codebazan

رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۷

_کلاست کی تمومه؟

_فکر میکنم دورو برِ هفت!

داخل شدن حبیب را که دید کمی جدی تر شد.

_میام دنبالت!

_میاین دنبالم؟ این یعنی چی؟

کلافه از تحریم های دخترک از جا برخاست و با همان لحنِ جدی گفت:

_یعنی میخوام ببینمت.. یعنی باید امروز همدیگه رو ببینیم. واضح تر توضیح بدم؟

افق متعجب از لحن کوبنده اش آرام گفت:

_امروز نمیشه.. تولد خواهرمه!

پوفِ کلافه ای کرد.

_فردا چی؟

صدای افق آرام شد.. در حقیقت این رفتارهای ضد و نقیض برایش دردناک و تعجب برانگیز بود.. صدایی که گاهی گرم تر از خورشید و گاهی سردتر از برف میگشت!

_فردا شاید بشه.. من بهتون خبر میدم!

زیرِ نگاهِ کنجکاو حبیب نمیتوانست تمرکز کند. سری بیحوصله تکان داد و به خداحافظی کوتاهی اکتفا کرد. همین که قطع کرد با اخم های درهم رو به حبیب گفت:

_نمیبینی خصوصیه؟ واستادی عینِ وزغ نگام میکنی که چی؟

حبیب نیش خندی زد.

_من با تو چیکار دارم؟ اومدم خبر مرگم یکم نفس بکشم.. خفه شدم تو بوی گندِ روغن سوخته!

از لاکِ دفاعی خارج شد و نزدیکش شد. حبیب اسپری مخصوصش را بیرون کشیده بود و سعی میکرد با استفاده از آن نفس بکشد. میدانست برای آسمش حضور در این هوای آلوده بدتر از زهر است. دستی به صورتش کشید و دلجویانه گفت:

_بهتری حالا؟

حبیب بی نگاه به چشمانش سر تکان داد. خواست سرِ صحبت های همیشگی را باز کند و کمی حبیب را سرِ حال کند ولی صدای گوشی اش مجال نداد! نگاهش به شماره افتاد و اخم هایش درهم شد. حبیب آن قدر از اخم های درهمش ترسید که ترجیح داد قبل از اصابت ترکش هایش دورش را خلوت کند. بعد از خارج شدن حبیب با خشونت جواب داد:

_بله؟

صدای بغض آلود دخترک مثلِ همیشه حالش را خراب کرد.

_خیلی نامردی امیر!

مستاصل روی چهارپایه نشست.

_چند بار بهت بگم به من زنگ نزن؟ تموم شد.. رفت پیِ کارش.. یه رابطه ی غلط بود از اولشم چرا نمیفهمی؟

_نمیتونم امیرم.. تنها دلخوشیم تویی. تنها پناهم… تنها کسی که تو این دنیا بهش دل بستم و اعتماد دارم تویی!

چنگی به موهایش زد و در دل گفت: “لامصب بچه ای..”

_چرا چسبیدی به چیزی که برات سود نداره؟ من حتی خوب نمیشناسمت.. فقط در حدِ دختری که تو مهمونی دیدم و برام خواستی اومد.. من حتی نمیدونستم تازه به سنِ قانونیت رسیدی..

جلوی زبانِ گزنده اش را گرفت… چگونه میگفت آن قدر در آن شبِ مزخرف آرایش کرده بودی که در نظرم دخترِ بیست و چند ساله آمدی؟ چگونه میگفت حیفی.. بچه ای و برایت زود است تا در این دام بی رحمانه بیفتی و دست و پا بزنی؟ نقشه های بیرحمانه ی تمامِ اطرافیانش را شنیده بود… وقتی او دلبرانه میرقصید و پسرها با نگاه به اندامِ ظریف و به قولِ آن ها تُرد اش مستِ باده میشدند…با وجودِ این ها هنوز برایش زود بود.. هنوز امیدی بود برای دختری که با تمام دلبری و زیبایی اش وقتی پیشنهادِ بی شرمانه ی یکی از پسرها را شنید صدای بلندِ سیلی اش در فضا پخش شد و امید شد و تابید بر دلِ سیاهِ سیاوش!

چگونه میگفت اگر میخواست هم نمیتوانست برای باکره ای چون او تور پهن کند؟ در چشمانِ آبی و زیبای دخترکِ تخس معصومیت موج میزد.. نمیتوانست.. در چشمانش عشق پاکِ لیلا را میدید.

_برات بچه ام نه؟ دلت بزرگتر از من و میخواد.. یکی که همه جوره باهات پایه باشه.. من.. منه احمق حتی بلد نیستم رابط….

_بسته آرزو.. تمومش کن. چرا حالیت نمیشه این رابطه درست نیست؟ برای من بچه نیستی.. کلا بچه ای! چرا به جای این افکار مزخرف به فکرِ درس و آیندت نیستی؟ مگه نمیگی تک فرزندی و بابات هرکاری بخوای برات میکنه؟ پس چرا نمیگی تو یه خراب شده ای بی کنکور ثبت نامت کنه و مشغول بشی؟ چرا چسبیدی به منی که…

نفسِ عمیقی کشید. بغض دخترک به هق هق تبدیل شده بود.

_گریه نکن آرزو..

_میکنم.. اونقدر گریه میکنم تا دلت به رحم بیاد…

کلافه گفت:

_من دلی ندارم که به رحم بیاد. باهات بودم چون زرنگی کردی و سن و سالت و نگفتی.. من حوصله ندارم بچه بزرگ کنم.. تورو به خیر و مارو به سلامت!

_میکشم.. خودم و میکشم امیر..

_بکش.. اگه انقدر بدبختی که به خاطرِ یه پسر خودت و بکشی حتما این کار و بکن!

این را گفت و گوشی را قطع کرد.فکرش را هم نمیکرد آرزو این همه دل به زمزمه های عاشقانه اش ببندد. در دل خودش را هزاران بار لعنت کرد. چگونه سن و سالش را نفهمیده بود؟ سرش را به شدت تکان داد. هنوز آن قدر پست نبود که آوازه ی ثروت بیشمارِ پدر دخترک و تک فرزند بودنش این وسوسه را در او ایجاد کند که زندگیِ یک دخترِ کم سن و سال و باکره را به لجن بکشاند! نه…بی شک هنوز انقدر پست نبود!!

.

.

افق درِ خانه را باز کرد و داخل شد. کیکِ بزرگ در دستانش سنگینی میکرد. با سرخوشی فریاد زد:

_آرزووو؟؟ کجایی دختر؟ بیا ببین خواهرت برات چه کرده؟

با همان سرخوشی و لبخندِ عمیق وارد آشپزخانه شد و کیک را روی میز گذاشت. زهرا جلو آمد و رویش را بوسید.

_خسته نباشی خانوم .. برای تولدش خریدی؟

چشمانش را روی هم گذاشت.

_اوهوم.. سفارشش و بابا داده بود…

پشت چشمی نازک کرد و به بالا، جایی که اتاقِ آرزو بود خیره شد.

_میدونی که خانوم از سورپرایز خوشش نمیاد.. سالِ پیش ندیدی چه قحشی بازی راه انداخت که با دوستام برنامه داشتم؟ گفتم امسال علنی اعلام کنیم براش برنامه داریم!

زهرا و حتی تاتیای سرد و خشک با صدا خندیدند.

_راس میگیا.. خوب من و تاتیا یه چیزی درست میکردیم دیگه!

_روکشِ مقواییِ کیک را باز کرد و نگاهی به طرح زیبای درونش انداخت.

_دخترک تخسم بزرگ شد دیگه…هجده سالش شد.

_کادو چی خریدی براش؟

چشمکی زد.

_بعدِ مراسم میبینی.. بذار حد اقل اون سورپرایز بمونه! ولی حدس میزنم بابا چی خریده باشه! دیشب میپرسید آرزو ماشین چه رنگی دوست داره!

نگرانی در چشمانِ زهرا موج زد با این حال بی اعتراض گفت:

_خیره انشاالله.. فعلا که از اتاقش بیرون نمیاد… سر و صداشم در نمیاد. چند روزه حوصله نداره! خدا کنه امشب و خوش اخلاق باشه!

افق انگشت خامه ای اش را در دهان گذاشت و بیرون رفت.. همان گونه که پله ها را بالا میرفت با صدای بلند گفت:

_غلط کرده دختره ی نُنُر.. خودم حالش و میارم سرِ جاش.

پشتِ درِ اتاق ایستاد و تقه ای به در زد.. عجیب بود که امروز صدای موسیقی اش بلند نشده بود.

_آهای دختره ی لوس.. کجایی؟

صدایی از جانبش نیامد. در را آرام باز کرد و نگاهش را دور تا دور اتاق گرداند. اتاق خالی بود. صدای چکه ی آب توجهش را جلب کرد.

_حمومی شیطون؟ خودت و داری خوشگل میکنی؟ ببینمت! بیام تو دیدت بزنم؟

با لبخندی شیطانی و آنی درِ حمام را گشود..

_دیدی حال….

با دیدنِ جسمِ عریان و غرق در خونِ آرزو، در وانِ حمام ، حرف در دهانش ماسید. دستش را با وحشت جلوی دهانش گذاشت و با تمامِ وجود جیغ کشید!

***

پتو را تا روی قفسه ی سینه ی آرزو بالا کشید. با پاهایی که نه رمقِ ایستادن داشت و نه جان برای راه رفتن، کشان کشان خودش را به سالنِ پایین رساند. دستانش هنوز میلرزید و استخوان هایش از شدتِ شوکی که پشت سر گذاشته بود سرد و یخ بسته بود. نگاهش به پرده های جمع شده ی دور تا دورِ خانه افتاد، به نورِ صبحگاهی و ملایمی که هنوز آمیخته با آخرین ظلماتِ شبانگاه، سپیدی سیاهیِ زیبایی بر روی آسمان بر جا گذاشته بود. قامتِ خمیده ی اردلان را در همان نورِ ضعیف تشخیص داد. روی صندلیِ تابدارِ چوبی رنگ، رو به روی شومینه نشسته بود و چشم به شعله های آتش دوخته بود.

پتوی مسافرتی را از روی کاناپه برداشت و به طرف پدرش رفت. پتو را روی شانه اش انداخت ولی اردلان حتی تکان هم نخورد! مقابلش نشست و با صدایی خشک و ترَک گرفته از جیغ های چند ساعتِ پیش با زور گفت:

_براتون قهوه دم کنم؟

سرش را آرام به معنیِ نه تکان داد.

_پس اجازه بدین اتاق مهمان و آماده کنم یکم استراحت کنین!

سرِ اردلان دوباره به معنیِ نه بالا انداخته شد. دلش از دیدنِ ظاهرِ پریشانِ پدرش ریش شد. همیشه وقتی حس میکرد فاصله ای بین خودش و اردلان افتاده، صدایش غریب میشد و لحنِ صحبتش رسمی. دستِ خودش نبود. اردلان وقتی به اردلانِ زمانِ مرگِ مریم تبدیل میشد چنان حصارهای عظیمی دور خودش میکشید که عبور از آن ها کارِ هیچ کس نبود!

در خودش جمع شد و نگاهِ شرمنده اش را به صندل های روفرشی اش دوخت. خودش را مسئول میدید. بیشک اگر آرزو امشب از یک قدمیِ وادی مرگ بازگشته بود، این تنها و تنها گناهِ افق بود و این برایش هیچ تبصره ای نداشت!

_خوابه؟

با صدای شکسته و خسته ی پدرش سر بلند کرد.

_بله..

_میموندی پیشش!

لبش را به دندان گرفت تا بغضش نشکند در مقابلِ مردی که امشب بعد از مدت ها آنگونه بی پروا اشک ریخته بود!

_زهرا جون پیششه..

نفسِ لرزان و پر دردِ اردلان آخرین توانش را درهم شکست و قطره اشکش جلوی پایش چکید.

_هر کی از بیرون داشت به این زندگی نگاه میکرد تحسینم میکرد.. دو تا دختر که با وجودِ رفتنِ مادرشون شدن ستونای این خونه.. ستونای زندگیِ من که زمین نخورم!

افق لب باز کرد چیزی بگوید که اردلان دست بالا آورد. هق هق بی صدایش در گلو خفه شد.

_امشب فهمیدم نه تنها هیچیِ این خونه نبودین، بلکه منم هیچیِ شما نبودم!

نفس صداداری دیگر..

_انقدر بی عرضه.. انقدر بی وجود.. انقدر بی لیاقت که..

_باباجون…

صدای لرزان و هق هقِ بلندِ افق که بلند شد، اشک های مردانه اش حریمِ سست و لرزانِ تحمل مردانه اش را شسکست. اشک هایش قطره قطره روی دستانش چکید.

_امشب مرگ و به چشم دیدم افق.. اگه میرفت، اگه اینم مثل مادرت تنهام میذاشت و میرفت چیکار میکردم من؟ چجوری با این زخم زندگی میکردم؟

افق زیر پایش نشست و سرش را روی زانویش گذاشت.

_خدا باهامون بود بابا. خدا دوستمون داشت که آرزو موند. همش تقصیرِ منه. نتونستم بهش نزدیک شم. نتونستم همدمش باشم. کاش من میمردم ولی امشب شما رو اونجوری…

دستِ اردلان جلوی دهانش قرار گرفت.

_از مردن نگو افق.. من تحملِ یه فروریختنِ دیگه رو ندارم!

از همان تاریکی روشنی تا لحظه ای که نورِ باریک خورشید روی خلوتِ دو نفره شان بتابد افق گفت و اردلان گریست؛ اردلان شکوه کرد و افق هق هق زد. آن قدر گفتند و گفتند تا حجمِ سنگین و نفسگیرِ بالای سینه شان سبک شد و راهِ نفسشان را گشود. چشم های پف کرده و قرمز از خونِ افق به ژاکلین افتاد که دوطرفِ لباس خوابش را نزدیکِ هم نگه داشته بود و از پله ها پایین می آمد. سر از روی زانوی خیسِ پدرش برداشت و دستی به صورتش کشید. ژاکلین خمیازه ای کشید و گفت:

_عجب شبی بود.. سرم داره میترکه!

پوزخندی روی لبهای ترک خورده ی افق نشست و از جا بلند شد. طولی نکشید که زانوی پدرش جایگاهِ همیشگیِ ژاکلین شد.

_هانی بهتری؟ خیلی نگرانت بودم!

خواست بگوید از خواب سنگین و حرکاتِ مصنوعی ات در بیمارستان و سرزنش های زبانِ نیش دارت مشخص بود ولی لب به دندان گرفت و به جایش آرام گفت:

_برم کمک کنم سفره صبحانه رو آماده کنن.. زهرا جون تا صبح بیدار بوده خستست!

راهِ آشپزخانه را پیش گرفته بود که صدای اردلان در جا میخکوبش کرد.

_یه لحظه بیا بشین اینجا بابا حرف دارم!

این لحنِ جدی و بی انعطاف باعث شد ژاکلین هم جای نرمش را با مبلِ رو به روی اردلان تعویض کند. جلو رفت و با دستهای قلاب شده در هم کنارِ ژاکلین نشست. اردلان دستی به زیرِ چانه اش کشید.

_تا آخرِ این هفته کارای آرزو رو درست میکنم. یه همراه و پرستارِ مطمئن هم همراهش میفرستم. هر چی با رفتارای بچه گانش مدارا کردیم بسته!

_موافقم اردی.. به نظرم اینجا موندنش فقط به خودش آسیب میزنه!

افق ناخن هایش را تا ته در گوشت دستش فرو برد و گفت:

_فکر نمیکنین اول بهتره هشیار بشه و بفهمیم دلیلِ این کارش چیه؟ شاید این اهرمِ فشار…

_اهرمِ فشاری وجود نداشته افق.. ماشینی که براش خریدم اون بیرون پارکه.. من دیگه باید چیکار میکردم براش که نکردم؟ گفتم دختره.. حساسه.. هرچیزی رو نمیتونه با منه مرد در میون بذاره.. فکر میکردم حد اقل با تو راحته ولی میبینم…

نفسش را پر حرص بیرون داد.

_از اینجا دور بودنش صلاحه.. اون کارِ احمقانش به هر دلیلی بوده نمیخوام بدونم! چون فقط نابودترم میکنه!

افق سرش را پایین انداخت.

_فقط بهم یه فرصت بدین تا باهاش حرف بزنم. نمیشه با این شرایط بره اونجا.. چجوری بسپاریمش؟

اردلان از جا بلند شد و کتش را از پشتِ صندلی برداشت. چهره ی شکسته اش حالا بیش از هر وقتی جدی و گرفته بود!

_من تصمیمم و گرفتم. میرم یه سر به شرکت بزنم و برگردم. حواستون بهش باشه!

چشم به ژاکلین دوخت.

_حواست باشه ژاکلین!

افق دلگیر و ناراحت به پدرش خیره شد. اینکه دیگر آرزو را به ژاکلین میسپرد برایش گویای خیلی چیزها بود.

_دُنت وُری اردی.. مثل چشمام مراقبم!

منتظر خروجِ پدرش نشد و ناراحت و سر به زیر از جا بلند شد. از پله ها بالا رفت و مقابلِ درِ اتاق ایستاد. صدای ضعیفِ آرزو را شنید که میگفت:

_کاش میذاشتن بمیرم زهراجون. دلم مامانم و میخواد.. دیگه تو این دنیا چیزی ندارم که بهش دل خوش کنم! کاش میمردم!

صدای گریه ی آرامِ زهرا را که شنید داخل شد. زهرا اشک هایش را با روسری پاک کرد و از جا برخاست و آرزو، با دیدنِ افق سربرگرداند و به پنجره خیره شد.

افق روی راحتیِ کنار تخت نشست. دستش را جلو برد و آرام روی دستِ آرزو گذاشت. همان دستی که مچ اش باند پیچی شده بود!

ولی طولی نکشید که آرزو دستش را پس کشید و آرام گفت:

_برو بیرون افق.. نمیخوام هیشکی رو ببینم!

_چرا داری با خودت اینجوری میکنی قربونت برم من؟ ببین با دلم چیکار کردی؟ دارم از تو میلرزم. باهام حرف بزن آرزو.. بگو چی شد که این دیوونگی رو کردی؟

اشک از چشمانِ آرزو چکید.

_به خودم مربوطه!

_نگام کن؟

_تو رو روحِ مامان مریم نگام کن!

آرزو برگشت و با چشمانِ پرکینه نگاهش کرد. صورتش مانند روح بیرنگ و رو بود.

_اسم مامان و نیار.. اگه اون بود هیچی اینجوری نمیشد. از همتون متنفرم!

افق آرام زمزمه کرد:

_دوستت دارم.. دوستت داریم آرزو.. بخدا…

_میخوام برم!

چنان بهتی از شنیدن این کلمه بهش وارد شد که چند لحظه سکوت کرد. آرزو سرش را برگرداند و گفت:

_به بابا بگو کارام و درست کنه. میخوام از ایران برم. ولی برای همیشه! نه برای درس خوندن!

خون در رگ های تنش یخ بست و با همان بهت گفت:

_اگه به خاطر بابا میگی من باهاش حرف میزنم!

_چرا فکر میکنی انقدر اهمیت دارین برام؟ من فقط به فکرِ خودمم. شما هم به فکرِ خودتون باشین. مگه نمیخواستی از شرّم خلاص شی؟

اشک از چشمش چکید و لب زد:

_آرزو؟

_چیه؟ فکر کردی خرم و نمیدونم! هه.. به آرزوت رسیدی دردونه ی بابایی!

دستش را جلوی دهانش گرفت. حرفی برای گفتن نداشت.

_از اتاقم برو بیرون. تا وقتِ رفتن نمیخوام هیچ کدومتون و ببینم!

_میخوای تنهام بذاری؟

آخرین توانش هم به گفتنِ این جمله گذشته بود که آرزو با بی رحمی چشم بست و با درد گفت:

_تنها نیستی.. یه دیوانه داری که خیلی دوستت داره!

افق با اشک هایی که مهار شدنی نبود اتاق را ترک کرد و آخرین زمزمه ی آرزو را نشنید:

_درست برعکسِ من که یه دیوونه رو دوست داشتم و من و نخواست!

***

خسته و بی حال روی صندلی های چرمِ اتاقک شیشه ایِ تعمیرگاه نشست و با چشمانش حرکاتِ هاشم را زیرِ نظر گرفت. چراغ ها را از جعبه ی مرکزی خاموش میکرد.

_پس دیگه سفارش نکنم سیا.. درو سه قفله کن. تا فردا صبحم که مشتریِ لکسوس بیاد کارِ دیگه ای نیس.. بهش سپردم حول و حوشِ نُه بیاد.. خودت یه ساعت قبل کرکره ها رو بزن بالا!

سرش را تکانی داد.

_حواسم هست اوستا.. خیالت تخت!

هاشم به طرفش برگشت و همانگونه که کتش را میپوشید گفت:

_تا کِی اینجایی تو؟ میخوای بیا تا یه جا برسونمت!

کلافه دستی به موهای پریشانش کشید.

_منتظر اسی ام بیاد دنبالم.. الآنا میرسه!

هاشم چند لحظه با شک نگاهش کرد و با گفتن “بسیار خُب” آرامی از کنارش گذشت. کنارِ در منتظر ایستاد.

_پس بشین تو گاراژ اینجا رو میخوام قفل کنم!

پوزخندی روی لبهایش نشست و از جا بلند شد. از محالات بود هاشم او را با آن گاو صندوقِ بزرگ تنها رها کند! دست در جیبش فرو برد و آرام آرام به طرفِ اتاقکِ انتهای گاراژ حرکت کرد. همین که رفتنِ هاشم را دید، راه کج کرد و به طرفِ لکسوسِ سیاه رنگ رفت. دستی رویش کشید و گفت:

_میخوام یه چند ساعتی باهات خوش بگذرونم. پایه ای که؟

به دنبالِ لبخند معنادارش گوشی را از جیبش بیرون کشید و سیمکارتِ مخصوصِ افق را درونش جاسازی کرد. اسمش تنها اسمِ موجود در لیست سیمکارت بود. تماس را برقرار کرد و منتظر ماند. بعد از چند بوقِ پی در پی صدای لرزانِ افق در گوشش پیچید.

_بله؟

_سلام!

_سلام!

سلامِ آرامِ افق، آن هم با این تُنِ صدا گویای خیلی چیزها بود! ابروانش به هم گره خورد و با تردید پرسید:

_چیزی شده؟

افق نفسِ عمیقی کشید.

_چیزی نشده!

به درِ ماشین تکیه داد و مشغولِ بازی با زیپِ سرهم آبی رنگش شد.

_ولی صدات یه چیزِ دیگه میگه!

کلافگی هم به گرفتگیِ صدایش اضافه شد.

_طوری نیست!

کمی صبر کرد و با تردید پرسید:

_شما خوبی؟

لبخند کم کم روی لبهای سیاوش نقش بست.

_منم خوبم.. مگه میشه این صدا رو شنید و بد بود.؟

افق سنگِ کوچکی برداشت و به فضای خالیِ رو به رویش پرتاب کرد. صدای قار قارِ کلاغ ها برخاست.

_کجایی؟ بیرونی؟

_اوهوم.. اومدم پارک!

زیپِ سرهمش را پایین کشید و همانگونه که به طرف اتاقک میرفت گفت:

_آدرس بده بیام پیشت.. زود باش!

_بیاین اینجا؟

_آره.. باید ببینم چی باعث شده تو این بارون و برف هوای پارک بزنه به سرت!

میدانست اصرار بی فایده است.. سرش را تکانِ آرامی داد و نجواگونه و بیحال گفت:

_آدرس و براتون اس ام اس میکنم!

.

.

ماشین را رو به روی فضای سبز پارک کرد و پیاده شد. یقه ی پالتوی مردانه و مارک دارش را بالا داد . همان پالتویی که برای تور کردنِ مهسا بالای یک میلیون تومان برایش آب خورده بود!! با چشم دنبالِ افق گشت. درختان عریان بودند و پارک خلوت. به راحتی دخترکِ نحیفی که گوشه ای روی نیمکت در خود جمع شده بود را تشخیص داد و به طرفش پا تند کرد. افق سربالا آورد و چشمانش به قامتِ بلندِ امیر افتاد که در این لباسِ مردانه و رسمی خیلی قدبلند تر و خوش پوش تر از دفعاتِ قبل بود. لبخندی زد و آرام و غمگین گفت:

_سلام.. خوبین؟

امیر در نزدیک ترین فاصله ی ممکن کنارش نشست و به نیم رخ اش خیره شد. نگاهِ ماتِ دخترک به رو به رو بود. میدانست از چیزی به شدت آزرده شده است که اینگونه بی بخار و بی ذوق، در اولین قرارِ رسمیِ با هم بودنشان، به یک سلامِ سرد بسنده کرده است!

دستش را پیش برد و روی زانوی افق گذاشت.

_چی شده؟

افق از این نزدیکیِ بی ملاحظه به تنگ آمد و کمی آن طرف تر نشست. نفس عمیقی کشید و بخارش را به سرمای بی نهایتِ هوا هدیه کرد.

_شده گاهی از زندگی ببُرین؟ دلتون نخواد ادامه بدین؟ یا مثلا بفهمین امیدِ کسی بودین و ناامیدش کردین اونم بدونِ اینکه بفهمین؟

امیر به رو به رو خیره شد و در عمق معنای تلخِ جملاتِ غمناکش غرق شد. با پوزخندی تلخ زمزمه کرد:

_زیاد…

_امروز برای اولین بار تو زندگیم به خدا شکایت کردم. کاش به جای مادرم من میرفتم!

امیر سر برگرداند و با اخم گفت:

_مادرت کجا رفته؟

افق با لبخند تلخی سرش را رو به آسمان گرفت.

_اونجا!

امیر مسیر نگاهش را دنبال کرد و به آسمانِ ابری رسید. سرش را پایین انداخت.

_متاسفم! ولی چرا میخوای جاش باشی؟

شانه های افق بالا انداخته شد.

_شاید اگه جامون تعویض میشد خیلی چیزا فرق میکرد. من نتونستم برای خانوادم مفید باشم!

لبخندِ تلخی زد ولی نتوانست بگوید “من هم…”

_چرا کامل و بی معما نمیگی چی شده؟

افق سربرگرداند و چند لحظه در چشمانِ براقِ او خیره شد. چه میگفت به مردی که تنها در سه هفته تمامِ رویاهایش را دربر گرفته بود؟ از خودکشیِ خواهرش میگفت یا از بیر عرضگیِ خودش؟ شاید باید از اولِ ماجرا میگفت.. از بعد رفتنِ مریم.. از به هم ریختنِ آرزو.. از غمِ بزرگ ولی پنهانِ اردلان… یا شایدم همان بهتر که هیچ نمیگفت!

_چی داره تو چشمات دودو میزنه؟ به چی فکر میکنی با اون مغزِ فنچت؟ بیا اینجا ببینم!

و قبل از اینکه افق بتواند چیزی بگوید او را به خودش تکیه داد.

_نمیخواد چیزی بگی.. گاهی وقتا سکوت خودش بهترین آرامشه. بعضی وقتا، بعضی چیزا رو که به زبون بیاری تازه زهرشون بیرون میزنه و کل زندگیت و تلخ میکنه!

قلبِ افق از این نزدیکی و حرارت به تب و تاب افتاد. برای دور نشستن تقلا کرد که با خنده امیرگفت:

_چرا انقدر از زیرِ دستم در میری تو؟

خودش را کنار کشید و با اخم گفت:

_چون خوشم نمیاد از این رفتارای عجیب و غریبتون!

امیر خیره در چشمانش با جذبه ی خاصی لب زد:

_عادت میکنی!

همین نگاهِ خاص کافی بود که به بالاترین نقطه ی حرارت نزدیک شود. از روی نیمکت برخاست و ناشیانه گفت:

_یکم قدم بزنیم؟

امیر به نیمکت فلزی تکیه داد و دستانش را از هم باز کرد و روی لبه ی نیمکت گذاشت. ابرو بالا انداخت و شرورانه گفت:

_نچ.. من گپِ نشسته بیشتر دوست دارم!

افق نگاه از چشمانِ شرورش گرفت و شانه ای بالا انداخت.

_به هر حال من میخوام قدم بزنم!

ولی هنوز چند قدم نرفته بود که همراه شدنش را حس کرد. بی حرف در کنار هم راه میرفتند. امیر در نهایت قفل این سکوت را شکست:

_یکم در موردِ خودت بهم میگی!

افق لبخند غریبی زد.

_شما که همه چی رو میدونین.. منم که چیزی از شما نمیدونم!

_خوب خودت نپرسیدی..

کمی مکث کرد و ادامه داد:

_تک فرزندم… یه بابای ورشکسته دارم و یه مادرِ مریض! تو دانشگاه اتومکانیک خوندم ولی فقط چند ترم!

افق با تعجب نگاهش کرد که شانه بالا انداخت.

_شرایط طوری نبود بتونم ادامه بدم! دیگه اینکه در حالِ حاضر بیکارم و افتادم دنبالِ یه دختر اخمو و بد قلق!

افق با تعجب نگاهش کرد.

_بدقلق؟ چرا فکر میکنین بدقلقم!

امیر با دست نوکِ بینی اش را کشید.

_شوخی میکنم.. چرا همه چی رو جدی میگیری تو؟

افق آه کشید.

_آره.. بدیم اینه که همه چی رو جدی میگیرم!

_چیزِ دیگه ای هست بخوای بدونی؟

شانه ی افق دوباره بالا انداخته شد.

_نه فعلا.. شما چی؟ چیزی مونده تو تحقیقات پلیسیتون ازم ندونین؟

امیر خنده ی کوتاهی کرد و با لحنی شیطانی گفت:

_خیلی چیزا هست که نمیدونم.. من معمولا با دونستنِ اسم و فامیلی و مشخصات خانوادگی دخترا ارضا نمیشم! خیلی چیزا هست که برام مهمه بدونم.. چیزای خصوصی تر!

افق پشتی چشمی نازک کرد.

_مثل اینکه خیلی تجربه دارین!

صدای خنده ی امیر بلند تر شد و با لذت گفت:

_خوشم میاد از این چشم غره هات! عاشقتم بخدا…

و ندانست این واژه ای که برایش عادی و بی اهمیت شده بود، چگونه چشمانِ دخترک را خیره کرد و نگاهش را امیدوار!

افق با زور چشم از نیم رخِ خندانِ او برداشت و با صدای آرامی گفت:

_خیلی خوش شانسین که مادرتون و دارین! هرچند مریض که امیدوارم سریعا صحت پیدا کنن! مادر نعمته.. قدرش و بدونین!

خنده اش جمع شد و چشمانش جدی تر از هر وقت.. آرام زمزمه کرد:

_نعمت نیست… نفسه!

و بعد بدونِ اینکه منتظر جمله ای دیگر از جانب دخترک باشد راهش را سد کرد و جلویش ایستاد.

_دوست داری بریم یه جای دنج تر؟ یه جا که بهتر بشه صحبت کرد!

افق نگاهش را از او گرفت و همانطور که با پا سنگ ریزه ای را جا به جا میکرد گفت:

_اینجا هم دنج بود هم به اندازه کافی صحبت کردیم! باید برگردم خونه!

اخم بر چهره ی اش نشست.

_به این زودی؟

لحنِ افق دوباره غمگین شد.

_داشتم میرفتم خونه که گفتین میاین. نخواستم دلتون و بشکونم! و در ضمن….!

کلاهِ خزدارِ پالتویش را روی سرش کشید.

_به نظرم فعلا و برای مرحله ی آشنایی این دیدارهای کوتاه مناسب ترن! درست نمیگم؟

امیر نگاهش را به نوکِ بینیِ یخ بسته اش دوخت و با لبخند بی اراده ای گفت:

_باشه ببعی.. امروزم از دستم در برو.. بالاخره بهونه هات تموم میشن!

افق که دیگر تحملِ این لبخندِ جذاب و نگاه معنادار را نداشت سر به زیر انداخت و به آرامی گفت:

_ماشینم همینجا پارکه.. پشت سرتون! اگه اجازه بدین من دیگه برم!

نگاهی به پشت سرش انداخت و مطیعانه سر تکان داد.

_اوکی.. آروم برو.. رسیدی هم بهم زنگ بزن. باشه؟

افق آخرین نگاه را به چهره ی آرامش انداخت و به گفتنِ “باشه” ای آرام اکتفا کرد!

از کنارش گذشت و به سرعت سوار ماشین شد. طولی نکشید که اتوموبیل قرمز رنگ از جلوی دیدگانِ سیاوش محو شد. دست در جیب فرو برد و دفترچه ی کوچک را بیرون کشید. نگاهی به لغاتِ تازه ی صفحه انداخت و با خودکار کوچکی که بالای دفترچه سوار بود بر روی کلمه ی اول خط کشید. “مرحله اول….معارفه”

سوارِ ماشین شد و راهِ بازگشت به تعمیرگاه را پیش گرفت. حجمی روی دلش سنگینی میکرد. بغضِ افق و حرف های پر حسرتش حالش را دگرگون کرده بود. نه به اندازه ای که دلش برای دخترک به رحم بیاید و دست از این بازیِ خطرناک بردارد، تنها به اندازه ی مرورِ گذشته و آینده ی سیاهِ خودش! آه های مشترکِ بینشان، حسرتی که با وجودِ دیوارِ بلند و طویلی به نامِ پول، یک جنس بودنشان را به رخ اش کشیده بود!

نفسی تازه کرد و یک دستش را زیر چانه اش گذاشت. نمیخواست دقیقه ای تردید داشته باشد یا با خودش درگیر باشد! در این راه با خیلی ها درگیر شده بود که اگر خودش هم به این جمع افزوده میشد، دیگر خودی برایش نمیماند! در دل به خودش اعتراف کرد: باید افق را بیشتر میشناخت و راجع به او بیشتر تحقیق میکرد..شاید این اولین باری بود که اینگونه ناشیانه هدف گزیده بود.. ولی دیگر وقت نداشت.. نه مجال و نه فرصتی برای تحقیق و انتخابِ یک طعمه ی جدید بود. روزهای زندانی شدنِ شهروز تقویم سالانه را پر کرده بود و فرصتِ تنگ و تهدیدگرش روز به روز کمتر میشد! میدانست اگر پول پرداخت نشود دیگر شهروزی بینشان نخواهد ماند! بهروزی شوخی نداشت! این را به چشم دیده بود!

با یادآوریِ شهروز دوباره شقیقه هایش تیر کشید و چهره اش سخت شد.. لبش را که به خاطر کشمکش درونی اش به دندان گرفته بود رها کرد و زیر لب با حرص گفت:

_دلم نمیسوزه.. برای هیچ کدومتون دل نمیسوزونم! قولِ شرف میدم نسوزونم.

مقابلِ تعمیرگاه پیاده شد و با نگاهی تیزبینانه به مغازه های اطراف درِ اتوماتیک گاراژ را باز کرد و ماشین را داخل برد. لباس های گرانبهایش را در لاکر مخصوص اتاق جاسازی کرد و کاپشن بادی و جینِ راسته و رنگ و رو رفته اش را پا کرد. نمیدانست چرا با پوشیدنِ این لباس ها آرامش به وجودش باز میگشت! شاید چون دوباره برای چند ساعت هم که شده خودش میشد.. سیاوش میشد.. بدونِ تظاهر.. بدون نقشه..بدونِ لبخندهای جذاب و تمرین شده! خودش میماند و پول خرده های حقیقی و حلالِ ته جیبش!

نفس راحتی کشید و نگاه وسواسانه ای به ماشین انداخت. میخواست مطمئن باشد ذره ای در پارک کردنش اشتباه نکرده است. همان گونه مشغولِ دید زدنِ اتوموبیلِ گران قیمت بود که متوجه حبیب شد. دست به سینه با لبخند یک طرفه ای به در گاراژ تکیه کرده بود و نگاهش میکرد. هول کرد و با اخم به طرفش رفت.

_تو اینجا چیکار میکنی؟

حبیب نگاهی به ماشین انداخت و با همان لبخند یک طرفه گفت:

_میخواستم ببینم درست پارکش میکنی یا نه!

تمام تنش یخ بست. بی حرف به چهره ی خونسرد حبیب زل زد که جلو آمد و چند ضربه به سرشانه ی سیاوش زد.

_کارِت درسته داداش.. خعلی درسته!

شانه اش را عقب داد تا دست حبیب از رویش بیفتد.

_چی میدونی؟

حبیب تک خنده ای کرد و سرش را تکان داد. سر پایین انداخت و آرام گفت:

_هر چی بخوای.. همه چی!

چشم بست. نفس عمیق و کلافه ای کشید و به لاستیک های روی هم انباشته شده ی پشتش تکیه کرد.

_چی میخوای در ازاش!

حبیب تلخ شد و با نگاهی شماتت بار به چشمانش زل زد.

_داشتیم؟

_چی داشتیم؟ این که زاغ سیاه ما رو چوب بزنی و ما رو بپای؟ یا اینکه دماغت و فرو کنی تو کارای من؟

حبیب با حرص خندید.

_نه انگار یه چی هم بدهکار شدیم!

جلو رفت و بی حوصله و عصبی انگشت سبابه اش را مقابل حبیب گرفت:

_ببین حبیب جون.. من نه حال و حوصله نصیحت دارم نه باج میدم.. هرکاری قراره بکنی از الآن بگو تکلیف خودمو بدونم!

حبیب مشتی به انگشتِ در هوا مانده اش زد و با اخم گفت:

_دِ دو دیقه لال بمیر.. چجوری شناختی منو تو؟ اهل این جینگولک بازیام من؟ زاغ سیاه بچه محلم و چوب بزنم که ترفیع بگیرم و جای پژو زیرِ ماکسیما بخوابم؟ ما رو چجوری شناختی تو دادا؟

سیاوش بی حرف نگاهش میکرد. هنوز نمیدانست در مغزِ این هم محلی چه میگذرد!حبیب پسرِ بدی نبود! دورا دور سلام علیک داشتند اما این اواخر از بعدِ اسیر شدنِ شهروز سلام علیکشان بیشتر از قبل شده بود! فقط در همین حد!

_خیلی وقت بود بهت شک داشتم. از بوی عطر گرونی که گه گدار از تنت میومد بگیر تا لباسایی که تصادفی توی کمدت دیدم و طرز صحبت کردنت با دخترای پشتِ تلفن! سر آخر بعدِ کنجکاوی که به خاطرِ این دختره نشون دادی، همین که ماشینش و آورد تعمیرگاه، شکّم بهت دوبرابر شد. دیگه گفتم بپامت. از بعد اون روزی که اوستا گفته بود مشتری مهم داریم و تو هول خوردی شروع کردم به پاییدنت…. فهمیدم یه ریگی به کفشته ولی دقیق نمیدونستم چی چی! تا اینکه اون رفیقِ باکلاست اومد اینجا و از شانس صاف سراغت و از من گرفت! یه چیزایی من گفتم. یه چیزایی اون گفت و پازل دوتامون تکمیل شد!

سیاوش پوزخندی زد.

_پس مخبرم تو بودی!

_مخبر؟ من اگه مخبر بودم خبر کارات و صاف به شهروز میدادم یا به هاشم.. به من چه که داری چیکار میکنی؟ برا من فقط این مهمه که داری به هر قیمتی هست داداشت و میکشی بیرون از اون خراب شده!

حالتِ نگاهِ سیاوش تغییر کرد. حبیب جلو آمد و دوباره دست روی سرشانه اش گذاشت.

_حرف و رازِ بچه محل واسه ما مثلِ ناموسه.. میدونیم کجا باس حفظش کنیم. اگه ما رو به دوستی قبول کردی که نوکرتیم.. اگه نه بدون این دهن به جز پیشِ تو هیچ جا باز نمیشه دادا!

سیاوش دست روی دستش گذاشت و با لبخند گفت:

_کوچیکتم!

_میای بریم خونه ی ما امشب و؟ هیشکی نیست خونه تا چند روز!

نگاهی به ساعتش انداخت.

_دیر وقته حبیب. الان بیام کِی برگردم؟

حبیب به موتور بیرونِ گاراژ اشاره کرد.

_درستش کردم سگ مصب و.. یه زنگ به ننت بزن بگو امشب نمیای. دلم یه اختلاط توووپ میخواد!

لبخند یک طرفه ای زد و سرش را به نشانه ی باشه تکان داد.

.

.

حبیب شلوار سندبادی توسی رنگی را مقابلِ سیاوش نگه داشت. سیاوش لبهایش را با زور روی هم فشار میداد تا از دیدن ظاهر درب و داغانِ شلوار و چهره ی جدیِ حبیب نخندد.

_دادا راحتی با این؟ من همین دوتا رو دارم. یکی اینه که پامه.. یکی هم این. البته مالِ بابا هم هستا ولی تونبوشاش خشتک نداره!

هر دو با صدا خندیدند. سیاوش روی مبل زهوار در رفته ی کرمی رنگ لم داد و سرش را به عقب پرت کرد.

_من با همین راحتم حبیب.. برو نیمروت و بردار بیار که دیگه زرده اش هم همرنگ سفیدش شد.

حبیب با عجله داخل آشپزخانه پرید و بعد از چند ثانیه با ماهیتابه ی آلمینیومی و رنگ و رو رفته واردِ حال شد.

_بیا… بیا دادا تا سرد نشد بزنیم تو رگ!

پایین کنارِ سفره نشست. گوشی در جیبش لرزید. نگاهی گذرا به حبیب انداخت و بی توجه به حضورش با لحنِ مثبت و مودبانه ی همیشه گفت:

_جانم؟

_خواستم بگم من رسیدم خونه!

نگاهی به ساعت انداخت و بی اراده اخم کرد.

_الآن؟

_خیابونا ترافیک بودن! گفتم زنگ بزنم نگران نشین!

از سرِ سفره برخاست و نزدیک درِ ورودیِ حیاط ایستاد. صدایش را آرام و کشدار کرد:

_افقم؟

چند لحظه سکوت شد و در پی اش صدایی لرزان و هیجان زده با زور گفت:

_بله؟

_میشه دیگه باهام راحت باشی؟ دارم اذیت میشم!

دوباره سکوت شد. این سکوت های دخترک شدید روی اعصابش بود.

_افق؟

_بله؟

_میشه؟

لبش را با زور باز و بسته کرد و آرام لب زد:

_بله!

مردانه و آرام خندید.

_میذاری قربونِ اون صدای نازت بشم؟

افق با استرس پرده ی اتاقش را کشید و با صورتی قرمز شده از شرم روی تختش نشست.

_چرا همش ساکت میشی؟

_وقتی اینجوری باهام حرف میزنی سختم میشه!

از ادای مفرد افعالش لبخندی روی لبهایش نشست.

_چجوری؟ مثلا وقتی میگم میمیرم برات؟

افق باز سکوت کرد و امیر به جای کلافه شدن با لذت و از ته دل خندید.

_خیلی میخوامت دیوونه.. خیلی نمکی تو!

از شدتِ شرم اخم روی چهره ی افق نشست. چرا هرگز یاد نمیگرفت چگونه باید با او صحبت کند؟ این چه ادبیاتی بود که او از استفاده اش عاجز میماند و امیر را پیروزِ مکالمه میکرد؟

_من معمولا سکوت نمیکنم ولی گاهی در مقابل نوع حرف زدنت کم میارم! بعضی کلمه هایی میگی که خوب… که خوب تو لغتنامه ی من معنی متفاوتی دارن!

امیر با لبخند به فضای خالی حیاط خیره شد.

_مثلا کدوم کلمات؟ همین که میگم میخوامت؟

افق لب به دندان گرفت و او با خنده ای کنترل شده ای گفت:

_خیلی خوب به حدی کافی لبو شدی فکر کنم! خوب اینم ادبیاتِ منه!

صدایش را آرام تر کرد.

_البته اینکه بگم میخوامت فقط حرف نیست!

خون با سرعت زیرِ پوستِ افق دوید و ناشیانه گفت:

_دارن صدام میکنن کاری نداری فعلا؟

نیم دوری زد و حبیب را با چشم های ریز شده دید. اعتنایی نکرد و با همان صدای آرام گفت:

_ملخک یه بار جستی… ملخک دوبار جستی..

افق بی اراده و معترض گفت:

_امیر؟؟

و جوابِ این لحنِ خاص و ادای زیبای این اسم، گرمایی شد که آنی و ناخواسته، اینبار زیر پوستِ خودش دوید. زبانش را با لذت دورِ لبش کشید.

_جونِ دلم؟ قربونت بشم که اینجوری ناز صدام میکنی. تو که منو کشتی لامصب!

افق با استرس از جا برخاست.. خراب کرده بود.. این را از لحن متفاوت امیر به راحتی درک میکرد. گوشی را با استرس روی گوشش جا به جا کرد.

_فعلا خداحافظ!

و بعد بدونِ آنکه مجالی به او بدهد گوشی را قطع کرد. تماس قطع شده بود ولی لبخند معنادارِ سیاوش تا زمانی که دوباره سرِ سفره بنشیند روی لبهایش بودو حتی نگاهی خیره ی حبیب هم توجهش را جلب نکرد تا زمانی که با صدایی دخترانه گفت:

_عجقم؟؟ دوسم دالی؟ قبونم میلی؟

لبخند روی لبهای سیاوش ماسید و چپ چپ نگاهش کرد.

_زهرِ مار…

صدای خنده حبیب بلند شد.

_خدایی چجوری میتونی انقدر حرفه ای باهاشون بلاسی؟ من تو یه شماره دادنشم موندم!

سیاوش لقمه ای بزرگ از تخم مرغ گرفت.

_وقتی مجبور باشی و کارِت باشه بلد میشی.. !

_جون داداش هرچی گفتی کلک بود؟ من که دیدم چشات داشت برق میزد!

لبخند معنادار دوباره روی لبهایش نشست.

_صداش و دوس دارم..

_خدایی خودش از صداش قشنگ تره.. فوضولی نباشه داداشا. ولی چجوری دلت میاد؟

به راحتی اشتهایش کور شد.. عقب رفت و دوباره روی مبل نشست. حبیب اعتراض کرد:

_چرا رو ترش میکنی؟ غلط کردم بابا.. دیگه نمیپرسم. بیا غذات و بخور!

نچی کرد.

_میل ندارم بخور تو!

سکوتِ حبیب و اخم هایش را که دید دلجویانه اضافه کرد:

_من خونه خودمونم نیمرو رو به همه چی ترجیح میدم. اینو گفتم چرت و پرت پیش خودت نبافی. ولی حالم خوش نیس!

صدای حبیب جدی شد.

_با وجدانت درگیری؟

پوزخندی زد و به سقف خیره شد

_وجدان… وجدان و خوب اومدی!

نگاهش دوباره فولادی شد و خیره.

_وقتی داری تو مملکتی زندگی میکنی که حق و ناحق و نمیتونه از هم تفکیک کنه وجدان دیگه برات بی معنی میشه حالیته؟ امثالِ پاپای این دختره باعثن که امثالِ داداشِ من داره اون تو میپوسه! ولی نه! اینجا هم بین فقیر و غنی فرق هس نه؟ کارِ اونا کلاس داره.. بوش در نمیاد. گناه نیس. ولی کاری که من دارم میکنم….

پوفی کرد.

_بیخیالش حبیب.. به حد کافی احوالاتم سگیه!

نگاهِ حبیب معنادار شد.

_منم اگه دورو برم پر بود از کِیس و نمیدونستم با کدومشون بلاسم اندر احوالاتم سگی بود!

نگاهی به کنارش انداخت. کوسنِ قهوه ای رنگ را زیر سرش گذاشت و روی مبل سه نفره دراز کشید. ساعدش را روی پیشانی اش گذاشت و چشم بست.

_حوصله خزعبلات و ندارم حبیب!

_صدای گوشیته؟

گوش هایش را تیز کرد.. صدای زنگِ گوشی ثابتش بود. نگاهش با وحشت به ساعت افتاد. جز خانواده اش و فربد کسی شماره اش را نداشت. دلهره گرفت.. اگر حالِ مادرش خراب شده باشد چه؟ خیز برداشت و چنگی به کاپشنش زد. گوشی را از جیبش بیرون کشید و بدونِ نگاه به شماره جواب داد:

_بله؟

_زنگ زدم بگم یه فکری به حالِ سگای ولگردِ دورو برت بکن! این دختره پا شده بود اومده بود پیشِ فرانک. تلفن خونه رو هم پیدا کرده. خودت یه کاری میکنی یا بگم پیچوندیش؟

نفسش را عصبی بیرون داد.

_این بار که اومد به فرانک بگو بگه امیر رفت اون وره آب.. خیلی سخته؟

صدای پوزخند بلندش را از پشت گوشی شنید.

_امرِ دیگه؟

_ندارم. خدافظ!

انگشتش را با حرص روی دکمه ی قرمز فشرد. ولی ثانیه ای نگذشت که دوباره صدای زنگ گوشی برخاست. شماره ای نیفتاده بود. با شک و ظن جواب داد. صدای اوپراتور تمام اعضای بدنش را سست کرد و سراپا گوش شد!

“این تماس از زندانِ مرکزیِ تهران گرفته شده است.. لطفا منتظر بمانید…”

حبیب چهره ی سخت شده اش را دید و اشاره داد که سیاوش سربالا انداخت و با استرس روی مبل کنارِ رخت آویز نشست. صدای شهروز که در گوشی پیچید نفس حبس شده اش را رها کرد.

_الو سیاوش؟

_الو داداش؟ خودمم.

_چرا انقدر مشغولی تو؟ نمیدونی واس خاطر یه بار زنگ زدن چقدر زار میزنم؟

مشتش را لوله کرد و با استرس رو به روی دهانش گرفت. بی اختیار در انتظار یک خبر شوم بود. صدای بی فروغِ شهروز هم بر این شک و باور بیشتر صحه میگذاشت!

_شنبه دادگاهه. زنگ زدم بگم هر کاری داری میکنی دیگه نکنی!

بی اختیار از جا بلند شد.

_شنبه؟ مگه وکیلِ آشغالت نگفته بود میتونه وقت بخره تا دادگاهیِ بعد؟

_حالا که میبینی نشده.. من تکلیفم معلومه سیا. به جرمِ کلاه برداری میفتم تو این هولوفدونی! الکی آینده خودت و خراب نکن .. ننه پشت نداره خوش غیرت!

چشمانش مانند کاسه ی خون شد و اشک دیدگانش را تار کرد.

_تا شنبه سه روز بیشتر نیس شهروز.. من دستم به جایی بند نیس.. یکم وقت لازمه!

شوکه بود و انگار با خودش حرف میزد. میدانست اگر دادگاهی شود کار تمام است. همه چیز علیه شهروز بود و دلیلی برای وقت خریدن وجود نداشت.

_دِ حالیته چی چی میگم یا خودتو زدی به نفهمی؟ میگم هر غلطی داری میکنی بیخیال شو.. سیا؟ مرگِ ننه صاف بچین آجرارو.. یه عمر حمالی نکردم که داش کوچیکم و کنج این خرابه ها ببینم. زندون واسه مرده… میکشم حبسم و میام بیرون!

فریاد کشید:

_شِر نگو شهروز.. زندون واسه مَرده؟ جای شیر قفسه؟ باشه.. پس دوتامون با هم میریم تو.

_به خداوندیِ خدا جرت میدم سیا.. اگه فقط دست از پا خطا کنی نه ننه نه حتی خدا نمیتونه از دستم بیرون بکشتت. لت و پارت میکنم. میدونی سگم من. میدونی نه؟

مگر ممکن بود پس زدنِ این بغضِ حجیم و بزرگ؟

_تو فقط بیا بیرون. اونقدر بزن جونم در ره.. داداش نمیتونم دیگه. دارم کم میارم. حالم دیگه از خودم بهم میخوره. اگه نباشی نمیتونم ادامه بدم!

صدای خشمگینِ پشت خط غمگین و خش دار شد.

_داش کوچیکه اونجوریام نیس. اینجا واس خودم برو بیایی دارم. تو بندمون بدون اجازم آب از آب تکون نمیخوره. تازشم کلی دوست و آشنا دیدم این تو. داش بزرگِ احمد و یادته؟ همون که میگفتن رفته مالزی…

سیاوش متوجه منحرف کردنِ ناشیانه بحثش شد و میانِ کلامش گفت:

_بس کن شهروز.. خودتم میدونی نمیتونی اون تو. چه مرگته؟ میخوای الکی الکی گند بزنی به جوونیت؟

_اگه بدونم تو اون بیرون واس خودت مردی شدی و هوای ننه و عباس و داری چرا که نه؟

سکوتِ مبهوتِ سیاوش را که دید نفسش را با صدا رها کرد.

_یه کار واسم میکنی؟

سیاوش با دست شقیقه هایش را فشرد.. هرکاری کرد زبانش برای جواب نچرخید.

_باتوام یابو.. واس ما ترش نکنا..وقتی صدات میکنم بگو جانم آق داداش؟

لبخند کمرنگی روی لبهای سیاوش نشست.

_میدونی که جونمم بخوای نه نمیارم!

_به پروانه بگو منتظرم نشینه! خیالش و راحت کن! بگو من از این تو بیرون اومدنی نیسَّم!

نفسش بند آمد. سرخ شد.. هوا به ریه هایش نمیرسید انگار. درِ حیاط را باز کرد و با آخرین توانش گفت:

_نمیتونم!

_میتونی. خعلی چیزا هس که باس بتونی… دیگه من نیسَّم.. مشقای عباس.. ناپرهیزیای مامان. واستادن تو روی اون غفورِ کرگدن، سیا؟ نذار شبا اینجا وقتی خوابیدم و چشمم به زیرِ تخت بالاییه با فکرِ شما تا صبح خلافی های هم بندیهام و بشمارم! بذار خواب به چشمم بره! شما راحت باشین من راحتم!

دستش را روی گلویش فشرد. لعنت به این سکوت..

_گوشِت با منه سیا؟ من باس قطع کنم!

سرش را بالا گرفت و چند نفس عمیق کشید.

_خیلی سخت میگذره نه؟

چند ثانیه منتظر جواب شد ولی صدایی از آن سوی خط نشنید. صدای بوقِ ممتد که در گوشش پیچید تا مغز سرش سوت کشید و برافروخته گوشی را بر زمین کوبید. سرش را رو به بالا گرفت و نعره ی بلندی کشید. حبیب یا حسینی گفت و به طرفش خیز برداشت.

_داداش آروم.. آروم!

دستِ حبیب را پس زد و با چنگی مجدد به کاپشنش از خانه بیرون زد. خون جلوی چشم هایش را گرفته بود. صدای شهروز در گوشش صدها بار تکرار میشد و هربار فروخوردنِ خشمش سخت تر از قبل میشد. حس میکرد در همان نقطه ای ایستاده است که میگفتند آخرِ دنیاست.. همه چیز ایستاده بود انگار.. شهروز دادگاهی میشد. به سادگیِ آب خوردن.. مردی بیگناه که سال ها برای یک تکه نانِ حلال از همه چیزش گذشته بود محکوم میشد و چراغ های این شهر باز هم روشن میماند… باز هم در محله عروسی به پا میشد.. باز هم محرم میشد.. هیئت تشکیل میشد.. مجرد ها عیال وار میشدند و عیال وار ها پدر! باز هم بهار میشد. تابستان میشد.. پاییز میشد! ولی برای شهروز فقط یک زمستانِ تاریک و چند خیال و نگرانیِ قدیمی میماند. برای او چه؟ قطعا برای او همین زمستانِ سرد هم نمیماند. زمانش ایستاده بود چون !. در سرش طبل میکوبیدند و در تمامِ مغزش تنها یک جمله ی بی رحم تکرار و تکرار میشد:

“شهروز بی شک محکوم میشد”

***

دست در جیب، با چهره ای گرفته و مغموم شاهد خداحافظیِ خواهر کوچکش با پدر بود. کسی که از زمانِ رفتنِ مریم، نه تنها همدم بلکه همه کس اش شده بود. حتی اگر او را هرگز به خلوتش راه نمیداد.. حتی اگر همیشه عقایدش را به سخره میگرفت و با پوزخندی از نگاهِ نگرانش چشم برمیگرداند! حتی اگر افق هرگز دلیل این همه کینه و خشمِ لانه کرده در آبیِ چشمانش را درک نمیکرد؛ باز هم تنها داشته اش بود! دیروزهای تلخ را به خوبی به یاد داشت. لحظه ای که مادر میانِ تب و عرق با زور لب روی لب تکان داد و با درد گفت: “مراقب آرزو باش.. جونِ تو و جونِ دختر کوچولوی من..”

قطره اشکش را پس زد. نمیدانست چرا پدرش اصرار به این دوریِ پر خطر داشت. مگر برای آرزویی که حتی از پدر و خواهرش هم حرف شنوی نداشت، حرف و دستورِ یک پرستارِ پیر تا چه حد مهم بود و معتبر؟ به خوبی میدانست آینده ی روشنی در آنجا انتظار خواهرش را نمیکشد. نگران بود و میخواست به هر قیمتی شده اردلان را از این تصمیم وادارد. اما هربار چشمانِ مطمئن پدرش و نگاهِ پر کینه ی آرزو، تمام عزمش را نابود میکرد و در مقابل سرنوشت تسلیم!

خواهرش بارِ سفر را بسته بود.. دل کنده بود از خانواده ای که شاید دیگر شبیهِ خانواده نبود! نی نیِ چشمانِ خیره اش با جلو آمدنِ آرزو تکانِ لرزانی خورد و با پاهای سست جلو رفت. آرزو با فاصله دو دستش را روی بازوهای افق گذاشت. لبخندِ معنادار و غیر صمیمی ای کنج لبش بود.

_خوب آبجی خانوم! دیگه داری راستی راستی از شرّم خلاص میشی. احساست چیه؟

بغضش را پس زد و آرزو را با تمام وجود در آغوش کشید.

_بی حیا میخوای احساسِ منو بدونی؟ نمیگی خواهرم میمیره من نباشم؟ دیگه کی به جونم غر بزنه؟ کی بهم بگه اُمل؟ چرا داری میری آرزو؟

تکانی خورد و از آغوشِ افق بیرون آمد. آبیِ سرد چشمانش از دیدنِ صورتِ غرق در اشکِ افق برای لحظه ای گرم شد. صدایش هم…

_نگا قیافشو.. یکی ندونه فکر میکنه کاسه کوزه یکی بودیم. چته تو؟

افق دست بر روی گونه ی برجسته و صورتی رنگش کشید.

_جای من نیستی بدونی رفتنِ خواهر کوچولوی بداخلاقت باهات چیکار میکنه! تو همه دار و ندارمی از این دنیا آرزو. هیچ وقت نخواستی بفهمی. مگه جز تو کی رو دارم؟

چهره اش را که دوباره رو به سردی میرفت درهم کشید و آرام گفت:

_ددی.. دیوونت.. دوستات. شاگردات. بازم بگم؟

هر دو چند لحظه در سکوت به هم خیره شدند. آرزو با نگاهی سرد و افق پر از تمنا. صدای اردلان کنارِ گوششان، آنها را از آن فضای مسکوت بیرون کشید.

_دیگه وقتِ رفتنه.. خداحافظی رو کوتاه کنین!

آرزو تلخندی زد و دستش را جلو برد.

_یه چیزی رو واقعی بگم؟ دلم برات تنگ میشه!

همین تلنگرِ کوچک برای فروریختنِ اشک های انباشته شده ی افق کافی شد. دستِ آرزو را به طرفِ خودش کشید ولی قبل از اینکه به آغوشش برسد آرزو خودش را کنار کشید و “خداحافط” آرامی گفت. دست خالی اش در هوا خشک شد. پاهایش بی قدرت به زمینِ سرد چسبید و بدون اینکه بتواند لب از لب بگشاید، شاهدِ دور شدنِ آرزو شد. اردلان او را تا گیت همراهی کرد و بعد از کنترل پاسبورد و عبورش از گیت با شانه هایی افتاده به طرفِ افق برگشت. نگاهِ افق به چمدان بزرگ و قهوه ای رنگِ آرزو بود که از لا به لای پای مسافران هنوز هم دیده میشد. اردلان بازویش را تکانی داد.

_میدونم نگرانی ولی چاره ای نبود! آرزو وقتی نحوه تحصیلات و زندگی و آرمان های اون ور و ببینه از راهی که پیش گرفته بود شرم میکنه! میره دنبال هدفش. من مطمئنم!

با تمام عشقی که به پدرش داشت نتوانست مانع پوزخند کمرنگ و تلخش شود. از پدرش رو برگرداند و جلو تر از او، در سکوت به طرف خروجی فرودگاه راه افتاد.

.

.

پشتِ میزِ نهارخوری نشسته بود و با غذای داخل بشقابش بازی میکرد. صدای نازک و گوشخراشِ ژاکلین تحملش را تمام کرده بود. از وقتی که از فرودگاه برگشته بودند، بی توجه به گرفتگیِ اردلان و بی حوصلگیِ او مدام از سالگرد ازدواجشان و برنامه ریزی هایش برای جشن و مهمانی میگفت! انگار که آرزو هیچ وقت در این خانه حضور نداشته!!

قاشق را با صدا در بشقابش رها کرد و از این حرکت صدای بلند و بدی در فضا ایجاد شد. ژاکلین حرفش را قطع کرد و با تعجب به طرفش برگشت که گفت:

_نوش جونتون. من میل ندارم!

خواست از سر سفره برخیزد که با صدای اردلان در جا خشک شد.

_بشین افق. چیزی نخوردی!

نگاه دلخورش را به چشمانِ آبی و آشنای پدر دوخت و بغضش سنگین تر شد.

_میل ندارم!

اردلان نفس عمیقی کشید.

_باید به این شرایط عادت کنی دخترم. آرزو ممکنه چند سالی از ما دور باشه. دوست ندارم خودت و نابود کنی!

لبش را به دندان گرفت تا اشکش جاری نشود. چه بیرحمانه از رفتنِ تنها مونسش حرف میزدند.

_نظر منم همینه هانی.. رفته درس بخونه دیگه. کاری که منم تو جوونی انجام دادم!

اردلان نگاه بی تفاوتش را از ژاکلین گرفت و بیحوصله گفت:

_ببین ژاکلین برای مهمونی نیاز به چه همفکری ای داره کمکش کن!

دلخور و غمگین به پدرش چشم دوخت.

_میشه امروز و تو اتاقم باشم؟ تا زمان مهمونی فکر کنم ده روزی مونده!

جملات پر طعنه اش اخم های ژاکلین را در هم کرد. بی حرف از پشتِ میز برخاست و به اتاقش پناه برد. نه حوصله و نه روحیه داشت. روی تخت دراز کشید و از گوشه ی چشم روشن و خاموش شدنِ موبایلش را نظاره کرد. نفس عمیقی کشید و خیره به گوشی زمزمه کرد:

_نمیدونم چی شده که از صبح داری یه ریز زنگ میزنی! ولی متاسفم امیر.. امروز حوصله ی خودمم ندارم!

چند دقیقه خیره به سقف باقی ماند. خاطرات مشترکش را با آرزو مرور کرد. از همان وقت هایی که جمعشان با مریم سه نفره بود تا همین چند ساعت پیش که گویا مادرش را دوباره از دست داده بود! بغض داشت. هوای گریه داشت ولی نباید فرو میریخت. همیشه همین بود. یادش می آمد حتی بعد از مرگ مادر هم نتوانسته بود یک دلِ سیر و بی ملاحظه گریه کند! مادر بود چون، برای آرزویی که تنها ده سال داشت مادر بود…همدم بود چون، برای پدرش که از زمان مرگِ مریم پا در اتاق مشترکشان نگذاشته بود همدم بود! همیشه شخصی غیر از خودش بود و چقدر از این نقش های سنگین تر از حد توانش خسته بود! حالا هم که آرزو رفته بود او تنها امید و دخترِ پدر بود! میدانست اگر فرو بریزد توانِ ایستادن برای اردلانِ خسته نخواهد ماند!

چشمانِ ملتهب و خسته اش را روی هم گذاشت و لا به لای خاطراتِ تلخ و شیرینش با آرزو غرق شد.

***

دستانِ ظریفش را دورِ کمرِ امیر محمد قلاب کرد و او را به طرفِ خودش کشید. این مردِ کوچک با قلب بزرگی که در سینه داشت، همیشه لبخند شیرینی روی لبهای افق مینشاند.

_چقدر وول میخوری تو؟ دو دیقه نمیتونی آروم باشی یکم فشارت بدم؟

حیاط خلوت بود و به جز آن ها کسِ دیگری در محوطه حضور نداشت. با این حال خانم الماسی با لبخند گرمی از پشتِ شیشه، نظاره گرِ این درگیریِ شیطنت بارشان بود!

_حالا چرا گیر دادی به بغل کردنِ من؟

او را به طرف خود برگرداند و موهای لختش را به هم ریخت.

_چون عشقمی.. دلم برات تنگ شده بود. خیلی وقت بود گاز گازت نکرده بودم. بازم بگم؟

امیر محمد با چشمهای نافذ و باهوشش به چشمانِ غمگین افق خیره شد. دست جلو برد و جدی و مردانه دست بر روی گونه ی سردش کشید.

_افق چرا ناراحتی؟

افق سرش را کج کرد و بوسه ای بر سرانگشتانش زد.

_کی گفته ناراحتم؟ خیلی هم خوشحالم. مگه میشه با توی وروجک بود و ناراحت شد؟

امیر محمد کنارش نشست و پاهای کوچکش را در هوا تاب داد.

_آخه صدات یه جوریه! حس میکنم ناراحتی..!

سرش را برگرداند و تمامِ حیاط را از نظر گذراند. چقدر زود ده سال پر شده بود. انگار همین دیروز بود که پدرش بعد از مرگِ مریم اینجا را تاسیس کرده بود و نامِ دختر کوچولویش را بر سردرش زده بود.. خانه ی آرزو… به راستی این خانه آرزوی چندین کودکِ بی سرپرست شده بود. زیرِ لب اسمِ آرزو را چند بار زیرِ لب تکرار کرد و آهی کشید.

_بزرگترا بعضی وقتا از یه چیزایی ناراحت میشن امیرمحمدم.. لازم نیست با گفتنشون دل کوچیکترا رو هم نگران و ناراحت کنن .. هوم؟

امیر محمد لبخندی گرم به رویش زد و دست کوچکش را روی دستِ افق گذاشت.

_غصه نخور من پیشتم!

دلش غنج رفت از این حمایتِ کودکانه ولی مردانه. خم شد و موهایش را عمیق بویید. چیزی در دلش تکان خورد. دست برد و سریع گوشی را از جیبش بیرون کشید. از دیروز صبح تا حالا که صبحِ جمعه بود جواب تماس های امیر را نداده بود. پیام هایش را حتی نخوانده بود. ته دلش خودش را سرزنش کرد و روی شماره اش مکثی کرد. هنوز تماس را برقرار نکرده بود که صدای زنگِ گوشی برخاست. با اولین بوق جواب داد:

_الو امیر؟

_زهرِ مار و امیر. میدونی چند بار زنگ زدم به گوشیت؟ اون گوشیِ کوفتیت و کجا فرو کرده بودی؟

از لحنِ تند و پرخاشگرِ امیر به حدی جا خورد که حتی کلمه ای برای جواب دادن نیافت. امیر با صدای بلند تکرار کرد:

_دِ با توام.. چته تو ها؟ منو داری میپیچونی؟

اخم های امیر محمد از شنیدن صدای بلند پشتِ گوشی در هم شده بود. گوشی را روی گوش دیگرش گذاشت و با لبخند به چهره ی ناراحت امیر محمد زمزمه کرد:

_برو تو منم میام. برو قربونت برم!

_کیه این؟

در جواب لحن ناراحتِ امیر محمد چشم روی هم گذاشت و در جوابِ نفس های تند و عصبی امیر آرام گفت:

_نمیتونستم جواب بدم. این چه طرز برخورده؟

_هه..! برخورد و خوب اومدی.کجایی تو؟

_بیرونم!

_خل نیستم حالیمه بیرونی. دارم میپرسم کجا تشریف داری!

ابروهایش به هم نزدیک شد.

_امیر این چه طرز..

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن