codebazan

رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۹

_نخ نیست بچه.. این دو تا قیطون من و توئیم که اینجوری به هم پیچ خوردیم. ببینش… تویی و خان داداشت..تا آخرِ عمرمونم اینجوری میمونیم. این و میندازی گردنت و درش نمیاری تا یادت باشه هرجا باشی، هر غلطی کنی داش شهروزت خبر داره!

چشمان سیاوش برق زد و به گردنبند پارچه ای ، که برعکس چند دقیقه ی پیش حالا وسیله ی محبوبش بود چنگی زد و با یک حرکت سرش را از حلقه ی تنگش به سختی داخل کرد.”

قطره اشک سمج گوشه ی چشمش را با شستش زدود و گردنبند را داخل کمد بالای روشویی فرو برد. فاصله ی زیادی تا دوباره سیاوش شدن داشت! باید مدت طولانی ای امیر میماند و با فکرِ او جلو میرفت. برای جان فدا شدنِ سیاوش نقشه های پلید و سیاه امیر را نیاز داشت نه دلسوزی ها و مردانگی های سیاوش را!…. از خودش مطمئن بود.. میتوانست.. مطمئن بود که همراه آن یک تکه پارچه سیاوش و قلبش را هم داخل کمد زندانی کرده است.

دستانش را آغشته به ژل کرد و پنجه هایش را با خشونت لا به لای موهای سیاه و لختش فرو برد. دستانش را شست و همانگونه خیس روی ابروهای پرپشتش کشید و آنها را به بالا راند. چشمش به ته ریشش افتاد که بعد از آخرین اصلاح حسابی رشد کرده بود! ماشین را بیرون آورد و صورتش را اصلاح کرد. افتر شیو گران قیمت و خوش بویش را هم به چانه و گردنش زد و از آینه دل کند. وقتی آینه نبود حالش بهتر بود.. وقتی خودش را نمیدید. وقتی چشمانِ نافذ و سرزنشگرِ سیاوش نبود حالش خوب میشد! امیر میشد..!

کت و شلوارِ سرمه ای رنگش را از کمد خارج کرد و اتیکت مارک دارش را از رویش کند. وقتی حاضر و آماده دوباره جلوی آینه بازگشت دیگر کوچکترین نشانی از سیاوش نداشت!

لبخند جذابی چاشنیِ تصویرِ مردانه اش کرد. در نظرش شبیه به دیپلمات های جوان شده بود! یا همان پسرهای پولداری که با دیدنشان سوژه ی یک ساعتِ حرف های رکیکش با شهروز جور میشد! ناسزا میگفتند… پولشان را به بی ناموسی اشان میبستند و سرخوش و بیخیال عقده های این نداشتن ها را تخلیه میکردند!

حالا مردی که خوش پوش و خوش بو، با موهای آراسته و رو به بالا مقابلِ آینه ایستاده بود، هیچ شباهتی با جوانِ پر از کمبود و آه آن زمان ها نداشت!!

چشمش به ساعت افتاد. چیزی به قرارشان نمانده بود! سوئیچ ماشین تازه اش را از روی درایور برداشت و پالتوی مردانه اش را روی ساعدش انداخت.

رو به روی ماشین نه چندان گرانبهایش ایستاد و یک بارِ دیگر آن را از زوایای مختلف از نظر گذراند. پولی که بابتش داده بود بیش از پنجاه میلیون نبود.. برای همین مبلغ یک روزِ تمام از استرس عرق ریخته بود ولی مطمئن بود همین ماشینِ پنجاه میلیونی در برابر اتوموبیل های لوکس این خانواده در حدِ موتور درب و داغانِ حبیب هم نبود!!

پوفی کشید و سوار شد… تا رسیدن به هولدینگ تماما در خودش غرق بود. تمام حرف هایی که باید زده میشد را با خودش مرور کرد. جواب های کوتاهش را بارها رو بارها در ذهنش تکرار کرد و لبخند های جذاب و مردانه اش را مدام روی لب نشاند. باید اردلان را خام میکرد. برای جبرانِ تمامِ این چند صدمیلیونی که خرج شده بود.. به قیمت تمام کارتهایی که باطل شده بود.. به نیت همان سخن معروفِ “مرگ یکبار و شیون هم یک بار” باید این بازی را میبرد!

اردلان اخرین خانه بود.. آخرین گزینه ی این سیاه بازی.. آخرین طعمه ای که میتوانست او را به این پانصد میلیون برساند!!

ماشین را در پارکینگ مخصوص هولدینگ پارک کرد و داخل شد. از صلابتِ قدم های استوار و چهره ی جدی اش منشی سلام بلندی داد و لبهایش تا جای ممکن کش آمد. پوزخندش بلافاصله روی لبهایش نشست و یادِ حرفِ مادرش افتاد که آرزو داشت همیشه با کت و شلوار بگردد. چه آرزوی کم و در عین حال زیادی بود! حالا میفهمید دلیل این آرزو را.. در دنیایی که کوچکترین ارزش و احترامی برای یک جفت دستِ پینه بسته قائل نبودند برای یک دست کت و شلوارِ یک میلیونی و یک جفت کفشِ ورنی لبهایشان با هیجان و اشتیاق کش می آمد! جلو رفت و با همان لحنِ جدی، خیره به چشمانِ آرایش شده ی منشی گفت:

_با جناب حاتمی کیا قرار ملاقات دارم. میشه خبر بدین؟

_آقای افخم؟

سرش را تکان داد.

_خیلی وقته منتظرتونن!

نگاهی به ساعتش انداخت. از این “خیلی وقت” ی که منشی میگفت تنها یک ربع اش قابل قبول بود!! چشم از چشمانِ مشتاقِ زن برداشت و به طرف اتاق ریاست قدم برداشت. هماهنگ شدن و اعلامِ حضورش توسط منشی را شنید و بعد از زدن تقه ای به در داخل شد. پاهای روی هم افتاده ی فراز و نگاه پر تمسخرش اولین صحنه اش شد که از اتاقِ بزرگ جلوی چشمش نقش بست!

_سلام!

اردلان از پشتِ میز بیرون آمد و به طرفش قدم برداشت ولی فراز همانگونه با آن پوزخند پرتمسخر سر تکان داد.

_به به! جنابِ افخم عزیز!

چند قدمِ باقیمانده را خودش طی کرد و دست اردلان را به گرمی فشرد. سعی کرد در عین خونسردی، گرم و خوش برخورد باشد!

روی مبل های چرمِ کرم رنگ رو به روی فراز نشست و دستانش را در هم قلاب کرد.

_بابت تاخیر عذر میخوام.. خودتون از ترافیک سنگینِ تهران مطلع این!

_نفرمایید امیرجان!

گوشی را برداشت.

_چی سفارش بدم امیرجان؟

چشمانش را کمی ریز کرد و گوشی را سرجایش گذاشت.

_البته اگه مثلِ پریشب نوشیدنیِ سالم ترجیح میدی!

یکی از همان لبخندهای زیبا و تمرین شده اش را بر لب نشاند.

_شما صاحب اختیارید…

اردلان از بابِ مزاح و شوخی وارد شد.

_نکنه تو هم مثل من یه افق داری که چشماش مثلِ ببر روی کاراته؟

با شنیدن نامِ افق لبخندش حالت جدیدی به خودش گرفت و در دل گفت:

“به زودی افقِ تو فقط افقِ من میشه… فقط من!”

_میشه گفت تقریبا!

لبخندِ اردلان عمق گرفت و چشمانش برق زد. گوشی را دست گرفت و سفارش قهوه ی مخصوص داد.

_خوب امیرجان.. تو کل مهمونی که از دست ما فراری بودی. زود هم از جمع جدا شدی و رفتی. نه تونستم درست و حسابی ازت تشکر کنم! نه فرصت شد اونجور که مایلم بشناسمت!

چشمانِ امیر به نگاه معنادارِ فراز افتاد. سکوتش بیش از حد آزار دهنده بود.

_نخواستم زیاد مزاحم اوقاتتون بشم! راستش حضورم تو اون جمع خانوادگی زیاد هم خوشایند نبود.. ! گفتم راحت باشید!

_این حرف و نزن پسرجان. حالا شاید یکم زن ذلیل باشم ولی نه اونقدر که نتونم مهمون افتخاری ببرم با خودم.!

لبخندی مصنوعی نثارش کرد.

_نگفتین حضورِ آنیتون جلوی هولدینگ رو مدیون چی بودیم؟ دوربینا نشون دادن اتوموبیلتون به قصدِ پارک شدن توقف کرده بود! اونم دقیقا جلوی هولدینگ. غیر از اینه؟

سرش را به طرف فراز برگرداند… انتظارِ این سوال را میکشید.. آن هم زودتر از این ها!

_درسته…. شانس یاور بود و من اون لحظه اونجا حضور داشتم و مفتخر شدم این کمکِ ناچیز و به جناب حاتمی کیا کرده باشم!

اردلان که حسابی از تعاریف امیر کیفور شده بود چرخی به صندلی اش داد و گفت:

_خوش اقبالی از من بود امیرجان… اگه شما نبودی خسارتی که به بار می اومد قابل جبران نبود!!

سرش را دوباره به طرف اردلان برگرداند.

_به هرحال این خواست خدا و شانس بنده بود که بتونم جناب عالی رو از نزدیک بشناسم. البته ناگفته نمونه که اون روز هم به منظور ملاقاتتون اومده بودم شرکت. ولی خوب بعد از اتفاق افتادن اون حادثه ی ناخوشایند همه چیز طور دیگه ای شد و عرض بنده هم ضرورتش و از دست داد!

چهره ی اردلان جدی شد. از زیرِ چشم حواسش به فراز بود که از حالت ولو شده اش خارج شده بود و کمی جمع و جور تر نشسته بود.

_عرض؟ چه عرضی؟

تقه ای به در خورد و قهوه های سفارشی توسط دختری کم سن و سال ابتدا به طرف او و سپس بقیه تعارف شد. فنجانِ طلایی رنگ را روی میز قرار داد و گلو صاف کرد.

_راستش من دانشجوی رشته ی اتومکانیک هستم. یعنی بهتره بگم بودم! در مورد کارخونه ی تولید قطعات خودروتون یه چیزایی شنیده بودم. گفتم شاید بتونم شانسم و اینجا امتحان کنم!

خودش هم میدانست این بهانه چقدر میتواند بی ربط باشد! در مورد طراحان و مهندسانِ آن کارخانه شنیده بود.آن هم از تک تک استادهایی که تنها برای یک جلسه بازدید و تحقیق ذرمورد این کارخانه کلی دوندگی کرده بودند! قطعا در همچین جایی یک دانشجوی انصراف داده جایی نداشت! اما این بهانه با تمامِ محال بودنش قابلِ قبول ترین گزینه بود! دیگر شرایطش فرق داشت با یک دانشجوی ساده ی اتومکانیک. کسی که با یک نقشه ی تمیز و یک صحنه سازیِ حرفه ای چندصد میلیون پول و مدارک را به آغوشِ این مرد بازگردانده بود در کم توقع ترین حالت ممکن هم از یک دانشجوی اتومکانیکِ به دنبال کار بالاتر بود.

ابروهای اردلان به هم نزدیک شد.

_جالب شد. از چه نظر میخواستی شانست و امتحان کنی؟ برای کار؟

سری تکان داد.

_اون روز طرحم همراهم بود ولی در حال حاضر رزومه ای پیشم ندارم. بنا به مشکلات شخصی مجبور به انصراف شدم ولی بیرون از فعالیت های دانشگاه چند مورد طراحی انجام دادم که حتی یکیش به ثبت رسیده!

اردلان متفکر سر تکان داد و او در این سکوت به آن طرحِ پر افتخار و به ثبت رسیده اندیشید! شاید اگر تمام این بدبختی ها پیش نمی آمد، اگر شهروز گرفتار نمیشد و او مجبور به انصراف نمیشد میتوانست با تکیه بر استاد ناظری که قولِ یک آینده ی کاریِ خوب را به او داده بود طرح را به مرحله ی اجرا و راه اندازی برساند و از این زندگی اسف بار نجات پیدا کنند.. چگونه شد که زندگی اشان مانند کلاف در هم پیچید و ابرهای سیاه روی آسمان بزرگ حیاط کوچکشان چمبره زدند؟ خودش هم نمیدانست!!

صدای اردلان او را از گذشته اش بیرون کشید.

_من به تقدیر خیلی اعتقاد دارم جوون! شاید اگه اون روز اون اتفاق نمی افتاد؛ بی تعارف بگم.. شاید اصلا قرار ملاقاتی بینمون اتفاق نمی افتاد! طراحای بزرگی هستن که از گوشه به گوشه ی ایران برای نشون دادن طرحاشون و امتحان کردن شانسشون میان اینجا.. قطعا بین تمام اون گزینه ها یه دانشجوی انصراف داده به چشم هم نمی اومد!

توجه سیاوش به حالت مشکوک چشمانش جلب شد. لبخندی مصنوعی روی لب نشاند و به بهانه ی نوشیدنِ قهوه ی سفارشی، برای اندکی فکر کردن سکوت اختیار کرد. باید تمام زوایا را بررسی میکرد.. طولانی و دقیق میاندیشید و کوتاه جواب میداد!

فنجان را زیر چشمانِ ریز شده ی فراز و سکوتِ منتظرِ اردلان مزمز کرد. صدای چرخش صندلی اش تنها صدای این لحظات مسکوت بود! چشمش را به بخارِ فنجان دوخت.

اردلان شک کرده بود ..که اگر نمیکرد جای بسی تعجب داشت! همه چیز طبق برنامه پیش میرفت و همانگونه که انتظارش را داشت. میدانست توضیحاتش شاید بیش از پیش به شک و شبهه ی اردلان بیفزاید اما از هر زاویه نگاه میکرد این تنها راهکار بود! اردلان آنقدر نفوذی داشت که با گذشت یک مدت کوتاه تمامِ صحنه سازی و نقشه لو برود! باید زمان میخرید.. برای بودن با افق و پیش بردن کارهایش نیاز به یک اعتمادِ حد اقل یک ماهه داشت. یک ویژگی بارزو و یک بهانه برای دست به سر کردنش. شانس با او یار بود که میتوانست با آن طرح و ربط بی نقصش با کارخانه ی اردلان کمی او را از بازی به دور نگه دارد و جوری دیگری مشغول کند!

اگر نقشه اش میگرفت و اردلان خواستارِ طرح میشد شاید در تحقیقاتش در موردِ او پیشروی نمیکرد و او را تنها به چشمِ یک دانشجوی بیچاره و به دنبالِ فرصت میدید! ریسک بزرگی بود.. وقتی میگفت آخرین کارت ها صحبت از همین بازی های خطرناک بود! نتیجه ی ملاقات امروزش با اردلان از دو حالت خارج نبود! یا همه چیز فنا میشد و یا او یک قدمِ مهم به هدف نزدیک تر میشد!!

فنجان را روی میز گذاشت و گلویش را صاف کرد.

_شاید اعتماد به نفسِ زیادی داشتم که مستقیم به شرکتِ شما مراجعه کردم ولی من شدیدا کمال گرا هستم. دلم میخواد اگه بخوام کاری رو شروع کنم از بهترین گزینه شروع کنم. در هر صورتِ این هم تقدیر بود که شما رو از نزدیک و به دلیل دیگه ای ملاقات کنم و بدونم شانسی در این باره ندارم!

اردلان لبخند زد.

_از جراتت خوشم میاد.. شدیدا مشتاقم طرحت و ببینم! البته اگه بعد حرفای صریحم منصرف نشدی!

این را گفت و با صدا خندید. لبهای امیر به لبخند متینی مزین شد و فراز باز هم در سکوت و بی حالت خیره به مکالمه ی دونفره شان شد!

امیر نگاهی به ساعتش انداخت.

_اگه اجازه بدین من دیگه از حضورتون مرخص شم! باید به یه قرارِ مهم برسم!

به دنبالِ این حرف از جا بلند شد. اردلان هم به احترامش بلند شد و با چشمانی ریز شده گفت:

_امیدوارم این یه قرارِ کاری و مربوط به همون طرحِ مشهورت نباشه!

لبخندی زد و دستش را پیش برد.

_گفتم که.. من یا کاری رو شروع نمیکنم یا اگه شروع کنم ترجیح میدم از بهترین جا شانسم و امتحان کنم!

اردلان با افتخار نگاهش کرد. جذبِ منش و اعتماد به نفسش شده بود. همان گونه که انگشتانش را میفشرد گفت:

_نگفتی چرا انصراف دادی! اونم با این همه پیشینه ی موفق و استعداد!

نگاه اجمالی و کوتاهی به فراز انداخت.

_شاید تو یه فرصتِ مناسب دیگه براتون توضیح دادم! اینم بشه بهونه ای برای یه ملاقاتِ دیگه!

صدای خنده ی اردلان دوباره بلند شد و او را تا کنار در همراهی کرد. به محض خروجش در را بست و رو به فراز، که حتی از جایش بلند نشده بود با لبخند گفت:

_خیلی پر روئه ولی از جراتش خوشم میاد.

فراز پوزخندی زد.

_فکر نمیکنین زیاد دارین بهش رو میدین؟ هیچی نیست جز یه دانشجوی بدبخت و فرصت طلب!

بی توجه به لحن کوبنده ی فراز پشت میز مدیریتش نشست و انگشتانش را در هم قلاب کرد.

_من و یادِ جوونیِ خودم میندازه! مرموز و با استعداد!

لبخندش رنگِ آشنایی به خودش گرفت. لحن بی لرزش و پر غرور صدایش را دوست داشت. از تک تک کلمات سنجیده اش بوی استعداد و خودباوری می آمد.

_حالا میخواین چیکار کنین؟

چهره اش جدی شد.

_من نه… تو باید یه کارایی بکنی! برو ببین تو کدوم دانشگاه درس خونده و چرا انصراف داده. باید مطمئن شم هدفِ دیگه ای نداره! مهم ترین چیز هم که میدونی چیه؟

فراز سر تکان داد. او هم از همان ابتدا به این گزینه اندیشیده بود! هر دو در فکر فرو رفتند و اردلان زیرِ لب زمزمه کرد:

_امیدوارم با اون مزایده ی بزرگ و حیاتی ارتباطی نداشته باشه!

***

گوشی را مابین کتف و چانه اش نگه داشت و در اتاق را قفل کرد. امیر در آن سوی خط هنوز منتظرِ جواب بود.

_نمیگی؟

روی مبل تک نفره صورتی رنگش نشست و روی زانوهایش خطوط فرضی کشید.

_گفتم که.. هیچ دلخوری وجود نداره!

_اگه وجود نداره چرا مثلِ قبل نیست صدات؟ چرا حس میکنم ازم میترسی؟

آب دهانش را قورت داد. حقیقت همین بود.. به راستی که دیگر میترسید. از این مرد که در کمترین مدت مرکز زندگی اش شده بود میترسید!

_اشتباه میکنی!

صدای امیر ملایم شد.

_عزیز دلم.. فدای اون صدای نازت بشم من! یعنی واقعا نمیدونی دست و پام و گم میکنم وقتی میبینمت؟ خل میشم افق. بخدا نمیفهمم چی دارم میگم!

ناخودآگاه دلش گرفت و بی اراده پرسید:

_یعنی همونطوری الکی اون درخواست و دادی؟

لبخندِ نقش بسته روی لبهای امیر را ندید. اما از تن صدایش بوی لبخند می آمد!

_نه قربونت برم! فقط به قول خودت دارم بهت فرصت میدم.مگه همین و نمیخواستی؟

لبش را به دندان گرفت.

_چرا!

_بهت گفتم دیروز پیشِ پدرت بودم؟ کلی باهم حرف زدیم. خیلی مردِ شریفیه!

نفسش بند آمد و نگاهش به رو به رو مات شد.

_چی بهش گفتی؟

امیر بلند خندید.

_چرا میترسی انقدر؟ بابا شوخی کردم باهات. اون روزم رفته بودم برای کار! مگه میشه از خودت اُکی نگرفته برم سراغِ جناب حاتمی کیا؟

حس کرد کمی راه نفسش باز شد ولی از دروغی که آن شب به زبان آورده بود خوشش نیامد.

_برای چه کاری پیش پدر رفته بودی؟

_بحثِ کاری بین مرداست و همونجا میمونه. اینجا میخوایم به مقوله های دیگه ای رسیدگی کنیم. مثلا عشق.. محبت.. عاطفه!

افق متوجه تغییر بحث نشد و ناشیانه و آرام خندید.

_چقدرم شما پسرا بلدین واقعا!

_میای پیشم؟

از لحن محکم و متفاوت صدای امیر لبخندش جمع شد.

_پیشت؟

_آره.. تاحالا نیومدی خونم. من که تو خیابون زندگی نمیکنم! بالاخره یه خونه ای دارم!

بی اختیار از جا بلند شد رو رو به آینه ایستاد.

_تا یه ساعت دیگه باید برم. تا ساعت چهار هم کلاس دارم!

امیر متوجه ترسش شد و کمی ملایم تر گفت:

_خوب چهار بیا! اگه بخوای مثبت مثبتشم فکر کنی تا هشت وقت داریم همو ببینیم. هوم؟

_ولی هوا زود شب میشه!

خودش هم نفهمید این بهانه های بیربط را از کجا بر زبان می آورد.حقیقت این بود که نمیتوانست به همین راحتی چنین قدم بزرگ و مهمی بردارد، اما از طرفی دلش نمیخواست امیر پی به این بی اعتمادی ببرد! آن هم بد از آن همه حرفی که صریح و بی پرده، در آن شبِ جشن بر زبان آورده بود!

امیر پوفی کشید.

_میترسی؟

دستپاچه گفت:

_من؟ ازچی؟

_افق؟ اگه قرار باشه کاری باهات داشته باشم برام خونه و خیابون مهم نیست. بهت ثابت شده نه؟ میدونی چه کله خرابی ام من!..ولی تا خودت نخوای هیچ اتفاقی نمیفته! پس مثل یه دختر خوب پاشو بیا خونه ی عمو که دلش برات یه ذره شده!

شرم چهره اش را گلگون کرد. بی اختیار دستی به موهایش کشید و آرام گفت:

_منظوری نداشتم. فقط فکر نمیکنم اینکار درست باشه! بالاخره من و تو.. یعنی چجوری بگم!

_من و تو چی؟

_نمیخوام پیشِ خودت فکرای ناجور بکنی ولی نمیتونم! هرجوری نگاه میکنم هنوز برای رسیدن به این مرحله زوده!

_فکر میکردم روشن فکر تر از اینا باشی!

پشتش را به میز آرایش تکیه داد.

_چه ربطی به روشن فکری داره؟ برای دیدنِ همدیگه میتونیم جاهای دیگه ای رو انتخاب کنیم. نمیتونیم؟

_تو دقیقا با چی مشکل داری؟ با کلمه ی خونه؟ اُکی خونه نیا.. وقتی هنوز بهم اعتماد نداری حرفی برای گفتن نمیمونه! یه جا بگو بیام ببینمت! ولی دیگه بهم حرفی از اعتماد نزن اُکی؟ بهم نگو دوستت دارم. نگو بهت اعتماد دارم ولی فرصت میخوام برای قبولِ این رابطه. ازدم اسمِ اعتماد و پیشم نیار خوب؟

حس عذاب وجدان بر تمام احساسات دیگرش غلبه کرد و زیرِ لب گفت:

_اینطور نیست. باور کن…

امیر حرفش را با خشونت قطع کرد.

_افق؟ ثابت کن. اگه واقعا قبولم داری.. اگه اطمینان داری ثابت کن بهم!

سکوت کرد و درمانده به رو به رو خیره شد.

_روی این سکوت چه حسابی باز کنم؟

در دلش آشوب بود. در تردید بزرگی بود. از یک طرف امیر بحثِ اعتماد را پیش کشیده بود و از طرفی دیگر شخصِ پشتِ خط امیر بود! امیری که غیر قابل پیشبینی و قانون شکن بود! چقدر میتوانست در مقابلِ پسری که شمارِ ناپرهیزی هایش از دستش خارج شده بود مقاومت کند؟ آن هم درهمچین مکانی! به خودش اطمینان داشت.. به اینکه حتی برای تدریس خصوصی چند شاگرد دبیرستانی اش به خانه هایشان رفته بود و گاها ساعت ها کنارِشان در یک اتاقِ دربسته بی هیچ ترس و تشویشی به تدریس پرداخته بود! اما در نهایت تمامِ این افکار تنها و تنها به یک جمله میرسید: امیر با همه فرق داشت!

نفسِ کلافه ی امیر را از پشتِ گوشی شنید.

_نمیخوام اذیت بشی افق. اگه میخوام بیای اینجا فقط برای اینه که بهت ثابت شه اونقدرا هم که فکر میکنی بی دست و پا و عجول نیستم! اگه قراره همدیگه رو بشناسیم نمیتونم مدام تو کافی شاپ باهات قرار بذارم. میدونی چی میگم؟

لبش را به دندان گرفت.

_میفهمم!

_من دیگه حرفی برای گفتن ندارم! همه ی گفتنی هارم گفتم. دیگه پای خودته. بشین و فکر کن ببین میتونی بهم اعتماد کنی یا نه.. که اگر نه..

جمله اش را حریصانه و با ترس قطع کرد.

_من بهت اعتماد دارم. مشکل من اعتماد نیست امیر..

نفس حبس شده اش را آزاد کرد و قبل از آنکه منصرف شود با یک جمله ی کوتاه کار را تمام کرد.

_میتونی ساعتِ چهار بیای دنبالم؟

لحن صدای امیر تغییر کرد و به سرعت نرم شد.

_بله که میتونم! ولی تضمین نمیکنم تا اون موقع نَمیرم!

سعی کرد دل مشغولی هایش را پشتِ لبخندی مصنوعی پنهان کند.زیرِ لب زمزمه کرد:

_بی نمک!

امیر کوتاه خندید.

_ازم دلخوری؟

دلخور بود.. از این دیوانه که تا این حد احساساتش را در دست میگرفت و به راحتی آب خوردن تمام باورها و منطقش را میشست دلخور بود! لب برچید و همراه با آهی زیر لب گفت:

_نه!

_پس فعلا کاری نداری نفسم؟

کوبش قلبش بعد از شنیدن این کلمه بیشتر از قبل شد و به خداحافظی کوتاهی اکتفا کرد.

لباس های رسمی اش را پوشید و مقنعه ی سرمه ای اش را تا جایی که ذره ای موهایش بیرون نباشد جلو کشید. مانتو و شلوارِ همرنگش را هم پوشید و رو به روی آینه ایستاد. یعنی امیر قرار بود او را در این وضعیت ببیند؟ پوفی کشید و برق لب بیرنگ را چند بار روی لبهایش کشید. دوباره به چهره ی خودش خیره شد. بدونِ ذره ای آرایش.. دقیقا همشکلِ معلمانِ جوانِ پایه ی ابتدایی بود تا استادِ دانشگاه! چند بار دستش داخل کشوی شال هایش رفت و برگشت! نمیخواست داخل دانشگاه تغییر پوشش بدهد! این کار درست نبود. پوزخندی به چهره ی خودش زد. چه چیز درست بود مگر؟ رفتن به خانه ی مجردیِ مردی جوان که تنها پیشینه ای که از او میدانست یک مشت اطلاعات مبهم بود و چند هنجار شکنیِ جسورانه؟ نه! قطعا این ها دلیل راه رفتنش روی لبه ی تیغ نبود! یک جفت چشمِ سیاه با یک دنیا حرفِ ناگفته.. یک لبخندِ بینظیر و یک لحنِ مردانه و مطمئن بود که حال و روزش را چنان کرده بود!

حس عجیبی داشت. مثلِ حس انسانی که دانسته گناه میکند. مثل عاقلی که دانسته دستِ خود را در آتش فرو میبرد! همه ی باورهایش در مه بود.. کمرنگ و دست نیافتنی! تنها یک واژه ی پرعظمت مقابل چشمانش قدرت نمایی میکرد و او را روز به روز از خودش دورتر میکرد. “عشق!!”

پس اینگونه بود که میگفتند” محبت کارِ فرهاد بود و کوهِ بیستون سفتن”.. حالا میفهمید.. وقتی میانِ این حسِ خواستن و نخواستن، میانِ منطق و احساس، میانِ عقل و دلش دست و پا میزد میفهمید معنای واقعیِ عشق را!

نفسش را همراه با آه بیرون فرستاد و تونیکِ کاموایی و پوشیده ای را که زیرِ مانتو تن کرده بود دوباره کنترل کرد. سعی داشت در مقابل بقیه هرگونه بود در مقابل امیر همانگونه ظاهر شود!

پالتویش را تن کرد و کیف ساده و چرمش را دست گرفت.

خانه خلوت بود. ساعت نُه صبح بود و مطمئن بود ژاکلین هنوز از مراحل استحمام و آرایش نگذشته است! بوی سبزی تازه در مشامش پر شد. راهش را به طرف آشپزخانه کج کرد ولی هنوز قدمی برنداشته بود که چشمش به مونس افتاد. بیرونِ خانه روی تراسِ بزرگ مشغولِ خم و راست شدن بود!

تعجب کرد. هم از پرده های کنار زده شده ی پنجره های بزرگ خانه و دیدی که نسبت به حیاط بزرگ پیدا کرده بود، و هم از حضورِ مونس در بیرون از خانه! با احتیاط در را باز کرد. مونس یک دستش روی کمرش بود و با دست دیگرش برگ های خشک را جمع میکرد. روزِ اول کاری اش بود و این همه احتمام به خرج میداد! برایش عجیب بود.

جلو رفت و سلام داد.

_سلام. صبحتون بخیر!

مونس با ترس به پشت چرخید و با دیدن افق نفس راحتی کشید و لبخند زد.

_سلام به روی ماهت دخترم! خوبی؟

نگاهِ افق به دستانش افتاد که یک مشت برگِ خشک را با زور در خودش جا داده بود!

_ممنون. چرا اینجایین شما؟ این کارا مالِ رضاست!

به سختی خم شد و برگ ها را داخل نایلون سیاه رنگ گذاشت. کمرش کاملا صاف نمیشد.

_درختا لخت شدن. اینا هم آخرین برگان دیگه..حیاط به این بزرگی! چه جوری میخواد تمیزش کنه اونم با این همه بارشِ برف؟منم داشتم اون طرفِ پنجره رو تمیز میکردم که چشمم به این برگا افتاد. گفتم اینجارم سرو سامون بدم! کاری نیست که!

لبخندِ افق مهربان شد. جلو رفت و مقابلش ایستاد.

_ولی کمرتون درد گرفته!

_نه دخترم.. عادت دارم من. میری مدرسه؟

“مدرسه!”جمله اش را اصلاح نکرد و تنها با خنده سر تکان داد.

مونس نگاه پرافتخاری به ظاهر خانمانه اش انداخت.

_خوشبخت بشی دخترم. برو به سلامت!

افق زیر لب تشکر کرد. صدای زنگ تلفن قدیمیِ مونس بلند شد. نگاهش را با اضطراب بین افق و صفحه ی گوشی چرخاند و در نهایت با زور جواب داد:

_بله؟

افق که تغییر ناگهانی چهره اش را دید ناخودآگاه و نگران از مقابلش تکان نخورد.

_سلام به سلطانِ مادرا مونسِ خودم!

_سلام پسرم. خسته نباشی.

_خسته که هستم. خیلی دلم تنگته ننه!

_به کارت برس نگرانِ ما هم نباش!

_کجایی؟ بیرونی؟

دست پاچه شد و این دست پاچگی از دیدِ افق پنهان نماند. سرش را زیر انداخت و با خجالت از گفتنِ این دروغ گفت:

_اومدم خونه شمسی خانوم.

نگاهِ افق رنگِ تعجب گرفت.

_ننه؟ سفارش نکنما؟ نمیری جایی واسه کار! به قرآن روانی میشم!

_کجا رو دارم برم؟ همه مشتری ها پریدن از دست تو.

_خودم تنهایی قربونت میرم بیخیال شو مشتری های حروم لقمه رو. مراقب خودت و اون کره خر چاقالوی من هستی که؟

مونس با ترس از شنیده شدن دشنام های سیاوش لب گزید و گوشی را بیشتر به گوشش چسباند.

_هستم مادر.. تو فکرت و بده به کار.! الآن زمستونه هوای اونجا گرم و خوبه!

چند لحظه سکوت شد و در نهایت سیاوش با حالی منقلب گفت:

_باید برم ننه. کاری نداری فعلا؟

_نه …خدانگه دارت پسرم!

گوشی را قطع کرد و در مقابل نگاه مبهوت افق با زهرخندی گفت:

_پسرم بود.. نمیدونه کار میکنم!

چیزی در قلبِ افق فشرده شد. ابروهای کمانی اش را به هم نزدیک تر کرد.

_یعنی پنهونی کار میکنین؟

مونس آهی کشید و روی چهارپایه ی چوبی نشست. دیگر طاقت سرپا ایستادن روی این سنگِ یخ بسته را نداشت. آن هم با آن جوراب های پارزین کلفت!

_قصه ش طولانیه دخترم. ببخش که تو این سن دروغم و شنیدی. ولی پسرم نباید بدونه کار میکنم!

افق جلو رفت و دست روی شانه اش گذاشت. پیراهن بلند و گل گلی اش و ژاکت چند لایه و مشکی رنگی که از رویش پوشیده بود برای کار کردن در این هوای سرد خیلی کم بود!

_خودتون و ناراحت نکنین! ولی هر وقت خواستید بگید من میشنوم!

مونس سربالا آورد و نگاهِ افق دوباره در مردمکِ آشنای چشمانش قفل شد. دلش گرفت. بی دلیل غم بر هوایش نشست و دلش در یک لحظه همرنگِ نگاهِ درد دیده ی زن شد. در این نگاهِ پر حرف یک چیز زیادی آشنا بود برایش.!

_ای بابا دخترم. درد و بلای روزگار که تمومی نداره! دیرت نشه!

چشمانش را به سختی از نگاهِ زن گرفت و ساعتش را از نظر گذراند.

_دیر شده چه جورم. امروز ماشین نمیبرم. ده و نیم هم کلاسم شروع میشه!

لبخندی به رویش زد و اضافه کرد:

_شما هم برین خونه نمیخواد اینجاها رو جمع کنین اونم با این لباسِ کم. لازم باشه و ببینیم رضا نمیرسه یکی رو هم برای کارای رفت و روب اینجا استخدام میکنیم!

مونس سر تکان داد و بلند شد.

_چشم دخترم برو خدا نگه دارت!

افق راهش را کج کرد ولی همین که خواست پله را پایین برود برگشت و پرسید:

_گفتین اسمتون همدم بود؟

مونس با خنده سر تکان داد.

_مونسم. ولی هرچی دوست داشتی بگو!

جوابش لبخندِ افق شد و دستی که برای خداحافظی با محبت برایش بلند شد.

***

ادکلن سرد و خوشبویش را از داشبورد ماشین بیرون آورد و روی نبضِ ساعد و گردنش فشرد. عطرِ بینهایت جذاب و خنکی که با هر بار زدنِ نبضش کمی بیشتر پخش میشد و هوای ماشین را خوشبو میکرد. نگاهی به تایمرِ ماشین انداخت. وقتِ قرار فرا رسیده بود. لبش را مانند همیشه تر کرد و نگاهی در آینه به خودش انداخت.

خوب بود.. امروز دیگر باید یک قدمِ بزرگ برای موفقیتش بر میداشت! مطمئن بود فضای پرامکانات و امنِ خانه یخِ دروغین این دخترِ پر ناز و افاده را آب خواهد کرد. مگر در کدام قرار های خانگی اش با دختران به نتیجه ای که میخواست نرسیده بود؟ تجربه نشان داده بود ، حتی بی تجربه ترین و پرادعا ترین دختر در پاکی هم تنها با نشستنِ چند دقیقه ای در کنارِ او و بعد از شنیدنِ قول های عاشقانه اش وا داده بود! پس افق هم نمیتوانست از این قاعده مستثنا باشد!

چشمش خیره به رو به رو و افکارش مانند همیشه درگیر بود که متوجه خارج شدنِ دختری ظریف اندام از درِ دانشگاه شد. چشمانش را کمی ریز کرد. افق بود!!

نگاهش روی ظاهرِ بیش از حد ساده اش مات ماند. بی اختیار یادِ مهسا افتاد. یادِ شلوارهای طرح دار و عجیبش! آرایشِ غلیظ و موهای همیشه پریشانش. نگاهش به صورتِ افق افتاد که سر به زیر و موقر از درِ دانشگاه خارج شد. چهره اش زیادی درهم بود انگار.. یعنی واقعا به اجبارِ او پذیرفته بود؟ افق نگاهی به چپ و راست کرد که با تک بوقِ امیر متوجه حضورش شد و بعد از مکثِ کوتاهی، گرفته تر از قبل به طرفِ ماشین حرکت کرد. حالا چهره اش واضح تر بود! به جز گردیِ صورتِ سفید و زیبایش چیز دیگری نبود تا توجه کسی را جلب کند! چهره اش با آن پرنسس زیبای آقای حاتمی کیا هیچ شباهتی نداشت! همانگونه مات و مبهوت بود که درِ ماشین باز شد و افق به آرامی کنارش جا گرفت.

_سلام!

نگاهش را اینبار با دقتِ بیشتری روی لباس ها و ظاهرش چرخاند و لبخند بر لب نشاند.

_سلام..

حالتِ خاصِ سلام دادنش باعث شد افق به طرفش بچرخد!

_چیزی شده؟

صدایش همان لرزشی را داشت که در اولین دیدار داشت، دلیل این همه ترس و اضطراب را درک نمیکرد!

لبخندی زد و آمرانه گفت:

_نه فقط تصور نمیکردم با این شکل و شمایل ببینمت! شبیه دخترای دبیرستانی شدی!

اخم هایش که به سادگی در هم گره خورد خنده ی امیر هم ناخودآگاه بلند شد. خنده ای واقعی و از تهِ دل.. دیدنِ حالات سریع و ناشیانه ی صورتش جالب بود. مثلِ بازی با یک دختربچه ی پنج ساله و عصبانی کردنش!

خنده ی بلند امیر استرس پنهانیِ تمامِ این چند ساعتش را به اوج رساند. با همان اخم آرام گفت:

_به چی میخندی؟

لبش را جمع کرد و به معنای “هیچ” سر تکان داد. چشمش به دستانِ سرخ از سرمای افق افتاد. دستش را پیش برد و ناگهانی و سریع روی دستانش گذاشت. افق تکانی خورد.. حتی یک لحظه آنقدر ترسید که عقل فریاد میکشید: پیاده شو و تا جان در توان داری بدو..

_بذار گرمشون کنم یخ کردی!

با همان کوبشِ بی وقفه ی قلبش دستش را از زیر دستان امیر بیرون کشید و با زور گفت:

_نه خوبه!

امیر به چالاکی متوجه حالِ پریشانش شد.. آن قدر بی تجربه نبود که از حس و حالِ بعد از این تماس های فیزیکی چیزی نداند، اما جنسِ این حس و حال فرق داشت با حس و حال هایی که تا به امروز از دختران اطرافش دیده بود! در مقابلِ جمله ی کوتاهش تنها سکوت کرد و ماشین را راه انداخت!

_چرا هرباری که میبینمت با یه ماشینی؟ بابات نمایشگاه هم داشت؟

لبخندی زد که بی شباهت به پوزخند نبود.

_ماشینای رفیقام بودن. این یکی مالِ خودمه!

سرش را برگرداند.

_به پای عروسکِ شما نمیرسه ولی تحملش کن!

افق باز هم روزه ی سکوت گرفته بود. نفسی کشید و بحث را ماهرانه دست گرفت.

_تو کلاس شاگردِ پسرم داری؟

افق سر بلند کرد و حیرت زده به نیم رخ اش خیره شد. با ژست خاصی دستش را روی فرمان نگه داشته بود و به رو به رو خیره بود.

_چطور؟

امیر شانه بالا انداخت.

_میخوام بدونم!

درگیر انگشتانِ سرخش شد و به آرامی گفت:

_اکثر دانشجوهایی که باهاشون کلاس دارم پسرن!

سرِ امیر به طرفش برگشت و گوشه ی چشمش چین خورد.

_جالب شد.. باید یه بار باهات بیام سرِ کلاس ببینم روابطشون با این استادِ زیادی جوون و دلربا چجوریاست!

بی اختیار لبخند زد. این حسِ حسادت را دوست داشت. کودکِ درونش جملاتی را در ذهنش تکرار میکرد و عقلش به سرعت پس میزد. در فضا و موقعیتی نبود که بتواند منعطف رفتار کند!

_رابطه خاصی بینمون نیست! مثل همه ی دانشجوها و استادا!

امیر نگاه کوتاهی به او کرد و با لبخندی کجو کوله دوباره به رو به رو خیره شد.

.

.

کلید را داخل قفل چرخاند و کنار ایستاد.

_به منزلِ فقیرونه ی من خوش اومدی!

افق نگاهش را به فضایِ تاریک رو به رویش دوخت و سعی کرد ترس و اضطرابی را که مانند خوره به جانش افتاده بود ، همانگونه زیرپوستی نگه دارد!

آرام داخل شد. آنقدر ترسیده بود که حس میکرد هر لحظه ممکن است زانویش خم شود و پس بیفتد!..خانه ی تاریک هم بیشتر به این ترس دامن میزد. حضورِ امیر را از پشتِ سر و در نزدیکیِ خودش حس کرد. طولی نکشید که فضای رو به رویش رفته رفته روشن تر شد.

_چرا ایستادی اینجا؟

چند قدم جلو رفت. کیفش را روی میزِ کوچک گذاشت و روی اولین کاناپه ی سبز رنگ نشست. خانه ی شیرینی بود. کوچک و شیک!

_میخوای همونجوری بشینی اونجا؟ بیا برو لباساتو دربیار بذار سرما از جونت بره بیرون!

لبخند دستپاچه ای زد.

_نه خوبه.. در میارم حالا!

امیر چند لحظه با لبخند خاصی نگاهش کرد و بعد بی حرف راهش را به طرف اتاق کج کرد. لباس هایش را با تیشرتِ سفید رنگ ساده و شلوارِ ورزشی طوسی رنگی تعویض کرد. وقتی دوباره واردِ هال شد، افق را در ظاهری دیگر و جایی دیگر دید. کاناپه ی دونفره ی نزدیک به میز را برای نشستن انتخاب کرده بود و سرگرمِ گوشی اش بود.. تصویر زیبایی بود. موهای لخت و تکه تکه اش روی دوشش ریخته بود و همانگونه که سرش پایین بود با یک دست موهایش را کنار گوشش نگه داشته بود. نگاهش به بافتنی کرم رنگش افتاد . چقدر در این لباس دخترانه ظریف تر به نظر میرسید!

افق حضورِ امیر را که حس کرد سر بالا آورد. از دیدنش در آن شکل و شمایل لبخندی بی اراده روی لبش خانه کرد و آرامش به وجودش بازگشت. با تمامِ شیطنت هایش مانند پسر بچه های تخس و دوست داشتنی بود.. درست مثل امیر محمد.. یا شاید از او هم بیشتر!

امیر لبخندش را شکار کرد و چند قدم نزدیک شد.

_میخوای لباسات و بذارم تو اتاق؟

_نه ممنون!

همانگونه که حرکات شرمزده اش را با لبخند مرموزی میپایید به طرف آشپزخانه راه کج کرد.

_چای یا قهوه؟

_فرقی نداره.. یه چیزِ گرم باشه کافیه!

نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. لبهایش را به هم فشرد و تنها گفت:

_که اینطور!

اما افق ساده تر و البته هیجان زده تر از آن بود که پی به منظورش ببرد. دست و پایش در هم گره خورده بود. پاهایش به زمین چسبیده بود و یارای انجام هیچ کاری را نداشت. دلش میخواست عقربه ی کوچک مسیر یک ساعته ای را که برای این بی عقلی تعیین کرده بود، زودتر بپیماید و از این محیطِ دلهره آور خارج شود. برعکس تصوراتش هیچ چیزی جز نگرانی و ترس برایش به همراه نداشت!

نگاهش را دور تا دور خانه چرخاند. حتی یک تصویر هم از کسی بر روی دیوار ها نبود…حرفش را پس گرفت. خانه ی شیک و شیرین زیادی مخوف بود! زیادی خلوت.. و شاید هم زیادی ترسناک!!

حضورِ امیر را کنار خودش حس کرد. چشم از در و دیوار گرفت و تکانی خورد. نزدیکیِ بی ملاحظه ی امیر حالش را خرابتر میکرد. مطمئن بود اگر هوای شیطنت در سرش باشد صدایش را حتی خدا هم نخواهد شنید! با ترس آشکاری به چهره ی زیادی آرامش خیره بود که امیر لب از لب باز کرد و با ملایمتی خاص گفت:

_از وقتی با اون لباسِ بی نظیر و اون ظاهر دیدمت ظاهر معمولیت برام غریب میاد!

در کمتر از چند ثانیه تمام اعتماد به نفسش از بین رفت.

_خیلی غیر قابل تحملم اینجوری؟

امیر تک تک اعضای صورتش را از نظر گذراند و با لبخند گفت:

_اتفاقا خواستنی تر میشی!

دیگر نگاه خیره اش را تاب نیاورد و کمی درخودش جمع شد. حس کرد باید چیزی بگوید.. دلش میخواست با آخرین توان هنوز هم از باورهایی که با آمدن به اینجا ساده از کنارشان گذشته بود دفاع کند!

_امروز بیشتر برای این اومدم اینجا که یکم بیشتر بشناسمت! من ازت چیز زیادی نمیدونم امیر..دوست دارم همه چی رو بدونم!

یک تای ابروی امیر بالا پرید.

_همه چی؟

_به جز اطلاعات ابتدایی چیز دیگه ای نمیدونم. اگه قرار باشه به این رابطه جدی فکر کنیم خوب باید بشناسمت. میشه از اولِ اولش بگی!

به پشت تکیه داد و دستانش را در هم قلاب کرد.

_در مورد خانوادم که میدونی! بعد از اون حادثه ی لعنتی هم پدرو هم مادرم مریض و بیحال افتادن یه گوشه ی خونه! خودمم به خاطر این وضعیت مجبور شدم اوایل ترم چهار انصراف بدم. من اتومکانیک خوندم. درسمم خیلی دوست داشتم ولی خوب! با اون شرایط نمیتونستم ادامه بدم تحصیل رو!

_به خاطر شرایط مالی؟

چند ثانیه سکوت کرد. نباید فعلا شکش به طرفِ مسائل مالی کشیده میشد! زود بود.. در مقابل این همه بی اعتمادی خیلی زود بود..

_نه.. چون باید دنبال کارای پدرم باشم! یه راه های اداری هست که شاید بتونم اگه خوب پیگیری کنم بشه یه قسمتی از ضرر و زیان و جبران کرد! در مورد اون بعدا مفصل بهت توضیح میدم. فعلا دوست ندارم اولین قرارمون و با این بحثا تلخ کنیم. هوم؟

سر تکان داد.

_پس بگو چند تا بچه این؟

امیر بی اختیار آه کشید. برای اولین بار بود که اینگونه سوال و جواب میشد!

_تکم..!

افق انگشتانش را در هم قفل کرد و سرش را پایین انداخت. این بحثِ پیش آمده ی آرام را دوست داشت.

_پس چرا پیش خانوادت نیستی؟ یعنی تو قم! خوب… اینجا خونه داری.. زندگی داری ولی اونجا.. یعنی چه جوری بگم!

دست زیر چانه افق گذاشت گذاشت و سرش را بلند کرد.

_میخوای بدونی چرا به جای اینکه پیش اونا باشم اینجام هان؟

افق سرتکان داد و همزمان کمی عقب تر رفت.

_چون همونطور که گفتم یه کارای قانونی هست که باید اینجا انجامشون بدم. ببینم تو چرا همش وقتی باهام حرف میزنی سرت و میندازی پایین؟

گُر گرفت و سریع و فرز به چشمان خندانش خیره شد.

_اینطور نیست!

دستِ امیر جلو رفت و آرام روی صورتش نشست. با شستش صورت کوچک و گردش را نوازش کرد.

_نکنه میترسی بازم ناغافلی ببوسمت؟

همین اشاره ی کوچک بس بود برای مردن و زنده شدنش. نفهمید چهره اش از این شرم و فشار چگونه شد که امیر آنگونه با صدای بلند خندید!

_نترس. همون سیلی برای هفت پشتم بس بود!

خنده ته مایه ی چهره ی امیر شد. از یک چیز دیگر مطمئن بود. این دختر از او میترسید! نتوانست بیشتر از این آزارش بدهد. از جا برخاست و به طرفِ کانتر رفت. پشتش ایستاد و همانگونه که چای را درون کیسه ی فلزی چایساز میریخت حواسش را جمع حرکاتِ عجیب و پر استرس دخترک کرد!

_میخوای هممونجا بشینی تنبل؟ پاشو بیا این شیرینی ها رو بچین توظرف!

افق بالاخره ایستاد و نگاه زیر چشمیِ امیر روی اندام ظریف و زیبایش به حرکت درآمد.یک چیزی در وجودِ این دختر بود که از همه کس خواستنی ترش میکرد. حتی از مهسایی که برای پیچ و تاب های فیزیکی بدنش سالهایش را در باشگاه های بدنسازی گذرانده بود!! دوباره ذهنش به یک مقایسه ی ناخواسته دعوت شد. یادش آمد مهسا در اولین قرارش با او چه پوشیده بود! یک لباسِ بی در و پیکر بود که گویی قسمت های کمر به پایینش را گرگ ها دریده بودند! درمقابلِ آن دختری رو به رویش قرار داشت که با وجود تونیکِ معمولی و ساده اش، برایش خواستنی تر از مهسا بود!

حضورش را در آشپزخانه حس کرد و سربرگرداند. آستین های بلند تونیکش را در مشتش گرفته بود و نگاهش ناشیانه به هرجایی جز چشم های او بود!

_از توی یخچال جعبه ی رولت ها رو بیار بیرون بچین تو اون دیسِ بلوری!

افق موهایش را پشت گوشش زد و پشت به او مشغولِ چیدن شیرینی ها شد. از پشت سر نگاهش کرد. چرا نمیتوانست در مقابلش تنها کمی خوددار باشد؟ به اعتمادش نیاز داشت. به اینکه این خانه با خیالِ راحت و اعتمادی تام محلِ رفت و آمدهای متعدد او شود! هیچ گاه نه در زندگی و نه در رابطه هایش هوس باز نبود! هر آنچه تجربه میکرد لازمه ی نقشه هایش بود! همان شرط ایجاد وابستگیِ جسمی که دخترها را زودتر از حد معمول وابسته و دلباخته میساخت! اما یک سوالِ بزرگ در رابطه با افق آزارش میداد.”یعنی واقعا بی تجربه بود؟”

پاهایش او را بی اختیار به طرفش کشید. با فاصله ی نزدیکی پشت سرش ایستاد. تا جایی که عطرِ شامپوی ملایم موهایش پرزهای بینی اش را قلقلک داد.

افق حضورش را حس کرد و سرش را کمی به پشت چرخاند اما برخورد سرش با سینه ی امیر باعث شد نتواند بیش از آن حرکتی به خودش بدهد! تمامِ وحشت های دنیا بر سرش آوار شد. کارش تمام بود… دیگر شک نداشت..

صدای آرام و پر حسش را از کنارِ گوشش شنید!

_موهات خیلی بوی خوبی میده!

قلبش در سینه خودش را به در و دیوار میزد. دلش میخواست زمان به عقب برمیگشت و پا به این آشپزخانه ی کوچک نمیگذاشت، یا اصلا پا در این خانه نمیگذاشت! نفسش را با زور از سینه خارج کرد و با صدای لرزانی گفت:

_میشه لطفا بری کنار؟ جلوی نور و میگیری نمیتونم ببینم!

امیر به این زیرکی اش لبخند زد. دستش را از دو طرف جلو برد و دستانِ افق را گرفت. دستِ خامه ای اش را بالا آورد. انگشتِ آغشته به خامه ی سفید رنگش زیادی تحریک کننده و خوشمزه به نظر میرسید. انگشتش را تا نزدیکیِ دهانش پیش برد اما قبل از آنکه با حماقتی دیگر باعث گریز دوباره ی او شود، دستش را کج کرد و خامه را روی بینیِ افق مالید.

افق با عصبانیت به طرفش برگشت. حس و حالی که تنها در این چند ثانیه بر او گذشته بود در مقابلِ این شوخیِ بیرحم عادلانه نبود!!

_چرا همچین میکنی امیر؟

نگاهش را روی صورت ترسیده ی افق گرداند.

_شیرینی رو با چنگال برمیدارن خانومِ استاد دانشگاه!

افق عصبانی دستش را بالا برد و روی بینی اش کشید. با این کار خامه بیشتر از قبل روی دماغش پخش شد و خنده ی امیر از دیدن این چهره ی ترسیده و با مزه بیشتر شد! اما طولی نکشید که به سرعت لبخندش را جمع کرد و با جدیت بیشتری دوباره کنارِ بساطِ چای برگشت!

با فاصله ای که دوباره بینشان ایجاد شد کمی آرام گرفت. دستانش لرزش خفیفی داشت. این دیوانه برایش در عین آشنایی غریبه بود! این را هر لحظه عقل و منطقش فریاد میزد! ظرف شیرینی ها را برداشت و قبل از امیر آشپزخانه را ترک کرد. ظرف را روی میز گذاشت و اینبار کاناپه ی تک نفره را برای نشستن انتخاب کرد. طولی نکشید که عطرِ خوش چای در بینی اش پر شد. دیدنِ امیر همراه با آن سینیِ سیلور و دو فنجان چای حسِ خوبی درونش ایجاد کرد.

_از خونه خوشت اومد؟

دوباره دیوار ها را از نظر گذراند.

_خوبه فقط یه چیزایی انگار کمه. خونه ی خودته؟

امیر به حرکاتش دقیق شد و نگاهش را مانند میخ در چشمانِ کنجکاو افق فرو برد.

_نه.. رهن کردمش. دوس داری یه چرخی توش بزنی؟ مثلا به اتاقا سرک بکشی!

چشمانِ افق گرد شد.

_چرا باید همچین چیزی رو بخوام؟

کامل داخل کاناپه فرو رفت و شانه بالا انداخت.

_چون دخترا دوست دارن. اینکه مثلا بگردن ببینن اثری از رقیب پیدا میکنن یا نه! اینطور نیست؟

از واژه ی “رقیب”ی که در کنارِ جمله ی ابتدایی اش به زبان آورده بود خوشش نیامد. “دخترا!”

_باز داری به چی فکر میکنی؟

چهره اش گرفته شد.

_قبلِ من خیلی دوست دختر داشتی نه؟

امیر آرنجش را روی زانوهایش قرار داد و کمی به جلو خم شد.

_منم منتظر بودم ببینم کِی میپرسی این سوال کلیشه ای رو. اگه بخوام صادق باشم آره.. خیلیا بودن!

فروغ چشمانش خاموش شد. چشمش را به بخارِ فنجان های چای دوخت و سعی کرد آرام باشد.

_خوب برای هر دختری مهمه.. اینکه بدونه..

_خودت چی؟

با بریده شدن کلامش با این سوال متعجب نگاهش کرد.

_من چی؟

_خودت قبل از من با کسی بودی؟

بی جواب و دلخور به صورتش زل زد که امیر آرام گفت:

_خیلی چیزا هست که باید ازت بدونم. من معمولا خودم تحقیق میکنم ولی در مورد تو دوست دارم خودت بی تعارف بهم بگی!

مغموم و گرفته لب زد:

_چی رو بگم؟

امیر کف دستانش را با حالتی نمایشی زیر چانه اش گذاشت و روی عدسی تیره چشمان دخترک بیشتر زوم کرد.

_اینکه تاحالا تو زندگیت مردی بوده یا نه.. عاشق کسی شدی یا نه.. دوست پسر داشتی یا نه! اینکه اصلا باهاشون تا کجا پیش رفتی..

نگاهش را کمی پایین تر آورد.

_یا مثلا دقیقا موقعیتت چیه الآن؟

حرف های گنگ و چند پهلویِ امیر، آن هم با این نگاهِ نافذ و مشکوک برایش قابل درک نبود. از تمام جمله هایش بوی شک و بی اعتمادی می آمد! شرم و ناراحتی پوست سفید صورتش را گلگون کرده بود. یعنی انقدر غیر قابل باور بود؟ باورِ اویی که ناشیگری از تمامِ وجناتش میبارید.. شاید هم پشت تمام این سوالات منظور دیگری بود!

_تو زندگیِ من مردای زیادی اومدن و رفتن بدونِ اینکه من اومدنشون و حس کنم. همشون یا توسط پدرم رد شدن و حتی به مرحله ی آشنایی هم نرسیدیم.. یا اینکه با مخالفت و دوریِ من کم کم از کنارم فاصله گرفتن و شروع نشده تموم شدن! تنها کسی که به خودش جرات داد تو حریمِ من باشه تو بودی! اگه اینا رو پرسیدی تا با این اعتراف حظ کنی به خواستت رسیدی.. ولی متوجه منظورت در رابطه با موقعیت نشدم!

امیر دست برد و فنجانش را از روی میز برداشت. لبخند مرموزی گوشه ی لبش بود. جدول سرگرم کننده و سختی پیشِ رویش بود که حل کردنش برایش از معاشقه ای که طبق نقشه هایش هم اکنون باید انجام میشد هیجان انگیر تر بود. سرش را کمی به طرفِ اتاق خواب کج کرد و با چشم به آنجا اشاره کرد.

_منظورم آخرین گزینست! آخرین چیزی که در مقابلش هیچ دختری نمیتونه به طرفِ مقابلش نه بگه!

تمامِ تن افق به یکباره آتش گرفت.چشمانش تنگ شد و لحن صدایش لرزان!

_واقعا فکر میکنی …

_میدونم تا آخرش پیش نرفتی.. ولی اینم میدونیم که رابطه فقط به آخرش ختم نمیشه. یعنی میخوای بگی تا این سن با هیچ کس نبودی؟

دستش را دورِ بازویش حلقه کرد. چقدر هوا سرد شده بود. احساس تنهایی میکرد. حالا اگر میگفت نه کوچک میشد؟ آبرویش میرفت؟ درست مثل وقتی که آرزو فریاد زده بود “تو املی که تا این سن یه دوست پسر هم نداشتی” آرام جواب داد:

_چرا باید دروغ بگم؟

موهایش را دوباره پشت گوشش زد و دلخور تر از قبل گفت:

_اگرم داشتم مطمئنم هیچ وقت پامو از حد خودم فراتر نمیذاشتم!

پوزخندی یک طرفه روی لبهای امیر نقش بست.

_چاییت و بخور!

دستش را پیش برد و فنجان را برداشت. انگشتانِ یخ بسته اش را دورِ فنجانِ گرم حلقه کرد. امیر در مورد او چه فکر کرده بود که اینگونه راحت و بی پروا باکرگی اش را به حد و اندازه میکشید.؟

_رابطه ای که از رختِ خواب پا بگیره همونجا تموم میشه! من برخلاف خیلیا عقیده دارم چهارچوب ها نیستن که برای انسان تعیین و تکلیف میکنن! بلکه ذهن و عقیده ی قویِ خود یه انسانه. کسی که راسخ باشه تو به باد دادنِ عفت و دخترونگیش لازم نیست منتظرِ یه خونه ی خالی باشه! خیلی جاها هست برای اینکار. تو گوشه به گوشه ی شهر میشه عفت و بوسید و کنار گذاشت. قبول دارم منی که بدون شناخت بلند شدم و اومدم اینجا از نهایت حدم گذشتم. پامو بیرون از دایره اعتقادیم گذاشتم .اما عفتم رو لکه دار نکردم و میدونم که هیچ وقت نمیکنم.

نگاه امیر روی چهره ی گرفته اش ثابت ماند. از حرف های بوی آزار دهنده ی معصومیت می آمد. ولی مهم تر از آن اعتمادی بود که داشت از کفش میرفت. خودش را کمی به طرفِ افق کشید و دلجویانه گفت:

_میدونم داری پیش خودت چی فکر میکنی! نترس.. پیشِ خودم نگفتم دختری که به راحتی قبول کرده بیاد خونم شاید…

پوفی کشید. دروغ بیشتر از این جایز نبود وقتی واقعا اینگونه اندیشیده بود! چهره ی افق حسابی در هم بود.مطمئن شد که در این مرحله از رابطه شان، هنوز خواستارِ صمیمیت بیشتری نیست! برایش عجیب ولی قابل درک بود! افق از همان ابتدا هم پوسته ی ضخیمی داشت. وقتی پذیرفتنِ رابطه شان این همه وقت کشته بود، مسلم بود که برای ایجاد یک رابطه ی نزدیک زمان بیشتری میطلبید..

_من دروغگو نیستم امیر.. از دورویی و دروغ متنفرم! فکر میکردم اونقدری منو بشناسی که به پرسیدنِ این سوالای آزار دهنده نیازی نباشه!

دستش را پیش برد و روی بازوی افق کشید.

_اگه نمیشناختمت کسی نبودی که براش این همه خودم و به آب و آتیش بزنم. اصلا بیا این سوالای احمقانه رو فراموش کنیم. هوم؟

لبخندی مصنوعی روی لب نشاند ولی چشم هایش هنوز دلخور و غمگین بود. درکش نمیکرد. رفتارهای ضد و نقیضش را دوست نداشت. اینکه با بدترین شیوه اعتراف میگرفت و با چند جمله ی نرم دلجویی میکرد برایش خوشایند نبود. نگاه معصومش را خیره به چشمانِ امیر کرد.

_چرا حس میکنم باورم نداری؟

جمله ی کوتاه و معصومیت نگاهش امیر را تکان داد.قفلِ آن نگاهِ شفاف شد و نامطمئن گفت:

_اشتباه حس میکنی. اگه باورت نداشتم الآن اینجا نبودی!

افق بی حرف فنجان را نزدیک دهانش برد و مشغول نوشیدن چای شد. امیر به نیم رخ ساده اش خیره شد. دیگر از زمزمه های وجدانش به ستوه آمده بود! دلش چند دقیقه سکوت میخواست. رفتارهای غیرمنتظره ی افق امیرش را خسته میکرد. وقتی امیر خسته میشد میترسید. چرا که شخصِ دوم درونش رحم داشت.. انسانیت داشت و بی شک همه چیز را خراب میکرد! بی صدا در خودش غرق شد. زمان و مکانش را گم کرد انگار. جایی میان راست و دروغ..میانِ سفید و سیاه ایستاده بود.. باورش نداشت. نه او را.. و نه هم سطح هایش را. مگر ممکن بود میان این همه آزادی و رفاه ماند و فاسد نشد؟ نمیتوانست باور کند. شاید هم نمیخواست! از اینکه در مقابل حرف های ساده ی دخترک همیشه یک قدم عقب تر میماند کلافه بود. چشم روی هم گذاشت و آب دهانش را با زور قورت داد.

یک جریان قوی میان عقل و دلش در کشمکش بود. احساسش نگاه معصومِ دخترک را نشانه میگرفت و عقلش موقعیت زندگی اش را. اما یک چیز را مطمئن بود. اگر این دختر واقعا معصوم می بود.. اگر فرد اشتباهی را برای این بازی انتخاب کرده بود.. بی شک جایی میان این صفحه ی شطرنجی به بدترین شکل ممکن زمین گیر میشد و دقیقا همان جا بود که در اوج پیروزی بزرگترین باخت زندگی اش را تجربه میکرد!

***

ساعدش روی پیشانی اش بود و چشمان نیمه بازش خیره در نور ضعیف هالوژن های رنگیِ سقف. صدای چکه ی شیر آب و ثانیه شمار ساعت به طرز آزاردهنده ای روی اعصابش بود. موبایلش را روی شکمش میچرخاند و به تمام لحظات این دیدارِ کوتاه می اندیشید. مثلِ همیشه، مثلِ تمام مراحل یک ماهه اش با این دختر باز هم غافلگیر شده بود.. چه خوابهایی برای امروزشان دیده بود و چه شده بود! هرگز این همه کلمه را کنارِ هم نچیده و تحویل جنس مونث نداده بود!

گفت و گوی عجیبی بود!.. در انتهای هر بحث یا او و یا افق آزرده میشدند. برای اولین بار خسته بود! لذت نمیبرد. زیر هجوم بی رحم سوالات وجدانش، زیر فشار زیرکانه ی عقلش در حالِ لِه شدن بود.

یک ضرب نیم خیز شد و اینبار سرش را میان دستانش گرفت. قرار نبود اینگونه باشد. قرار نبود یک جفت چشمِ بی گناه برایش کابوس بسازد! قرار نبود میانِ راه، آن هم راهی به این سختی و مهمی بایستد و با احساس گناه و دلسوزی به پشت سرش بنگرد. اصلا مگر چیزی برای دلسوزی هم وجود داشت؟ بی شک تظاهر بود.. یک کلام تظاهر!

پریشان تر از قبل دوباره دراز کشید. اینبار هر دو دستش را روی بدنش گذاشت. نباید اجازه میداد سکان از کنترلش خارج شود! این دریای سیاه که خودش طوفانش را برپا کرده بود به ناشیگری و پشیمانی رحم نمیکرد. همه را با هم میبلعید.. سیاه و سفید، گنه کار و بی گناه، همه را به درک واصل میکرد!

نباید دل میسوزاند.. احتمالات خارج از مسئولیتِ او بود.. شاید اصلا افق هم جزئی از همین احتمالات بود؟ گیرم که اشتباه کرده بود و افق هیچ صنمی با گناه و لذت های شیطانی نداشت. خوب که چه؟ مگر میتوانست به عقب بازگردد؟ بی شک نمیتوانست. راهی که پیش گرفته بود مسیری یک طرفه بود!

دستانش را بالا آورد و روی چشمانش فشرد.

_اگه واقعا اونی نیستی که فکرشو میکردم باید قربونی شی…

گوشی روی بدنش لرزید. دست برد و بی تعلل پیامش را گشود.

“من رسیدم. ممنون بابت مهمون نوازیت.”

پوزخند دوباره روی لبهایش بازگشت. عجب مهمان نوازِ خوبی بود! آنقدر در خودش قفل شده بود که جز یک بار تعارفِ بی میل برای رساندنِ افق کارِ دیگری نکرده بود.. حتی به خودش زحمت نداده بود تا کنار ماشینِ آژانس مهمانش را همراهی کند. لحظاتِ با او بودن داشت آزار دهنده میشد. وقتی افق حرف میزد جایی میانِ امیر و سیاوش گیر می افتاد!

قفل گوشی را زد و دوباره دارز کشید. لبش را بالا کشید و با جدیت زمزمه کرد:

_تر و خشک با هم میسوزن!

اینبار صدای زنگِ آیفون بود که او را از جا پراند. متعجب تا کنار آیفون پیش رفت. شب بود و به جز یک قامت مردانه چیز دیگری نمیدید. با شک و اخم گوشی را برداشت.

_بله؟

_منم باز کن!

صدای فربد در جا خشکش کرد. نگاهش را به تصویر دوخت که فربد سر بالا آورد خیره در دوربین گفت:

_باز کن امیر کارِت دارم!

باز هم سکوت کرد. به این ملاقاتِ شبانه خوشبین نبود. خواست گوشی را سر جایش بکوبد و بیخیال برگردد که فربد با لحن ملایمی گفت:

_نیومدم دعوا.. بازکن مردِ حسابی!

نامطمئن دکمه را فشرد و در را برایش نیمه باز گذاشت. کنارِ پنجره ی انتهای سالن ایستاد و گوشه ی پرده را دست گرفت. آپارتمان های بلند و مقابلِ هم مجالی برای تماشای شهر دودگرفته نمیگذاشتند. صدای بسته شدن در را شنید. خودش را به نشنیدن زد و همانگونه پشت به او ایستاد.

_از مهمون اینجوری استقبال میکنن؟

نیشنخدی زد و عصبی پرسید:

_اینجا رو چجوری پیدا کردی؟

برنگشت ولی متوجه نشستنش روی کاناپه شد.

_از اون پنجره دل بکن بیا بشین اینجا حرف دارم باهات!

پرده را با خشونت رها کرد و به طرفش چرخید. کلاهش را در دست گرفته بود و منتظر به او چشم دوخته بود. دستانش را داخل جیب شلوار راحتی اش فرو برد و چشمانش را تنگ کرد.

_بگو میشنوم!

فربد سرش را به طرفین تکان داد.

_حالا خوبه اونی که رکَب خورده منم. بابا بگیر بشین دو دیقه! دشمنت که نیومده!

بی میل پیش رفت و مقابلش نشست. فربد نگاهی به اطراف انداخت.

_خونه ی جمع و جوریه. پس بالاخره مستقل شدی هان؟

چشمانش ریز شد.

_اومدی حرف بکشی یا با از اون دختره ی آدامس پیغوم پسغوم آوردی؟

_خجالت بکش امیر.. کم ازم استفاده نکردی. شرم و پشیمونی نخواستم. حداقل تو خونت حرمت مهمونت و نگه دار. انقدر سخته؟

به کاناپه تکیه داد و دستانش را باز کرد.

_میدونی که از مهمونِ ناخونده خوشم نمیاد. بوی مزاحمت میدی فربد. کارت و بگو و برو!

لبِ فربد به تلخندی باز شد.

_بد گفتم.. تلخ گفتم اما همش واقعیت بود! مشکل من اینه که چاپلوسی بلد نیستم!

نگاهش به فربد کمی منعطف تر شد. راست میگفت. فربد اهل تملق نبود.. خیانت کار و دو رو نبود.. دروغ گو هم نبود.. دیگر چه نبود؟

_به قولِ خودت که تو بد لجنی دارم دست و پا میزنم. برو که نمیخوام پاهای تو هم کثیف شه!

_نیومدم بیرونت بکشم! اومدم روشنت کنم!

همان اندک انعطاف چهره اش هم از بین رفت. به جلو خم شد و موهای لختش را با دست بالا داد.

_برو سرِ اصل مطلب!

_این قبری که بالا سرشی توش مرده نیست امیر..این دختره خیلی فرق داره!

دندان قروچه ای کرد.

_خوب که چی؟

فربد نفسش را با صدا بیرون داد.

_نیومدم دعوا . از همه ی مشکلاتت خبر دارم. میدونم تو چه مخمصه ی بزرگی گیر افتادین. در مورد برادرت تحقیق کردم.از حکمی که صادر شده خبر دارم. میدونم بیگناه رفته اون تو. میدونم یا باید پول و جزای نقدی رو بدین و چند سال بخوره یا تا موهاش سفید شه باید بمونه اون تو. فقط میخوام بدونم برنامت برای خودت چیه؟ اگه دنبال جور کردن پولی که دهنِ طلبکارِ شهروز و ببندی با چند سالی که در هر صورت اون تو میمونه چیکار میکنی؟ با پونصد میلیونی که به عنوان جزای نقدی باید پرداخت بشه چیکار میکنی? تنها شرطی که برادرت و بی حبس و جزا میکشه بیرون برائتشه که اونم غیر ممکنه!

دستش را به هم مالید. امیر هنوز خشمگین نگاهش میکرد.

_کارات گیجم میکنه امیر. داری برای یه جرمِ نکرده پونصد میلیون پول جور میکنی. در ازای چی آخه؟ کم کمش شهروز سه چهارسالی به خاطر کلاه برداری اون توئه. این وسط چی بهت میماسه که داری خودت و بدبخت میکنی؟ احمقانست اگه فکر کنم داری یه میلیارد برای یه بیگناهی جور میکنی !! مهسا داره در به در دنبالت میگرده. از ارژنگ شنیدم مژگانم دنبالته. میخوای تا کجا فرار کنی با این پولای حروم ؟

امیردستش را آشفته روی چشمانش کشید.

_اینجوری نمیمونه. پول و جور کنم همه چی حل میشه!

صدای فربد بی اختیار بالا رفت.

_چی درست میشه لامصب؟ روشم کن خوب؟

امیر بلند تر از او فریاد کشید.

_من این پونصد تا رو دارم در ازای جون شهروز به بهروزی میدم حالیته؟ تو نبودی ندیدی چجوری تو آی سی یو داشت جون میداد.

لگدی محکم و ناگهانیِ به میز شیشه ایِ رو به رویش زد. میز با صدای محیبی شکست و شیشه هایش مقابلِ پاهای فربد افتاد.

_دارن واس خاطر پونصد تومن داداشم و میکشن. میدم پولشونو… به هر قیمتی شده میدم!

خون از کفِ پایش چکه چکه روی مرمرِ سفید رنگ میچکید. بلند شد و روی همان زخم ایستاد. چهره ی فربد جمع شد.

_بشین امیر.. بگیر بشین آروم باش!

بی توجه به فربد موهایش را چنگی زد و شروع کرد به قدم زدن.

_امکان نداره کسی بتونه ثابت کنه شهروز بیگناهه میدونی چرا؟ چون اگه خدای مدرکم برای بیگناهیش جور کنیم ته تهش میشه یه ماشین چند میلیونی که امشب جلوی خونه ی قاضی پارک میشه و فرداش رای صادر میکنه! عدالت از ریشه فاسده فربد خان! من بین مرگ برادرم و نابودی خودم یه انتخاب کردم.. پاشم وایمیستم! پول و میدم به بهروزی در ازاش یا کمک میکنه شهروز بیاد بیرون که مطمئنم همچین کاری نمیکنه… یا من قربونی میشم!

_منظورت چیه؟

انگشت اشاره اش را به طرفِ خودش گرفت.

_یعنی میرم خودم و معرفی میکنم.بعدِ اینکه پول و دادم و شهروز اومد بیرون و مطمئن شدم کاریش ندارن دیگه ترسی ندارم! نهایتش اینه که رشوه جوابگوی رای دادگاه نمیشه و به جاش من میرم تو.

چشم های فربد گرد شد. بلند شد و سینه به سینه ی امیر ایستاد.

_چی داری میگی تو؟ مگه الکیه?

_من حالیمه چی میگم فربد. تمومِ پولای حرومی رو که خوردم بالا میارم. ولی الان نه. جلوی همون قاضیی مملکت بالا میارم. ازای پولی که نخوردیم و جرمی که بریده شد میدمش . اما فقط سهم بهروزی رو…نه ۵۰۰ تایی که قانون میخواد خودش هاپولی کنه رو !.. بعدشم پروندم و رو میکنم. میگم بیاین اینا هم کلاه برداری های بعدیم. حالا بیاین پولشو از تونبونم بکشین بیرون اگه میتونین.

شستش را بالا گرفت.

_میگم بیاین.. تنها چیزی که واستون میمونه همینه!

فربد گیج شده سرش را تکان داد. بی رمق دوباره نشست.

_نمیفهمم! نمیفهمم چه مرگته!

سرش را برگرداند. امیر روی کاناپه ولو شده بود.

_خیلی وقته دارم به زندگیِ کوفتیم فکر میکنم. زندگی که جز عذاب و دردسر برای کسی چیزی نداشت. شهروز به خاطر اینکه من یه گُهی بشم پا تو اون خراب شده گذاشت. اگه بلد نیست مثل آدم دوتا کلمه پیش هم بذاره به خاطرِ منه بیشرفه. اگه سواد نداره چون از سیزده سالگی گاری هل داده.. زیر ماشین رفته خوابیده و سیاه شده.. حمالی کرده تا ما راحت باشیم. من چی؟ حتی عرضه نداشتم آدم باشم. فکر کردی شهروز بیاد بیرون و غلطایی که کردم و بفهمه همه جا گلستون میشه؟ خودش سرم و میذاره کنارِ جوب و میبره. شهروز یه عمر سگ دو زد که یه سگی مثل من آدم بمونه!

پشتِ دستش را با خشونت بر روی چشمان ترش کشید.

_گزینه ی دیگه ای ندارم جز اون تو. مطمئنم نبودم برای ننم اونقدر حس نمیشه که مثلِ این روزا غصه کنه. دنیای حلال شما هم مال خودتون. من میرم با کثافت کاریام همون تو میکپم ولی بذار شهروز بیرون باشه. حقِ اونه که زندگی کنه. بعد این همه زجر و بدبختی حقشه!

قطره اشکِ درشتی از گوشه ی چشم فربد چکید. کناش نشست و بازویش را گرفت.

_به من نگاه کن.

امیر دستش را پس زد که دوباره فشارش داد.

_نگام کن امیر!

برگشت. چشمانش دریای سرخ بود. سرخی، سفیدی چشمانش را پوشانده بود.

_تو خودت نیستی.. بذار بشینیم فکرامون و بذاریم رو هم. هنوزم دیر نشده. پول همشون و پس میدیم. بی گناهی داداشت و ثابت میکنیم. قول میدم!

_فکر میکنی بعدِ این همه سیاهی بتونم مثل آدم زندگی کنم؟ با این همه آه؟ با این هیولایی که توی من داره زندگی میکنه؟

فربد مشتی به بازویش زد.

_اون هیولا بهترین دوستِ من بود و هست. فرقی نداره امیر باشی یا سیاوش. مهم اینه که قلبتون یکیه. هیولات دل داره.! اینو بیا از من بپرس که باهاش زندگی کردم. مگه همون هیولا نبود که از اون آرزوری دلربا گذشت به خاطر بچه بودنش؟

پوزخندی زد و دماغش را بالا کشید.

_نمیتونم فربد. مار خوردم اژدها شدم! هیولاهه دیگه با صد تومن دویست تومن سیر نمیشه!

فربد سرش را پایین انداخت و چشمش خیره ی خون سرخی شد که از زیر پای امیر راه گرفته بود. حکایت عجیبی بود حکایتِ این دو برادر. خدا تارو و پودشان را در هم تنیده بود انگار. یکی خاک و دیگری آب.. کدامشان بی آن یکی میتوانست حکمِ انسانِ گلی را داشته باشد؟ راهی دراز و جاده ای پر پیچ و خم بود. همان گونه که فکرش را میکرد، قصه ی زندگیِ آن ها به این سادگی ها نبود!

***

صدای قهقهه های بلندشان زهرا را از آشپزخانه بیرون کشید. با کفگیری که دانه های برنج و سبزی رویشان باقی مانده بود با لذت، خیره به تصویرِ رو به رویش شد. افق و مهدیه خودشان را به او رساندند و سلام دادند. روی پالتو و لباس و حتی مقنعه هایشان تکه های برف و گِل بود.

_سلام به روی ماهِ زهرا جونم. نگو که سبزی پلو داریم!

زهرا با لبخند نگاهشان کرد.

_خسته نباشین. این چه وضعیه؟ سرما میخورین؟

مهدیه چشم غره ای به افق رفت و با خنده گفت:

_خانم هوس برف بازی زده بود سرش. من امشب سینه پهلو کنم از ایشونه.

افق دستانش را دور شانه های مهدیه حلقه کرد.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن