codebazan

رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۴

نفسش بند آمد.. عجب شبی بود امشب! با لبخندِ غریبی مادرش را نگاه کرد. مونس که کم کم هشیار شده بود دست روی صورت سیاوش گذاشت.

_کِی اومدی مامان؟ شامت رو بخاریه!

زیر بغلش را گرفت و بلندش کرد.

_پاشو بخواب جات. پدرِ کمرت و در آوردی. بهت که گفتم میخورم قربونت برم!

مونس روی تشک نشست و به سیاوش که مشغولِ جمع کردنِ سجاده و چادر نماز بود خیره شد.

_تو اتاقِ تو پروانه و خالت خوابیدن. برو پیشِ عباس بخواب مادر!

سرش را با اخم تکان داد.

_فردا میری سرِ کار؟ شنیدم بازم چند روزه نمیری!

روی چهار پایه نشست.

_شما غصه ی من و نخور مونس خاتون. کارای شهروز واجب تر از اون چاله ست.

بی صدا به طرح های گُل گلیِ لحافش خیره بود که بوسه ی سیاوش روی گونه اش نشست.

_به امام حسین عید نشده شهروز پیشته ننه. حتی اگه قرار بشه همه چیم و بدم.. حتی شرف و …

_بسته سیاوش.. خون به جیگرم نکن. فکر میکنی تو برام با شهروز فرق داری؟ بیا ببین…

دستش را بالا آورد.

_این دست و ببین. هر انگشت و ببری یه درد و داره. چه فرقی داره برام تو سیه روز باشی یا شهروز هان؟

با اخم به دست های پینه بسته ی مونس خیره شد. صدایش خش دار بود. امشب، شب قصدِ جانش را کرده بود!

_طاقتِ دیدنِ اون چشاتو ندارم ننه. وقتی تره.. وقتی داره میباره. شهروز همه چیِ منه.. مردِ این خونست.. ستون محله ست. ولی من چی؟ جز دردِ سر چی داشتم؟ جز لات بازی چیکار کردم؟ هزار تا موی گندیده شهروز می ارزه به وجودِ یکی مثلِ من.

با گریه میان سخنش پرید.

_اینجوری نگو مادر. مگه چیکار کردی که لات و بی وجود باشی؟ شما جفتتون از خون و جونِ منین. هر دوتون برام عزیزین. اگه یکیتون نباشین میخوام دنیا نباشه!

آهی کشید و از جا بلند شد.

_ یا اون اشکا رو جلوی من نریز.. یا اگه میریزی دیگه ازم دلخور نشو چرا آسمون و به زمین میدوزم.

مونس به معنیِ “باشه” چشم روی هم گذاشت.

_برو بخواب دیر وقته.

نصیبش لبخندِ زوری و دردناکِ سیاوش شد و دری که با تردید پشت سرش بسته شد. روی رختِ خوابش دراز کشید و چشمش را به سقف دوخت. اشک آرام از گوشه ی چشمش سُر خورد و روی لاله ی گوشش چکید.. بغض راه گلویش را بست. با همان گردوی سمجی که راه نفسش را بسته بود با زور و آه لب زد:

_یا سید الشهدا.. من پسرام و به خودت میسپارم!

***

افق دست های ماژیکی اش را با دستمالی پاک کرد و پشتِ میز چوبی تدریسش نشست.

_بچه ها زیاد طول نکشه.. حد اقل چند خطی استنباطتون و راجع به این چند تا بیت میخوام!

سجاد دستش را بالا برد.

_استاد نمیشه اول یه آنتراکت بدین؟ مغز که کار نکنه مسلما استنباطم نمیکنه!

چند نفر از پسرها به حالت با نمک بیانش خندیدند و افق با لبخند نگاهش کرد.

_هنوز بیست دقیقه هم از آنتراکت قبلی نگذشته. ولی اگه خیلی حالِت بده میتونی بری یه هوایی به مغزت بخوره و بیای!

این بار دخترها بودند که با صدای بلند خندیدند. سجاد دانشجوی جدیدش بود که با وجودِ اینکه هنوز یک هفته از شروع ترم جدید میگذشت، چنان کلاس را دست گرفته بود و با تکه پرانی هایش نظم برهم میزد که از دستِ یک دانشجوی قدیمی و آبدیده هم بر نمی آمد!

افق با دست چند ضربه به میز زد.

_لطفا شروع کنین بچه ها!

ویبره ی تلفنش صدای عجیب و بلندی میان سکوتِ کلاس ایجاد کرد. زیر چشمی نگاهی به دانشجوها انداخت. به جز سجاد کسی حواسش به او نبود. با چشم به سجاد اشاره داد مشغول باشد و همزمان با دست به دنبال گوشی اش گشت. پیام را گشود و چشمش ابتدا به شماره ی ناشناس افتاد. ابروهایش به هم نزدیک شد و با دقت پیام را خواند.

” امیدورام از هدیه ام خوشتون اومده باشه… اومده؟”

با حالتی گنگ و استفهامی به صفحه ی گوشی خیره شد. واژه ی هدیه چندین بار در سرش چرخید و چرخید و عاقبت مانند سنگی سنگین وسط ملاجش فرود آمد. با بهت زمزمه کرد:

_امیر؟

در همان چند ثانیه گوشی در دستانش خیس از آب شد. آب دهانش را با صدا قورت داد. سوالات مانند سیلی افکارش را در برگرفت. این پسر از او چه میخواست؟ چگونه شماره اش را یافته بود؟ چرا دست از سرش بر نمیداشت؟ گوشی را داخل کیف فرو برد و دستانش را در هم قلاب کرد. چند تا از دانشجویان برای ارائه ی مطالبشان اجازه میخواستند ولی حواسش به هیچ کس نبود. سجاد اولین نفری بود که با زیرکی پی به این آشفتگی برد. با صدای بلند پرسید:

_استاد مشکلی پیش اومده؟

سعی کرد لبخند همیشگی اش را حفظ کند.

_نه.. !

صدای ویبره ی گوشی دوباره بلند شد. آشفته بود و در این شرایط اداره ی کلاس دشوار میشد. دستی روی پیشانی اش کشید و گفت:

_مطالبتون رو روی کاغذ بنویسین و اسمتونم بالاش بنویسین. بیارین بذارین روی میزم. کلاسِ امروز تمومه!

گوشی را دوباره دست گرفت. میانِ باز کردن و نکردن پیام دو به شک بود. عاقبت دل به دریا زد و پیام را گشود.

” حفظِ یازده رقم برای ارتباط با شما زیادم سخت نبود…. یکم فکر کنین!”

سرش سوت کشید. کدام یازده رقم.. همین یازده رقمِ معروفِ موبایل؟ ولی چطور ممکن بود؟ او که شماره اش را برای کسی نخوانده……

صحنه ای مثل برق از جلوی دیدگانش گذشت. فروشنده از او خواسته بود شماره اش را روی رسید بنویسد.. چگونه چنین بی دقتی ای کرده بود؟ پوف عصبی ای کشید و دستش روی دکمه ی پاسخ رفت. ولی خیلی زود پشیمان شد. نباید جوابش را میداد. شاید اگر جواب نمیداد به خیالِ اینکه اشتباه گرفته دیگر ادامه نمیداد.

_پسره ی بی عقل!

سجاد که در حال قرار دادنِ کاغذش روی میز بود با بهت گفت:

_با منید استاد؟

نگاهی به او و به کلاسِ خالی انداخت. روی میزش پر از کاغذهای ریز و درشت بود و او حتی یکی از دانشجوها را هم ندیده بود. کلافه و آرام گفت:

_نه باقری.. با شما نیستم!

_مشکلی پیش اومده استاد؟ میتونم کمک کنم؟

اخم، بی اراده روی صورتش نشست.

_ممنون .. میتونی بری آقای باقری!

سجاد نگاه مشکوکی به تلفنش که دوباره عکس پیام رویش ظاهر شده بود انداخت و با گفتنِ “با اجازه” ی بی میلی کلاس را ترک کرد. از پشتِ میز بلند شد و همزمان پیامش را باز کرد.

“سلام جوجو… من پایینم. زود بیا بریم”

نفس آسوده ای کشید. اصلا حواسش به قرارش با مهدیه نبود. قرار بود با هم بعد از مدت ها به خرید بروند و به قول مهدیه از شرمندگیِ خودشان در بیایند. لبخندی روی لبش نشست و سریع جواب داد:

“تا بیست بشمار اومدم”

با دیدنِ مهدیه داخل محوطه ی دانشگاه به طرفش پا تند کرد. از سرما خودش را میان چادرش مچاله کرده بود. جلو رفت و گونه ی یخ بسته اش را بوسید.

_سلام. چرا نرفتی آموزش منتظرم بشی؟

_سلام. نخواستم بگن این دختره همیشه اینجا ولوئه.!

با هم به طرف ماشین را افتادند.

_حداقل یه تک میزدی کلیدای ماشین و میفرستادم پایین. خیلی منتظر موندی؟

_نه بابا بیخیال!

به محض سوار شدن بخاری را روشن کرد.

_خوب.. کجا بریم؟

مهدیه نگاهی به ساعتش انداخت.

_یکی دو ساعتی بیشتر فرصت ندارم. امشب مهمون داریم. بریم پاساژ ستاره.. همین چند خیابون بالاتر. زیاد دور بشیم سخت میشه برگشتنم!

سری تکان داد و استارت زد. اما هنوز ماشین را راه نینداخته بود که گوشی اش داخل جیب پالتویش لرزید. با استرس دست برد و گوشی را بیرون کشید. با تردید پیام را باز کرد.

“نمیخوام جواب بدی.. همین که من برات بنویسم واسم کافیه. راستی… میدونستی ببعیه شکلِ خودته؟”

دست روی صورتش کشید. جملاتش داشت مفرد میشد و به بیراهه میرفت. باید چکار میکرد؟ شاید درست بود پدرش را در جریان بگذارد. ولی نه.. خیلی ضایع بود اگر با بیست و چند سال سن به خاطر چند پیامک مانند دختران دبیرستانی پدرش را مطلع میکرد. بی شک آبرویش پیش پدرش و حتی این پسرک دیوانه میرفت.

_خوبی افق؟ چرا انقدر عرق کردی؟

به طرفِ مهدیه برگشت.

_مزاحم تلفنی دارم. نمیدونم باید چیکار کنم!

مهدیه با اخم به گوشی اش خیره شد. بعد از چند ثانیه اخمش به لبخندی شیطنت بار تبدیل شد و گفت:

_کاری نداره.. گوشیت و انتقال بده به خطِ من. چند بار جوابش و میدم و مخش و میزنم. بعدم شماره خودم و میدم میگم بی زحمت به این یکی خطم اس بدین!

غرق در خیال زمزمه کرد:

_طرف دیوانست! نمیشناسیش که!

“هین” بلند مهدیه حواسش را دوباره برگرداند.

_مگه تو میشناسیش؟

سرش را با تاسف تکان داد.

_یکیه که چند باری سر راهم سبز شده. آخرین بار وقتی برای بچه ها عروسک میخریدم تو عروسک فروشی دیدمش. نیاز شد و شمارم و روی رسید برای فروشنده نوشتم. فکر کنم همونجا کش رفت!

مهدیه به نقطه ای خیره شد.

_چه جالب.. حالا طرف کی هست؟

شانه بالا انداخت و حرکت کرد.

_میگم که.. یه دیوونه! رفتاراش شکلِ آدمیزاد نیست..کلا عجیبه!

_چه جوریاست حالا؟ خوش تیپه؟

یادی لبخندِ همیشگی روی لبهایش افتاد.

_نمیدونم.. دقت نکردم!

مهدیه شانه ای بالا انداخت.

_به هر حال من حاضرم جورش و بکشم. خالص و مخلص!

افق با خنده نگاهش کرد.

_اتفاقا حالا که فکر میکنم میبینم خیلی به هم میاین. تو هم کارات سر و ته نداره!

مهدیه پشت چشمی برایش نازک کرد که صدای خنده اش را دوبرابر کرد. رو به روی پاساژ نگه داشت و با هم وارد شدند. مهدیه قرار بود پالتو بخرد و قصدِ افق از این همراهی فقط نظر دادن و کمک در انتخاب بود. اما اصرارهای مهدیه گاهی انقدر زیاد میشد که بیشتر از او افق وارد اتاق های پروب میشد و پالتوهای رنگارنگ را تن میزد. نتیجه ی پوشیدنِ تمامشان هم برابر بود با جیغ کوتاه مهدیه و جمله ی “چقدر بهت میاد” آخر هم نفهمیده بود از میانِ تمام رنگ هایی که تن زده بود کدامشان به قولِ مهدیه بهش می آمد؟!!!

_میگم چرا همش مشکی تن میزنی؟ یکمی شادتر بپوش خوب!

مهدیه مشغولِ بررسی پالتوی طوسی رنگی بود.

_این چطوره؟

افق از همان مدل رنگِ آبی نفتی اش را از رگال خارج کرد.

_طوسی هم تیره ست دیگه قربونت برم. بیا این و تن بزن!

چینی به بینی اش داد.

_تو سفیدی نه من. به من هر رنگی نمیاد!

_بیا برو این و بپوش الکی فلسفه نچین. به آدمِ سبزه همه چی میاد!

مهدیه پالتوی کوتاهِ قرمز رنگی را دست گرفت.

_واااای افق نگا اینـــو! محشره نه؟

افق سر تکان داد.

_آره بپوشش. سایز بندیشم کامله!

نگاه عاقل اندر سفیهی به افق انداخت.

_همینم مونده زیر چادر پالتوی قرمز بپوشم. بیا برو بپوشش تا نزدم تو جمجمه ات!

_من؟؟

_نه عمم.. برو دیگه!

اخم کرد.

_این بیشتر به درد آرزو میخوره تا من! همینم مونده با این برم دانشگاه. همینجوریشم این دانشجوها من و به رسمیت نمیشناسن چه برسه به..

_چقدر حرف زدی افق؟ اگه بده چرا به من پیشنهادش کردی؟ تا چشمات و در نیاوردم برو بپوشش.. بی خون و خونریزی! منم میرم آبی رو بپوشم!

از لحن تهدیدگرانه مهدیه خنده اش گرفت. داخل شد و پالتو را تن زد. سایز سی و هشتِ پالتو، اتو کشیده و مرتب روی تنش به زیبایی نشست. نگاهی به قدش انداخت. دقیقا از روی زانویش بود. فقط احساس میکرد کمی تنگ است. درگیرِ دکمه های بزرگش بود که درِ اتاق پروب باز شد. چشمهای مهدیه از دیدنش برق زد. با خوشحالی گفت:

_خیلی بهت میاد دیوونه. اونقدر با مقنعه و پالتوهای بلند دیده بودمت انگار الآن یکی دیگه رو به رومه!

تحتِ تاثیر برق چشمان مهدیه بیرون آمد و خودش را در آینه قدیِ گوشه ی مغازه برانداز کرد. فروشنده که مردی میانسال بود با خوشرویی گفت:

_خیلی بهتون میاد دخترم. مبارک باشه!

کم کم داشت نسبت به خریدش نرم میشد. برقِ نگاه مهدیه را دوست داشت. چشم به پالتوی آبی رنگش دوخت و گفت:

_اینم به تو خیلی میاد.. همین و میخری؟

مهدیه سر تکان داد.

_آره ولی از من میشنوی تو هم بخر. خیلی خوشگل شدی.

لبخندی زد و خواست داخل شود که مهدیه صدایش زد.

_گوشیت افق..

گوشی را از مهدیه گرفت. باز هم پیام داشت. بی درنگ بازش کرد.

“خیلی بهت میاد. حرفم و پس میگیرم…. تو از اون ببعی خوشگل تری!”

تپش قلبش شدت گرفت. در را با سرعت باز کرد و با نگاهش همه جایِ بیرون مغازه را کاوید. خبری از امیر نبود. اخم هایش به شدت در هم فرو رفت. به معنای واقعیِ کلمه تحتِ تعقیب بود. دیگر شک نداشت. پالتو را با خشونت از تنش خارج کرد و بعد از پوشیدن لباس هایش رو به فروشنده نگه اش داشت.

_ممنون!

_مبارکه!

_نمیخرمش.. بعدا میام سری به مدل هاتون میزنم.

مهدیه با بهت نگاهش کرد که بی صدا و عصبی از مغازه خارج شد.

_چرا همچین کردی؟

نفس عمیقی کشید.

_اینجا بود !

_کی؟؟

_امیر..!

_امیر دیگه کیه؟

وسط پاساژ ایستاد و دستش را در هوا تکان داد.

_همون پسره ی دیوانه. اس زده که بهت خیلی میاد. دارم دیوونه میشم مهدیه. مردکِ بیکار داره تعقیبم میکنه!

شوکه نگاهش کرد.

_مطمئنی؟

سر تکان داد.

_متاسفانه آره.. بیا برسونمت زودتر برم خونه. بعید نیست دوباره پیداش بشه!!

.

.

حوله را دورِ موهایش پیچید و از حمام خارج شد. از دیدنِ آرزو که با ابروی بالا رفته مشغول بررسی گوشی اش بود بلند داد زد:

_چیکار میکنی آرزو؟

آرزو با همان ابروی بالا رفته سر تکان داد.

_آفرین آبجی خانوم. بهت امیدوار شدم.

جلو رفت و گوشی را از دستش قاپید.

_این حرکتت اصلا درست نیست. برو بیرون!

لبخند آرزو عمیق تر شد.

_اول بگو دیوانه کیه؟ مجنونته؟

با حرص لب گزید. اسم امیر را روی گوشی دیوانه ذخیره کرده بود.

_صد بار گفتم به کاری که بهت ربط نداره دخالت نکن. این فوضولیت و هیچ وقت فراموش نمیکنم!

آرزو خونسرد تا کنارِ تخت پیش رفت و دست روی عروسکِِ سفید کشید.

_منظورش از ببعی اینه؟؟ آخـــــی.. چه رمانتیک! میگم کنار تختت گذاشتی.. نگو باهاش میخوابی…. ببعی رو میگما؟؟

فریاد کشید:

_به چه حقی اس ام اس هام و خوندی؟

آرزو دست روی بینی اش گذاشت.

_چرا غربتی بازی در میاری همه بفهمن؟ چی شده مگه؟ یه دوست پسر که این حرفا رو نداره. باشه. من نه چیزی دیدم نه شنیدم. خوبه؟

نفسش را کلافه بیرون داد.

_اونجوری که فکر میکنی نیست!!

آرزو گونه اش را بوسید و خرامان از کنارش گذشت.

_من هیچ جوری فکر نمیکنم عزیزم. تِیک ایت ایزی!!

همین که آرزو از اتاق خارج شد، با دستانی که میلرزید چشم به صفحه ی گوشی دوخت. ناگهان تمام تنش سست شد و فرو ریخت. چشمش روی ثانیه شمارِ تماس ثابت ماند.

۲۲ ثانیه از مکالمه اش با ” دیوانه” میگذشت. ندانست چگونه دست روی کلید قرمز کشید و گوشی را روی تخت پرت کرد. تمام تنش خیسِ عرق شد. این یعنی امیر تمام مکالمه ی بینشان را شنیده بود؟ تا مرزِ دیوانگی پیش رفت. در خودش پیچید و سعی کرد به یاد بیاورد چه حرف هایی با آرزو زده. دهان این دختر که چفت و بست نداشت!!

با بیچارگی روی تخت نشست و با ترس یه گوشیِ واژگون خیره شد. چیزی نگذشت که صدای پیامکش برخاست. برخاست و ناقوس مرگش شد. با هر جان کندنی بود گوشی را در دست گرفت و پیامک را باز کرد. باز کرد و تمامِ دنیا بر سرش آوار شد!

“پس شبا باهاش میخوابی؟؟؟…… منظورم ببعیه!!!”

***

لبخندِ پیروزی روی لبهایش نشست. گوشی را کنارش گذاشت و با همان لبخند به طرفِ فربد برگشت.

_چند آورده بودم؟

فربد نگاه مشکوکش را مابین او و گوشی به حرکت درآورد.

_شیش و بش.. دقیقا مثلِ الآنه خودت… چیه؟ خبریه؟

تاس را برداشت و بی توجه به او گفت:

_من ندیدم.. دوباره میندازم!

تاس را روی تخته انداخت. دوباره همان عدد ها نمایان شدند. فربد با پوزخند نگاهش کرد.

_امروز حالت خوبه. بزنم به تخته.!

مهره ها را در خانه های حریف جا داد.

_بیا دو تا تک کردم برات. جرات داری بزن!

_خوب بلدی از زیر حرف در بری!

نگاهش را در چشمانِ مشکوکِ فربد قفل کرد.

_بعد از چند روزِ سگی یه امروز حالم خوبه. ببین اونم میتونی برینی توش؟

ابروی فربد بالا پرید.

_بددهن نبودی؟؟!

دستی به ته ریش ملایمش کشید و تخته را بر هم زد. فربد معترض شد.

_حالا چرا قاطی میکنی بازی رو به هم میزنی؟

از جا بلند شد و روی کاناپه ی تک نفره نشست.

_حسش نی.. تو فرض کن تو بردی!

فرانک با شیرنسکافه های داغ و معروفش به جمعشان پیوست و کنارِ فربد نشست.

_چی شده؟ بازم فربد برده داری گریه میکنی؟

با لبخند مضحکی به صحنه ی رو به رویش خیره شد.

_شما فکر کن آره.. دلت خوش!

دست برد و یکی از فنجان های داغِ شیرنسکافه را برداشت و بی درنگ مزمز کرد. فرانک با تعجب گفت:

_داغه امیر زبونت تاول میزنه!

گوشی اش را از روی میز برداشت و صفحه ی پیامش را گشود.

_همه چی داغش حال میده.!

ندانست سکوت برقرار شد یا او دیگر حرف های بی ربطِ فربد و فرانک را نمیشنید! مشغولِ تایپ پیامک جدیدی شد. باید این دختر را به حرف می آورد!

“نگفتی….؟؟!”

یاد حرف های بیشرمانه ی دختری افتاد که صدایش از آن سوی گوشی آرام تر و دورتر از صدای افق به گوش میرسید. چقدر تعجب کرده بود! چه دختر بی پروایی بود! با خودش اندیشید که شاید بهتر بود با نقشه ای دقیق تر روی خواهرِ کوچک سرمایه گذاری کند؟! به نظر سرتق تر و به قولِ امروزی ها پایه تر می آمد!! ولی بلافاصله پشیمان شد و به خودش اعتراف کرد که از این بازی و کشمکش خوشش می آمد. از این پا ندادن ها که هم لذت داشت و هم کلافه اش میکرد. این جدیتِ خانم معلمِ کوچک برایش تازگی داشت. بازیِ شیرینی بود!

_امیر کجایی دادا؟

با اخم فنجان را روی میز گذاشت. فربد جفت پا میانِ خیالاتش فرود آمده بود. آن هم دقیقا در پیچ و تاب های ممنوعه و شیرین!

_ای بابا .. تو چرا امروز همه چی بهت برمیخوره؟ بچه شدی؟

صدای فرانک بود که برخلافِ چند دقیقه ی پیش روی زانوی فربد نشسته بود و با دستش موهای روی پیشانیِ نامزدش را به بازی میگرفت. پا روی پا انداخت.

_چیزی بهم برنخورده.. فقط این چند روز زیاد بهم گیر ندین. ردیف نیستم.

فربد سرش را جلو برد و بوسه ای بر انگشتانِ فرانک زد. صدای خنده ی دلبرانه اش که بلند شد، دل و روده ی امیر در هم پیچید.

_جمع کنین این بساطتون و برین یه جای دیگه.حالم به هم خورد.. شما اتاق خواب ندارین؟

فرانک ناراحت و خجول بلند شد و سینی نسکافه ها را دست گرفت.

_شیرینیش کم شده برم عوضش کنم… مال تورم عوض کنم امیر؟

سر بالا انداخت.. فربد با اخم نگاهش میکرد. همین که فرانک دور شد، صدایش بلند شد.

_چند بار باید بگم جلو این دختره رعایت کن؟ فرانک و با دوست دخترای بی حیات اشتباهی نگیر امیر.. خواهش میکنم یکم رعایت کن!

پوفی کشید و به صفحه گوشی اش خیره شد. باز هم بی جوابی!!

_شما هر وقت یاد گرفتین رعایت کنین جلوی یه پسرِ عزب رعایتِ اخلاق کنین منم حرف زدنم و درست میکنم!

_جدی چت شده امیر؟ نگرانتم!.. نگو که تیرت به سنگ خورده!!

خشمگین نگاهش کرد و شمرده شمرده گفت:

_دیگه.. دراین.. باره.. باهام شوخی نکن!

_که چی؟ به حرفه ات توهین میشه؟

نفس عمیقی کشید و سرش را به کاناپه تکیه داد.

_کارم و بلدم!

_من فقط دارم میگم این کارا عاقبت نداره. آخرش که چی؟ میخوای تا آخر عمرت پولِ از خودت ضعیف تر و بالا بکشی؟

همان گونه بدونِ اینکه حرکتی به سرش بدهد پوزخند صداداری زد. چشمش روی هالوژن های مخفیِ سقف به گردش در آمد.

_ضعیف.. ضعیف و خوب اومدی!

چشمش را روی هم گذاشت و از تصور فکری که خونش را به جوش می آورد به سرعت چشم گشود. خیره شد به نگاه نگرانِ فربد. دیگر آرام نبود!

_ضعیف ماییم. ما بدبختایی که به خاطر دوزار پول به اندازه کل عمرمون تاوان میدیم. ما بدبختایی که پدر و مادرمون سکته میکنن از فکرِ اینکه قراره برن و سقفی بالای سرِ ما نباشه! ضعیف منم که به خاطر سلامت و آسایش پدر و مادرم مجبور شدم از آینده ی خودم بگذرم.. از دانشگاهی که برای قبولیش شب و روز مثلِ خر درس خوندم..! شدم مثل خفاش.. هیچ جا نمیتونم ظاهر بشم. از همه فراری ام! ضعیف منم فربد خان نه اون دخترایی که نفسشون میره تا توی اون اتاق و پیشِ من باشن! اونایی که پولی که ازشون تلکه میکنم و میخوام باهاش از منجلاب بزنم بیرون، پول توجیبیِ یه ماهشونم نیس که پاپاشون میده! آخرش چی میشه هان؟ هیچی.. دو روز.. نهایتا یه هفته افسرده ان.. اونم نه به خاطرِ امیر و پولی که رفته. به خاطر اینکه همیشه فکر میکنن از اونا زرنگ تر نیست و آخرش میفهمن خر فرض شدن!!

_به خودتم فکر کردی؟ این زندگی آخر خودت و نابود میکنه!

پوزخند زد.

_من مهم نیستم.. هیچ وقت نبودم!

فربد نفسی عمیقی کشید. باید بحث را عوض میکرد.

_با این دختره به کجا رسیدی؟ تونستی نتیجه ای بگیری؟

دوباره به صفحه گوشی اش خیره شد.

_پا نمیده..! داره ناز میکنه!

_شاید واقعا اهلش نیس امیر؟ فرانک میگفت..

_برام مهم نیست زنت چی میگفت فربد.. اگه من با هزارتاشون دم خور شدم؛ پس از من بهتر هیشکی دخترا رو نمیشناسه!!

نسکافه ی سردش را یک نفس بالا کشید و با لبخندِ پلیدی که کنج لبش ظاهر شد آرام زمزمه کرد:

_داره واسم ناز میکنه!… نازشم میخرم!

دستش روی حروفِ صفحه کلید به حرکت درآمد.

“دوست دارم ببینمت… به جز باغبونتون و خواهرت کسی دیگه ای هم خونست؟”

لبخند پلیدش پر رنگ تر شد.. شک نداشت این پیامک بی جواب نمیماند. فقط افسوس میخورد که جملات بی سر و تهِ فربد نمیگذاشت آنطور که باید در این خلسه ی شیرین دست و پا بزند!!

_دارم به این فکر میکنم که یه روز واقعا عاشق بشی. بعد اون طرف بفهمه تو چه گذشته روشنی داشتی.. چه میدونم مثلا زن داداش دختره یکی از قربانیات از آب در بیاد! قیافت دیدنی میشه امیر!

با اخم نگاهش کرد.

_میخوای برات سفته امضا کنم که هیچ وقت همچین غلطی نمیکنم؟ کسی عاشق میشه که عشق و باور داشته باشه. حالا چیه کلید کردی رو من امروز؟

شانه بالا انداخت.

_همین جوری!

نگاهی به آشپزخانه انداخت و آرامتر ادامه داد:

_ با این همه دخترخوابیدی و جذبِ یکیشونم نشدی… تو واقعا مردی؟؟

دوباره پوزخند زد.

_دختر!!!…..جذب شدن با عاشق شدن فرق داره فربد خان! خیلی ها بودن که جذبشون میشدم.. ولی بلد بودم به موقع دفعشون کنم که به روزِ تو نیفتم!!

اخم فربد دوباره نمایان شد.

_فرانک و دوست دارم.

با صدا خندید.

_حالا هرچی!

به نقطه ای خیره شد.

_من اصولا دخترِ بغلی دوست دارم. قد کوتاه.. لاغر.. موها ترجیحا بور.. چشم رنگی..این جور کیس ها رو اصلا دوست نداشتم از دست بدم! معمولا نقشه رو کش میدادم یا به قولِ تو جذبش میشدم!!

این بار فربد با صدا خندید.

_تو دیگه چه جونوری هستی امیر.. مابین نقشت به سلیقتم فکر میکنی یعنی؟

صدای ویبره ی تلفنش مابینِ سوالِ فربد و جوابش وقفه انداخت. خوشحال پیام را گشود.

“چی از جونم میخواین؟ چرا دست از سرم بر نمیدارین؟”

ابرو بالا داد و در جوابِ فربد گفت:

_فعلا که این یکی کاملا برعکس تصوراتمه.. کلا با سلیقم جور نیس.. ولی اخلاقش و دوس دارم!

صدایش را کشدار کرد:

_نـــــازز داره.. دختر ناز میکنه خوشم میاد!

مشغولِ تایپ شد.

“یه آشناییِ ساده… چیز دیگه ای نمیخوام!”

سر بالا کرد. فربد خیره نگاهش میکرد. سرش را به معنیِ “چیه” تکان داد.

_نمیخوای سری به خانوادت بزنی؟ فکر کنم یه ماهی بشه نرفتی شهرتون!

نفس عمیقی کشید.

_نمیتونم برم. فعلا کارای اینجا واجب تره!

فربد سرش را با تاسف تکان آرامی داد. امیر بی شک پا در آتش گذاشته بود. آتشی که به زودی خودش و زندگی اش را خاکستر میکرد!

_میگم نسکافه آوردنِ زنت طول نکشید؟

_واقعا انقدر ساده ای؟ یعنی نفهمیدی ناراحت شد؟

_از دلش در میارم. تو نگران نباش!

چشمانِ پر از حرفِ فربد حالش را خراب میکرد. روی سکوتش چشم بست و خودش را میانِ کاناپه ی نرم فرو برد. بعد از این پیروزیِ کوچک ولی شیرین، یک چرتِ چند دقیقه ای میچسبید!!!

***

صبحِ دلگیری بود. ابرهای سیاه تمام هیبتشان را روی آسمانِ یخ زده انداخته بودند. خورشیدی دیده نمیشد. تنها نورش بود که با تابیدنش شروعِ یک روزِ جدید را یادآوری میکرد. مونس پا در اتاقِ سیاوش گذاشت. خودش را تا سر زیرِ لحافِ بزرگ پنهان کرده بود. بالای سرش نشست و لحافِ آبی رنگ را کنار داد. سرش عرق کرده بود. موهای سیاه و لَختش به پیشانی اش چسبیده بودند. با دست کنارشان زد. پلک های سیاوش تکانِ خفیفی خورد و به دنبالش چشمانش باز شد.

_پاشو مادر… امروز خواب مالِ یزیده!

چشمان خمارش را به ساعتِ قدیمی دیوار رو به رویش دوخت. نُه صبح بود. بلند شد و روی تشک پشمی اش نشست.

_چرا زودتر بیدارم نکردی ننه؟ احمد آقا سفارش کرده بود سهمِ آبگوشتتون و بگیرم.

مونس مهربان نگاهش کرد. چشمانش از بیخوابی سرخِ سرخ بود!

_عباس رفت و نذری رو گرفت و سرد شد و اووووه.. تازه دوباره داغش کردم.!

بلند شد و مشغول جمع کردن رختِ خواب هایش شد.

_دیشب ساعت چند اومدی؟ کنارِ بخاری خوابم برد!

همان طور که رخت خواب هایش را در کمد جاسازی میکرد گفت:

_دیر.. خیلی دیر. مراسم ساعتِ سه تموم شد!

مونس چشمانش را ریز کرد.

_گفته بودی نمیری مراسم.. چی شد نظرت عوض شد؟

نفسی تازه کرد.

_نظرم عوض نشد.. نرفتم تو دسته. یه گوشه ایستاده بودم نگاه میکردم!

دستش را به زانویش گرفت و بلند شد. با هم دور تا دورِ سفره نشستند. سیاوش به رو به رویش خیره شد. فضای خالی ای که اگر شهروز میبود، بی شک جای او بود. مونس نگاهش را دید و آه کشید.

_حاج آقا اکبری به گردنِ تو و شهروز حق داره. برادرت که نبود. حد اقل تو میرفتی!

تکه های نان را داخلِ کاسه ی آبگوشت ریخت و با بغض گفت:

_فکر میکنی دلم نمیخواست؟ ولی نتونستم. چندین سال رهبرِ دسته شهروز بوده.. چجوری میرفتم جاش می ایستادم؟ ترجیح دادم از دور به جای خالیش نگاه کنم.. حد اقل دردش کمتر بود!

عباس آرام گفت:

_داداش کوبیده دوست نداری سهمت و من بخورم؟

برگشت و نگاهی به چهره ی مظلومِ عباس انداخت. اگر شهروز بود بی شک مثلِ هر سال او بود که از سهمِ سیاوش بهره میبرد و نصیبِ عباس هم جمله ی همیشگی میشد “تو همون قدر برات بسته.. داری میترکی کمتر بخور”

سرش را تکانِ آرامی داد و مخلفاتِ رو به رویش در کسری از ثانیه در بشقابِ عباس جا گرفت.

_امروز چی سیاوش؟ امروزم نمیخوای بری هیئت؟

_نه نمیرم. میرم یه سر بیمارستان. شاید فرجی شد و با دعای تو شهروز به هوش اومد!

مونس آه کشید.

_امام حسین بخواد شفا بده میده پسرم.. روزِ عاشوراست. درست نیست تو هیئت نباشی. مخصوصا وقتی برادرت هم جاش خالیه!

برای آرام شدن چند ثانیه چشم بست. دلش نمیخواست روی حرفِ مادرش حرفی بزند ولی به راستی در توانش نبود پیوستن به کسانی که دوستان و همراهانِ همیشگیِ شهروز بودند و قرار بود تمامِ روز را از جای خالیِ برادرش بگویند. دلش یک خلوت ناب میخواست.. کمی دعا و شاید چند قطره ای اشک. ولی نه در جمعی که تمامِ روزِ عاشورا را برایش تلخ تر از هر سال کند!

بی صدا از جا بلند شد. مونس ناراحت صدایش زد.

_کجا میری سیاوش؟ هیچی نخوردی.!

آرام گفت:

_میل ندارم. اگه کاری داشتی به عباس بگو به گوشیم زنگ بزنه.. تا شب نیستم!

مونس ناچار سکوت کرد و ناراحت به رفتنش خیره شد.

مسیرِ بیمارستان را پیش گرفت. سعی کرد سرش را پایین بیندازد و نگاه های کنجکاوِ اعضایِ هیئت را بی جواب بگذارد. ولی نتوانست از کنار پرچمِ بزرگِ عزاداری به راحتی بگذرد. عاشورا بود. دلش هوای حسین گفتن و عزاداری های هرساله را داشت ولی وجدانش برادرش را بهانه میکرد. خودش به خوبی آگاه بود که این بهانه ای بیش نیست! در حقیقت امسال، با این همه ناپرهیزی از گناه و برنامه هایی که برای آزادی برادرش چیده بود، خودش را در صفِ عزاداران نمیدید. شرم میکرد از امامی که قرار بود در صفِ عزادارانش نامش را بخواند و در پشتِ سر ، شرمنده ی نام و روشش شود! دیگر از خودش میترسید.. ازسیاوشی که بی رحم و بی وقفه، پوسته می انداخت و از پوسته ی قدیمیِ خود جدا میشد!

نفهمید چگونه به بیمارستان رسید. رو به رویِ بخش مراقبت ایستاد و به درِ بسته و راهروی خلوتش با حسرت خیره شد. سربازی از بخش بیرون آمد. کنارش همان دکتر قرار داشت. منظره ی رو به رویش مشکوک شد. خودش را به دکتر رساند و هراسان پرسید:

_خبری شده؟

دکتر چشمانش را ریز کرد و بلافاصله چهره ی نگرانش را شناخت. ابروهایش کم کم باز شدند و دست بر شانه اش گذاشت.

_مژده بده جوون.. برادرت به هوش اومد!

چنان یکه ای خورد که بی اختیار چند قدم به عقب گذاشت. لبخند کج و کوله ای روی لبهای ترک خورده اش نقش بست و با حیرت گفت:

_راست میگین؟

دکتر سر تکان داد.

_نیم ساعته به هوش اومده. فکر کنم امام حسین خیلی خاطرش و میخواست!

سپس بی توجه به حضورِ سیاوش راهش را ادامه داد. سیاوش که کم کم هشیار میشد پشت سرش دوید.

_میتونم ببینمش؟

دکتر برگشت و نگاهی به سرباز انداخت.

_میتونه چند لحظه ببینتش؟ بیمار فعلا بیداره!

سرباز به معنیِ نه سر تکان داد. دکتر شانه ای بالا انداخت و داخلِ اتاق شد ولی سرباز همانگونه بیرون اتاق ایستاده بود!

سیاوش رو به رویش ایستاد. نگاهِ سرباز جدی و اخمو به رو به رو بود.

_بذار چند دقیقه ببینمش.. فقط چند دقیقه خواهش میکنم!

بدون اینکه به چشمانِ سیاوش نگاه کند گفت:

_نمیشه. منم مامورم و معذور.. اگه مافوقم بیاد و ببینه تو دردسر می افتم!

زاویه ی دیدِ سرباز را بست.

_به حرمت این روز بذار چند دقیقه ببینمش. اگه برادر خودت هم بود همین و میگفتی؟

سرباز نگاهِ کوتاهی به چشمانش انداخت و بی صدا دوباره سرش را برگرداند. داشت نا امید میشد که صدای آرام سرباز را شنید:

_فقط دو دقیقه! تقه به شیشه زدم بیا بیرون!

با خوشحالی به طرفِ بخش i.c.u دوید. لباس های مخصوص و دمپایی را از پرستار گرفت و داخل شد. تختِ شهروز کنار پنجره بود. از همان لحظه ی ورودش نگاهِ خندان شهروز با نگاه جست و جوگرش تلاقی کرد. با اشتیاق پا تند کرد و بالای سرش ایستاد. شهروز دستش را بالا آورد و ماسک را کنار زد. آرام گفت:

_بیا پدر سوخته بیا.. خدا میدونه بخش و گذاشتی رو سرت تو این چند روز!

اشک از چشمش چکید. اهمیت نداد. در این موقعیت دیده شدن اشکش چه اهمیتی داشت؟ شهروز که مردِ سرکوفت زدن نبود! خم شد و سرش را در آغوشِ شهروز فرو کرد. شهروز نفس کم آورد و ماسک را روی بینی اش گذاشت. بعد از چند نفسِ عمیق دوباره برش داشت و گفت:

_ننه چطوره؟ عباس؟ خودت؟

روی صندلیِ کنارش نشست و دستِ برادرش را در دست گرفت.

_همه خوبن.. نصف جونمون کردی شهروز.. یکی طلبت!

لبخند زد.

_میدونستم نصفه جون میشین زودتر میگفتم دخلم و بیارن!

اخم کم کم بر چهره ی سیاوش نقش بست.

_کارِ کی بود؟

_تو با این کارار کاری نداشته باش. برا همشون دارم!

_یعنی چی شهروز؟ من که میدونم سگای بهروزی بودن!

چند سرفه ی خشک کرد.

_شر نکن سیاوش.. همه نقشه هام و بهم نریز. نرو سراغ اون مردک. من میدونم چیکار کنم! تو دیگه دخالت نکن!

_یعنی چی که دخالت نکن؟ مگه خودت نگفتی زودتر ثابت کنم کارِ تو نبوده؟

دستش را جلو آورد و یقه ی سیاوش را کشید.

_مثل اینکه ملتفت نیسی چی میگم. اینا خطرناکن. ببین منو؟ اون بیرون دستشون بازتره!

دست روی دست شهروز گذاشت.

_خیل خوب عصبی نشو .. به خودت فشار نیار.. بعدا حرف میزنیم!

_چند روزه اینجام؟ امروز چندمه؟

آب دهانش را با بغض قورت داد.

_دو هفته ست.. امروز عاشوراست شهروز!

چشمانِ شهروز با درد بسته شد. سرش را به طرف پنجره برگرداند و آرام گفت:

_دردم خوابیدن تو این تخت نیست. به خدا قسم همین الآن پا میشدم لباسام و میپوشیدم.

دست راستش را که با دستبندی به نرده ی تخت بسته شده بود تکان داد.

_دردم اینه.. امام حسین نخواست امسال تو هیئتش باشم!

سرش را برگرداند. سیاوش سرش را پایین انداخته بود.

_تو چرا نرفتی؟ چرا اینجایی پس؟

صدای سیاوش خش دار بود.

_نتونستم.. خوب میدونی!

نفسِ عمیقِ شهروز را شنید و به دنبالش تقه ی محکمی که به پنجره خورد. برای سرباز سر تکان داد و بلند شد.

_تو فقط به خوب شدن فکر کن. بقیه اش و بسپار دستِ من. میرم به ننه خبر بدم. بذار بدونه دعاهاش پای سجاده قبول شد.

لبخند آرامی روی لبهای شهروز نقش بست.

_مراقبش باش سیاوش.. امانته دستت ها!

تا کنارِ در رفت و آرام گفت:

_هرکی امانت باشه اون نیس شهروز.. ننه روحِ منه! نگران نباش!

***

نیم ساعتی بود که از جا تکان هم نخورده بود. کوچکترین حرکتش برابر میشد با داد و بیدادِ آرزو.. حتی حق پلک زدن هم نداشت. همین که فرچه ی ریمل از چشمانش فاصله گرفت، نفسی تازه کرد و کلافه گفت:

_آرزو دارم دیوانه میشم. تا دو دقیقه دیگه تموم شد، شد.. نشد همین جوری بلند میشم.

آرزو بی توجه به غرغرش با لبخند مشغولِ کشیدنِ رژِ لب صورتی روی لبهایش شد. با همان لبخند گفت:

_وقتی خودت و دیدی میفهمی که ارزشش و داشت. انقدر غر نزن بذار کارم و بکنم!

_حد اقل زانوت و از روی شکمم بردار دل و رودم ریخت بیرون!

پاهایش را که دو طرفِ افق گذاشته بود برداشت و کنارِ تخت ایستاد.

_تقریبا تموم شد. میتونی پاشی. ولی نگاه نکن آینه رو!

چشم غره ای نثارش کرد و با هزار ترس از جا برخاست. نتوانسته بود در مقابلِ این شیطنت همیشگی مقاومت کند. از کودکی عادتش بود که هر چند وقت یک بار صورتِ افق را میهمان طرح های عجیب و رنگ های جسور کند!! چشم و ابروی مشکی و صورتِ ایرانیِ افق را دوست داشت. در نظرش همشکلِ مادرش بود و زمینه ی خوبی برای آرایش! دقیقا برعکسِ تصوراتِ خودِ افق که همیشه در حسرتِ چشمانِ رنگی و موهای طلاییِ خواهرش بود!

رو به روی آینه ی قدی و بزرگِ گوشه ی اتاق ایستاد. خودش را نشناخت. چشمانش که بی شباهت به چشمانِ ملوس گربه ی ژاکلین نبود.. لبهای باد کرده و بزرگ تر از حدِ معمول و آن سایه ی طوسی_مشکیِ پشتِ چشمانش. از گوشه ی چشم نگاهِ شاکی اش را به آرزو دوخت.

_این بود هنرت؟ آخه این چه قیافه ایه برام درست کردی دختر؟

آرزو چرخی به دورش زد و دست به سینه رو به رویش ایستاد.

_آخه تو چی میدونی از هنرِ مِیک آپ؟ از کل اش فقط یه ریمل و برقِ لب و بلدی. تو رو خدا بیا بریم به بابا نشونت بدم. خیلی خوشگل شدی.

بدونِ اینکه به افق اجازه ی اعتراض بدهد بازویش را چسبید و او را به بیرونِ اتاق هدایت کرد. افق با خنده اعتراض میکرد.

_بیخیال آرزو.. بابا سکته میکنه ببینتم!

ژاکلین میانِ پله ها متوجه کش مکششان شد و با ابرویی بالا رفته از ظاهر متفاوت افق پایین آمد.

_وااااو!.. چه خوشگل شدی افق.. بلد بودی؟

آرزو به خودش اشاره کرد.

_هنرِ منه…بفرما افق خانوم. حالا بگو زشت شدم.

ژاکلین با دقت بررسی اش کرد.

_خیلی بهت اومده.. میتونی برای مهمونی آخرِ ماه از آرزو کمک بگیری. مطمئنا از ظاهر کسل کنندت بهتره! مادام ها حسابی خوششون میاد. هوم؟

لبخندی ظاهری به روی ژاکلین زد. همین مانده بود که با این ظاهر طعمه ی مادام های پیر و افاده ایِ میهمانی های او شود!!

اردلان با شنیدنِ صدایشان از پله ها پایین آمد.

_چه خبرتونه باز؟

با دیدنِ افق لبخند زد.

_دخترم؟ این دیگه چه شکلیه؟

افق سرش را پایین انداخت.

_کارِ آرزوئه بابا!

جلو رفت و اجزای صورتش را کاوید.

_اگه از خطی که با فاصله و ضایع دور لبت کشیده شده و اون سیاهی پشت چشمت فاکتور بگیریم زیادم بد نشده! بهت میاد.

افق لبخندِ خجولی زد. چشمانِ اردلان در چشمانِ وحشی و سیاهِ دخترک رو به رویش قفل شد. نگاهش غمگین شد و عمیق.. تصویر زنی با همین چشمانِ درشت و سیاه رو به رویش زنده شد. زنی که روزی که چشمان زیبایش را برای همیشه بست، زندگی و جریانِ زیبایش را به نگاهِ این دخترک بخشید. شاید برای همین بود که جای افق در قلبِ اردلان، خیلی بالاتر از فرزند بود!!

افق متوجه نگاهِ خاص و غمزده اش شد و آرام گفت:

_به چی نگاه میکنین بابا؟

اردلان با لبخندی دردمند به زمان حال بازگشت.

_به اینکه وقتشه عروس شدنت و ببینم. الآن که با این چهره دیدمت دلم خواست!

اعتراض کرد.

_یعنی انقدر از دستم خسته شدین؟

جوابش لبخندِ عمیقِ پدرش شد و همان نگاهِ خاص! آرزو از گردنِ اردلان آویزان شد.

_پاپی من چی؟ من عروس نشم؟

_باهات هنوز کار دارم پدرسوخته. پاپی دیگه چیه؟ اینجوری میگی یادِ سگ و گربه میفتم!

_بابــــا؟؟

افق جمع دونفره شان را رها کرد و به اتاقش بازگشت. پشتِ میز آرایشش نشست و مشغول پاک کردن آرایشش شد. چشمانِ غمگین پدرش لحظه ای ذهنش را رها نمیکرد. یعنی ممکن بود هنوز هم با وجود ژاکلینی که مانند دختری ۱۹ ساله برایش از هیچ چیز کم نمیگذاشت باز هم خوشبخت نباشد؟ یعنی تمامِ خنده ها و خوشحالی اش تظاهر بود؟ سرش را تکانی داد تا افکار منفی را از ذهنش بیرون بریزد. ناراحتی پدرش آخرین گزینه ای بود که بهش می اندیشید!

صدای ویبره ی گوشی اش بلند شد و دستش را در هوا خشک کرد. از همان آینه چشم به گوشی اش دوخت که روی پاتختی به حرکت درآمده بود. متعجب از جا بلند شد. پس پیامک نبود! جلو رفت ولی دقیقا در چند قدمیِ میز با دیدنِ نامِ “دیوانه” روی گوشی اخم هایش درهم شد. این چه جسارتی بود که روز به روز پا میگرفت..! گوشی را دست گرفت و تماس را رد کرد. شاید بهتر بود به گزینه ی در میان گذاشتن موضوع با پدرش جدی تر بیندیشد! از این مزاحمت های مرموزانه میترسید! از این جسارت و عبور از خطِ قرمز که تا به امروز از هیچ کسِ دیگری ندیده بود!

روی تخت نشست. گوشی در دستانش میلرزید. بدون آنکه به شماره نگاه کند نگاهش را به تصویرِ رو به رویش دوخت. چقدر از افق بودن دور بود! دخترک درون قاب آینه شباهتی با او نداشت. چه دلبرانه نگاهش میکرد! از دست خودش در حدِ مرگ عصبانی بود. از اینکه تنها با یک آرایش سوژه ی آرزو و اهلِ خانه میشد.. از این همه سادگی و بی تجربگی که تنها با چند پیامک دستانش را خیس میکرد و او را تا مرزِ جنون میبرد! چرا هیچ گاه به مردانِ اطرافش اجازه ی نزدیک شدن نداده بود؟ چرا این همه از این روابط میهراسید؟ حتما باید اینگونه میشد؟ که با یک بی دقتیِ کوچک در سن ۲۶ سالگی تنها از چند تماس و پیامک به حدی بهراسد که دستانش خیس از عرق شود و قلبش اینگونه بتپد؟ شاید آرزو حق داشت و واقعا اُمُل بود!

ناراحت و مغموم نفسی عمیقی کشید. لرزش گوشی قطع شده بود. خواست از جا بلند شود که با صدای ویبره ی مخصوصِ وایبرش دوباره در جا نشست و پیام را گشود. از دیدنِ شماره ی امیر و علامتِ پیام صوتی خشکش زد! پیام را با تردید پِلی کرد و صدای امیر در فضا پیچید:

_سلام.. میدونم دوست نداری تلفنم و جواب بدی. حقم داری!به هر حال من یه غریبه ام!

قلبش بنای تند تپیدن گذاشت. از جا بلند شد و درِ اتاق را قفل کرد. همین که دوباره روی تخت نشست، پیام بعدی رسید:

_شاید برات مسخره بیاد. یه تصادف کذایی که باعث شد انقدر بهت فکر کنم.. ولی باور کن نمیتونم بهت زنگ نزنم. نمیتونم بهت فکر نکنم. دست خودم نیست!

لبش را به دندان گرفت و چشمانش را بست. دستِ خودش نبود. هم خجالت میکشید و هم عصبی بود. از یک طرف دلش میخواست این بازیِ مسخره تمام شود و از طرفی این تلاشِ عجیبِ پسرک برایش جالب بود. حس های خفته و احساسات دخترانه اش بیدار شده بود. برایش همراه با تمام استرس هایی که داشت یک چیزِ شیرین و بیتکرار بود! این جریان شیرین که در رگ هایش میپیچید و قلبش را به تپش وا میداشت، هم آزارش میداد و هم خوشنودش میکرد! حسی عجیبی بود !

پیامِ سوم را بی تعلل پِلی کرد:

_تا هر وقت که برای این آشنایی آماده شی صبر میکنم.. خسته نمیشم مطمئن باش. تا اون وقت هم هر روز برات پیامِ صوتی میذارم. اگه صدام و دوست نداری پاکشون کن! اینجوری آروم میشم!

ساعدش را روی پیشانی اش گذاشت. مسخره بود که حتی چهره ی پسرک را یادش نمی آمد.. چه تبِ تندی بود تبِ این دیوانگی.. باید جلوی سرایتش را میگرفت. گوشی را دست گرفت و انگشتش را با فاصله رو به روی دکمه ی بلاک نگه داشت. چیزی درونش فریاد میزد که دست نگه دار.. شاید همان حس های سرکوب شده ی دخترانه اش بودند.. همان نباید هایی که برای اولین بار یک پسر را بی اجازه در خودش جا داده بود! در نهایت دکمه ی قفلِ صفحه را فشرد و کلافه از این احساسات احمقانه موبایل را روی تخت جا گذاشت و بیرون رفت.

ظهر بود و بویِ خوشِ غذاهای زهرا در خانه پیچیده بود. شاید تنها وقت هایی که خانه بوی خانه را میداد و خاطراتِ نوستالژیکِ قدیمی را برای افق زنده میکرد همین وقت ها بود. عطر و بویی که از زمان های دور تا به امروز ، هرگزتغییر نکرده بود. تنها قانونِ خانه که ژاکلین موفق به براندازی اش نشده بود پخته شدنِ همین غذاهای سنتی بود!

وارد آشپزخانه شد و به دنبالِ زهرا گشت. ولی به جز تاتیا که کنارِ مایکروفر ایستاده بود و سینیِ پیتزای سبزیجات را از داخلش بیرون میکشید کسِ دیگری را ندید. سلامِ تاتیا را جواب داد و جلو رفت.. نگاهی به محتویاتِ سبز پیتزا انداخت. غذایِ محبوبِ و رژیمیِ ژاکلین و صدالبته دست پختِ آشپزِ جدیدی که غذاهایش مختصِ مزاجِ او بود!

_زهرا جون کجاست؟

تاتیا با دست به انبارِ کوچک پشت آشپزخانه اشاره کرد. با وجودِ گذشتِ یک سال، هنوز هم فارسی حرف زدن برایش دشوار بود! هنوز پا در انبار نگذاشته بود که زهرا با بادمجان های خشک شده بیرون آمد. لبخندی صمیمی روی لبهای افق نقش بست.

_دنبالِ چی هستی اون تو قربونت برم؟

_کِی اومدی دخترم؟ داری میری؟

سرش را تکان داد.

_اینا چی ان؟

بادمجان ها را روی میزِ وسط آشپزخانه گذاشت.

_برای شب مهمان داریم. پدرت سفارش کرده علاوه بر غذاهای مُدرن غذای سنتی هم پخته شه! اینه که دارم قیمه بادمجون هم بار میذارم!

ابروهای کمانی اش به هم نزدیک شدند.

_مهمون؟ کی؟

نگاهِ زهرا مهربان و خاص شد.

_آقا فراز… قراره با مادرش بیاد!

دست و پایش در یک لحظه یخ بست. چشمش را روی هم گذاشت.

_و من الآن مطلع میشم!

_یه شامِ سادست دخترم.. به من هم همین و گفتن!

سرش را متفکر تکان داد.

_مطمئنم همین طوره.. من باید برم .یک و نیم کلاس دارم. کاری نداری؟

_نهارت و نخوردی؟

برای سرپایی خوردن آمده بود ولی به راحتی اشتهایش کور شد!

_میل ندارم. فعلا خدافظ!

کیفش را از روی میز برداشت و به سرعت از خانه خارج شد. میهمانیِ شب فکرش را مشغول کرده بود. شک نداشت که این مهمانی، آن هم با حضورِ مادرِ فراز حتما قالبی دیگر به خود میگیرد! نمیتوانست تنها یک میهمانیِ عادی باشد! انقدر بچه نبود که این را نفهمد! با سیاست های زیرِ پوستی پدرش به خوبی آشنا بود. در منگنه و دوربایستی قرار دادنِ او، شاید هم بهترین و آسان ترین راه برای آشنایی شان بود!

ماشین را در محوطه دانشگاه پارک کرد و داخل شد. روزش به راحتی خراب شده بود و فکرش خراب تر! از صحبت های مسئولینِ آموزشگاه و بحث های داغی که میانشان پا گرفته بود چیزی نمیفهمید و فقط به رسمِ ادب و احترام، هر از گاهی لبخند میزد و سر تکان میداد! بی قرار بود. دلش این ملاقاتِ اجباری را نمیخواست! از اینکه پدرش برایش آنقدر عزیز بود که حتی میتوانست به خاطرِ او روی پیشنهادِ فراز بیندیشد میترسید… از خودش و ضعفش در مقابل اردلانِ همیشه پشتیبان.. از این فقدانِ احساس و تصمیمِ منطقی میترسید. با صدای خانمِ ملاحتی سر بالا آورد.

_عزیزم کجایی؟ چند باره صدات میکنیم!

لبخندِ خجولی زد و عذر خواست. طولی نکشید که چشمش به جوانِ کم سن و سالِ داخلِ دفتر افتاد و دسته گلِ رزهای سفیدی که در دستانش میدرخشید. با حالتی استفهامی به تک تک حاضرین خیره بود که ملاحتی دوباره گفت:

_این گلا برای شما اومده عزیزم. امضا کن آقا برن!

دستپاچه و متعجب از جا بلند شد. دفتری که رو به رویش نگه داشته شده بود را امضا کرد و گلها را دست گرفت. زبانش از حیرت بند آمده بود. یک دسته گلِ بزرگ از رزهای سفید در آغوشش بود و حتی نمیدانست از طرف چه کسی برایش فرستاده شده. صدای پچ پچِ مسئولین آزارش میداد. آنچنان در خودش جمع شده بود که تواناییِ درست نشستن بر روی آن صندلی های چوبی آموزش را هم نداشت.

گل ها را روی پایش گذاشت و سعی کرد چشمش به نگاهِ کنجکاو و آزار دهنده ی ملاحتی نیفتد. کارت کوچکی در نگاهش درخشید. دست برد و پشتش را برگرداند. یک یادداشتِ چند خطی با دست خطی زیبا رویش خودنمایی میکرد!

“در مقابل زیباییِ تو هیچن ولی….

خواستم نگاهم رو برات بفرستم..!

تو چشمم به اندازه ی همین رزهای سفید زیبا و ظریفی!

امیر”

چشمانش ماتِ خط های زیرِ هم شد. خطوطِ تحریری را هزاران بار خواند. دلش دوباره زیر و رو میشد. حس میکرد هوا کم است.. نفس نداشت. زیرِ نگاه های معنادارِ مسئولین در مرزِ خفگی بود. با “ببخشید” کوتاهی از دفتر خارج شد. گوشه ی حیاط ایستاد و چند نفس عمیق کشید. برایش مهم نبود از پشتِ شیشه های رفلکسِ کلاس ها چقدر خنده دار به نظر بیاید و حتی سوژه ی داغِ بحثِ چند دانشجو شود. پوست صورتش از حرارت میسوخت و هوای خنک میطلبید!

دوباره به کارتِ سفید و نوشته های آّبی رنگ خیره شد. درک نمیکرد. نه این جوان دیوانه را و نه احساسات به خروش در آمده ی خودش را! گوشی اش را از جیب پالتوی خاکستری اش بیرون کشید و بی مکث و تردید تماس را برقرار کرد. صدای بوق که در گوشی پخش شد؛ چند نفس عمیق کشید ولی همینکه صدای آرام و بمِ امیر در گوشی طنین انداخت، تمام تلاشش را به یغما برد.

_جانم؟

_دقیقا منظورتون از این کارا چیه؟

لبخندِ جذاب و زیبای امیر از پشتِ همین گوشی هم برایش محسوس بود.

_میدونستی خیلی زود عصبانی میشی؟

نیشخندی زد.

_زود؟ دو هفته ست که از دست مزاحمت های شما شب و روز ندارم! شما واقعا با خودتون چی فکر کردین؟ که با یه دختری دبیرستانی طرفید؟ که حرفای خامتون و باور میکنم؟ خیلی خنده داره.. یه تصادف و این همه دلبستگی.. این همه اصرار واقعا خنده داره برام. من بچه نیستم. فکر نمیکنم شما هم باشین! خواهش میکنم این بازی رو تمومش کنین!

نفس کم آورده بود. دستانش میلرزید. دسته گل را در دستانش فشرد و به سکوت طولانیِ پشتِ خط گوش سپرد.

_تموم شد؟

دستش را کلافه روی پیشانی اش کشید. این بار او بود که سکوت کرد. امیر به حرف آمد و آرام و شمرده گفت:

_نه تو بچه ای و نه من.. هر دوتامونم دوره ی هفده هجده سالگیمون و زیر پا گذاشتیم. ولی این دلیل نمیشه که علاقه ی من و بازیِ مسخره بدونی..

میانِ کلامش پرید:

_میشه این مفرد حرف زدن و بذارین کنار؟ اذیت میشم!

_نه نمیشه.. متاسفم ولی نمیشه! من دوست ندارم جمعت ببندم. برام خاصی.. تکی! دلیلی نمیبینم جمعت ببندم!

کلافه و مضطرب روی نیمکت نشست.

_برای آخرین بار ازتون خواهش میکنم آقا امیر.. من هیچ تمایلی به آشنایی با شما ندارم. استانداردهای من.. عقایدم این اجازه رو به من نمیده که با یه غریبه بابِ آشنایی رو باز کنم. من اون کسی نیستم که شما دنبالشین. باور کنین!!

_اتفاقا همونی.. چرا باورم نمیکنی افق؟ من فقط ازت یه آشناییِ ساده میخوام. یعنی انقدر سخته؟

دردمند نالید:

_خواهش میکنم دست از سرم بردارین!

خواست تماس را قطع کند که صدایِ پر احساسِ امیر نفسش را برید.

_دوستت دارم!

برای شنیده نشدن نفس های نامنظمش گوشی را با فاصله نگه داشت و آرام گفت:

_خداحافظ!

همین که دستش بر روی دکمه ی قطع تماس رفت، نفس حبس شده اش را رها کرد. سرش را رو به آسمانِ ابری گرفت و با همان التهابی که وجودش را میسوزاند زمزمه کرد:

_خدایا..تو آگاهی… از جونم چی میخواد…!

_خوبی عزیزم؟

صدای ظریفِ ملاحتی را شناخت. سرش را برگرداند. نگاهِ زن به گلهای سفید بود. در عمق نگاهش کنجکاوی موج میزد. لبخندی اجباری به رویش زد و به گلها اشاره کرد.

_هدیه ی یه دوست قدیمیه.. حسابی شوکه ام کرد..!

ملاحتی نگاهِ خاصی حواله اش کرد که افق معنایش را خوب فهمید.

_کلاست شروع شد فکر کنم!

از جا بلند شد و به طرف ماشینش راه افتاد. همزمان با همان خنده ی مسخره و خونسردیِ ظاهری گفت:

_اینار و بذارم توی ماشین و بیام!

.

.

کنارِ پنجره ی اتاقش نشسته بود و چشمش به باغچه ی پوشیده از برف بود. میان برزخ بدی دست و پا میزد. چگونه باید از شرِ این مزاحم خلاص میشد در حالی که دلش به این جرات های عجیب و رفتارهای جسور خوش بود؟ دستش را روی علامتِ بنفش رنگِ پیامکِ صوتی برد و لمسش کرد. صدای امیر برای بارِ دهم در اتاق پخش شد.

_ادعای عاشقی ندارم ولی… نمیدونم چجوری بگم افق.. اونقدر بهت فکر میکنم که دارم کم کم خُل میشم. عاقبتِ این علاقه چیه نمیدونم.. راضی به آشنایی بیشتر میشی یا نه اونم نمیدونم! فقط میدونم….اگه اینا رو ننویسم.. اگه نگممیترکم باور کن! …مخصوصا از امروز که صدات و پشتِ گوشی شنیدم. داری باهام چیکار میکنی تو دختر؟

تقه ای به در خورد. با شتاب پیامِ صوتی را قطع کرد و اجازه ی ورود داد. ژاکلین در چهارچوبِ در ظاهر شد. پیراهنِ خمره ایِ قرمز رنگش نفسگیر بود!!

_آماده ای؟

صاف ایستاد و لبخند کمرنگی زد.

_آره.. کاری هست که باید انجام بدم؟

ژاکلین نگاه ناراضی اش را به شلوارِ پارچه ایی افق و بولیزِ دکمه دار و رسمی اش دوخت.

_نه فقط.. کاش پیراهن میپوشیدی. فکر نمیکنی خیلی رسمی شدی؟

با دست موهای دمِ اسبی بسته شده اش را جلو آورد و روی یک شانه اش انداخت.

_به نظر خودم که مناسبه! بریم؟

و اینگونه راه را برای هرگونه اعتراضی از جانب ژاکلین بست. شیک بودن در نظر ژاکلین همیشه برابر بود با دکلته های غیر معقول و رنگ هایی که پوشیدنشان، آن هم مقابل میهمان های رسمی و تازه ی خانه ، جسارتی تام و جراتی خدایی میطلبید. شاید آرزو میتوانست در این باره ژاکلین را همراهی کند و به قولِ او، اصالتشان را با پوشیدنِ لباس هایی از پارچه های نفیس و ایپک های بیمانند نشان دهند؛ ولی او… سادگی و ظرافتِ کنارِ هم را ترجیح میداد! اصیل بودن را از شیک پوشی جدا نمیدید و همیشه در این امر، تحسینِ اردلان را بر می انگیخت!

بیرون آمدنشان از اتاق برابر شد با صدای زنگِ آیفون.. حنانه در را برایشان باز کرد و اردلان برای استقبال از مهمانان کنارِ ژاکلین قرار گرفت. شاید ایستادنش در آن نقطه ی دور و دنجِ هال، دور از ادب به نظر میرسید. با قدم های کوتاه خودش را کنارِ ژاکلین رساند و سعی کرد خونسردی و متانتش را حفظ کند. زنِ خوش پوش و قد کوتاه قبل از فراز پا به خانه گذاشت. سلام علیکِ گرمی کرد و دستِ افق را گرم تر و طولانی تر فشرد. فراز نیز بعد از احوال پرسیِ طولانی اش با اردلان مقابلِ افق ایستاد و سلام آرامی داد. جوابش به همان اندازه آرام و متین بود. افق سعی میکرد تا جای ممکن از چشم در چشم شدن با فراز جلوگیری کند. قبلا این نگاهِ مشتاق را دیده بود و نمیخواست با کوچکترین حرکت و نگاهی، آتش بر دامانِ سوء تفاهمات احتمالی بیفکند!

_بفرمایین خواهش میکنم.. پیشنهادم اینه که مستقیم بریم سرِ میزِ شام! بعدِ شام حسابی برای صحبت وقت هست!

همگی از این پیشنهاد اردلان استقبال کردند. آرزو بی خیال تر از همیشه، دقیقا اواسطِ شام به جمعشان پیوست. لباس های تنگ و نامناسبش ، مانندِ همیشه اخم های افق را در هم کرد و آرزو، مثلِ همیشه معنای این نگاهِ غضب آلود را دریافت.. سرخوش و بیخیال چشمکی نثارش کرد و کنارِ اردلان جا گرفت.

در تمامِ طولِ شام، نگاهِ مشتاقِ فراز رو به رویش بود.. کلافه بود و خسته.. دلش میخواست میتوانست از جمعِ این نگاه ها بگریزد. با خودش افسوس میخورد.. اگر مهمان ها مهمانان پدرش نبودند هرگز مجبور به تحمل چشم های خریدارانه ی اطلس و نگاهِ های بی پروای پسرش نمیشد.

_هنوزم تدریس میکنین؟

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن