codebazan

رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۱۶

_هدفت از این ملاقات چی بود؟ میخوای بگی همه چی رو فهمیدی؟

آرزو بی حرف نگاهش کرد و او ادامه داد:

_تو نمیتونی ادعایی داشته باشی چون از اول تو بازی نبودی..من بهت گفتم برای تو این کاره نیستم.. گفتم با تو نمیتونم. گفتم برو پی زندگیت.. نگفتم؟

_من از اول وسط بازیت بودم سیاوش.. دروغ بسته!

سیاوش سری تکان داد و نفسش را پر صدا بیرون داد.

_برای چی خواستی بیام اینجا؟ منظورت از چرت و پرتایی که نوشتی چی بود؟

آرزو موهای کوتاهش را که از زیرِ شال بیرون ریخته بودند به داخل راند و دستش را به پشت روی میز گذاشت. نگاهِ سیاوش به ردِ صورتی رنگِ روی شاهرگش افتاد.

_یادته چه جوری راه نفسم و قطع کردی؟ بهت گفته بودم بی تو دنیا رو نمیخوام..

سیاوش با تحیر نگاهش کرد. در واقع چیزی برای گفتن نداشت.

_تو شاهرگ حیاتم و با حرفات زدی ولی من بازم سرِ پا بودم.. بازم امید داشتم.. بازم تو اون جهنمی که فرستاده بودنم با فکرِ تو و رسیدن به تو شبم و صبح میکردم.

قطره ای از گوشه ی چشمش سُر خورد. آبی های چشمش روشن و یخ بسته، مقابل دیدگان سیاوش دودو میزدند.

_چرا؟ به چه قیمتی زندگیم و جهنم کردی؟

چشم های سیاوش ریز شد.

_چی میگی تو؟ مگه من چیکارت کردم؟ من تو زندگیم روی هم دو بار دیدمت آرزو؟.. روی هم چهار بارم باهات حرف نزدم.. اگه امروز نمیدیدمت حتی قیافتم یادم نمیموند.. مگه غیر از این بود که گفتم به دردِ من نمیخوری؟ مگه بهت امیدی دادم که..

_فقط چون یه بچه ی بی آینده و پرورشگاهی بودم نه؟

سیاوش با حیرت نگاهش کرد.

_فقط به جرمِ اینکه دخترِ واقعیِ اون خانواده نبودم به دردت نخوردم؟ چون سهمی از ارث نداشتم؟ چون بودنت با من به کاهدون زدن بود؟

سیاوش دست روی دهانش کشید و عصبی گفت:

_نمیفهمم راجع به چی حرف میزنی!

لبهای آرزو لرزید و نگاهش سرد تر از هر وقت شد.

_خواهرِ بزرگ تر.. وارث همه ی دارایی پدرش.. خانوم و پپه.. بی درده سر.. لقمه ی آماده.. محجوب.. عاشق و احمق.. کی بهتر از اون ، نه؟

دهانِ سیاوش تلخ تر از زهرمار شد. زبانش نچرخید چیز دیگری بپرسد. تنها پوزخندِ آرزو را نظاره کرد و با جمله ای که از دهانش خارج شد ، مُرد!

_تو هم افق و به من ترجیح دادی.. تو هم مثلِ همه ی آدمای زندگیم با چوبِ افق توی سرم کوبیدی.. کاش بودنت با من بازی بود.. هضمش سنگین بود ولی غیرممکن نبود.. عاشقی مثلِ من هضمش میکرد.. بالاخره هضم میشد.

سیاوش مشت روی میز کوبید. عرق از پشت ستون فقراتش راه گرفته بود و نفس نفس میزد:

_چی داری میگی تو؟

_دارم میگم بازی بسته.. دارم میگم دختری که با همدستی فرستادینش پی نخود سیاه تا همتون به نوعی به بازیهاتون برسین برگشته.. از همه چیزم خبر داره!

حسِ کسی را داشت که یک گاو صندوقِ غول آسا روی سینه اش گذاشته شده است.. گیج شده بود و مبهوت.. نامِ آرزو مدام در ذهنش تکرار میشد. حرف های افق.. خارج بودنِ خواهرش.. گفته های دخترک مبنی بر اینکه خانواده اش قصد داشتند خارج از ایران تحصیل کند.. همه چیز در سرش اکو میشد..

به پشت صندلی اش تکیه کرد و عصبی خندید.

_امکان نداره.. ممکن نیست!

_فهمیدنش سخت بود.. ولی غیرممکن نبود.. فکر کردی تا کجا میتونی این بازی رو کش بدی؟

سیاوش حرف هایش را نمیشنید. گوشش با او بود و فکرش جایی میانِ حوادث دیروز و امروز گیر کرده بود.. آرزو همان آرزو بود.. نه! ممکن نبود..

_سیاوش..

از جا بلند شد. چشمانش حتی جلوی چشمش را هم نمیدید. تنه ای به گارسون زد و از آنجا گریخت.. در را باز کرد و بیرون زد.. در پیاده روی باریک و خفه با سرعت قدم بر میداشت. مقصد گذشته بود.. چقدر باید راه میرفت تا به آن روزها برسد و راست و دروغ مزخرفات دخترک را بفهمد؟

پیراهنش از پشت کشیده شد. برنگشت اما صدای دخترک را شنید:

_نمیتونی بری.. نمیتونی زندگیم و به گند بکشی و بذاری بری سیاوش. میمونی و تقاص میدی.. من افق نیستم!

افق.. افق..افق… انگار برای اولین بار بود که این اسم را میشنود.. این چه بازی کثیفی بود؟ باورش نمیشد درست جایی که او بازی را رها کرده بود سرنوشت بازیِ ناتمام را اینگونه دست بگیرد و به ضررِ او اینگونه به اتمام برساند.

_وایستا لعنتی.. تا ته دنیا هم بری پشتت میام.. هنوز خیلی مونده بخوای منو بشناسی!

راه آبِ باریکی جلوی پایش قرار گرفت و سکندری خورد. دست به تنه ی درخت گرفت و راهش را ادامه داد.. به آدم ها تنه میزد و از میانشان عبور میکرد. تا آن گذشته ی لعنتی چقدرِ دیگر مانده بود؟

_خیلِ خوب برو.. برو لعنتی.. ولی اینو بدون این بازی رو تو شروع کردی.. منم تمومش میکنم..

صدای دخترک دور و دور تر شد.. سرعت قدم های را شدت بخشید.

_همه چیز و خودم به افق میگم.. شنیدی؟ میگــم بهش!

مغزش فرمانِ ایست داد.. پاهایش به زمین چسبید.. دیگر توانِ راه رفتن نداشت. مقصد به پایش آمده بود.. برگشت و از میانِ ازدحام جمعیت به دخترک نگاه کرد به با سینه ای که بالا و پایین میرفت سرد و جدی نگاهش میکرد. به طرفش پا تند کرد. زیر بازویش را گرفت و او را وارد کوچه ی فرعی کشاند. به چشمان بی روحش خیره شد و آرام گفت:

_چی گفتی؟

_گفتم بهش میگم.. واقعا چی پیشِ خودت فکر کردی؟ که میشینم و لاو ترکوندنتون و تماشا میکنم؟ که اجازه میدم حتی بازی هم باشه کسی که سهمِ من بود مال لحظه های اون باشه؟

سیاوش تحیرش بیشتر شد.. نگاهش کرد و سر تکان داد.

_تو شیطانِ به تمام معنایی.. تو نمیتونی خواهر افق باشی..

سپس دستش را رها کرد و او را به عقب هول داد. آرزو دست روی بازویش گذاشت و نیشخند زد.

_راست میگی چون نیستم!..نمیذارم.. چه سیاوش باشی چه امیر چه هر خر دیگه ای نمیذارم مالِ هیچ کسی باشی.. اگه مالِ من نیستی مالِ هیچ کسِ دیگه ای نمیشی!

سیاوش بی تاب و عصبی موهایش را کشید و چند ثانیه چشم بست. مطمئن بود اگر طرف مقابلش یک دختر کم سن و سال نبود چیزی از او باقی نمیگذاشت.. نگاهش کرد و سعی کرد آرام باشد.

_ببین نمیدونستم.. من.. من دوستش دارم.. خیلِ خوب اشتباه کردم.. بازی بود اولش درست.. ولی من نمیدونستم خواهرین. یعنی..

مشتش را گاز گرفت و سکوت کرد. حقیقتا چه داشت برای گفتن؟ جلو رفت و مقابل آرزو ایستاد:

_دوسش دارم.. به والله دوستش دارم. هیچی اونجوری نیس که فکر میکنی.. عاقل باش و بچگی نکن.. افق خواهرته..

آرزو خندید. بلند و هیستیریک. آنقد بلند که عابری که از کنارشان رد میشد چند لحظه ماتِ آن ها شد.

_فکر میکنی من خرم؟ واقعا فکر میکنی منم مثلِ افق خرم؟

_ببین خوب گوش کن..

_نه سیاوش خان.. تو گوش کن. من وقتی برگشتم تو این خراب شده یه چیز داشتم برای از دست دادن. حالا اونم ندارم. فکر کردی انقدر بدبختم که بشینم و تماشاتون کنم؟ لابد میخوای روی سر خواهرم و عشق زندگیم نقل و نباتم بپاشم. آره؟

سیاوش جلو رفت و انگشت اشاره اش را مقابل صورت استخوانی و کوچک دخترک گرفت. راست میگفت.. این شیطانِ کوچک نمیتوانست هیچ ارتباط تنی با افقِ او داشته باشد!

_من عشقِ تو نبودم.. ولی افق همه ی دنیای منه.. منم اون امیری نیستم که چند ماهِ پیش دیده بودی.. برای من از همه ی دنیا فقط یه نفر مونده. اونم افقه.. شده به قیمتِ خون امم تموم شه نمیذارم خرابش کنی!

دو دستش را لای موهایش فرو کرد و رو برگرداند. اگر فقط چند دقیقه دیگر آنجا میماند نمیدانست ممکن است با این مغزِ پوکیده دست به چه کارهایی بزند.

_یه راه داری..

بدونِ اینکه برگردد منتظر شد.

_تو رو با همه ی خطاهات.. با همه بازی هات میخوام سیاوش.. خواستی برام امیر باش.. خواستی هر کسی که خواستی باش. من تو دنیا جز تو کسی رو ندارم. تو تنها کسی هستی که متعلق به دنیای بی کسیِ من شد. برام بمون سیاوش.. بیا بریم از ایران. باهام بیا.. هرچی باشی.. هرجوری باشه قبولمه.. همه چی رو فراموش میکنم. تو بخواه یه آدمِ دیگه میشم..

سیاوش سربرگرداند و نگاهش کرد. باورش نمیشد.. چشمانِ دخترک بارید. سرش را کج کرد و با شانه هایی افتاده لب زد:

_خواهش میکنم!

سرش را با تاسف تکان داد و با صدایی بلند و پر از خشم گفت:

_پاتو از زندگیِ ما بکش بیرون آرزو.. تو تنها کسی هستی که تو گذشتم ردی ازش ندارم. وبالِ گردنِ من نیستی.. وبالِ زندگیمم نباش!

سپس پا تند کرد و میانِ عابرانِ پیاده روی خیابان گم شد. آرزو چند قدم عقب رفت. پشتش به بنای قدیمی ساختمانی برخورد کرد. همانجا روی پله اش نشست و صورتش را با دستانش پوشاند. باید دنیایش را پس میگرفت.. سیاوش یا امیر.. چه فرقی داشت؟ مهم این بود که حضورِ او تنها حضورِ آشنا در تمام دنیایش بود.. از همه چیزش گذشته بود اما او فرق داشت.. هق هق بی صدایش شانه هایش را میلرزاند. داشت میانِ سنگینی و دردِ این تاوان به اغما میرفت که دستی را روی شانه اش حس کرد. به خیالِ اینکه سیاوش برگشته است سر بالا کرد اما به جز دو چشمِ نافذ و یک چهره ی خشن چیز دیگری ندید.

_بلند شو..

دست روی صورتش کشید و به چهره ی مرد خیره شد.. این دیگر از بیچارگی اش چه میخواست؟!

_من نمیتونم زیاد منتظرت باشم.. پاشو..

دستش را کنار زد و از لای دندان هایش غرید:

_برو به جهنم!

اما شهروز بی توجه به جیغ بلندش چرخی به گردنش داد و دست زیر بازویش انداخت. دخترک را به طرف پیکانِ قدیمیِ سرِ کوچه کشاند و با زور سوار کرد.. آرزو آنقدر متحیر و گیج بود که حتی نتوانست مقاومت کند!

***

نبض شقیقه اش بی رحمانه میکوبید. بارانِ بهاری و بی موقع هم که روی سر و صورتش شره میکرد، مانند پتکی روی هر نقطه ی این نبض فرو می آمد. دیگر حتی به اندازه ی تحمل یک رحمت الهی هم ظرفیت نداشت.. نمیکشید.. بسش بود.. هر چه کشیده بود.. هرچقدر غافلگیر شده بود دیگر کافی بود. این ضربه ی نهایی مغز سرش را هدف گرفته بود.. میخواست رگ حیاتش را متلاشی کند.

فکر میکرد اینگونه تصادفات مزخرف تنها متعلق به فیلم های بی سر و ته تلویزیون هاست.. به عمرش همچین فاجعه ای را تجربه نکرده بود. هنوز هم نمیتوانست باور کند! باورش سخت بود.. خواهر بودنِ این دو دختر از محالاتِ زندگی اش بود و حالا در عرض چند دقیقه تمامِ حقیقتش شده بود.. آنقدر اتفاقات را مرور کرده بود و آنقدر برای فرار از این حقیقت به دست و پای قدم هایش افتاده بود که دیگر جانی در تن نداشت. خودش را روی نیمکت پارکی رها کرد.. موقعیتی که در آن قرار داشت وحشتناک بود.. یادش به حرفِ آخر افق افتاد.. وقتی از آخرین فرصت گفته بود.. وقتی با اطمینان هشدار داده بود و با قسم و آیه جواب گرفته بود. حالا باید جواب این گند را چه میداد؟ گندی که برای اولین بار متعلق به او و گذشته اش نبود اما سهمش در خراب شدن تمام زندگی اش بیشتر از تمام خطاهای ماضی بود!

سرش را میان دستانش گرفت و چشم بست. هوا کم کم تاریک میشد ولی او حتی نمیدانست در کدام نقطه ی شهر اینگونه بیچاره و بدبخت در خودش فرو رفته است. چشمانِ روشن و پرکینه ی آرزو لحظه ای از پشت چشمش کنار نمیرفت. همان چشمانِ زیبایی که روزگاری با نگاه کردن در پیچ و تابش ترسِ لغزش داشت و حالا ترس از مرگ.. حساسیت افق روی همین خواهرِ ناتنی و بی لیاقت بیش از حد بود.. یادش نرفته بود برای یک شب نبودنِ آرزو چگونه تا صبح چشم روی هم نگذاشت و اشک ریخت.. حرف هایی که از او میزد و محبت بی مثلی که هنگام تعریف از او در چشمانش لانه میکرد بر هیچ کس پنهان نبود… دستش را روی سرش مشت کرد و با خود اندیشید: ” آخ سیاوش آخ… چطور زندگی ات با یک خطا اینگونه درهم پیچید؟ آن بمب ساعتی لعنتی را کجا کار گذاشتی که با ترکیدنش تمام هستی ات را تار و مار کرد..”

_از اوناشی؟

سر بالا کرد و نگاهی به پسرِ بالای سرش انداخت. چهره اش اعتیاد و درد را فریاد میزد.. بی صدا از جا بلند شد و او را بی جواب گذاشت..حتی در مقابل تنه ی عصبی اش هم جوابی نداد و از کنارش گذشت. تلفنش مدام زنگ میخورد و او از ترسِ دیدن شماره ی افق نادیده اش میگرفت.. عاقبت طاقت نیاورد.. یک گوشه ی پارک ایستاد و دست در جیبش فرو برد. شماره ی ناشناس ابروهایش را به هم نزدیک کرد. گوشی را روی گوشش گذاشت و با شک جواب داد:

_بله؟

_دست مریزاد پسر.. فکر نمیکردم انقدر بی شرف باشی!

دست روی پیشانی اش گذاشت و کمی عقب تر روی نیمکت نشست.

_داداش؟

_به من نگو داداش سیا.. خراب ترم نکن.. همین دردی که به هممون دادی بسه!

_شهروز نمیدونم از کی چی شنیدی ولی باید اجازه بدی خودم توضیح بدم.. بذار خودم بگم داداش.. خواهش میکنم!

_حاضر بودم رو سرت قسم بخورم. اینجوری میخواستی ناموس نگه داری؟ چند تا ناموس و بازی دادی پسر؟ انقدر خرابم که دیگه حالِ داد و قال کردن هم نیس!

_کجایی؟ میخوام ببینمت!

_جام خوبه.. تا وقتی تو نباشی خوبم. دیگه نمیخوام ببینمت سیا. ولی این به این معنی نیس که تاوانِ غلطایی که کردی رو نمیدی!

سیاوش تلخندی زد و آرام گفت:

_من یه عمره دارم تاوان میدم. تو بخواه بازم تا آخرِ عمر میدم. فقط منو پای هیچ نذار.. برادری چیزی نیس که با خبط و خطا منکرش شی!

_اشتبات همین جاس. برادرت و نشناختی. یه عمر خودم و زیر پاتون فرش نکردم که با یه سال نبودنت یه آدمِ دیگه تحویلم بدی. رفتی امیر شدی لاکردار؟

بغض صدای برادرش حالش را خرابتر کرد. دستش را به گردنبندش بند کرد و با صدایی خش دار گفت:

_همه چی واسه تو بود.. واسه ننه. واسه خوشحالیتون. خدای بالا سرم شاهده برای خودم کاری نکردم شهروز.. میخوای منو نشنیده قصاصم کنی؟

_قصاصِ تو گند کارای خودته. بهت زنگ زدم روشنت کنم چون تو مرامِ ما از پشت خنجر زدن جا نداره. آدمت میکنم سیا. یا آدم میشی یا این زخمِ چرکی رو از جایی که باید قطع میکنم و تمام!

_ننه قطع کرد.. تو هم قطع کن شهروز.. اگه ارزشم تو زندگیتون همین بود که..

_سفسطه نچین برا من سیاوش.. وقتی شنیدم درس و دانشگاهت و بوسیدی گذاشتی کنار داغون شدم.. ولی باز به روت نیاوردم و گفتم فشار روشه. گفتم جای منه لابد نتونسته مثلِ من از پسِ درس و زندگی باهم بربیاد. یادِ خودم و تو افتادم.. گفتم همین شرایط و با عباس داری.. کاش همون روزی که فهمیدم و اومده بودی ملاقات دندونات و تو دهنت خرد میکردم. کاش نمیذاشتم به اینجا برسی..

سیاوش دست روی چشمانش گذاشت و بی رمق گفت:

_شدم ننگِ روی پیشونیِ همتون مگه نه؟

شهروز نفسِ عمیقی کشید.. آن قدر درد در صدای دوبرادر بود که دل کوه را به لرزه وا میداشت. صدای بوقِ ممتدِ گوشی که به گوشِ سیاوش رسید گوشی از دستش سُر خورد و پایین افتاد. درست مثلِ خودش که در بدترین ایستگاه از روی این کره ی گرد سُر خورده بود و در هوای دنیایی دیگر معلق بود!

***

پشتِ پنجره ی اتاق نشسته بود و دست زیر چانه اش گذاشته بود. چشمانش نم نمِ بارانِ بهاری را دنبال میکرد. حیاطِ خانه خیس بود و گل های تازه کاشته شده در باغچه نمناک از قطراتِ این نوازش الهی.. بهارِ زیبایی بود ولی با تمام زیبایی اش دلگیر بود.. دل تنگ بود.. دلتنگِ کودکی هایش.. دلتنگِ نوازش های مریم.. دلتنگِ منسجم کردنِ کانون خانواده با آن اخلاقِ مهربان و عشقِ خدایی اش.. دلتنگِ بازی های کودکانه شان با آرزو در کنارِ همین باغچه ها.. دلش تنگِ روزگاری بود که به بیرحمانه ترین شکل ممکن اسیر تازیانه ی بادِ زمان شده بود.. انگار که دیگر از آن روزها هیچ چیز نمانده بود.. حتی آدم ها هم همان انسان های گذشته نبودند!

گوشی را در دستش بیشتر فشرد.. دلش نمیخواست مدام سراغِ سیاوش را از فربد بگیرد ولی دلش هم شور میزد. از دیروز بعد از ظهر که با هم حرف زده بودند خبری از او نداشت.. نه جواب تلفن هایش را میداد و نه پیام هایش را جوابگو میشد. میدانست که هرگاه این گونه در لاک تنهایی خود فرو میرود حتما پایِ یک فاجعه و اتفاق در میان است.. دیگر از این اتفاق ها میترسید.. دلشوره عضو لاینفک لحظه های این روزهایش شده بود..

با تقه ای که به درِ اتاق خورد گوشی را روی میز گذاشت و همراه با “بفرمایید” منتظر شد.

قامت آرزو را که در چهارچوب اتاق دید از جا بلند شد و به طرفش رفت. از آن شبِ شوم تا به امروز حتی برای شام و نهار هم از اتاقش بیرون نیامده و با کسی حرف نزده بود. کنارِ هم نشستند و نگران تر از هر زمان به چهره ی بی رنگ و رو و بدونِ آرایش خواهرش خیره شد.

_بهتری؟

آرزو بدون اینکه نگاهش کند با اخم گفت:

_نمیخوام برگردم!

جا خورد اما خودش را نباخت. نمیخواست او بیش از این فشار و سختی را تحمل کند. دستش را روی پای او گذاشت و دلجویانه گفت:

_اگه واقعا خواستت اینه هرکاری از دستم بربیاد برات انجام میدم. کمکت میکنم دوباره کنکور بدی. بعدم هر دانشگاهی که دوست داشتی درس بخونی. هوم؟

_با اردلان صحبت کن!

افق ناراحت از لفظ او لب گزید.

_آرزو؟

_همین که گفتم. چیزی که گفتم خواسته نبود. خواستم تو باهاش درمیون بذاری!

سربرگرداند و با زور و نفرت به چشمان افق خیره شد.

_هجده سالم و تموم کردم. بهش بگو کاری نکنه به زور و قانون این مملکت متوسل بشم!

افق دست روی دهانش گذاشت و با حیرت نگاهش کرد که بلند شد و سرد و خشک گفت:

_بگو کاری به زندگیم نداشته باشه.. همین که از اینجا نمیرم و آبروش و حفظ کردم فکر میکنم براش بس باشه..

افق هیچ جوابی برای این جملات بیرحمانه نداشت. با حیرت و ناراحت بیرون رفتنش را نظاره میکرد که کنارِ در ایستاد و بدون اینکه برگردد با حالت عجیبی پرسید:

_چقدر دوستم داری؟

افق با حالتی استفهامی نگاهش میکرد که با پوزخندی تلخ ادامه داد:

_خواهر کوچیکت و اونقدری دوست داری که به خاطرش از عزیزت بگذری؟

_معلومه که دوستت دارم. منظورت چیه آرزو؟

آرزو به چهارچوب در تکیه کرد و با بغض گفت:

_پس بگذر ازش.. بذار..

با صدای تلفنِ افق حرفش نیمه کاره ماند. نگاه هر دو روی گوشی رقصانِ روی میز ثابت شد. افق به طرف گوشی پا تند کرد و آرزو با خنده ای تلخ از اتاق بیرون رفت. نگاه به صفحه ی گوشی انداخت و ضربان قلبش شدت گرفت. سیاوش بود.. با هیجان جواب داد و همزمان به جای خالیِ آرزو نگاه کرد.

_الو سیاوش؟

_افق..

از صدای گرفته اش به حدی جا خورد که گوشی را در دستش جا به جا کرد.

_خوبی سیاوش؟

_میتونی بیای ببینمت؟

_آره.. بیام خونه ی فربد؟

سیاوش “نه” خفه ای گفت و آدرسی را برایش تکرار کرد. قطع کرد و سراسیمه لباس پوشید. چترش را برداشت و با عجله از خانه خارج شد. وقتی به آن آدرس رسید سیاوش را روی نیمکتِ پارک دید. ماشین را پارک کرد و نگران پیش رفت. موهای خیس روی پیشانی اش آشفتگی چهره اش را تشدید میکرد. لباسش پیراهن و شلوارِ ساده و مردانه ی سیاه رنگی بود که همان هم به تن و عضلاتش چسبیده بودند. باران آن قدر ها هم شدید نبود. حدس زد مدت زیادی را در این هوا مانده که اینگونه خیس شده. چترش را باز کرد و نزدیک شد. به محضِ سلام و دست دادن با او چتر را بالای سرش قرار داد.

_از کی تا حالا بیرونی؟ خیس شدی!

سیاوش دستش را گرفت و غمگین نگاهش کرد.

_دلم برات یه ذره شده بود.

افق با نگاه کوتاهی به اطراف گفت:

_بشینیم؟

سیاوش سر تکان داد و هر دو روی نیمکتِ نمناک و فلزی پارک نشستند.

_میدونی چند بار زنگ زدم؟ هر وقت که خبری ازت نمیشه همش میگم نکنه بازم..

_افق فکرات و کردی؟

بدونِ پلک زدنی به چهره ی خسته و کلافه ی مرد رو به رویش نگاه کرد.

_چه فکری؟

_بهت گفتم زیاد وقت نداریم. گفتم ممکنه مجبور به انتخاب باشی. فکرات و کردی؟

افق بی حرف نگاهش میکرد که دستش را جلو برد و دستان سرد دخترک را دست گرفت.

_فربد یه شرکتِ معتبر و آشنا پیدا کرده که حاضرن روی طرحم سرمایه گذاری کنن. اونجوری که میگه میتونم باهاشون وارد معامله بشم و به جای پول تقاضای درصد کمی سهام بدم. یه خونه ی کوچیک اجاره میکنم. دنبالِ کارِ دوم و شده سوم هم میگردم. روزا کار میکنم عوضش شبا که اومدم تو خونه م تو هستی.. تو رو دارمت. کم کم طرح که راه افتاد و گرفت پورسانتم و از شرکت میگیرم. طلب و بدهی ندارم.. ولی پولمو جمع میکنم تا یه خونه نقلی برا زندگیمون بخرم. من دوست ندارم کار کنی و خسته شی ولی اگه خودت بخوای کار بکنی نه نمیارم.. اصلا من با تعصب الکی مخالفم.. زن باید آزادیِ..

_سیاوش؟

بی توجه به نگاهِ مبهوتِ افق دستانش را بالا آورد و بوسه ای با عشق به سرانگشتانش زد.

_تا وقتی خونه رو نخریدیم و دانشگاهم تموم نشد بچه دار نمیشیم. یکم سخت میگذره ولی میتونیم. اگه با همدیگه قدم برداریم میتونیم از پسش بربیایم. من یه عمره که رو پای خودمم. جیره خور نبودم که نتونم از پس هزینه بر بیام…بهم اعتماد کنی میتونم.. من زود شیر میشم.. اصلا زنه که بایس..

افق این بار بلند تر صدایش زد:

_سیاوش؟؟

سیاوش نگاهش کرد. در نگاهش همزمان هزاران چیز فریاد میزد. درد… ترس.. عشق.. بیچارگی.. امید..

_داری از چی فرار میکنی؟ چی شده؟

_هیچی نپرس افق.. فقط بگو باهام هستی؟

افق دستش را نرم از زیرِ دستِ او بیرون کشید. چتری که سایبانِ خلوتِ دونفره شان بود را کنارِ نیمکت رها کرد و به رو به رو خیره شد.

_چیزایی که گفتی خوبه.. قشنگه.. حتی تصورش هم تنم و داغ میکنه ولی..

دستی به صورتش کشید و به طرفِ سیاوش برگشت..

_من نمیتونم سیاوش. نمیتونم به خاطر یه عشق خودخواهانه به زندگیم پشت کنم. نمیتونم پدرمو.. خانوادمو.. تمام چیزایی که باهاش شدم اینی که میبینی رو نادیده بگیرم. من گفتم باهات هستم و میمونم. اما تو داری از فرار میگی. بذار همینجا بسازیمش.. با سختی هاش.. مگه قول ندادی درستش میکنی؟

سیاوش صورتش را با دستانش پوشاند و سرش را تکان داد. چه چیز را درست میکرد؟ وای که اگر اردلان میفهمید روزگاری به زندگی هر دو دخترش ربط داشته.. شده راهِ نفسش را میبرید و نمیگذاشت نگاهِ افق به نگاهِ او تلاقی پیدا کند.

_نمیشه افق..دیگه نمیشه..

_باید بشه.. مگه نگفتی میتونیم؟ مگه قول ندادی هر کاری از دستت بر اومد انجام میدی تا…

سیاوش از کنارش بلند. روبه رویش ایستاد و فریاد زد:

_غلط کردم.. شکر خوردم خوبه؟ من گفتم؟ من بیجا کردم.. منه کوپن سوخته ی بدبخت کی ام که پدرت گل دخترش و بده دستم؟

افق دلخور و مغموم نگاهش کرد. خم شد و زیر زانوی دخترک نشست. دوست داشت سرش را روی همین زانوهای ظریف بگذارد و های های گریه کند. او چه میدانست از فشاری که سرنوشت به زندگی اش وارد میکرد.

_دارم جون میدم نمیبینی؟ از هر طرف دارم له میشم. دارم با زمین و زمان میجنگم. کی گفته مرد کم نمیاره؟ کی گفته مرد داد نمیزنه از درد؟ کی گفته مرد گریه نمیکنه؟ همه کس ام رفت.. میدونی دردِ مادر داشتن و ضغیر شدن یعنی چی؟ میدونی درد طرد شدن از برادری که حاضر بودی پاش زندگیتو بدی یعنی چی؟ میدونی وقتی دنیا مثل خلط تو رو بالا میاره و تف میکنه یه گوشه یعنی چی؟ اینا رو میدونی؟ میبینی دارم چی میکشم؟

دستِ لرازن افق پیش رفت و روی شقیقه ی سیاوش نشست. دستش را از کنارِ موهایش تا زیر چانه اش کشید.

_میدونم..

سیاوش چشم بست و با تلخندی سر تکان داد.

_نمیدونی.. نمیدونی وقتی همه آرامشی که برات مونده تو یه جفت دستِ دخترونست و هر لحظه ترس داری دستاشو ازت بگیرن یعنی چی! نمیتونم صبر کنم و بذارم آخرین چیزی که برام مونده رو هم ازم بگیرن. تو رو به دنیا پس نمیدم افق!

_کی میخواد منو ازت بگیره سیاوش؟ کی میتونه؟ منو تو نتونستی از خودت بگیری.. یکی دیگه چجوری..

_نمیدونی.. خبر نداری دنیا برام چه خوابایی دیده..اونی که بالا نشسته داره جای همه منو قصاص میکنه.. بذار یه بارم من خودخواه باشم.. تو رو از دستت نمیدم!

پیشانی اش را روی دست افق گذاشت و با درد زمزمه کرد:

_تو سهمِ منی.. مال منی افق..

حرف هایش بیشتر از آرامش اضطراب و ترس بر دل دخترک انداخت. دستش را لای موهای او فرو برد و آب دهانش را با زور قورت داد. باران بند آمده بود و پارک کم کم داشت شلوغ میشد. آرام تکانش داد.

_میخوای بریم یه جایی بشینیم صحبت کنیم؟

_خسته ام.. خیلی خسته..

_داری نگرانم میکنی سیاوش.. چرا دوست داری تن منم بلرزونی؟ چرا به جبران فکر نمیکنی؟ مگه دل منو به دست نیاوردی؟ چرا نمیخوای شانست و مقابل خانوادت هم امتحان کنی؟

سیاوش از زیر پایش بلند شد و به بهانه ی باران و قطراتش دستی به چشمانش کشید. ولی سرخی چشمانِ سیاهش چیزی نبود که از نگاه افق پنهان بماند. افق هم بلند شد و رو به او گفت:

_از مادرت شروع میکنیم. یه مادر هرچقدرم دلشکسته باشه نمیتونه بیخیالِ بچش باشه..

_نمیبخشه افق.. عاق ام کرده که دارم انقدر تو برزخ دنیا دست و پا میزنم.

افق دستش را با هر دو دست گرفت و لبخند گرمی به صورتش پاشید.

_شیری که خوردی نمیذاره نفرینی از قلبِ مهربونش بهت برسه. گرچه مطمئنم نفرینی در کار نبوده. بیا بریم سیاوش.. بذار این بار من ضمانتت و بکنم!

سیاوش اخمی کرد و بینی اش را چند بار بالا کشید.

_نمیشه افق.. شدنی نیس. اصرار نکن..

اما دخترک بی توجه به او دستش را با خودش کشید و تا کنارِ ماشین کشاند.

***

روی تخت تک نفره و صورتی رنگش نشسته بود و اطرافش پر بود از کاغذ های پاره. تمام دفاتر و تکالیفی که همراه خودش آورده بود را پاره کرده بود.. خیالِ رفتنِ دوباره اش.. خیالِ دور ماندنش خیالِ خام بود برای تمام کسانی که میخواستند با لبخند های پیروزمندانه بدرقه اش کنند. نمیرفت.. این بار کوتاه نمی آمد.. این بار از حقش نمیگذشت…

کاغذ ها را با دست پخش و پلا کرد و روی تخت دراز کشید. دست زیر سرش گذاشت و به نورهای مخفی و رنگی سقف اتاقش خیره شد. حتی با پایین کشیده شدن دستگیره ی اتاقش هم سرش را برنگرداند. آنقدر خیره به نورهای رنگارنگ ماند تا سایه ی آشنای یک مرد روی تنش افتاد. اشک از گوشه ی چشمش سُر خورد و روی بالش چکید.. حجمِ خالی کنارش پر شد از یک وجود و بوی آشنا.. لب به دندان گرفت. خواست سربرگرداند که دستِ اردلان مانع شد.

_تقاصِ چی رو داری ازم میگیری آرزو؟

چیزی نگفت ولی نتوانست جلوی پوزخندش را هم بگیرد. آن قدر شکسته بود که حتی اشک هایش را هم حس نمیکرد. دستِ اردلان روی صورتش نشست و رد خیسی اشک را پاک کرد.

_این همه زجر و آبروبَری جزای چیه؟ چی کم گذاشتم برات؟

بلند شد و نشست. حالش از این لحنِ به ظاهر ناراحت و گرفته به هم میخورد.. اصلا حالش از مرد ها بهم میخورد…

_تنهام بذار..

اردلان نفسش را منقطع و لرزان بیرون داد.

_فردا میرم برات بلیط بگیرم. پرستارت سراغت و میگرفت. حد اقل تا وقتی که نرفتی بذار این مشکل و فاصله ای که بینمون..

_من جایی نمیرم. بیخود برای دور کردنم نقشه نکش!

_چرا فکر میکنی دارم دورت میکنم؟ خودت خواستی آرزو.. داشتی خودت و توی بچه بازی و اشتباه خفه میکردی!

آرزو نگاهش کرد. چشم های تیز و یخ زده اش برای بریدنِ یک راهِ نفس کافی بود.

_تو خواستی بشم آرزویی که جز پارتی رفتن و گشتن و گند بالا آوردن کار دیگه ای بلد نیست. من که با دردم کنار اومده بودم.. من که با دردِ به اون بزرگی کنار اومده بودم و داشتم یه گوشه ای از این خونه نفس میکشیدم.. چرا همینم برام زیاد دیدی؟

اردلان دستش را جلو برد و روی موهای طلایی و کوتاهِ او کشید. روزگاری پیچ و تابِ این گیسوانِ طلایی چشمانِ مریم را براق و دیدنی میکرد. وقتی وسطشان مینشست و موهایش روی قامتِ آنها می افتاد مریم دست به موهایش میکشید و با بغض میگفت” اگه روزی منم نبودم نذار هیچ وقت موهاشو کوتاه کنه اردلان”

چشمانش را کوتاه و با درد بست..این کینه ی بی دلیل دقیقا وقتی تیشه به ریشه ی پدر و فرزندی اشان زد که این موها مقابل دیدگانِ اردلان کوتاه شدند.

_یادته وقتی کوچیک بودی موهات و برات میبافتم؟ ولی یک ساعت هم تحمل نمیکردی و بازشون میکردی.

آرزو دستی به چشم ترش کشید و رو برگرداند. نفرت داشت از اینکه اشک هایش دیده شود.

_برو بیرون..

_خیلی بی انصافی آرزو.. دیگه چی بگم تا باور کنی برای من با افق فرقی نداری؟

_مطمئنی دیگه نه؟

اردلان با یک دنیا غم نگاهش کرد.

_به روحِ مریمی که عزیزترینمه.. به جونِ همون افقی که فکر میکنی برام عزیز تره جفتتون هم برام یکی هستین!

آرزو با اشک سر تکان داد.

_پس چرا مثل یه تیکه آشغال منو از خونت دور کردی؟ چرا هر چی داشتی و نداشتی زدی به نامِ تک دخترت؟ مگه من میخواستم ثروتت و بالا بکشم؟ تو زندگیم جز توجه ازت چی خواستم؟ مگه جز این بوده که هرکاری کردم تا به چشمت بیام؟ ولی همیشه افق برات یه چیز دیگه بود. حق داری.. هر چی باشه از خون اته مگه نه؟

اردلان از دانسته های او جا خورد. چشم برهم گذاشت و کلافه گفت:

_هیچی اونجوری نیست که فکر میکنی.. من وارد یه مزایده ی خطرناک شده بودم. ممکن بود ثروتم و از دست بدم. مجبور بودم برای یه مدتِ کوتاه همه چی رو به نام افق بزنم. تو که نبودی دخترم!

_درسته نبودم.. ولی نه فقط این چند ماه. من کلا نبودم. چه وقتی که ازت محبت خواستم و تو اون و به جای من و افق به عروسک جدیدت بخشیدی.. چه وقتی که خودمو توی الکل و کثافت خفه کردم بلکه با یه سیلی توجهی که باید رو ازت جلب کنم. ولی تو چیکار کردی؟ منو از خودت دورتر کردی. خواستی نباشم تا راحت..

اردلان او را در آغوش گرفت و آرام و شمرده گفت:

_سالِ ۷۵ بود.. تازه خودم و پیدا کرده بودم و تو تهران کسی شده بودم. مریم پا به ماهِ دختردوممون بود ولی دکتر میگفت شرایطش خطرناکه.. نذر کردیم برای سالم به دنیا اومدن دخترمون یه یتیم خونه تو تهرون بسازیم.. از ماه ها قبل اقداماتش انجام شده بود. روز افتتاحش دقیقا چند روز قبل از زایمانِ مادرت بود…تصمیم داشتیم اسم دخترمون و آرزو بذاریم. اسمِ اونجا رو هم “خانه ی آرزو” گذاشتیم.

از آغوش آرزو بیرون آمد و صورت خیس از اشکش را با دست قاب گرفت:

_همون روز اولین بچه ای که آورده شده بود تو بودی.. فقط ده روزت بود و پدر و مادرت و تو آتیش سوزی از دست داده بودی. مریم که تو رو دید دین و ایمونش و از دست داد. انقدر بغلت کرد و اشک ریخت که شبش حالش بد شد..

اشک از چشمِ اردلان پایین چکید. دست روی اشکش کشید و نگاهش را به پایین دوخت.

_یک هفته بعد زایمان کرد ولی دکتر بهم گفت باید بین بچه و مادرش یکی رو انتخاب کنم. انتخاب من مریم بود. وقتی فهمید بچه از دست رفته اونقدر گریه کرد که کل پرستارا با قوی ترین مورفینا نتونستن آرومش کنن. وقتی هم یکم آروم تر شد و اشکاش مثلِ سیل دورشو گرفت یقه ی کتم و چسبید و گفت برو آرزوی منو بیار..

سکوت کرد.. تنها صدای هق هقِ آرزو و فین فینِ اردلان بود که در اتاق شنیده میشد. دستِ او را گرفت و با صدایی دورگه و خراشیده گفت:

_هیچ وقت انقدر برات توضیح نداده بودم چون وقتی شنیدی در اصل کی هستی نخواستی بقیه اش و بشنوی. آرزو؟ هیچ وقت بهم نگو بچه ات نیستم چون ما با تو دوباره نفس کشیدیم. با هر خنده ای که به لبت اومد مریم جون گرفت و بچه ی مرده امون و فراموش کرد. تو اون برهه از زمان حتی افق هم با اون همه محبوبیتش نتونست من و مادرت و آروم کنه. غمِ بچه ای که از دست میره کم نیست!..تو برای من و مریم معجزه ی زندگی بودی.. تو ناخواسته وارد زندگی ما نشدی که منتی سرِ بودنت باشه.. برای من ارزشت از افق بیشتر باشه کمتر نیست.. میفهمی چی میگم بابا؟

آرزو در سکوت نگاهش کرد. دلش میخواست آغوشش را سنگرِ این همه تنهایی و درد کند و تا میتواند زار بزند..

_پس چرا..

_اما و چرا رو فراموش کن. دونستنِ افق یا دیگرون چه فرقی به حالمون میکنه؟ حتی ژاکلین هم اگه اتفاقی و توسط تو نمیفهمید قرار نبود چیزی بدونه. دلیلی نداره کسی چیزی بدونه چون تو چه از خونِ من باشی و چه نه دخترِ منی.. فقط من!

آرزو طاقت نیاورد و خودش را در آغوشش انداخت.

_پس چرا همیشه همه ی افتخارا برای افقه؟ چرا نورِ چشمیت افق بود بابا؟ چرا سهمِ من بعدِ مامان تو این خونه فقط تنهایی شد بابا؟ چرا؟

اردلان چشم بست و موهایش را نوازش کرد. چه میگفت؟ اینکه بعد از مریم آنقدر بهم ریخت که حتی دوبار تا مرزِ خودکشی رفت؟ که بعد از گذشتنِ آن دوره ی سخت خودش را آنقدر غرق عیش و نوش و کار کرد تا حضور مریم را در زندگی اش فراموش کند؟ چه داشت برای گفتن به دخترکش؟

از او فاصله گرفت و با لبخند غمگینی گفت:

_اگه دلت نمیخواد بری نرو.. همینجا باش ولی منو با چوب بی انصافی هر روز یه ذره بیشتر نشکن و خرد نکن بابا.. باشه؟

آرزو با بغض و اخم سر تکان داد. اردلان دستی به چانه ی ظریفش کشید و بی صدا از اتاق بیرون رفت. حس میکرد سبک تر شده است اما نه به اندازه ی تنهایی تمامِ این سال ها.. کمبود هایش آنقدر زیاد بودند که با یک بغلِ نصف و نیمه و چند جمله ی پر احساس جبران نشوند. زمانی که دلش به یک شب بخیر و بوسه ی کوچک خوش بود پدرش در مهمانی ها و دوره های دوستانه شبش را به صبح میرساند.. عاقبت هم از پسِ همین نرده های راهرو زنِ لاغر اندام و ظریفی را دید که یک شب مهمانِ اتاقِ پدرش شد و دیگر پایش را از زندگی اشان بیرون نگذاشت…

با صدای اسم ام اس گوشی اش نفس لرزانش را بیرون داد و گوشی را دست گرفت. شماره ی مرد لرزه به اندامش انداخت.. حتی با دیدن شماره اش هم وحشت میکرد.. پیام را گشود..

“چی شد؟ گفتی یا نه؟”

گوشی را با عصبانیت گوشه ای پرت کرد و زیر لب فحش رکیکی نثارش کرد که این بار صدای زنگ گوشی روی اعصابش خط کشید. چنگی به گوشی زد و طلبکار جواب داد:

_چیه؟

_چیه نه و سلام.. چی شد؟

_چی چی شد؟ شمارم و بهت ندادم که برای هر کوفتی زنگ بزنی!

صدای شهروز بالا رفت.

_ببین عروسک من وقتِ کشیدنِ نازِ تو رو ندارم. اونقدر تو زندگیم گُه بالا اومده که خودمم روش شناورم.. برو این فیس و افاده رو برا پسرای محلتون بیا. دارم میگم گفتی به خواهرت یا نه؟

حیف که باید ربطِ این مرد را با سیاوش میفهمید…پوفی کرد و عصبی گفت:

_نه.. نشد!

_چی چی رو نشد؟ گفتی دست نگه دار خودم میگم منم صبر کردم. داری منو میپیچونی؟

_چرا داد میزنی؟ میگم نشد. رفت بیرون!

_خیلِ خب. از اولش هم به تو اعتماد کردنم اشتباه بود. خودم بهش میگم!

_نه!

لب گزید و دست به پیشانی اش کشید. مردک نمیدانست که او با سیاوش وارد معامله شده است.. کورسوی امیدی داشت.. شاید اگر سیاوش راهی که پیش پایش گذاشته بود را قبول میکرد و …

_الو خوابی؟

_یکم بهم وقت بده..

_دهه! بیا اینم برا ما شاخ شد. مگه نمیگی توهم بازی خوردی؟ مگه نمیگی توهم دوست داری جدا شن؟ مگه این همه برام قپی نیومدی اون روز؟ حالا وقت میخوای؟

سکوت آرزو باعث شد با صدایی مشکوک بپرسد:

_ببینم. نکنه با نیم وجب قد و یه عقل فاسد میخوای به خیالِ خودت منو دور بزنی؟ نکنه باز با سیاوش قرار مرار گذاشتی؟

آرزو از کوره در رفت و فریاد زد:

_به تو چه اصلا؟ مگه تو میگی کی هستی و چی کاره ای که من همه چیز و بهت بگم؟ من هنوز اسم تورم نمیدونم!

_گوش کن بچه.. برای من گفتن به خواهرت کاری نداشت.. ولی گفتم بیخیال.. گفتم بازی خوردین و حقتون ضایع شده. گفتم دختره و روح ظریفش خش میفته. منم بلد نیستم با ظریف جماعت برخورد کنم.. گفتم بذار آبجیش بهش بگه داره چه کلاهی سرش میره حالیته؟. تو فقط انتخاب کن. میگی یا خودم به مدلِ خودم حالیش کنم؟

آرزو گوشی را مقابلش نگه داشت و با خشم فریاد زد:

_خدا ذلیلت کنه. خودم تا فردا بهش میگم.

شهروز صدایش را کمی آرام تر کرد و با آرامش و خونسرد گفت:

_آ قربونش.. به قولِ خودتون فعلا بای..

بوقِ ممتد که در گوشی پیچید تلفن را روی زمین کوبید. چند مشتِ محکم به بالش وارد کرد و عصبی داد زد:

_لعنت به همتون… لعنت!

***

با صدای قدم هایی که از بیرونِ خرابه شنید چاقوی ضامن دارش را بیرون کشید و با تکیه بر دیوار جلو رفت. هر گاه صدای قدمی میشنید قلبش تا پای مرگ و ایستادن میرفت و باز میگشت.. سایه که نزدیک شد چاقو را در دستش جا به جا کرد و آماده شد اما با دیدنِ قامتِ حبیب دستش را پایین آورد و نفس عمیقی کشید. حبیب وحشتزده نگاهش کرد و دست روی قلبش گذاشت.

_هر باری که من میرم و میام باید اینجوری کنی؟ قلب برام نموند بابا!

شهروز چاقور را بست و داخل جیبش گذاشت. نگاهی به نایلونی که در دست حبیب بود انداخت و دوباره کنارِ والورِ روشن و قدیمی برگشت.

_اینا چی ان؟

_یکم غذا و لباسن… پشت موتورم یه تشک نازک و پتو و بالش بار زدم آوردم. راحتی اینجا؟

شهروز با اخم نگاهش کرد.

_هتل پنج ستاره نیس که راحت باشم. خرابه ست.. همین که کسی جامو پیدا نکنه برام بسه!

حبیب جلو آمد و دست خیسش را روی والور گرفت.

_بخدا شرمندتم داداش.. میدونم خعلی سختته اینجا ولی چاره ای نیس. همین یه ذره وسیله رو هم با ترس و لرز آوردم. هزار تا موش بدو خرگوش بدو بازی در آوردم تا مطمئن شم کسی تعقیبم نمیکنه.

شهروز قدرشناسانه سرتکان داد.

_مدیونتم لوطی. بذار از این گندبازار خلاص بشم از شرمندگیت در میام.

حبیب روی کارتون نشست و کف دستانش را به هم مالید.

_حرفشم نزن.. برات یه گوشی قدیمی و دو سه تا سیمکارت ایرانسل آوردم که اگه کار ضروری داشته باشی به کسی زنگ بزنی. فقط یادت نره بعدش سیمکارت و بشکونی.

شهروز دست به صورتش کشید و چشم بست.

_بالاخره رد امو میزنن. نمیتونم زیاد اینجا بمونم.. دلم رضا نیس اینجوری مثل نامردا از قانون فراری باشم ولی بهروزی راه دیگه ای برام نذاشت.

_اطراف اینجا که کلا زمینِ پرت و بایره. فکر نمیکنم کسی به اینجا شک کنه. ولی ما بازم باس حواسمونو شیش دنگ جمع کنیم. به سیاوش زنگ زدی؟

با آمدن نام سیاوش سر بالا آورد و نگاه کوتاهی به چشمان محتاطِ او کرد.

_غلط کردم.. اونجوری نیگا نکن جونِ عزیزت!

شهروز پوفی کشید و مشغول بازی با چاقویش شد.

_هر بار صداش و میشنوم آتیش میگیرم حبیب. انگار زنده زنده آتیشم میزنن.

حبیب ناراحت نگاهش کرد.

_میخوام یه چی بگم فقط میترسم ترش کنی..

شهروز منتظر نگاهش کرد که زبان روی لبش کشید و آرام گفت:

_یکم بی انصافی نمیکنی دادا؟ بخدا داداش سیاوش اونجوری ها هم که فکر میکنی نیس.. من.. داداش من خودم شاهدم برای بیرون کشیدنت به هر دری زد. میدیدم داشت خون و دل میخورد.. حالا گیرم که از رو مجبوریت یه اشتباهی..

_مجبوریتی وجود نداشت حبیب. هزار بار از همون تو داد زدم.. دست مشت کردم گفتم سیاوش درست بگرد.. گفتم سیاوش پا کج نذار.. مکتبِ من مکتبِ یه روز دو روز نبود که تجدید بشه.. من و سیا یه عمرمون و پای هم گذاشتیم. بعدِ یک عمر که سرِ یه سفره نشستیم و نونِ شورِ عرق خوردیم من باید بشنوم فقط با سه ماه نبودنم گند زده به هر چی کاشتیم و برداشتیم؟

سرش را تکان داد و با درد گفت:

_ازش انتظار نداشتم حبیب. انتظارم ازش بیشتر از اینا بود. سیا کسی نبود که چشم به ناموس و پول داشته باشه. کسی نبود که انگل و آویزونِ زن جماعت بشه. داغون شدم.. له شدم.. همه ی زحمتای این چند سال.. همه ی زجر و بدبختی که کشیدم دود شد و رفت هوا.. من تنها داداشش نبودم… اون تنها داداشم نبود. ما دوتا پناهِ هم بودیم حبیب. پدرِ هم بودیم. پشتش و از پشتم برداشت. بد زمینم زد.. طوری زد که هرکار میکنم نمیتونم از جا بلند شم..

_داداش پشیمونه.. چرا فرصت نمیدی جبران کنه؟

از صدای دادِ بلند شهروز حبیب در خودش جمع شد.

_پشیمونه که هنوز داره با دختره تیک میزنه؟ سند از این معتبر تر؟ دِ اگه از من قد ارزن حساب میبرد.. اگه براش جای هویج بودم وقتی بهش زنگ زدم و فهموندم حالیمه داره چه غلطی میکنه دستش و پس میکشید. نه که پاشه صاف صاف بره جشنِ تولد.. داره تو تخم چشام نگا میکنه میگه من رامو میرم. با وجودِ من هنوزم داره راه خودش و میره..

حبیب سر پایین انداخت و او افزود:

_نشنیدی دختره چی گفت؟ خودت که شنیدی تو چرا حبیب؟ پدرسوخته دوتا دو تا شکار میکرده.. وقتی فهمیده دختره کیسش خالیه مثل زالو چسبیده به بزرگه.. جبرانِ این بی ناموسی ها رو چجوری میخواد بکنه؟ چقدر باید براش بی ارزش و پپه باشم که بدونه من گنداشو میدونم و بازم کاراشو ادامه بده؟

_چرا با خودش حرف نمیزنی داداش؟

شهروز آهی کشید.

_مگه میشه رفت دور و برش؟ دِ مگه نمیگی با سند رفیقش بیرونه؟ مگه نمیگی دورو برشن مثلِ مور و ملخ؟ اگه میتونستم که الان دندوناش تو دهنش خورد بود؟ ولی نه.. اگه میتونستمم نمیرفتم.. سیا رو حرف من حرف نمیزد. طاقت ندارم بعد این همه سال تو روم در بیاد..

حبیب سکوت کرد. شهروز گوشی را از روی زمین برداشت . سیمکارت را جاسازی کرد و پیامکی فرستاد.

_فعلا تنها کاری که از دستم بر میاد بهم زدنِ نقشه ی فعلیشه. دختره رو باید آگاه کرد.. باید تا دیر نشده بفهمه دور و برش چه خبره. برای این کارم بهترین گزینه خواهرشه…

حبیب لب بالا کشید و با انزجار گفت:

_جنسش خیلی خرابه.. نمیشه روش حساب باز کرد.

شهروز پوزخندی زد و شماره اش را گرفت.

_برا من اهلی کردنِ این جونورا دو سوته.. مطمئن باش داره میمیره که بفهمه کی ام. فکر میکنی اگه براش نصرفه همکاری میکنه؟

با پیچیدن صدای آرزو در گوشی پوزخندش را جمع کرد و جدی و خشک گفت:

_چیه نه و سلام!

حبیب در تمامِ مدتی که مشغولِ صحبت با دخترک بود با نا امیدی نگاهش میکرد. نمیدانست راهی که میروند به کجا ختم میشود. ترس شب و روزشان شده بود اما برای نیافزودن بر استرس و اضطرابِ فعلیِ شهروز حرفی از مامورانی که شب و روز محله را زیر و رو میکردند به میان نمی آورد. وقتی مکالمه اش تمام شد سر تکان داد و غرق در فکر پرسید:

_چی میگه؟

_موش میدوئونه… یه کارایی داره میکنه!

_ منم همین و میگم دیگه. خواهرش و میارم یه جای پرت خودت هر چی هس بهش بگو.. نمیشه به این دختره اعتماد کرد!

شهروز به صفحه ی گوشی خیره شد و دندان روی هم سایید.

_تا فردا مهلت خواست.. منم تا فردا صبر میکنم. فقط دعا کنه چیزی از زیرِ این موش و گربه بازیاش در نیاد!

حبیب از حالت نگاهش ترسید. آب گلویش را قورت داد و با تردید گفت:

_چیکارش میکنی؟

شهروز بی جواب به رو به رو خیره شد و گوشی را در دستش چرخاند.

***

_سیاوش خواهش میکنم پیاده شو.. نذار به زور و تهدید متوسل شم ها!

با حالی زار و کلافه به طرف افق برگشت که با لبخند مهربان و چهره ی آرامی نگاهش میکرد.

_من بچه نیستم که برم با اولیام بیام اینجا. دیدِ خوبی نداره. اجازه بده یکم بگذره خودم بگی نگی میام به دست و پاش میفتم!

_چقدرِ دیگه بگذره؟ تو میتونی عمر و زندگی خودت و دیگرون و تضمین کنی؟ زمانی که داره به بطالت میگذره.. هر لحظه ای که با این کینه هیچ میشه علیه اته.. خواهش میکنم یک بارم که شده به خاطر من پیاده شو!

سیاوش با بیچارگی دستی داخل موهایش فرو برد. افق دستگیره را کشید و پیاده شد. خواست بگوید صبر کن ولی قبل از اقدامش افق زنگِ در را فشرد. با همین کار مجبور شد درِ ماشین را برهم بکوبد و کنارِ افق قرار بگیرد. با پاهایش روی زمین ضرب گرفت و گفت:

_اومدنمون بیخوده.. کینه ی ننه لنگه ی شهروزه!

افق برگشت تا چیزی بگوید اما با باز شدنِ در توسط عباس حرف روی نوک زبانش جا ماند و به جای آن نگاه مهربانش روی یک جفت چشمِ سیاه و از حدقه بیرون زده ثابت ماند.

_سلام آقا!

عباس بدون اینکه جوابش را بدهد با دهانی نیمه باز به سیاوش نگاه کرد.

_زبون نداری جواب بدی پدرسوخته؟

نفهمید خودش را چگونه در آغوش برادرش انداخت.. آنقدر محکم و آنی که سیاوش چند قدم عقب رفت. دستش را دور کمر برادرش حلقه کرد و با صدایی آمیخته از شادی و اشک گفت:

_فکر کردم دیگه نمیای داداش.. ننه گفت دیگه نمیای!

بغض، تکه سنگ نوک تیزی شد و گلویش را خراش داد. نگاه سرخورده اش را با یک دنیا حرف به افق دوخت و دست روی سر عباس کشید.

_بیخود از این فکرا کردی. فکر کردی تو رو به حال خودت میذارم؟

عباس سربالا کرد و لبخند زد. چشمانش افق را جست و جو کرد. همین که او را لبخند به لب کنارِ در دید سرش را بالا و پایین کرد و سلام داد. لبهای افق برای این هیجان و تاخیر بیشتر کش آمد و چشمانش را با محبت باز و بسته کرد. با تعارف سیاوش هر سه وارد حیاط شدند. سیاوش از عباس خواست در مورد آمدنشان چیزی به مونس نگوید تا خودشان چند ثانیه بعد از ورود عباس داخل شوند. خودش هم کنارِ درِ نیمه باز ایستاد و گوش به حرف هایشان داد.

_کی بود مادر؟

_سالار بود.. توپش افتاده بود تو حیاط..

اشاره ای به افق داد و با تقه ای به شیشه ی در، راه را برایش باز کرد. افق پرده ی توری و سفید رنگ را کنار زد و با “یا الله “مصلحتی داخل شد. مونس که میان بساطِ سبزی نشسته بود، با دیدنش دست به زانو گرفت و متحیر نیم خیز شد اما همین که سیاوش را پشتِ سر افق دید، پاهایش خشک شد و خمیده باقی ماند. افق جلو رفت و با سلام گرمی گونه اش را بوسید و زن، میان دنیایی از بهت و سوال، با نگاهی خشک شده روی قامت شرمنده ی پسرش دوباره نشست. سیاوش سلام داد و آرام جواب گرفت.. سر بالا نکرد تا غم و شکوه ی نگاه مادرش دوباره کابوسِ شبانه روزش شود.. همانگونه سر به زیر ، مانند کودکی خطاکار ولی پشیمان کنارِ عباس و رو به روی آن ها نشست.

_خوبین همدم جون؟ ببخشید که بی اطلاع اومدیم!

لبخند کم جان و بی رنگی روی لب های مونس نشست. هنوز میانِ سوال های ذهنش غرق بود. این دختر کنارِ پسرش و در این خانه..

_خوش اومدی دخترم. این چه حرفیه!

تک مخاطب بودنِ افق نگاهش را تا چشمانِ غمگین سیاوش برد و برگرداند.سعی کرد لبخندش را حفظ کند. سکوت که بر فضا حاکم شد لب تر کرد و آرام گفت:

_پسرتون باهاتون حرف داره..

مونس تنها برای چند ثانیه از گوشه ی چشم سیاوش را نگا کرد. نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

_عباس مادر پاشو برو زیر گاز و روشن کن.. چایی تازه دمه!

عباس خواست برخیزد که افق گفت:

_چایی لازم نیست.. من و عباس بریم یه نگاه به درساش بندازیم. هوم؟

عباس سری به نشانه ی “باشه” تکان داد و افق با ببخشید کوتاهی، همراه با او از کنارِ مادر و پسر گذشت و وارد اتاق شدند.

با رفتنش سیاوش دستانش را در هم قفل کرد و با صدایی گرفته گفت:

_نمیخوای چیزی بگی؟

_هنوزم من و مرده میدونی؟

مونس دسته ی شنبلیله ها را کناری گذاشت و خاک دستش را تکاند.

_کارِ جدیده؟ اینجوری که روی اینا خم شدی کمر نمیمونه برات.. داری با خودت لج میکنی یا با پسرای بی لیاقتت؟

_این دختره اینجا چیکار میکنه؟

لب به دندان گرفت. کاش سربرمیگرداند و دوباره نگاهش میکرد. شده با خشم… شده با گله یا حتی نفرت.. فقط نگاهش میکرد..

کمی نزدیک شد و چشم به دستانِ چروکیده و خاکی مادرش انداخت.

_شاید هیچ وقت نتونم خطاهایی که کردم و جبران کنم ولی صورت مسئله رو درستش کردم. هر پولی که گرفته بودم پس دادم.. حتی یه قرون حروم هم ته جیبم ندارم. ننه؟ نگات و ازم نگیر.. هرچقدرم که قد بکشم.. هر چقدرم قوی باشم.. هر قدر که مرد باشم وقتی نگاهت و ازم میگری زمین میخورم..

مونس با درد چشم بست و زمزمه کرد:

_خودت خواستی.. حالا داری از من گله میکنی؟

_هر چی بگی حق داری.. ولی نذار با یک عمر شکسته و مرده موندنم تاوان بدم. من به اندازه ای که باید میکشیدم کشیدم.. هنوزم دارم میکشم. از در و دیوار داره برام میباره.. بذار حد اقل یه امید ته دلم روشن باشه!

سربرگرداند.. بالاخره برگشت و نگاهش کرد. چشمانش دنیا دنیا غم داشت.. گله داشت…

_چرا نتونستم برای بچه هام آینه باشم؟ چرا یک عمر جون کندنم و عرق خون ریختنم نتونست به بچه هام یاد بده درست رفتار کنن. چرا یکی تاوان سادگیش و اون یکی تاوان زرنگ بازیش و داد؟ هر خاری که تو چشم شماها میره اول منو کور میکنه.. چرا سوی چشمم و ازم گرفتین؟

سیاوش لبش را میان دندان هایش گرفت تا اشک نریزد. دستش را جلو برد و دست مادر را بالا آورد. بر انگشتانش بوسه زد و با بغض گفت:

_تو فقط یه اشاره کن خودم همه چی رو درست میکنم. این بار بهت با شرفم قول میدم ننه.. نمیذارم دیگه سرت به خاطر ما پایین بیفته. من عوض شدم.. دیگه سیاوشِ قبل نیستم.. زندگی بهم درس داد. انقدر بیرحمانه تنبیهم کرد. انقدر با تنهایی مجازاتم کرد تا خودم و پیدا کنم!

_پس این دختره هنوز اینجا چیکار داره؟ تو ازش خواستی که..

_به من نگاه کن ننه. نگو پسرت و نشناختی.. من مردِ این کارم؟

مونس سرتکان داد.

_نشناختمت سیاوش..

سیاوش آهی کشید و آرام گفت:

_دوستش دارم. اونم دوستم داره. انقدر بزرگ و خانومه که منو با همه ی اشتباهام دوباره قبول کرده.. میخوام زنِ زندگیم باشه. میدونم لقمه ی بزرگه.. میدونم غلط زیادیه ولی..

با سکوتِ مونس حرفش را نیمه رها کرد. چشمان مادرش گویای همه چیز بود. مونس لب زد:

_دخترِ اردلان؟ هیچ حواست به خودت هست؟

دستانش زیر هجومِ این درد مشت شد و به سختی سر تکان داد.

_برام مهم نیست دخترِ کیه. ازش نمیگذرم. شده پاش جون بدم ولش نمیکنم. من خودم و با این دختر پیدا کردم. مثلِ خون تو رگام تزریق شده. من همه ی دردادم و رو زانوی همین دختر دا زدم.. همه ی اشکام و رو پای اون ریختم.. من باهاش به زندگی برگشتم ننه!

مادرش را نگاه کرد و مطمئن گفت:

_نمیذارم کسی ازم بگیرتش.. این دختر جونِ منه!

نگاهِ شماتت بارِ مونس را که دید با بیچارگی گفت:

_بهش گفتم شاید نتونم یه خونه مثل خونه ای که الان توشی برات بسازم ولی تا چند سال یه خونه ی نقلی برات دست و پا میکنم. کار میکنم ننه. شب و روز کار میکنم. شده خونه نمیام.. شده سنگ به شکمم بند میکنم تا بتونم یه زندگی معمولی براش بسازم. اون این زندگی رو قبول کرده.. بودن با من و ترجیح داده به ثروت پدرش..درستش میکنم!

با باز شدنِ در اتاق عباس ،نگاهِ مونس روی افق ثابت ماند. هنوز باورش نمیشد.. آنقدر خیره و ناباور نگاهش کرد که افق پی به ماجرا برد و با سری پایین افتاده دوباره کنارش جا گرفت. مونس نگاهش را بین هر دوی آنها چرخاند و در نهایت گفت:

_سیاوش من و چند دقیقه با دخترم تنها میذاری؟

سیاوش با وحشت نگاهش کرد. خواست اعتراض کند که مونس با چشم به درِ اتاق اشاره کرد. سیاوش نگاهش را با ترس بین آن دو به گردش در آورد و عاقبت بی میل و نگران اتاق را ترک کرد.

افق انگشتانش را در هم پیچیده بود و بی حرف به نقطه ای خیره بود. شرم داشت. حالا که مطمئن بود سیاوش همه چیز را گفته ، حالا که نگاهِ مونس عوض شده بود از بودنش در این خانه شرم میکرد.صدای ملایمِ مونس رشته ی افکارش را پاره کرد.

_سیاوش راست میگه؟

سرش را کمی بالا کرد و تکان داد. مونس آهی کشید و دست روی زانویش گذاشت.

_منه پیرزن خیلی کمتر از اونم که بخوام دختر با کمالاتی مثل تو رو نصیحت کنم. خصوصا که الآن جوونا خودشون برای آیندشون تصمیم میگیرن و خانواده دخالتی نداره. اما دخترم. یه نگاه به دور و برت بنداز.. میتونی فرقِ ما رو با خودتون ببینی؟

افق اخمی کرد و بی جواب به نوک انگشتانش خیره شد.

_میتونی هضم کنی که مادر کسی که دوستش داشتی یه مدت کارگر خونتون بوده؟ میتونی دستِ خواهر و پدرت و بگیری و یک شب شام بیای تو این خونه؟

_من چیزی برای خجالت نمیبینم..

مونس دست روی دستش گذاشت.

_تو خیلی بزرگوار و اصیلی.. ولی آیا خانوادت هم همین فکر و میکنن؟ دوست داری یک عمر به خاطر انتخابت سرکوفت بشنوی؟ ببین دخترم. من چیزی ندارم که باهاش بتونم خوشبختی تو رو ضمانت کنم. قبلا شنیدی و میدونی زندگیِ من چجوریه. شوهرم و ماه هاست که ندیدم. امروز و فرداست که خبر مردنش از کنار یه جوی و کانال به گوشم برسه. همه ی کاری که میتونم برای زندگیم بکنم در حال حاضر همین بساطِ سبزیه… در هفته دو روز هم برای نظافت میرم آپارتمان یکی از آشناها.. این همه ی بالا و پایین زندگیِ منه. اونقدر ساده و کمه که نمیتونم با تکیه بهش برای پسرم آستین بالا بزنم!

نفسی تازه کرد و ادامه داد:

_بچه چه کر باشه.. چه کور و لال باشه چه معلول برای مادرش بهترین، باهوش ترین و زیباترین بچه ست.. سیاوشِ من برای من مرواریده.. هرچقدرم که به خطا رفته باشه.. هرچقدرم که ازش دل چرکین باشم بازم وجودمه.. بازم برام شیرینه.. بازم امید زندگیمه.. اما من نمیتونم ضمانت کنم برای تو هم همین باشه.. خودت داشته هاش و نداشته هاش و بهتر از من میدونی.. خودت میدونی حسرتِ نداشته هاش اونقدر زیاده که اگه بخواد برات بشماره روزای خدا تموم میشه. من اگه همچین پسری رو برای آینده ی تو تضمین کنم مدیونم. مدیون تو.. مدیونِ خدا.. مدیونِ خودم..

افق سر بالا کرد و ناراحت نگاهش کرد.

_برای من نداشته های سیاوش مهم نیست. من با یک عمر داشته به کجا رسیدم؟ چقدر خندیدم؟ چند ساعت شاد بودم؟ من زندگی رو به خاطر داشته هام دوست ندارم. سیاوش برای من برابر با زندگیه. شما که دیدی.. شما که میدونی شما دیگه چرا..

مونس مهربان نگاهش کرد..

_یادمه وقتی عاشق غفور شدم پونزده سالم بود. پدرم ساواک بود و زندگی خوبی داشتیم. اما غفور دوره گرد بود. من یه روز به خاطر همون دوره گرد تو روی پدرم ایستادم و گفتم میخوامش..یک هفته غذا نخوردم.. تنم کبود شد.. عاقبتم باهاش فرار کردم و از زندگیم گذشتم. نتیجیش چی شد؟ به کجا رسیدم؟ درسته عاشقم بود.. انقدر عاشق که با همون دوره گردی و دست فروشی اینجا رو سقفِ زندگیم کرد.. از صدقه سریِ همون عشقِ اون روزاشه که این خونه بناممه و بچه هام تو خیابون بزرگ نشدن. ولی به کجا رسیدم؟ از اونجا فرار کردم به کجا برسم دخترم؟عشق قشنگه.. عشق مقدسه.. هیچ وقت کوچیکش نمیبینم. ولی به والله قسم وقتی ندونی شب برای سه تا بچه ی گرسنه چی بارِ قابلمه کنی و روی گاز بذاری تموم میشه.. وقتی هنوز اجاره ی سه ماهِ قبل رو نداده ماهِ جدید سر میرسه.. وقتی به جای کیفِ مدرسه کتابای بچه ات و توی نایلون سیاه میذاری و با دستِ لرزون و گونه ی خیس دستش میدی عشق تموم میشه.. وقتی عشق بازی جاش و میده به زناشویی عشق هم میشه تلکیف.. دیگه مجبوری انقدر بنویسی و بنویسی تا روزگارت به سر برسه..

افق بی حرف اما با نگاهی که یک دنیا ناگفته داشت نگاهش کرد. مونس پشت دستش را روی صورتش کشید و با محبت گفت:

_نمیگم با سیاوشم بدبخت میشی.. سیاوشِ من مَرده.. به خاطر خانوادش حتی از خودش هم میگذره.. غیرت داره.. وقتی بگه خاطرخواهه شک ندارم که طرف و تا پای جون میخواد. ولی تو برای مردی مثلِ سیاوش ساخته نشدی.. اگه که بخوای زندگیت و با کسی مثلِ اون یکی کنی باید لُختِ لُخت شی.. انقدر بکَنی و از خودت کم کنی تا بتونی باهاش برابر باشی.. وزنه ی زندگی اگه یک طرفش سنگین باشه یکی رو پا در هوا نگه میداره و اون یکی رو زمین میزنه… حالا تو به من بگو دخترِ قشنگم.. بودن و موندن با پسرِ من انقدر خواسته ی دلت هست که به خاطرش لایه لایه از پوست و جونت رو بکَنی و بندازی دور؟ زندگیت و.. داشته هات و.. خیلی از عقایدت رو.. اصالتت رو.. شاید باورهات و.. میتونی؟

افق سر پایین انداخت. هزار بار تا پشتِ لبهایش آمد تا بگوید “آره” اما حجمِ حرف های او آنقدر زیاد بود.. آنقدر حرف هایش سنگین بود که او را در دنیای بی رحم واقعیت گم کرده بود.. مونس راست میگفت.. بودن با سیاوش فرقی با شروعِ جدید نداشت.. شروعی که هیچ کس و هیچ چیز در آن سهیم نبود.. حتی عزیزترین انسان ها در زندگی گذشته اش..

در که مجددا باز شد، سیاوش را که میان چهارچوبِ در دید دلشوره در دلش هزار برابر شد.. چنگی به دسته ی کیفش زد و برخاست.. میخواست بگریزد.. انگار حجم اتاق پر شده بود از حقایق تلخ.. گفته های مونس آجر میشد و بر سرش فرو می آمد.. به مونس که همراهِ او برخاسته بود نگاه کوتاهی کرد و آرام گفت:

_ببخشید مزاحم شدم!

مونس دست روی شانه اش گذاشت و مهربان گفت:

_اینجا خونه ی خودته دخترم!

بغض بر گلویش هجوم آورد..زیرِ لب تشکر کرد و بی صدا از کنارِ سیاوش گذشت. چشمانِ سرد و یخیِ سیاوش مانند حفره های توخالی، با وحشت و پر سوال روی آن دو میچرخید.. پشتِ سرِ افق راه افتاد تا از خانه برود که با صدای مونس متوقف شد:

_کارت که تموم شد شب برگرد همین جا.

میانِ تمام فشار و ترس لبخند کم جانی زد و تشکر کرد. اما وقتی دوباره برگشت حتی رد پایی از دخترک در حیاط خانه نیافت!

***

دستی به ورق های برگشته و شلخته ی دفتر عباس کشید و با اخم گفت؟

_آخر نشد آدمت کنم عباس.. آخه این چه طرزشه؟

عباس شانه بالا انداخت و مشغول نوشتن شد. چشم از نوشته های خرچنگ قورباغه اش گرفت و نگاهی به مادرش انداخت که تسبیح در دست مقابل تلویزیون نشسته بود و ذکر میگفت. از وقتی برگشته بود یک چشمش را اشک دیده بود و یک چشمش را آه. هرگز فکرش را هم نمیکرد تا این حد شکسته و ناامید باشد. کنترل را برداشت و تلوزیون را خاموش کرد. کنار مادر روی پتو نشست و گفت؟

_من که گفتم حالش خوبه.. باز داری غصه ی چی رو میکنی؟

مونس اشک گوشه ی چشمش را زدود و با بغض گفت:

_خوبه؟ چی میپوشه؟ چی میخوره؟ اگه بلایی سرش بیاد چی؟ اگه حکم تیرش و بدن چی؟

_مگه قاتله که حکم تیر بدن؟ فراریه مادرِ من..

مادر لب گزید و با اشک گفت:

_پس چرا نیومد خونه ی خودش؟ آخه با چه عقلی فرار کرد؟ این بار اگه بگیرنش دیگه امیدی به بیرون آمدنش نیس.

سیاوش کلافه و عصبی دستی به پیشانی اش کشید. تمام این سوال ها چندین روز بود که ملکه ی ذهنِ او شده بود. ولی هربار به آن دو شماره زنگ میزد ، صدای اوپراتور حالش را خراب تر از قبل میکرد.

_کاش اصلا بهت نمیگفتم. فکر کردم بشنوی!

_از کی میخوام بشنوم؟ جز لیلا اینا ارتباطم و با همه بریدم. سبحان صبح به صبح سبزی ها رو برام میاره بعد از ظهرم بسته میکنم و عباس میبره سفارشا رو تحویل میده. مگه میتونم تو محله سر بلند کنم؟ شرمِ زندونی شدنِ برادرت کم بود…

سکوت کرد و لب گزید..

_بگرد پیداش کن سیاوش.. کجا رو داره بره؟ شاید همین دورو براست هان؟

سیاوش به سادگی اش پوزخند زد.

_نمیتونه بیاد خونه مادر. خود منم انقدر پرس و جو کردم بهم مشکوک شدن. با هزار بدبدختی از زیر بازداشت در رفتم. محله پر ماموره..

مونس دست به زانویش کشید. باز شب فرا رسیده بود و درد زانو بیچاره اش کرده بود.

_پس مامورا برای همین اومده بودن دمِ در…. پس وقتی از بازار برگشتم و جلوی در دیدمشون برای شهروز اومده بودن..

عباس سربلند کرد و با صدایی گرفته گفت:

_خونه رم گشتن.. داداش سبحان ازم قول گرفت بهت نگم!

مونس دست روی دهانش گذاشت و گریه را سر داد. سیاوش با چشم غره ای به عباس دستش را دور شانه ی مونس حلقه کرد و گفت:

_همه چی درست میشه بهت قول میدم. شهروزم برمیگرده.. بالاخره همه ی این دردا تموم میشن ننه. قرار نیس که تا آخر عمر اینجوری بمونه!

صدای زنگِ در نگاه هر سه شان را به طرف حیاط کشاند. سیاوش زودتر از عباس بلند شد و بیرون رفت. با دیدن سبحان پشتِ در دست به سینه شد و سلامش را موشکافانه جواب داد.

_خبری نشد؟

سیاوش سر تکان داد. نمیدانست چرا حس میکند چیزی از او پنهان مانده است. شهروز صمیمی ترین دوستش بود. پس ممکن بود..

_خوشحالم برگشتی خونه. دیگه نمیشد بیشتر از این مونس خانوم و دست به سر کرد.

دستانش را زیر بغلش گذاشت و لبهایش را روی هم فشرد.

_نمیدونم چرا هر چی فکر میکنم میبینم باز یه جای کلامت میلنگه. چی میخوای بگی که دو به شکی سبحان؟

سبحان در دل به زرنگی اش آفرین گفت. کمی دست دست کرد و با شک گفت:

_از شهروز خبر دارم.

دستان سیاوش پایین افتاد و با چهره ای خشمگین گارد گرفت.

_زود قاط نزن.. نمیدونم کجاست.. فقط میدونم حالش خوبه. من دنبال یه سری سوالام براش. داره سعی میکنه اون مدتی که نیست همه چی معلوم بشه.

_اسم خودت و گذاشتی وکیل؟ قانون نشسته شما دوتا دارین دنبالِ مجرم میگردین؟ هیچ میدونی هر یه روزی که فراریه چقدر علیه اشه؟

_آروم باش سیا.. بهت نگفتم که داد و قال کنی. یه چیزایی هست که ازش خبر نداری! میتونی باهام بیای؟

سیاوش نگاهی به شلوار خانگی اش انداخت و گفت:

_دو دقیقه واستا اومدم

لباسش را عوض کرد و بیرون خانه سرک کشید. سبحان از ابتدای کوچه برایش دست تکان داد. به طرفش پا تند کرد و هر دو با هم شروع به قدم زدن کردند.

_صادقانه بگم نمیخواستم بهت چیزی بگم. چون همیشه زود داغ میکنی و کارا رو خراب میکنی. ولی به کمکت نیاز دارم. میتونی اینبار بدون اینکه خرابکاری راه بندازی کمکی کنی؟

سیاوش اخمی کرد که سبحان افزود:

_که البته شهروز نباید بدونه در جریانی. نمیدونم چرا بد ازت شکاره. هم معتقده جونت در خطره..

_نصف جونم کردی سبحان. بگو چی میدونی؟

_کسی که شهروز و از زندان فراری داده بهروزی بوده. در حقیقت میدونسته کلاه برداری کارِ شهروز نیس. تو همه ی مدت هم دنبالِ عامل اصلی بوده. میشه گفت شهروز و دام کرده برای گیر انداختن آدم اصلی..

دست های سیاوش مشت شد. چشمانش دو گوی سرخ بود که آتش را در خودش ذوب میکرد.

_سیا؟ اینا رو نگفتم بری باز..

_بقیشو بگو سبحان!

_نزدیک دادگاهی که شده و بهروزی نتونسته کاری از پیش ببره نقشه ی دزدی شهروز و به راحتی آب خوردن ریخته. مسمومش کردن و توسط یه پرستار تو حالت نیمه هوش از بیمارستان خارجش کردن. به خیالشون که بعد غیب شدن شهروز عامل اصلی به تکاپو میفته و از این طریق دستش رو میشه!

نفسی تازه کرد و رو به سیاوش که ایستاده بود و غرق در فکر به نقطه ای خیره بود گفت:

شهروز میگه دنبال آدمی نیستن که این پونضد میلیون و هاپولی کرده. هدفشون خیلی بزرگ تره.!

سیاوش رو برگرداند و با چشمانی ریز شده پرسید:

_چه هدفی؟

سبحان همزمان با روشن کردن سیگارش گفت:

_تو بازار مزایده ی این شرکتا یه بابای زرنگ هست که بین همه ی داوطلبای سرمایه گذاری موش داره. یه موش که از همه ی قیمتا مطلع اش میکنه. در نتیجه خیالش که از بابت همه ی قیمتا راحت شد هر جور دلش میخواد میتازونه. البته این آقا موشه فقط از قیمت مطلع نمیشه. مثل اینکه اون موقع که کلاه برداری شرکت بهروزی انجام شده این فعالیت تازه داشته شکل میگرفته. طرف با یه تیر دو نشون زده. هم یک سوم موجودی بهروزی رو هاپولی کرده و باعث شده نتونه مزایده رو برنده بشه هم برای قدرت گرفتن خودش و وارد عرصه شدنش پول پس انداز کرده..

_حالا طرف کیه؟ از کجا انقدر مطمئن حرف میزنی؟ شهروز گفته اینا رو بهت؟

_شهروز فقط اصل ماجرا رو برام تعریف کرد. بقیه اشو خودم تحقیق کردم. خیلی ساده بود فهمیدنش. کافی بود پیگیری کنم ببینم تو این دو سالِ اخیر بهروزی رو چه پروژه هایی خواسته فعالیت کنه. که بعد دیدم بلـــه! آقا میخواسته کارا رو بزرگ کنه. زده صاف زده تو ساخت و ساز!

همراه با نزدیک شدنِ ابروهای سیاوش به هم روی پله ی همیشگی کنار بساط سبزی فروشی نشست و به سیاوش هم اشاره کرد بنشیند.

_یه پروژه ی خیلی بزرگ تو شرقِ تهران قراره پا بگیره. یه چیزی حدود هزار و پونصد واحد برای ساخت و ساز… طرح مال یه سرمایه گذار ترکیه ایه.. ولی فعلا تو این دو سال نتونسته اونی که میخواد و پیدا کنه. یه مجموعه ی خیلی بزرگه سیا.. میگم واحد آپارتمان فکر نکن آپارتمانِ معمولی..

_خب که چی؟

_مثل اینکه رقبا زیادن.. این آقای بهروزی خان هم خواسته یه سهم کوچیکی در باب فضا و امکانات تفریحی ببره ولی رقیبای قوی تر کار و درسته میخوان. تو فکر کن بزرگترین قطبای میلیاردی تهران برای این پروژه کمینن.

سیاوش در فکر فرو رفت..

_پس کار خیلی بزرگ تر از اونیه که فکرشو میکردیم.

_ببین یکی این وسط قلاب انداخته و داره از آب گلالودِ درگیری این رقبا خوب صید میکنه. میدونی همزمان با شهروز چند تا کلاه برداری کلون انجام شده؟

سیاوش سر برگرداند و با تحیر پرسید:

_یعنی میگی همش کار یه نفره؟

سبحان سر تکان داد.

_گفتم که.. یه نفر که همه جا موش داره. از همه استفاده میبره و همزمان از درگیری بین رقبا هم دور میمونه. اینجوری سابقه اش هم سفیده و میتونه به راحتی جلب توجه کنه. وقتی همه خوب به جون هم افتادن دستش و پر قدرت تر از همه رو میکنه و وارد گود میشه. کافیه بتونه این پروژه رو از دست این گله گنده ها بیرون بکشه. میدونی چی میشه؟ چنان خودشو پیدا میکنه که دیگه تو تهران کسی نتونه اسمش و با تریلی بکشه!

_حالا معلوم شد چی به چیه… این کلاه برداری های ظاهرا کوچیک خوب سرِ صاحب شرکتا رو گرم میکنه. کی میاد به همچین آدمی شک کنه؟ اونم وقتی سرِ همه به مزایده گرمه!

_کار آسون تر از اونیه که فکرشو میکنی. فقط کافیه یکی از این موش ها رو پیدا کنیم. وقتی بفهمیم شاه دزد کیه دیگه جمع کردن بقیه مدارک و برائت شهروز حتی یک هفته هم وقت نمیبره!

بعد از مدت ها لبخند ضعیفی روی لبهای سیاوش نمایان شد.

_واقعا دمت گرم سبحان..

سبحان ضربه ای به شانه اش زد و گفت:

_دعا کنیم شهروز واقعا جای خوبی قایم شده باشه و دست بهروزی بهش نرسه. وگرنه ممکنه از روی عصبانیت کار و خراب کنه. مغزِ پوکش هنوز انقدر کار نمکنه بفهمه کسی که چشمش دنبال اون پروژست انقدر بیکار نیست که بیفته دنبال شهروز.. مخصوصا وقتی فقط چند ماه تا اعلام برنده ی مزایده مونده!

_هیچ راهی نداره تا اسم شرکت و بفهمیم؟

سبحان سرش را به نشانه ی نفی تکان داد.

_متاسفانه تو بازار فعلا سکرته.. فقط اسمش به عنوان متقاضی پروژه ثبت شده که دست پیدا کردن به اون اسامی کار آدمایی مثلِ ما نیست..

_پس چجوری باید پیداش کنیم؟

_یا باید صبر کنیم مزایده انجام بشه و شرکت خودش و نشون بده که در این صورت زمان علیه مونه و ممکنه همه چی کنفیکون شه! تازه مطمئنا طرف با این همه گندی که بالا آورده نمیشینه ایران و منتظر بشه گنداش بالا بیاد.. صد درصد یه نقشه های فراری برای خودش ریخته! فقط میمونه راه دوم.. اینکه بگردیم آقا موشه رو پیدا کنیم! در هر صورت مزایده تا آخر بهار انجام میشه!

سیاوش به نقطه ای خیره شد و از لای دندان هایش غرید:

_من ترجیح میدم مستقیم برم دنبال روباه کثیف.. دنبال موش گشتن فقط وقتمون و میگیره!

به طرف سبحان برگشت و ادامه داد:

_این یارو هر کی هست وابسته به یکی از این کله گنده ها بوده که تونسته از مزایده خبردار بشه و برای خودش برنامه ردیف کنه. مگه نه؟

_آفرین.. از همینجا میشه ردش و زد..

_پس قوی ترین احتمال و در نظر میگیریم. یه لیست از کله گنده های این بازار برام بنویس. شده تک به تک میرم سراغشونو پرس و جو میکنم!

_فردا برات حاضر میکنم. اسماشونو توی پرونده نوشتم!

هر دو از جا بلند شدند و به طرف خانه حرکت کردند. سیاوش دستش را گرم فشرد و تشکر کرد. بعد از مدت ها حس میکرد کمی سبک تر شده است. شاید اگر میتوانست شهروز را از این گرفتاری بزرگ خلاص کند میتوانست راحت تر و با خیالی آسوده تر باقی مشکلات را حل کند.

داخل حیاط شد و لبه ی حوض نشست. افق از وقتی رفته بود گوشی اش را هم خاموش کرده بود. نمیدانست بینِ او و مادرش چه گذشته است اما تنها یک جمله ی مادرش آرامش کرده بود ” دنبالش نرو سیاوش.. بذار با خودش خلوت کنه.. اگه کفترِ جلد خودت باشه برمیگرده و روی شونت میشینه. اجازه بده بی دخالتِ تو و احساس برای زندگیش تصمیم بگیره”

دلش شور میزد.. نمیتوانست زندگی را لحظه ای بدون او تصور کند اما مادر هم راست میگفت.. بودن و ماندن با او گذشتن میخواست.. گذشتن از چیزهایی که دل کندن از آن کار هرکس نبود!

گوشی را از جیبش بیرون کشید.. دلش طاقت نمی آورد. اگر میانِ این همه اوضاعِ نابسامان حرف های آرزو تیشه بر ریشه اشان میزد چه؟ تصمیمش را گرفته بود. نمیخواست از آرزو چیزی به او بگوید.. گناهی نکرده بود که به آن اقرار کند! آرزو را شروع نشده به پایان رسانده بود.. گفتن و باز کردنِ مسائلِ راجع به او فقط پِی این رابطه را سست میکرد.. در حقیقت از آن شکافی که افق هشدار داده بود میترسید.. وقتی ارتباطشان با هم به یک تارِ مو بند بود، از پیش کشیدن همچین بهانه ی بزرگی واهمه داشت! نامش را جست و جو کرد و تماس را برقرار کرد. با زنگ خوردن گوشی هیجانش چند برابر شد و با اشتیاق منتظر جواب ماند. صدای بوق متوقف شد. لبخندی زد و با عشق نامش را بر زبان آورد.. اما به جای صدای افق، “بله” ی آرزو پتک محکمی شد و بر سرش فرو آمد.

دستپاچه و نگران گفت:

_افق کجاست؟

_میترسی باهام حرف بزنی؟ میترسی دست دلت بلرزه یا از لو رفتنِ نقشه هات ترس داری؟

_این بازی مسخره رو تمومش کن آرزو. دیگه چی از جونم میخوای؟

_من یا تو؟

تکه سنگ کوچک را زیر پا له کرد و از خدا صبر خواست.

_افق کجاست؟

_نترس نخوردمش.. حمومه. دیدم گوشیش خاموشه شک ام رفت که نکنه…

کمی مکث کرد و با لحنی ملایم پرسید:

_تمومش کردین نه؟ بهم بگو که تمومش کردی؟

_چی رو تموم کردم ها؟ دقیقا چی میخوای از جونِ من؟

_داد نزن.. خودت خوب میدونی چی میخوام. افق از جنس امثالِ من و تو نیس .. بیخیالش باش. اون تو وجودش شیطان نداره.. ما دوتا حرف همو خوب میفهمیم. ما برای هم ساخته شدیم.

_لعنت به روزی که دیدمت..

_آره لعنت بفرست. من هزاران بار فرستادم تو هم بفرست.. ولی بیخیالم نشو.. من بدون تو نمیتونم امیر!

_امیر کدوم خریه؟ چی داری میگی تو؟

_برای هر کی سیاوش باشی برای من امیری فهمیدی؟ اجازه نمیدم انقدر راحت کنارم بذاری .. تاوانِ بازی ای که راه انداختی منم. میشنوی؟

سیاوش چنگی به موهایش کشید و با استیصال گفت:

_چرا نمیفهمی؟ دِ لامصب دل نداری؟ دارم میگم دوست داریم همدیگه رو.. خراب کردنِ زندگی من و خواهرت به چه قیمتی؟

صدای آرزو قطع شد.. نفسش را با خشم بیرون داد و آهسته و سرد گفت:

_تا صبح چشم رو هم نمیذارم و منتظر تماست با خودم میشم. اگه به گوشی خودم زنگ زدی همه چی رو تو ذهنم چال میکنم. همه کس ام رو بیخیال میشم و باهات تا ته دنیا میام.. وگرنه با عشق دوست داشتنیت خداحافظی کن جناب سیاوش!

این را گفت و بی توجه به “الو” گفتن های پشتِ همِ سیاوش گوشی را قطع کرد.

***

روی صندلی های سفید و حصیری که با آمدن بهار زینت بخشِ تراس عریض شده بودند، نشسته بود و با فنجان قهوه اش بازی میکرد. آنقدر غرقِ طرح های نقش بسته بر انتهای فنجان بود که یادش رفته بود سه ساعتِ تمام بی حرف و و حرکت همانجا نشسته است.. از دیروز که آن حرف های تلخ را از زبان مونس شنیده بود در خودش گم شده بود.. از یک طرف تمام گفته هایش را باور داشت و از سوی دیگر عشق از میان تا رو پود جانش زبانه میکشید و خودش را یادآوری میکرد. آنقدر میانِ عشق و منطقش در کشمکش بود که قلبش زیرِ این فشار در حالِ لِه شدن بود.

باد بهاری در اطرافش پیچید و با خودش بوی گسِ عطر پدرش را آورد. سر بالا کرد.. اردلان کنارِ در ایستاده بود و نگاهش میکرد. بارها پاهایش او را تا پشتِ در اتاق کشانده بود تا حقیقت را از زبان خود دخترک جویا شود ولی هر بار دلش غرور را بهانه میکرد. در حقیقت از شنیدن حقایق بیم داشت. میترسید این اتفاق که افق را اینگونه از این رو به آن رو کرده بود آنقدر حقیقت داشته باشد که تلخی اش زندگی اش را از اینی که هست تلخ تر کند!

افق با دیدن پدرش در بارانی بهاره و بلند از جا بلند شد. اردلان لبخندی سرد به رویش پاشید و تند و تیز از کنارش عبور کرد. رضا از ماشینی که آماده و روشن، پیش پایش آورده بود پیاده شد و جایش را به اردلان داد. با دور شدنِ ماشینِ پدر دوباره در جایش نشست و نگاهش را به همان نقطه ی قبل دوخت. اینبار صدای آرزو روی افکار و دنیایی که در آن غرق بود خط کشید.

_به فال اعتقاد نداشتی؟

بدون اینکه سر بالا کند نفسش را بیرون داد و آرام زمزمه کرد:

_هنوزم ندارم.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن