رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۳

همان گونه خیره در نگاهش لب زد.

_به اینکه خیلی زود با همه پسرخاله میشین!

خنده ی پسر بلند شد. حضار زیر لب نچ نچی کردند که افق را حسابی موذب کرد. اخم کرد و آرام گفت:

_اینجا کتابخونست.. اصلا چجوری..

_عضو شدم!

کتابش را بالا آورد. نگاهِ افق روی کلماتِ بزرگ روی جلد چرخی خورد و ابرویش بالا پرید.

_منطق و فلسفه؟

پسر نگاهی به جلد کتاب انداخت و بی خیال شانه بالا انداخت.

_حالا هرچی.. از بیرون یخ زدن که بهتره!!

نفسی کلافه بیرون داد و سرش را برگرداند. سعی کرد با خواندن ابیات به این حضور اعصاب خرد کن نیاندیشد ولی اگر صدای آرامِ پسر میگذاشت!!

_میشه با هم بخونیم؟

جوابش را نداد.

_بعدا میگن چرا جوونا راغب به کتابخونی نیستن. همین امثال شما..

_لطفا آرومتر!

سرش را بلند کرد. این جمله را خانم میانسالی با اخم های در هم رو به او گفته بود. از دیدن دست های در هوای پسر به علامت تسلیم و چشم مظلومانه اش بی اختیار خنده اش گرفت. همین یک لبخند کافی شد برای جسارتِ بیشتر!

_میگم تو کتابخونه بوفه نیست؟

کلافه کتاب را بست و خیره به چشمان شیطانش بی صدا از کنارش برخاست! همین که از در کتابخانه بیرون آمد دوباره صدایش را شنید:

_هنوز مونده تا تموم بشه ها؟ جای دیگه ای میخواین برین؟

حس کرد ظرفیتش تکمیل است. برگشت و با لحن تندی گفت:

_ترجیح میدم برم بشینم تو ماشینم یا چه میدونم هر جای دیگه.. میشه لطفا دست از سرم بردارین آقای محترم؟

_امیر هستم!

دندان هایش را روی هم فشرد.

_هر کی که هستین! امیدوارم بعد حلِ این مشکل دیگه نبینمتون! واقعا خوی آزاردهنده ای دارین!

این را گفت و سراسیمه از مقابلش گذشت. لبخند پلیدی گوشه ی لب امیر نشست و همانگونه که مسیر رفتنش را دنبال میکرد زیر لب گفت:

_آخرشم اسمش و نگفت!

***

از پله های ورودیِ سکوی بزرگ بالا رفت. آخرین توانش بود. چقدر روز سخت و پرتنشی پشت سر گذاشته بود و بدتر از آن، اینکه نتوانسته بود حتی به یکی از کارهایش سر و سامان دهد. رضا با کت و شلوار اتو کشیده ی همیشگی اش کنارِ در ایستاده بود و دستانش را با تواضع روی هم انداخته بود. با دیدن افق کتش را مرتب تر کرد.

_سلام خانوم!

افق بی حوصله ولی با لبخند جواب سلامش را داد و داخل شد. خانه گرم بود و پوست سرد صورتش را در عرض چند ثانیه داغ و گلگون کرد. حنانه با سینیِ قهوه به طرف پله های مارپیچ وسط سالن میرفت. خبری از ژاکلین نبود. چند قدم جلو رفت و صدایش زد:

_حنانه؟

روی پله ی سوم ایستاد و با دیدنِ افق چند پله ی رفته را هم برگشت.

_سلام خانوم. خسته نباشین!

_ممنون.. پدر اتاقشونن؟

_بله منم داشتم قهوه اشون و میبردم!

سری تکان داد.

_باشه برو. منم لباسم و عوض کنم بهش سر میزنم!

خواست برود که دوباره پرسید:

_ژاکلین جون کجان؟

حنانه با دست به بالا اشاره کرد.

_خانوم تو حمام اتاقشونن.. تایم حمامِ شیرشونه!

از لفظ خانوم و حمامِ شیر اخم هایش در هم رفت. بی حوصله سر تکان داد و به طرف اتاق خودش که دقیقا انتهای سالن بزرگ و پشت پله های مارپیچ و عریض قرار داشت رفت. کمربند بارانیِ چرمش را باز کرد و خودش را روی تخت انداخت. چند نفس عمیق کشید که باعث شد قفسه ی سینه اش بالا و پایین شود. عجب روز گندی بود! نه به قرارش با مسئول آموزش دانشگاه رسیده بود و نه توانسته بود برای ادامه ی خرید بچه ها به بازار برود! تصادف پر دردسرش و آن جوانِ سیریش هم شده بود قوزِ بالای قوز!

صدای موسیقی بلندی که از اتاق بالای سرش به گوشش میخورد چهره اش را جمع کرد. کلافه از جا بلند شد و بارانی اش را از تن کند. رو به روی آینه ایستاد و دستی به موهای آشفته اش کشید. حوصله ی تعویض لباس هایش را نداشت. با همان شلوارِ جین و پلیور خاکستری از اتاق خارج شد. آشپزخانه دقیقا کنارِ اتاقش قرار داشت. بو و عطر خوش آلوخورشت مشامش را به بازی گرفت. مستِ بو شد و چند نفسِ عمیق کشید. با صدای زهرا خانوم چشمهایش را باز کرد.

_سلام دختر قشنگم. کِی اومدی؟

جلو رفت و گونه اش را بوسید. اگر ژاکلین این صحنه را میدید بی برو برگشت یک روزِ تمام جنگِ اعصاب داشت و پشتِ چشم. ولی برایش مهم نبود! زهرا طعم کودکی هایش بود. تنها خاطره ی باقیمانده از آن زمان ها که خیلی دور و دست نیافتنی به نظر میرسید!

_خسته بودم یک راست رفتم اتاقم. میبینم بازم شِف ها رو شرمنده ی خودت کردی؟؟

_خیلی وقت بود خورشت آلو نپخته بودم! پدرت دلش میخواست!

با لبخند وارد آشپزخانه ی بزرگ شد. درِ قابلمه را که برداشت روحش پر کشید.

_یه دونه ای زهراجون. میدونستی؟

زهرا خندید و از داخل یخچال ظرفی بیرون کشید.

_صبحی کیک دارچین پختم. سهمت و کنار گذاشتم وگرنه وروجک همش و میخورد!

با ذوق و شوق درِ ظرف پلاستیکی را برداشت و ناخنکی به تکه کیک زد. دلش از گرسنگی مالش میرفت.

_کلا امروز تصمیم گرفتی من و جوون مرگ کنی دیگه؟ خوب قربونت برم اینو بخورم خورشت آلو رو چجوری بخورم من؟

_ای بابا.. جوونی دخترم.. یه پوست و استخونم که بیشتر نیستی. تا شام هنوز دو ساعتی هست. بخور قربونت برم!

تکه ای بزرگ در دهانش گذاشت.

_آرزو حق داشت ازش نگذره. واقعا محشره!!

_میبینم که بازم جمعتون جمع شده غیبت من و میکنین!

با دیدنِ آرزو تکه ای از کیک در گلویش پرید و به سرفه افتاد. زهرا دست پاچه و نگران به پشتش کوبید.

_بیا این لیوان آب و بخور.. نوش.. نوش.. دخترجان!

آرزو که از این صحنه خنده اش گرفته بود سیبی از داخل طرف میوه برداشت و به درِ آشپزخانه تکیه داد. خیره به چشمهای از حدقه در آمده ی افق گازی به سیب زد.

_این چه وضعشه آرزو؟؟

نگاهی به خودش انداخت و شانه بالا انداخت.

_مگه چیه؟

چشمانِ افق از روی فضای بی پوشش وسط بدنش تا روی لباس های نصفه و نیمه اش چرخی خورد. از پشتِ میز بلند شد.

_داری میری دیسکو؟ این چه وضعیه آرزو؟ چند بار بهت بگم تو این خونه مرد رفت و آمد میکنه؟ همین کارارو میکنی که بابا…

اوفی گفت و کنارِ زهرا ایستاد. دست دورِ گردنش انداخت و زیر گوشش گفت:

_بازم این غرغرو اومد خونه!

افق هشدار گونه گفت:

_برو عوضشون کن.. اینا رو کی برات میخره آرزو؟ همچین تاپ و شلوارکی تو لباسات نبود!

_اَه چقدر گیر میدی افق؟ مگه کی تو خونست؟ رضا رو که بستن جلوی در.. اینجا هم جز بابا کسی نیست!

_یعنی این لباس مناسب جلوی بابا پوشیدنه؟ یه نگاه تو آینه به خودت انداختی؟ تا اون رنگِ لباسای زیرت مشخصه!

با ناز از جلوی افق گذشت و دستش را در هوا تکان داد.

_حوصله بحث باهات ندارم..میرم تو سوراخ موشِ خودم!

افق از پشت نگاهش کرد. چیزی زیر لب گفت و سرش را تکان داد. حقیقاتا منظره ی بد و نفس گیری بود! اگر تنها یکی از شرکا یا دوستان پدرش آرزو را در این اوضاع و احوال میدید قطعا قیامت برپا میشد! پوشش این دختر فرقی با عریان گشتن نداشت!

پشتِ سرش راه افتاد. سعی کرد نگاهش به پیچ و تاب خوردن بدنش که از روی عمد و شیطنت بود نیفتد. بالای پله ها راهشان جدا شد. افق به طرف اتاق اردلان راهش را کج کرد. در نیمه باز بود. تقه ای به در زد و به خیال تنها بودن پدرش داخل شد. ولی همین که چشمش به صحنه ی پیش رویش افتاد تمام صورتش داغ و ملتهب شد و با ببخشید کوتاهی بیرون رفت! ضربان قلبش شدت گرفت. دستش را به نرده های راه رو گرفت. خیال میکرد ژاکلین هنوز در حمام شیرش وقت میگذراند. تصور اینکه در اتاق پدرش آنگونه بی پروا….

پوف کلافه ای کرد و دست روی چشمانش کشید. قانون های این خانه دیگر مانند قبل نبود! آمدن ژاکلینی که تنها سی و چند سال داشت و بیش از نیمی از عمرش را در آمریکا گذرانده بود خیلی از اعتقادات و قوانین سنتی را با خود شسته و برده بود! شاید دلیل رفتارهای بی ملاحضه ی آرزو هم همین بود! پِی مقررات این خانه از ریشه تعویض شده بود و آرزو تنها یک چرخه ی طبیعی و معمول را میچرخاند!

درِ اتاق باز شد و به دنبالش صدای قدم های ژاکلین را شنید. با خجالت به طرفش برگشت. حوله سرهمی لیمویی اش تنش بود و موهای بلوندش نم داشت. ابرویش را بالا داد:

_برو تو عزیزم!

لبخندی زد و بدون اینکه حتی یادش باشد به سلام دادن داخل شد. اردلان روزنامه به دست قهوه اش را مزمز میکرد. قهوه ای که خیلی وقت پیش برایش برده شده بود و مشخص بود وقت نکرده است برای نوشیدنش!

جلو رفت و گونه ی پدرش را بوسید. عطر ملایم ژاکلین که از صورت پدرش می آمد حالش را خراب تر کرد.

_سلام به یه دونه ی خودم. چطوری بابا؟

مقابلش نشست.

_خوبم. شما خوبین؟

عینکش را از چشم خارج کرد و با لبخند نگاهش کرد.

_بره ی من امروز چرا انقدر ریخت و پاشه؟ خوبی باباجان؟

سرش را با اطمینان تکان داد.

_تصادف کرده بودم! تا الآن درگیر اون بودم!

اردلان در جایش نیم خیز شد. چشمان نگرانش همه جای دخترش را کاوید.

_کِی؟ کجا؟ چرا زودتر نگفتی؟

_آروم بابا.. خوبم. یه ماشین از پشت زد بهم. پیشنهاد داد بریم پیش صافکاری که زود کارام و حل کنه! اینه که زنگ نزدم نگرانتون کنم! تا الآنم اونجا بودم!

اردلان اخم کرد.

_یه دخترِ تنها پاشدی رفتی پیشِ صافکار؟ خوب میومدی خونه رضا رو میفرستادم حل میکرد! تو چرا اینجوری عجولی دختر؟

افق لبخند زیبایی زد.

_الهی من قربونتون برم مهربونِ من! یه سری هم به کتابخونه ی قدیمی زدم. اذیت نشدم بخدا!.. تازشم.. به آرزو قول دادم برای فردا!

با شنیدن اسم آرزو چهره ی پدرش به وضوح تغییر کرد و آهی از سینه اش خارج شد.

_این دختر آخر من و دق میده! از ظهر اینجا رو گذاشته روی سرش. نمیتونم چیزی بهش بگم. میترسم بازم خودش و حبس کنه!

_نگران نباشین. من باهاش حرف میزنم! اگه روش بریم و فشار بیاریم بدتر میکنه!

متفکر لب زد:

_آره میدونم!

صدای جیغِ بلندِ آرزو باعث شد سرِ هر دو به طرف در اتاق برگردد. اردلان سرش را تکان داد.

_نمیدونم مادرت سرِ این از دستِ کی لقمه خورده! هرچقدر تو آرومی این دختر روانیه!

افق با خنده از جا بلند شد.

_من برم این دیوونه رو به زنجیر ببندم تا خونه رو روی سرمون آوار نکرده! برای شام میاین پایین دیگه؟

_آره باباجون.. یکمی خرده ریز حساب و کتاب دارم. به حنانه بگو بیاد بالا.!

چشمی گفت و از اتاق خارج شد. نزدیکِ اتاقِ آرزو ایستاد. صدای موسیقیِ راک از همینجا هم کر کننده بود. خواست در بزند که یادش افتاد با این صدا شنیدنِ صدای در جزو محالات است. آرام دستگیره را پایین داد و داخل شد. به محض ورود دست هایش را روی گوشش گذاشت. آرزو حاضر و آماده روی تخت ایستاده بود و برس را مقابل دهانش گرفته بود. با خواننده ی روانی که فقط جیغ میکشید همخوانی میکرد. فریاد زد:

_خاموش کن این لامصب و!

چشمهای آرزو بسته بود و حتی صدایش را هم نمیشنید. جلو رفت و مدیا پلیر کامپیوتر را خاموش کرد. اتاق میانِ جیغ بلندِ تک خوانیِ آرزو لرزید. چشمانش را آرام باز کرد و با دیدن افقِ دست به سینه با خنده از روی تخت پایین پرید.

_به! آبجی خانوم.. چه عجب.. از این ورا! محفلمون و چراغونی کردین.!

افق با نچ نچ نگاهی به لباسهایش انداخت. بارانی پلنگی تنگ و کوتاهی تنش بود همراه با شالی چند وجبی!

_بازم کجا داری میری؟ وقتِ شامه!

بی توجه به افق رو به روی درایور ایستاد و رژ لب قرمزش را حریصانه روی لبهای خوش فرمش کشید. دلِ افق لرزید. این دختر الهه ی زیبایی بود و با این ظاهر حتما طعمه ی گرگ ها میشد.

_یکم کمرنگش کن آبجی.. به خاطر خودت میگم!

آرزو نگاهی از آینه به چهره ی ملتمسش انداخت.

_مثلِ تو اُمُل باشم که تا ۲۶ سالگی بمونم رو دستِ بابام؟ ولمون کن بابا!

افق ناراحت روی تخت نشست. لباس های نامرتب روی تخت را کنار زد و دوباره بهش خیره شد.

_نمیخوای بگی کجا میری؟ با کی میری؟

_خونه ی یکی از بچه ها مهمونیه! تو نمیشناسیش!

_این دوستات کین که من نباید بشناسم آرزو؟ کدوم آدم خانواده داری بعدِ ساعت نُه شب مهمونی مختلط میگیره؟

یقه ی پالتویش را بالا آورد و با اخم جذابی ابروهایش را مرتب کرد.

_من کاری به خونوادش ندارم.. عشق و حال و تفریح واسه ما بسته!

افق برافروخته از روی تخت بلند شد.

_عشق و حال با این وضع؟ حد اقل شلوار پات میکردی.. تو این سرما با این جوراب شلواری نازک… همه جات مشخصه آرزو!

کیفش را از کنارِ افق برداشت و لپش را کشید.

_قربون خواهر اُمُلم بشم من این اسمش ساپورته.. مُده. جوراب شلواری چیه؟

خواست از کنارش بگذرد که با خشم مچ دستش را گرفت.

_برو عوضش کن آرزو.. اون روی من و بالا نیار!

آرزو عصبی دستش را بیرون کشید.

_من شاگردت و دانش آموزت نیستم خانوم معلم! من به سن قانونی رسیدم و خودم میدونم چجوری و با کدوم خر بگردم. اُکی؟؟

بی توجه به افق بیرون رفت. افق پشت سرش راه افتاد.

_خیلِ خوب پس منم باهات میام ببینم اینا کی ان که هر شب مهمونی میگیرن! یا نمیری یا منم میام!

آرزو ایستاد و کلافه گفت:

_تو که حاضر نیستی.. آرشام دمِ دره. این یه بار و گیر نده قول میدم دفعه بعد ببرمت!

_آرشام کدوم خریه دیگه؟؟

_خدافظ.. با ژاکلین جون خوش بگذره. بــــای!

این را گفت و مانند برق از جلوی دیدگانِ متحیر افق دور شد.

ساعت از دوازده گذشته بود! ضربان قلبش از نگرانی و تشویش، شدت گرفته بود. صدای اوپراتوری هم که خاموش بودنِ دستگاهِ مشترک را اعلام میکرد، بیش از پیش حالش را خراب میکرد! گوشی اش را روی درایور سفید رها کرد و لباس خوابِ ابریشمی اش را از کشو خارج کرد. آهی کشید و مشغولِ تعویض لباسش شد. در این پیراهن و شلوار ابریشمی، آن هم بعد از گذراندن یک روزِ سرد و سخت احساس آسایش نابی میکرد! فقط کاش کمی هم آرامش داشت!!

دوباره گوشی را دست گرفت و دستش را روی قفل اسکرین سُر داد که تقه ای به در خورد.

_بفرمایین!

اردلان داخل شد. او هم خودش را میهمانِ روبدوشامبر شبانه اش کرده بود ولی نگران بود!

_هنوز خاموشه؟

سرش را به علامت تایید تکان داد.

اردلان کنارش روی تخت نشست و سرش را میان دستانش گرفت.

_دختره ی بی عقل! حالا باز بگو بابا داری تند میری.. ببین؟ ساعت از دوازده گذشته!

سرش را رو به سقف گرفت و زمزمه کرد:

_خدایا من با این دختر چه کنم؟

افق با سری که به شدت پایین افتاده بود، درگیر بازی با ناخن هایش بود. نمیدانست چرا بارِ شرمندگیِ بی ملاحظگی های آرزو گردنِ او را خم میکرد! شاید برای این بود که خودش را مانند مادری مسئول در رفتارهای سبکسرانه ی خواهرش در مقابل پدرش میدید!

اردلان دست برد و آرام بر روی موهای نرم و لختَش که سرشانه هایش را پوشانده بود دست کشید.

_تو غصه نخور.. فردا با مشیری صحبت میکنم. چند وقتیه که داره روی کالج های اون ور تحقیق میکنه! تا آخرِ این ماه میفرستمش میره!

افق برگشت و نگران نگاهش کرد.

_وقتی خودش نمیخواد چه فایده ای داره پدر؟ میخواین بره اون ور به جای درس خوندن با آزادیِ بیشتر وضعش از اینی که هست بدتر بشه؟

متفکر به رو به رو خیره شد.

_دیگه نمیدونم چی درسته چی غلط! میخوام به عنوان یه زن و تجربه دار به حرفای ژاکلین اعتماد کنم! شاید حق با اون باشه!

خواست بگوید کدام اعتماد؟ اعتمادی که در پس اش آسودگیِ یک نامادری را در قبال مسئولیت آرزو دربر دارد؟ ولی لبش را به دندان گرفت و سرش را تکان داد. باید با آرزو جدی برخورد میکرد!

اردلان از جا بلند شد.

_میرم اتاقم. هر وقت اومد بگو بیاد بالا. باید باهاش حرف بزنم!

چشمی گفت و برای بدرقه ی پدرش از جا بلند شد. همین که تنها شد، کنارِ پنجره در جایگاه همیشگی اش جا گرفت و چشم به حیاطِ بزرگ دوخت. خواهر کوچکش داشت از دستش میرفت! انگار هم با خودش و هم با همه لج میکرد! یاد حرف مادرش افتاد که میگفت: “آرزو خیلی حساسه.. همیشه میخواد چیزی رو نشون بده که نیست. قلبش صاف و پاکه ولی ظاهر شرّ و نا آرومی داره!”

آهی کشید و خواست کنارِ پرده را رها کند که چشمش به رضا افتاد. درِ حیاط باز بود و رضا با کسی حرف میزد. متوجه چراغ های ماشینی رو به روی درِ حیاط شد. سراسیمه از خانه خارج شد و خودش را به در رساند. پسری جوان زیر بازوی آرزو را گرفته بود و از ماشین پیاده اش میکرد. آرزو تقریبا بیهوش بود. رضا را کنار زد و خودش را به ماشین رساند.

_چی شده؟ آرزو؟؟

پسر آرام گفت:

_خیلی خورده.. نترس چیزیش نیست. فقط حال نداره تکون بخوره!

نگاهی با نفرت به پسر انداخت که در آن تاریکی روشنایی فقط موهای سیخ شده اش واضح بود و بوی تندی که از تنش می آمد.

_ولش کن بهش دست نزن.. کی هستی تو؟

بازوی آرزو را کشید و به خودش تکیه اش داد. پسر نگاهی خریدارانه به سرتاپایش انداخت.

_شما کیشی؟ نمیخوره بهت مامانش باشی!

تازه یادش افتاد با همان لباسِ راحتی از خانه خارج شده. بی توجه به نگاهِ پسر دندان هایش را فشرد و با حرص گفت:

_تا پدرم و صدا نکردم از اینجا گم شو سگِ کثیف.. بعدا میدونم باهاتون چیکار کنم!

پسر چیزی زیرِ لب گفت که رضا بلافاصله جلو آمد.. با ترس و با دستِ آزادش دستِ رضا را گرفت.

_ولش کن بذار بره.. بیا کمک کن تا بیدار نشدن ببریمش تو!

پسر با عجله سوارِ ماشینش شد و با تک گازی از آنجا دور شد. یک طرف بازوی آرزو در دست افق بود و طرف دیگرش در دستِ رضا. آرام و بی صدا تا اتاقِ افق حملش کردند و روی تخت گذاشتنش ولی هنوز نه چشمهایش باز و بود و نه چیزی میگفت. افق با ترس گفت:

_باید دکتر خبر کنیم! خدایا اگه چیزی شده باشه چی؟

رضا سرش را به صورتِ آرزو نزدیک کرد. چیزهایی زیر لب میگفت ولی آنقدر آرام بود که شنیده نمیشد. صورتش سرخ شد و صاف ایستاد.

_چیزی نیست. میرم به زهرا خانوم بگم براش قهوه درست کنه!

نگاهش را از افق گرفت و با خجالت گفت:

_فکر کنم اثرِ الکله!

افق لبش را به دندان گرفت و سر تکان داد. همین که رضا عقبگرد کرد صدایش زد:

_اگه بلدی خودت درست کن. زهرا رو بیدار نکن! نمیخوام کسی چیزی بفهمه!

چشمی گفت و بیرون رفت. افق روی تخت کنار آرزو نشست و موهایش را با دست نوازش کرد.

_چرا ما ازت انقدر غافل شدیم خواهری؟ چی شد که این همه از ما دور شدی؟ داری با خودت چیکار میکنی دختره ی احمق!

آرزو لبخندی کش دار و بی کنترل زد و با صدایی رسا تر چیزهایی زیرِ لب گفت. افق سرش را جلو برد و از میان جملات کشدار و نامفهومش تنها کلمه ی “بوس” و “آرشام” را تشخیص داد. با ترس به ملافه ی زیر دستش چنگ زد و در دل خدا را صدا زد! باید به هوش می آمد و توضیح میداد در آن مهمانی لعنتی چه اتفاقاتی افتاده است!

لباس های آرزو را با یک دست راحتیِ گرم تعویض کرد و پتو را تا گردنش بالا کشید. کنارش نشسته بود و زیر نور ملایم آباژور صورتِ معصوم و زیبای خواهرش را نظاره میکرد که رضا داخل شد. فنجانِ قهوه در دستانش بود. رو کرد به طرفش و ناراحت و آرام گفت:

_فکر نمیکنم نیازی باشه.. خوابیده! بخوابه بهتره تا اینکه بیدارش کنیم!

رضا نگاهش را بین او و صورتِ آرام آرزو به گردش در آورد.

_هر طور مایلید. باز اگه مشکلی شد من بیدارم!

_ممنون.. فقط.. نمیخوام بابا یا کسی چیزی بدونه.

_خیالتون راحت.. شب بخیر.

_شب بخیر!

بعد از رفتنِ رضا خودش هم کنارِ آرزو، زیر پتو خزید و دستانش را دور کمر ظریف خواهرش حلقه کرد. باید امشب سبک میخوابید! نگران بود که حال آرزو به یکباره خراب شود و او در خواب باشد! آهی کشید و چشمانش را به سختی روی هم گذاشت.

صبح به محضِ بیدار شدن با دستش دنبالِ آرزو در فضای خالیِ کنارش گشت. وقتی او را نیافت سراسیمه از جا بلند شد. دستی به چشمهایش کشید و بیرون رفت. زهرا با لیوانِ آب پرتغال مقابلش ظاهر شد.

_صبح بخیر دخترم.!

_صبح بخیر.. آرزو رو ندیدی؟

به لیوان اشاره کرد.

_ورزش میکنه. منم دارم آبمیوه اش و میبرم!

نفس آسوده ای کشید و دستش را روی پیشانی اش نگه داشت.

_کِی بیدار شد؟

_خیلی وقته فکر کنم. چطور مگه؟

جلو رفت و لیوان را از دستش گرفت.

_هیچی همین طوری. خودم میبرم کارش دارم!

بالا رفت و راه اتاق ورزش را پیش گرفت. جایی که هر روز صبح پذیرای ورزش های عجیب و غریبِ خواهرش بود. صدای موسیقی راک باز هم در فضا پیچیده بود.. ولی اینبار ملایم تر! دستگیره را پایین داد و داخل شد. آرزو پشت به او روی دستگاهِ تردمیل میدوید! تاپ و شلوارک کوتاه و تنگی تنش بود.. البته نه به کوتاهیِ آن لباس های عجیبِ دیروز!

افق جلو رفت…ابتدا موسیقی را خاموش کرد و بعد از قرار دادن لیوان روی میز کوچک، دکمه ی توقف دستگاه را فشرد. آرزو نفس نفس زنان و با تعجب نگاهش میکرد. همین که حرکتِ دستگاه کند شد، پایین پرید و حوله اش را از روی دسته دستگاه برداشت. افق طلبکارانه نگاهش میکرد.

_چطوری خان باجی؟ این روزا زیاد بهم سر میزنی. خبریه؟

اخم های افق در هم فرو رفت.

_مثل دخترای خوب میگی دیشب کجا بودی و چیکار کردی که اونجوری و با اون حال اومدی خونه!

بی خیال لیوان آب پرتقال را از روی میز برداشت و مز مز کرد.

_خیلی سخت میگیری سیستر! این منم که باید ازت حساب بپرسم.

با دو انگشت لپِ افق را کشید.

_دیشب من تو رخت خوابت چیکار میکردم؟ اونم دقیقا بغلت و با لباسای تو!

چشمکی زد:

_نکنه از اوناشی؟

افق لیوان را از دستش قاپید.

_مسخره بازی بسته آرزو. دارم میگم اون چه وضعی بود؟ تا خرخره زهرماری خورده بودی. تو خودت نبودی. اون پسره ی الوات کی بود اومد رسوندتت؟ دوست پسرت بود؟

سر بالا انداخت.

_نه بابا دوست اجتماعیم بود. دوست پسرم نبود!

_داری دیوانم میکنی آرزو.. دوست اجتماعی چه صیغه ایه دیگه؟

بی توجه به بالا و پایین پریدنِ افق درِ سرویس را باز کرد و وانِ حمام را پر کرد. صدایش به خاطر حضورش در سرویس استریو شده بود.

_دوست اجتماعی داریم.. جاست فرِند داریم.. به قصد ازدواج داریم.. محض تفریح داریم! خلاصه چند منطوره ست! مثل دوره شما نیست یکی باشه هم باهاش تو بچگی پشمک بخوری هم بری پارتی هم آخرش با اون ازدواج کنی. میدونی چی میگم؟

افق جلو رفت و به در تکیه داد.

_من کاری ندارم به اینکه چه جور دوستی بود! من دارم میگم من کلا با دوستای تو مشکل دارم. هیچ کدوم درست و حسابی نیستن! چه اشکالی داره یه پسر خوب.. یه کِیس مناسب برای ازدوج پیدا کنی و چند سالی باهاش دوست باشی؟ ما که کوته فکر نیستیم!

تابش را از تنش خارج کرد.

_اون کارا مال قدیما بود. الآن داره میشه قرن۲۲٫ کِی میخوای درک کنی؟

افق آه کشید.

_عزیزِ من.. خواهر قشنگم.. بخدا منم تو این دنیا دارم زندگی میکنم! از فضا نیومدم. دانشجوهایی دارم بیست سالشونه و برای درس خوندن از اون ورِ ایران پاشدن اومدن. اینایی که تو داری میگی عذر بدتر از گناهه! بابا داره میفرستت بری! شوخی هم نداره! یا باید کوتاه بیای یا میشی طعمه ی نقشه های ژاکلین و تصمیم بابا رو عملی میکنی!

بی توجه به وجودِ افق تمامِ لباس هایش را از تن خارج کرد و داخل وان خزید.

_من هیچ جا نمیرم. با اون ژاکلینم بلدم چه جوری در بیفتم. شما غصه ی من و نخور!

افق آنقدر از دیدن این صحنه شوکه شده بود که رشته ی کلام از دستش خارج شد. آرزو خندید.

_چیه چرا چشات و اونجوری میکنی؟ مگه چی دیدی؟

این همه بی پروایی در باورش نمیگنجید. ترسِ او از این برخوردِ راحت در مقابل خواهر بزرگش نبود! میترسید این راحتی و بی پروایی ریشه دار و همگانی باشد و تیشه به ریشه اشان بزند. از یادآوریِ کلماتی که دیشب زیرِ لب تکرار کرده بود نبض سرش تند میزد ولی نمیخواست با بازگویی اشان همین حرمتِ باقی مانده را هم از بین ببرد و آرزو را بی پروا تر کند.

_میگما؟ برات نگرانم افق..

_ببند دهنت و آرزو.. هر چی هیچی نمیگم باز پر رو تر میشی. من خواهر بزرگتم!

آرزو مشتی به آب زد و جیغ کشید.

_آره خواهرمی.. مادرم نیستی!

از وان بیرون آمد و در را مقابل صورتش کوبید. سپس از همان جا فریاد کشید:

_صد بار گفتم به کارِ خودت برس.. نه تو مادرمی. نه من دانش آموزتم.

افق با حرص و ناراحت مشت به در کوبید.

_پس ماشین بی ماشین. برو از همون دوستات ماشین بگیر. از امروزم کاری به کارت ندارم ولی بدون خودت ضرر میبینی!

منتظر جواب نشد و ناراحت از اتاق خارج شد. دیگر تحمل نداشت. شاید آرزو راست میگفت. زیادی داشت مادرانه رفتار میکرد! با حرص شانه بالا انداخت.

_اصلا به من چه!

_بازم عصبیت کرده؟ بیا صبحانه بخور.. سفره رو چیدم!

از کنارِ زهرا گذشت و بی تفاوت گفت:

_میل ندارم. میرم دوش بگیرم!

.

.

به نسبتِ دیروز، پالتوی ضخیم تری انتخاب کرد و پوشید. مقنعه ی سُرمه ای اش را هم سر کرد. امروز باید حتما سری به آموزش میزد. داشت از سالن خارج میشد که با صدای پدرش متوقف شد.

_کجا میری بابا؟

جزو معدود زمان هایی بود که از پدرش میگریخت. دلش نمیخواست نه مجبور به دروغ باشد و نه خرابکاری های آرزو را توضیح دهد. بی میل روی پاشنه چرخید.

_سلام بابا.. با اجازتون میرم بازار و از اون ور هم باید برم دانشگاه!

اردلان همانگونه که دکمه ی آستین پیراهن رسمی اش را میبست و از پله ها پایی می آمد با اخم پرسید:

_آرزو کجاست؟ چرا دیشب نیومد پیشم؟

آه از نهادش برخاست.

_دیشب اونقدر خواب داشت که یه راست خوابید.

_کِی اومد خونه؟

چشمش را به سنگ های کفِ خانه دوخت.

_زیاد طول نکشید. همین که شما رفتین اتاقتون رسید. مثل اینکه وسیله نداشته مجبور شده منتظر بشه دوستش برسونتش!

گفت و به محض گفتن به خودش لعنت فرستاد. حالا اگر پدرش با تکیه بر این بی امکاناتی اصرارهای آرزو را مبنی بر خریدن ماشین قبول میکرد چه؟

_اگه قرار نمیشد بفرستمش حتما براش یه ماشین میخریدم. دوست ندارم آویزونِ این و اون باشه!

نفسی تازه کرد.

_چه فرقی داره بابا. مهم اینه که اون مهمونی ها رو نره!

اردلان با اخم سر تکان داد.

_تموم میشه.. میره و فکرش میشه درسش.. نگران نباش! برسونمت؟

سوئیچش را بالا برد.

_خودم میرم!

_مگه قولش و به آرزو نداده بودی؟

با اخم گفت:

_چرا ولی اجازه بدین یکم تنبیه بشه!

تک خنده ای کرد و دست بر صورتش کشید.

_بسیار خُب.. من رفتم. وسطا تایمت آزاد بود بیا شرکت. شاید بد نباشه یه لیوان چای با من و فراز بخوری!

با اخم سرش را پایین انداخت.

_فکر میکردم اون موضوع بسته شده!

اردلان دست انداخت و چانه اش را بالا آورد.

_تا با کسی آشنا نشی نمیتونی بفهمی به دردت میخوره یا نه! پس تا وقتی که این شانس و به فراز ندادی دلیلت برای رد کردنش هم پیشِ من باطله! هوم؟

به ناچار سری تکان داد که اردلان با خنده به شانه اش زد و از کنارش گذشت. میدانست فراز کسی نیست که پدرش از کنار نادیده گرفته شدنش به آسانی بگذرد. هم موقعیت شغلیِ مناسب.. هم رفتار سنجیده و گذشته ی پر افتخارش.. هم خانواده ی اصیل و فرهنگشان.. و هم اعتماد بی نهایتی که در این ده سال بودن کنارِ پدرش به او بخشیده بود! بی شک اولین و آخرین تایدیه و صلاحدید برای ازدواجش از نظر اردلان فراز بود. چگونه به پدرش میگفت تا این سن برای سر رسیدنِ پیوندی قلبی صبر کرده است؟ این که در را به روی خواستگار ها بسته است و پیشنهاد مصرانه ی کِیس هایی چون فراز را رد کرده است تا عشق مانند ابیات زیبای شعرهای سعدی یکدفعه میان زندگی اش سبز شود و او را به هیجانات زیبایش فرا بخواند از دختر تحصیل کرده ای مثلِ او بعید نبود؟ قطعا با این تفکر از چشم پدر می افتاد و سوژه ی خنده ی دور همی های ژاکلین میشد! عشق! با حال و هوای به هم ریخته و زندگیِ این روزهایش چقدر غریبه بود! لبخند تلخی به افکارش زد و از خانه خارج شد.

رو به روی عروسک فروشیِ بزرگ ایستاد. نایلون ها و پاکت های خریدش را داخل ماشین گذاشت و داخل شد. فروشنده با دیدنش لبخند آشنایی بر لب نشاند که حسابی معذبش کرد. هر سال روز ولنتاین برای خودش از اینجا عروسکی میخرید و بعد از ولنتاین پارسال که با مهدیه آمده بود و با دهن لقیِ او عاقبت فروشنده پی به این رازِ چند ساله برده بود و حسابی لبخند های ژکوند میزد دیگر حتی گذرش هم به این مغازه نیفتاده بود! لبخند خجولی زد و سلام داد.

_سلام.. چند تا عروسک نرم و کوچیک میخوام..

سریع اضافه کرد:

_برای بچه های زیر هفت سال مناسب باشه!

فروشنده با خوشرویی به قفسه های پشت سرش اشاره کرد.

_این ردیف همه کارا جدیدن. از گوسفندا بگیرین تا انگری بیرد و شِرِک.. همشون هم پولیش دارن. برای بچه مناسبه!

با لبخندی که هیچ گونه جمع نمیشد مشغول دیدن عروسک ها بود که صدایی را کنار گوشش شنید:

_اون بَبَعیه از همشون قشنگ تره!

سرش را بر گرداند. از دیدن شخص رو به رویش اخم هایش باز شد و جایش را به بُهت داد. با تعجب لب زد:

_شما…

امیر با لبخند سرش را برگرداند و رو به فروشنده گفت:

_آقا اون گوسفندِ سفید رو لطف میکنین؟

فروشنده عروسک را مقابلش گذاشت. اخم های افق کم کم شکل گرفت. چشم روی هم گذاشت و با حفظ آرامش گفت:

_میشه بپرسم اینجا چیکار میکنین؟

امیر عروسک را بغل گرفت و خندید.

_عجب چیز با نمکیه! حالا میفهمم این دخترا چرا انقدر دوستش دارن! یه جورایی نرمه.. هه!

رو کرد به طرف افق.

_چرا اینجوری نگام میکنین؟ باور کنین تصادف.. تقدیر.. دیگه چی بگم؟

ابروی افق بالا پرید.

_تصادف؟ اونم تو این شهرِ چند میلیون نفری.. و دو روزِ پشتِ هم! دروغگوی خوبی نیستین!

لبخند همیشگی اش را تکرار کرد.

_اتفاقا دروغگوی خوبی هستم!

افق بی توجه به حضورش کلافه رو کرد به طرف فروشنده.

_ممکنه همه ی اون عروسکای ردیف اول و بدین؟

فروشنده با تعجب گفت:

_همش و؟؟

_بله.. فکر میکنم بیست تایی بشن!

_بله.. چند لحظه!

پشت کرد و مشغول خالی کردن قفسه شد. امیر آرنجش را روی پیشخوان گذاشته بود و با لبخند آرامی نگاهش میکرد. مقید شد ولی چیزی نگفت. فروشنده همه را در چند پاکت جا کرد و روی پیشخوان گذاشت. کارت را رو به فروشنده گرفت و رمز را که تاریخ تولد خودش بود گفت. امیر کنارش آرام گفت:

_بهتون نمیخوره شصت و هشتی باشین!.. به هیچ وجه!

فروشنده کارت را به طرفش گرفت.

_بفرمایید ولی مشکوک پرداخت شد. شمارتون و یاد داشت کنید اگه دوبار کشیده شده باشه بهتون خبر بدم!

آن قدر در آن لحظه معذب و کلافه بود که شماره را تند تند روی کاغذ یاد داشت کرد و کارت را برداشت. پاکت ها را هم برداشت. هنوز دو پاکت مانده بود که متوجه شد امیر پاکت ها را دست گرفت و از مغازه خارج شد. با عصبانیت دنبالش راه افتاد.

_کجا میرین؟ این کارا یعنی چی؟

امیر ایستاد.

_دارم کمکتون میکنم. همش تو دستتون جا نمیشه!

_به شما ربطی داره؟ این مشکلِ منه نه شما!

امیر بی توجه بهش به طرف ماشین راه افتاد. کنارِ ماشین ایستاد و گفت:

_مشکلِ یه لیدی مشکلِ یه مرد هم هست. هر جا.. تحت هر شرایطی باید کمک کرد!

ریموت را زد و پاکت ها را داخل گذاشت.

_ممنون ولی قبلا هم گفتم.. خویِ آزار دهنده ای دارین. میشه بگین چرا تعقیبم میکنین؟

چشمهای امیر گرد شد.

_تعقیب؟ چقدر به فیلمای جیمز باند علاقه دارین؟

بی حوصله ماشین را دور زد و سوار شد. امیر درِ جلوی ماشین را باز کرد.

_شوخی کردم چرا زود دلگیر میشین؟

صدایش بالا رفت.

_این جرات دیگه از کجا اومده؟ میشه دست از سرم برداری لطفا؟

امیر ابرو بالا انداخت.

_میتونی به دعوت نهارم مجددا فک کنی اون وقت شاید..

با حرکتِ ماشین دستش را به در گرفت و همراهِ ماشین پا تند کرد. افق بی خیال گاز میداد.

_خوب چرا عصبانی میشین؟ شما هم جمله آخرتون و مفرد گفتین.. حالا یه آشناییِ ساده که این حرفا رو…

با شدت گرفتن سرعت درِ ماشین را بست. نگاهِ افق به آینه ی رو به رو افتاد. امیر وسط خیابان ایستاده بود و با گردنی کج مسیر رفتنش را نگاه میکرد. عینکش را چشم زد و با حرص زیرلب گفت:

_دیوونه ی روانی!

چشم از آینه برداشت که چشمش به عروسکِ روی صندلیِ پشت، کنار پاکت ها افتاد. روی ترمز زد و برگشت. با چشمهای از حدقه درآمده عروسک را برداشت. همانی بود که پسرِ دیوانه بغل گرفته بود.. چه بود اسمش؟ امیر….

بوی خوشی از عروسک می آمد. نزدیک بینی اش برد. بویی گس و خنک بود! بی شک بوی عطر امیر بود! چشم به دماغ بزرگ و چشمهای درشتِ عروسک دوخت. دلش ضعف رفت. بوق ماشین بغل دستش باعث شد سرش را برگرداند. امیر با لبخندِ پت و پهنی پشتِ رُل نشسته بود. چشمهای گرد شده ی افق را که دید اشاره کرد شیشه را پایین بدهد. افق شیشه را پایین داد. نگاهش هنوز منگ و متحیر بود. سر از کارهای این پسر در نمی آورد. چهره ی امیر این بار کمی رسمی تر بود و لحن صحبتش جدی تر. با لبخند ملایمی گفت:

_بابت همه ی اذیتام ببخشین. اونم بابتِ تصادفِ دیروز ازم بپذیرین. روز خوش!

این را گفت و با گاز از کنارش گذشت. افق چند لحظه به جای خالی ماشینش خیره شد و بعد نگاهی به عروسکِ داخل دستانش انداخت. لبخند کمرنگی روی لبش شکل گرفت و با همان لبخند زیر لب زمزمه کرد:

_دیوونه!

***

با لبخند پلیدی که سمج و مصر، گوشه ی لبش جا خوش کرده بود به آینه ی رو به رویش زل زد. دخترک را با چه بهت و شوکی بر جای گذاشته بود و چقدر لذت داشت دیدنِ این صحنه ی متعجب. زبانش را با لذتی مضاعف دور لبش کشید. کاری که همیشه موقع کیفور شدن انجام میداد. دو چهار راه و چندین خیابان از آن محل گذشته بود ولی باز هم بی اراده چشمش به آینه ی رو به رو بود و لبخندش بر لب. تصویرِ ماشین قرمز دخترک هنوز هم در آینه ی مستطیل اش منعکس میشد. صدای تلفنش باعث شد از اوهام و خیال هایش خارج شود. با دیدنِ اسم فربد ابروهایش بالا پرید و بی درنگ جواب داد:

_جونم؟

_اردلانِ حاتمی کیا..یکی از مولتی میلیاردرای موفق و بنام تهران..نبض حساس بیزینس و ساختمون سازی تهران…. بزرگترین سهامدارِ شرکت های به ثبت رسیده ی ساختمان سازی ایران!! صاحب یکی از بزرگترین هولدینگِای تهران.صاحب کارخونه بزرگ تولید و ساخت قطعات خودرو!… مالک و بنیان گذارِ شیش تا یتیم خونه و پرورشگاه تو تهران و اصفهان…. بسته یا بازم بگم؟؟

تمام خوشی اش زایل شد. اخمی عمیق جای لبخندش را گرفت. راهنما زد و ماشین را کنارِ خیابان پارک کرد.

_که چی؟ رفتی آمارم و در آوردی زنگ میزنی با افتخار بکوبی تو سرم؟

_اونی که آمار در میاره منم یا تو مرتیکه؟ هیچ حواست هست داری چه گُهی میخوری ؟ این دیگه مهسا نیست. اون دختره ته تهش پدرش یه تاجره که چند میلیارد سرمایه تو آستینش داره. این یکی شوخی بردار نیست امیر.. طرف پیشینه ی سیاسی داره.. میشه گفت نصفِ تهرون مالِ ایناست!

کمربدنش را کلافه باز کرد.

_برام مهم نیس فربد.. دیگه نیس!

_یعنی چی چی که مهم نیست؟ یعنی یه دونه اون ورِ آب رفتن انقدر مهمه؟ اصلا کی گفته که اینهمه پول لازمه؟ این چندمین دختره امیر؟ دارم ازت میترسم!

_تو هم اگه تو شرایط من بودی برات مهم نبود و از دستت در میرفت که چندمین دختره! دانشگاهم دودِ هوا شده.. بابام ورشکسته شده داره دق میکنه. مادرم این روزاس که سکته بزنه. باید مخِ یکی از اینا رو بخورم و باهاشون بزنم اون ورِ آب.

_خوب مگه مهسا رو نخوابوندی تو پیاز؟

پوزخند زد.

_هه… دلت خوشه فربد خان. ایشون منو خوابونده تو خبر نداری!

چند لحظه سکوت شد و بعد فربد آرام گفت:

_حالا کدوم یکیه؟

ابروهایش به هم نزدیک شد.

_کی کدوم یکیه؟

_دخترشون.. کوچیکه رو خوابوندی یا بزرگه رو؟

با تعجب گفت:

_مگه دو تان؟

فربد نیشخندی زد.

_بَه!… ببین با کی داریم میریم سیزده بدر! یعنی میخوای بگی نمیدونستی؟

_نخیر.. نمیدونستم. گناهه؟

_خوب منم اگه با شنیدنِ اخبارِ اقتصادی و مالیِ وضع یارو دندونم مثل تو تیز میشد برام چندان مهم نبود چند تا بره تو گله هست.. حق میدم بهت!

دستش را میان ته ریش ملایمش کشید.

_برو فربد. دماغت زیادی تو کارمه. من یه بار قاطی میکنما؟

_باشه میرم. ولی بدون داری بد میکنی. این کارا نتیجه ای برات نداره!

چند لحظه مکث کرد.

_از خرِ شیطون بیا پایین. دختر کوچیکه خیلی بچه ست..دختر بزرگه هم که اصلا تو باغ نیست.. استادِ دانشگاهه.. گند نزن به زندگیشون!

کلافه پنجره ی ماشین را پاین کشید.

_تو اینا رو از کجا میدونی؟ داری تعقیبم میکنی؟

_خل شدی مردِ حسابی؟ مگه بیکارم؟…فرانک با هم دیدتون.. دیروز تو خیابون بحث میکردین. قبلِ تو افق و شناخته. استاد ادبیاتشونه.. به محض اینکه گفت دیدتتون گفتم حتما برای یکیشون نقشه داری!

زیرِ لب زمزمه کرد:

_افق….!

فربد با بهت گفت:

_حواست به منه؟… نگو که اسمش و نمیدونستی که باور نمیکنم!

سکوت کرد. چه میگفت؟ اینکه تمامِ تحقیقاتش بعد از دیدن دارایی اردلان به پایان رسیده بود و حتی برایش مهم نبود تا اسم طعمه اش را بداند؟! عصبی سر تکان داد.

_این روزا خیلی بهم ریخته ام فربد. از زمین و زمان داره برام میباره. خواهش میکنم تو دیگه اعصابم و داغون نکن. کاری نداری فعلا؟

_کاری ندارم.. برو تو لجنت دست و پا بزن. خدافظ!

به محض قطع کردنِ فربد مشت محکمی روی فرمان کوبید. همین را کم داشت. که فرانک و فربد سر از این ماجرا در بیاورند. نمیتوانست فربد را از دست بدهد! به حمایت و دوستی اش نیاز داشت. نفس عمیقی کشید و ماشین را مجددا روشن کرد. یک کاپوچینوی داغ در این هوا و با این اعصاب میچسبید!

مقابل کافی شاپِ خلوت نگه داشت. در این وقتِ روز که دیگر زمانِ نهار خوردن بود کافی شاپ از همیشه آرام تر بود! روی میز نشست و سفارش یک کاپوچینو داد. سرش را روی مچ دستش گذاشت. پیشانی اش داغ بود و نبض سرش میزد. گوشی اش را روی میز چرخی داد و چند لحظه به صفحه اش خیره شد. بی تعلل و ناگهانی دست برد و شماره ی مهسا را گرفت. باید تا آخرِ این هفته تکلیفش را مشخص میکرد! گوشی را با اولین بوق جواب داد.

_سلام عشقــــم!

_سلام. خواب بودی؟

خندید

_تو رختِ خواب بودم. به تو فکر میکردم.

_تا این وقتِ ظهر؟

_چیکار کنم کلاس نداشتیم امروز. چه عجب! یادی از ما کردی!

_دلتنگت شدم.. خطا کردم؟

چند لحظه مکس کرد.

_چرا بی حوصله ای؟ چیزی شده؟

لبش را به دندان گرفت و سرش را به نشانه تشکر برای پیشخدمتی که قهوه را رو به رویش گذاشت تکان داد.

_میدونی وقتی مهسای خونم میاد پایین قاطی میکنم! کِی میتونی بیای پیشم!

_همین الآن.. کجا بیام؟

_الآن کافی شاپم.. غروب میای خونه؟

صدای مهسا دلخور شد.

_چرا الان نیام؟ مگه همیشه باید بیام خونه؟ امیر حس میکنم همه چیزِ رابطمون خلاصه شده تو تختت!

دستش را محکم دورِ فنجان حلقه کرد.

_چرا چرت میگی؟ فقط دنبال دردسر نیستم همین. میتونی الآن بیای؟

خنده و ناز به صدایش بازگشت

_کافی شاپ نه ولی میتونم افتخار بدم برای یه بیف استراگُفِ داغ!

پوزخند محوی زد.

_شما امر کن.. تا نیم ساعت جای همیشگی باش!

.

.

مهسا چنگ عصبی و ناراحتی به لباس های پخش و پلایش در کفِ اتاق زد و به طرف حمام راه افتاد. امیر روی تخت نیم خیز شد و کلافه دست روی شقیقه اش گذاشت. بعد از معاشقه ای که نه لذت و نه تمرکزی برایش به همراه داشت به میان آوردنِ موضوعاتِ مالی و همیشگی بدترین گزینه بود! مهسا زیادی پخته بود و این کار را سخت میکرد. پیچ و خمِ این رابطه را به خوبی از بَر بود و کوچکترین سردی و بی توجهی را به چالاکی حس میکرد! کلافه و پریشان مقابلِ شیشه ی ماتِ حمام ایستاد و تقه ای به در زد.

_مهسا؟

مهسا بی توجه به او زیرِ آب خزید. اندامِ ظریف و قد بلندش حتی از پشتِ این شیشه ی مات هم نفسگیر بود!

_حد اقل در و باز کن منم بیام تو.. وقت نیست جدا جدا دوش بگیریم الآن فرانک میرسه!

صدای ضعیفش را شنید.

_برو کنار امیر.. بذار دوشم و بگیرم!

نفس عمیقی کشید.

_حرفامون هنوز تموم نشده بود که پا شدی چپیدی اون تو!

_من حرفی ندارم!

دست به کمر و عصبی روی تخت نشست و مشغول پوشیدن لباس هایش شد. همین که کمربندش را بست مهسا هم در را باز کرد.

_حوله بده بهم!

دلخور و عصبی چشم از قامتِ زیبای او گرفت و از کمد حوله ای خارج کرد. بدونِ نگاه کردن حوله را رو به رویش نگه داشت. مهسا حوله را دورش پیچید و بیرون آمد. هر دو در سکوت مشغول آماده شدن بودند. عاقبت امیر تاب نیاورد و قفل این سکوت را شکست!

_فکر میکردم با هم راحتیم! هه!

مهسا با اخم به طرفش برگشت.

_راحتی فرق میکنه با نارویی که انتظار داری به بابا بزنم!

_ باید تا آخرِ این ماه برم. یا با تو یا بی تو! منظورت از نارو پولیه که قراره قرض بگیری؟ دوست نداشتم به کس دیگه ای رو بندازم مهسا. متاسفم برای خودم که مشکلم و به تو گفتم!

مهسا ناراحت لب گزید.. مقابلش ایستاد و دست روی ابروهای درهمش کشید.

_تا حالا بهت گفته بودم عاشقِ ابروهاتم؟

امیر مچ دستانش را گرفت و پایین انداخت.

_طفره نرو مهسا.. طفره نرو که از تاسفم کم نمیشه!

_طفره نمیرم امیر.. من همیشه و همه جا پیشتم. فقط بهم فرصت بده. صد میلیون پولِ کمی نیست! نمیتونم از پدرِ خودم که یه عمر زحمتم و کشیده دزدی کنم!

_من نمیگم دزدی کن. دارم میگم قرض! پدرم اون ورِ آب یه حسابِ توپ داره که برای بستنش وکالتِ تام دارم. خودش نمیتونه بره ممنوع الخروجه. من باید پام برسه به اون ورِ آب. اینا رو میتونی بفهمی؟

ناراحت به زمین چشم دوخت.

_بهم فرصت بده.. جور میکنمش برات!

سوئیچ را از روی عسلی برداشت و از اتاق بیرون رفت. مهسا پشتش راه افتاد.

_فرصت نیست مهسا. کافیه طلبکارا بو ببرن از حسابِ بابا. نمیفهمی چقدر پول به بادِ فنا میره؟

همین که وارد آسانسور شدند مهسا دستش را روی صورتش گذاشت.

_میفهمم.. بخدا منم به اندازه ی تو ناراحت و نگرانم. حاضرم دنیام و بدم اخم به چشم و ابروت نیاد. هر کاری بتونم میکنم. قول!

اخمِ امیر کم رنگ شد و لبخند عاریه ای و زوری ای روی لبش جا خوش کرد.

_میدونم عشقم.. میدونم تو هم مثلِ من نگرانِ آیندمونی!

قبل از رسیدنِ آسانسور به پارکینگ بوسه ی آخر را تند روی لبهایش نشاند و با هم از آسانسور خارج شدند.

***

صدای دلنشینِ اذان در فضا طنین انداخت. دو طرف کاپشنش را به هم نزدیک تر کرد و به دور دست ها خیره شد. سرمای نیمکتِ فلزی ذره ذره ی حرارت جانش را میمکید ولی حواسش نبود.. درست مانند بی حواسی اش به حضورِ پروانه ای که چند دقیقه ای میشد کتابِ دعا به دست، کنارش نشسته بود. با صدایش یکه خورد:

_سردت نشد؟

برگشت و نگاه دقیقی به پروانه انداخت. آنقدر در دنیای خودش غرق بود که چند ثانیه طول کشید او و موقعیتش را درک کند. سرش را تکان آرامی داد.

_سردمه ولی سرما رو حس نمیکنم. ترجیح میدم حس نکنم یعنی. فضای اون داخل و دوست ندارم!

سرِ پروانه به طرف بیمارستان رفت و برگشت. با آه کوتاهی گفت:

_نه اجازه میدن پیشش بریم.. نه میذارن همراه داشته باشه. حتی از شیشه هم فقط یه بار گذاشتن ببینمش! درک نمیکنم با این حالِ زارش اون دستبند و چرا زدن به دستش!

کلافه از موضوعِ بحث چنگی به موهایش زد.

_نمیخوای بری خونه؟ مامان بیشتر از شهروز بهت نیاز داره الآن..!

لب به دندان گرفت و سرش را پایین انداخت.

_مامان پیششه… گفتم شاید با دعا…

_شهروز نیازی به دعا نداره.. تنها چیزی که نیازه براش پوله. میتونی جور کنی؟

چند لحظه به چشمانِ سرخ و خیره ی سیاوش نگاه کرد و بعد ناراحت سرش را پایین انداخت.

_خدا خودش گرفتاریها رو حل میکنه. همه چیز پول نیست!

به خاطر دادی که زده بود متاسف بود ولی از موضعش عقب ننشست و ادامه داد:

_الآن دیگه همه چی پوله پروانه خانوم.. هم عدالت.. هم خدا.. هم قانون.. هم مرگ و زندگی! همه چی!

پروانه کتابش را در دست فشرد و بلند شد. بحث و جدل با سیاوش آن هم در این اوضاع و شرایط دیوانگی بود! چند قدمی بیش نرفته بود که صدایش را شنید. کمی منعطف تر از قبل!

_نمیری خونه؟

بدون اینکه برگردد آرام گفت:

_میرم.

بلند شد و زیپِ کاپشنش را تا گردنش بالا کشید.

_پس راه بیفت بریم تا هیئت ها خیابون ها رو نبستن!

کنارِ هم به طرف خانه راه افتادند. ساعت کاریِ اتوبوس تمام شده بود و مجبور شدند تا خانه ماشینی دربست اختیار کنند. ماشین مقابلِ درِ خانه شان متوقف شد. رو کرد به طرف پروانه:

_تو برو من میرم هیئت.. شامم همونجا میخورم. منتظرم نشین!

پروانه باشه ای زیرِ لب گفت و پیاده شد. با ماشینِ دربستی تا سرِ خیابانی اصلی برگشت و رو به روی مغازه ی اصغر، جایی که هر سال خیمه های عزاداری برپا میشد پیاده شد. از همان دور اسی و حبیب را دید. دست در جیب به طرفشان رفت. بساطِ دسته روی کم کم جمع میشد. چشم از طبل ها برداشت و سعی کرد به جایِ خالیِ شهروز نیندیشد. اسی با دیدنش صحبتش را نیمه کاره رها کرد و دستش را فشرد.

_نوکرتم داداش. چطوری؟

با حبیب هم دست داد و نفس عمیقی کشید.

_چطور باشم؟ تا وقتی شهروز تو این موقعیته من هیچ طوری نیستم!

حبیب گفت:

_هنوز نبردنش بخش؟

سر بالا انداخت.

_خون ریزیی داخلی کرده. دکترش گفت شانس آوردین تو کما نرفت و زود بهش خون رسید.

_کی خون داد؟

آه کشید.

_عباس!

چند لحظه سکوت شد. رئیس هیئت حاج آقا اکبری با دیدنِ سیاوش به طرفش پا تند کرد. جلو رفت و دستش را به گرمی فشرد. خبرِ بستری شدنِ شهروز همه را متاسف کرده بود. حاج آقا اکبری تازه قول و قرار های تازه با سیاوش گذاشته بود.قرار بود با کمک مسجد محله کمی بارِ این قرض را سبک کنند ولی انگار مصیبت و گرفتاریِ این مرد تمامی نداشت. سیاوش دست در جیب و خیره به پرچمِ سیاهِ هیئت لب زد:

_نبودش هیچ جور پر نمیشه حاجی.. لامصب مثلِ یه بغض گیر کرده تو گلوم. من امام حسین و با شهروز شناختم!

دستش را پشتِ سیاوش گذاشت.

_قرار نیست جاش پر بشه جوون.. جایِ هر مریدی پیشِ امام حسین جداست. بذار این جا خالی باشه تا وقتی که خودش شفاعت کنه و مریدش و دوباره تو هیئتش بطلبه!

دستی به صورتش کشید تا با این بهانه جلوی ریزش اشکِ سمج گوشه ی چشمش را بگیرد.

_به چیزی که میگی شک ندارم ولی به عدالتِ خدا… دارم کم کم شک میکنم حاجی!

_یأس و ناامیدی از شیطون میرسه به آدم. دلت و قرص کن. برادرت دیر یا زود برمیگرده پیشت. سفت تر و مرد تر از قبل!

ته دلش کمی هم شده گرم شد. لبخندِ کم رنگی بر لب آورد و تشکر کرد. بعد از دور شدنِ حاج آقا اکبری، تا جمع شدنِ اعضای هیئت، صحبتشان گل کرد. این جمعِ دوستانه را به بودن در خانه ای که فرقی با ماتمکده نداشت ترجیح میداد. مونس ناامید بود. نفرین میکرد.. آه و ناله میکرد.. دعا میخواند و مویه کنان قرآن میخواند. تابِ دیدنِ پریشانیِ مادرش را نداشت.. حدِ اقل در این شرایط که ظرفیتش تکمیل بود نداشت!

ساعت از دوازده گذشته بود که به خانه بازگشت. جایِ زنجیر زیرِ پیراهنش گز گز میکرد. با کلیدش درِ خانه را باز کرد. نورِ ملایمی که از اتاقِ کارِ مونس میتابید آهش را بلند کرد. مادرش هنوز نخوابیده بود! میان تاریکیِ حیاط حضورِ شخصی را کنارِ حوض تشخیص داد. کمی جلو رفت. چهره ی پدرش را شناخت. لبِ حوض نشسته بود و چشمهایش بسته بود. با تاسف جلو رفت. هوا یخ بسته بود. سردش نمیشد؟ معلوم بود که نه! مگر با این چرتِ عمیق میشد سرما را حس کرد؟

سرشانه اش را تکانی داد.

_غفور؟

سال ها بود پدرش را به اسم صدا میکرد. غفور تکانی با ترس خورد و چشمان خمارش را باز کرد.

_تویی شهروز؟

پوزخندِ صداداری زد. چقدر دهانش تلخ شد. شام که زهر نخورده بود!

_پاشو برو تو بخواب. میچایی!

بلند شد ولی چند بار زانوهایش تا شد. عاقبت بر سیاوش تکیه کرد و ایستاد. سرش را بالا برد.

_تو که سیاوشی.. شهروز کجاست پس؟

دهانش به حدی تلخ بود که حتی از جواب دادن به پدرش هم میترسید.. میترسید که…

_برو بخواب ..اون خوابه!

غفور را تا اتاقِ کنارِ حیاط یاری کرد و با دستهای مشت شده به خانه برگشت. خانه گرم بود. اولین چیزی که به چشمش خورد قابلمه ی مسی کوچکی بود که روی بخاری قرار داشت. لبخند تلخی زد. میدانست دلِ مونس طاقت نمی آورد و برایش شام نگه میدارد. به طرفِ اتاقِ مونس راه افتاد. همین که در را باز کرد دنیا مانند پتکی روی سرش فرود آمد. مونس با چادر نماز روی چهار پایه ای که برای دردِ کمرش مُهر را رویش قرار میداد، خوایش برده بود. تسبیحش از انگشت کوچکش آویزان بود. جلو رفت و از از کمد رخت خوابش را بیرون کشید. همین که دستش به چادر نمازِ مادرش خورد، دستِ مونس مچ دستش را در هوا قاپید.

_شهروز تویی؟

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن