رمان صیغه استاد

رمان صیغه استاد پارت ۳

 

انگار این آدم فکر همه چیز وکرده بود مو به مو برای هر چیزی که می گفتم هر بهانه ای که می آوردم یه جواب درست و درمون تحویل میداد با تردید پرسیدم الان داریم کجا میریم؟  این بار نگاهم کرد اما از پشت اون عینک آفتابی که روی چشماش بود _داریم میریم برای صیغه به در ماشین چسبیدم چقدر زود داشت این کارو می کرد چه دلیلی داشت همین الان این کارو بکنیم؟
فکرمو به زبان آوردم اما چرا داریم اینقدر عجله می کنیم همین الان چرا؟
پوزخندی زد و گفت توکه فکر نمیکنی من براتون خونه جور می کنم پول میدم و میگم خوب دختر خوب برو یه سال آماده شو تا بعد بیای زن من بشی ؟ دقیقا این فکر کرده بودی اما اینطور نیست اول صیغه می کنی همه چیز قانونی میشه و بعد میریم سراغ خونه .
گفتم که خونه آماده دارم پولم که هیچ مشکلی از این بابت نباید باشه من وضف مالی خوبی دارم و خیالت از این بابت راحت باشه تنها کاری که باید انجام بدی چشم گفتنه
سوال نمی پرسی توی کارای من سرک نمیکشی و فقط و فقط به وظیفه خودت میرسی…
آروم زمزمه کردم وظیفه من چی هست؟
نیشخندی زد و گفت
وظیفه تو سرویس دادن به منه يعني آسون ترین شغلی که توی دنیا وجود داره من و راضی می کنی من از شما حمایت می کنم همین و بس
دیگه حرفی برای گفتن نبود همه چیز روشن و واضح گفته بود قرار بود صیغه این مرد بشم تا از من استفاده کنه و در مقابل بهمون پول و خونه بده
من جز همین دختر بودنم هیچ ویژگی دیگه ای نداشتم و الان می تونستم ازش استفاده کنم و به مادرم کمک کنم برای درمانش برای این که خیالش از بابت خونه راحت بشه پس دیگه حرفی نزدم و مخالفت نکردم توی رمانا که میخوندم برای صیغه کردن صیغه شدن دو نفر فقط چندتا جمله رو میگفتن و تموم میشه اما استاد منو آورده بود جلوی یه محضر
واقعا نمی دونستم برای یه صیغه لازمه که اینجا بیایم یا نه اما سوال اضافی هم نمی تونستم بکنم چون بد جوری عصبی می شد
وارد اونجا که شدیم با مردی که اینجا بود صحبت کرد و خیلی ساده ما دو نفر رو به روی اون آدم نشستیم استاد از من خواست تا کارت ملیم و بدم توی کیفم بود با ترس برداشتمش و به دستش دادم.
اون مرد نگاهی بهش انداخت و بعد چند تا جمله عربی گفت من یه بله دادم استاد یه بله یه کاغذ جلوی روی ما گذاشتنو گفتن امضاش کن نگاهی به کاغذ انداختم قرارداد بود درست مثل یه قرار داد قرار بود من یک سال تمام صیغه این مرد باشم صیغه مدت دار یکساله اگر مادرم اینو میفهمید بدون شک سکته می کرد
باید کاری میکردم که هیچوقت بویی از این جریان نبره اون کاغذ و امضا کردم استاد بعد از من امضا کرد بعد به دست مرده داد گفت اصلش همینجا پیش شما میزارم امانت باشد تا روزی که بیاید یا برای تمدیدش را برای این که تمومش کنیم یه کپی بهم بدین فقط. باهاش دست داد و گفت
خیالتون راحت آقای فاخر همه چیز کاملا قانونی و رو به راه این برگه اش پیش من امانت میمونه تا انشالله با خبر ازدواج بیاین اینجا.

ترسیده بهش خیره شدم که کلافه گفت
_ من نمیدونم چجوری مادرت راضی میشه یانمیشه خودت این کارو بکن اما امشب میای خونه ی من و فردا اسباب کشی می کنین…

بدنم یخ بسته از شنیدن این حرف چی باید میگفتم واقعاً عجله داشت برای اینکه من پام خونه زندگیش بازبشه کردم
اروم زمزمه کردم خیلی عجله ایه استاد بذارین بعد اسباب کشی…

دستشو جلو آورد چونه مو توی دستش گرفت و محکم فشار داد و گفت
_روی حرف من حرف نمی زنی چشم گفتن و یاد بگیر دختر وقتی گفتم امشب یعنی همین امشب شیرفهم شد؟

ترسیده با صدای بغض دارم گفتم
چشم استاد
_ حالا شد اگه دختر خوبی باشی نمره هاتو میدم نه اگه چموش بازی دربیاری جفتک بپرونی مطمئن باش از نمره هم خبری نیست ونمیذارم هیچ کدوم از استادا هم بهت نمره بدن…
اینطوری نیست که چون صیغه من شدی دیگه خیالت راحت باشه که دانشگاه هم تموم شد از این خبرا نیست بستگی به رفتار خودت داره.

ماشین رو روشن کرد بدون اینکه من آدرس بهش بگم درست سر خیابونه محله زندگیمون متوقف شد دیگه ترسیدم ازش بپرسم تو از کجا میدونی ما اینجا زندگی می کنیم!

تا خواستم پیاده بشم بازومو چنگ زد و گفت
_به خودت برس بوی گند بدی یا به خودت نرسیده باشی پوستتو میکنم…

سریع فقط پیاده شدم از ماشینش واز اون آدم دور شدم داشتم ازش فرار میکردم اما وقتی یادم اومد قرار شب به خونش برم دیگه پایه فرار کردنم نداشتم

اهسته تر قدم برداشتم کی فکرشو‌میکرد تقدیر ساغر شکوری دختر یکی یه دونه استاد صابر به اینجا برسه؟

از وقتی پدرم و از دست داده بودیم همه زندگیمو به هم ریخته بود من و مادرم تنها شده بودیم هیچی برامون نمونده چون هرچی داشتیم برای خوب شدن حال پدرم خرج کرده بودیم و الان دیگه نه خونه ای بود نه ماشینی و حتی کاری…

پدرم اگر زنده بود هیچ وقت کار من به اینجا نمیرسید اما الان اولویت من تنها و تنها مادرم بود و آرامشش
منم یه دختر بودم بالاخره یا این آدم یا هر کس دیگه ای یه روزی قرار بود دختر بودنم رو بهش بدم چه بهتر که الان که نیاز دارم این کار را بکنم میدونستم با این حرفها دارم خودمو اروم می کنم اما واقعاً چاره دیگه ای نداشتم وقتی به خونه رسیدم مادرم نگران به سمتم اومد و گفت

_ کجایی تو دخترم خیلی نگران شدم یهویی کجا گذاشتی رفتی؟

سعی کردم خندون باشم سعی کردم خودم خوشحال نشون بدم با خوشحالی گفتم خبر نداری مادر من من یه کار پیدا کرده بودم بعد از ظهر رفتم پیششون اونی که براش باید کار کنم وقتی مشکلمونو شنید چون آدم خیلی خوب و دست به خیریه گفت آپارتمان کوچیک داره که بهمون اجاره میده اونجا زندگی کنیم

مادرم که از این خبر خیلی خوشحال شده بود گفت
_ حالا چه کاری هست دخترم؟ چه کاری باید بکنی…

بغلش کردم تا‌نگاهم به چشماش نیفته گفتم
_قراره توی خونشون پرستار بشم یه مریض دارن تو خونه که به پرستار احتیاج داره منم قراره پرستار بشم…

مادرم شروع کرد به دعا کردن پشت سر اون آدم خبر نداشت اون آدم دخترشو خریده اگه می فهمید خدا میدونست چه عکس العملی نشون می داد.
همه چیز به مادرم گفتم خیالش راحت کردم حالا وقتش بود برای رفتن زمینه‌سازی کنم پس به آشپزخونه رفتم و کنارش ایستادم و گفتم مامان خانم شام من زودتر بده باید بخورم تا برم
مامانم چشماشو گرد کرد و گفت
_ کجا به سلامتی اون موقع ؟
گفتم که شدم پرستار یه جایی مهمونی دعوتن من باید برم از مریضَون مراقبت کنم .

دستمو تو دستش گرفت و مادر پرسید
_مطمئنی آدمای خوبی هستن؟

لبخندب زدم و گفتم
_این چه حرفیه مامان ؟دخترت رو نمیشناسی خیلی آدم‌های محترمی ان…
نگران من نباش.

همینطور که با مادرم حرف می‌زدم صدای زنگ گوشیم بلند شد به سمت گوشیم رفتم با دیدن شماره استاد به اتاقم رفتم و در و بستم نفس عمیقی کشیدم جواب دادم _مگه بهت نگفتم شب باید اینجا باشی ؟
به دیوار تکیه دادم و گفتم میام استاد به خدا میام؛ بعدشام اونجام.
_ نزدیک خونتونم زودباش آماده شو بیا بیرون دیگه نمیتونم برای بردن تو برگردم اینجا زود باش …

تماس قطع کرد و من هاج و واج موندم چیکار میکردم استرس بدی داشتم یعنی همین امشب میخواست باهام کاری بکنه؟

سریع لباس عوض کردم و پیش مادرم رفتم باید اون و قانع میکردم تا قبول کنه من باید از امشب کارمو شروع کنم.
مادرم ناراضی بود خیلی هم ناراضی بود حق داشت نگران تک دخترش بود اما من بالاخره یه طوری راضیش کردم و با استرس از خونه بیرون رفتم سر خیابون با دیدن ماشین استاد به سمتش رفتم درو باز کردم و توی ماشین نشستم عصبی رو بهم توپید
_می دونی چقدر اینجا منتظرم داشتی چه غلطی میکردی؟
با ترس به در ماشین چسبیدم گفتم مادرم راضی نمیشد این موقع بیام بیرون یه کم طول کشید معذرت می خوام.

نگاه بدی به من انداخت و گفت _مادرت باید عادت کنه به این وقت شب رفتنت چون تو قراره هر شب توی خونه من باشی.

سکوت کردم اون همون طور با اخم ماشین و روشن کرد و پاشو روی گاز گذاشت .
هر خیابونی که رد می کردیم با خودم می گفتم یعنی خونش نزدیکه اینجاست؟
اما قرار نبود انگار اینجا ها با خونه این آدم مواجه بشم تا وقتی که به بالا شهر و اون نقطه های اعیانی شهر رسیدیم اون موقع بود که فهمیدم این همه غرور و تکبر از کجا برای این مرد تزریق می شده

و اگر منم خونم همچین جایی و همچین ویلایی بود حتماً به خودم مغرور میشدم .

ماشینا توی حیاط بزرگ ویلاش پارک کرد و پیاده شد چند باری دستمو سمت دستگیره‌در بردم تا بازش کنم اما می ترسیدم میترسیدم از قدم گذاشتن به این خونه خدا میدونست اینجا قراره چه بلاهایی سرم بیاد و چه اتفاقاتی بیفته.
عصبی در سمت من و باز کرد و بازومو کشید و من و از ماشین پیاده کرد و گفت

_ داری چیکار می کنی برای پیاده شدنپ زیر لفظی چیزی میخوای؟

فاصله بینمون نذاشت بین تنه اونو ماشین اسیر شده بودم سرش و نزدیک صورتم آورد و درست کنار گوشم زمزمه کرد
_به خونه ی جدید خوش اومدی ساغر …

اسممو طوری زمزمه کرده بود که ترس توی وجودم بیشتر نشسته بود و اب دهنم پایین فرستادم اون دستمو کشیدم دنبال خودش برد توی اون خونه ی درندشت

انگار جز این آدم هیچ کس دیگه ای اینجا زندگی نمی کرد خالیه خالی بود وقتی توی پذیرایی بزرگ طبقه پایین ایستادم و مات و مبهوت به اطراف نگاه کردم رویه مبل خودشو انداخت و گفت

_حالا وقتشه که کار تو شروع کنی میدونی من خیلی عجله دارم که ببینم دانشجویی تنبل کلاسم برای زیر خواب شدن چه مزیت هایی داره؟

🍃🍃

‫5 نظرها

  1. واقعا چرا تو همه رمان ها دختر فقیره و پسره پولدار
    چرا برعکس نمیشه.یعنی تو دنیا دختر پولداری نبوده که عاشق یه پسر فقیر بشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن