codebazan

رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۸

_ببین افق اصلا تو حالِ خودم نیستم خوب؟ بذار ببینمت بعد تصمیم میگیریم برخوردِ کی غلط بود. کجایی؟

نفسش را با صدا رها کرد و تسلیم شده گفت:

_خانه ی آرزو.. آدرسش و برات اس ام اس میکنم!.

.

.

کیفِ دستی اش را در آغوشش فشرده بود و منتظر رسیدنِ امیر بود. به خاطرِ آن سی و چند پیام و صد و دوازده تماس بی پاسخ منتظر توبیخ بود ولی عصبانیتی این چنینی را هیچ گونه پیش بینی نمیکرد. دلش گرفته بود. جالب بود که حتی در این مورد هم نمیتوانست کمی حق به جانب رفتار کند! چرا هیچ کس درکش نمیکرد؟؟ نه ژاکلینی که با ژورنال های لباسش تمامِ شبِ تلخش را پر کرده بود و مدام از نوشیدنی ها و غذاهای میهمانیِ بزرگ میگفت، نه اردلانی که سخت تر از قبل در لاک خودش فرو رفته بود و فقط با بی انصافی خواستارِ مدارا بود.. حالا هم امیری که حق به جانب تر از او با توپی پر، برای توبیخ به سراغش می آمد.

یک ساعتی از تماسش با امیر میگذشت. سوز و سرمای هوا بر تنِ ضعیفش لرزه انداخت. برای خداحافظی با خانم الماسی راهیِ دفتر شد و بعد از خداحافظی کوتاهی راهِ خروج را پیش گرفت. ریموت را زد و سوار شد. سرش را روی فرمان گذاشت. با صدای باز شدنِ در جلوی ماشین سرش را با وحشت بلند کرد که از دیدنِ چهره ی آشفته ی امیر جا خورد.

امیر بی حرف سوار شد و خیره به رو به رو سرد و جدی گفت:

_برو یه خرابه ای که بشه صحبت کرد!

_سلام. فکر کنم بتونیم همین جا هم صحبت کنیم!

به طرفش برگشت.

_من مثلِ تو فکر نمیکنم! در ضمن.. برای بحث کردن اصلا موقعیت خوبی نیست.!

کلافه از رفتارِ عجیب و پیش داوری های او پا روی گاز گذاشت و مسیرِ پارکِ نزدیک به آنجا را پیش گرفت. مقابل فضای باز و خلوتِ پارک ایستاد. نزدیکِ ظهر بود و خیابان و پارک خلوت تر از همیشه.. توقف ماشین مصادف شد با پیاده شدنِ امیر. جلو رفت و به کاپوت جلوی ماشین تکیه کرد. کلافگی از تمام حرکاتش مشهود بود و برای افق، باور اینکه تمامِ این عصبانیت و حرکاتِ نسنجیده نتیجه ی یک روز بیخبری باشد بسی ناممکن و غیر قابل باور بود! اصلا مگر تا چه حد وابسته و صمیمی بودند که امیر تنها با یک روز بیخبری اینگونه به هم بریزد؟ افکارِ به هم ریخته اش را پس زد و پیاده شد. با فاصله کنارش ایستاد و به رو به رو خیره شد. زیر چشمی حواسش به او بود که دستهایش را در جیب شلوار جینش فرو برده بود و با فشردنِ لبهایش رو هم سعی در کنترل خشمش داشت.

_من نمیفهمم چرا این همه به هم ریختی.. من..

امیر به طرفش برگشت و نگاهِ خشمناکش را نثارِ او کرد.

_تو چی؟ بگو.. میشنوم. خیلی حال میکنم با مزخرفایی که هربار تحویلم میدی.. بگو!

_ میگم دلیل این همه پرخاشگریت و نمیفهمم!

_یه بارِ دیگه شمرده شمرده میپرسم افق. دیروز چرا گوشی کوفتیت و جواب ندادی!

دست به سینه شد و رو برگرداند.

_دلایل خاص خودم و داشتم!

صدای امیر بلند شد و او را در جایش تکان داد.

_دِ همون دلایل مزخرفت و میخوام بدونم خانوم دکتر..پیش خودت چی فکر کردی تو؟ که هربار خواستم امیر و میپیچونم؟ که تا قیامت من ناز میکنم اون ناز میخره؟

_حق نداری سرم داد بزنی.. تو…تو فکر کردی کی هستی اصلا؟

دستش را کشید و او را به طرف خودش کشاند.

_دوس پسرت.. عشقت.. چه میدونم.. هر چی که بهش اعتقاد داری. گوشات و باز کن افق.. یه بار برای همیشه باز کن! من از بازی خوردن متنفرم. میتونی بفهمی؟

اشک در چشمانش حلقه زد.

_ول کن دستمو!

امیر کلافه لب پایینش را به دندان گرفت.

_شیرفم شد یا نه؟ جواب منو بده!

حرکات این شخصِ جدید برایش تازگی داشت. او که بود؟ همان پسری که با صدای بم و خاصش قلبش زیر و رو شده بود؟ لحن صحبتش فرقی با دیوانه های زنجیری نداشت! یک چیز دیوانه اش کرده بود. بی شک یک چیزی غیرِ از با تماس های بی پاسخِ دیروز. دیگر برای بیرون کشیدنِ دستش تقلا نکرد. تنها خسته و ناباور زمزمه کرد:

_چته تو؟

امیر خیره به نگاهِ ناباورِ دخترک دستش را پایین کشید اما رها نکرد. چشمانش را در نگاهِ مظلوم رو به رویش قفل کرد تمام اجزای صورتش را از نظر گذراند. نمیدانست این حرارتِ بیتاب ناشی از این چهره ی خواستنی و نزدیک تر از همیشه است یا از همان خشمی که از دیروز تمام وجودش را دربرگرفته بود!!

چند نفس عمیق و بلند کشید و سعی کرد به تک تک لحظاتِ دیوانگی دیروز و پرسه زدنش در اطرافِ خانه ی افق نیاندیشد.

_بهت هشدار دادم افق.. گفتم خودت و ازم قایم نکن. گفتم ازم فرار نکن… نگفتم؟

چشمانِ افق همچنان پر از بهت و سوال بود. چند قدم نزدیک رفت و آرام اما جدی لب زد:

_نمیخوام خطرناک شم.. نذار که بشم!

افق دستش را با خشم بیرون کشید.

_داری من و تهدید میکنی؟ بس کن امیر.. من معنیِ این رفتارات و نمیفهمم. من دیگه هیچی نمیفهمم. تو کمتر از یک ماه داری طوری باهام رفتار میکنی که انگار چندین ساله زنتم. دارم بهت میگم نتونستم جواب بدم. تو حق نداری من و به خاطر همه ی کارام به استیضاح بکشی.. حق نداری داد بزنی.. توهین کنی.. حق نداری تهدید…

لبهای سرد و ترک خورده اش داغ شد. نفسش بند آمد.. قلبش تنها در چند ثانیه ی کوتاه تا مرزِ انفجار پیش رفت.. خودش را.. موقعیتش را.. این بوی نزدیک تر از حد و این طعم نا آشنا را در زمان و مکانش گم کرد. دستانش یخ بست و پاهایش سست شد. بی شک چند قدمی تا دیوانه شدنش باقی بود. با اخرین توانی که در خودش سراغ داشت سرش را عقب کشید. چشمانِ ملتهب و تبدار امیر و لب های از هم بازمانده اش آخرین آرزوهای پاکش را هم شست و با خودش برد. دستش را که به اندازه ی وزنه ی چند تنی سنگین شده بود بالا آورد و با تمامِ قدرت بر صورتش کوبید.

امیر سرِ کج شده اش را با بهت صاف کرد و با چشمانی که گوشه هایش از شدتِ شوک چین خورده بود به افق خیره شد. خودش هم نفهمید چگونه این حرکتِ نسنجیده را انجام داد و به معنای واقعیِ کلمه همه چیز را خراب کرد. شاید در تمام عمرش برای بارِ اول بود که اینگونه پس زده میشد! با خودش اندیشید. این دیگر چه بود؟ یک بازیِ تازه؟ یک نازکشیِ جدید؟ یک ترفندِ ماهرانه؟ در نگاهِ اشک آلودِ افق خیره بود و در افکارش غرق، که ناگهان با شنیدنِ آخرین جمله ای که با زور از دهانِ دخترک رو به رویش خارج شد، تمام تنش به یکباره آتش گرفت و دنیا بر سرش خراب شد!

_دیگه نمیخوام ببینمت امیر!

چشمهایش با بهت و ناباوری بدرقه ی قدم های لرزانِ افق شد. ماشین که استارت خورد، به زحمت چند قدم عقب رفت و صدای جیغ لاستیکهای اتوموبیل مانند هجوم میلیون ها زنبور در تک تک سلول های مغزش پیچید! دستش را بالا برد و روی گونه اش گذاشت و چشمانِ ملتهب از تماسِ چند ثانیه ی پیشش خیره به ردِ لاستیک های روی برفِ کهنه و گِلی ثابت ماند..

انعکاس صدای سیلیِ محکم هنوز در گوشش زنگ میزد. در باورهایش جا نداشت این رفتارِ غیر قابل پیش بینی. تا این مدت به جز همراهی و لذت متقابل چیز دیگری از دختران اطرافش ندیده بود. با این همه باز هم در تمامِ ذهنش تمامِ مسئله به جای ساده تر شدن لاینحل تر میشد. به گزینه ی متمایز بودنِ افق از دیگر دختران حتی نمی اندیشید! واکنش غیر منتظره ی افق مانند یک حرکت ماهرانه ی حریفِ شطرنج بود برایش. مصرانه به این می اندیشید که در پسِ این تظاهر کدام نقشه و بازی را جا داده که اینگونه بی پروا و ماهرانه او را پس زده؟ حس بدی داشت. کیش شده بود. آن هم بعد از تمام تلاشی که یک تنه و با زحمت به خرج داده بود، تنها با یک حرکتِ نسنجیده و عجولانه همه چیز بر علیه اش تمام شده بود!

لگد محکمی به ظرف نوشابه ی جلوی پایش زد و راه پیاده رو را پیش گرفت. چشمانش خیره به برفِ زیر پایش بود و خیالش در تمامِ آن چند لحظه ی کوتاه سیر میکرد. کنار آن حس جدید و تازه ، آن چشمانِ وحشت زده و ناباور که هنوز هم به دنبال رمز گشاییِ برق برّنده اش بود! ندانست چگونه شد که لبخند محوی جای اخم غلیظ چهره اش را پوشاند. انگشتش را بالا برد و آرام روی لبش کشید. لبخندش پررنگ تر شد. این حسِ تازه را در کنارِ تمامِ دردسرهایش دوست داشت. از این بازی، این تعقیب و گریز، این پا پس کشیدن ها خوشش می آمد. وقتش نبود.. زمانِ بازی کردن نبود، مجالِ حماقت نداشت، گند زده بود ولی با تمامِ این ها ته دلش را یک طعم شیرین میپوشاند. این دختر با تمام هم بازی هایش فرق داشت. چگونه این همه پس کشیدن به جای کلافه کردن حریص ترش میکرد؟ چگونه بود که به جای اندیشیدن به این همه خرابکاری و این حماقتِ غیر قابل جبران، هنوز هم بخش بزرگی از ذهنش را طعم بی نظیر آن بوسه ی اجباری دربر گرفته بود؟

افکارش یک جای آرام میطلبید، جایی که بتواند تمام کارت هایش را از نو بُر بزند، دوباره بچیند و این بار ماهرانه تر عمل کند. این دختر ساده نبود. شاید با وجود تمام سادگی اش از مهسا هم زرنگ تر بود که بعد از یک ماه آشنایی هنوز به مرحله ی دوم نرسیده رابطه شان را تمام شده اعلام کرده بود! باید به هر قیمتی بود نزدیک میشد.. نزدیک تر از یک دوست و عشقِ خیابانی. باید آخرین کارت ها را رو میکرد. آس ها را..با ارزش ترین ها را.. شکارِ این طعمه ی لذیذ و گریزپا دیگر از این راهِ دور میسر نبود!

با پاهایی که از شدت پیاده روی به ذوق ذوق افتاده بود وارد کوچه شان شد. نگاهش به دختری ریز نقش افتاد که همان طور که دو طرف چادر گل گلی اش را نگه داشته بود، با زور و تقلا سعی در حمل قابلمه ی بزرگی داشت. کمی جلوتر رفت و به راحتی تشخیصش داد. لیلا بود. از پشت سر نزدیکش شد و دستش را زیرِ قابلمه ی بزرگ گذاشت که با حس سبک شدنش، لیلا به سرعت سرش را برگرداند. نگاهش در نگاهِ سیاوش قفل شد. همان نگاهی که چندین سال امیدش بود و تنها در یک روزِ کوتاه نا امیدش کرده بود. اخمی کرد و زیرِ لب سلام داد.

_سلام!

_چرا تنها میبری قابلمه به این سنگینی رو؟

دست دیگرش را جلو آورد و دیگِ بزرگ را دست گرفت. لیلا دو طرف چادرش را به هم نزدیک کرد.

_کسی خونه نیست.. برای آش میبرمش!

سرش را برگرداند. نگاهش به دخترک مهربان شد. میدانست هر سال در روزِ اربعین آش میپذند. مونس هر سال همپا و کمکرسانِ این نذرِ سالانه میشد. نگاهِ ناراحتِ لیلا دلش را ریش کرد. همانطور که از در وارد خانه شان میشد آرام گفت:

_ازم دلخوری؟

و چشمش را به دست لیلا دوخت که با استرس هر لحظه لبه ی چادر را بیشتر از پیش میفشرد.

_دلخور برا چی؟

نگاهِ لیلا بینِ درِ بازِ حیاط و پاهای سیاوش در گردش بود. در واقع نمیتوانست نگاهش را بالاتر از زانوهای مرد رو به رویش بالا بیاورد. مردی که باز هم همان عطر خوش بویی را زده بود که تنها چند بار استفاده کرده بود و در همان چند بار، وقتی لیلا برای مدرسه رفتن پشتِ سرش از خانه خارج شده بود، تا کیلومتر ها با تنفسش ضربان قلبش بالا و پایین گشته بود!..نفس لرزانش را بی صدا و ماهرانه بیرون داد. هنوز هم گلویش به خاطر هق هق های مخفیانه ی شبانه اش میسوخت. سیاوش دیگ را کنارِ در گذاشت و دست در جیب و موشکافانه نگاهش کرد.

_نمیدونم. حس میکنم دیگه مثل قبل باهام راحت نیستی. به خاطر حرفایی که زدم ناراحتی؟

سرش را به سرعت بالا آورد. ولی قبل از آنکه نگاهش در چشمانِ نافذ سیاوش قفل شود، متوجه ظاهر فوقِ آراسته و متفاوتش شد. قلبش بنای تند تپیدن گذاشت و نفسش گرفت. تنها توانست سرش را به معنیِ “نه” چپ و راست کند!

سیاوش نفس عمیقی گرفت و بازدمش را طولانی بیرون داد.

_خیل خوب خودت و اذیت نکن. برادرت که اومد بگو یه سر به من بزنه. امروز خونه ام!

سرش را دوباره تکانِ آرامی داد و با زور گفت:

_ممنون به خاطر کمک!

جوابش لبخندِ گرمِ سیاوش شدو خداحافظی آرامش.

کلید را در قفل چرخاند و وارد حیاط شد. عباس مشغول پارو کردن برف ها از روی تراس بود. با دیدنِ سیاوش آن هم در آن لباس های شیک و آراسته پارو را زمین انداخت و به سرعت به طرفش آمد.

_اووو مامان بیا ببین داش سیام چه کرده!

خودش را به سیاوش رساند و با دست جنس اعلای پالتوی بلند و مردانه اش را لمس کرد.

_سلامت کو کره خر؟

چشمانِ عباس برق میزد.

_سلام داداش. چقدر خوش تیپ شدی!

پوزخندی زد و همپای عباسی که پالتویش را رها نمیکرد وارد خانه شد. آنقدر در افکارش غرق و بی حوصله بود که نتوانسته بود سری به تعمیرگاه بزند و لباس هایش را تعویض کند. فردا دادگاهیِ شهروز بود! دیگر هیچ تلاشی ارزش نداشت!

مونس جلوی در استقبالش کرد. چشمانش حریصانه و چراغانی شده سر تا پای مرتبِ پسر جوانش را میبلعید. دستش را جلو برد و روی لباسِ سیاوش کشید.

_الهی دورت بگردم پسرم. چقدر آقا شدی. مادر پیش مرگت بشه که بالاخره واسه خودتم یه چیزی خریدی. بذار برم برات اسپند دود کنم. پسرم مثل دومادا شده!

چیزی به بزرگیِ گردو ابتدای گلویش گیر کرد. هرگز مادرش را تا این حد خوشحال و شگفت زده ندیده بود. دستانش مشت شد و در دلش برای بار هزارم تکرار کرد:

“لعنت بر فقر..!”

_نمیخواد ننه بیا دو دیقه بشین باهات کار دارم!

نگاهِ براقِ مونس نگران شد. کنارش روی پتو نشست. نمیتوانست چشم از ظاهر جدید پسرش بردارد.

_کتت و در میاوردی مادر. چروک میشه!

سیاوش پوف کلافه ای کشید.

_همش مالِ دوستمه ننه. امروز میرفتم جایی پوشیدمشون.

با دست ضربه ای به پشت گردنِ عباس زد.

_دِ ول کن این بی صاحاب و جر خورد. برو پی درس و مشقت ببینم!

عباس دست از زیر و رو کردنِ کت کشید و سلانه سلانه به طرف اتاقش رفت.

_شهروز فردا دادگاهی میشه. پریشب زنگ زده بود.گفت خودتون و برای هر چیزی آماده کنین!

چشمان مونس به سرعت تر شد و دستش را با وحشت جلوی دهانش نگه داشت.

_چرا زودتر نگفتی؟

سیاوش چشم بست و ناراحت گفت:

_چی میگفتم قربونت برم؟ به حد کافی دل نگرون هستی. الآنم گفتم چون نمیخواستم پنهون کاری کنم. فردا دادگاه نمیای ننه. خودم میرم و تا تهش هم تلاشم و واسه شهروز میکنم. باشه؟

_نمیتونم نیام. دلم طاقت نمیاره.! الهی دورش بگردم چی میگفت؟ مادرش بمیره!

با دستانش صورت گردِ مونس را قاب کرد.

_خدا نکنه ننه. اون بی پدری بمیره که به خاطر نامردیش شهروز تو این مخمصه ست! شده میرم جرمش و گردن میگیرم نمیذارم بمونه اون تو! اصلا نترس!

_چند بار بگم ننه؟ تو و شهروز ندارین برام. چرا فکر میکنی شهروز برام بالاتر از توئه؟

نفس عمیقی کشید.

_چون من و شهروز خیلی با هم فرق داریم ! یکی مثل من بره اون تو به جایی بر نمیخوره! اون قدر بی وجود هستم که کسی جای خالیمم حس نکنه! ولی شهروز….!

چشمانِ مونس گله مند شد و اشک درشتی از میان پلک هایش چکید.. لب به گله باز کرد ولی قبل از اینکه چیزی از دهانش خارج شود زنگِ در به صدا در آمد. سیاوش تک ضرب از جا برخاست.

_سبحانه.. برم ببینم چیکار میشه کرد!

در را باز کرد و با اخمی غلیظ و نگاهی غیر مستقیم دستش را برای سبحان دراز کرد.

_سلام. بیا تو!

_سلام. کار دارم باید برم. کاری داشتی؟

_شهروز.. فردا داگاهیشه!

سبحان سرش را پایین انداخت.

_میدونم. با وکیلش در ارتباطم!

تن صدای سیاوش خشک شد و لحنش تند.

_در ارتباطی و به ما چیزی نمیگی؟ مگه مرتیکه نگفت میتونه برامون وقت بخره؟

_آمپر نچسبون سیا.. شهروز ترسیده. وحشت کرده. وگرنه هیچی تموم نشده!

پوزخند صداداری زد.

_هه! آره. فقط حکمش میاد و حبسش و میبرن! مگه بالاتر از اونم هست؟

_چیزی به اسم اعتراض و تجدید نظر شنیدی؟ هزار تا راه هست برای به تعویق انداختن اجرای حکم. چرا انقدر هول میکنین شما؟

نگاهش کمی امیدوار تر شد.

_یعنی میشه وقت خرید؟

سبحان نگاهی به دور و اطراف انداخت.

_به حکم اعتراض میدین و میره برای تجدید نظر. تا وقتی تجدید نظر بشه پروندش هیچی هیچی نباشه یه ماهی وقت خریدین! پرونده سنگینه! اینجوریا هم نیست با دو تا دادگاهی همه چی تموم شه!

_ولی شهروز..

_شهروز و اون تو میترسونن. حروم لقمه هایی اون تو ان که واسه دوزار آدم میکشن. دیگه ترسوندنش با تیزی یا تهدید به خانوادش که کاری نداره! من فردا بعد دادگاه باهاش حرف میزنم. باید بفهمم اون تلفن از کجا بهش زده شده! طرف اونقدر قهار بوده که پشتِ تلفنی پول و بالا بکشه. پس لازم نیست برای کلاه برداریش جای خاصی باشه. میتونه هرجایی باشه حالیته؟؟

چشم های سیاوش ریز شد.

_منظورت چیه؟

سبحان دستی به موهایش کشید.

_اونجوری که شهروز به بازپرس پرونده جواب پس داده یه تماس بی نام و نشون داشته از شخصی که مدعی شده مشتری شرکته و مسئول اموری مالی. از شانسِ گند شهروز خان ما هم اون روز کس دیگه ای جز اون تو شرکت نبوده. طرف یه آدرس خیالی میده و سفارشِ کلی جنس! بعدم که میخواد پیش پرداخت و انجام بده شهروز و میکشه پای عابر بانک.. اینجاش خیلی جالب بود که خیلی زیرکانه با تکیه بر این اصل که حسابش دولتیه و تنها از طریق منوی انگلیسی باید پرداخت بشه خیلی راحت و با چند تا کد توسط شهروز تمام وجودی شرکت و انتقال میده به شماره کارتِ خودش!

_اینا رو که خودمم میدونم.. چجوری با یه تماسِ بیشماره خودِ بیشرفش و پیدا کنیم؟

_خیلی چیزا این وسط هست که میتونه کمکمون کنه. اول اینکه طرف هرکی بوده خبر داشته تو اون ساعت جز شهروز کسی تو شرکت نبوده. دوم اینکه خبر از اعتماد بهروزی به شهروز داشته و میدونسته شماره حسابِ شرکت دست شهروز هم هست! و سوم اینکه خوب میدونسته شهروز سواد انگلیسی نداره و خیلی ساده میشه دورش زد! اما مهم ترین اصل همون آدرس خیالیه.. اگه طرف دستش به جایی بند بود میتونست همونجوری که تو مبلغ شهروز و دو در کرد تو گرفتن جنسا هم کلی سود کنه.. هم پول و بالا بکشه هم جنس و تحویل بگیره. ولی از گزینه جنس گذشت، چرا؟

چهره ی سیاوش مبهوت شد و زمزمه کرد:

_چون پاش گیره و زورش نمیرسه..

سبحان بشکنی زد.

_آفرین.. الآن بخش بزرگی از معمامون حل شده!

سیاوش سرش را ناباور تکان داد.

_یعنی طرف زندانیه؟ کلاه برداریشو از تو اون سوراخ موش انجام داد؟

_زیرکانه ست نه؟ کی بهش شک میکنه؟

قدری سکوت کرد و ادامه داد.

_من یکی شک ندارم طرف زندانی بوده. فقط میمونه بفهمیم بهروزی هم تو این توطئه دست داشته یا نه! چون شماره حسابی که پول توش ریخته شده شماره حسابی بوده که با مدارک شهروز به اسم شهروز باز شده! بعدِ اتمامِ کار هم تا مراحل پیگیری بانکی انجام شه پول و به حساب دیگه ای واریز کردن! اینا نمیتونه کار یه نفر باشه!

_بیشرفِ حروم لقمه. شک ندارم کار خودشه. حالا باید چیکار کرد؟

سبحان دست روی شانه اش گذاشت.

_اینا رو گفتم تا بدونی دست رو دست نذاشتم تا رفیق چند سالم اون تو بپوسه. دارم همه سعیم و میکنم. الکی به خودت و مادرت استرس وارد نکن! شهروز و از اون تو میکشیم بیرون!

سرش را متفکر تکانی داد و با لحنی نرم گفت:

_ممنونم سبحان. فکرشم نمیکردم انقدر با مرام باشی!

سبحان چشمش را روی هم گذاشت و با اطمینان گفت:

_هر چی که به شهروز گفتم از رو نگرانیم برای تو بود..

سیاوش لبخند یک طرفه ای زد.

_تو این مهلکه تنها کسی که مهم نیس منم. اگه شهروز از اون تو بیاد بیرون تا ته دنیا چاکرتم!

نگاهِ همدرد دو مرد به هم گره خورد و لبخند محو و اطمینان بخشی روی لبهای هر دو نشست.

***

صدای برخورد پاشنه های کفشش با پله های گرانیتی، توجه جمع کثیری از حضار را به طرفش جلب کرد. دنباله ی پیراهن بلندش را در دست گرفت و لبخند اصیلی روی لب نشاند. اردلان گیلاس به دست و خوش پوش تر از همیشه پایین پله ها ایستاده بود و بازوی چپش اسیر دستانِ ظریف و عریانِ میزبانِ این میهمانیِ بزرگ بود.

افق پله های انتهایی را با طمائنینه بیشتری پایین آمد و مشغول احوال پرسی با مهمانان شد. میهمانی از آنی که فکرش را میکرد شلوغ تر بود. ژاکلین هرآن که را میشناختیش و یا حتی کسانی را که با آنها تنها در حد چند ساعت گفت و گو و تعامل اجتماعی داشت، دعوت کرده بود، که البته این جمع شامل طبقه ی اشرافی و میهمانان خاصی شده بود. دستِ اردلان برای همراهی اش در هوا ثابت شد و دستانِ ظریف افق روی انگشتانِ مردانه اش قرار گرفت. صدای ملایم پیانو قطع شد. انگار همه چیز از پیش تایین شده و با برنامه ریزی جلو میرفت که البته از ژاکلین انتظار دیگری نمیرفت!

عده ای از دوستانِ اردلان برای سلام و احوال پرسی نزدیک شدند و بی اغراق نیم ساعتی از مراسم تنها و تنها به این معارفات و احوال پرسی ها گذشت. لبخندِ اجباری اما اصیلِ روی لبهایش تناقص شدیدی با غمِ لانه کرده در چشمانش داشت. چشمانش دو تکه تیله ی آبی و یخی را میجُست. زیبارویی که در تمامِ محافل و مراسمات سوگولی و زبان زدِ خاص و عام بود! جایش پر نمیشد! حتی اگر او را به جبرانِ نبودِ آرزو بیشتر از هرسال مجبور به آراستگی باشند ، باز هم جای خالیِ خواهر زیبارویش پر نمیشد. آن چشمانِ آبی و آن اندامی که خرامان و عشوه گر، خنجر میشد و در چشم مردانِ مشتاقِ این جمعِ فرو میرفت دیگر نبود!

ژاکلین خودش را به کنارش رساند و لبخند به لب، آرام گفت:

_چرا قاطیِ جمع نمیشی؟ خیلی ها منتظرِ این فرصت بودن. میخوای امسال و هم از دست بدی؟

برگشت و نگاهِ متعجبی به ژاکلین انداخت.

_من دنبال فرصتی نیستم!

_ابله نباش دختر.. یه نگاه به دور و برت بنداز. حاضرم قسم بخورم بیشتر از نصف تاجرای ایران تو این مهمونی ان! نگاهِ پسرا رو روی خودت نمیبینی؟ واقعا منتظر چی هستی تو؟

چشمانش گله مند شد و بغض سنگین گلویش را فرو داد. بغضی که در تمام این ده روز قصد جانش را کرده بود. چه احمقانه فکر میکرد عشق فرا رسیده…چه ساده پذیرفته بود حرف های دلنشینِ دیوانه اش را.. دیوانه ای که در تمامِ این ده روز حتی یک بار هم تماس نگرفته بود!

_داری راه میفتیا.. اینجوری بگذره فکر کنم باید دعوت رقصش رو بپذیری!

با صدای ژاکلین به خودش آمد و متوجه موقعیتش شد که بی حواس به پسرِ جوان و خوش پوشِ رو به رویش خیره شده بود! سرش را با غیض برگرداند. نگاهِ ژاکلین مشتاقانه و بی پروا روی پسرِ جوان بود.

_خیلی جذابه.. اگه یکم دست بجنبونی خانوم دکتر میشی!

اشاره ای با ابرو کرد و ادامه داد:

_دکترای قلب و عروق از معتبر ترین دانشگاهِ لندن!

خسته از خیرخواهی های مغرضانه ی ژاکلین دستش را روی گردنش گذاشت و کلافه به اطراف خیره شد. میزهای پایه بلند و عدمِ وجود صندلی در میهمانی قانون نامه ی همیشگیِ میهمانی های ژاکلین بود. زانوهایش درد میکرد. شاید اگر مانند هر سال آرزو حضور داشت، تمامِ این نقشِ احمقانه ی دخترِ اصیل و نامادریِ زیبا را با کمالِ میل میپذیرفت و او هم مانند همیشه گوشه ای از حیاط و دور از چشمِ پدر، انتظارِ پایانِ این عذابِ الیم را میکشید. آهی کشید و با ببخشید کوتاهی از کنارِ ژاکلین گذشت. از این نگاه های خیره و گیلاس هایی که هربار بعد از چشم در چشم شدنش با مهمانان به افتخار و سلامتی اش با احترام بالا میرفت بیزار بود. دلش از همیشه بیتاب تر بود.. از همیشه دلتنگ تر.. از همیشه بهانه گیر تر!

کنارِ شومینه ی قدیمی ایستاد و حریرهای بلند و زیبای آستینش را به بازی گرفت.

_فکرشم نمیکردم با یه آرایش ساده انقدر قیافت عوض بشه.. واقعا زیبا شدی!

با صدای آشنای فراز سر بلند کرد. تعریف لازم نبود.. برقِ چشمانِ نافذش گویای حس و حالش بود و بس! لبخند کمرنگی روی لبش نشاند و سرش را تکان آرامی داد.

_ممنونم. خوبین؟

فراز به دیوار تکیه داد و زاویه ی دیدش را به قسمت شرقی سالن تماما بست.

_چرا هربار که میبینمت از بارِ قبل خوشگل تر میشی؟ چی داری تو خودت؟

مقید شد.

_چیز خاصی ندارم. شما لطف دارین!

لبهای فراز کش آمد. این نگاهِ بی پروا را که بی اجازه و مستقل روی تمام اجزای صورتش میچرخید، دوست نداشت!

_برای منی که سادت و هم دیدم خیلی چیز خاصیه این چهره.

سکوت را به هر جواب دیگری ترجیح داد و سرش را پایین انداخت.

_گفته بودی بهت زمان بدم تا فکر کنی. کردی؟

_مگه از اون وقت چقدر گذشته؟

لحنِ صحبتش تغییر کرد.

_سی شب و چهار ساعت. میخوای دقیقشم بگم؟

افق نفسِ عمیقی کشید و با خودش اندیشید که کاش راهی برای نجات از این مهلکه داشت!

_افق؟ بذار شانسمون و یه بار امتحان کنیم. تا هرکجا که تو مشتاق باشی پیش میریم. داره برام سخت میشه دیدن و نداشتنت!

_چرا شماها همش به خواسته های خودتون فکر میکنین؟

یک تای ابرو فراز بالا پرید.

_شماها؟؟

لب به دندان گرفت.

_منظورم شما بودی جمع بستم!

نگاهِ فراز دقیق شد.

_پای کسی درمیونه؟

ناشیانه و به یک باره سر بالا آورد.

_چرا همچین فکری میکنین؟

گیلاسش را یک نفس سر کشید و آن را روی لبه ی کنده کاریِ نفیسِ بالای شومینه گذاشت.

_نمیدونم. خیلی بعید به نظر نمیرسه. یه نگاه به مردای دورو برت بنداز! شاید اگه اختیارشون با دلشون باشه من و تیکه پاره کنن که این همه نزدیک بهت ایستادم ! در ضمن..

نگاهش دقیق تر شد..

_حرفای اون شبت.. عاشقی و..

_میشه بحث و عوض کنیم؟

لبخند دیگری زد. لبخندهایش درد میشد و به جانِ افق می افتاد. دلش تنها یک لبخند را میطلبید. همانی که تا کنارِ ابروهای دیوانه اش خطی عمیق هویدا میکرد!

توجه فراز به صدایی جلب شد. سرش را برگرداند و بعد از نگاهی کوتاه، همان طور که به دیوار تکیه کرده بود گفت:

_پدرت داره میاد اینجا! چقدر خوش شانسی. یه راهِ فرارِ دیگه از دست عاشق دلخستت!

سرش را کمی جلو برد ولی قد بلند و سینه ی ستبرِ فراز زاویه ی دیدش را تماما بسته بود. صدای صحبت کردنِ پدرش با شخصی نزدیک و نزدیک تر شد تا اینکه قامت اردلان کاملا کنارِ فراز نمایان شد.

_دخترم اینجایی؟ میخوام با یه جوانِ دلیر آشنات کنم!

چشمانش مانند دو تکه مرواریدِ براق جذبِ هیبتِ آشنای مردی شد که با همان لبخندِ جذابش، مردانه تر و خواستنی تر از هر وقتی رو به رویش ایستاده بود. صدای پدرش میانِ همهمه و سر و صدای کوبنده و کرکننده ی قلبش گم شد و حتی دیگر جمله ی پر افتخارش را نشنید:

_آقای امیرِ افخم…

چشمانِ براق و پر از حرفِ امیر روی چهره ی مبهوت و خشک شده ی افق خیره ماند. چهره ی دخترکِ مات شده مانند تابلویی ظریف و گرانقیمت در مقابل دیدگانش میدرخشید. با تمامِ اشتیاق و هیجانی که با دیدنِ این عروسکِ زیبا ،تک تک ارگان های بدنش را به تب و تاب افکنده بود، اصیل و خوددار رفتار کرد و تنها چشمان براق و مشتاقش را مصرّ و ماهرانه، در چشمانِ سیاهش قفل کرد. دستِ اردلان برای اتمامِ این معارفه به سمتِ افق گرفته شد و جمله ی کوتاهِ دوم بر زبانش جاری شد:

_دخترم ….افق!

دستِ امیر که به رسم ادب و آشنایی مقابلش دراز شد، بند دلش پاره شد. چشمانش میانِ این دستانِ آشنا و نگاهِ پدرش دودو میزد. اردلان با چشم های آبی و کنجکاوش خیره به حرکاتِ شتاب زده ی افق بود. دستانش میلرزید. حس میکرد مانند بچه گنجشکی بی پناه، میانِ یک توده بی رحم از باد و باران گیر افتاده است، نه راهِ پس داشت و نه راهِ پیش!

دستان لرزانش را جلو برد و خیلی سرد دستِ افق را فشرد. نگاهش هنوز پر از هزاران سوالِ بی جواب بود.. پر از دلتنگی.. پر از آزردگی.. پر از ترس..

فشارِ خفیفی که توسطِ امیر به انگشتانش وارد شد او را بیشتر از قبل هشیار کرد. زبانش با زور در دهانش چرخید و با صدایی که گویی از اعماق چاه خارج میشد گفت:

_خوشبختم!

اردلان دستش را پشتِ کمرِ امیر گذاشت و پر افتخار گفت:

_حادثه ی تلخِ دو روز پیش رو که یادته؟

آب دهانش را با صدا قورت داد و دهانش گس شد.. یادش بود!!

_اگه امیر نبود معلوم نبود چطور میتونستیم اون خسارت بزرگ و جبران کنیم!

اردلان نگاه پر افتخارش را خیره به قامتِ مردانه ی امیر کرد و افق، همانگونه که با کوبشِ غیر قابل کنترل قلبش مقابله میکرد به آن حادثه و ربط مشکوکش با امیر اندیشید! ربوده شدنِ کیفِ پر از اسناد و چک پول توسط آن موتور سوارِ کذایی و سر رسیدنِ پسرِ جوان و نجاتِ یافتنِ حیدریِ بیچاره از آن سرقتِ بزرگ!! صدای پر هیجانِ پدرش در ذهنش تکرار شد:

“اگه اون جوون نبود.. اگه با تعقیب و گریزش اون موتور سوارِ حروم خور و گیر نمینداخت و پول و نجات نمیداد بیچاره شده بودم ژاکلین! چند صد میلیون پولی که توش بود به درک! میدونی چه چکا و مدارک مهمی از شرکت توی اون کیف بود؟ خدا رحم کرد که این جوون پیداش شد.. ” سرش را تکانی آرام داد و به چهره ی خونسردِ امیر خیره شد.. مشغولِ صحبت با اردلان بود و با همان لبخند های خاصِ خودش سرش را با احترام تکان میداد. نه، امکان نداشت. مگر ممکن بود همچین تصادف بزرگی؟ نبض سرش بیرحمانه میکوبید. شقیقه هایش تیر میکشید. باورش نمیشد این همان دیوانه اش باشد، همان دیوانه ای که برای یک دیدارِ چند ثانیه ای از دیوارِ این خانه پایین پریده بود..

ژاکلین از پشتِ سر به اردلان نزدیک شد و دستش را دوباره دورِ بازویش حلقه کرد. از اخم غلیظی که بعد از انجام عمل زیبایی اش، به ندرت روی صورتش می نشست مشخص بود که از حضورِ این مهمانِ ناخوانده خشنود نیست.

_به نظرت برایِ سروِ شام زوده؟

اردلان ببخشید کوتاهی گفت و دست در دستِ ژاکلین، کمی فاصله گرفت. برای افقی که عادات و مقرراتِ ژاکلین را به خوبی از بر بود، تشخیصِ این جمله ی بی انعطاف و این سیاستِ ماهرانه، برای دور کردنِ اردلان و به استیضاح کشیدنش در موردِ مهمانِ ناخوانده، مانند آب خوردن بود!

_خیلی خوشگل شدی!

با صدایش سربرگرداند و نگاهِ پر از سوالش را خیره به چشمانِ گرم رو به رویش کرد. لبخند خاصی روی لبهای امیر نشست.

_میخوای بازم سکوت کنی؟ مثلِ همیشه؟

_نه.. فقط نمیخوام بپرسم چجوری اینجایی. نمیخوام بیشتر از اینی که هست پیشِ چشمم خار شی!

ابروهایش به هم نزدیک شد.

_منظورت چیه تو؟

_منظورم واضحه!

راهش را کج کرد و قدم برداشت اما چند قدمی بیشتر نرفته بود که امیر بازویش را گرفت:

_باید حرف بزنیم!

نگاهش را دور تا دور سالن چرخاند و بازویش را آرام از حصار دستش بیرون کشید.

_مراقب رفتارت باش امیر..خیال ندارم آبروم و وسطِ این مهمونی حراجِ بی ملاحظگی هات کنم!

امیر پوزخندِ آماده برای نشستن روی لبهایش را پس زد و با ملایمت بیشتری گفت:

_جایی رو سراغ داری برای دعوا و گیس کشی یا همینجا سنگامون و وا کنیم با هم؟ همینجا و به شیوه ی من.. هوم؟

اینبار افق بود که بی ملاحضه و بلند گفت:

_از تهدیدات نمیترسم. گفته بودم نمیخوام ببینمت. نگفته بودم؟

خاطره ی آن ظهرِ گرم پشت پرده ی چشمان امیر جان گرفت و چشمانش روی لبهای برجسته و گلبهیِ افق خیره ماند.

_مگه دستِ توئه؟

افق به چالاکی متوجه نگاه خیره اش شد.. آن اتفاق چند ثانیه ای مانند بادی گرم و تند دور تا دورِ قلبش پیچید و راه نفسش را گرفت. لبهایش را روی هم فشرد و سعی کرد به لذتِ بیشرمانه ی آن حادثه ی غیر اخلاقی نیاندیشد!

_اینجا جای مناسبی برای این حرفا نیست. منم دیگه برای شنیدن حرفات گوشِ شنوا ندارم. هرچی رو که باید میدیدم دیدم جنابِ افخم!

لحن پر حرصش لبخندی بی اراده و ناگهانی روی لبهای امیر نشاند.

_خوب میتونیم بریم یه جای مناسب تر.. نمیتونیم؟

نفسش را کلافه بیرون فرستاد.

_نه نمیتونیم!!

اخم بر چهره اش نشست و خشن و بی انعطاف گفت:

_دو دقیقه فرصت داری یه جا رو برای صحبت پیشنهاد بدی. وگرنه همینجا زیر نگاهِ این فضولا حرفام و باهات میزنم!

توجه چندی از مهمانان مدت زیادی بود که به این مکالمه ی مشکوک و طولانی جلب شده بود. افق تعدادی از این جمع را از نظر گذراند و به ناچار از کنار امیر گذشت و همانگونه که به طرف در ورودی میرفت با حرص گفت:

_دو دقیقه ی دیگه بیا قسمتِ پشتِ خونه. از کنارِ درخت توت راه سنگی رو مستقیم بیا تا تاجایی که به تاب برسی!

خدمتکاران همه را برای صرفِ شام به سالن پذیرایی فرا میخواندند و این از توجه حضار تا حد زیادی میکاست. ذاتا پدرش به این غیب شدن های هر ساله اش عادت داشت و احتمال زیادی برای ایجاد شدن شک و شبهه نبود!

با دقت و محتاطانه از عمارت خارج شد و راهِ پشتِ عمارت را پیش گرفت. فضای بزرگی که مخصوصِ درختچه های میوه های فرنگی و عجیب و غریبِ ژاکلین بود. راهِ باریکی که از سمتِ چپ عمارت به این فضای باز ختم میشد، برای میهمانانی که بی شک نیمی از روزشان را صرف آراسته شدن کرده بودند حسابی صعب العبور بود. پاشنه ی کفش هایش میانِ برف و گل و لایِ چسبیده در لا به لای سنگ فرش ها گیر میکرد و راه رفتن را برایش دشوار میساخت. خودش را با هر زوری بود به تابِ بزرگ و محبوبش رساند.

پاتوق همیشگی اش و جایگاه خلوت کردنش با عکسِ مادرش…

روی تاب نشست و بی توجه به خیس بودنش خودش را تکانِ آرامی داد. قلبش هنوز آرام نشده بود. چشمانِ پیروز و نگاهِ خاصِ امیر لحظه ای از مقابل چشمانش کنار نمیرفت. چگونه توانسته بود؟

_جای خیلی قشنگیه!

سرش را بالا آورد. چهره ی مردانه ی امیر و موهایش میان نورِ زرد رنگِ چراغِ پایه بلند میدرخشید. برخلافِ همیشه که موهایش لخت و تکه تکه دو طرف پیشانی اش را میپوشاند، این بار همه را صاف و یک دست با ژل به عقب رانده بود. کاش تنها کمی میتوانست بی ملاحظه تر باشد.. به جبران تمام لحظه های این ده روزِ پر عذاب.. کاش تنها کمی….

توجه امیر به این نگاه جلب شد و آرام پرسید:

_هیچ وقت نمیگی تو چشام دنبال چی میگردی؟

_دنبالِ تو میگردم!

_دنبالِ من تو چشام میگردی؟

سرش را آرام تکان داد.

_ یه چیزی تو چشات هست که انگار نمیذاره خودت و ببینم. همش حس میکنم یه کسی دیگه ای رو تو نگاهت داری!

کتش را از تنش بیرون کشید و روی دوشِ افق انداخت. گرمای مخلوط شده از حرارتِ تنِ او و بوی سرد عطرش در تمامِ وجودش پیچید و قلبش کمی آرام گرفت.

امیر کنارش روی تاب نشست و خودش را کمی به جلو خم کرد!

_بابتِ اون روز متاسفم! هیچ وقت در مقابل هیچ کس این رفتارِ دبیرستانی و نداشتم افق. نمیدونم چی بگم! دستِ خودم نبود!

سکوتِ افق را که دید ادامه داد:

_نمیخواستم از اعتمادت سو استفاده کنم… جوونِ خام هم نیستم که بگی نتونست احساساتش رو کنترل کنه! ولی..

به طرفش چرخید و به نیم رخِ زیبایش خیره شد. طره ای از موهای تابدار و سیاه رنگش در دستانِ باد به حرکت در آمده بود. برای لحظه ای کوتاه این زیبایی را از نظر گذراند. دستش را بی اختیار جلو برد و موهای پریشانش را پشتِ گوشش داد.

_نمیتونم مقابلت آروم باشم. نمیتونم بی خیال باشم!

دستش را زیر چانه ی افق گذاشت و سرش را بلند کرد. چشمانِ معصومِ افق که در نگاهش قفل شد، حالِ دلش دگرگون شد. این چشمان حالش را همیشه خراب میکرد. چشم از نگاهش دزدید.. و به سختی ادامه داد:

_نمیتونم خودم باشم!

_فقط یه چیز و میخوام بدونم امیر.. جریانِ دزدی چیه؟

شانه هایش را بالا انداخت.

_یه اتفاق که کمک کرد راحت تر بهت برسم!

_منظورت چیه؟

لبخند اطمینان بخشی به رویش زد.

_رفته بودم هولدینگ با پدرت صحبت کنم. هنوز از ماشین پیاده نشده بودم که متوجه اون سرقت شدم.

افق با حیرت پرسید:

_پدرم؟؟

سرش را تکانی داد و با اخمی ساختگی گفت:

_تو در مورد من پیش خودت چی فکر کردی؟

افق خیره در چشمانش لب زد:

_هیچی امیر.. هیچ فکری در موردت نمیتونم بکنم. مشکل من همینه!

انگشتانش را به بازی گرفت و ادامه داد:

_برام مثل یه کاغذ سفیدی. یه نامه ی بی محتوا که هیچی ازش نمیدونم. نمیفهممت. کارات و.. اتفاقات بینمون و ..هیچی رو درک نمیکنم! تو زندگیم هیچ وقت تا این حد احساس بدبختی نکرده بودم. من دختر ضعیفی نیستم امیر.. ولی در مقابلِ تو همش دارم کم میارم. نمیتونم زندگیم و مدیریت کنم. انگار با دست و پای بسته میون یه خلاء بزرگ گیر افتادم. این حس و درک نمیکنم!

امیر دستش را جلو برد و با احتیاط روی دستان سردِ افق گذاشت.

_قبلا هم بهت گفتم مگه نه؟ گفتم سختش نکن.. چی میخوای ازم بدونی؟ چی و میخوای درک کنی؟بپرس تا بگم. چرا داری سعی میکنی منو بشکافی؟ چرا انقدر برات مهمه؟

لبهای افق با حیرت تکان خورد:

_مهم نباشه؟!

چشمانش بارِ دیگر اسیرِ این نگاهِ معصوم شد و زمزمه کرد:

_فقط بگو چرا مهمه؟

افق نفس عمیقی کشید..ودستِ دلش با این نگاه ها رو شده بود… چه میشد اگر به قول امیر ساده میگرفت و صادقانه اعتراف میکرد؟؟

سرش را کمی بالاتر گرفت و آرام تر از او لب زد:

_چون دوستت دارم!

چشمان امیر درخشید. زمان به بُعدِ دیگری سفر کرد انگار..حالاتِ رو به دگرگونی اش را سریعا دست گرفت. نباید تسلیم این نگاهِ معصومانه میشد. مگر امثالش را هزاران بار در نگاهِ طعمه های قبل از او ندیده بود؟ چه میتوانست باشد به جز تظاهر به نجابت و دخترانگی های همیشگی؟ راهش را انتخاب کرده بود. نباید اسیر این مردانگی میشد! همان مردانگی بی ارزشی که یک مرد را از زندگی اشان بیرحمانه بیرون کشیده بود! تمامِ نقاطِ روشن ذهنش را که از تلاقی نگاهش با این چشمان معصوم شکل گرفته بود پس زد و لبخندِ عاشقانه ای نثارِ گونه های گلگون شده ی دخترک کرد.

_پس باهام ازدواج کن!

این جمله ی کوتاه برای حبس شدن همان شِبه نفس هایش هم کافی بود! دستش را به سرعت از زیر دست امیر بیرون کشید و سرِ پا ایستاد. کت از روی شانه هایش سر خورد و روی تاب افتاد..دست دیگرش را روی زنجیر ظریف و زیبایش نگه داشت و با همان حال پریشان گفت:

_شوخیِ خوبی نبود!

امیر نیمچه لبخندی حواله ی رنگ و روی زردش کرد و نفسی عمیق کشید.

_مگه نمیگی دوستت دارم؟ مگه نمیدونی دوستت دارم؟ چرا به نظرت شوخی میاد حرفم؟ انقدر کمم برات؟

لحن ملایم اما جدیِ امیر مجبورش کرد سربرگرداند و به چشمانی خیره شود، که بی شک امشب قصد جانش را کرده بودند!

امیر ترس و تردیدِ لانه کرده در نگاهش را دید. رو به رویش ایستاد و دستش را از نو گرفت.

_حق میدم بهت شوکه بشی. شاید بلد نبودم عین آدم ازت خواستگاری کنم. شاید خیلی تصمیمِ آنی ای بود ، شاید بی برنامه بود ولی تصمیمِ نهاییم برای این رابطه ست افق. دیگه نمیخوام تو نگرانی و ترسِ وحشتناکِ جواب ندادنِ گوشیت شبم و صبح کنم. نمیخوام به خاطرت مجبور باشم این دیوار و بازم بپرم پایین. نمیخوام..

دستش را پیش برد و آرام پشتِ کمر باریکِ افق نشاند.

_نمیخوام بینمون فاصله ای باشه!

افق همانگونه مبهوت در جادوی کلمات ملایمش لب باز کرد:

_درخواستت فقط برای پر کردنِ این فاصله بود؟

چشمانش جمع شد.

افق خودش را عقب تر کشید. تاجایی که دست سیاوش پایین افتاد. سردتر از قبل گفت:

_فقط برای اینکه بتونی وسط خیابون یا هرجایی که دلت خواست من و ببوسی و نتونم زیرِ گوشت بزنم؟

_چی میگی؟

پوزخندی روی لبهای افق نشست.

_فکر میکردم فرق داری. با همه ی فرقت دوستت داشتم. با همه ی غرورم بعد اون همه خط و نشونی که برات کشیدم اومدم نشستم اینجا و مثل احمقا بهت گفتم دوستت دارم. امیر من به جز پدرم به هیچ کسِ دیگه ای این حرف و نزدم! فکر میکنی اعترافش برام آسون بود؟ آره دوستت دارم. از گفتنشم خجالت نمیکشم. ولی جوابِ اون جمله ای که با تمومِ احساس خرجت کردم این نبود!

کت را از روی تاب برداشت و مقابلش نگه داشت.دستِ امیر با تعلل بالا آمد و کت را گرفت.

_من هیچی رو اینجوری تصور نکرده بودم. خرابش نکن امیر! امروز من بهت اعتراف کردم که دوستت دارم. ساده گرفتم و ساده گفتم. همونطور که خواستی. بذار شبمون با این جمله تموم بشه! من تحملِ یه معمای دیگه رو ندارم!

_معما؟ درخواست ازدواج من و معما میبینی؟ من ازت تقاضای ازدواج کردم افق حواست هست؟ تو الآن باید مثل همه ی دخترا یه واکنشی نشون میدادی. چه میدونم سرخ میشدی.. هیجان زده میشدی. حد اقلش یه لبخندِ غیر ارادی سهمم بود. نبود؟؟ شایدم همه ی حرفات دروغه.. تو اصلا علاقه ای به من نداری!

معاملاتِ ذهنش به هم ریخته بود. هیچ چیز را اینگونه پیش بینی نکرده بود. چشمانش روی حرکاتِ عجیبِ دخترک هر لحظه تنگ و تنگ تر میشد و راه فرار را به روی نگاه ترسیده اش میبست. نباید میگذاشت به همین راحتی بازنده ی این قمار سنگین باشد. حالا که روی با ارزش ترین کارت ها زندگی اش را قمار کرده بود.. حالا که فرصت ها را از دست داده بود.. حالا که این همه نزدیک بود و بوی ظفر در مشامش میپیچید اجازه نمیداد سهمش چند کلام حرفِ بی منطق باشد و یک نگاهِ ترسیده. دستی به موهایش کشید. یک دور دورِ خودش چرخید و سعی کرد آرامشش را حفظ کند. بار اولی نبود که در مقابل بازی های زیرکانه ی این دختر کلافه میشد.

_حرف اول و آخرت و بگو افق!

افق لبخند غمگینی زد و دستش را به طرفی نشانه گرفت.

_اون تو رو میبینی. بین تموم اون مهمونا ده ها نفر هستن که تنها منتظر یه اشاره از منن. چشم ژاکلین تمومِ شب روی منه تا ببینه چشمم در مقابل کدومشون برق میزنه تا از شرم خلاص شه! درست مثل خواهر کوچیکم که به راحتی از زندگیمون حذف شد و رفت! ساده ترینش! همون همکارِ پدرم. همونی که دستم و بالا برد و گذاشت روی قلبش! فکر کردی چرا ازدواج نکردم امیر؟ هان؟

چهره ی امیر سخت شد و او ادامه داد:

_چون منتظر عشق بودم! چون میخواستم تا آخرین لحظه ی عمرم اسم شوهرم و با عشق به زبون بیارم. چون نمیخواستم یکی مثل ژاکلین باشم!

قطره ی درشت اشک از گوشه چشمش تا روی گونه اش سُر خورد.

_حق نداری انقدر ساده بگیریش.. حق نداری بعد کلی امید و آرزویی که برای این لحظه داشتم اینجوری خرابش کنی. امیر؟ توی ذهنم معادله ی چند مجهولی نشو. انقدر با کارای پشت سر هم و عجیبت من و وادار به منطقی فکر کردن نکن! تو فکر منی که یک عمر شاهد مزدوج شدن دوست و آشنا بودم همچین درخواست ازدواجی جا نداره مگر اینکه..

صدای امیرسرد و خش دار شد.

_مگه اینکه چی؟

_مگه اینکه بخوام فکر کنم همه ی اینا برات یه بازیه!

تمام عضلاتش منقبض شد. با سردترین نگاهی که تا آن لحظه سراغ داشت خیره به نگاه مطمئنِ افق شد. زرهی که تن کرده بود هیچ راهی برای نفوذ نمیگذاشت! دشوار بود.. بازی با این دختر کار هرکسی نبود!

افق کمی نزدیک تر شد. دستانش را با شک و لرزش بالا برد و روی بازوی او گذاشت.

_نمیخوام بهت توهین کنم. اگه بهت اطمینان نداشتم بی ترس اقرار نمیکردم که دوستت دارم. ازت خواهش میکنم. بذار این عشقِ عجیب و کم کم قبولش کنم! اجازه بده.. فرصت بده. خواهش میکنم!

چهره ی جدیِ امیر و سکوتش را که دید از کنارش به آرامی گذشت وآرامتر گفت:

_یکم بعد از من بیا تو. نمیخوام کسی شک کنه! مخصوصا که ظاهرا پدرم ازت خوشش اومده و بهت اطمینان داره!

رفت و پوزخندِ تلخ و عصبیِ نشسته بر روی لب هایش را ندید.

دنباله ی لباسش را دست گرفت و از پله ی سکو بالا رفت. زیر کفش هایش را چند بار روی فرش باریک و سبز رنگ کشید و وارد شد. هوای گرم به سرعت با پوست سردش برخورد کرد و گونه هایش سرخ شد. چشمش به پدرش افتاد که همراه فراز به طرفِ او می آمد. نگاهش را نگران به گیلاسِ میان دو انگشتش دوخت. گیلاسی که امشب دقیقه ای دستان پدرش را رها نکرده بود…

_کجا غیبت زد بابا؟……منتظرت بودیم تا بیای!

چقدر سخت شده بود لبخند نشاندن بر لب! آن هم وقتی دیوانه اش دلخور و دل آزرده، آن سوی باغ و در هوای سرد ایستاده بود. راستی کتش را پوشیده بود؟

_رفتم یکم هوا بخورم!

_مجلسای ژاکلین مثل همیشه کسل کننده ست. تقاضای یه آهنگِ دو نفره دادم. این افتخار و به فراز جان میدی؟

با حیرت به فراز نگاه کرد. لبخند مرموز کنج لبش را دوست نداشت. خواست لب به اعتراض بگشاید که اردلان سرش را جلوتر آورد و طوری که فقط افق بشنود گفت:

_یه امتحانِ کوچیک.. به خاطرِ من..

چشمانش را با تعلل روی هم گذاشت و بی میل دستِ فراز را گرفت. با به حرکت در آمدن آرشه روی تارهای ویولن، چراغ ها هم کم و کمتر شدند . وسطِ سالن ایستادند. دستش را با بیشترین فاصله ی ممکن روی شانه ی فراز گذاشت و دستِ دیگرش اسیرِ دستانِ حریص و قدرتمند مردِ رو به رویش شد. دست دیگر فراز روی قوس کمرش نشست. اضطرابش بالا گرفت و عرق سردی از ستون مهره هایش رو به پایین سر خورد. سعی کرد نگاهش به این نگاهِ مشتاق، که از همیشه نزدیکتر بود نیفتد.

_هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم تو این فاصله ی نزدیک ازت قرار بگیرم! بوی عطرت دیوانه کننده ست.

انگشتانش را میان پنجه های بیرحم فراز کمی جا به جا کرد و سربرگرداند.

_میدونین که به خاطر پدر قبول کردم. خواهش میکنم فراموش نکنین این فقط یه رقص سادست!

فراز کوتاه خندید.

_برای کوبیدنِ قلبم تو سینه همین بهونه و فضای چند سانتیمتری کافیه.

فشار دستش را روی کمر افق بیشتر کرد و محکم تر تابش داد.

_کجا بودی؟

نفسش بند آمد و چشمش را دور تا دورِ سالن چرخاند.

_به من نگاه کن خانوم کوچولو.. ظاهرا از دوست و دلاور پدرت زیادم بدت نیومده!

آب دهانش را با صدا قورت داد.

_منظورتون چیه؟

فراز لبش را جلو داد و با چشمانی خمار زمزمه کرد:

_هیچی!

سرش را برگرداند. نگاهش روی یک جفت چشم سرخ ثابت ماند و نبض احساسش بنای تند تپیدن گذاشت. اضطراب بیش از پیش به جانش افتاد. امیر کنار پدرش ایستاده بود و نگاهشان میکرد. دستِ اردلان برای تعارف گیلاسی سرخ جلو رفت و توسط لبخند و حرفی که امیر آرام و محترمانه گفت رد شد. قد بلند و هیبت مردانه اش در آن کت و شلوارِ مشکی رنگ از همیشه نفس گیر ترش کرده بود. چقدر از این فاصله مردانه تر به نظر میرسید. نگاه مشتاق ِ چند دختر را روی دیوانه اش میدید. از آن فاصله همه چیز تحت تسلط نگاهش بود. حتی آن برقِ آزردگیِ لانه کرده در چشمانش!

به خودش آمد و کمی از فراز فاصله گرفت.

_فکر میکنم کافی باشه!

نگاهِ فراز معنادار شد و مسیر دیدش را دنبال کرد. به امیر که رسید، پوزخندی زد و دستش را به معنی تشکر جلو آورد و تعظیم کوچکی کرد. صدای دست زدنِ مهمان ها برخاست و نگاهِ افق بارِ دیگر روی امیر قفلشد، که با آن چشمانِ براق اما سرزنشگر، آرامتر از همه و با حالت خاصی برای این رقصِ دو نفره دست میزد!

***

کلید را داخل قفل چرخاند و آرام وارد خانه شد. با همان کفش های ورنی و براق وارد سالن شد. دستش را به طرف کروات باریکش برد و با خشونت گره اش را شل کرد. دو دکمه ی ابتداییِ پیراهن مردانه اش را باز کرد و روی اولین کاناپه نشست. صدای شُرشُر آب توجهش را جلب کرد. بوی غلیظِ شامپو و صابون هم…!

بی توجه و بی حوصله پوفی کشید و آرنجش را روی زانوهایش تکیه کرد. حالا سرش میان پنجه هایش بود و لحظه به لحظه بیشتر فشرده میشد. انگار مغز سرش داخل قابلمه ی بزرگی از آبِ جوش در حال جوشیدن بود.

_دادا کِی اومدی؟

بدونِ اینکه سرش را بلند کند جواب داد.

_همین الآن!

نزدیک شدنِ حبیب را حس کرد.. بوی شامپو غلیظ تر شد..

_به جون خودم تموم این سالا داشتم مردگی میکردم تا زندگی. یعنی امروز توی اون وانِ بزرگ فهمیدم زندگی یعنی چی!

سربرگرداند و نگاهی گذرا به حبیب انداخت. خواست نگاهش را برگرداند ولی با دیدن ظاهر مضحکِ حبیب اخم هایش را درهم کشید.

_این چه وضعیه مرتیکه؟

حبیب حوله ی سرهمی و سفید رنگش را کمی روی ران پایش جا به جا کرد. موهای مجعد و سیاه رنگ پایش حالِ سیاوش را خراب کرد.

_باهام لطیف تر باش سیا.. نا سلومتی همخونتم!

چشم از حرکات غیر انسانی اش برداشت و دست روی چشمان ملتهبش کشید.

_حبیب بکش بیرون حال و حوصله دلقک بازیات و ندارم. برو اون حوله ی زنونه رم از تنت درار تا مجبور نشدم در نبود گوشت به چغندر بسنده کنم و باهات لطیف بشم!

با این جمله ی بی انعطاف و لحن جدیِ سیاوش حبیب کمی دست و پایش را جمع کرد.

_چی شد؟ نگو که مهمونی اشرافی خوش نگذشت بهت!

نفسِ عمیقی کشید.

_شیطونه میگه بگیرش بیار همینجا اونقدر بزن صدای سگ بده. بعدم به ددیِ متشخصش زنگ بزن که اگه پرنسست و میخوای مایه رو بذار کفِ دستم!

حبیب بی صدا در فکر فرو رفت.

_دِ لیاقتشو ندارم دیگه.. آدمش نیستم. تف به ذاتی که عوض نمیشه! کاش همون موقع که کیف و دزدیدم مایه ی توش و میگرفتم و میزدم به چاک!

_مگه چقدر توش بود؟ همش دیویست تا. بقیش کاغذ به درد نخور بود.. بعدم فکر کردی گیرمون نمی آوردن؟ اون شرکتی که من دیدم تا دو کیلومتریش هزارتا دوربین و کوفت کار گذاشتن.

با همان کت و شلوار روی کاناپه لم داد و ساعدش را روی پیشانی اش گذاشت.

_دزد نیستم.. نمیخوام باشم. اینی هم که دارم از این سگای دوبِر میگیرم حقِ آب و نونیه که از ما فقیر فقرا خوردن! قبول نداری؟

_دارم دادا.. من همه چیِ تورو قبول دارم. بگی واس خاطرت میفتم تو چاه. فقط بگو تا کِی اینجاییم؟

سربرگرداند و با تعجب نگاهش کرد.

_اینجاییم؟؟؟ تو فردا برمیگردی محله!

_شوخیت گرفته؟ اگه فیلمم و گرفته باشن چی؟ میخوای منم بفرستن تنگِ شهروز؟ من مثل اون مرد نیستما؟ ماشین گشت ببینم میشاشم به خودم از ترس!

با همان حالِ کلافه لبهایش از لحنِ ترسیده ی حبیب کش آمد. کوسن زیر سرش را برداشت و با چشمِ بسته بر سینه ی حبیب کوبید.

_مثل سگ میترسی نه؟ با این دست و دلبازیت توی پرو پاچت اون تو دخلت و میارن سیبیل کلفتا!

لحنش جدی شد.

_حق داری بترسی… همه که شهروز نمیشن!

چشمهایش را باز کرد و به سقف خیره شد.

_خدا میدونه اون تو دارن باهاش چیکار میکنن ولی جیکش در نمیاد! هنوز اون حالِ توی بیمارستانش از یادم نرفته!

سکوتی چند لحظه ای میانشان حاکم بود که حبیب آرام گفت:

_نمیخوای بگی با آهو کوچولو چیکار کردی امشب؟

اخم کم کم و غلیظ تر از پیش روی چهره اش لانه کرد.

_فرق داره… با همه ی دخترایی که دیدم فرق داره. این فرقش داره کلافم میکنه!

جمله اش آنقدر آرام و زیر لب بود که حبیب چهره اش را جمع کرد:

_چی چی داره؟

نشست و کتش را از تنش بیرون کشید. بوی عطرِ وسوسه انگیزی پرزهای دماغش را به بازی گرفت. بی توجه به حضور حبیب کت را بالا برد و عمیق بو کشید.

_اردلان خان حق داره واسه دخترش مهمونیِ آنچنانی ترتیب بده! البته این یکی به مناسبت سالگرد ازدواج خودش بود ولی..

لحظه ی رقصیدنِ فراز و افق از مقابل چشمانش گذشت. فکش منقبض شد و نگاهش به رو به رو خیره..

_ولی یه زرنگ جون این میون هست که دیر بجنبم آش و با جاش برده.. اردلان هم بدش نمیاد دخترش و بده دستِ این زرنگ!

حبیب دست برهم کوبید.

_جــــونم رقیب. جریان داره مثل فیلمای بهروز وثوقی میشه!

لبش را کمی بالا کشید.

_فیلمای بهروز عاشق نقش اصلی بود.. اینجا متاسفانه آقای عاشق ناکام میمونه! البته اگه واقعا عاشق دختره باشه که بعید میدونم!

فندکِ شهروز را از جیبش بیرون کشید و مشغولِ بازی با ضامنش شد. چهره ی زیبای امشبِ افق از مقابل دیدگانش لحظه ای کنار نمیرفت. به خودش اعتراف کرد، بدش نمی آمد این عروسکِ زیبا و خواستنی را برای خودش داشته باشد! ولی نه به قیمت گذشتن از برادرش! خودش را خوب میشناخت. عشق برایش بی مفهوم بود! محبت و دل بستن به دختری با شرایطِ افق بی مفهوم تر! اما نمیدانست چرا وقتی فشارِ دستانِ رقیبش آنگونه حریصانه روی کمر باریک افق بیشتر و بیشتر میشد، همراه با تنگ شدنِ آن فضایِ اندک بینشان نفس او هم تنگ میشد!

شاید زیادی جدی گرفته بود این رابطه ی مزخرف را! شاید واقعا داشت در مقابلِ این همه عقب رانده شدن ها شرطی میشد! این نوع رابطه ی بیسابقه و این رفتارِ غیر قابل پیشبینی و متفاوت افق دیوانه اش کرده بود! نه با رابطه ی جنسی رام میشد و نه با حرکات عاشقانه منحرف! یک ماه و اندی از این رابطه گذشته بود و به جز قلبِ دخترک چیز دیگری دستگیرش نشده بود!

پوفی کشید و از جا برخاست. چه چیز بی ارزشی! کاش به جای تمامِ این بازی های عاشقانه راه بهتری پیشِ رو داشت. با این قلبی که در نزدیکیِ اش با افق آنگونه در سینه ی دخترک میتپید ،کار هر روز دشوارتر از قبل میشد!

_کجا میری؟

برگشت و سعی کرد نگاهش به ظاهر غیرمعقول حبیب نیفتد.

_میرم کپه مرگمو بذارم. میای بیا!

_گند بزنن اون اعصابتو که جواب درست و حسابی هم نمیدی. میخوای همینجا بمونی؟ با صرفِ نظر از این همه امکانات و حموم ویژه ای که داره خدایی دلت واسه محله تنگ نمیشه؟

دستش را روی میز گذاشت و تکیه گاه بدنش کرد.

_میگی چیکار کنم حبیب؟ اونقدر برم و بیام تو اون محله تا اردلان ردم و بزنه و مثل فربد بفهمه چیکاره ام؟ افق و چیکار کنم؟ فردا پسفردا که کارمون به جاهای رمانتیک رسید بیارمش خونه ی تو یا ببرمش تعمیرگاه خالی؟

لبهای حبیب به خنده باز شد.

_همچین بدم نمیشه!

نگاهش را دور تا دورِ اتاق چرخاند.

_یعنی اینجا میخواد بشه کلبه عشقتون؟ کوفتش بشه.. نکنه این حوله م مالِ اونه!

سیاوش عصبی برگشت و راه اتاق را پیش گرفت. خودش را با همان وضع روی تخت فنردار انداخت و چشم هایش را بست. به معنیی واقعی کلمه کم آورده بود. برای اولین بار در تمام مدتِ بازی هایش به بن بست خورده بود! آن هم در مقابل طعمه ای که در نظرش از همه ساده تر بود!!

با پایین رفتنِ تخت یک چشمش را باز کرد. حبیب کنارش نشسته بود.چشمش را در حدقه چرخاند و بیحوصله گفت:

_ببین خودت داری میخاریا.. اینجا چه غلطی میکنی تو؟

صدای حبیب جدی بود.

_تو فکر ننتم.. شهروز که نیس. تو هم نباشی..

آرنجش را تکیه گاه بدنش کرد و به طرف حبیب خم شد.

_چیکار کنم مرتیکه تو بگو.. واس خاطر همین خونه ی مبله هرچی داشتم دادم تا رهنش کردم حالیته؟ این یکی با قبلیا فرق داره حبیب. از کنارشون هیچی نماسه یه تومنی پرو بالمو میگیره. فقط مونده خودمو تو دل اردلان جا کنم! شده اون دختره ی تخس و عقدش کنم نمیذارم مالِ اون بابای زرنگ بشه…

نفس عمیقی کشید که تفاوتی با آه نداشت.

_ننه فکر کنه کارم خارج تهرونه و ماهی چند بار سر بزنم بهتر از اینه که تو رفت و آمدم به محله همه چی لو بره. همینجوریشم سبحان شک کرده.. هاشم شک کرده. هرجوری خود تو فهمیدی دیگرونم میفهمن!

_هاشم و میخوای چیکار کنی؟ نمیتونی دیگه تو تعمیرگاه کار کنی که!

دوباره دراز کشید و با دست مشغول باز کردنِ دکمه های پیراهنش شد.

_یه فکری براش میکنم. یه ششصد تومنی میشه حساب کارم. میگم یه چهارصد تا هم بذاره روش بدم به ننه فعلا یکی دوماه سر کنن. باید تلکیف خودم و مشخص کنم حبیب. یا من یا شهروز.. میفهمی چی میگم؟ تا من کامل تو گل نرم نمیتونم شهروز و از تو اون مرداب بکشم بیرون!

صدایی از جانب حبیب نشنید.خالی شدن فضای کنارش را که حس کرد با صدای خش دارش گفت:

_چراغ و خاموش کن پشتِ سرت!

ساعد دستش را بیشتر و بیشتر روی چشمانش فشرد. تصاویرِ شبِ به یاد ماندنی مانند فیلمی از جلوی دیدگانش گذشت. سوزنش روی یک جمله گیر کرد و چشمانش به یک باره باز شد.

“بذار این عشق عجیب و کم کم قبولش کنم..اجازه بده.. فرصت بده.. خواهش میکنم!”

لبش را با زبانش تر کرد و همانگونه خیره به سقف زمزمه کرد:

_ یه عشقی برات بسازم که تو قصه ها هم نشنیده باشی پرنسس بابایی.. فقط بشین و تماشا کن!

***

پشتِ دستش را آرام بر روی لباسِ آویخته شده بر کاورش کشید و آن را با احتیاط داخل کمد جاسازی کرد. لبخند ملایمی به روی پیچ و تابِ حریر نفیسش زد. مطمئن بود اجازه اش را نخواهد داشت تا بارِ دیگر پوشیدنش را تجربه کند. دوستش داشت. در عین زیبایی ساده بود و محجوب! و مهم تر از آن، امیر او را در این لباس دیده بود..

با یادآوری درخواست امیر لبخند از روی لبش پرکشید و دوباره به فکر فرو رفت. بی اختیار و مسخ شده روی تخت نشست و به حال و هوای آن لحظه ها برگشت. لحظه هایی که در عین پروانگی و پرواز برایش عجیب و ترسناک بودند. چه چیزی در نگاه این پسر بود که مانند میخ در چشمانش فرو میرفت و زخمی اش میکرد؟

نمیدانست چرا نگاهش این همه آشنا و در عین حال غریبه ست! در نی نی سرد و تیره ی چشمانش مجادله ی سختی را میدید. مجادله ای که نه از آن سردر می آورد و نه میتوانست در موردش از امیر بپرسد! به حدِ کافی او را آزرده بود … ناخواسته حرف هایی را زده بود که در تمامِ مدت با هم بودنشان مانند کلافی پیچ در پیچ تارو پود مغزش را به هم گره زده بود!

لبخند نامطمئنی روی لبهایش نشست! حقا که لقب دیوانه برازنده اش بود! آنقدر کارهایش عجیب و عجولانه بود که هنوز به یکی عادت نکرده هنری بعدی را رو میکرد. این مرد عجیب بود و عجیب تر از آن، خودش بود که به این دیوانه اینگونه ناگهانی دل بسته بود!

_افق جان؟

با شنیدن صدای زهرا به لحظه بازگشت و از روی تخت برخاست. زهرا با شتاب وارد شد. چشمانش میدرخشید.

_بابات داره با آرزو حرف میزنه! میری بدو تا قطع نکرده تو هم حرف بزن!

قسمتِ دوم جمله اش را نشنید.. آنقدر که با عجله و شوق به طرف اتاق پدرش پرواز کرد! در را برای اولین بار بی اجازه گشود. اردلان پشت به او ایستاده بود.

_در هر حال نمیخوام کمی و کسری داشته باشه! خودت هرچیزی که لازمه تهیه کن. سریعا اینترنت خونه رو هم ردیف کن تا بتونم از طریق اسکایپ هم باهاتون در ارتباط باشم. یادت نره خانوم مشیری، تمام مسئولیت های آرزو به پای شماست. ما با هم قرار داد امضا کردیم. اگه کوچیکترین اتفاق ناخوشایندی براش بیفته پای شما هم در میونه!

سرش را تکانی داد و به طرف افق برگشت.

_خوبه.. بازم تماس میگیرم. فعلا خدانگه دار!

سوی چشمان افق خاموش شد و لبخند بر روی لبش ماسید. اردلان جلو آمد و چانه اش را دست گرفت.

_فعلا نتونست بیشتر از این صحبت کنه. بازم زنگ میزنیم. هوم؟

پلکش پایین افتاد و صدایش خشک شد.

_نخواست باهام حرف بزنه؟

بازویش را گرفت و او را تا کنار صندلیِ چوبی هدایت کرد.

_مگه میشه نخواد؟ ولی میشناسیش که.. طول میکشه تا با خودش و محیط جدید کنار بیاد. با منم به جز سلام و خوبم و چند تا کلمه حرفی نزد!

چشمانش بی اختیار پر شد.

_چرا از من بدش میاد پدر؟ دلیلی هست که من نمیدونم؟

اردلان دست روی سینه اش گذاشت و چهره اش کمی جمع شد. این ناراحتی از دیدِ افق پنهان نماند.

_مرگ مریم درست زمانی اتفاق افتاد که آرزو تو سن حساسی بود! به مادرت خیلی وابسته بود. بعد ازدواج مجدد من هم کاملا ازمون دور شد! درست میشه دخترم! من به آرزو مثل چشمام اطمینان دارم. شاید شیطون باشه.. شاید کله شق باشه ولی هرز نمیپره. میدونی چرا؟ چون دختر مریمه.. چون خواهر توئه! فرستادمش تا با زندگی آشنا شه.. غربت بچشه.. اگه اینجا دست و پاش و میبستم از دستم میرفت. خواستم خودش توی آزادیی مطلق راهش و انتخاب کنه! من به خواهرت و به خون اصیلی که تو رگاشه اطمینان دارم!

از جا برخاست و کنار اردلان ایستاد. دستش را روی سینه ی پدرش گذاشت.

_باشه بابا. هرچی شما بگین. به خودتون فشار نیارین. من میدونم شما هرچی به صلاح ما باشه همون و میخواین.

اردلان دستش را بالا برد و روی خرمنِ سیاه و نرمِ دخترش کشید.

_اگه بعدِ مریم منم نرفتم به خاطر تو بود.. خیلی شبیه مادرتی. همیشه آرومم میکنی!

لبخند نگرانی به رویش پاشید.

_قرص زیرزبونیتون کجاست؟

روی صندلی نشست و به کشو اشاره کرد. افق با سرعت قرص را از خشاب خارج کرد و زیر زبانش گذاشت. سپس دست برد و چند دکمه ی بالای پیراهن پدرش را باز کرد.

_دیشب خیلی زیاده روی کردین بابا. درست نبود بهتون تذکر بدم ولی تمامِ شب حواسم بود که یه دقیقه از اون سم دور نموندین!

اردلان لبخند خسته ای بر لب نشاند.

_عمرِ خوشی های واقعیِ ما تموم شده. از این به بعدش رو باید با باده خوش باشیم!

چشمان غمگینش را به نگاه دردمند پدرش دوخت.

_چرا اینجوری حرف میزنین بابا؟ من و آرزو.. این همه امید..زندگی. مگه چند سالتونه؟ تازه ژاکلین جون هم که هست و دقیقه ای تنهاتون نمیذاره!

با شنیدن نام ژاکلین اخم های اردلان در هم شد. نفس عمیقی کشید و ماهرانه بحث را عوض کرد:

_زهرا خانوم و حنانه تو این مهمونیا حسابی خسته شدن. مخصوصا زهرا. دلم نمیخواد زیاد بهش فشار بیاد! اون به حدِ کافی جوونیشو پای این خونه و ما گذاشته. گفتم یکی رو برای کارای خونه به انتخاب خودش بیاره. دلم نمیخواد پای کادر خدماتی بیرون به این خونه باز شه. فکر کنم تو آشپزخونه باشه. برو پیشش تنها نباشه!

سری برای پدرش تکان داد. درک میکرد که نخواهد راجع به مسائل زناشویی اش با او حرف بزند. حق مسلمش بود. درست مثل همان شب پاییزی و به یاد ماندنی که با آن زیبا رو وارد خانه شد و اعلام کرد که تا هفته ی آینده “ژاکلین” خانم خانه خواهد شد!

جلو رفت و گونه ی پدرش را بوسید. از اتاق که خارج شد دوباره همان حجمِ سنگین و بیرحمِ دلتنگی روی دلش سنگینی کرد. یعنی حتی دلش هم تنگ نشده بود؟ آن هم بعد از گذشتِ دو هفته در غربت؟؟

آهی کشید و راه آشپزخانه را پیش گرفت. صدای حرف زدنِ زهرا با زنی توجه اش را جلب کرد. ابرویش با تعجب بالا رفت. زهرا چه زود دست به کار شده بود. بلوزش را مرتب کرد و داخل شد. زهرا با دیدنش لبخند زد.

_بیا دخترم. منم میخواستم بیام صدات کنم!

رو به زنِ مسن سلامی داد و جوابی مهربان گرفت.

_سلام دخترم!

کنارشان پشتِ میز نشست. چهره ی زن زیادی آشنا و در عین حال دوست داشتنی بود. توجه اش به چادرِ کهنه و رنگ و رو رفته اش جلب شد. سرش پایین بود و منتظر حرف زدن زهرا..

_حنانه ایشون و معرفی کرد بهمون. بهشون گفتم باید هفته ای سه روز برای نظافت بیاد ولی..

با تردید نگاهی به چشمان پرخواهش زن انداخت.

_سوءتعبیر نشه ها.. ولی خوب مد نظر ما یه جوون بود. شما میتونی از پس کارا بربیای؟

زن لب به سخن گشود و صدای مهربانش وجودِ افق را گرم کرد.

_میتونم.. هر روز هم بخواین میام. به این کار احتیاج دارم!

نگاهِ افق به انگشتان پینه زده اش افتاد که با استرس درهم قفل میشدند. لحن صحبتش سوز داشت.. درد داشت و هزاران نیاز..

دستش را جلو برد و با محبت روی دستان زن گذاشت.

_اینجا همه مثل خانواده ایم. کسی هم که میخواد وارد این جمع بشه یه نفر از این خونست. اگه شما فکر میکنی میتونی از پسِ کارا بربیای و کمکِ زهراجون بشی از دیدِ من خیلی هم عالیه. ولی باید دید زهراجون چی صلاح میبینن!

زهرا لبخندی به روی چهره ی مضطرب زن زد.

_از فردا بیا.. روزهای فرد هفته رو بیا. کم کم راه میفتی و کار برات آسون میشه! به خونه ی دومت خوش اومدی!

زن نفس راحتی کشید.

_خدا ازتون راضی باشه.

افق لبخندِ پرمهری به رویش زد. چهره اش را دوست داشت. بی دلیل.. بی بهانه..

_با زهرا جون که آشنا شدین .حنانه رو هم میشناسین. منم افقم. دخترِ بزرگ خونه. میشه اسم شما رو بدونم؟

زن جواب لبخندش را با لبخندی صمیمی اما غمگینی داد.

_خوشبخت بشی دخترم. من هم مونس هستم.!

***

دستانش را دو طرف روشویی مرمر نگه داشت و به تصویرِ خودش خیره شد. هر روز آشفته تر از روزِ قبل بود.. هر روز کمی بیقرار تر.. حریص تر و عصبانی تر! زمان برایش حکم ساعت شنی را داشت. با هر نگاه به خودش، با هر یادآوریِ سیاوشِ فراموش شده لا به لای پوسته های امیر، زمانش را تنگ تر میدید و زندگی اشان را رو به فنا.

دادگاه رای صادر کرده بود. شهروز علاوه بر محکوم شدن به پرداختِ مبلغِ کلاه برداری شده، به جرم کلاه برداری نیز به حبس محکوم شده بود. اگر اعتراض به رای نتیجه بخت نمیشد، اگر تا دادگاه تجدید نظر این بیگناهی ثابت نمیشد، اگر سبحان نمیتوانست سارق اصلی را بیابد و تحویل قانون بدهد، همه چیز نابود میشد…بمب ساعتیِ زندگی اش میترکید و همه چیز را خاکستر میکرد!

از خودش میترسید. از سیاوشی که قرار بود بعد از ترکیدنِ آن بمب خوفناک ، خونین و مالین سر از ریر آوار و خاکسترها بیرون بیاورد میترسید! میدانست که بی بروبرگشت زندگی اش را فدای این بی عدالتی خواهد کرد.. میدانست آن میله های توسی رنگ عاقبت سهم خودش خواهد شد تا سهمِ برادرش از زندگی بیشتر از یک سلولِ تنگ باشد! جای شهروز آنجا نبود.. آنجا و میانِ آن همه نامرد و دزدِ مال و جان و ناموس جای مردی نبود که برای حفظ ناموس دختر همسایه چاقو خورده بود و تکه ای نانِ حرام روی سفره ی خانواده نگذاشته بود!

چشمش به گردنبند پارچه ای اش افتاد. روی مرمرِ سیاه رنگ، کنارِ شیرِ آب به بدترین شکل ممکن برایش دهن کجی میکرد. گردنبند ارزان قیمت و محبوبش! هدیه ی برادر بزرگش… لبخندی ناخودآگاه از یادآوریِ لحظه ی ساختنش روی لبش نمایان شد. دست برد و از روی سنگ برش داشت. انگشتانش را همانگونه غرق در خیال روی پیچ و تابِ پارچه ای اش کشید. دو ردیف قیطانِ توسی و مشکی بود که در هم پیچ خورده شده بود.

“چرا برام از اون زنجیرا نخریدی که گردنِ اسی بود؟ پولای قلکم و میدادم بهت نترس!

شهروز پس گردنش زد و همانگونه که مشغولِ در هم پیچیدن دو ردیف قیطان بود گفت:

_اسی هر غلطی کرد تو هم باس بکنی؟ اون لاته.. زنجیر انداختن مالِ لاتاست.

_آخه این چیه داداش؟ نخ بندازم گردنم؟

گره اش را سفت کرد و با دو انگشتش گردنبند را بالا، مقابلِ سیاوش نگه داشت.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن