ش شدی! وقتی با بیست و شیش سال سن هنوز جرات نداری از اولین دوست پسرت صحبت کنی چجوری انتظار داری باهات راحت باشم و همه چیم و بهت بگم؟

دلخوری افق چند برابر شد. دیگر خبری از حرف های سرزنشگر و نصیحت نبود. باورهایش را گم کرده بود. شاید از همان ابتدا هم حق با خواهرش بود.

_هرچی بود دیگه مهم نیست!

چشم های آرزو ریز شد. اولین بار بود که او را در چنین مسائلی منفعل و بی دفاع میدید. دست روی زانویش گذاشت و جدی پرسید:

_چی شده افق؟

افق سرش را به معنای هیچ تکان داد. مهار کردن بغضش روز به روز سخت تر میشد. عشق آنقدر عمیق در تار و پود جانش ریشه دوانده بود که با یک جمله ی منفی و مخالف سر از زیر خاک بیرون میکشید و تمام عقل و دلش را بازخواست میکرد.

-نمیدونم دقیقا بینتون چی گذشته. ولی اونقدر تجربه دارم که بدونم کسی که جلوم نشسته عاشقه!

افق سربلند کرد. اشک چشمش مهار شدنی نبود. با چشمان نمناکش به او زل زد و با جمله ای که بر زبانش جاری شد بند دلش پاره شد.

_اگه دوستت داره و دوستش داری سختش نکن! مهم ترین اصل همینه. هیچ چیز بیشتر از این آزارت نمیده که بفهمی کسی که براش حاضر بودی جونتم بدی ذره ای نمیخوادت!

حلقه ی اشک در چشمانش کم کم محو شد و نگرانی جای هر چیز دیگری را گرفت. این دختر واقعا خواهر کوچک و سرخوش چند ماه پیشش بود؟ دستش را جلو برد و دستانِ او را محکم فشرد.

_چقدر عوض شدی آرزو!

آرزو لبخند کجی بر لب نشاند.

_بزرگ شدی!

_بزرگ نشدم..

انگشت اشاره اش را روی شقیقه اش گذاشت.

_اینجام به کار افتاد!

تقه ای به در خورد و پشت بندش ژاکلین وارد اتاق شد. افق نگاه مشکوک و سردرگمش را از آرزو گرفت و به زنی دوخت که این روزها کلافه تر از هر وقتِ دیگری حضورش در خانه از همیشه کمرنگ تر بود.!

_ببخشید مزاحم خلوت خواهرانه تون شدم دخترا. اردلان باهاتون کار داره!

بعد هم با لبخندی مصنوعی از اتاق خارج شد و صدای پاشنه های کفشش در فضا پیچید. آرزو زودتر از افق از تخت پایین پرید و بدون آنکه منتظر او بماند از اتاق خارج شد. افق رو به روی آینه ایستاد و دستی به زیر چشمانش کشید. صفحه ی خاموشِ گوشی مثل تمامِ این چند روز برایش دهن کجی میکرد. حرف های آرزو در ذهنش تکرار شد. بعد از تمامِ این اتفاقات، آیا باز هم میشد با تکیه بر یک احساسِ خشک و خالی این رابطه را از نو شروع کرد؟ به امیر ساده و بی بهانه دل سپرده بود. با سیاوش چه میکرد؟ با او هم میتوانست به همین سادگی و زیبایی عشق را تجربه کند؟ دستی به موهایش کشید و بی تاب تر از هر وقتی از اتاق خارج شد. وقتی به سالن رسید همه را دست به سینه و منتظر دید.

_بیا افق. ددی مثل همیشه برنامه های عالی چیده!

کنجکاوی اش بیشتر شد. با چشمانی پر سوال به پدرش خیره شد که دستانش را باز کرد و به او و آرزو اشاره داد تا نزدیک شودند. افق پیش رفت و در یک طرف آغوشش جا گرفت. آرزو اما با کمی مکث و تعلل، بی میل تر از هر وقت تنها به ایستادن کنار اردلان اکتفا کرد و دست به سینه به آن ها خیره شد.

_تصمیم گرفتم برای تولدت یه مهمونی ترتیب بدم.

دستِ افق از روی سینه اش پایین افتاد و ناراحت نگاهش کرد. مطمئن بود اردلان از میزان نفرتش به مهمانی های این خانه خبردارد.

_پدر؟

_نگران نباش. یه مهمونی کاملا عادی و پرانرژی!

اردلان به طرف آرزو برگشت و چشمکی زد.

_میتونید دوستاتونم دعوت کنید. میخوام یه جمع باشه پر از جوون. دوست دارم از این حال و هوا بیاید بیرون!

چشمان آرزو درخشید اما افق هنوز ناراضی نگاهش میکرد.

_نمیشه یه جمع خودمونی باشیم؟ من از تولدای شلوغ خوشم نمیاد!

اردلان سرش را جلو برد و بینی اش را به بینی او مالید.

_این حوصله باید برگرده جاش. دوست ندارم تا آخرِ عید خودت و تو اتاق حبس کنی. برای خواهرت هم یکم روحیه لازمه!

به طرف آرزو برگشت که با حالت خاصی نگاهشان میکرد.

_مگه نه دخترم؟

آرزو یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:

_چرا که نه؟ من همیشه با مهمونی و پارتی موافقم!

ژاکلین سرش را از زیر بازوی اردلان رد کرد و میانِ او و آرزو قرار گرفت. چشم به چشمانِ اردلان دوخت و با عشوه گفت:

_پس قراره یه جمع انرژیک داشته باشیم. هوم؟

اردلان گونه اش را بوسید و با لبخندی معنادار گفت:

_البته! ولی جمعی که لیست مهموناش مورد تایید دخترا باشن. این یک بار رو باید از پذیرایی مهمونای اصیلت صرف نظر کنی عزیزم!

ژاکلین با نگاهی به هر سه ی آنها لبخندی اجباری به لب آورد و بی توجه به نگاه های خسته و ناراضیِ افق تصمیمِ مهمانیِ شب جمعه به تصویب رسید!

***

روی همان نیمکتِ کذایی نشسته بود و نگاهش به منظره ی زیبا بود. به روزهای گذشته اش می اندیشید. به روزی که در همین جا برایش مثل یک خوابِ شیرین گذشته بود. همان روزی که بدون اینکه بداند، دل به اولین دلدادگی های افق بسته بود. چقدر شاد بود.. چقدر شاد بودند. حالا که جادو باطل شده بود به همان زندگی جهنمیِ قبل برگشته بود قدر تمام آن لحظات سپری شده را بیشتر میدانست. بی شک افق برایش یک موهبت الهی بود. یک هدیه موقت و الهی از طرف همان خدایی که زیر بار مشکلات و سختی ها داشت فراموش میشد.!

لرزش گوشی در جیب شلوارش او را از خیال خارج کرد. گوشی را بی معطلی روی گوشش گذاشت و جواب داد:

_بله؟

_نمیای؟

سرِ پا ایستاد و چند قدم جلو رفت. سنگ ریزه ی داخل دستش را به دورترین نقطه ی رو به رویش پرت کرد و خسته و آرام گفت:

_نمیدونم. چطور مگه؟

_فرانک قرمه پخته. الکی بیرون دور دور نکن امروز خونه ام.

لبش را میان دندان هایش فشرد و خودش را برای این بی کسی و ذلت سرزنش کرد.

_شما بخورین. من چند جای دیگه برای کار میخوام سر بزنم!

_سیاوش تعطیلاتِ عیده. بگو کجایی. میخوای پاشم بیام پیشت؟

به طرف نیمکت رو برگرداند. جایش توسط یک مرد و زن و کودک چند ساله شان پر شده بود. دستی به موهایش کشید و گفت:

_نه فربد میخوام تنها باشم. کاری نداری فعلا؟

_نه.. خداحافظ!

گوشی را خاموش کرد و در جیب شلوار جینش سُر داد . دوباره به خانواده ی خوشحالِ رو به رویش زل زد. زندگی همین بود. جای آدم ها خالی نمیماند، زود پُر میشد. یعنی برای افق هم این جای خالی پُر میشد؟

سویشرت بهاره اش را روی دوشش انداخت و قصدِ برگشت کرد که با دیدنِ یک حضورِ آشنا در مقابلش پاهایش به زمین چسبید. دستش پایین افتاد و بی حرکت نگاهش کرد. میانِ پیاده روی شلوغ، از لا به لای رفت و آمد آدم های بی خبر از دنیای آنها تنها با چند متر فاصله مقابلِ هم ایستاده بودند. هر دو مات، هر دو مبهوت، تنها نگاهشان بود که با قدرتی مهارنشدنی به هم گره خورده بود. سیاوش زود تر از او به خودش آمد. با لرزش گام هایش چند قدم جلو رفت و رو به رویش ایستاد. افق همانگونه صاف و مستقیم نگاهش میکرد. در دریای سیاه چشمانش حرف های ناگفته موج میزد.

_سلام.

افق جوابش را نداد. تنها و تنها نگاهش کرد. تیله های سیاه و دوست داشتنی اش را. ته ریش ملایم و مردانه اش را.. موهای پرپشت و مشکی و سرکشش را که همراه با باد بهاری روی پیشانی اش به رقص در آمده بودند. نگاهش کرد. مات و مبهوت.. دل شکسته و ناباور… آزرده و بی تاب به چشمانش چشم دوخت. آنقدر میان تار و پود نگاهش نفوذ کرد که عاقبت سیاوش سر پایین انداخت و آرام تر گفت:

_خوبی؟

_به نظر خودت خوبم؟

سر بلند کرد و نگاهش کرد.

_نیستی؟

افق سربرگرداند و نگاه خاکستری شده اش را به دریاچه ی مقابلش دوخت.

_خوب نیستم. تا وقتی دلم پام و جاهایی میکشونه که فقط باعث دردم میشه حالم خوب نیست!

_دلِ منم پامو اینجا کشونده. چرا نمیذاری این درد و تمومش کنیم؟

افق نگاهش کرد. اینبار پر از ترس و تردید!

_چجوری دلم و بسپرم دستِ کسی که هیچی ازش نمیدونم؟ شدنیه؟

سیاوش نگاهی به دور و اطراف انداخت. کمی آن طرف تر یک نیمکتِ خالی توجهش را جلب کرد. نفس عمیقی کشید و پر خواهش زمزمه کرد:

_حالا من غریبه.. آدم اشتباه.. آدمِ بیخود. هرچی که دوست داری. چند دقیقه وقتت و به این آدمِ بیخود میدی؟ دلش بدجور تنگته!

افق دستانش را در هم قفل کرد و سرش را به نشانه ی نفی تکان داد. خواست برگردد که دستش اسیر انگشتانِ سیاوش شد.

_خواهش میکنم.. به خاطر دلمون که تا اینجا اومده!

چند لحظه در چشمانِ پر خواهشِ او خیره شد. گرمای نگاهش را تاب نیاورد. جایی که دلش تصمیم میگرفت او لال بود و بی حرکت. دستش را آرام بیرون کشید و تا کنارِ نیمکت با او همراه شد. کنارِ هم نشستند. نگاهِ هر دو به رو به رو بود و ذهنشان درگیرِ یک دیگر.

_خیلی فکر کردم. به همه ی اتفاقایی که تاحالا افتاد. از روزی که دیدمت تا روزی که تصمیم گرفتم دیگه نبینمت!

سیاوش سربرگرداند و به نیم رخ اش خیره شد.

_میخوای تو زندگیت نباشم مگه نه؟

افق سرتکان داد.

_تو برام کسی نبودی که یک شبه بتونم کنارت بذارم. وقتی عاشق میشی قلبت دیگه مال خودت نیست. هرچقدرم که شکسته باشه. هرچقدرم که له شده باشه سهمِ تو ازش فقط درد کشیدنه.

سیاوش دست روی دستش گذاشت و بیتاب گفت:

_افق به مولا دوستت دارم. هیچ کدوم از گندایی که زدم و انکار نمیکنم. من مردِ انکار نیستم ولی به جونِ عزیز ترین کسای زندگیم که تو هم جزوشونی دوستت دارم.

افق همانگونه خیره به رو به رو سر کج کرد و با بغض گفت:

_همیشه فکر میکردم همین که مردِ زندگیم دوستم داشته باشه برام بسه! انقدر این خلا پر شدنش برام مهم بود که خیلی ساده اجازه بدم یکی این همه مدت..

_میخوای با این حرفا من و زجر بدی؟ به حدِ کافی نبودنت دیوونم کرده. تو بگو. چیکار کنم که باورم کنی؟

_باور…

سربرگرداند و با نگاه خیسش به او خیره شد.

_تو بگو چی رو باور کنم من؟ امیری رو که عاشقش شدم و پاش باورام و باختمو؟ یا سیاوشی که تو همه ی این مدت توی چشمت نشسته بود و شده بود همه ی زندگیمو؟ من انقدر گیجم. انقدر منگم که هنوز نمیدونم عاشقِ کی شدم!

سیاوش دست روی سینه اش گذاشت.

_عاشق من شدی. من دونفر نیستم. برای هر کی باشم برای تو نبودم افق. نکن با من اینکارو!

_نمیتونم! نمیتونم بفهمم تو کی هستی. حتی میترسم اسمت و صدا کنم. دارم بین این دونفری که برای خودت ساختی لِه میشم. نه میتونم راهمو بکشم و زندگیم و ازت جدا کنم. نه میتونم طوری رفتار کنم که انگار هیچی نشده.

اشک از چشمش چکید و با درد زمزمه کرد:

_حالم بَده!

سیاوش سرش را همراه با لبخندِ غریبی برگرداند.

_حق داری.. شاید وقتی امیر بودم با همه ی پوشالی بودنم چیزایی داشتم که بتونم باهاش داشتنت و تصور کنم ولی حالا چی؟ آدمی ام که از همه طرد شده. همه ازش رو برگردوندن. کسی که خیلی سعی کرد درست کنه ولی فقط گند بالا آورد. من مورد تایید هیچ کس نیستم. بودن با من و هیشکی نمیتونه برات تضمین کنه. من آس و پاسم. کل افتخارم یه طرحِ نصفه و نیمه ست که وسوسه ی گناه نذاشت حتی اونم به سرانجام برسونم. از دارِ دنیا یه مادر داشتم که با تیپا از خونش پرتم کرد بیرون. در حالِ حاضر آویزون دوستمم. روزا توی پارک میشینم مثل اُسکُلای بیکار به درختای رو به روم زل میزنم. شبا هم وقتی میرم خونش که چشمم به چشمشون نخوره. سر و وضع واقعیمم که داری میبینی. دو دست شلوار دارم و چند تا تیشرت. همونارم از صدقه سریِ روزای کار کردنم تو تعمیرگاه دارم. خونه ندارم. شاید برای اجاره کردنشم پول نداشته باشم. ماشین ندارم. زندگیِ من اینه.. خیلی مسخره ست که بخوام دل به دختری مثلِ تو ببندم و ازش بخوام باهام بمونه نه؟ خیلی پرروییه. خیلی بی چشم و روییه. بذار راحتت کنم افق. من اون مردی نیستم که باهاش به رویاهات برسی. من مثلِ واقعیتای تلخ زندگیم مزه ی زهره مار میدم.

سربرگرداند و صورتِ خیس از اشکِ افق را از نظر گذراند.

_با همه ی اینا میتونم صاف بایستم و بگم دوستت دارم؟ حرفت حق بود. دوست داشتنِ تنها کافی نیست. الآن برای اینکه مرد باشی باید شلوارت مارک باشه. برای اینکه حرفت تو خونه ت خریدار داشته باشه باید پشتت گرم باشه. یا به پول یا به خانواده. من هیچی ندارم که باهاش پشتم گرم باشه. یه برادر داشتم که حاضرم قسم بخورم دیگه نمیخواد سر به تنم باشه. با همه ی این اوصاف نمیتونم ازت بخوام با من باشی.. مالِ من باشی!

نچی کرد و با درد سر تکان داد.

_خیلی واسم زیادی! آدمایی مثلِ ما و از طبقه ی ما حقِ دیدنِ خواب دختری مثلِ تورم ندارن. چه برسه به اینکه..

دست روی صورتش کشید و حرفش را ناتمام گذاشت. خسته بود.. خسته تر از آنکه بتواند برای این زندگی و داشته هایش بجنگد..

_ازت سراغ نگرفتم. بهت زنگ نزدم فقط برای اینکه میدونم شدنی نیست. تو دقیقه به دقیقه ی زمان دعا کردم برگردی. ولی واقعیت زندگیم همش کوبیده شد تو فرقِ سرم و گیجم کرد. من چه با دروغام چه بی دورغام برای تو غیرممکن ترین گزینه ام. دردِ من برای خودم بسه. نمیتونم تورم بکشم بیارم تو این دنیا و زندگیت و جهنم کنم!

افق لبش را به دندان گرفت. بی توجه به نگاه های کنجکاو و متعجب عابرین پیاده روی رو به رویش، چشمانش مانند ابر بهاری میبارید.

_برو افق.. برو و پشتِ سرتم نگاه نکن. من دیوونه ام… احمقم. یه وقت دیدی پا شدم اومدم دمِ درتون ایستادم. یه وقت دیدی دمِ دانشگاه کمین کردم. یه وقت دیدی شب تا صبح تو کوچتون بست نشستم. تو برنگرد نگاه نکن خوب؟. محلم نذار. بذار کنده بشم ازت. دستِ خودم نیست نمیتونم نخوامت. ولی واقعیت زندگیِ من اینه! تو انقدر نادیدم بگیر تا منم بتونم قبول کنم عاشق دخترِ اشتباهی شدم!

از جا که بلند شد صدای لرزانِ افق را شنید.

_سیاوش؟

چشم بست و لذت شنیدنِ اسمش از زبانِ او تمام تنش را گرم کرد. برنگشت.. اگر برمیگشت دیگر دل کندن ممکن نبود.. میترسید از سیاوش سرکشی که دستِ او را بگیرد و او را تا ناکجا آباد با خودش ببرد.

_اگه بخوام باهات بمونم چی؟

داغ شد. دلش در سینه ی پهنش چنان لرزید که بدنش تکانِ خفیفی خورد. سربرگرداند و نگاهش کرد. در نگاهش عشق و التماس موج میزد. چه داشت برای این دختر که برای بودن با او میخواست دنیا را نادیده بگیرد؟ دوباره کنارش نشست و دستانش را در دست گرفت.

_راهی که دارم میرم پرِ تیغه.. پرِ سنگ ریزه و شیشه ست. زخمی میشی. خسته میشی!

با حالت خاصی به چشمانش زل زد و ادامه داد:

_میبُرّی ازم.. بالاخره یه جایی میبُری!

افق بدون آنکه پلکی بزند خیره در چشمانش گفت:

_من یک بار همین جا کفشام و در آوردم بدونِ اینکه از چیزی بترسم. بازم میتونم. من از راه نمیترسم. من از همراهم میترسم!

غم پر کشی و. لبخند ملایمی کم کم روی چهره ی مردانه اش نقش بست. خواستنِ او خودخواهیِ محض بود. داشتنش لیاقت میخواست. ولی شاید یک بار هم شده در زندگی میتوانست به خودش فرصتی برای خوشبختی بدهد. آن هم درست زمانی که حس میکرد او را از همیشه بیشتر میخواهد.

فشار خفیفی به دستانش وارد کرد. بی شک اگر این پیاده رو خلوت بود آنقدر او را در آغوش گرمش میفشرد تا حضورشان زیر سقف همین آسمان آبی و در حضورِ خدا یکی شود. دوستش داشت. بیشتر از همیشه دوستش داشت..

_باهام میمونی؟

افق اشک هایش را پاک کرد و صاف و مستقیم نگاهش کرد.

_باهات نمیمونم….فقط برای این که این اولین فرصتیه که به سیاوش میدم باهات از نو شروع میکنم. تا ته دنیا. تاهرجا هم که بری باهاتم ولی…

چهره اش جدی تر از هر وقت دیگری شد و سفت و سخت گفت:

_به مرگِ خودت ، نه هیچ کسِ دیگه ای. به مرگ خودت که برام عزیزترینی اگه کوچکترین چیزی ازم پنهون مونده باشه. اگه بدونم یه روزنه حتی یه شکافِ کوچیک تو این رابطه باز مونده باشه همه چیز تمومه!

سیاوش با همان لبخندِ گرم و مهارنشدنی نگاهش کرد. نبوسیدنش سخت بود.. در آغوش نکشیدنش.. لمس نکردنش سخت بود.. در این لحظات که در پوست و قلب خودش نمیگنجید حتی یک نگاهِ ساده هم دل و ایمانش را به یغما میبرد.

_به جونِ خودت قسم که هیچی برای دونستن بینمون نیست افق. هرچی بود برات باز کردم و گفتم. قسم میخورم تا آخرین روزی که دارمت حتی نفس کشیدنم هم آروم و بیخبر از تو نباشه. خوبه؟

افق پرمهر نگاهش کرد. هنوز در نگاهش آزردگی بود. هنوز زخم هایش ترمیم نشده بود.. هنوز دلش صاف نبود ولی جایی که عشق مست میکرد.. جایی که همچین باده ی خوش نوشی سرمستشان میکرد دیگر نه دردِ دلش را میفهمید و نه سوزِ زخم را. از جا برخاستند و دوشا دوشِ هم به راه افتادند. دستِ سیاوش دور شانه اش حلقه شد. بهار به زندگیِ هر دویشان بازگشته بود انگار.. کلی حرف داشتند.. کلی ناگفته.. کلی عشق و احساسِ دست نخورده مانده بود برای یک شروعِ شیرین و زیبا…

***

فربد با دیدنِ هر دویِ آنها از پشت آیفون آب دهانش را قورت داد و با نگاهی سراسر پرسش به فرانک خیره شد. فرانک از دیدن رنگ چهره اش تا کنارش آمد و با دیدنِ افق دست روی دهانش گذاشت. فربد لبخند پهن و زیبایی زد و با “بفرمایید” کوتاهی در را برایشان باز کرد. طولی نکشید که هر دو مقابلِ در ورودی ایستادند. فرانک به استقبالشان رفت و با دیدن گونه های رنگ گرفته ی او و لبخندِ مردانه و جذاب سیاوش با لبخند گفت:

_به به زوجِ برازنده.. راه گم کردین؟

سپس جلو رفت و افق را نرم در آغوش گرفت. افق سلامی گرم به او و فربد داد و سرش را با خجالت پایین انداخت.

_راستش نمیخواستم مزاحم بشم ولی..

سیاوش فشاری به کمرش وارد کرد و زیر گوشش گفت:

_زبون نریز برو تو!

برای اولین بار روی لب همه خنده ی واقعی بود. نگاه ها تردید و ترس به همراه نداشت. فضای مثبت و آرامی بود. افق همانطور با مانتو روی کاناپه نشست و شالش را روی دوشش انداخت. سیاوش بلافاصله کنارش جا گرفت و بعد از یک نگاهِ طولانی و پر عشق ، طوری که فقط او بشنود گفت:

_چرا مانتوت و در نیاوردی؟

افق موهایش را پشتِ گوشش زد. نگاهِ سیاوش تا تارهای لخت و همیشه آزاد از قیدِ بندِ کش رفت و برگشت.

_لباسِ مناسب ندارم. راحتم همینجوری!

گوشه ی چشمِ سیاوش چینی خورد و با حظی وافر نگاهش کرد. طولی نکشید که از جا بلند شد و دستش را مقابلش نگه داشت.

_پاشو بیا کارِت دارم!

چشمان افق با تعجب روی دست و چهره ی خندانش چرخید. با نگاه کوتاهی به اطراف دستش را گرفت و برخاست. فربد و فرانک در آشپزخانه مشغول چیدن میز بودند. پشت سرش وارد اتاقی شد و با صدای آرام گفت:

_کجا اومدیم زشت نیست؟

سیاوش در را پشتِ سرش بست و بی حرف نگاهش کرد. ضربانِ قلبِ افق دوباره شدت گرفت. میدانست این دلتنگی مهار شدنی نیست. دنبالِ راهی برای فرار از این مهلکه بود که سیاوش لب از لب باز کرد و خونسرد پرسید:

_خودت با مانتو راحتی؟

افق با استرس موهایش را پشت گوشش زد و آب دهانش را قورت داد.

_فرقی نداره ولی خوب.. لباسم آستین کوتاهه..

هنوز حرفش تمام نشده بود که سیاوش برگشت و مشغولِ زیر و رو کردنِ ساکِ روی تخت شد. طولی نکشید که پیراهن چهارخانه ی بلندی از داخلش بیرون کشید و آن را مقابل افق گرفت.

_کارت و راه میندازه؟

افق با حیرت به پیراهن خوش رنگ نگاه کرد.

_لازم نیست سیاوش. نمیتونم زیاد بمونم. اصلا میتونستم از فرانکم بگیرم..

سیاوش جلو رفت و پیراهن را روی ساعد دستش گذاشت. لبخند لحظه ای از لبهایش پر نمیکشید. مثلِ تازه داماد های پر شور و شوق چشمانش چراغانی بود.

_شاید دارم بهونه میکنم که بپوشیش. اگه باهاش راحتی بپوشش.

خیره در حرارتِ نگاهِ او آرام سر تکان داد. سیاوش دستگیره ی اتاق را پایین کشید و گفت:

_پوشیدی صدام کن بیام ببینم چجوریه!

سپس بی حرف و نگاه دیگری بیرونِ اتاق ، در راهروی کوچک ایستاد و دستی به موهایش کشید. چند بارِ متوالی ریه هایش را از هوا پر و خالی کرد. حسی که درونش به غلیان درآمده بود مهارشدنی نبود. در مقابل دختری که حالا بیشتر از نیمی از زندگی اش را تشکیل میداد توانِ خودداری نداشت. اما نمیخواست با یک حرکتِ اشتباه او را از خود دور کند. دوباره شروع کرده بود و این بار شروعش با خودش بود. امیری در کار نبود تا با تکیه بر اعتماد به نفسِ او بی ترس جلو برود و روی این حسِ تازه قمار کند. باید قدم هایش را درست برمیداشت! افق برای او مانند مرواریدی داخلِ صدف بود.

فربد با دیدنش راهش را به طرف راهرو کج کرد و مقابلش ایستاد.

_چی شد؟

سر بالا انداخت.

_لباسش و عوض میکنه!

فربدخنده اش را با زور خورد تا نگوید دست و پای این ندید بدید بازیهایت را جمع کن. به جایش با لبخند گفت:

_اونو نمیگم. میگم چی شد که..

تقه ای به در خورد و پشت بندش صدای افق آمد. سیاوش با هیجان ولی آرام گفت:

_الآن نه فربد. الآن تو حالِ خودم نیستم!

فربد سری با خنده تکان داد و از کنارش گذشت. وارد اتاق که شد از دیدن دختر رو به رویش جا خورد. پیراهنِ بلند و گشاد در تنِ دخترک زار میزد. ولی با همین اوضاعِ نامرتب از همیشه جذاب تر شده بود.

_یکم زیادی بزرگ نیست؟

نمیتوانست نگاه از ظاهر بانمک و دلربای او بردارد. با همان نگاه سنگینی که رویش در حرکت بود پیش رفت و با حرکتِ دست موهایش را از داخل یقه بیرون انداخت. آبشارِ مشکی و نرم روی دوش هایش افتاد. افق دستپاچه شد و از اضطراب دوباره به موهایش پناه برد. با دست آنها را پشت گوش هایش هدایت میکرد که سیاوش مچ دستش را گرفت. با حوصله و آرام مشغولِ تازدن آستین های بلندش شد. وقتی هر دو آستین دستش را تا آرنج تا زد نگاهی گذرا به یقه ی بسته ی بلوزش انداخت و گفت:

_اینجوری راحتی؟

افق آرام سر تکان داد.

لبخندی به رویش زد که بند دل دخترک را پاره کرد. دستانش را جلو برد و خودش موهای پریشانِ افق را کنار زد. مقاومت دیگر ناممکن بود. تبِ جدایی از او آنقدر سوزاننده و دردناک بود که مانند تشنه ای دور مانده از خنکای آب عطر وجودش را آرزو میکرد. سرش را جلو برد. چشم های افق بسته شد. وقتی بالای سرش گرم شد با اطمینان و حسی شیرین تر از قبل چشم باز کرد و خیره به نگاهِ سرخِ او شد.

_این و برام تبصره رد کن باشه؟ داشتم دیوونه میشدم!

افق سرش را با خجالت پایین انداخت. کاش میتوانست در همین اتاق محو شود و در اتاق خودش ظاهر شود. بی شک با این چهره ی گلگون و چشمانِ سرخِ سیاوش، فکرهای نامربوط و ممنوعه ای از سر میزبانان خانه میگذشت. سیاوش که از اتاق خارج شد نفس آسوده ای کشید و کف دستانش را روی صورتش گذاشت. چشمش به آینه ی رو به رویش افتاد. جلو رفت و خودش را با دقت نگاه کرد. همانطور که حدس میزد لپ هایش قرمزِ خون شده بودند. لبش را به دندان گرفت و معذب و نگران از اتاق خارج شد. فرانک با شنیدن صدای بسته شدنِ اتاق از آشپزخانه صدایش زد.

_افق جان بیا اینجا.

دستی دوباره به صورتش کشید و وراد آشپزخانه شد. از دیدنِ میز آماده و چیده شده لبخند شرمگینی زد و نگاهش را از سیاوش دزدید.

_ببخشید خیلی به زحمت افتادید.

فربد همانگونه که لیوانش را از دوغ پر میکرد با حالت خاصی گفت:

_خواهش میکنیم افق خانوم. شما مهمان افتخاری ما هستین امروز. بفرمایین.!

سیاوش صندلی کنارش را کمی عقب کشید و با چشم به کنارش اشاره کرد. افق باز چشم دزدید. این بوسه ی پرحرارت که حتی به پوستِ صورتش هم برخورد نکرده بود، در این شروعِ دوباره با این مردِ واقعی و پر احساس، برایش به اندازه ی یک حجله ی عروسی شرمناک و پر از حرارت و خجالت بود. کنارش نشست و مشغول کشیدنِ غذا شد.

_سیاوش خان زودتر خبر ندادن وگرنه اینجوری خجالت زده نمیشدیم.

_خواهش میکنم این چه حرفیه. من عذر میخوام که سرزده مزاحم شدم!

فرانک بشقاب ته دیگ را رو به رویش گذاشت و کنارش نشست.

_نفرمایید استاد. برای من یکی که افتخاره.

سپس سرش را خم کرد و رو به سیاوش که در سکوتی آرام مشغولِ خوردنِ غذا بود گفت:

_سیاوش خان چرا ساکتین؟ حسابی خوشحال میزنی امروز!

سیاوش نگاهی چپکی به او و بعد فربد کرد.

_غذا سرد میشه. چرا نمیکشین؟

فربد برای نخندیدن انگشتش را جلوی بینی اش گذاشت و فرانک هم ترجیح داد این جنگِ خطرناک را دیگر ادامه ندهد. نهار میان سکوتِ آرامش بخش زیبایی صرف شد. وقتی سیاوش برای بار دوم بشقابش را جلو برد نگاهِ افق با تحیر رویش ثابت ماند. بدونِ نگاه کردن به او کج خندی زد و خونسرد گفت:

_اونجوری نگام نکن. میدونی چند روزه غذای درست و حسابی نخوردم؟

فرانک با حرص گفت:

_دستت درد نکه سیاوش خان. خوب آبرو میبری!

_اونی که باید میگرفت گرفت من چی گفتم!

سپس تکه ای مرغ در بشقابِ افق گذاشت و سرش را به طرفش خم کرد.

_حواسم هست چقدر لاغر شدی!

افق معذب و خجول لبخندی به نگاه های معنادارِ فربد و فرانک کرد و مشغولِ خوردن شد. برایش تمام این توجه ها تازگی داشت. وقتی با امیر بود با وجود آن همه ابراز احساسات و جملات زیبا هیچ گاه این حسِ داغ حمایت را نچشیده بود. عشق را تازه تجربه میکرد. انگار که تا امروز تنها نامش را شنیده بود و امروز برای اولین بار لمسش میکرد. آنقدر در خلسه ی شیرینِ اتفاقات امروز غرق بود که نفهمید چه وقت همه مشغولِ صحبت شدند و او به بشقابِ خالیِ رو به رویش خیره مانده بود. با صدای سیاوش به خودش آمد.

_به چی فکر میکنی؟

نگاهش را دورِ جمع چرخاند و از فکری که آنی به ذهنش هجوم آورد با لبخند گفت:

_به جشنِ تولدم!

سیاوش با حالتی استفهامی نگاهش میکرد که گفت:

_پدرم برای شبِ جمعه یه مهمونی تو خونه ترتیب داده. به مناسبتِ جشنِ تولدم.

سیاوش دست به سینه شد و جدیت به چهره اش بازگشت. به پشت صندلی چوبی تکیه داد و منتظر نگاهش کرد.

_خوشحال میشم اگه شماها هم بیاید. مهمونی رسمی نیست. قرار شده یه جمعِ دوستانه و پر انرژی باشه. هم به خاطر تولدِ من هم به مناسبت برگشتِ خواهرم از خارج.

فربد نگاهی با فرانک رد و بدل کرد و با رضایت گفت:

_چرا که نه! اگه سیاوش اوکی و بده ما خوشحال میشیم. مگه نه فرانک؟

فرانک سر تکان داد. افق منتظر به چهره ی سیاوش خیره شد که بی حرف از پشتِ میز برخاست و رو به فرانک گفت:

_دستت درد نکنه!

مات و مبهوت رفتنش را تماشا کرد. دلخور شده بود؟

_دخالت نباشه ولی شاید دوست داشت تو این روزِ خاص باهات تنها باشه. میخوای برو تنها باهاش صحبت کن.

با لبخندی زوری چشم از فربد گرفت و بلند شد. مشغولِ جمع کردنِ میز بود که فرانک دستش را گرفت.

_فربد هست اینجا. شما برو با سیاوش صحبت کن!

قدرشناسانه نگاهش کرد و با تشکری زیرِ لب واردِ هال شد. سیاوش روی مبلِ گوشه ی هال نشسته بود و خودش را با گوشی مشغول کرده بود. کنارش نشست و دستش را روی صفحه ی گوشی گذاشت.

_ناراحت شدی؟

سیاوش چند لحظه نگاهش کرد. چشمانش دیگر نمیخندید. جدی بود و سرد.

_ناراحت؟ نه برای چی؟

_سیاوش ناراحت شدی. دارم میبینم.

دست به سینه شد.

_چرا باید ناراحت بشم؟

_سیاوش؟ خواهش کردم!

سیاوش آرنج دستش را روی زانویش گذاشت و با چشمانی ریز شده به طرفش متمایل شد.

_خودت خوب میدونی از اون جمع و مهمونی ها خوشم نمیاد. خاطره ی خوبی از آخرین مهمونی خونتون ندارم.

افق بی حرف نگاهش می کرد که دستی میان موهایش کشید و ادامه داد:

_اون پسره هم قراره بیاد؟

_نمیدونم. ولی پدر گفت هرکی که ما بخوایم اون و دعوت میکنه. میتونم بگم نیاد!

_اگه من بخوام روزِ تولدت و با من، فقط با من باشی چی؟

_میدونی که نمیشه..

_چرا؟ چون هنوز رسما مالِ من نیستی مگه نه؟

افق با چشم های گرد شده نگاهش کرد. سیاوش نفسش را پر حرص بیرون داد و کلافه گفت:

_من مالِ اون جمعا نیستم افق!

_منم نیستم ولی به خاطر آرزو قبول کردم. چند روز بیشتر اینجا نیست!

_آرزو کیه؟

_خواهرم. مگه نمیگم برای عید چند روزه اومده؟

بی میل و کلافه نگاهش کرد.

_پدرت منو ببینه چی میگی بهش؟ میگی چون کیف پول و مدارکت و نجات داده بود یک بارم من دعوتش کردم؟

افق دستش را جلوی دهانش گذاشت و بی صدا خندید. سیاوش دستش را جلو برد و با دو انگشت ضربه ای به پشت دستش زد.

_نخند خیره. جواب منو بده!

اینبار شانه بالا انداخت.

_مهم نیست. تو باشی هیچی مهم نیست!

یک تای ابروی سیاوش بالا رفت. به طرفش خم شد و با شیطنت گفت:

_واقعا مهم نیست؟

تردید را در چشم های افق دید. خودش هم نمیدانست میخواهد حضور سیاوش را در آن جمع چگونه توضیح بدهد. تنها از یک چیز مطمئن بود. دیگر نمیخواست حتی یک لحظه را بی او سر کند. پس دوباره شانه بالا انداخت و بی قید و بیخیال گفت:

_نه مهم نیست!

سیاوش سرش را با تحسین تکان داد. در چشمانش زل زد و با جدیت ولی پر حس گفت:

_خوبه.. روز تولدت فرصتِ خوبیه تا پدرت با دامادِ آینده ش آشنا شه!

و بعد از جا بلند شد و افق را با دهانی نیمه باز از حیرت تنها گذاشت.

***

روی پله ی آخر ایستاد و با نگرانی به پدرش زل زد که دست دورِ کمر ژاکلین انداخته بود و چیزی را آرام برایش تکرار میکرد. چهره ی ژاکلین گرفته و ناراحت بود. همین که برای اردلان سری تکان داد و از او فاصله گرفت، افق تکانی به خودش داد و کمی پیش رفت. دستانش خیس از عرق شده بود. نمیدانست باید از کجا شروع کند ولی از این هم مطمئن بود که حضورِ بی توجیه سیاوش قطعا کار ها را خراب تر و سخت تر خواهد کرد.

کف دستش را روی شلوارش کشید و مقابل اردلان ایستاد. اردلان با تحسین نگاهش کرد. جلو رفت و پیشانی اش را بوسید.

_مثل همیشه اصیل و زیبا. رنگ سرمه ای خیلی بهت میاد.

افق لبخندی زد که در اثر استرس هیچ شباهتی با لبخندهای همیشگی اش نداشت. اردلان اخم ظریفی کرد.

_چیزی شده؟

افق مشغولِ بازی با انگشتر مروارید گران قیمتش شد. هدیه ی تولدی که صبح بعد از بیدار شدن از خواب کنارِ تختش ، همراه با یادداشت کوچکی از طرف پدرش دیده بود. لبهایش را کمی تر کرد و نامطمئن گفت:

_راستش میخواستم در مورد موضوعی باهاتون صحبت کنم!

چهره ی اردلان جدی شد. دست پشت کمرش گذاشت و او را تا کنارِ صندلی های کنارِ شومینه هدایت کرد. با رو به رو نشستن شان کار برای افق سخت تر شد. چشم های ریز شده ی پدرش دست و دلش را میلرزاند.

_راستش من یکی رو برای امشب دعوت کردم. البته ازتون اجازه نگرفتم. یعنی خوب..

اردلان کمی به جلو خم شد و در سکوت نگاهش کرد. افق انگشتانش را در هم پیچید. کلمه ی مناسب را نمی یافت. هرچند از تفکرات باز ِپدرش آگاه بود ولی باز هم یک دخترِ شرقی بود و شرم داشت. سرش را پایین انداخت و بی مقدمه گفت:

_خواستم یه فرصتی بشه برای اینکه.. خوب یعنی…خوب خیلی وقت بود میخواستم باهاتون در میون بذارم ولی..

_چند وقته؟

با صدای جدی و بی انعطاف پدرش سر بلند کرد و نگران نگاهش کرد.

_زیاد نیست…

_پس دلیل رد کردنِ فراز هم همین جوون بود؟

آرام سر تکان داد. اردلان زبانش را در داخل دهانش چرخی داد و سعی کرد بر خودش مسلط باشد. باورش نمیشد آنقدر از دخترش غافل شده باشد که قبل از پیگیریِ او کار با کسی برایش به مرحله ی آشنایی رسیده باشد. نفسِ عمیقی کشید و گفت:

_میشناسمش؟

افق باز هم سر تکان داد. اردلان چشم ریز کرد و با تعجب گفت:

_کیه؟

افق لب گزید و آرام گفت:

_بذارید وقتی اومد خودتون متوجه میشید!

و بعد با التماس به چشمان پدرش زل زد. حالِ اردلان قابل وصف نبود. برای اولین بار در زندگی احساس میکرد در زندگی دخترانش هیچ نقشی نداشته. در حقیقت آنقدر برای فرار از تنهاییِ زندگی به کار و اعتبارش چنگ انداخته بود که از دخترانش تا این حد غافل شده بود! سعی کرد لبخندش را حفظ کند. امشب تولدِ افق بود.. نمیخواست شبش را تلخ کند. از جا برخاست و دست در جیب شلوارش فرو برد.

_پس برای آشنایی چند ساعتی هم صبر میکنم.

سپس دست روی موهای افق کشید و به سرعت از کنارش گذشت..

.

.

بیشتر از نصفِ مهمان ها آمده بودند. دی جی کار خودش را شروع کرده بود و فضا را کمی تاریک تر از حد معمول ساخته بود. به درخواست افق و آرزو تنها دوستانِ جوان و مورد اعتمادشان دعوت شده بودند. مهدیه زودتر از هرکس سر رسیده بود و با حرف هایش مدام افق را دلداری میداد. شبِ سختی بود. مطمئن بود همه چیز خوب و عالی پیش نخواهد رفت ولی در نظرش تبصره ی تولد شاید تنها کمی میتوانست از ایجاد تنش های احتمالیِ مابین پدرش و سیاوش بکاهد. لیوانِ آب پرتقال را در دستش میفشرد و نگاهش به درِ ورودی بود. مهدیه دست روی بازویش گذاشت و آرام گفت:

_انقدر استرس نداشته باش افق!

برگشت و نگاهش کرد. در این کت و دامن زرشکی حتی با حفظ حجاب هم زیباتر از دوستانِ عجیب و غریبِ آرزو بود. لبخندی صمیمی به رویش پاشید و دل نگران گفت:

_خیلی دیر کردن. تلفنشم جواب نمیده!

نگاهش که دوباره به طرف درِ ورودی برگشت از دیدنِ فراز یکه خورد. دندان روی هم فشرد و خواست چیزی بگوید که صدای آرزو را از سمتِ چپش شنید.

_به به ببین کی اینجاست! عاشق سینه چاک هم که اومده؟!

سربرگرداند و با حیرت به گیلاسِ در دستش خیره شد. چشمانش چند بار روی گیلاس و لب های ترِ او چرخید. آرزو گیلاس را به سلامتی اش تکانی داد و مایع قرمز رنگ درونش را تا ته بالا کشید. افق مچ دستش را گرفت و با عصبانیت غرید:

_داری چیکار میکنی تو؟

آرزو نگاه کوتاهی به مهدیه انداخت که سریع سربرگرداند و خودش را مشغول گوشی اش نشان داد. پوزخندی زد و با تمسخر گفت:

_از همون زهرماری های بابا جونمونه..با کلک دودر کردم…البته طعمش افتضاحه. تو آب پرتقالت و بخور!

دستش را با خشم کشید و او را تا زیر راه پله کشاند.

_داری چیکار میکنی آرزو؟ صدات چرا اینجوری شده؟ باز شروع کردی؟

آرزو سرش را جلو آورد و گونه اش را بوسید. آنقدر زیاده روی کرده بود که با زور سرِ پا می ایستاد. دلش میخواست این شبِ به یاد ماندنی، به بیاد ماندنی ترین شکلِ ممکن خراب شود! دیگر حالش از این همه توجه به او به هم میخورد.

_سخت نگیر خوشگله. تولدته مثلا. یکم مهربون باش هانی!

افق دست روی پیشانی خودش کشید.کم مانده بود همانجا بنشیند و زیر گریه بزند. باورش نمیشد که آرزو دیگر از حضورِ پدرش هم ابایی نداشته باشد. دستش را کشید و او را با خود از پله ها بالا برد. روشناییِ راه رو یقه ی باز سرهمِ جینش را بیشتر نمایان کرد.

_این چیه پوشیدی؟ اونم بین این همه پسر و مردِ جوون؟ تو چرا درست نمیشی آرزو؟ این مهمونی تنها برای تولد من نیست. دوست داری با این کارا ما رو خرد کنی؟

حنانه از کنارشان گذشت. گیلاس را به طرفش گرفت و برای اولین بار با لحنی تند گفت:

_این کوفتیا چرا سرو میشن حنانه؟

حنانه گیلاس را از دست افق گرفت و با ترس گفت:

_اردلان خان گفتن شاید..

دستش را بالا گرفت تا ادامه ندهد. با دست شقیقه هایش را مالید. چیزی به دیوانه شدنش نمانده بود. رو کرد به طرفِ آرزو که با لبخند و بیخیال نگاهش میکرد.

_تو رو به خدا برو یه آبی به سر و صورتت بزن آرزو. مگه نمیدونی امشب چقدر برام مهمه؟ میخوای آبروی منو ببری؟

آرزو لبخندش را تکرار کرد و با چشمکی گفت:

_آقای دیوونه هنوز نیومدن؟ نکنه بپیچونه بره پیشِ اون یکی؟

“آرزو” گفتنِ افق میانِ خنده ی بلندِ او گم شد. طولانی و متاسف نگاهش کرد و جدی گفت:

_دارم میرم پایین. تا به خودت نیومدی نیا. میفهمی چی میگم؟

سپس همانگونه که دستش را با استرس روی گریبانش میکشید از پله ها پایین رفت. با دیدنِ سیاوش وسطِ حال و دقیقا کنارِ فراز لحظه ای در جای خود بی حرکت ماند. نبض سرش با شدت شروع به کوبیدن کرد. اطراف را از نظر گذراند. اردلان در سالنِ پذیرایی و پای میزِ تنقلات و شیرینی، همراه با ژاکلین و چند مهمانِ میانسال ایستاده و مشغول صحبت بود. نفسِ عمیقی کشید و تا کنارِ سیاوش پیش رفت. هیچ کدام متوجه حضورشان نشدند. جمله ی سیاوش را شنید که با لحنی تند گفت:

_من و با خودت اشتباه نگیر!

با نگرانی دست روی بازوی او گذاشت. با کنار کشیدن و برگشتنِ سیاوش چشمش به فراز هم افتاد که با اخم سلام کوتاهی داد و از کنارشان گذشت.

_سلام.

نگاهش را از فراز گرفت و نگران تر از هر زمان به سیاوش دوخت.

_سلام. چرا انقدر دیر کردی؟ گوشیت چرا خاموشه؟

سیاوش با لبخند سرتا پایش را نگاه کرد و آرام گفت:

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن