codebazan

رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۵

با صدای رسای فراز سر بلند کرد. نگاهش را به چشمانِ فراز دوخت و با صلابت گفت:

_منظورتون از هنوزم چیه؟ من تازه یک ساله که تدریس و شروع کردم!

فراز یکه خورد و کمی ملایم تر ادامه داد:

_فکر میکردم برای کمک تو کارای شرکت کمکِ پدرتون بشین! فکر نکنم نیازی به حقوقِ ناچیزِ تدریس داشته باشید!

اخم روی چهره اش نشست و آرام گفت:

_من به خاطرِ اون حقوقِ ناچیز تدریس نمیکنم.. به خاطر علاقمه و البته رشته ای که خوندم این مسئولیت و وظیفه رو ایجاد میکنه که دونسته هام و به دیگران منتقل کنم. از نظرِ شما اشکالی داره؟

سکوتِ سنگینی در فضا حاکم شد. فراز لبخندی زد و افق بی اختیار به یادِ لبخندِ زیبای امیر افتاد.. تنها چیزی که از او یادش بود!

_من ابدا قصد جسارت نداشتم.. تحسینتون میکنم! فقط دلم میخواد بیشتر به ما سر بزنین.

ناخداگاه نگاهش به طرفِ اردلان برگشت که با خونسردی مشغولِ نوشیدنِ دلسترش بود. از این همه بی پروایی و صریح بودنِ کلامش در تعجب بود. بی اراده و ناگهانی کجخندی گوشه ی لبش نشست و بدون اینکه جوابی بدهد مشغولِ بازی با غذایش شد.

فضای صحبتِ بعد از شام هم به همان اندازه دیوانه کننده و کسل بود. حرف های معنادار و دوپهلوی اطلس و نگاه های وقت و بی وقتِ فراز مانند وزنه ای سنگین روی سینه اش سنگینی میکرد و راه نفسش را میگرفت. حالا دیگر مطمئن بود که منظورِ پدرش از دعوت این میهمانان چه بود! چرا که هرگاه بحثی آغاز میشد، چه اقتصادی و چه سیاسی و چه کاری، نهایتش به او و تمایلِ فراز برای آشناییِ بیشترشان ختم میشد. بی قرار بود و از این بیقراری میترسید. بعد از یک هفته برای اولین بار بود که از سرِ شب، از بعدِ آن پیامِ با احساس دیگر پیامی از امیر نداشت! مانندِ معتادِ محتاج به مخدر بیقرار بود. نگاهش هر دو ثانیه به سمتِ گوشی اش کشیده میشد و بی تابِ آن جملاتِ بی ملاحضه و زیبا میشد.!

ساعت از یازده گذشته بود که میهمانان قصدِ رفتن کردند. نفسِ آسوده ولی نامحسوسی کشید و به رسمِ ادب ، برای همراهی اشان تا دمِ درِ سالن پیش رفت. ولی انگار نه فراز خیالِ رفتن داشت و نه اردلان خیال کوتاه آمدن!. چرا که دست روی شانه ی افق گذاشت و با نگاهِ پرتمنایش گفت:

_یه چیزی رو دوشت بنداز تا دمِ در همراهیشون کن.. فراز باهات حرف داره!

نگاهِ متحیرش میانِ پدرش و فراز به گردش در آمد و در نهایت، چشمِ زیر لبی گفت و بالا رفت. اِشارپ اش را روی دوش انداخت و وارد هال شد. خبری از فراز و مادرش نبود.

_اطلس خانوم تو ماشینه.. گفت از طرفش خداحافظی کنیم ازت. ولی فراز تو حیاطه!

سرش را برای پدرش که روی کاناپه ی مشرف به پنجره ی حیاط نشسته بود تکان داد. همه چیز تحتِ نظرش بود و چقدر از این حسِ حبس و اجبار بیزار بود!!

هوای سرد که با صورتش برخورد کرد، حالش کمی بهتر شد. فراز روی تنه ی درختِ سیمانیِ کنارِ آلاچیق نشسته بود. آرام نزدیکش شد. صدای قدم هایش روی سنگ ریزه های باغچه، باعث شد نگاهِ براقِ فراز روی اندامِ کشیده و ظریفش به گردش درآید. نزدیک شدنش را با لذت تماشا کرد و وقتی کنارش جا گرفت، بی وقفه شروع کرد:

_میدونم به اصرارِ پدرت اینجایی!

افق سکوت کرد و لبهایش را به هم فشرد.

_اینم میدونم که حسی بهم نداری و منتظر فرصتی تا از دستم در بری!

سرش را بلند کرد و کوتاه نگاهش کرد.

_اینطور نیست.. فقط..

_فقط؟

_رفتارتون تو جمع یکم غیر رسمی و صریحه.. این درست نیست!

_پدرت در جریانِ علاقه ی من بهت هست.. سه ساله!!

نفسِ عمیقی کشید.

_پدرم در جریانِ خواسته های من هم هست آقا فراز.. من قصدِ ازدواج ندارم.

_چرا؟

با پا سنگ ریزه ها را جا به جا کرد.

_شاید براتون مسخره بیاد ولی تو باورِ من ازدواج سنتی جایی نداره!

سکوتِ فراز را که دید سر بلند کرد. لبهای فراز کش آمد.

_از استاد ادبیات انتظارم بیشتر از اینا بود.. نگو که عشق و عاشقی رو باور داری؟!

لحنش پر تمسخر بود. لبهایش را محکم تر به هم فشرد. باز هم داشت مفرد خطاب میشد!!

_باورهای هر کس مختصِ خودشه.. دلیلی نداره کسی رو تحقیر یا تمسخر کرد. من این باور و دارم.. که..

_که یه شاهزاده سوار بر اسبِ سفید ظاهر بشه و دنیا رو به پات بریزه و با عشقش هوش از سرت ببره؟ فکر نمیکنی اینا تاثیراتِ اشعارِ حافظ و سعدی باشه؟

برافروخته از جا بلند شد.

_من سردمه.. بهتره شما هم مادرتون و بیشتر از این منتطر نذارین!

فراز طولانی نگاهش کرد.

_دوستت دارم افق…چرا باورم نمیکنی؟

تمام تنش یخ بست و یک صدای بم در سرش اکو شد.

“دوستت دارم”

_ احتیاج به فرصت دارم!

_این یعنی اینکه جوابت منفی نیست؟

نفسی تازه کرد.

_من فقط دارم میگم احتیاج به فرصت دارم!

فراز لبخندش را تکرار کرد و به طرفِ در حیاط راه افتاد. افق آرام پشت سرش حرکت میکرد. در را باز کرد و بیرونِ در ایستاد. چشمانش از دیدنِ دخترِ ظریفِ رو به رویش سیر نمیشد. در حرکتی آنی دستِ افق را بالا آورد و روی قلبش گذاشت. افق یکه خورد.

_چیکار میکنین؟؟

_ببین… سه ساله که داره اینجوری برات میزنه. خواهش میکنم به من فکر کن.. به خودت.. به آینده ای که میتونیم با هم داشته باشیم!!

دستش را معذب از دستانِ فراز بیرون کشید.

_این حرکتتون درست نیست!

_میدونم! فقط…

نگاهِش غمگین شد.. جمله اش را ناتمام گذاشت و با شب بخیر کوتاهی بی درنگ سوارِ ماشینش شد. همین که اتوموبیلش دور شد، افق دستانش را دور بازوی خودش حلقه کرد و چند نفسِ عمیق و پی در پی کشید. عجب شبی بود!!

خواست داخل شود و در را ببندد که صدایی آشنا نامش را خواند.

_افق؟

با حیرت به طرفِ صدای بلند و خشمگین برگشت.. امیر با قدم های بلند به طرفش می آمد.. اخم عمیقِ میانِ ابروهایش از همان فاصله و نور کم هم قابل رویت بود.

***

نگاهی به ساعتش انداخت. ۷:۴۶ شب بود. فرصتِ زیادی نداشت. باید هر طور شده امشب افق را میدید. موبایلش را از روی داشبورت برداشت و شماره اش را جست و جو کرد. ولی هنوز انگشتش اسمِ دخترک را لمس نکرده بود که متوجه توقف ماشینِ مدل بالایی، جلوی درِ خانه شان شد. چشم هایش را ریز کرد و دقیق شد. پسری جوان همراه با زنی شیک پوش و مسن پشتِ در ایستادند و بعد از چند دقیقه داخل شدند. نمیدانست چرا نسبت به این مهمان ها حسِ خوبی نداشت. آن سر و وضعِ رسمی و آن دسته گل، برای خانه ای که پذیرای دو دختر جوان بود نشانه ی خوبی نبود!

سرش را کلافه روی فرمان گذاشت و چشم بست. نفوذ به این خانواده از چیزی که فکر میکرد سخت تر بود! باید آبدیده تر عمل میکرد ولی مگر خشمش میگذاشت؟ ناز کردن های دخترک دیگر از ظرفیتش خارج بود!.. هرگز بیشتر از چند روز برای شکارِ طعمه اش معطل نشده بود و حالا، نزدیکِ دو هفته بود که در عطش شنیدنِ یک تاییدیه ساده برای آشناییِ بیشتر دست و پا میزد!! باید کار را یکسره میکرد. تعلل در نقشه هایش هیچ گاه جایی نداشت.

از ماشین پیاده شد و سیگاری آتش زد. سه ساعتی از داخل شدنِ آن مردِ مرموز و درشت هیکل میگذشت. حتی اگر امشب افق را هم نمیدید باید از سرّ این مهمانِ مرموز آگاه میشد. تکیه اش را به ماشین داد و خیره به آسمانِ تاریک، کام عمیقی از سیگارش گرفت. دودِ غلیظ سیگار میانِ هوای یخ بسته مانند ابری پراکنده به بالا هدایت میشد و چشمهای سرخ و خسته اش را خیره میکرد. خاموش شدنِ سیگارِ سوم مصادف شد با باز شدنِ درِ حیاط. چند قدم جلو رفت و نگاهش را به زن مسن دوخت. زن ریموت ماشین را فشرد و به سرعت داخلش جا گرفت. مشخص بود حسابی از هوایِ سردِ دی ماه نصیب برده است. با چشم به درِ نیمه بازِ حیاط خیره شد. خبری از پسر نبود. از این وقفه ی طولانی عصبی شد و محتاط و بیتاب، نزدیک ترین جا را برای ایستادن انتخاب کرد. یک ربعی از انتظارش میگذشت که سایه ی شخصی میانِ چهارچوب در نمایان شد. دقتش را چند برابر کرد. مرد پا به بیرون گذاشت و رو به حیاط، مشغول حرف زدن با شخصی شد. با دقت به حیاط خیره شد ولی هیبتِ عظیمِ مرد و تاریکیِ حیاط مانع از دیده شدنِ شخصِ دوم میشد. کمی جا به جا شد و آن طرف تر ایستاد. در تکاپوی کشفِ شخصِ مجهول بود که ناگهان با دیدنِ دستی ظریف که توسطِ دستِ پسر کشیده شد و روی سینه اش گذاشته شد، سراپا خشم شد. نمیدانست در آن خانه چند زن زندگی میکند ولی ته دلش امیدوار بود صاحبِ این دست افق نباشد.. این بار انتظارش به طول نینجامید و مرد به سرعت از مسیر دیدش خارج شد. دیگر نگاهش به سوار شدن مرد و دور شدنِ اتوموبیلش نبود. تمامِ نگاهش روی آن دخترِ آشنا بود که با دستان ظریفش خودش را در آغوش گرفته بود و خیره به ابرهای سیاهِ آسمان نفس های عمیق میکشید. ظاهرِ متفاوتش باعث شده بود تنها در چند ثانیه ی اول تشخیصش برای امیر دشوار شود ولی نه به اندازه ای که با چند بار پلک زدن و کمی توجه، قدِ بلند و چهره ی آشنایش را نشناسد!

با یک نفسِ بلند و عمیق حرصش را بیرون ریخت و به طرفش قدم برداشت. دختر داخل شد و قصدِ بستنِ در را داشت که بلند صدایش زد:

_افق؟

خشک شدنِ دختر در قابِ در را دید و قدم هایش را سرعت بخشید. رو به رویش ایستاد و نگاه دقیقی به سر تا پایش انداخت. چقدر در این لباس ها متفاوت بود!!

_کی بود اون؟

افق با تعجب و زبانی که از حیرت لال شده بود نگاهش میکرد. دستی به موهای پریشانش کشید و گفت:

_برای یه آشناییِ ساده هزار تا قصه دوختی برام. نمیتونستی دو کلوم بگی دارم با یکی دیگه تیک میزنم؟ نیاز بود من و این همه دنبال خودت بکشونی؟

افق آب دهانش را قورت داد و با خشمی که کم کم جایِ حیرتش را میگرفت گفت:

_شما اینجا چیکار میکنین؟

_جواب منو بده افق.. این یارو کی بود؟

چند لحظه با تاسف نگاهش کرد و در نهایت در صدد بستنِ در بر آمد… ولی پایِ امیر لایِ در قرار گرفت و مانع شد.

_تا جوابِ من و ندی این در بسته نمیشه. من و نمیشناسی ! شده میام تو خونتون از تک تک خانوادت میپرسم اینجا چه خبره؟

تنش داغ شد. با صدای بلند گفت:

_به شما چه ربطی داره؟ این چه جراتیه هان؟ نمیفهمم. واقعا داره خنده دار میشه. شما کی باشی که نصفِ شبی میای جلوی در خونم و حسابِ مهمونام و میپرسی؟ فکر کردی کی هستی؟

خشمگین کفِ دستش را به در کوبید:

_هیچکی نیستم.. هیچیت نیستم ولی دوستت دارم. فکر نمیکنی حدِ اقل حقم اینه که بدونم اون لندهور کی بود که دستت روی سینش بود؟؟

قفسه سینه اش از خشم و ناباوری بالا و پایین میشد. این اتفاقات در باورش نمیگنجید. امیر مانند سنگی بزرگ میانِ زندگی اش فرود آمده بود و میخواست جایش را محکم کند. آن هم فقط در دو هفته!!

_از اینجا برین..تا به پدرم اطلاع ندادم.. تا آبرو ریزی نشده برین!

خواست داخل شود که مچِ دستش را کشید.

_تا جوابِ من و ندی هیچ جا نمیری خانوم.. شیرفم شد؟

حس میکرد دستش در حالِ کنده شدن است. تلاش کرد دستش را بیرون بکشد ولی هر چه بیشتر تلاش میکرد، فشارِ روی دستش بیشتر میشد. با درد نالید:

_ولم کن.. به چه حقی بهم دست میزنی تو هان؟ فکر کردی اینجا تگزاسه؟؟

_جوابم و بده و برو.. تکلیفم و مشخص کن. من شبیه هیچ کدوم از مردایی که دیدی نیستم افق.. این و دارم جدی میگم!

رضا متوجه جر و بحثشان شد و با دو خودش را به در رساند. امیر با دیدنش دست افق را به ناچار رها کرد و صاف ایستاد.

_چی شده؟ این کیه خانوم؟

افق با ترس نگاهی به داخل حیاط انداخت. خدا را شکر میکرد که فاصله ی میانِ خانه تا درِ حیاط آن قدری هست که صدای بحثشان به گوش اردلان نرسد! اگر پدرش متوجه میشد و سر میرسید، بی شک قیامت برپا میشد. هم برای امیر.. هم برای اویی که این مزاحمت را زودتر اطلاع نداده بود! باید به تنهایی حل اش میکرد. نفس لرزانش را کنترل کرد و رو به رضا گفت:

_برو تو رضا.. یکی از دانشجوهامه.. برو منم میام!

نگاهِ رضا، خشمگین و مشکوک روی اجزای صورتِ امیر چرخید و بی میل عقبگرد کرد. به محضِ رفتنش افق با خشم گفت:

_به خدا قسم خیلی سعی کردم متشخص و مودب باهاتون رفتار کنم.. ولی این مزاحمت دیگه داره رنگی دیگه ای میگیره. همین الآن از اینجا میرین. دیگه هم دور و بر من پیداتون نمیشه. اون شخصی هم که الان دیدین نامزدم بود. کسی که قراره باهاش ازدواج کنم.

چشمانِ امیر از خشم قرمز شد.

_دروغ میگی!

دستش را روی در گذاشت و عصبی و شمرده گفت:

_برو!

_افق؟ خواهش میکنم!

نگاهشان در سکوت به هم خیره شد. چشمانِ امیر غمگین بود و درونش آتش فوران میکرد. نگاهش به جای خالی انگشتر در دستش افتاد و کمی آرام شد…نباید به این زودی به حریف میباخت.. این پیروزی از آنِ او بود!!!

افق طولانی نگاهش کرد. چه نیرویی در نگاه این پسر بود که نمیشد در مقابلش سخت بود؟ خدا را در دل هزاران بار صدا زد. نمیدانست چه بلایی بر سرش نازل شده که اینگونه بی دفاع و مطیع مقابلِ این موجودِ طلبکار و حق به جانب ایستاده و نگاهش میکند.

نگاهش روی اجزای صورتش حریصانه به گردش در آمد. برای تمامِ آن دقیقه هایی که عصبی از هوشِ ضعیف و حواس پرتی اش، تنها طرحِ زیبای یک لبخند در نظرش نقش میبست و دیگر هیچ. ابروهای پر پشت و نزدیک به هم اش و چشمان گیرایش را هم به آن لبخند افزود و در نهایت، بی تاب از این همه بی ارادگی و عصبی از رفتارهای بی ملاحظه اش، در را با تمامِ توان به رویش کوبید!

امیر با چشمانی بسته از خشم پشتِ درِ بسته جا ماند. دلش میخواست میتوانست و با زور او را با خودش همراه میکرد. در دلش آنقدر نسبت به این خرگوشِ گریزپا و فرارهایش حریص شده بود که آرزو میکرد تنها چند دقیقه با او تنها باشد و بتواند با دست و دلبازیِ تمام و به شیوه ی خودش، عاقبت این همه ناز کردن را بر سرش خالی کند!

به خیالش پوزخند زد. هنوز وقتش نبود.. هنوز باید صبر میکرد. البته که آن روزها هم فرا میرسید. نازها و عشوه ها تمام میشد و او هم مانندِ تمامِ دخترهای دیگر، برای چند لحظه بیشتر هم بسترش بودن اشک میریخت و التماس میکرد. کفِ دستش را بالا آورد و عمیق بو کشید. بوی لوسیونِ ملایمی شبیه به بوی لیمو پرزهای بینی اش را قلقلک داد. پشت فرمان نشست و چند لحظه خیره به در، ظاهرِ دخترک و آنچه میانشان گذشته بود را دوره کرد. تصویر بیشرمانه و لذیذی پشتِ پرده ی چشمش نقش بست. تصویری که زیاد هم تا تحقق اش فاصله ای نمیدید. زبانش را با لذت دورِ لبش کشید و با همان لبخندِ پلید، راهِ خانه ی مهسا را پیش گرفت. خوشحال بود از بخت و اقبالی که امشب بیشتر از همیشه با او یار بود. متنِ کوتاهِ پیامکِ مهسا را یک دور در ذهنش دوره کرد و با اشتیاق روانه شد.

“امشب خونه تنهام… میای پیشم؟”

***

_الو سیا چی شدی پَ؟

گوشی را در دستش جا به جا کرد و زیپ کاپشنش را بالا کشید.

_دارم میام.. دو دیقه نزا!

_اوف.. بدو دیگه میخ شدیم سه ساعته!

بی جواب گوشی را قطع کرد و نزدیکِ هاشم شد.

_اوستا با من کاری نداری؟

هاشم برگشت و نگاهش کرد.

_داری میری؟

_اگه اجازه بدین.. ساعتِ هشتِ شبه!

سری تکان داد.

_فردا میری ملاقاتِ شهروز؟

مشغولِ بازی با زیپش شد. با همان اخم غلیظی که هنگامِ شنیدن اسم برادرش روی صورتش مینشست و جای غمِ نگاهش را پر میکرد!

_نه فردا ننه میره.. بیتابه!

_تاحالاش که به خیر گذشته.. از این به بعدشم درست میشه انشاالله..

سری به نشانه تشکر تکان داد.

_امری نیست؟

_نه فقط فردا اگه نمیری یکم زودتر بیا.. مشتریِ مخصوص داریم.!

چشم هایش برق زد.

_باشه حتما.. خدافظ..

_خداحافظ!

با قدم های تند خودش را به پیکانِ دربُ و داغانِ اسی رساند و بی درنگ سوار شد. حواسش به جمعیتِ داخلِ ماشین نبود. همین که از شرِ بارش خلاص شد و سر و صورتش را دستی کشید، به طرفشان برگشت و تشر زد.

_چه خبرتونه میرین سیزده بدر؟ این همه جمعیت چپیدین تو این بی زبون که چی؟

حاضرین که از دوستانِ اسی و بچه های محله بودند خندیدند.

_اینجوری صفاش بیشتره..

_تو که اون جلو راحتی داداش.. تو چی میگی؟

با صدای حبیب متعجب به پشت برگشت و از دیدنش زیرِ حامد و پسری که نامش را نمیدانست با تعجب گفت:

_تو هم اینجایی مرده شور؟ تو چرا؟ تو که امروز مزد گرفتی؟

کمی جا را برای خودش باز کرد و گفت:

_مزد گرفتم ولی از همین الآن که تو جیبمه قرون به قرونش صاحاب داره.. باید قسط جهیزیه ی مرضیه رو بدم.. داروهای ننه رو بخرم.. اجاره خونه عقب افتاده.. سلیمون هم سربازه پولِ جیبی لازم داره. بازم واست بگم؟

اخم در هم کشید.

_نه نگو مرده شور.. نگو. هر وقت اون گاله ت باز میشه بدبختی هام میخوره تو فرقِ سرم!

_تو چرا؟

نفسش را با آه بیرون داد.

_وضعِ کمرِ ننه خرابه.. باید بره ام آر آی.. لامصب پولش خیلی زیاده!

اسی لبهایش را غنچه کرد و از پشتِ فرمان گفت:

_جووووون.. خودم میدم پولِ ام آر آی اشم.. نوکرشم هستم مونس خاتون و!

پس گردنی محکمی نثارش کرد.

_خوشمزگی نکن انتر.. هنوز گندی که زدی از یادم نرفته!

اسی با اخم به بچه ها اشاره کرد و ساکت نشست. سیاوش از آینه به حبیب خیره شد:

_تو میدونی مشتریِ فردای اوستا کیه؟ خیلی سفارشش و میکرد.

_دقیق نمیدونم ولی انگار بازم ازون کله گنده هاس.. چطور؟

شانه بالا انداخت.

_فکر کردم بازم اون دخترست.. این بارم یادش میره دستیِ ماشین و بکشه و یه گندی میزنه!

حبیب از یادآوریِ آن روز بلند خندید.

_دمت جیز داداش.. عجب خنگی بودا نه؟ حالا چی شد یادش کردی؟

جمله ی بودارش را بی جواب گذاشت که دوباره صدایش بلند شد.

_بد چیزی بود لامصب.. بچه ها تا یکی دو روز تو کفِ شاسیش بودن!

سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد.

_والا من مثلِ شما دزد ناموس نیستم واس خاطرِ یه شاسی تا کمر خم شم بیرون!

با دست به زن های زیرِ باران مانده ی گوشه ی خیابان اشاره کرد.

_بیا.. اونی که زیاده شاسی.. فقط یه ماشین میخواد و آدمِ بیکار که همشون و جمع کنه.. بعدم که سر و صورتشون خشک شد و آرایششون پاک شد با حوصله بشینه گلچین کنه!

همه با صدای بلند خندیدند و اسی ناگهانی ترمز زد. سیاوش با تعجب نگاهش کرد.

_چته تو؟

_جان مادرتون پیاده شین.. شوماها با این گدا گشنه بازیتون من و از کار و زندگی انداختین. یه قرونم که نمیذارین کفِ دستم. حد اقل پیاده شین یه فیضی از این برف و بارون ببریم!

پسِ گردنیِ این بار محکم تر بود.

_راه میفتی یا همینجا آدم برفی بسازم ازت؟

دوباره استارت زد. تقریبا رسیده بودند.

_تو محله که نمیذاری دلی شاد کنیم. بیرونم مثلِ ساواک بالا سرمونی. بیا.. از این به بعد در و داف نیستن دیگه..کولی و آت و آشغالن. لامصب هرچی محله قشنگ تره دافا بیست ترن!

با چشم های ریز شده به بیرون خیره شد. برف شدت گرفته بود و جایی دیده نمیشد. صدای یاوه گویی های اسی و خنده ی مزخرفِ دوستانش و بدتر از همه، برف پاک کنِ ماشین روی اعصابش بود. بیتاب از این همه سرو صدا بی حوصله گفت:

_من و همینجا پیاده کن..

_هنوز به سه راهی نرسیدیما؟

_پیاده میشم اسی!

لحن محکم و عصبی اش باعث شد ماشین را متوقف کند. رو کرد به طرفِ حبیب:

_کاری نداری فعلا داداش؟

_برو به سلامت بی اعصاب!

لبخند صمیمی ای زد. بی اعصاب لقبی بود که حبیب به او داده بود. برای اسی دست تکان داد و دور شدنِ ماشین را نظاره کرد. دست هایش را در جیبِ کاپشن بادی اش فرو برد و روی برفِ خیس و تازه نشسته، با احتیاط قدم برمیداشت. مادرش سفارشِ تخمِ مرغ و گوجه داده بود. وسایلِ مورد نیازش را از بقالِ تهیه کرد و وارد فرعیِ آخر شد. صدای ضعیفِ گریه ای توجه اش را جلب کرد. کمی جلوتر رفت و نگاهش را به کوچه ی بن بست و تاریک دوخت. صدا صدای گریه ی یک دختر بود. آرام واردِ کوچه شد و با کمی دقت متوجه مزاحمت پسرِ جوان شد.

_چرا گریه میکنی آخه؟ مگه من کاریت دارم؟ این شماره رو بگیر جونِ هرکی دوست داری.. بخدا میرم ردِ کارم!

دختر با گریه زار زد.

_توروخد برو کنار.. به امام حسین داداشم بفهمه زندت نمیذاره. برو کنار از جلوم!

_بسه دیگه هر چی ناز کردی. میگیری این کوفتی رو یا..

_یا چی؟

پسرِ جوان به طرفِ سیاوش برگشت که با خشم شانه اش را به طرفِ خودش برگردانده بود.

_جونم؟ چیزی میخوای تو؟

سیاوش نگاه خشمگینش را از پسر گرفت و به دخترِ پشتِ سرش دوخت. از دیدنِ لیلا فک اش منقبض شد و بی جواب ، مشتِ محکمی بر دهان و دماغِ پسر کوبید. پسر نقشِ زمین شد.

_سگ کدوم محله ای که جرات کردی بیفتی دنبالِ ناموسِ محله ی من؟ نگفتن اینجا با غریبه ها چیکار میکنیم؟

پسر با ترس نگاهش کرد. با کمی دقت سیاوش را شناخت. میدانست و شنیده بود که جزای تعرض به دختران و زنانِ این محله ی کوچک چیست!.. دستش را روی کمربندش سفت نگه داشت و خودش را آرام آرام به عقب کشید. سیاوش با اخمِ وحشتناکی به طرفش می آمد.

_قصدم مزاحمت نبود بخدا.. دوستش دارم!

لگد محکمی به پایش زد و فریاد زد:

_غلط کردی!!

با چشم به کمربندش اشاره کرد.

_پاشو تا خودم کارِت و یکسره نکردم از اینجا گم شو.. اگه یه بارِ دیگه دور و برِ محله پیدات بشه قول نمیدم با دست و پای سالم بری بیرون. بچه ها رو که میشناسی؟ مثل من عطوفت ندارن!

پسر با ترس سر تکان داد و در چند ثانیه غیب شد. به طرفِ لیلا برگشت. سرش را در گریبانش فرو برده بود و بی صدا اشک میریخت. جلو رفت و نفسِ عمیقی کشید.

_ساعت هشتِ شب تو خیابون چیکار میکنی تو؟

صدای خفه از بغضش را با زور شنید:

_تقویتی داشتم!

_داداشت کو پس؟

_کارخونه..

چشمش را به تخمِ مرغ های شکسته و گوجه های لِه شده دوخت و پوفِ کلافه ای کرد. نگاهِ لیلا هم به همانجا بود.

_راه بیفت بریم آبغوره نگیر.. دیگه هم نصفی شبی تو کوچه نباش وگرنه..

جمله اش را نیمه تمام گذاشت و با دست به لیلا اشاره داد.

_بیفت جلوم!

لیلا از کنارش با ترس گذشت و آرام گفت:

_ببخشید!

پشتِ سرش راه افتاد.

_میرسونمت خونت بعد باید دوباره برگردم تخم مرغ و گوجه بخرم… یه امروز و که خسته تر از خسته ام شانسم و ببین.. ای خدااا….

حرف های آرام و پر از حرصِ سیاوش را پشتِ سرش میشنید و لبش را با گریه به دندان میگرفت. چقدر خجالت میکشید. با خودش اندیشید.

“خدایا… حتما باید جلوی سیاوش این اتفاق می افتاد؟”

***

ژولیده و بی حال روی تختِ اتاقش دراز کشیده بود. در تمامِ تنش رخوت و بیحالیِ بی مانندی خانه کرده بود. دلش میخواست میتوانست بخوابد و تا شنبه بیدار نشود. برخلافِ همیشه که آخر هفته های شاد و اوقات فراغت پرباری داشت، این هفته دلش یک برنامه ی تکراری و کسل کننده میطلبید.حمامی داغ… یک دست لباسِ گرم و راحتی و خوابی طولانی!

سر و صدای آرزو خبر از نزدیک بودن مزاحمت های همیشگی اش را میداد. بی حوصله پتو را روی سرش کشید و خودش را به خواب زد. طولی نکشید که درِ اتاق باز شد و در پس اش ، پتو از روی سرش کنار کشیده شد.

_پاشو الکی خودت و به خواب نزن.!

چشمانش را باز کرد و آرام گفت:

_چی میخوای؟

آرزو دست به سینه نگاهش می کرد.

_چیزی نمیخوام. از صبح تاحالا هیچ معلوم هست چته؟

بلند شد و روی تخت نشست. دستی به چشمانِ پف کرده اش کشید. نگاهِ آرزو به موهای ژولیده و راحتیِ طوسی رنگش بود.

_از اون شب تاحالا همینه حالت. شاید بتونی بابا رو سیاه کنی افق ولی من خر نیستم. اون دسته گلا از کی بودن که اونجوری پرتشون کردی وسطِ استخر؟

بی فروغ نگاهش کرد.

_از هرکی.. چرا برات مهمه؟

آرزو کنارش نشست.

_برام مهم نیست. مهم اینه که از اون وقت تا حالا شیش و بش میزنی. اون پسره کی بود جلوی در باهاش حرف میزدی؟

چشمانش را ریز کرد.

_من جز فراز با کسی حرف نزدم آرزو. بیخود شهر و شلوغ نکن!

اینبار چشمانِ آرزو ریز شد.

_نترس به بابا نمیگم. همونی بود که برات پیام میفرستاد؟ همون دیوانه ی معروف؟

با دو دستش سرش را گرفت.

_برو بیرون آرزو.. بعدِ چهار روزِ خسته کننده ی کاری سه روز هم میخوام برای خودم باشم. با خودم باشم. گناهه؟

متوجه فلاش دوربین و صدای عکس گرفتن شد. سرش را بالا آورد و” تیکِ ” دوم به صدا در آمد. سرِ آرزو به سرش چسبیده بود و لبخند میزد.

_چیکار میکنی تو؟

آرزو ابرو بالا داد.

_میخوام بذارم اینیستا. یه روزِ سگی با آبجیِ شلخته. چطوره؟

گوشی را از دستش قاپید و مشغولِ پاک کردنِ عکس ها شد.

_از این شوخیای بی مزه برو با دوستات بکن فهمیدی؟ همین حالا هم برو بیرون!

روی صندلیِ رو به روی افق نشست و مشغولِ بازی با ناخن های بلندش شد. نگاهِ افق از روی پاهای همیشه عریانش بالا آمد و به صورتش رسید که ناراحتی و دلخوری در آن موج میزد!

_چرا همه چی رو به سُخره میگیری آرزو؟ متوجه نیستی حوصله ندارم؟ متوجه نیستی ممکنه آدم گاهی حوصله ی خودشم نداشته باشه؟؟

پوزخندِ آرزو را ندیده گرفت و دوباره روی تخت دراز کشید. چشم روی هم گذاشت و امیدوار شد آرزو زودتر دست از سرش بردارد ولی با صدای زنگِ تلفنش مانند برق از جا برخاست. تلفنش دقیقا کنار میزی بود که آرزو مقابلش نشسته بود. به طرفِ گوشی خیز برداشت ولی برای اقدام خیلی دیر بود. گوشی در دستانِ آرزو جا گرفت و میانِ تقلای افق برای گرفتنِ گوشی، بی هیچ مجالی پشت سرِ هم حرف میزد.

_سلام آقای ایکس.. نمیدونم کی هستین ولی حال خواهر ما رو بدجور گرفتی…

گوشی را با زور از دستش گرفت. قفسه ی سینه اش از خشم و اضطراب بالا و پایین میشد. تماس را قطع کرد و رو به آرزو با فریاد گفت:

_چرا لوس بازیات و تموم نمیکنی آرزو؟ چرا بی خیال من نمیشی؟ کِی میخوای بفهمی من خواهر بزرگتم و نمیتونی هرجور خواستی باهام رفتار کنی؟

صدای فریادش آنقدر بلند بود که حتی زهرا را در آشپزخانه متوجه جر و بحثشان کرد. آرزو خشمگین از این فریادِ بلند بی پروا گفت:

_حق میدم.. اون قدر بدبختی که با یه تماسِ جنس مخالف به این روز افتادی.. هه.. بایدم داد بزنی. یه عمر من و مسخره کردی. بکن آرزو.. نکن آرزو.. اینجا نرو آرزو. چیه؟ خودت افتادی تو دامش؟ میبینی چه مزه ای داره؟ حالا میگی چقدر حیف شد که این همه مدت مثلِ ببو نشستم و از این کارا نکردم؟ یا افسوست از اینه که تاحالا کسی نبوده که دوستت داشته باشه؟ البته اگه از عاشق سینه چاکت فراز فاکتور بگیریم که اونم مطمئنا دنبال پول بابامون و شراکتِ بیشتره!

ناباور به چهره ی برافروخته ی آرزو خیره شد. اشک در چشمانش حلقه زد و با بهت گفت:

_تو…

_تو چی؟ چیه؟ حالا هم میخوای بزنی زیرِ گریه تا بابا بیاد نازت و بخره؟ بس کن افق. دیگه داری حالم و با این بازیات به هم میزنی. حق میدم به همه ی اونایی که ساده از کنارت گذشتن. یه سرِ سوزن دوست داشتنی نیستی این و دارم از ته دل میگم! ازت بدم میاد.. لیاقتت تنهاییه!

گفت و از کنارش به سرعت گذشت. در که با صدا بسته شد، اشک هایش با بی رحمی روی گونه اش روانه شد. در را قفل کرد و چهار زانو پشت در نشست. صدای مجدد تلفن افکار پریشانش را بیشتر آزرد. با همان گریه جواب داد:

_چیه لامصب چیه؟ چرا دست از سر زندگیم برنمیداری؟ چرا ولم نمیکنی ها؟ چرا؟

امیر از صدای گریه اش چند لحظه مکث کرد و بعد با صدایی ملایم گفت:

_چی شده افق؟

_به من نگو افق.. اسمم و نگو.. نیار.. نیا پیشم. ولم کن.. فقط ولم کن!

هق هقش شدت گرفت و با هر ذره ی شدت اش صدای امیر آرام تر شد.

_آروم باش باشه؟ فقط آروم.. من نمیذارم کسی اذیتت کنه. خواهرت اذیتت کرده؟ چیزی گفته؟

نمیخواست جواب بدهد. نه صحبت کردن با او و نه بد گویی از آرزو درست نبود. لبهای شورش را میان دندانش گرفت تا صدای گریه اش دوباره بلند نشود. صدای آرام و دلجویانه ی امیر مانندِ آبِ روی آتش دلش را خنک میکرد. دستِ خودش نبود. این صدا آرامش داشت.

_قربون اون اشکات برم. نریز اون مرواریدا رو.. بخدا پا میشم میام اونجا همه ی دنیا رو به هم میریزما؟ کی اشکِ ببعیه من و در آورده؟

دماغش را بالا کشید و جدی گفت:

_با من صمیمی نباش.. نباش!

“نباش” دومش ان قدر مظلومانه و مستاصل بود که امیر را به تک خنده ای وا داشت.

_چــــشم! خشن دوست داری؟ مثلِ همون شب؟

چشمانش را به پرزهای برآمده ی فرش دوخت و خاطراتِ آن شبِ پر حادثه در خاطرش تداعی شد. طرحِ چشمانِ سرخِ امیر پیش رویش جان گرفت!

_میدونی از اون شب تاحالا چی بهم گذشته؟ میدونی چقدر دستام و بو کشیدم؟ بوی لوسیونت روی دستام مونده بود افق. چجوری این همه دیوونم میکنی؟

سرخ شد و آرام گفت:

_بس کن!

چرا نمیتواست تماس را قطع کند؟ عقل حکم میکرد تمامش کند و دلش… امان از دلش..

_چرا نمیخوای هر دومون و از این برزخ بکشی بیرون؟ یه آشناییِ ساده.. مگه چیزِ دیگه ای خواستم ازت؟

قلبش بی قرار بود. میان این خواستن و نخواستن گیر افتاده بود. این حسِ گناه و بی ارادگی چه بود که قصد جانش را کرده بود؟ آرام تر از قبل لب زد:

_چرا من؟

و آرامتر شنید:

_چون اولین نفری هستی که قلبم و لرزوند. چون معتقدم اون تصادف همینجوری اتفاق نیفتاده. ما باید هم و میدیدم افق.. من باید پیدات میکردم. باور نداری؟

کفِ دستش را روی صورتِ خیسش کشید:

_من جوونِ خام نیستم.. من بیست و شیش سالمه. از این مرحله ها گذشتم. نمیتونم زندگیم و پایِ یه تصادف بذارم و بقیه کارام و تعطیل کنم!

لحن امیر شوخ شد.

_ولی خواهرت که چیز دیگه ای میگفت. هوم؟

بی صدا ماند و در دلش برای آرزوی بی رحم خط و نشان کشید. صدای امیر جدی شد.

_افق؟

_اسم من و از کجا میدونین؟

چند لحظه مکث کرد و گفت:

_منی که در به در گشتم و دانشگاه و خونت و پیدا کردم.. یه اسم چیه برام؟

نفس لرزانی کشید.

_چی میخواین؟

_بازم شدم دو تا؟

ساکت ماند.

_میخوام ببینمت.. خواهش میکنم.. فقط یه بار!

لب زد:

_نمیشه.. نمیتونم!

این بار امیر نفسی عمیق کشید.

_میدونستی صدات دیوونم میکنه؟ مخصوصا وقتی که اینجوری میلرزه.. افق اگه از این علاقه بمیرم خونم پای توئه!

از جا بلند شد. هیجان درونش فوران میکرد و دست و پایش داغ بود.

_کاری ندارین؟

_افق؟

مگر قطع کردن ممکن بود در مقابلِ این صدای بم و پر خواهش؟

_خواهش میکنم اذیتم نکنین!

_من غلط بکنم.. فقط میخوام ببینمت همین! به فکرِ این دلِ بیقرار نیستی؟

_نمیشه!

کلافگی و جدیت در صدای امیر مشهود شد.

_باشه نیا… من میام اونجا. مثلِ اون شب!

_نه!

از “نه” ی بلندش پی به ترسش برد.

_پس بیا جایی که میگم باشه؟ فقط یه بار.. یه بار برای همیشه!

مستاصل روی تخت نشست و به جان ناخن هایش افتاد.

_نمیتونم.. نمیشه چرا متوجه نیستین؟

_افق؟ یا میای یا میام! فکر کنم دیگه فهمیده باشی وقتی یه کاری رو بگم میکنم. آدرس و برات اس میکنم. ولی این که بیای یا بیام تصمیمش با خودته! خدافظ!

فرصت برای خداحافظی نداد و گوشی را قطع کرد. در دلش غوغا برپا بود. بی شک دیوانه ای بود که دانسته و با چشم باز پا در چاه میگذاشت. یک قرار.. قرارِ عاشقانه! مگر ممکن بود؟ مانندِ دیوانه ها در اتاق قدم میزد. باورش نمیشد این گونه خلع صلاح شده باشد. این رفتارهای منعطف برای خودش هم تازگی داشت. چه بر سرش می آمد؟ فقط خدا میدانست. با خودش و افکارش در کشمکش و جدال بود که صدای پیامکش برخاست.

_تا یه ساعتِ دیگه ونک… کافی شاپِ ستاره.

***

کاپشنِ کوتاه و اسپورت سرمه ای رنگش را با جینِ نفیس و آب رنگ ست کرد و مقابلِ آینه ایستاد. ته ریشِ همیشگی اش با این تیپ اسپورت تضادِ جالبی ایجاد کرده بود. شیادانه لبخند زد و یقه ی کاپشنش را ایستاده نگه داشت. تصویرِ فربد روی آینه ی رو به رویش نقش بست.

_چرا هر وقت به این دختره پیام میدی یا زنگ میزنی گل از گُلت میشکفه؟

پوزخندی زد و مشغول بستن ساعتِ صفحه بزرگ و گران قیمتش بر روی دستش شد.

_چون زیادی خنگه.. خیلی احساسیه! فکرشم نمیکردم تا این حد درگیرم شه!

یک تای ابروی فربد بالا پرید.

_درگیر؟

برگشت و خبیثانه سر تکان داد.

_اگه اشتباه نکنم تو دوره ی دِپرسیونه.. تو مکتبِ ما تعبیرِ علمیش دوره ی کوتاهِ قبلِ عاشقیه!

اخم روی چهره ی فربد نشست.

_یعنی داره عاشقت میشه؟

پوزخندی دیگر..

_امیدوارم نشه.. چون فقط کارم و سخت تر میکنه!

_دِ لاکردار تو یه جوری باهاش حرف میزدی که یه آن منم باور کردم. چجوری میتونی انقدر پست باشی؟

نگاهِ غضبناکِ امیر را دید و ادامه داد:

_نه جدی میگم تیکه نمیندازم!

_کافیه یه روز.. فقط یه روز جای من باشی. مطمئن باش چنان رذل میشی که خودت خودت و نشناسی!

_حالِ پدرت چطوره؟

پوفِ کلافه ای کشید.

_ول کن حرفای همیشگی رو فربد.. دارم میرم سرِ قرار. یه چی بگو به کارم بیاد!!

روی تخت نشست و دستانش را اهرمِ بدنش کرد. سرش را عقب برد و به سقف خیره شد.

_میدونی چیه؟ این یکی خیلی معاملاتم و بهم میریزه.. یه جورایی مثلِ بازیِ موش و گربه ست. هر چی اون بیشتر عقب نشینی میکنه…

سرش را بلند کرد و با چشمانِ سرخش به فربد خیره شد.

_من حریص تر میشم!

نگاهِ فربد نگران شد.

_میخوای ترتیبِ این یکی رم بدی؟ راه نداره فقط به فکرِ مایه باشی؟

نچی کرد و ابرو بالا انداخت.

_پول و رابطه ی جن_سی دو عضوِ لاینفک ان. اگه یکیشون نباشه میلنگی… رابطه نباشه مرد نیستی.. پول نباشه اصلا آدم نیستی!

فربد با تاسف سر تکان داد و خندید.

_خدایی خیلی بیشرفی.. کِی میخوای آدم بشی امیر؟

چهره ی امیر جدی شد.

_به احتمالِ قوی این آخریشه! البته اگه تیرم خطا نره!

نگاهی به تخت انداخت و با لذت دستش را روی فضای خالیِ کنارش کشید:

_به زودی این کوچولو هم رام میشه!

صدای فربد مثلِ همیشه میان خیالاتش فرود آمد.

_تو که میگفتی با سلیقت جور نیست؟

همراه با نفسِ عمیقی، دراز کشید و دستش را زیرِ سرش گذاشت. چشمانش را بست و صدای لرزان و پر نازِ افق در سرش تکرار شد.

_الآنم میگم.. ولی هیچ وقت تو رابطه هام یادم نمیاد وقت کرده باشم به صورت کسی نگاه کنم!

فربد بی حرف از اتاق خارج شد و امیر، بی خبر از خروجش با صدایی آرام تر و لحنی خاص تر گفت:

_ولی صداش و دوست دارم.. باید مدام برام حرف بزنه.. صداش خاصه!

.

.

کاپوچینوی دوم را هم سفارش داد. پشتِ میز همیشگی اش نشسته بود و عصبی پا تکان میداد! چهل دقیقه از وقتِ قرار گذشته بود. نمیخواست باور کند از یک دخترِ ساده لوح رو دست خورده است. با خودش عهد کرده بود اگر افق سر قرار نیاید، امشب به هر قیمتی شده سر از اتاقش در بیاورد! حاضر بود همه چیزش را روی دایره ی قمار بگذارد ولی حریف دستِ کم اش نگیرد! با خودش درگیر بود که متوجه ورودِ افق شد. حرکتِ عصبیِ پاهایش متوقف شد و بی اراده از جا بلند شد. نگاهش روی تیپِ دخترانه و متینش چرخید و به صورتِ قرمز از شرمش رسید. با نگاهی غیرِ مستقیم و اخمی ملایم به میز نزدیک میشد. امیر صندلیِ کنارش را برایش بیرون کشید و منتظر ماند. اما بر خلافِ تصورش، افق صندلیِ رو به رویش را اتنخاب کردو بعدِ سلامِ آرامش نشست.

_فکر کردم نمیای!

صدای ملایمِ امیر بود که باز هم با روح و روانش بازی میکرد. سر بلند کرد مستقیم نگاهش کرد.

_اومدنم رو پای هیچیِ دیگه نذارین. شما خواستین یه بار برای همیشه همدیگه رو ببینیم. منم خواستم این بازی رو در رو تموم بشه! همین!

امیر چشمانِ پر التماسش را به افق دوخت.

_تموم بشه؟

افق سرش را پایین انداخت. در حقیقت صحبت کردن با نگاهی مستقیم برایش سخت بود!

_ببینین آقا امیر.. من قبلا هم گفتم. تا به حال غیر از چهارچوبِ کاری و خانوادگی با مردی هم صحبت نشدم. این هیچ ارتباطی با خانواده یا دین یا عرف نداره. فقط و فقط دیدگاه و خواسته ی شخصیِ خودمه! من برای خودم باورهایی دارم که قطعا توشون آشنایی و هم صحبتی با یه مزاحم تلفنی جایی نداره!

_من مزاحمِ تلفنی نبودم افق.. تو خواستی که باشم!.. اگه همون روز که خواستم آشنا..

_من نمیفهمم یعنی انتظار داشتین با یه تصادفِ کوچیک و چند کلمه ای که بینمون رد و بدل شد اتفاقی بینمون بیفته؟

از لحنِ محکم و استوارِ افق دستش زیرِ میز مشت شد. از چیزی که انتظارش را داشت هم دشوارتر بود!!

_چرا داری همه چی رو سخت میکنی؟ چرا حرفِ ساده رو میپیچونی؟ خیلی غیرِ ممکنه که تو همون تصادف دلم و برده باشی؟ مگه نشنیدی علاقه از چشم شروع میشه و به قلب میرسه؟

سرش را پایین کرد و بی صدا ماند. چقدر با خودش حرف زده بود تا محکم بایستد و وا ندهد.. نباید میگذاشت کار به حرف های عاشقانه برسد!

_میشه نگام کنی؟

سر بلند کرد. چشمانش که در چشمانِ امیر قفل شد، چیزی درونش تکان خورد.

_دوستت دارم افق.. نپیچونش.. سختش نکن. معادله ی چند مجهولیش نکن. فقط سعی کن این و هضم کنی. دوستت دارم. به همین سادگی!

نگاهش را از چشمانِ امیر نگرفت. مانند تکه آهنی به آهنربای جذابِ نگاهش چسبیده بود و بی اراده، به دنبال معنای واقعیِ کلماتش میگشت.

چشمانِ امیر خندان شد.

_چرا اینجوری نگام میکنی؟ داری از چشام اعتراف میگیری؟

به سرعت چشم دزدید. به معنای واقعیِ کلمه و به قولِ آرزو “گند زده بود!”

_چی میخوری؟

با گوشه ی چشم به فنجانِ نیمه ی امیر نگاه کرد و آرام گفت:

_فقط یه بطری آب!

گارسونِ بالای سرشان سر تکان داد و دور شد. دستانش را روی میز گذاشت و دستکش های گیپورش را از دستش خارج کرد. باز هم احساس خفگی میکرد. زیر این نگاه و در این سکوت بی رحم! کاش به زبانش اعتماد داشت و میتوانست حرف بزند. چرا وقتی حرف از علاقه ی این مردِ جوان میشد دیگر زبانش نمیچرخید؟

در همین فکر و خیال بود که دست امیر نرم روی دستش نشست. یکه خورد و دستش را سریع پس کشید. اخم کرد و گفت:

_اومدم اینجا حرفاتون و بشنوم!

امیر نفسِ عمیقی کشید و خیره به دستان کوچکِ افق، که حالا زیر میز قرار داشت با خودش گفت:

“تو فرار کن و من دنبال کنم.. بالاخره یه روز این بازی تموم میشه!”

_حرفِ من سادست.. نمیدونم چه برداشتی از من و علاقم بکنی ولی واقعیت اینه که من بهت علاقه مند شدم. تو همون روز سردی که با ماشینت تصادف کردم و تو عجله داشتی.. از همون روز هم دنبالت بودم تا تونستم از اون راهِ تصادفی شماره تلفنت و بگیرم!

_اون روز تو عروسک فروشی چی؟ چجوری پیدام کردین؟

لبخند جذابی زد:

_گم ات نکرده بودم که پیدات کنم! همون روزکه از تعمیرگاه رفتی تا خونت تعقیبت کردم. صبح زودم دوباره اومدم دم خونتون تا بتونم تو یه فرصتِ مناسب باهات حرف بزنم!

چشمانِ افق متعجب شد. دستانش را روی میز گذاشت و مشغول بازی با انگشتانش شد.

_چطور تنها با یه نگاه علاقه مند میشین؟ اونقدر که کسی رو تعقیب کنین!

_من معمولا زود تصمیم میگیرم.. زود علاقه مند میشم.. زود اقدام میکنم. کلا آدمِ عجولی ام!

دستش را دوباره روی دستان افق گذاشت و اینبار با فشار خفیفی مانع پس کشیدنش شد. چشمانش را خیره ی نگاهِ افق کرد.

_زود دل میبندم… زود عاصی میشم. زیاده خواهم. دوست دارم کسی که دوستش دارم با همه چیم راه بیاد!

دستش را نرم و نوازشگونه روی دستان افق کشید.

_زود زود دلم تنگ میشه.. آتیشم تنده.. از پس زده شدن بدم میاد.. زور تو کارمه.. ساختن باهام سخته چون خیلی پر توقع ام.. از هر لحاظ..

حالت چشمانش عوض شد.

_بازم بگم؟

افق معذب و عصبی برای بیرون کشیدن دستانش تقلا کرد ولی بی فایده بود. لبهای امیر به خنده ی پلیدی باز شد.

_و در ضمن… از بازی های خطرناک هم خوشم میاد.. مثلِ بازی ای که الان با من راه انداختی!

در پسِ جمله اش چند ضربه ی کوتاه پشت دستِ افق زد و دستش را رها کرد. ابروهای افق به هم نزدیک شد. از حرف های دو پهلویش هیچ نمیفهمید. نمیدانست در نظر شکارچی اش طاووسی بیش نیست که به خیالِ او، بالهای رنگینش را باز میکند و با پس کشیدن و ناز کردن، جورِ هندوستان میطلبد!

افکارشان با هم مغایرت داشت. افق به رهایی می اندیشید.. دلش یک خلوت طولانی میخواست تا بتواند با افکارش تنها باشد و دلیل این همه تسلیم را از خودش بپرسد..

و در ذهنِ امیر، رام کردنِ این طاووسِ غیرِ اهلی میگذشت و رفتارهایش را ناز و بازی های ابتداییِ قبل از رابطه میدید. همان نازهای و عشوه هایی که روزی رابطه اش را با مهسا آغاز کرده بود. یادِ اولین تماسِ دستش با مهسا افتاد. اولین ملاقات در خانه ی فربد. دست روی دستِ مهسا گذاشته بود و لبخندی جذابی زده بود! مهسا به بهانه ی گرمیِ هوا از کنارش برخاسته بود و با بی زبانی و مهارتی خاص، بیان کرده بود که حاضر به کوچکترین تماسِ جسمی در رابطه شان نمیباشد! ولی به نیم ساعت نرسیده بود که این دلبری ها با اشتیاقِ تمام، به جایی که او میخواست رسیده بود!

از یادآوریِ آن خاطره پوزخندی روی لبش نشست و با همان پوزخند گفت:

_دلم میخواد خوب فکر کنی و بعد جواب بدی! از امروز که رفتی خونه من دیگه بهت زنگ نمیزنم. دلم نمیخواد برات مزاحمِ تلفنی بمونم متوجهی چی میگم؟

افق در سکوت نگاهش میکرد!

_من تمام و کمالِ هر چیزی رو میخوام افق.. یا کاملا میخوامت و با منی! یا تو راه خودت و میری و من راه خودم و! اگه بهت زنگ میزدم چون مجبور بودم! برای رسیدن به این قرار و گفتن این حرفا مجبور بودم! ولی خیال ندارم تا آخرِ عمرم مزاحم تلفنیت بمونم و شاهدِ تیک زدنت با مهمونایِ خاصِ خوتون باشم!

_معذرت میخوام ولی من هنوز درکی درستی از این رابطه ندارم. شما این همه راه من و کشوندین اینجا که از عشق و اتیشِ تندتون بگین؟

خدا میدانست که همین چند کلمه را هم با زور و لرزش گفته بود. دست امیر که روی دستش نشسته بود، دیگر توان نفس کشیدن را هم نداشت. افقی از درونش فریاد میزد بلند شو و بر دهانش بکوب و حس مرموزی از درونش، گرمای این دست های داغ و مردانه را میطلبید!

_نه… من فقط خواستم ببینمت تا بهت بگم انقدر همه چی رو سخت نگیر.. که بهت بفهمونم یه علاقه میتونه با یک بار دیدن هم پا بگیره و نیازی به داستانای هزار و یک شبی نداره! تو فقط درکم کن. این و که دوستت دارم درک کن.. بفهم.. باور کن! بعدم اگه تونستی با اعتراف من و انتخابِ خودت کنار بیای بهم زنگ بزن! همین!

کیفش را در دست گرفت و میان انگشت هایش فشرد. چه پیشنهادی بی رحمانه ای! حالا که حتی تکلیفش با خودش هم معلوم نبود باید برای بودن یا نبودن با این دیوانه پیش قدم میشد ؟ یقین داشت که هرگز نمیتواند او را به چیزی که میخواهد برساند. پس آرام زمزمه کرد:

_من بهتون زنگ نمیزنم!

امیر به صندلی تکیه داد و با لبخندی خونسرد آرام لب زد:

_میزنی!

زیرِ این نگاه خونسرد و مطمئن در حالِ ذوب شدن بود. از جا بلند شد و خیره به آن چشمان گیرا گفت:

_منتظر نباشین. خداحافظ!

قدمِ اول را برداشت و زمزمه ی آرامِ امیر را پشت سرش نشنید.

_منتظم کوچولو.. مطمئنم میزنی!

صدای زنگ گوشی اش بلند شد. از دیدن نام فربد تعجب کرد و جواب داد:

_بله؟

_چی گفت؟ نشد نه؟

با اخم گفت:

_تو از کجا فهمیدی که بلافاصله زنگ زدی؟

_یه نگاه به بیرون بنداز!

سرش را برگرداند. فربد از داخلِ اتوموبیلش برایش دست تکان داد.

_همین الان از جلوم رد شد. چی گفتی بهش که بیچاره رنگش مثل گچ شد؟

زبانش را دورِ لبش کشید.

_هیچی.. گفتم اگه خواستی بهم زنگ بزن!

_همین؟؟ خودت و کشتی برای همین؟ خوب معلومه زنگ نمیزنه!

لبخند زد.

_هنوز مونده این کاره شی.. میزنه!

_چرا پس کشیدی حالا؟

از جا بلند شد و کاپشنش را از پشت صندلی برداشت.

_تو فکر کن یه شانسِ عدالتمند برای اینکه بره سرِ زندگیش و نیفته تو دامم!

_یعنی اگه زنگ نزنه نمیری سراغش؟

نچی کرد.

_معلومه که نه! این جزو قانونِ منه!

فربد پوفِ کلافه ای کشید.

_بجمب راه و بستم.. الآن ترافیک میشه!

از کنارِ اتوموبیل فربد بی خیال به جهت مخالف حرکت کرد.

_تو برو.. من میخوام یکم قدم بزنم!

_تو این هوا؟

نفسی عمیقی کشید.

_آره… تو این هوا!

_پس بازم کلت داغ کرده.. آره؟

با خنده لبش را به دندان گرفت.

_لامصب با این که عشوه نداره ولی میره روی مُخ ام… نمیدونم چرا!

_دارم میترسم ازت امیر.. هیچ وقت اینجوری نبودی. چته تو؟

چشمش را به اسپورتیج قرمز رنگی دوخت که در لاین مخاف پارک شده بود. افق بی حرکت پشتِ رُل نشسته بود. لبخندِ پیروزی روی لبهایش نقش بست و با لحنی خاص گفت:

_میخوامش فربد…. شرطی شدم!

***

دستانش را جلو برد و آرام روی دست های زمختِ شهروز گذاشت.

_خوبی؟

شهروز دستش را پس کشید و سیب گلویش جا به جا شد.

_دارم سعی میکنم که باشم!

چند لحظه سکوت شد. نگاهِ شهروز امروز تیزتر از هر روزِ دیگر بود.سیاوش جنسِ این نگاه را میشناخت و حتی از همان زمان که سبحان خبر داده بود شهروز برای این هفته، ملاقات با او را میطلبد، فهمیده بود هیچ چیز مرتب نیست!

_خودت میگی یا من شروع کنم به پرسیدن؟

بی حرف خیره شد به اخم های درهم و ابروهای کشیده ی برادرش. چشمانش به تیرگیِ پر پشت و کشیده ی پشتِ لبش افتاد و خاطره ای نه چندان دوری در یادش زنده شد. نوجوان بود و موهای نرم صورتش یکی در میان رشد میکرد. به قولِ قدیمی ها پشتِ لبش تازه سبز شبده بود.

“پشتِ دیوارِ راه روی کوچکِ خانه که انتهایش به دستشویی ختم میشد ایستاده بود و شهروز را تماشا میکرد. درست در انتهای راه رو و آستانه ی دستشویی روشوییِ کوچکی قرار داشت و مقابلش آینه ای زنگ زده. شهروز جلوی آینه مشغولِ اصلاح صورتش بود. سیاوش با خجالت و یواشکی نگاهش میکرد. بارها با خودش تمرین کرده بود تا برای این موهای بد ریخت و یکی درمیانِ روی صورتش با شهروز مشورت کند ولی به طرز عجیبی خجالت میکشید. به خصوص که در آن دوره بر خلافِ اکنون، اینگونه مسائل و بیانشان جرات و اهتمامِ زیادی میطلبید! شهروز متوجه نگاهِ کنجکاوش شد و لبخند نامحسوسی زد. بدونِ اینکه برگردد آنی و بلند گفت:

_به جای نگاه کردن بیا جلو یاد بگیر.. با اون ریشای مزخرفت عمرا بتونی مخِ دخترا رو بزنی!

آبِ دهانش را قورت داده بود و جلو رفته بود. نگاهِ شهروز، همراه با اخم مردانه اش به آینه بود و خمیرِ سفید را با شُت روی صورتش میمالید.

_اول از همه این خمیر و باید بمالی..

با یک دستش چانه اش را کشید و با دستِ دیگر مشغولِ کشیدنِ تیغه روی صورتش شد. چهره ی سیاوش از دیدنِ حرکتِ خطرناکِ تیغ بر روی پوستش جمع شد.

_این جوری از پایین به بالا میکشیش.. به همین راحتی.

یادش آمد چقدر در آن لحظه دلش میخواست بتواند خواسته اش را بر زبان بیاورد و از برادر بزرگش برای اصلاحِ اولش کمک و راهنمایی بگیرد. اما با حفظِ غرور سر تکان داده بود و تنها پرسیده بود:

_سیبیلات چی؟ چرا اونا رو نزدی؟

و جوابِ قاطعِ برادرش بعد از گذشتِ آن همه سال هنوز هم در گوشش زنگ میزد:

_یادت باشه.. برای مردونگی اول باید ظاهرِ مردونه داشته باشی. وگرنه هرچقدر هم که مرد باشی، وقتی آینه از دیدن چهرت تََرک برنداره یعنی به اون چیزی که واقعا میخواستی نرسیدی! ظاهرِ مردونه دو تا… تنها دو تا سین نیاز داره.. اول سبیل.. دوم سیگار!”

دستش را بر روی ردِ کوچک و برآمده ی زیر گردنش کشید. نگاهِ شهروز هم به آن زخمِ کهنه افتاد و لبخندی تلخ زد.

_از اولش همین بودی.. همیشه دلت میخواست رو پای خودت بایستی.. بدونِ کمک گرفتن!

_اگه اون روز به جای فلسفه چیدن اون خمیر و روی صورتِ من میمالیدی و عملی یادم میدادی هیچ وقت این زخمِ عمیق و ردش روی صورتم نمیموند!

خیره به چشمانِ پر از حرفِ سیاوش با صلابت گفت:

_مشکلت همینه.. از اولم همین بود. همیشه متکی به من بودی.. دوست داشتی من همه کار و بکنم و تو از روش کپی کنی. در کنارشم اونقدر غرور داشتی که نه اشتباهت و به گردن بگیری.. و نه به جایِ کپی کردن از خودم سوال کنی!

نفسی تازه کرد.

_درست مثلِ امروز.. میخوای راهِ من و بری ولی بلد نیستی چجوری.. میخوای مرد باشی.. مردونه زندگی کنی.. خانواده رو سرِ پا نگه داری.. ولی نمیدونی تو مکتبِ مردونگی حروم خوری و جاده خاکی جا نداره!

ابروهایش به هم نزدیک شد.

_من حروم نخوردم شهروز… باز کی بهت چی گفته؟

شهروز مشت محکمی روی میز کوبید . مامور با داد گفت:

_اونجا چه خبره؟؟

دستش را به معنیِ “هیچ” بالا برد و با صدای کنترل شده از خشمش گفت:

_هر خری گفته.. مهم نیس.. تو فقط بدون اگه شهروز اینجاس.. اگه دستش از اون بیرون کوتاهه به این معنی نیست که از هیچی خبر نداره!

سیاوش با کلافگی سرش را چرخشی داد و شهروز از میانِ دندان های کلید شده اش دوباره غرید:

_با کیا دم خور شدی سیاوش؟ چرا سر از کارات در نمیاره هیچ کس؟ اون مرتیکه کیه که تو محله ول ول میچرخه و برات پیغوم پسغوم میاره؟ داری چه غلطی میکنی؟

سرش را جلو برد.

_بهت گفتم ته توی این قضیه رو در میارم شهروز.. در به در دنبالِ یه مدرکم برای اثبات بی گناهیت. همه ی راه های فرارِ بهروزی رو بستم. دارم مدرک جمع میکنم. شاهد جمع میکنم….اون مردکی هم که دیدی نفوذیمه توی شرکت.. آدرسِ همه ی کسایی که تو این کلاه برداری میتونن دست داشته باشن و گرفتم. برای تک تکشون سنگِ تموم میذارم شک نکن!

نفسش را با خشم بیرون داد و سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند.

_مگه نگفتم دخالت نکن؟ سبحان داره از راهِ قانون..

_سبحان هیچ غلطی نمیتونه بکنه.. اینو ثابت کرد. فکر میکنی کسی که سه سال وکالت خونده و بدون مدرک و با هزار بدبختی شده مشاورِ حقوقیِ کارخونه ی ورشکسته ی شوهرخالش چقدر میتونه تو این موضوع کمکمون کنه؟ بس کن شهروز.. خودتم خوب میدونی این کارا همه تله بود.. تو هم طعمه بودی.. پس فقط مثلِ خودشون با سیاه بازی میشه از پس تله اشون بر اومد!

بی صدا به چهره ی سیاوش خیره شد. سیاوش سرش را پایین انداخت.

_قبلا هم بهت گفتم. شاید به خاطرِ پولِ آزادیت مجبور شم حتی با بزرگترین باندِ قاچاق هم همکاری کنم.. ولی این به این معنی نیست که بذارم بهروزی از دستم مفت مفت در بره!.. من ضربم و بهش میزنم.. چه تو این زمینه.. چه تو زمینه های دیگه! زمینش میزنم!

_به قیمتِ چی سیا؟ کثیف کاری به قیمتِ چی؟

خیره در چشمانِ غمگین و بی فروغِ برادرش با اقتدار گفت:

_به قیمتِ برگشتنِ تو و دوباره روشن شدنِ دل ننه..

.

.

پرهای عروس را نرم نرم نوازش میکرد و به ملاقاتِ مزخرف و پر تنشش با شهروز می اندیشید. آخرین حقِ ملاقاتِ حضوری…!برادرش نگرانش بود. چقدر حالش از خودش به هم میخورد در مقابلِ این نگرانی ها! دلش میخواست یک بار ، فقط یک بار هم نگرانی های او جدی گرفته شود. مثلا وقتی بابتِ کمرش به مونس تذکر میدهد با خنده بر صورتش دست نکشد! بلکه مانند وقتی که شهروز هشدار میداد لب بگزد و با گفتنِ چشمِ پر محبتی، تذکرش را جدی بگیرد. چرا نمیتوانست مانندِ او باشد؟ بی شک همه چیز ریشه در همان صورتی داشت که بعد از آن اصلاحِ پر خطر و آن زخم، دیگر رنگِ تیغ را به خود ندیده بود و ته ریشِ ملایمی را عضو همیشگیِ صورتش ساخته بود!

کاپشنش را باز کرد و عروس از بند گرمای وجودش آزاد شد. نگاه آخرش را به قفسه ی کبوترها دوخت و پایین رفت. برای اولین بار، آنقدر خسته و بی حوصله بود که توجهی به صدای چرخ خیاطیِ مونس نکرد. مگر چقدر جدی میگرفتتش ؟ چه فایده ای داشت اگر دوباره وارد اتاق میشد و ملالت بار نگاهش میکرد؟

درِ خانه را که بست چشمش به سبحان افتاد. جلو رفت و مقابلش ایستاد.

_به.. آقای کاراگاه!

سبحان بی خیال از کنارش گذشت.

_از جلوی راهم برو کنار سیا..

پوزخند زد.

_کجا؟ حالا کار داریم با هم. میخوام بهت مدال بدم!

سبحان سر بالا آورد و با تاسف نگاهش کرد.

_داری میری تو منجلاب گل پسر.. بزرگت باید تو رو از توی کثافت بکشه بیرون.

بی تردید جلو رفت و یقه ی پیراهنِ سبحان را جمع کرد. همزمان در باز شد و صدای جیغِ لیلا بلند شد.

_داری میری رو اعصابم آق وکیل.. نافرم سرت تو کارمه! شهروز میدونه تو نمیدونی. وقتی قاط بزنم رحم نمیکنم!

سبحان دستانش را از روی یقه ی پالتویش کنار زد

_فعلا به تنها چیزی که رحم نمیکنی خودتی و جوونیت!

این را گفت و داخل شد. سینه سیاوش از خشم بالا و پایین میشد..با همان حرص برگشت و برای لحظه ای نگاهش به چشمان گریانِ لیلا افتاد. تنها یک ثانیه ی کوتاه دلش زیر و رو شد. حسِ نفرت بیشتر از پیش در وجودش ریشه دواند و با نعره ی بلندی ، با تمامِ وجود لگدی به سطلِ آشغالِ پلاستیکیِ کنارِ در زد.

با اعصابِ خراب دیوانه وار به طرفِ ابتدای محله قدم برمیداشت. دیگر حالش از دهان هایی که بی دلیل باز و بسته میشد به هم میخورد. از این همه تظاهر به کمک.. یادش می آمد دقیقا دو سالِ پیش پدرِ سبحان مجبور به انجام عمل سنگین و پرخرجی شده بود! هفته ای نگذشته بود که خبرش محله را دربرگرفته بود. شهروز بلافاصله بعد از شنیدنِ این خبر ماهیانه اش رادست گرفته و به خانه شان رفته بود! چقدر در ظاهر ممنون و سپاسگذار بودند همان کسانی که از زمانِ رفتنِ شهروز، دیگرحتی از داشتنِ نامِ همسایگی با آن ها هم شرم میکردند.. پوزخندی صدادار و عصبی زد و با خودش گفت:

_همتون مگسای دورِ شیرینی هستین همتون! حالا که شهروز نیست و باید تک و تنها برای بیرون کشیدنش سگ دو بزنم همتون عقب کشیدین و فقط نصیحت کردن بلدین.. گورِ بابای همتون!

ساعد دستش توسطِ شخصی کشیده شد و تعادلش بر هم ریخت.

_چته تو الو؟

اگر هر کسِ دیگری به جای حبیب بود قطعا یک مشتِ بی ملاحظه نوشِ جان میکرد. دستی به صورتش کشید و نفسش را با حرص بیرون فوت کرد!

_بیخیال حبیب..

حبیب دستش را نگه داشت. متوجه حرارتِ دستش و عرق نشسته بر روی پیشانی اش شد. آن هم در این سوز و سرما!.. این سیاوش، سیاوشِ همیشه نبود!!

_بیا گوشه دو کلوم حرف بزنیم. تعمیرگاه که دو روزه بستست.. درست و حسابی ندیمت!

بی میل کنارِ بساطِ سبزی فروشیِ پدرِ حبیب ایستاد و دست در جیب برد.

_چی شده؟

_با سبحان درگیر شدم!

_سبحان؟؟؟

سرش را تکانی داد.

_خیلی بعیده؟

_فکر میکردم هواتونو داره.. خیلی واسه کارای شهروز میدوئه!

نیشخندی زد.

_خیلی بیشتر از اینا به شهروز بدهکاره!

چند لحظه سکوت شد.

_حالا چی شده؟

روی پله ی مغازه نشست و به رو به رو خیره شد.

_خیلی دماغش تو کارامه. راپورم و به شهروز داده!

_راپورِ همین کارای یواشکیت و؟

برگشت و نگاهی چپکی به حبیب انداخت که شانه بالا انداخت.

_هممون نگرانتیم.. ولی به روی خودمون نمیاریم!

کف دستش را روی چشمانش کشید.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن