codebazan

رمان طلایه

رمان طلایه پارت آخر

سريع پايين رفتم آپارتمان شاهرخ طبقه ي دوم بود.آسانسورهم نداشت تا رسيدم پايين حسابي به نفس نفس افتاده بودم.اردوان از ماشين مدل جديدي که رنگ بخصوصي داشت پياده شد.گفت:
-سلام به زن نامهربون خودم،زندگي مجردي خوش مي گذره؟
جواب سلامش را دادم و گفتم:
-به شما بيشتر.
وسايلم را داخل ماشين گذاشتم و جلو نشستم.اردوان عينک تيره اش را به چشم زد و گفت:
-کمربندت رو ببند که الان زياد هوش و حواس درست و حسابي ندارم.
با اخم گفتم:
-اگر اين طوريه تاکسي بگيرم.
اردوان سريع ماشين را به حرکت درآورد و گفت:
-ديگه مگه چاقو بذاري بيخ گردنم تا يک دقيقه بذارم تنهايي بري جايي،حالا مي بيني!
-فوتباليست زورگير نديده بوديم که اون هم به يمن حضور شما مي بينيم.
اردوان خنديد و گفت:
-بگو،آره هر چي دل تنگت مي خواد بگو،فوتباليست زورگير،؛فوتباليست ديوونه،فوتباليست عاشق،اصلا بهتره بگي فوتباليست بي کس و تنها،آره اين از همه بهتره چون همه فکر مي کنند وقتي يکي پولداره و معروفه و مشهور چه مي دونم همه دوستش دارند چقدر دور وبرش شلوغه يک دقيقه هم تنها نمي مونه ولي خبر ندارند که زنش هم رحم نداره ولش کرده به امان خدا رفته پيش اين دوست لنگ درازش.
با اخم گفتم:
-نشنوم به شيدا توهين کني!همين جا پياده مي شم.
اردوان سري به حالت تاسف تکان داد و گفت:
-اي اردوان بيچاره،اي اردوان بدبخت،ببين خانم چي ميگه!خوش به حال اين شيدا خانم.
با خنده به سمت من برگشت و گفت:
-ولي اين دوستت چقدر زور داره اون روز اگر حواسم نبود کار دستم داده بود،تو هم که عين خيالت نبود بگي اين شوهرمه.
با خنده گفتم:
-لابد حقت بوده،الان هم فکر چاقو بيخ گردن من گذاشتن و اين حرف ها رو بي خيال شو که حسابت با همونه.
اردوان دوباره سري تکان داد و گفت:
-نه جون مادرت،بي خيال شو،نون همين سر و تن مي خوريم تو رو خدا نون بُري نکن.تازه من گفتم تو چاقو بذاري بيخ گردن من.
با خنده گفتم:
-عجب!پس قبول داري پول الکي مي گيري واسه ي دويدن.
اردوان خنديد و گفت:
-آره،قبول دارم اصلا هر چي تو بگي من قبول دارم.
-راستي تو بابک رو از کجا مي شناسي؟نکنه اونو هم خريدي تا بهت آمار بده؟
عينکش را برداشت و چشم هاي خوشگلش را که بعد از مدت ها به راحتي و با همان شيطنت هميشگي مي ديدم بهم دوخت و گفت:
-نه بابا خريدي يعني چي؟بالاخره ما هم طرفداران خودمون رو داريم،يه شب وقتي از نامزد جونش جداشد يه جورهايي سر راهش قرار گرفتم و ازش خواهش کردم يه خرده به اين نامزد کله خرابش بفهمونه من زنم رو دوست دارم،دست از سر زنم برداره.
-عجب،پس اين بابک هم خائن از آب دراومد ما خبر نداشتيم،يادم باشه براش يه آشي پر روغن بپزم تا ديگه جاسوس دوجانبه نباشه.
اردوان با خنده گفت:
-نه تو رو خدا بيچاره،فقط به يه عاشق کمک کرده.
خواستم حرفي بزنم که اردوان ريموت پارکينگ را زد.با ديدن محل زندگي اي که روزي تصميم گرفته بودم هيچ تعلقي نسبت بهش پيدا کنم دوباره لال شده و حسابي دگرگون شده بودم.در تمام اين مدت فقط در روياها و خواب و بيداري خودم را کنار اردوان بين همان ديدارها تجسم کرده بودم واي که به نظرم اين خانه يک بوي خاصي مي داد يک بويي که با همه جا متفاوت بود و برايم قشنگ ترين و بهترين جاي دنيا بود.
آخرين روزي که از آنجا بيرون رفتم چه حالي داشتم مخصوصا به خاطر حضور گلاره.در اين مدت چه فکرهاي وحشتناکي که از سرم نگذشته بود،هيچ وقت فکر نمي کردم اوضاع به اين خوبي و به اين زودي عوض بشود واي که چقدر خدا به من لطف داشت و من چه بنده بد و ناسپاسي بودم.
از اين که مي خواستم باز به اين خانه وارد بشوم خانه اي که در آن عاشق شده بودم و ذره ذره عشق را با تمام وجودم حس کرده بودم به خاطر عشق گذشت کرده بودم و باز به خاطر عشق و صداقت همه چيزم را نابود کرده بودم حس و حال غريبي در وجودم زبانه مي کشيد.با اين احوالات سعي کردم عادي به نظر بيايم و حال منقلبم از چشم هاي تيزبين اردوان دورباشد.به همين خاطر خيلي عادي در کنار اردوان از کريدور راهرو گذشتم و منتظر شدم تا درب ساختمان را بگشايد.
در آن لحظه ديگر عادي رفتار کردن و خونسرد جلوه دادن امر محالي بود چون تمام ساختمان به يک باره عوض شده بود.پرده ها،مبل ها،فرش ها و هر چي که وجود داشت تغيير کرده بود و ديگر از آن حالت مجردي و اسپرت درآمده و مثل خانه ي تازه عروس و دامادها شده بود.پرده هاي شيري نباتي رنگ با مبل هايي که به پرده ها آمد با آباژورهاي پايه بلند و کوتاه که نور خانه را به شکل رويايي در آورده بود.فرش ها تمام مجلسي و ابريشمين بودند و ديگر اثري از آن فرش هاي اسپرت نبود که هميشه احساس مي کردم خانه اردوان هيچ شباهتي به خانه ي يک زوج جوان ندارد.
ظرف هاي ترکيب نقره و کريستال که نشان از وجود يک زن کدبانو مي داد روي اپن آشپزخانه به چشم مي خورد. و از همه مهمتر ديگر خبري از عکس هاي اردوان با لباس هاس ورزشي و غير ورزشي در اکثر ديوارها نبود و به جايشان عکس هاي متعددي از خودم که اصلا نمي دانستم کي ازم گرفته شده به شکل تکي و يا همراه خودش در قاب هاي زيبا جلب توجه مي کرد و چيزي که اردوان به عنوان سورپرايز معرفي کرد عکس عروسيمون بود که در قابي بسيار بزرگ در قسمت اصلي خانه نصب شده بود.من که مثل گيج و منگ هاهمه جا را برانداز کرده بودم در مقابل اين عکس کاملا خودم را باختم،آخه اون شب ما يک عکس هم در کنار هم نينداخته بوديم آن هم به اين شکل.اردوان که معلوم بود از آن حالت من حسابي غرق خوشحالي است چنان با غرور توضيح مي داد که به چه مکافاتي از عکاس عروسي خواسته چنين عکسي بسازد با قرار دادن يکي دو عکس تکي من و اردوان کنار همديگر و استفاده از فتوشاپ عکس زيبايي درست کرده بود که من واقعا وامانده بودم و همه ي آن خانه با عظمت و مبلمان رنگارنگ و فرش هاي متنوع گرانقيمت و خيلي چيزهاي ديگر به يک طرف آن قاب سفيد طلايي که من و اردوان را کنار يکديگر حفظ کرده بود و تمام زمينه عکس حالت هاي مختلف اما محو از صورت من بود يک طرف ديگر.با اين که آن همه به خودم نهيب زده بودم که رفتاري از عشق و علاقه ي بي حد و حصرم ازم سر نزند باز هم نمي توانستم خودم را کنترل کنم.
اردوان با نهايت ذوق در طول سالن قدم مي زد و توضيح مي داد هر چيزي را از کجا تهيه کرده و چه ارزشي دارد البته من زياد هم از آن فروشگاه هاي گرانقيمت سر در نمي آوردم،دستم را کشيد و به سمت همان اتاق خوابي که مخصوص خودش بود برد من که هنوز نگاهم به وضعيت جديد خانه عادت نکرده بود و هنوز نگاهم مي دويد با باز شدن در اتاق خواب نزديک بود غش کنم،تمام اتاق با نور شمع هاي ريز و درشت روشن شده بود و چون پرده هاي ضخيم کاملا کشيده شده بوداتاق در آن وقت روز تاريک بود و آن قدر رويايي شده بود که فقط با دهان باز ماتم برده بود.وقتي وارد اتاق شدم ديدم که تخت بزرگي با روتختي و کلي بالشت هاي زيبا مثل تخت شاهزاده ها گوشه ي اتاق خودنمايي مي کند بقيه وسايل همه به رنگ سفيد به شکل باور نکردني زيبا بود فقط به ياد قصه ها افتاده بودم.خوابم يا بيدار يا شايد هم در همان هپروت قشنگ خودم که وقتي مي خواستم با بي خيالي از همه چيز خودم را کنار اردوان ببينم به آنجا سفر مي کردم ولي اينجا از روياهاي من هم قشنگ تر و تاثيرگذارتر بود واي که من چي مي ديدم عکس زيبايي از خودم در حالي که فقط عظمت دريا و صورتم پيدا بود بر روي ديوار نصب شده بود واقعا اين عکس را اردوان کي گرفته بود که خودم هم متوجه نشده بودم چه زيبا بود.
با خودم مي انديشيدم خواب هستم يا بيدار يعني همه چيز واقعي بود ديگر همه فرش ها تميز بود و غصه ي کثيف بودنشان را از دست گلاره و آن کفش هاي عجيب و غريبش نداشتم.
در همين افکار بودم که اردوان گفت:
-چيه معلومه از سليقه ام خيلي خوشت اومده.
تازه با اين حرف اردوان به خودم آمدم و سعي کردم حسابي خودم را کنترل کنم تا صدايم از شادي و شعف نلرزد و اردوان هم پيش خودش فکر نکند چقدر مشتاق بودم،با خونسردي گفتم:
-مبارکت باشه،فقط وقتي مامان اينها رفتن عکس هاي منو بهم ميدي،من فعلا مي رم طبقه ي بالا استراحت کنم.صبح که جنابعالي نگذاشتيد من استراحت کنم،تو هم بهتره اين شمع ها رو جمع کني اگر مامان اينها برسند فکر مي کنند خل شديم.
به سمت آسانسور شيشه اي رفتم.اردوان انگار نه انگار با اين حرف ها حالش را گرفتم سعي کرد از من خونسردتر باشد.سري تکان داد ولي ني ني چشم هايش هنوز شنگول شنگول بود گفت:
-باشه،فقط خواستم سليقه ام رو به رخت بکشم که انگار موفق هم شدم.
با نگاه پيروزمندانه اي مرا که از شيشه آسانسور نگاه مشتاقش را نظاره مي کردمنظاره کرد.وقتي که درب شيشه اي کنار رفت و وارد طبقه اي که روزی متعلق به خودم بود شدم،معناي آن نگاه به خصوص را فهميدم.
تمام سالن پر بود از وسايل ورزشي بزرگ و کوچک، طوري که از بين آن همه دستگاه نمي توانستم قدم بردارم. قبلاً چند دستگاه در يکي از اتاق هاي پايين بود ولي نه اين همه، آن هم در طبقه ي من، تمام سالن شبيه باشگاه ورزشي شده بود، حتي درون آشپزخانه کوچکم هم ديگر هيچ اثري از وسايل قبل نبود، فقط چند تا ليوان بزرگ و يک دستگاه آبميوه گيري بر روي کابينت و چهار، پنج بشقاب و کاسه، ديگر نه اثري از قابلمه ها بود و نه اثري از قفسه هاي حبوبات و غيره. حتي توي اتاق خواب ها هم همه چيز تغيير کرده بود. داخل اتاقم که قشنگترين روزهامو گذرانده بودم، فقط يک صندلي خيلي بزرگ ماساژ قرار داشت و يک تخت و ميز کوچک که روي آن را با چند حوله و وسايل به خصوص مثل ناخن گير و موچين تزئين کرده بودند.
اتاق ديگر هم تغيير کرده بود و دستگاه هاي پيچيده اي مثل همان آتاري خودمان تو خونه ي آقاجونم بود ولي خيلي پيشرفته تر با فرمان و پدال، يک تلويزيون بسيار بزرگ و در طرف ديگر هم سيستم کامپيوتري پيشرفته اي قرار داشت.
من توقع داشتم وارد همان خانه و زندگي قبل بشوم، چنان تعجب کرده بودم که وقتي برگشتم و پشت سرم اردوان را ديدم، به وضوح ترسيدم و براي اين که اعتراض خودم را نشان بدهد، با اخم گفتم:
– براي چي اينجا رو اين شکلي کردي؟ پس من کجا بمونم؟
اردوان که دست به سينه با همان نگاه شيطانش براندازم مي کرد، گفت:
– کجا زندگي کني؟ آخه من شنيدم گفتي تو همين چند روز که مامان اينها هستند، مي موني که آن هم براي حفظ مسائل حفاظتي و سياسي بايد داخل اتاق من باشي.
لبخند شيطنت آميزي زد و گفت:
– اشتباه شنيدم سرکار خانم، آره؟
با حرص نگاهش کردم که هميشه برنده بود و گفتم:
– نه خير، کاملاً درست شنيدي.
و با اخم به سمت آسانسور رفتم که اردوان هم دنبالم به راه افتاد. از اين که جوابم را آن طور دندان شکن و به موقع داده بود، حسابي شاکي بودم ولي جز سکوت هيچ کاري بلد نبودم که اردوان گفت:
– بهتره ناهار سفارش بدم، بعد بري استراحت کني، آخه براي شام بايد خودت زحمت بکشي، اين ناهار آخرين غذاي بيرون که مي خورم.
با حرص گفتم:
– حالا بر فرض چند روز هم به شِکمت خوش بگذره، بعدش چي؟
اردوان خيلي خونسرد و در حالي که از حرص خوردن من لذت مي برد، گفت:
– غصه نخور، فکر اونم کردم. اصلاً اگر مادرشوهرت تصميم بگيره کل عيد، خونه ي پسرش بمونه يا اصلاً تصميم بگيره بريم مسافرت چي؟
من با خشم نگاهش کردم، مي دانستم هر کاري دلش بخواهد براي نگه داشتن من مي کند و ناگفته نماند خودم از خدايم بود و هزار بار در دلم شکر خدا را مي کردم، ولي برعکس خواسته ي قلبيم گفتم:
– بي خود، اردوان از اين مسخره بازي هاي سري قبل راه نمي اندازي، گفته باشم، من بايد برگردم، شيدا منتظره.
اردوان که بلند مي خنديد، گفت:
– مطمئني عزيزم؟ انگار دوست عزيزت هم خبر نداره براي عيد قراره همراه نامزد عزيزش بره مسافرت خارج از کشور، اون وقت يعني تو مي خواي تنها توي اون آپارتمان بموني؟
هم از اين که شيدا قرار بود به يک سفر خوب برود، خوشحال شدم، هم از دست کارهاي اردوان که معلوم نيست به چه زور و زحمتي چنين برنامه اي را براي بابک بيچاره گنجانده، با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
– خوبه، فکر همه جاها رو کردي، ولي اگر من از شيدا خواهش کنم پاشو از خونه بيرون نمي ذاره، خيالت راحت.
– آره، ولي تو دلت نمي ياد به خاطر خودت، دوست عزيزت رو از يک سفر که خيلي هم بايد بهش خوش بگذره، کنار مردي که عاشقشه، منصرف کني.
من واقعاً هيچ وقت چنين کاري نمي کردم، حتي اگر مجبور مي شدم. گفتم:
– خيالت راحت، تنها هم مي تونم تو اون آپارتمان بمونم.
اردوان که سرش را تکان مي داد با خونسردي تمام گفت:
– ولي تو که نمي خواي ازت به عنوان همسري که شوهر بدبختش رو تنها رها کرده و رفته و هيچ کدوم از وظايف همسريش رو به جا نمياره، شکايت کنم. يادته که قاضي چي گفت؟
با شيطنت خنديد، من يه لحظه احساس کرده بودم جدي مي گويد، چون هر کاري از اردوان براي رسيدن به خواسته اش بر مي آمد، با ترس نگاهش کردم و با غيظ گفتم:
– هر کار دوست داشتي بکن.
خواستم از کنارش بروم که دستم را گرفت و گفت:
– همه ي اينها را گفتم که بدوني چه کارهايي مي شه کرد.
چشم هايش را به چشم هايم دوخت و آن قدر بهم نزديک شده بود که هُرم نفش هايش را حس مي کردم، گفت:
– بايد دوستم داشته باشي، مجبورت مي کنم.
با اين که دوست داشتنش عادت شب و روزم بود، ولي با زور و تهديد هيچ ارزشي برايم نداشت، به همين خاطر با حرص گفتم:
– به همين خيال باش.
دوباره رنگ نگاهش عوض شده بود و گرد غم رويش نشسته بود و من در دل، خودم را لعنت مي کردم که آن حال قشنگ و خوش را ازش گرفتم. خواستم چيزي بگويم تا حرفم جنبه ي شوخي پيدا کند که اردوان با همان نگاه رنجيده اش گفت:
– يعني توقع زياديه؟ خب تو زنم هستي! عشق مني ! چرا هيچ وقت به طور کامل دوستم نداري؟
سرم را انداختم که پي به سرّ درونم نبرد. آهسته گفتم:
– من مي خوام دوش بگيرم.
و بي آن که اجازه ي يک کلمه بيشتر حرف زدن را بهش بدهم، به سمت وسايلم رفتم که خير سرم گذاشته بودم توي آسانسور تا بالا تو قفسه هایم بچينم که حالا هر کدام با يک چيزي مثل سي دي بعضي راکت و توپ و … پر شده بود، به همين خاطر داخل قفسه هاي يکي از اتاق خواب ها گذاشتم که اردوان با ناراحتي دنبالم آمد و با غيظ گفت:
– اگر بذاري تو اتاق اصلي، هيچ مشکلي پيش نمياد، شايد تو هر کدوم از اين اتاق ها يکي بخواد بمونه، اون وقت اگر بقچه ي بسته ي خانم رو ببينه، چه فکري مي کنه.
مي دانستم درست مي گويد، ولي همان طور که مَد نظرم بود با کلي مِنّت راهي همان اتاق زيبا که مخصوص من و اردوان بود، شدم. جالب اينجا بود که وقتي در کمدهاي ديواري را که به شکل زيبايي تغيير کرده بود و با قبل متفاوت بود، گشودم، از ديدن آن همه رخت و لباس و کيف و کفش، لباس هاي زير و رو نو و گوناگون دهانم کش آمده بود. يعني اون همه وسيله و لباس مال من بود. واي خداي من ديگه اينها باور نکردني نبود، چطور توانسته بود همه ي آنها را از يک جا بخرد، يعني اين قدر سايز و اندازه هاي من دستش بو که ريسک خريد را متحمل شود. من مثل نديد بديد ها تمام جر و بحث هاي دقيقه ي پيش، فراموشم شده بود. هر کدام از لباس ها و اجناس زيبا را که مارک هاي گران قيمتي هم بهش آويزان بود به دست مي گرفتم و داخل آينه، خودم را برانداز کردم ولي بعد از اين که تازه به خودم آمده بودم، حواسم را جمع کردم که کمتر تابلوبازي در بياورم.
سريع وسايلي را که همراه خودم آورده بودم در کنار آن همه وسيله جاي دادم و حوله ام را برداشتم تا به سمت حمام بروم. اردوان همان طور با اخم روي کاناپه ولو شده بود و فهميده بودم که بالاخره يک حرکت مغلوب کننده هم من انجام دادم، گفتم:
– برو حمام تو اتاق خواب، اينجا رو بذار براي مامان اينها که از راه مي رسند، مرتب باشه.
تا حالا به وجود حمام داخل اتاق توجهي نکرده بودم، چون هميشه درش قفل بود و با آن همه کفش و کلاه و لباس و ساک و وسايل، حکم انباري اردوان را داشت. دوباره به سمت اتاق برگشتم و از اين که حمام آنجا را باز کرده بود، با تعجب وارد شدم، همه چيز آنجا را هم تغيير داده بود، از کاشي ها گرفته تا لوازم ديگر، مخصوصاً کمدها و دکوري که داخل آن پر بود از وسايل نظافتي و آرايشي و زيبايي، انگار همه چيز را هم براي من تدارک ديده بود، چون آن همه وسايل آرايشي و بهداشتي با آن همه مارک هاي مرغوب آنجا چه مي کرد! آن همه عطرهاي مختلف زنانه و مردانه، واقعاً آن لحظه با خودم مي انديشيدم اردوان اين همه پول دارد!؟ خوبه بلد بود چطور خرج کند، اگر به من بدهند که اصلاً عقلم نمي رسد چي کارش بکنم، ولي اردوان خوب وارد بود، کاش مقداري هم به بي بضاعت ها و آدم هاي مستحق کمک کند، هر چند اردواني که من مي شناختم با آن همه اعتقادات عميق، صد در صد از اين کارها هم مي کرد، آخه يک بار چنان رفته بود بالاي منبر و مي گفت اگر آدم يک چيز انفاق کند، اطمينان دارم دقيقاً نُه برابرش و با خود آنچه انفاق کردي، ده برابرش بهش بر مي گردد که مطمئن بودم، اهل انفاق است.
با اين افکار دوش مفصلي گرفتم و توي وان هم کلي لفتش دادم، ناهار که قرار بود از بيرون برسد من هم که کاري نداشتم، اصلاً آن قدر گيج آن همه سورپرايز و تازگي شده بودم که نياز داشتم يک ساعت در عالم خودم باشم.
بعد از اين که از حمام فارغ شدم، حوله ي زيبايي را که داخل قفسه گذاشته شده بود و آن قدر وسوسه انگيز بود که حوله قبليم را حتي نيم نگاهي نکنم، به دور خودم پيچيدم و در حالي که حوله ي کوچکي به سرم مي بستم، تا آب موهايم گرفته شود از حمام خارج شدم.
اردوان که معلوم بود از روي عمد روي تخت دراز کشيده و فيلم نگاه مي کند، با ورود من در حالي که با کنترل، تلويزيون بزرگ ديواري را خاموش مي کرد، گفت:
– حمام شب عيدت بود ديگه !؟
انگار تا حدي از حال و هواي قبل بيرون آمده بود، دوست نداشتم دوباره غمگينش کنم. گفتم:
– مگه حمام شب عيد شما مخصوصه؟
– آره، بالاخره يه حمام هايي تو زندگي متفاوته، مثلاً حمام شب عيد، حمام دامادي، حمام زايمان خانم ها و خلاصه چه مي دونم از اين قبيل حمام ها، نشنيدي!؟
سري تکان دادم و گفتم:
– از اين رسم و رسومات خوشم نمياد، حمام، حمام ديگه.
اردوان که لبخند بزرگي روي لب هايش نقش بسته بود، با طعنه گفت:
– عجب، ما رو بگو فکر کرديم اين همه طولش دادي، رفتي حمام عروسي برون.
نگاه تندي بهش انداختم و گفتم:
– بي خود براي خودت نبُر و ندوز، هيچ چيز فرق نکرده، همه چيز تا زماني که مامان جونت برگرده، طبق قرارداد پيش مي ره، فهميدي، حالا هم برو بيرون، مي خوام لباس بپوشم.
اردوان خنديد و گفت:
– حالا اگه نرم چي؟
با اخم سريع از کشو يکي از لباس هاي خودم را برداشتم و خواستم از اتاق بيرون برم که گفت:
– باشه بابا رفتم، چقدر تو لجبازي، تو کي مي خواي قبول کني من شوهرتم خدا مي دونه! شايد هم تا اون موقع من مُرده باشم.
توي دلم گفتم “خدا نکنه” از اتاق هولش دادم بيرون و سريع لباسم را پوشيدم و بعد هم به موهايم و خودم رسيدم، همان طوري که اردوان هميشه گيج مي شد، و بعد از اتاق خارج شدم، احساسات گذشته که خيلي هم برايم شيرين بود، البته اين بار هزار برابر شيرين تر، چون ديگر هيچ چيز پنهاني وجود نداشت و اردوان همان طور مرا مي خواست به سراغم آمده بود.
براي شام آن شب، حسابي به خودم زحمت دادم و چندين مدل غذاهاي متنوع که هر کدام را با نهايت وسواس براي آن که فرق دست پختم با گلاره را به رخش بکشم، آماده کردم.
بيچاره مامان آن سري که آمده بود، آن قدر دمق و کم حوصله بودم که نفهميدم چي براشون درست کردم و چه برخوردي داشتم، مدام سعي مي کردم از جلوشون دور باشم تا به اوج استرس و فشار روحي که رويم بود، پي نبرند. با اين که آقاجونم اين بار نمي آمد و فقط علي و مامانم به همراه فرنگيس خانم مي آمدند، ولي بايد کاري مي کردم که اگر از آن سري ناراحتي هم پيش آمده، فراموش کنند و خيالشان راحت بشود.
اردوان مدام دور و برم مي چرخيد و گاهي به غذاها که در ديس هاي مختلف و ظروف زيبا مي چيدم و داخل فر مي گذاشتم، ناخنک مي زد، به قدري برايم دلپذير و خوشايند بود که قلبم مالامال از سرخوشي بود، طوري که وقتي شيدا زنگ زد تا به قول خودش آمار بگيرد، صدايم از شادي مي لرزيد و نمي دانستم از کجا برايش تعريف کنم، فقط به گفتن همه چيز از آنچه فکرش را هم بکني بهتره، خيالت راحت باشد، بسنده کرده و خداحافظي کردم. شيدا هم خيالش راحت شده بود که گفت:
– من چمدان ها تو جمع کردم گذاشتم دم در، اگر نيايي ببري مي ندازم تو خيابون.
ساعت نزديک به هشت بود که اردوان به همراه مادرها با آن همه بار و بنديل رسيدند، از ديدن مامان و فرنگيس خانم، نزديک بود از خوشحالي بال در بياورم. هيچ وقت فکر نمي کردم شرايط روحي آدم گاهي بين خود و عزيزترين کسانش اين قدر فاصله بيندازد.
علي آن قدر خوشحال بود که وقتي رفتم اتاقي که بهشون داده بودم تا لباس هاشو عوض کند نشانش بدهم، با خوشحالي گفت:
– آبجي طلايه، مامان جون نمي خواست بياد، من زورش کردم، ولي حالا ببين چقدر خوشحاله.
و بعد با حالتي معصومانه ادامه داد:
– آبجي طلايه، خونه تون رو اين شکلي کرديد، خيلي مامان جون خوشش اومده، آبجي طلايه، حالا آقا اردوان پيشته و تنها نيستي، مي شه بريم پايين استخر.
از شادي علي که چشم هايش برق مي زد و از اسم استخر حسابي شاد شده بودم، گونه اش را بوسيدم، گفتم:
– آره عزيزم، به اردوان بگو فردا با هم بريد.
من که خودم تو اين مدت يک بار هم نرفته بودم پايين استخر، اصلاً لباس شنا هم نداشتم، ولي همين که علي به خاطر استخر، خوشحال بود، برايم لذت بخش بود. فرنگيس خانم که کلي همراه خودش پارچه هاي قيمتي و زيبا آورده بود، چمدانش را گشود و گفت:
– بيا دختر خوشگلم تو عيد مراسم عروسي سياوش پسرعموي اردوانه، ببين کدوم مناسبه بدم برات طوبي خانم بدوزه.
خنده ام گرفته بود، واقعاً مادرشوهر نمونه و مهرباني بود، لبخند زدم و گفتم:
– ممنون، نياز به دوختن نيست، لباس دارم.
فرنگيس خانم که چهره اش را در هم کشيده بود، گفت:
– آخه پسرعموي اردوان تازه از فرنگستون اومده و زن گرفته، حالا جاريم فکر مي کنه عروسش خيلي نوبره و ديگه خوشگل و خوش هيکل تر از اون نيست، البته خوب هست ولي نه به اون شوري که جاريم تعريف مي کنه، مي خوام وقتي تو رو مي بينن، بفهمن عروس من لنگه نداره. آخه اونها تا به حال تو رو نديدن، تازه شش ماهه برگشتن ايران، به قول خودشون عروس ايروني بگيرن. براي اون يکي پسرش هم فکر و خيال هايي داره، ولي انگار پسره زير بار برو نيست.
فرنگيس خانم يه ابروشو بالا برد و حالت به خصوصي به صورتش داد و گفت:
– حالا بگذريم، خواستم بگم مي خوام حسابي سنگ تموم بذاري، هر چند که تو همه جوري زيبايي.
هول بودم که زودتر بلند شوم و ميز شام را بچينم، گفتم:
– خيالتون راحت.
به سمت آشپزخانه رفتم، اردوان که رو به روي تلويزيون ولو شده بود، گفت:
– مادر زن جونم جانماز مي خواستند، کجايي يک ساعته؟
من سري تکان دادم و گفتم:
– خب بهش مي دادي.
اردوان بالشت را زير سرش جا به جا مي کرد و گفت:
– پس چي که دادم. بعد با حالت قشنگي ادامه داد:
– نمي خواي به ما شام بدي؟ کم کم داره خوابم مي گيره، مثلاً صبح زود بيدار شدم ها.
در حالي که تند تند وسايل را روي ميز مي چيدم، گفتم:
– نه اين که عصر دو ساعت نخوابيدي!
اردوان از جايش بلند شد و به آشپزخانه آمد و نفس عميقي کشيد و گفت:
– چه بويي راه انداختي، کاري هست بگو من انجام بدم.
به سمت ليوان ها اشاره کردم و گفتم:
– هر چي روي ميز چيدم همشو ببر روي ميز ناهارخوري بچين.
اردوان لبخندي زد و صداشو کمي پايين آورد و گفت:
– اين اولين شاميه که روي اين ميز صرف مي شه، حالا پسنديدي مبلمان رو؟
من که از نگاه مهربانش مي گريختم، به سمت فر برگشتم، و براي اين که من هم کمي مهرباني کرده باشم، فقط به گفتن:
– خيلي ….
بسنده کردم، اما چون هيجان داشتم دستم با ديس داغ داخل فر برخورد کرد و يک لحظه سوخت، در حالي که آخ بلندي گفتم، عقب پريدم که يک دفعه محکم به اردوان خوردم و يک آن تمام وجودم لرزيد، احساس به خصوصي داشتم که سوختگي دستم را فراموش کردم و در آن حس زيبا غرق شدم، ولي اردوان نگران شده بود و در حالي که با ترس پرسيد چي شد طلايه ببينم، با نگراني انگشتم را در دهانش گذاشت. دوست داشتم تا ابد در همان حالت بمانم. گفتم:
– هيچي….! سوختم.
خودم هم نمي دونم چم شده بود، ولي دل کندن از وجود گرم و پرمحبت شوهري که سهم من از او تا آن زمان خيلي کم بود، برايم سخت بود، کاشکي يک وقت هايي ما آدم ها تمام غرور و شرم و حس هايي از اين قبيل را زير پا مي گذاشتيم و حرف هاي دلمان را خيلي راحت بيان مي کرديم، ولي هميشه علتي دست و پايمان را مي بندد و اين چيزها براي آدم هايي مثل من که يک خرده کم رو و شايد مغرورتر بودم، بيشتر سدّ راهم مي شد.
نمي دانم چقدر در افکارم غرق بودم که اردوان در نهايت مهرباني روي دستم پماد گذاشت و گفت:
– بهتره تو ديگه بشيني، من همه چيز رو آماده مي کنم.
همان موقع مامان هم آمد و گفت:
– طلايه جان، خيلي خوب کاري کرديد براي سال نو تغيير دکوراسيون داديد، اصلاً خونتون يک حال و هواي ديگه اي پيدا کرده، اون جوري آدم دلش مي گرفت.
مامان که تازه به خودش آمده بود که مبادا داماد عزيزش دلخور بشود، گفت:
– البته آن طوري هم قشنگ بود ولي انگار مال مجردها بود يعني …
اردوان خنديد و گفت:
– آره مامان جان، خودمون هم مي دونستيم خونه مال عذب اوغلي هاست، منتها منتظر فرصت بودم که زودتر از آن حال و هوا در بياورم که طلايه خانم بالاخره رضايت داد.
دوباره مشغول برداشتن سالادها و دسر از يخچال بودم، اردوان گفت:
– باز که تو مشغول شدي ! گفتم برو بشين تا کار دستمون ندادي.
مامان که موضوع بحث فراموشش شده بود، گفت:
– چرا مگه چي شدي مادر؟
خنديدم و گفتم:
– هيچي نشده، يک خرده انگشتم سوخته.
و به انگشتم که پماد خورده بود اشاره کردم، مامان گفت:
– عجب، پس واسه دو تا مهمون دست و بالت رو سوزوندي ! من که دختر کدبانو بار آروده بودم، چي شد!؟
و خنديد و به سمت قابلمه رفت و کفگير به دست مشغول ريختن پلو زعفران که حسابي هم قد کشيده بود شد و گفت:
-نه، همچين بي راه هم نمي گي، چه برنجي هم دم کرده دختر گلم.
فرنگيس خانم که آن همه چمدان را چيده بود، گفت:
– چي مي گيد به عروس قشنگم، رو دستش دست پخت نيست، اين اردوان که هر موقع زنگ زدم فقط ازم تشکر مي کنه، مي گم چرا مادر، مي گه به خاطر اين زني که برام گرفتي. از هر لحاظ نمونه است، مخصوصاً از لحاظ آشپزي.
نگاهم به نگاه شيطون اردوان گره خورده بود، بي اختيار لبخند زدم و دوباره در هپروت فرو رفتم، طوري که هيچي از شام و آن همه تعريف و تمجيد هم از طرف مادرهامون و هم از طرف اردوان نشنيدم و تمام هوش و حواسم پيش اردوان بود تا اين که ميز جمع شد. مامان و فرنگيس خانم هم با اين که خسته ي راه بودند، همه ي ظرف ها را مرتب کردند و کلي هم غر غر کردند که چرا آن همه غذا درست کردم. من هم که در اصل همه ي آن ضيافت را به خاطر شوهرم تهيه کرده بودم، گفتم:
– بالاخره بعد از اين همه مدت خانه ي ما رو قابل دونستيد و اومديد اينجا !
فرنگيس خانم آخرين دانه ظرف ها را که اجازه نداده بود تو ماشين ظرفشويي بگذارم و خودشون شسته بودند و خشک کرده بودند، پاک کرد و گفت:
– مي بيني که مادر اين بار هم حاجي همراهم نيومد. صد بار بهش مي گم پاشو بريم يه سر بزنيم به پسرت، عروست، گوشش بدهکار نيست، حالا خوبه از وقتي شما ازدواج کرديد، خيالم راحت شده و اِلّا اون موقع ها نمي تونستم بيان اينجا بچم رو ببينم، از يه طرف دلم پيش بچم بود، از يه طرف هم نمي شد حاجي رو تنها بذارم، خلاصه که شب تا صبح، صبح تا شب، خواب و خوراک نداشتم.
با اين که آن قدر تو حال خودم بودم که حوصله ي گوش کردن به حرف ها و درد و دل کردن هاي فرنگيس خانم و مامان را نداشتم، ولي تا نزديکي هاي نيمه شب که آن ها حسابي خوابشان بگيرد، گوشم را در اختيارشان گذاشته بودم و بعد علي را که روي مبل خوابش برده بود به اتاق بردم، بعد هم مامان اينها که خسته ي راه بودند، بالاخره رضايت دادند که بخوابند و مرا با اردوان که در اين چند ماه اخير، آرزوي يک شب زير سقف با او ماندن را هزار بار در خيال گذرانده بودم، تنها گذاشتند.
دوست نداشتم رفتار نسنجيده اي داشته باشم تا به سرّ درونم واقف بشود، به همين خاطر مشغول جا به جا کردن وسايل و ظرف و ظروف آشپزخانه شدم. اردوان خيلي زودتر از همه به مامان اينها شب بخير گفته بود و به اتاق خواب رفته بود، ولي من که مثل خودش بي قرار اين خلوت بودم، بهتر مي دانستم اين کار را کرده که مامان اينها زودتر براي خواب بروند، هنوز پنج دقيقه نگذشته بود که اردوان با شلوارک ورزشي و تي شرت آستين حلقه اي جذبي که دوباره اندام ورزشي و قشنگش را به نمايش گذاشته بود و دل بي قرارم را هزار برابر بي قرارتر مي کرد، وارد آشپزخانه شده و کنار گوشم گفت:
– خانم من نمي خواد استراحت کنه؟
آن قدر نزديکم بود که ترسيدم صداي تپش هاي قلبم را بشنود و راز دلم برملا بشود. آهسته دستم را گرفت و گفت:
– بيا استراحت کن، بقيه اش رو فردا انجام مي دي.
ديگر عقلم بهم دستور نمي داد و فقط دلم بود که مرا راه مي برد، بدون هيچ کلامي مثل طعمه اي که در برابر ماري مسخ شده باشد، به دنبال اردوان روان شدم.
“پايان”

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫20 نظرها

  1. سلام من رمان طلایه رو خوندم خیلی قشنگه چرا اینجا انقد سانسور شده آخرش رو کامل نذاشتین واقعا خیلی حیف که انقدر ناقصه😐😐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن