codebazan

رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۱۵

_تولدت مبارک!

میانِ تمام دل آشوبه هایش لبخندی زد و سر پایین انداخت. سیاوش چانه اش را بالا داد و نگاه داغش را به چشمانِ او دوخت.

_اصلا دلم نمیخواست توی این موقعیت و به این شکل تولدت و تبریک بگم ولی..

نفسی گرفت و زبانش را روی لبش کشید.

_تولدت مبارک عشقِ من!

تمامِ وجودش از گرمای شیرینی پر شد. زمان و مکان را از یاد برد. مستِ نگاه عاشق مرد رو به رویش بود که با صدای اردلان از خلسه خارج شد.

_ یا دنیا خیلی کوچیکه یا شما بیش از حد خوش شانسی جوون!

سربرگرداند. به راحتی نگاهِ شماتت بارِ پدرش را شکار کرد. خودش را برای هر عکس العملی آماده کرده بود. دیگر جز توکل بر خدا راه دیگری نداشت. کمی از سیاوش فاصله گرفت و چشمانش با ترس روی دست دادنِ آن دو ثابت ماند.

_بی شک بنده خوش شانسم جنابِ حاتمی کیا.. شبتون بخیر.

نگاهِ منتظرِ اردلان روی سرِ پایین افتاده ی افق ثابت ماند. برای فرو ریختنِ تمام جبروتش تنها منتظرِ یک تایید بود. وقتی افق نگاهش را از او دزدید و آرام گفت:

_سیاوشِ افخم و که میشناسید پدر؟

سرتکان داد و ندانست با کدام نیرو به طرف جوان رو به رویش سربرگرداند. ابرویش را با حالتی خاص بالا داد و بی حرف به چشمانِ مغرور و تیره ی او خیره ماند.

سیاوش نفسی گرفت و خونسرد گفت:

_اگه اجازه بدید من براتون توضیح بدم!

با خوانده شدنِ نامِ افق توسط فرانک، به اجبار از آن ها فاصله گرفت و دلش را با دنیایی از ترس و دلهره کنارشان جا گذاشت. اردلان که دور شدنِ افق را دید با دست به سمتِ میزِ نوشیدنیِ آن طرفِ راه پله اشاره کرد و خودش جلو تر از سیاوش راه افتاد. کنارِ گیلاس های پایه بلند ایستاد و ظرفِ بلوری را بالا آورد.

_نوشیدنی؟

سیاوش تنها به تکانِ سر اکتفا کرد. گیلاس را برایش پر کرد و با لبخندی مصنوعی گفت:

_معمولا برای مهمونای خاص خودم سرو میکنم. برام یه جور عادته.

سپس ظرف را محکم روی میز کوبید. آنقدر با فشار که مقداری از نوشیدنی بیرون پاشید. دندان هایش را روی هم فشرد و با حفظ همان لبخندِ مضحک گفت:

_فکر کنم یه توضیحِ اساسی بهم بدهکار باشی جنابِ امیر سیاوشِ خوش شانس!

سپس گیلاس را مقابلش گرفت و با چشم به آن اشاره کرد. سیاوش گیلاس را از دستش گرفت. نگاهش به او ذره ای تردید نداشت. عواقبِ این دعوت را دانسته پذیرفته بود. باید از نو شروع میکرد. و اگر میخواست افق را تا همیشه داشته باشد بزرگترین مرحله بدست آوردنِ دل و اعتمادِ اردلان بود. نباید پیشش ذره ای وا میداد. خیالش از بابتِ فراز راحت بود ولی اگر میخواست تایید و تحسینِ او را داشته باشد در کنارِ تمام صداقت باید مانند امیرِ همان روزها سفت و محکم می ایستاد!

_دنبالِ فرصت مناسبی بودم تا خدمت برسم و باهاتون شخصا صحبت کنم!

اردلان با حالتی غریب و هیستیریک سر تکان داد.

_که اینطور!

_من و دخترتون مدت زیادیه به هم علاقه داریم. تنها خواستمون این بود که امشب این علاقه رو باهاتون در میون بذاریم تا چیزی از کسی پنهون نمونه!

اردلان چند قدم جلوتر رفت و فاصله اش را با او تمام کرد.

_خیلی تند رفتی جوون. خیلی تند!

_ دوستش دارم.

_تو در حدی نیستی که دختر منو دوست داشته باشی. حواست هست؟

صدایش آنقدر بلند و جدی بود که توجه چند نفر رویشان جلب شود. سیاوش نفسی گرفت و برای چند ثانیه چشم بست.

_خواهش میکنم اجازه بدین امشب بگذره. همه چی رو براتون توضیح میدم!

اردلان بی حرف نگاهش کرد. فشار دندان هایش روی هم آنقدر زیاد بود که حس میکرد عضلات فک اش در حال له شدن است. با نگاهِ کوتاهی به پشتِ سرِ او چشم های پرخواهش و نگرانِ افق را روی خودشان دید . هر چه که بود، هر اتفاقی هم که افتاده بود امشب نباید خراب میشد. دهان باز کرد تا آخرین جمله را نصیبِ مردِ استوار رو به رویش کند که دستِ ژاکلین دورِ بازویش حلقه شد. سیاوش در همان ثانیه ی اول چشمانِ مضطربش را شکار کرد.

_چیزی شده عزیزم؟

سیاوش نگاهِ کوتاهی به او کرد و رو به اردلان با جدیت گفت:

_فردا هر ساعتی بگید میام پیشتون. دوست دارم مفصل تر و تو شرایطی بهتر صحبت کنیم! چیزایی هست که باید خصوصی و تو محیط بهتری گفته بشه!

دستِ ژاکلین روی بازوی اردلان شل شد. در چشمانش التماس و خواهش موج میزد. مدت ها بود که با این کابوس زندگی اش دگرگون شده بود. وقتی اردلان برای سیاوش سر تکان داد و همراهِ او دور شد نفس عمیقی گرفت و رو به اردلان با ترس گفت:

_این پسره اینجا..

_هیچی نگو ژاکلین. بذار این شبِ مزخرف تموم بشه.. آرزو کجاست؟ حواست هست گند نزنه؟

ژاکلین آب دهانش را با ترس قورت داد و همانطور که دور شدن سیاوش را نظاره میکرد بی حواس گفت:

_همین جاهاست. باهاش صحبت کردم نترس! چیزی شده؟

اردلان به جای جواب دادن گیلاس نوشیدنی را تا ته سر کشید.

.

.

ساعت از یازده گذشته بود. دی جی جمع را حسابی به رقص و تکاپو وا داشته بود. صدای بلندش که همه را به کشیدنِ جیغ وا میداشت روی نهایت اعصابِ سیاوش بود. شب سختی را گذرانده بود. رویارویی با اردلان از آنچه که فکرش را میکرد سخت تر گذشته بود. نباید خودش را میباخت.. وقتی عفو و فرصتِ دوباره را از افق گرفته بود دیگر جای نگرانی برای هیچ چیزِ دیگری وجود نداشت اما با این حال باز هم افکارش پریشان بود. در فکرِ ملاقات فردا بود و حرف هایش با اردلان که با صدای سوت و جیغِ حاضرین سربرگرداند. چشمش به کیکِ بزرگِ روی دستانِ دخترک افتاد. کنارِ افق ایستاد و سرش را تا زیرِ گوشش خم کرد.

_خودت از کیک ات خوردنی تری. نظرت چیه؟

افق نگاهش کرد. در چشمانش ترس و نگرانی موج میزد. لب باز کرد و با بغض گفت:

_همه چی خراب شد مگه نه؟

سیاوش دست پشت کمرش گذاشت و با آرامشی مطمئن گفت:

_نمیذارم خراب بشه. بهت قول میدم!

کیک که رو به رویش قرار گرفت چشم از او برداشت و به مهمانانی که دورش حلقه زده بودند نگاه کرد. رو به نگاه سخت پدرش آرام لب زد:

_آرزو؟!

اردلان سرش را با تاسف تکانی داد. چشمانش تمام سالن را کاوید اما اثری از آرزو نبود. بغضش شدت گرفت. عجب شب تولدی بود. در زندگی هیچ گاه تا این حد استرس و اضطراب نداشت. صدای مهمانها بالا گرفت. همه یکصدا به فوت کردن شمع ها دعوتش میکردند. نگاهی به شعله های کوچک و کنارِ هم انداخت. دلش گرم شد. وقتی مردِ زندگی اش کنارش بود دیگر بقیه ی چیزها چه اهمیتی داشت؟ میتوانستند.. وقتی با هم یکدل و یکپارچه بودند هیچ چیز غیر ممکن نبود. دستش را از کنارش آرام پیش برد و مخفیانه ولی محکم دستِ سیاوش را گرفت. چشم بست و آرزو کرد که تا لحظه ی آخر عمرش گرهِ پیوند سرانگشتانشان از هم گشوده نشود.. و بعد میان دست و هورای مهمانان شعله های کوچک را خاموش کرد.

***

کف دستانش را روی درایور چوبی گذاشته بود و به تصویر منعکس شده اش در آینه خیره بود. به راستی او که بود؟ چه جایی در این جمع و خانواده داشت؟ تا کِی میشد کنارِ این مجموعه ی از هم گسسته ولی متظاهر زندگی کرد و دم نزد؟ تا کِی باید تظاهر به خوشبخت بودن میکرد و بی هیچ تصمیمی برای خودش و آینده اش پیروِ اردلان میماند؟ اردلان آخ اردلان.. چقدر تکرارِ اسمش برای دلش سوز داشت.. کسی که یک عمر پدر صدایش زده بود و حالا..

_یکم حرف بزنیم؟

بدونِ اینکه سرش را به طرفِ ژاکلین برگرداند چشم بست و پرحرص گفت:

_راحتم بذار.

صدای پاشنه های بلند ژاکلین که در فضای اتاق پیچید عصبی به طرفش برگشت.

_پدرت خواست باهات حرف بزنم. پس سعی کن یکم تحملم کنی!

_برام مهم نیست اردلان چی خواسته. از اتاقم برو بیرون ژاکلین!

_حواست هست خیلی بی منطق شدی؟ این رفتارِ بچه گونه برازنده ی تو نیست!

سیخ داغ نگاهش را در چشمانِ وحشیِ ژاکلین فرو برد.

_از این اوضاع بهت چی رسید ژاک؟ چی تهش برات میمونه که انقدر برای اردلان له له میزنی؟

ژاکلین دست و پایش را جمع کرد و با اخم گفت:

_درست صحبت کن آرزو. اردلان پدرته. منم دوستای دانشگاهیت نیستم که صداتو برام بالا…

_میشه لطفا بری بیرون؟ دارم عصبی میشم!

ژاکلین جلو آمد و دستی به موهای کوتاه بلند و سشوار کشیده اش کشید.

_لباست خیلی قشنگه. خودتم از همیشه قشنگ تری. چرا به جای اینکه دنبال دردسر باشی به فکر جوونی و آیندت نیستی؟ با خراب کردنِ این مجلس و گفتن چیزایی که جز تنش حاصل دیگه ای نداره چی برات میمونه جز خراب شدنت پیشِ اردلان؟ زرنگ باش دختر. طنابِ موندت تو این خونه رو به حد کافی پوسیده کردی. نذار همین یه ذره ارتباط هم قطع بشه!

رو برگرداند و قبل از اینکه اجازه ی حرفی به آرزو بدهد از اتاق خارج شد. با بسته شدنِ در آرزو به طرف تختش حمله برد و مشت های پی در پی اش را به بالش کوبید. خودش را لعنت کرد که در آن شبِ لعنتی نتوانسته بود کارِ خودش را به خوبی یکسره کند. دیگر حتی جراتِ خودکشی هم نداشت. چگونه میتوانست از زندگیِ این آدم ها بگریزد؟ چگونه میشد از شرِ سایه ی افق که همیشه رویش گسترده بود نجات یافت؟ به جایی رسیده بود که خودش را بیشتر از یک انگلِ وابسته نمیدید. آن قدر کوچک و خار که حتی برای ادامه ی حیات هم انگیزه ی کافی نداشت.

دست انداخت و شیشه ی خوش رنگ و سنگین را از داخل کشوی میزش بیرون کشید. اردلان برای نوشیدنی های خاص و تک اش میز جدایی گوشه ی خانه چیده بود و تمام حواسش را جمع کرده بود تا آرزو در این وضعیتِ خطرناک نزدیک به این باروت های خطرناک نشود! غافل از آنکه شیشه ی انتخابی و مورد علاقه ی او از ساعت ها پیش از میانِ نوشیدنی های دیگر بیرون کشیده شده بود.!

گیلاسش را لب به لب کرد و جلوی پنجره ی رو به حیاط ایستاد. مهمان ها پشتِ سرِ هم وارد میشدند و گیلاسِ او در هر چند دقیقه یک بار پر و خالی میگشت. وقتی هوا کاملا تاریک شد و چراغ های حبابی و زیبای دورِ استخر روشن شدند حالِ او هم دیگر مانند ساعتِ پیش نبود. آرام تر بود.. حرص جایش را به کینه داده بود. باید پایین میرفت و خودی نشان میداد. شبِ سخت و مزخرف تنها حضورِ او را کم داشت!

با ورودِ فراز از درِ خانه پوزخندِ مستانه ای زد و گیلاسش را برای بارِ آخر پر کرد. اتاق دورِ سرش میچرخید. دستی به زیر چشمانش کشید و با همان پیکِ پر پله ها را پایین رفت. وقت را تلف نکرد. بلافاصله کنار افق ایستاد و کنایه هایش را شروع کرد. چشم های متاسف و شماتت بارِ افق حالش را خراب میکرد…. نصیحت های تمام نشدنی اش خراب تر! وقتی دستش را کشید و او را تا طبقه ی بالا برد دلش میخواست همانجا دستش را از دست او بیرون بکشد و حقایق را توی صورتش بکوبد. ولی حیف که در تمامِ این جریان ها با تمامِ منفور بودنش، افق بی تقصیرترین شخص بود.

با پایین رفتنِ افق به دیوارِ راه رو تکیه کرد و چند ثانیه چشم بست. چقدر راحت بر پیشانی اش انگِ بی آبرویی میزدند. در خانه ای که فرقی با صندوقچه ی اسرار نداشت چقدر مهم و با ارزش شده بود حفظ حرمت ها! وقتی اردلان به جای وقت گذاشتن پای زندگی و آینده ی آنها بودن با زنی مثلِ ژاکلین را انتخاب کرده بود دیگر چه ترسی داشت از پوشیدنِ لباس های باز و رفتارهای نامعقول؟ برای لحظه ای چهره ی مریم پشتِ دیدگانش نقش بست. اشک در چشمانش حلقه زد و زیر دلش خالی شد. با حالی خراب به اتاقش هجوم برد و شیشه ی نیمه را دست گرفت. دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود. با خودش گفت بگذار همه بفهمند پشتِ این محبت ها و توجه پوشالیِ پدرش هیچ چیز جز تظاهر ننشسته است. مقداری از نوشیدنی را همانگونه سرکشید و همانگونه که شیشه را با دستش تلو تلو میداد، دستِ دیگرش را به نرده ی پله ها گرفت. اما هنوز پله ای پایین نیامده بود که چشمانش روی یک قامتِ آشنا ثابت ماند. نگاهش کرد. بدونِ پلک زدن.. بدونِ نفس کشیدن.. بدونِ کوچکترین حرکتی نگاهش کرد. خودش بود.. خواب نمیدید.. او بود!

چشمانش حریصانه روی قد و قامتِ او چرخید. داشت حقیقت حضورش را برای خودش تکرار میکرد که بالا آمدنِ دستِ او و نشستن دستش زیر چانه ی شخص رو به رویش، پاهایش به یکباره از وسط تا شد… شیشه از دستش پایین افتاد.. روی اولین پله نشست و با حالی زار به صحنه ی رو به رویش خیره شد. همه چیز با سرعتِ برق در جای خود نشست. دست روی سینه اش گذاشت و زمزمه کرد:

_امیر..

نگاهش را مانند دیوانه ها دور تا دورِ خودش به گردش درآورد. سربرگرداند. دوباره نگاهشان کرد.. دوباره سربرگرداند.. آنقدر این کار را تکرار کرد تا نفس هایش به شماره افتاد.. نداست صورتش کِی خیس شد.. حتی صدای کوبیدنِ پر شدت قلبش را هم نمیشنید.. دستش را به نرده ها گرفت. توانش را از کجا یافته بود؟ پایین رفت.. بدونِ اینکه نگاهش را از آن دو بگیرد پایین و پایین تر رفت. نفس کم آورده بود. دستش را روی معده اش گذاشت و کمی خم شد. فضا کمی تاریک بود و همه مشغولِ رقصیدن. کسی نمیدید که او در حالِ جان دادن است؟؟

نگاهش هنوز هم روی آن دو بود.. اردلان را دید که کنارشان قرار گرفت. دنیا مقابلش تیره و تار شد.. عقب عقب رفت.. در جست و جوی ذره ای اکسیژن بود. داشت جایی میانِ تصویر دردناکِ رو به رویش جان میداد. از پشتِ سر به کسی برخورد کرد.. کسی که ظاهرا آشنا بود چون با حیرت گفت:

_آرزو خوبی؟

برنگشت و نگاهش نکرد.. نگاهش تنها مختصِ تصویر رو به رویش بود. معده اش میجوشید.. سرش گیج میرفت. در را باز کرد و از خانه بیرون رفت. دستش را به نرده های تراس گرفت و هوا را حریصانه و با شدت بلعید.. چشمانش به خون نشسته بودند. شاید مرده بود و خودش خبر نداشت؟ از پله ها پایین رفت.. پاهایش مدام به یکدیگر میپیچیدند. نه تعادل داشت و نه اراده.. فقط هوا میخواست.. چرا حیاطِ این خانه اکسیژن نداشت؟؟

درِ خانه را باز کرد.. چشمانِ از حدقه بیرون آمده اش را دور تا دورِ کوچه چرخاند.. امیر بود.. شک نداشت که مردِ کنارِ افق امیر بود.. کسی که چانه اش را گرفته بود و عاشقانه نگاهش میکرد امیر بود…دیدن نیاز نبود.. نور نیاز نبود. او حتی سایه اش را هم به خوبی تشخیص میداد..

دستش را به دیوارِ پیاده روی کوچه ی عریض گرفت.. بی هدف به راه افتاد.. در حال و هوای خودش نبود.. پیش چشمش تنها و تنها یک تصویر زنده بود..

دیوار که تمام شد ، تکیه گاه که از بین رفت پاهایش هم دیگر یارای راه رفتن نداشت. دستش را به کنج دیوار گرفت و به پایین سُر خورد. سردش شده بود.. در جست و جوی هوا آمده بود ولی جز کولاک چیز دیگری نصیبش نشده بود.. هنوز هم نفس نداشت.. هنوز هم نبضش نمیزد.. هنوز هم نمیدانست زنده است یا نه!

صدایی را از نزدیکی اش شنید و نشنید..

_بذار ببینم چشه!

_ولش کن بابا شاید دیوانست!

_دو دقیقه خفه خون بگیر ببینم چشه.. داره جون میده!

_بابا بیا بریم الآن ماموری چیزی میاد شر میشه.. تورو خدا بیخیالش شو!

دستی زیر بازویش را گرفت..

_آبجی خوبی؟

محتویاتِ معده اش بالا آمد.. دست روی معده اش گذاشت و تمامِ داشته هایش را بالا آورد.. صدای مرد نزدیک تر شد:

_بیا کمک کن نره خر.. داره تلف میشه!

_داداش این هیچی تنش نیس.. دیوانست به مولا!

داشت خفه میشد.. دیگر شک نداشت جایی میانِ این حجمِ بالا آمده از زندگی اش جان خواهد داد. چشم بست و تنش شل شد… داشت تسلیمِ یک طنابِ محکم میشد که هر لحظه سفت تر از قبل دورِ گلویش میپیچید، داشت تمام میشد. همه چیز رو به خاموشی بود که با مشت محکمی که به پشتش خورد چشمانش دوباره باز شد و معده اش خالی شد.. نفس گرفت.. محکم و پشتِ سرِ هم نفس گرفت. صدای مردها کم کم واضح شد..

_بذار زنگ بزنم ۱۱۵…

_درِ ماشین و باز کن بذار یکم بخوابه نفسش بیاد جاش. بدو معطل نکن..

_داداش مگه ندیدی از کجا اومد بیرون؟ بذار بریم بگیم بهشون!

_مغزِ خر خوردی نفهم؟ بریم تو که همه چی خراب میشه احمق؟

زیر بازویش را چسبیدند. حس میکرد به جایی کشیده میشود ولی توانِ چشم باز کردن نداشت.. دنیا را به خودش پس داده بود.. دیگر چیزی برایش نمانده بود..

روی صندلی عقب ماشین درازش دادند. دستی روی پیشانی اش نشست و موهایش را کنار داد.

_مسته نه؟ خدا بدبخت شدیم. مسته داداش مسته!

_خفه شو حبیب خفه.. اون آب معدنی رو بده بهم!

حسِ خنکی و سردیِ تنش چند برابر شد. برعکسِ چند دقیقه ی قبل حالا حس میکرد میان شعله های فروزان جهنم میسوزد.

_داداش بدبخت شدیم. ماشینِ گشت داره میاد داره میاد این طرف. بیچاره شدیم.

_بپر جای من ماشین و روشن کن. عجله کن حبیب.

_دختره چی داداش؟ دختره چــــی؟

_داد نزن مرتیکه.. روشن کن برو. گیر بیفتیم گاومون زاییده ست..

لای چشمانش را کمی باز کرد.. تصویر هنوز پیشِ چشمش بود.. آنقدر پررنگ و واضح که حتی مردِ رو به رویش را نمیدید.. اصلا دیگر هیچ چیز نمیدید.. الکل مغزش را فلج کرده بود.. بینایی زندگی اش را! چشم بست و همراه با تکان خوردنِ ماشین خودش را به تاریکی مخوف دنیای دیگری سپرد.. آرام و بی توان زمزمه کرد:

_دیوونه..

***

_داداش ایستادن همونجا.. دمِ در ایستادن دارن اطراف و میپان. چیکار کنیم حالا؟

شهروز دست روی پیشانیِ خیس از عرق اش کشید و با حالی زار گفت:

_آروم باش.. بخدا اینجوری منم سکته میدی تو. واستا ببینیم چی کار میشه کرد تو این اوضاع!

نگاهش را بین ماشینِ گشت و دخترِ کنارش به گردش در آورد. سرِ دخترک روی پایش بود و مدام میانِ مستی و هشیاری حرف میزد. نمیتوانست او را همانگونه و در آن حال گوشه ای رها کند. در خونش نبود چنین کاری.

_میگم صبر کنیم اینا برن ببریم بذاریم دمِ در و در بریم. نظرت چیه؟

دست روی چشمش کشید و کلافه و عصبی گفت:

_توی کره بز که انقدر میترسیدی غلط کردی اومدی با من.. بذار برن ببینم چه خاکی تو سرم میریزم!

حبیب به طرفش برگشت. وقتی نگاه به ظاهر بی حجاب و تن خیس دخترک می انداخت وحشتش چند برابر میشد.

_تو رو امام حسین شهروز. نمیشناسی مگه اینجور لعبت ها رو؟ فردا که به خودشون بیان یادشون نیست کِی از کجا زدن بیرون. دیگه اگه از کلاه برداری هم تبرئه بشی به جرمِ آدم دزدی میریم تو.

_میگی چیکار کنم حبیب؟ نگاش کن ببین وضعشو مردک؟ اصلا معلوم نیس چی زده. اصلا نمیدونیم کی هست؟ چجوری ببریم بندازیمش جلوی در و بریم؟

_دِ منم همینو میگم خب. معلوم نیست اکس زده شیشه زده.. اگه رو دستمون تلف بشه قاتل میشیم!

شهروز مشتی به صندلی زد و فریاد کشید:

_خفه بمیر حبیب!

حبیب دوباره نگاهش را به درِ خانه دوخت و با هیجان و ترس گفت:

_داداش ببین کی اومده بیرون. قیامته جلوی درشون!

شهروز خودش را کمی به سمتِ دخترک کشید و چشم ریز کرد. میانِ جمعیتِ جلوی در سیاوش را به خوبی تشخیص داد. کنارش چند مرد و زن ایستاده بودند و چیزی به مامور پلیس میگفتند. زیر لب غرید:

_حتما فهمیدن دختره زده بیرون.

_داداش سیاوش نیست اون؟ بدبخت شدیم رفت. عجب شبی شد!

از لحنِ گریه آلودِ حبیب کلافه سرش را تکانی داد. لب هایش زیر فشار دندانش داشت تکه پاره میشد. از طرفی حرارتِ سرِ دخترک آنقدر زیاد بود که استرسش را هزار برابر میکرد.

_دیگه نمیشه دختره رو برد اونجا.

حبیب به طرفش برگشت.

_چی میگی تو؟

_دارم میگم نمیشه دیگه دختره رو برد اونجا. تو کی هستی من کی ام؟ فکر کردی آدمای عادی هستیم؟ من فراری زندانم تو هم در حالِ حاضر شریک جرممی. وقتی پای پلیس در میونه دیگه هیچ کاری نمیشه کرد!

حبیب کمی فکر کرد و آهسته لب زد:

_چه غلطی کنیم؟

_برو یه خرابه ای تا صبح بشه و این دختره به خودش بیاد. البته اینجوری که این داره میسوزه بعید میدونم.

_خونه خالیه. ننه رفته خونه رباب اینا تا شنبه هم فکر نمیکنم بیاد. برم اونجا؟

شهروز کمی فکر کرد و عصبی گفت:

_فکرِ محله رو نکن حبیب.. آدمای بهروزی اونجا کمین کردن الآن. اگه گیر بیفتم زندم نمیذارن!

_چاره ای نداریم. از کوچه پشتی میرم. ماشین اسی رو میندازم درِ خونشون از درِ کوچیک میریم تو. هان داداش؟

شهروز کمی مکث کرد و به ناچار سر تکان داد.

حبیب ماشین را آرام جلوی درِ خانه ی اسی پارک کرد و پیاده شد. شهروز اشاره داد تا جلوتر راه بیفتد و در را باز کند. خودش هم آرزو را بغل کرد و به طرف درِ کوچک خانه راه افتاد. کنارِ در به حبیب گفت:

_من میبرمش تو. تو برگرد ببین رو صندلی چیزی از من و این دختره نیفتاده باشه. اسی بو ببره کلِ دنیا فهمیده!

حبیب سر تکان داد و روی پنجه ی پا دور شد. درِ شیشه ای را با زور باز کرد و داخل شد. دخترک را روی پتو کنارِ بخاری گذاشت و چراغ را روشن کرد. از دیدنِ چهره ی نزارِ دختر چنان جا خورد که قدمی به عقب برداشت. جلوی لباسش کاملا کثیف شده بود. آرایش چشم هایش به طرز وحشتناکی در تمام صورتش پخش شده بود و موهایش چسبناک و خیس بود. جلو رفت و کنارش روی زانو نشست. سعی میکرد چشمش به یقه ی عریانش نیفتد. دست روی پیشانی اش گذاشت. تب و حرارت از بدنش بیرون میزد. از بوی الکل فجیعی که از تنش می آمد حدس میزد تا چه حد مست باشد. بی چاره و غرقِ فکر به نقطه ای خیره بود که با صدای درِ خانه به خودش آمد. بی تعلل دست انداخت و روسریِ گل گلی کنار بخاری را روی یقه ی دخترک انداخت. حبیب هم کنارشان روی زانو زد و هر دو با بیچارگی به دختر خیره شدند.

_چه بوی گندی هم میده لاکردار!

شهروز با اخمی وحشتناک نگاهش کرد.

_خو راس میگم دیگه. میگم اگه بلند شه جیغ و داد کنه چی؟ اینجا محله ی اعیونی نیس که یکی بی مانتو بپره بیرون هیشکی نفهمه. همه میریزن بیرون داداش!

_حبیب کوپن ات تموم شد. یه کلمه ی دیگه حرف بزنی دندونات و تو دهنت خورد میکنم!

حبیب لب بست و شهروز با چند نفسِ عمیق دست روی شانه ی دخترک گذاشت.

_آبجی؟

تکان و فشارِ دستش را بیشتر کرد.

_آبجی بیداری؟

آرزو ناله ی خفیفی کرد و تکان خورد.

_امیر..

از نامی که به زبانش آمد هر دو با وحشت به یکدیگر نگاه کردند. حبیب کمی عقب رفت و با ترس گفت:

_گاومون زایید.

شهروز چند ثانیه چشم بست و سعی کرد آرام باشد.

_این همونه یعنی؟ چی بود اسمش؟ دریا؟

_افق داداش چه دریایی؟ بدبخت شدیم. نمیبینی داره سیاوش و صدا میزنه؟

آرزو در خودش پیچید و دست روی معده اش گذاشت. کمی در خود پیچید و نیم خیز شد. روسری که از روی گریبانش افتاد شهروز فریاد زد:

_برو سطل بیار چرا مثلِ بز داری نگا میکنی؟

سپس دست دورِ کمرِ او انداخت و سعی کرد کمکش کند.

_حالت بهم میخوره؟

آرزو منگ و گیج سر تکان داد. حبیب سطل را کنارِ پای شهروز گذاشت و کمی آن طرف تر نشست. در تمامِ مدت شهروز پشتِ دخترک را میمالید و او معده اش را تخلیه میکرد. این کار چندین بار تکرار شد تا عاقبت آرزو کمی آرام گرفت و بی حال و بی جان کنارِ بخاری ولو شد. حبیب برایش پتو و بالشی آورد و با ترس و احتیاط رو به شهروز گفت:

_کاش لباسش و عوض میکردیم. یه چیزایی از رباب و مرضیه مونده.

شهروز نگاه برزخی اش را به او دوخت و رخت خواب ها را از دستش قاپید.

_انتظار که نداری این کار و ما بکنیم؟ دیگه چاره ای نیست. نهایتش یه لحاف شستن میفته تو آستینت.

بالش را زیرِ سر او گذاشت و پتو را رویش کشید. سپس عقب عقب رفت و به دیوار تکیه داد. زانوهایش را در خودش جمع کرد و به دخترک خیره شد.

_این که خیلی بچه ست.. چجوری دلش اومده بیشرفِ بی غیرت؟

حبیب مظلومانه نگاهش کرد. کنارِ شهروز نشست و مانند او زانویش را بغل کرد.

_حالا چیکار کنیم؟ از همه فراری شدیم. من یکی که از سایه ی خودمم دیگه میترسم!

شهروز دست روی پیشانی اش گذاشت و چشم بست.

_تو چرا میترسی؟ من باید بترسم که با بدبختی از اون خرابه فرار کردم و از همه طرف دنبالمن. زندگیِ من جهنم شده تو میترسی؟

حبیب دست زیر چانه اش زد و بی صدا نگاهش کرد.

_از یه ور کارای سیاوش.. از یه طرف پلیسا.. از یه طرف ننه.. از یه طرف بهروزی.. چیکار کنم من؟

با سر به دخترکِ در خود مچاله شده اشاره کرد.

_گفتی جدا شدن. گفتی کار تموم شد چی شد پس؟ سیاوش تو خونه ی این دختره چه غلطی میکرد باز؟ چی چی مهمونی بود؟

_اونجور که رفیقش فربد میگفت جشن تولد دختره بود. حالا اونا زیاد مهم نیستن. تو به این فکر کن که چی شده دختره اینجوری و با این حال زده از خونه بیرون.

سرش را با تاسف تکان داد. مغزِ سرش در حال جوشیدن بود.

_ببین رفته سرِ کی رو شیره بماله. از این بی بند و بار تر پیدا نکرد؟ هرچقدر میخوام با انصاف باشم و براش تبصره رد کنم کاراش نمیذاره حبیب.

حبیب سر پایین انداخت و آرام گفت:

_والا چی بگم داداش؟ حق داری..

نگاهش را دوباره روی دخترک خیره کرد و بعد از کمی فکر کردن سر روی زانویش گذاشت.

_چراغا رو خاموش نکنی حبیب!

_دستت درد نکنه داداش. چی فکر کردی تو؟

با چشمانی عصبی و سرخ نگاهش کرد.

_فقط بگو چشم..

حبیب با ناراحتی سر تکان داد و او دوباره سرش را خسته و بریده روی زانوهایش گذاشت. عجب شبی بود!

***

همگی دورِ هم در سالنِ خانه نشسته بودند. صبحِ زود بود و هنوز هیچ کس حتی لباس مهمانی اش را هم تعویض نکرده بود. اردلان که با همان کت و شلوار، تا خودِ صبح در خانه قدم زده بود..بی آنکه کلمه ای با کسی حرف بزند! ژاکلین عصبی و کلافه پا رو هم انداخته بود و مدام از گوشیِ آرزو به دوستانش زنگ میزد.. این وسط افق بود که با صورتی خشک و زبر از ردِ اشک مانند دیوانه ها گوشه ای نشسته بود و خودش را به جلو و عقب تاب میداد. بازوهایش درگیرِ نوازش های نگران و خواهرانه ی مهدیه بود و فکر و ذهنش پیشِ خواهر کوچکش..بعد از شبِ خودکشیِ آرزو این دومین شبِ وحشتناکِ خانه بود.

با صدای زهرا سرش را بالا کرد و نگاهش را دوباره به قامتِ شکسته ولی سرِ پای پدر دوخت.

_شربتِ بهاره اردلان خان. داروهاتون و که نخوردین. فشارتون و تنظیم میکنه!

اردلان بی حرف تنگ و لیوان را پس زد و کتش را روی مبل تک نفره پرت کرد. دو دکمه ی بالای پیراهنش را آزاد کرد و راه رفتن را از سر گرفت.

زهرا نزدیک شد و آرام رو به مهدیه گفت:

_رنگ به روش نمونده. ببین میتونی دو دقیقه ببری اتاق استراحت کنه!

مهدیه سری تکان داد و چشم گفت ولی مگر میشد او را با این حالِ زار حتی قدمی از آن مهلکه دور کرد؟

ژاکلین که گوشی را قطع کرد نگاه منتظر همه برای لحظه ای خیره به او شد.

_خبری نیست.. پیش رزا هم نبود. این آخرین کسیه که شمارش توی گوشیش سیوه!

اردلان دستی به زیر چانه اش کشید و با صدای خش دار و سرد گفت:

_برو توی تماس هاش ببین آخرین بار با کی حرف زده؟ شاید نخواسته تو مهمونی باشه زنگ زده کسی بیاد دنبالش!

ژاکلین سر تکان داد و سریع تماس هایش را چک کرد. با دیدن چیزی ابروهایش لحظه به لحظه بیشتر در هم گره خورد. عاقبت هم با ترس و احتیاط سربلند کرد و رو به چهره ی منتظر اردلان آرام گفت:

_اردلان!

اردلان جلو رفت و نگاهی به گوشی انداخت. ولی ثانیه ای طول نکشید که صدای نعره ی بلندش چهارستون خانه را لرزاند گوشی روی سرامیک ها هزار تکه شد. افق با ترس بلند شد. اشک دوباره از چشمش راه گرفت و با چانه ای لرزان پرسید:

_چی شد؟

اردلان بی جواب روی مبل نشست و به جایش ژاکلین آرام گفت:

_مامورا رو آرزو خبر کرده بود.. آخرین تماسش ۱۱۰ بود!

نگاه و تنش با هم خشک شد. بی هوا لب زد:

_آخه چرا؟

_برای اینکه بیفکره.. برای اینکه عقده ای بار اومده.. برای اینکه قسم خورده شرف و حیثیت برای من نذاره. برای اینکه قسم خورده من و با دستِ خودش خاک کنه!

از جا بلند شد و رو به افق افزود:

_برا اینکه واسه خراب کردنِ جشن تولد خواهرش و بردن آبروی پدرش راه بهتری پیدا نکرد. دخترِ من به جایی رسیده که دیگه آبروی پدرِ خودش و ببره. اون وقتِ منه احمق به خاطر راحتیِ او جشن میگیرم و یه مشت جوون که هیچ کدومشون و نمیشناسم و میریزم تو خونم. میدونی کیا حسرت دارن در و دیوارِ این خونه رو ببینن؟ اون وقت منه احمق..

دست روی قلبش گذاشت و مکث کرد. افق و ژاکلین هر دو به طرفش دویدند. روی مبل نشست و چشم بست.

_بابا تورو خدا بسته.. میخواین مریض بشین؟

اردلان بی حال زمزمه کرد:

_ندیدی جلوی مامورا چجوری سکه ی یه پول شدم؟ من آدمی بودم که از پلیس تذکر بگیرم؟ من آدمِ تعهد دادن بودم؟

افق لب گزید. اشک هایش سیل شد و زیر پاهایش چکید. سینه ی پدرش را با دو انگشت ماساژ میداد که به یکباره نیم خیز شد و دوباره همان حالِ پرتشویش را از سر گرفت.

_آخه کجا رفته؟ اگه زنگ زده به پلیس چرا نمونده و لذت کارش و ببینه؟ کجا رفته با اون حالِ مست و بی مانتو روسری؟ کجـــــا؟

با سر رسیدنِ فراز به طرفش هجوم برد و نگران پرسید:

_چه خبر؟ چی شد؟

فراز نگاهش را میان جمع چرخاند و چینی به گوشه ی چشمش داد.

_همسایه ها که چیزی ندیدن. فقط نگهبانِ اول کوچه دیده داشته میرفته سمتِ خیابون..

_با همون سر و وضع؟

فراز سر تکان داد و اردلان به طرفِ ژاکلین برگشت.

_یه دیشب و به رضا مرخصی دادم میبینی چی شد؟ اینجا خونه نیست دیوانه خونست. فیلمِ دو ماهِ دوربینا یهو غیب میشه. از هرکدومتون میپرسم هیچی نمیدونین. دخترم چندین ماهه با یکی تصمیمِ آینده میگیره و من شبِ تولدش میفهمم. دخترِ کوچیکم به جایی رسیده که تیشه به ریشه ی آبروی پدرش میزنه و مثل دیوونه ها از خونه میزنه بیرون و من باید این و از دوربین مدار بسته ببینم.. حالا هم هشت ساعته تمامه که معلوم نیست کجاست اون وقت..

_اردلان بسته.. خودت و نابود کنی آرزو پیدا میشه؟

دست انداخت و لبه ی کت فراز را کشید.

_معلوم نیست کجاست فراز.. یه دخترِ مست و بی پوشش.. بیرون پره گرگه.. کجا بردنش که خبری ازش نیست!

هق هقِ افق که شدت گرفت، با اشاره ی فراز مهدیه دستش را گرفت و او را با زور تا اتاقش برد. دلش میخواست میتوانست و میمرد. همه چیز تقصیرِ او بود. اویی که با قبولِ مهمانیِ تولد و دعوتِ سیاوش.. و بعد هم آنگونه رفتار کردن با آرزو این جهنم را ساخته بود.. شاید اگر آنگونه خشن و عصبی رفتار نمیکرد..

_آروم باش گلم.. چقدر دیگه میخوای گریه کنی؟

سر روی شانه ی مهدیه گذاشت.

_میبینی چجوری گند زدم تو همه چی؟

_تو کاری نکردی افق. چرا خودت و نابود میکنی؟

_کاری نکردم؟ غرورش و خرد کردم. کاش لال میشدم و هیچی نمیگفتم.

_اینکه خواهرت انقدر بدکینه ست که با یه حرفت تا پای پلیس خبر کردن بره ریشه دارتر از این مسائل پیش و پا افتادست افق.. من مطمئنم از یه چیزی رنجیده که گذاشته و رفته!

با جمله ی آخر مهدیه تقریبا هق هقش به اوج رسید.

_کجاست یعنی؟ حاضرم جونم و بدم فقط پیداش بشه. بخدا دیگه تو هم بهش نمیگم..

با زنگ خوردنِ گوشیِ افق مهدیه خودش را به طرف پاتختی کشاند و گوشی را دست گرفت. سیاوش بود…

_افق سیاوشه..

_جواب بده بگو نمیتونم حرف بزنم!

دستش را روی فلش سبز رنگ کشید و جواب داد:

_بله؟

_سلام…. افق؟!

_مهدیه ام..

_افق چطوره؟ چرا جواب نمیده؟ بیشتر از صدبار زنگ زدم.

مهدیه نگاهی به افق انداخت و ناراحت و گرفته گفت:

_حالش خوب نیست.

صدای پوفِ عصبی سیاوش را شنید.

_خبری نشد؟

_فعلا که نه.. فقط..

_فقط چی؟

_مثلِ اینکه پلیسای دیشب رو آرزو خبر کرده!

سیاوش کمی مکث کرد و با لحنی متعجب گفت:

_چرا آخه؟

_نمیدونم..

_نگران افقم مهدیه خانوم. دیشب داشت خودش و میکشت. اگه میتونستم بیام و یه سر..

_فکر نمیکنم فکرِ خوبی باشه. اوضاعِ اینجا به حدِ کافی خراب هست!

نفسش را بیرون داد و آرام گفت:

_میفهمم. پدرش درباره ی افق و من.. یعنی دیشب چیزی نگفت؟

_به یه چیزایی اشاره کرد ولی میگم که.. جو خیلی متشنجه. همه نگران آرزو ان..

_به پلیس خبر دادن؟

_مثل اینکه گفته بودن باید ۲۴ ساعت بگذره تا اقدام کنن. مخصوصا که با پای خودش از خونه رفته.

_کاش یه عکس ازش میگرفتم منم به چند نفر میسپردم!

_چی بگم؟

_باشه مزاحم نمیشم. خواهشا از حال افق بیخبرم نذارین. هر اتفاقی هم افتاد من گوشی به دست چشم به راهم.!

مهدیه با گفتنِ “چشم”ی کوتاه خداحافظی کرد و روی تنِ جمع شده ی افق خم شد.

_سیاوش نگرانت بود.. توروخدا نکن اینجوری..

_نمیدونم این چه تقدیریه.. هیچ وقت رنگِ خوشی رو نمیبینم نه؟ تا میخوام یکم شاد باشم باید با یه چیز بخوره تو دهنم.. اگه اتفاقی براش بیفته جواب مامان و چی بدم؟

مهدیه میانِ ابریشمِ نرم موهایش دست کشید.

_هیچی نمیشه افق. همه بسیج شدن تا پیداش کنن. آروم باش یکم توروخدا!

گفت و سرش را روی سرِ افق گذاشت. اما نه هق هق و نه لرزش تنِ دخترک بند نیامد.. پشیمانی سودی نداشت.. کینه ی آرزو و دوریِ بینشان کارِ خودش را کرده بود..

***

بوی تلخ و وحشتناکِ تعفن باعث شد لای چشمانش را باز کند. سردرد عجیبی داشت. انگار که جسمی محکم با سرش برخورد کرده باشد. نصفِ سرش از درد سِر شده بود. پتو را کنار زد و قبل از هرچیز نگاهی به خودش انداخت. لباسش وحشتناک بود. دست روی بینی اش گذاشت و با وحشت نگاهش را دور تا دورِ خانه چرخاند. چند ثانیه چشم بست و سعی کرد موقعیتش را به خاطر بیاورد. آخرین چیزی که در خاطرش مانده بود تماس تلفنی اش بود.. سپس گوشی را روی پاتختی رها کرده و شیشه را برداشته بود. بالای پله ها رو به سالن ایستاده بود و …

چشمانش خیره به نقطه ای شد و زمزمه کرد:

_امیر..

_بالاخره بیدار شدی؟

سربلند کرد و نگاهِ بی تفاوتش را به مردِ رو به رویش دوخت. آنقدر میانِ اتفاقِ دیشب غرق بود که برایش مهم نبود اینجا و در خانه ی این مردِ غریبه چه میکند! شهروز سینی آلمینیومی گرد را رو به رویش گذاشت و کنارش نشست.

_یه چیزی بخور معدت داغونه..

بی تفاوت و با گوشه ی چشم نگاهی به محتوای سینی انداخت. تخم مرغ های نیمرو در تابه ی آلمینیومی کوچک و آب میوه و کره و عسل در کنارِ نان سنگک حالش را بیشتر از بوی گندِ تعفنی که از بدنش می آمد بهم زد. زانوهایش را جمع کرد و سرش را رویشان گذاشت. شهروز بعد از چند دقیقه سکوت گفت:

_نمیخوای بفهمی کجایی؟

..

_با توام..

وقتی دوباره صدایی از جانبش نشنید سینی را کمی جلو تر کشید و آرام گفت:

_تا خودِ صبح استفراغ کردی.. برات نیمرو تو کره حیوونی زدم یکم زخم معدت و ترمیم کنه.. اگه دوست نداری کره و مربا…

آرزو لگد محکمی به سینی زد و تمام غذاهای درونش روی فرش ریخت. چشمانِ شهروز از خشم بیرون پرید. بی اختیار بازویش را گرفت و گفت:

_جای رم کردن به این فکر کن الآن ننه بابات دارن از نگرانی میمیرن. زودتر به خودت بیا و برو خونتون. اون جایی که نون خوردی بهت یاد ندادن حرمت داره؟

آرزو دستش را از دستِ او بیرون کشید و خیره و سرد نگاهش کرد. سرمای چشمانِ آبی و بی فروغش لرزه به اندامِ شهروز انداخت. چشمش را کلافه بست و کمی نرم تر گفت:

_ببین بچه.. اون زهرماری که دیشب نوش رفتی بالا درصدش اونقدری زیاد بود که یه فیل و بندازه. امثالِ ماها تنها از بوش میفهمیم چی زدی و چند درصدی زدی.. یا زبون باز کن بگو چرا این بلا رو سر خودت آوردی یا خودت و یکم جمع و جور کن و برو خونتون!

آرزو نگاهِ خیره و عجیبش را تاب نیاورد. سربرگرداند و چانه اش را روی زانویش گذاشت. اشک به دیدگانش هجوم آورد.. باورش نمیشد.. آخر چرا؟

_بچه مایه با توام!

_میشه خفه شی؟

شهروز دندان هایش را روی هم فشرد. با عصبانیت از جا بلند شد و همانگونه که به طرف حیاط میرفت گفت:

_انقدر اینجا زار بزن تا جونت دراد. حوصله ی دهن به دهن کردن با تو یکی رو ندارم.

خواست دستگیره را پایین بکشد که آرزو با صدایی لرزان گفت:

_صبر کن!

نفسش را عصبی بیرون داد و بدونِ اینکه برگردد گفت:

_اگه میدونستی با اینجا آوردنت چه ریسک بزرگی کردم زبونت برام شیش متر نبود. اونجا توی اتاق برات یه دست لباس و مانتو روسری گذاشتم. خودمم جایی نمیرم همینجا تو حیاطم.پوشیدی خبرم کن..

_کجا برم؟

سربرگرداند و با چشمانی که گوشه هایشان چین خورده بود گفت:

_مارو گرفتی؟

آرزو از جا بلند شد و فریاد زد:

_فعلا که تو منو گرفتی.. کی هستی تو؟ به چه اجازه ای منو آوردی توی این سگ دونی؟

دست روی اشک هایش کشید و ادامه داد.

_چیکار کردی باهام؟ کارِت تموم شد که حالا میگی لباسات و عوض کن و برو عوضی؟

در حالِ جیغ زدن و فحش دادن بود که شهروز جلو رفت و دست روی دهانش گذاشت. برای فرار کردن تقلا کرد ولی دستانِ پر توانِ شهروز درجا قفلش کرد . جثه ی ریزش در مقابل هیبتِ شهروز هیچ بود. مانند جوجه اردکی اسیر دستانش شد. چشمانِ به خون نشسته ی شهروز رو به روی چشمانش قرار گرفت و از لای دندان هایش غرید:

_لال نمیری لالت میکنم.. منو با لاشخورای پارتی هاتون اشتپ نگیر بچه.. به قولِ خودتون ماها با هر خری اوکی نمیشیم. برای ماها دختری که با این سر و وضع از خونش بپره بیرون..

استغفاری زیر لب گفت و آرام تر ادامه داد:

_داشتی گوشه ی خیابون جون میدادی دلم به حالت سوخت.. کاری نکن به خاطر این حماقت خودم و یه عمر لعنت کنم. مثلِ بچه ی آدم لباسات و عوض کن و برو خونتون.. شیرفهم شد؟

آرزو با نفرت نگاهش کرد. کم کم همه چیز را به خاطر آورد. افتادنش گوشه ی خیابان.. صدای آن دو مرد.. نفس کم آوردنش.. آن مشتِ محکم و به طرفی کشانده شدنش را.. اشک از گوشه ی چشمش راه گرفت و روی دستِ شهروز چکید. شهروز با دیدنِ چشمانِ گریان دخترک دست از روی دهانش برداشت و با اخم گفت:

_لباسات و که پوشیدی حرف دارم باهات.. تو آسمونا دنبالت بودم که تو زمین پیدات کردم!

آرزو بی حال و گریان خودش را روی زمین رها کرد و هق هق را سر داد. ولی شهروز این بار بی اعتنا به صدای گریه ی او به طرف حیاط رفت و در را پشتِ سرش بست.

.

.

نیم ساعتی از نشستنش در گوشه ی حیاط میگذشت. حبیب چند بار زنگ زده بود و او اوضاع را برایش توضیح داده بود. در آخر هم قول داده بود که تا یک ساعت دخترک را هرطور شده از خانه خارج کند. از روی تیوپ های پنچر و روی هم انباشته شده بلند شد و با صدایی بلند “یاالله” گفت.. وقتی صدایی از خانه به گوشش نرسید سر پایین انداخت و با سر و صدا داخل شد. آرزو با لباس های کهنه و رنگ و رو رفته ی رباب وسطِ خانه نشسته بود. از همان فاصله هم اشکِ روی گونه اش قابل تشخیص بود. نزدیک شد و با کمی فاصله کنارش نشست. خواست چیزی بگوید که دخترک با تشر گفت:

_از این حال بهم زن تر چیزی نبود اینجا؟ این خرابه کجاست که همه ی سقفش داره میریزه پایین؟

بی حرف به صورتش خیره شد. با موهای پوشیده و مانتو و بدون آرایش خیلی کم سن و سال تر نشان میداد. نفسی تازه کرد و گفت:

_دخترِ اردلانی؟

آرزو سر بالا کرد و تند و تیز نگاهش کرد.

_چطور؟

_جواب من و بده.. سوالم و با سوال جواب نده!

آرزو پوزخندی به رویش زد و از جایش بلند شد.

_تیرت خورد به سنگ چون اردلان بابتِ من یه پاپاسی هم بهت نمیده. مرده و زنده ی من به درد هیچ کس نمیخوره!

_بشین.

آرزو قدمی به طرف در برداشت که شهروز داد زد:

_گفتم بشین..

پاهایش خشک شد. اگر این مردِ ترسناک در این خانه سرش را زیرِ آب میکرد چه کسی با خبر میشد؟ اصلا برای کی مهم بود؟ وقتی حتی برای خودش هم مهم نبود که بماند یا بمیرد!

_ازت نمیترسم.. هر بلایی هم سرم بیاری بازم نمیترسم. من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.

_بیخیالِ امیر شو..!

چشمانش روی دستگیره ی فلزی و زنگ زده خشک شد. به سختی به طرفِ او برگشت و گیج نگاهش کرد. شهروز به مقابلش اشاره کرد و کلافه گفت:

_حرفام و بشنو بعد برات آژانس میگیرم که بری. دو دقیقه بشین!

پاهای سست و بیجانِ آرزو با زور چند قدم جلو آمد. مقابلش نشست و چشم به لبهایش دوخت. شهروز سرش را با اخم پایین انداخت.

_دیروز از غروب دمِ خونتون کشیک میدادم. منتظر بودم بیای بیرون تا ببینمت و باهات صحبت کنم.

در مقابل سکوت مبهوت دخترک لب فشرد و با صدایی دورگه از خشم و تعصب گفت:

_امیری که عاشقش شدی کسی که فکرشو میکنی نیست!

چشم های آرزو هر لحظه از حیرت گشاد تر میشد. تحملِ این درد روی دوش هایش بیش از این میسر نبود. نمیدانست مردِ رو به رویش کیست و از کجا میان شبِ جهنمی زندگی اش فرود آمده. ولی همین که از امیر میدانست برای بند آمدن نفسش کافی بود.

_یعنی کلا نه اسمش نه خودش اونی نیس که بهت گفته..

دستی به ریش و سبیلِ کم و به هم پیوسته اش کشید و از چشمانِ حیران و پر از درد دخترک چشم دزدید.

_اسمش سیاوشه..اونجوری که فهمیدم دخترای زیادی رو به خاطر پول تلکه کرده ولی گمونم بدشانس ترینش تو بودی..ببین من نمیدونم چی کاره ای و چه جوری باهاش آشنا شدی.. بهم گفتن استاد دانشگاهی ولی مثلِ اینکه اینم دروغه چون به پاتلِتِت نمیخوره انقدر بزرگ باشی. اصلا خبر ندارم با هم به کجا رسیدید ولی تنها چیزی که وظیفه ی خودم دونستم هشیار کردنِ تو بود..

سر بالا کرد. چهره ی کبودِ آرزو باعث شد دیگر چیزی نگوید و نگران بپرسد:

_خوبی؟

آرزو دست به دیوارِ کنارش گرفت و چند نفس عمیق کشید. باز داشت بی هوا میشد. باز دنیا برایش کوچک و تنگ میشد. آنقدر کوچک که تنها امیر و خواهرش را در خود جای بدهد. مغزش تفاوتی با بازارِ شام نداشت. حقایق در خلا بی وزنیِ ذهنش در هوا معلق بودند و او داشت میانِ دیوار های سختِ این حقایق یک گوشه جان میداد.

شهروز تکانی به بازویش داد.

_آب بیارم؟

اشک درشتی از چشمش چکید. نگاه شهروز سخت شد.. سفت شد.. بی رحم شد..

_میدونم برات سخته شنیدنش. میدونم شاید اصلا باور نکنی ولی به مولا قسم عینِ واقعیته..برای من گفتنش سخت تر از شنیدنِ توئه.. باور کن اگه..

_تو کی هستی؟

دستی به زیر چانه اش کشید.

_مهم نیس من کی ام. مهم اینه سیاوش و بشناسی. شنیدم خاطرشم میخوای. به راست و دروغش کار ندارم فقط میتونم بگم تا دیر نشده زندگیت و بردار و برو!

سر بالا کرد و با خشم افزود:

_جزای اون بی همه چیزم خودم میدم. به ناموسم قسم نمیذارم از زیرِ این گند در بره!

آرزو دست روی سینه اش گذاشت و چند نفس عمیق کشید. وقتی به خودش آمد سکوتِ چند دقیقه ای را شکست و با صدایی لرزان گفت:

_باور نمیکنم. تا همه چی رو مو به مو برام تعریف نکنی باور نمیکنم. اصلا تو کی هستی.. کی هستی که امیر..

_امیر ممیر یوخدی بچه حالیت نیس؟ دارم میگم بازی بود.. سیابازی.. تله.. دودره بازی.. همه چی برای پولِ پاپات بود.. برای بالا کشیدنِ خودش از فقر..

از جای خود بلند شد و نگاهِ آرزو روی جوراب های خاکستری اش ثابت ماند.

_این خونه رو میبینی؟ خونه سیاوشت از اینجا هم داغون تره.. اتاقش انقدر نم میکشه اگه سه تا لحاف زیرش نندازه تا صبح میچائه و میمیره.. حقیقتِ زندگیش و ندیدی.. نشنیدی. نمیدونی با کی طرفی پس کنجکاو هم نباش. اون چیزی که باید بدونی رو من دارم بهت میگم. بقیه اش و بسپار به من!

_من افق نیستم!

شهروز با کمی مکث و شوکه سربرگرداند و نگاهش کرد. چینِ معروف دوباره به گوشه ی چشمانش بازگشت و گوشه ی لبش کج شد.

_چی؟

آرزو همراه با نفسِ عمیقی از جا بلند شد و مقابلِ شهروز ایستاد. اشک روی چشمان سردش یخ بسته بود. برای چشم در چشم شدنِ با مردِ قدبلند و غول پیکر سرش را تا جای ممکن بالا کرد و از لای دندان هایش با کینه غرید:

_قبری که بالا سرش خوابیدی توش مرده نیست. بنده افق خانومی نیستم که دنبالشی.. حالا بگو تو کی هستی؟ از کجا بدونم حرفات راسته و..

بازویش که اسیرِ دستانِ قدرتمندِ شهروز شد جیغ خفه ای کشید. دستش داشت از ناحیه ی بازو قطع میشد اما باز هم نگاه خیره اش را از چشمانِ به خون نشسته ی هیولای رو به رویش نگرفت.

_داری سگم میکنی بچه.. داری میری روی اعصابِ نداشتم. به والله قسم میبندمت به ستونِ همین خونه اونقدر…

_ازت نمیترسم!

دستی به صورتش کشید و زیر لب استغفار گفت.. آرزو بی کوچکترین ترسی به چشمانش زل زده بود.

_برا بارِ آخر دارم ازت میپرسم بچه مایه.. کی هستی؟ امیر و از کجا میشناسی؟

شنیدنِ نام امیر باعث شد غم و حسرت دوباره به چهره اش بازگردد. عقب رفت و به ستونِ خانه تکیه داد. کاش همانطور که میگفت به این ستون بسته میشد و تا جان در بدن داشت کتک میخورد اما صحنه ی وحشتناکِ دیشب از مقابل دیدگانش پاک میشد. چگونه باور میکرد امیرش همان دیوانه ی مجنونِ خواهرش است؟ کدامش را باور میکرد؟ همان دیوانه ی کذایی بودنش را یا سیاوش بودنش را؟ هضم کدامش راحت تر بود؟

_ببین من میخوام کمکت کنم. نه اخاذم نه دزد ناموس. فقط میخوام کمک کنم. لازم نیس برای فرار از اینجا دروغ بگی.. حرفامون که تموم شد برات آژانس میگیرم تا برگردی خونه!

آرزو بدونِ اینکه نگاهش کند لب زد:

_دروغ نگفتم. من افق نیستم..

شهروز کلافه و عصبی پوفی کرد و کمی نزدیک شد.

_ولی برای اولین بار تو زندگیم آرزو کردم که افق باشم..برای اولین بار تو زندگیم از خودم بدم اومد.. انقدر که..

خودش را به پایین سُر داد و صورتش را با دست پوشاند.

_اگه بهت فحش و بد و بیراه بدم دیوونه میشی؟ قاطی میکنی؟ کتکم میزنی؟

مانند دیوانه ها بلند شد و با دست مانتوی تنش را از دو طرف کشید. سه دکمه ی بالای مانتو پاره شد و گوشه ای افتاد. دست روی گریبانش گذاشت و فریاد زد:

_کاری و میکنی که نباید بکنی؟ چیزی که همه ی دخترا ازش میترسن و براشون مرگه؟ یا زیر دست و پات لِه ام میکنی؟

شهروز دندان روی هم فشرد و از او چشم برداشت. آرزو به طرفِ سینی غذا که گوشه ای رها شده بود خیز برداشت و چاقوی ظریف را از کنارِ کره برداشت. آن را روی گردنش گرفت و با اشک گفت:

_ یا شاهرگم و میزنی و همینجا خلاصم میکنی؟ کدومش برات راحت تره؟

شهروز بی حرف نگاهش کرد.

_با توام جواب بده.. کدوم یکی از این لطف ها رو در حقم میتونی بکنی؟ به خاطرش باید چقدر روی اعصابت برم؟ چقدر باید فحش بشنوی تا بتونی این لطف و در حقم بکنی؟

شهروز خونسرد و آرام جلو رفت. نگاه جدی و خیره اش روی چاقو و دستِ لرزانِ دخترک در چرخش بود. وقتی فاصله ی میانشان تمام شد آرزو از ترس قدمی به عقب رفت. اما شهروز بی آنکه عقب نشینی اش را جدی بگیرد نزدیک و نزدیک تر شد، وقتی پشت دخترک به دیوارِ انتهای هال برخورد کرد راهِ فرار بسته شد. آرزو چشم بست و با گریه گفت:

_گمشو کنار کثافت…

مچِ دستش که اسیرِ دستِ شهروز شد چشم باز کرد. رو به روی دیدگانش یک گردنبندِ آشنا درخشید. همانی که نمونه اش را در گردنِ امیر دیده بود. پیچ و تابِ دو بندِ خاکستری و سیاه در هم ماتش کرد. نگاهش با بهت بالا آمد و به چشمانِ شهروز رسید. فشار دستِ شهروز روی مچ اش آنقدر زیاد شد که چاقو از دستش پایین افتاد.

_تیزی کشیدنم حرمت داره. حرمت نون و که نمیشناسی، یادت ندادن.. ولی این یکی رو من خوب یادت میدم بچه.. تیزی رو که کشیدی باید از شرمندگیش در بیای!

خم شد و چاقو را برداشت. آن را رو به روی آرزو نگه داشت و با چشمانی بیرون زده از حدقه گفت:

_بگیر ببینم چقدر بلدی!

آرزو هنوز به گردنبندش نگاه میکرد. حلِ این همه معما کارِ او نبود.. چاقو که نزدیک تر شد نگاهش رنگِ ترس گرفت و آرام گفت:

_چیکار میکنی؟

_مگه نمیخوای خودت و بکشی؟ دارم در حق ات لطف میکنم.!

آرزو سر پایین انداخت و شهروز بعد از چند دقیقه از او فاصله گرفت. دیگر داشت طاقتش سر می آمد. بی حوصله گفت:

_برات زنگ میزنم آژانس.. پنج دقیقه ی دیگه بیا بیرون و برو خونتون!

به طرف در قدم برداشت که آرزو گفت:

_نمیخوای بدونی من کی ام؟

بدونِ اینکه برگردد سرد گفت:

_نه!

_چرا؟ میترسی اگه بفهمی برات گرون تموم بشه؟

_نمیخوام چون دیگه مطمئن شدم اون دختری که خیال میکردم نیستی. پس برام مهم نیس کی باشی!

_از کجا مطمئنی؟

صدای جیغ جیغو و طلبکارِ دخترک روانش را به بازی میگرفت. چشم بست و کلافه گفت:

_چون سیاوش همچین جونورای رو اعصابی رو حتی یه دیقه هم تحمل نمیکنه. حتی برای بازی دادن و فیض بردن!

لبش را با حرص گاز گرفت و خواست از اتاق بیرون برود که با جمله ی بلند و پر حرصِ دخترک پاهایش روی زمین قفل شد.

_بد نیست بدونی همین جوونور علاوه بر اینکه خواهرِ افقه عشقِ اول امیر یا همون سیاوشِ جناب عالی هم هست.. حالا پشتتم نگاه نکن و برو به درک!

***

شنیدنِ صدای افق بعد از این همه ساعت چنان آرامشی به دلش سرازیر کرد که دوست داشت چشم ببندد و ساعت ها به این ملودی شیرین گوش بدهد.

_اونجایی سیاوش؟

چشم باز کرد و مهربان تر از همیشه گفت:

_دیگه دل کندن ازت ممکن نیس افق. دیگه اگه یه ساعت ازت بی خبر باشم جون میدم!

افق نفس لرزانش را بیرون داد. صدایش از شدت گریه گرفته بود.

_روز خیلی سختی بود. برای هممون. همش میترسیدم پدرم جلوی چشمم سکته کنه. هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش!

سیاوش چای کیسه ای را چند بار داخل لیوان بالا و پایین کرد و با اخم گفت:

_میخوام باهاش صحبت کنم!

_الآن؟ وای نه تو رو خدا.. هنوز از شوکِ آرزو بیرون نیومده!

_بیشتر از این دست دست کردن هم حرمتِ پدرت و زیر سوال میبره، هم باعث میشه تو بیشتر اذیت بشی. پدرت خیلی شاکی بود از اینکه اینجوری بی خبر وارد زندگیت شدم. حالا از حماقتام خبر نداره و..

_قرار نیست چیزی بفهمه.. لازم نیست اتفاقایی که بینمون افتاده رو مو به مو بفهمه سیاوش!

سیاوش دستی به موهای پریشان روی پیشانی اش کشید و با لیوانِ سفالیِ چای وارد هال شد.

_ماه پشتِ ابر نمیمونه.. مطمئن باش دور و برمون دشمن و سودجو کم نیست!

افق مردد پرسید:

_منظورت فرازه؟

_فراز… نامادریت.. کی بودنش مهم نیست. مهم اینه که قبل از اینکه گندامو پیش پدرت رو کنن بهش ثابت کنم که چقدر میخوامت!

افق اندکی سکوت کرد و آرام پرسید:

_اگه باورت نکرد چی؟

سیاوش پا روی میز گذاشت و دستش را دور لیوان حلقه کرد. انگار میخواست از گرمای چای انرژی بگیرد برای راهی که سراسر یخبندان بود و سربالایی!

_اون وقت با تکیه به باورِ تو زندگیم و میسازم!

سکوتِ افق باعث شد نگاهش به نقطه ای ثابت شود. زبانش را روی لبش کشید و با لحنی آرام ولی جدی گفت:

_اگه به جایی برسیم که مجبور باشی بینِ زندگی با من و زندگیِ الآنت یکی رو انتخاب کنی اون انتخاب کدومه؟

_سیاوش؟

_جوابِ آسونی نیست.. براش فکر کن. من باید از تو مطمئن باشم تا بتونم برنامه بریزم. باید از بودن و موندنت اطمینان داشته باشم که به جای هر دومون بجنگم. افق من تو رو برای یه روز و دو روز نمیخوام..

کمی مکث کرد و با لحنی خاص گفت:

_میخوام زنم باشی.کسی که بوی عطرش همیشه پرز بینیم و قلقلک بده..نمیخوام حتی یه لحظه ی زندگیم بدونِ تو بگذره!

از همان پشتِ تلفن بند رفتنِ نفسِ افق را تشخیص داد. لبخندی زد و جعبه ی مخملیِ سبز رنگ را از روی میزِ رو به رویش برداشت.

_وقت نشد کادوی تولدت و بهت بدم!

در جعبه را باز کرد. انگشترِ ظریفِ طلا که رویش نقش یک ستاره ی کوچک بود مقابلش درخشید. تصویر رو به رویش همراه با صدای نفس های افق حسِ شیرینی را ته دلش سرازیر کرد.

_کِی ببینمت؟ دلم برات یه ذره شده!

تک خنده ای کرد و ادامه داد:

_چرا ساکتی پس دختره؟

_سیاوش..

_جانم؟

_من میترسم!

_این حرفا رو نزدم که بترسی عزیزم. خواستم راه و بهت نشون بدم. من بهت گفتم راهی که به من و زندگیِ من ختم میشه پر از شیشه و سنگه. نباید انتظار داشته باشی پدرت با این موقعیت اجتماعی منو به عنوانِ داماد و انتخاب دخترش رو تخم چشمش بذاره. من همه ی سعی ام و میکنم. شنبه دارم میرم دانشگاه ببینم میتونم برای ادامه ی تحصیل کاری بکنم یا نه.. من مردَم و مردونه این تضمین و بهت میدم که اگه زندگی با من و انتخاب کردی تا جایی که جون تو تنمه برای نیازات میدوئم!. از جونم مایه میذارم تا زندگیِ آرومی داشته باشیم.. ولی افق خودتم خوب میدونی من نمیتونم یه زندگی مثلِ زندگی الآنت بهت بدم.

_ برای من مادیات مهم نیست.. قبلا هم بهت گفتم. حاضرم تا ته دنیا باهات بیام فقط در صورتی که بدونم تو واقعا همراهمی.. من از سختیِ راهی که پیشِ رومونه نمیترسم. ترسِ من..

_نمیخوای پدرت و از دست بدی درسته؟

همراه با سکوتِ افق نفسش را با صدا بیرون داد.

_به شرفم قسم هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم. بهت قول میدم. سیاوش سرش بره قولش نمیره ها؟ حالا یکم بخند بذار دلم آروم شه.. این دلِ صاب مرده دیگه داره میترکه افق!

افق آرام زمزمه کرد:

_خدا نکنه!

_الآن همه چی رو به راهه تو خونه؟

_نمیدونم.. یعنی ظاهرا که اینطوره.. آرزو از وقتی که اومده تو اتاقشه.. فقط بابا رفت و یک ساعت صحبت کردن. بعدم که اومد بیرون از خونه زد بیرون. همه چیِ این خونه عجیب شده..

_باهاش حرف میزدی.. یه دخترِ تنها.. به کسی نگفت کجا بود؟

_آرزو رو نمیشناسی سیاوش..خیلی خود رای و غده.. از وقتی هم که اومده انگار هزار برابر بدتر شده. از ترسم بهش نزدیک نمیشم چون حس میکنم یه جوری نگام میکنه. ازم بدش میاد… میتونم بفهمم.

_مگه ممکنه کسی از تو بدش بیاد؟

افق نفس عمیقی کشید و بی حوصله گفت:

_تنهایی؟

لبخند شیطنت آمیزی روی لبهای سیاوش نشست.

_نه یه لیدیِ همه چی تموم نشسته کنارم. آخ نمیدونی که چجوری..

_سیاوش؟

_هان؟ اعتراض داری؟ اگه خیلی میترسیدی از چنگت درم بیارن پا میشدی میومدی اینجا!

_خیلی پررویی.. توی این اوضاع هم ول نمیکنی؟

سیاوش با لحن آرامی گفت:

_این دل نمیفهمه.. چیکارش کنم؟

لبخندش را تکرار کرد و افزود:

_دلم برا دیوارِ خونتون تنگ شده…

خنده ی آرام افق را که از پشت گوشی شنید نفس راحتی کشید و با لبخند گفت:

_همیشه اینجوری بخن عشقِ من.. فربد و فرانک رفتن سینما.. اگه این اتفاقا نمی افتاد و حال و حوصله داشتی ماهم میرفتیم!

_با پدرم کِی صحبت میکنی؟

لبخند روی لبش ماسید.. صدای نگران و مضطرب افق نشان دهنده ی آن بود که این استرس و ترس قرار نبود حالا حالا ها خلوتشان را رها کند. با یادآوری تحقیر های اردلان و چهره ی سردش دست روی شقیقه اش کشید و با صدایی خسته گفت:

_گفتم که درستش میکنم. لازم باشه جای دوتامونم غصه میخورم.. تو بخند..

افق سکوت کرد و او آرام تر گفت:

_فعلا کاری نداری عشقِ من؟

_نه.. مراقب خودت باش!

_تو هم مراقبِ دخترِ ترسو و اخموی من باش.. خدافظ..

گوشی را روی میز گذاشت و چای را لب زد. سرد و غیر قابل نوشیدن شده بود. بلند شد و رو به پنجره ی بلند و وسیعِ خانه ایستاد.. حالا برای رسیدن به زنِ زندگی اش تنها یک مانع بزرگ مانده بود.. اردلان.. اردلانی که تنها از نگاه هایش آتشِ خشم و کینه میبارید.. گذشتن از این ماراتُن کارِ هرکس نبود..! عجب حکایتی بود حکایتِ زندگی اش.. کسی که برای زندگیِ عزیزانش به بازی اش گرفته بود حالا تمامِ زندگی اش شده بود و تنها داشته اش از دنیا.. آخ که دلش برای مونسش لک زده بود.. کاش انقدر بی انصاف نبودند.. چه راحت از زندگیِ همه ی عزیزانش کنار گذاشته شده بود! آن هم به جرمِ یک گناه که بیشتر از هرکس خودش را اسیر و بنده کرده بود.. چه گناه شیرینی بود گناهی که به وصالِ عزیزترینش ختم شده بود.. خودش هم نمیدانست افق پاداش کدام ثوابِ نکرده است…. فقط میدانست او برایش اولین و آخرین فرصتِ زندگیست…

صدای پیامک گوشی کوچکش توجه اش را جلب کرد. گوشی را از جیب شلوارش بیرون کشید و با تحیر به شماره خیره شد. شماره برایش زیادی آشنا بود. به خاطر شهروز و تماس احتمالی اش این خطِ قدیمی را روشن گذاشته بود اما این شماره…

دکمه را فشرد و با اخم و تعجب پیام را گشود..

“بازی تموم شد سیاوش… وقت تقاصه.. یا تا یه ساعت بیا همون کافه ای که آخرین بار همدیگه رو دیدیم ، یا بشین و منتظر انتقامم باش….آرزو”

***

از تاکسی پیاده شد و نگاهی به کافه ی آن طرفِ خیابان پر تردد انداخت. اولین و آخرین باری که آرزو را دیده بود همین جا بود. همین جا بود که جا خورده بود و فهمیده بود این دختر از آنچه که در مهمانی نشان میداد کوچکتر است. در واقع بارِ اول با دیدنش در آن لباسِ دکلته و زنانه، با آن آرایش غلیظ و عشوه ی ماهرانه ، حدسِ اینکه دختربچه ای هجده ساله باشد ناممکن بود! بعد از همین ملاقات بود که به راه های گوناگون از زیرِ این بازی شانه خالی کرده بود. باورش نمیشد تنها با دو ملاقات و چند تماسِ تلفنی دخترک را این گونه شیفته و شیدای خود کند! افسوس میخورد که چرا بلافاصله بعد از میهمانی با او قرار نگذاشته است و پی به دروغِ دخترک در موردِ سن و سالش نبرده است! شاید اینگونه ضربه ی کمتری به روحیه ی حساسش وارد میشد!

دربِ شیشه ایِ کافه را باز کرد و با احتیاط وارد شد. نگاهش را دورتا دورِ کافه ی شلوغ چرخاند تا عاقبت چشمش روی او که سرش را روی میز گذاشته بود ثابت ماند. حسِ بدی به قلبش سرازیر شد. نمیدانست چرا حس خوبی نسبت به این ملاقات نداشت..آن هم بعد از آن اتمام حجتِ جانانه ی چند ماهِ پیش!

دکمه ی بالای بلوز کشی و اندامی اش را باز کرد و نفس عمیقی کشید. بالای سرِ دخترک ایستاد. طولی نکشید که سرش را بلند کرد و آبی های شکسته اش را به نگاهِ سیاه سیاوش دوخت. بی حرف نگاهش کرد. هم او سیاوش را و هم سیاوش او را… هر دو به یک چیز اندیشیدند” زمان خیلی چیزها را عوض کرده بود”.. نه سیاوش دیگر امیرِ گذشته بود و نه آرزو همان دخترِ ملوس و بی دردِ چند ماهِ پیش …!

سیاوش صندلی را بیرون کشید و رو به رویش نشست. بدونِ اینکه چشم از نگاهش بردارد دستانش را روی میز در هم گره زد. آرزو همراه با لبخند غریبی نگاهش کرد و آرام پرسید:

_خوبی؟

سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و سیب گلویش مقابل نگاه دلتنگِ آرزو جا به جا شد.

_عوض شدی!

چشمانش روی اجزای صورتِ سیاوش به گردش در آمد و با بغض گفت:

_موهات بلندتر شدن.. مرد تر شدی انگار..

سیاوش دستی میان موهایش کشید و گفت:

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن