رمان طلایه

رمان طلایه پارت ۱

عقربه هاي پت وپهن ساعت روي طاقچه انگار روي همان ساعت ۱ جا خوش کرده بودند.تازه از حمام فارغ شده و آن قدر زير دوش اشک ريخته بودم که حسابي چشمهايم پف آلود شده بود،ولي اين چشمهاي کشيده ي يشمي رنگ هيچ مدلي قصد زشت شدن نداشت.خودم ميدانستم صورت بي نقص و فوق العاده زيبايي دارم.اين خصيصه راو بارها و بارها همه ي دوستانم و کلا هر کسي که ميشناختم بهم گوشزد کرده بود.ولي متاسفانه اين زيبايي در آ ن سن و سال کم با من کاري کرده بود که از وجود خودم بيزار شده بودم و هر لحظه آرزوي مرگ ميکردم.از جلوي آيينه ي قديمي اتاقم که در حاشيه اش خانم هاي خوش صورت و خندان زمان صفويه پياله به دست نقش شده بودند و انگار يک جورايي بهم دهن کجي ميکردند،کنار رفتم. انگار آنها هم به خاطر اين همه زيبايي که خالق هستي دست و دلبازانه تقديمم کرده بود توي ني ني چشمهاشون کمي حسادت نشسته بود.مخصوصا از ديدن اندام خوش تراش و متوازنم که بي نهايت اغوا کننده و منحصر به فرد بود.يه خورده از خودت تعريف کن…!!!! راستش هيکل هاي آنها را توي آن لباس هاي پرچين و شکن گل گشاد نميتوانستم تشخيص بدهم.ولي حتم کمي تپل بودند آخه اون زمانها چاقي از لاغري خيلي پر طرفدار تر و شايد هم جاذبتر بوده. اصلا شنيده بودم شاهزاده خانمها چون هيچ فعاليتي نداشتند و هميشه يه نفر بادشون ميزده،سرحال و شاداب بودند،نه تکــــــــوني به خودشون ميدادند و نه آفتاب و مهتاب به پوستشون ميخورده و از اونجايي که بشر هميشه فکر ميکنه هر چي مال پولدارهاست بهتره حتما تعريف خوش هيکلي هم اوني ميشده که شاهزاده خانمها بودن…!واقعا که در زمانهاي مختلف و کشورهاي مختلف تعريف زيبايي و خوش هيکلي حالا چه براي مرد چه براي زن متفاوت بوده..!!!!! انگار باز دوباره رفته بودم توي هپروت!اصلا اين فکرا چي بود کردم.من بايد به بدبختي هاي خودم فکر ميکردم به من چه ربطي داشت زنهاي عهد قاجاريه يا هخامنشي چطوري بودند و چه افکاري داشتند.سفيد رو خوب بوده يا همين برنزه کردن هاي دوره ي ما که جوانها پيه ي صدها ساعت زير آفتاب خوابيدن و ي ريسک سرطان پوست گرفتن از اين دستگاه سولاريم هاي جديدرو به تن مي مالند تا رنگ پوستوشون از سپيدي دربياد…يا اينکه حسرت يه دل سير غذا يا دسر رو به جون ميخرند تا مبادا سايز سي و ششون بشه سي و هشت. حالا نميدونم اين چيزها چه گره اي از مشکل من باز ميکرد،من بايد يه فکري به حال خودم ميکردم تا به چشم اين خواستگار جديد نيام.راستش اصلا قصد نداشتم خودم رو براي خواستگار جديد بيارايم،نياراسته اين بودم واي به حال اينکه دستي هم به سر و رويم ميکشيدم…!اصلا بايد کاري ميکردم که خيلي هم زشت و بدقيافه به نظر برسم تا بلکه دست از سرم بردارند…!ولي آخه چطوري…؟!؟ افکارم حسابي به هم ريخته بود.اين خواستگار ديگر کسي نبود که با ايراد هاي عجيب و غريب من جور در بيايد.يعني از هر لحاظ که فکرشو ميکردم عالي بود.اگه کوچکترين عيبي روش ميذاشتم خنده دار ميشد و همه مسخره ام ميکردن. آقا جونم او را افتخار مملکت ميدانست برادر کوچکم علي هم که حسابي عاشقش بود.توي اين چند روز هر وقت ميخواستم در موردش حرفي بزنم همه در مقابلم جبهه ميگرفتند و صدامو در نطفه خفه ميکردند.به حال و روز بدم لعنت فرستادم و اشکهايم دوباره روان شد.هر چي بيشتر فکر ميکردم بيشتر احساس بدبختي نموده و مطمئن ميشدم راه فراري ندارم.نميدونستم چه بايد بکنم تا به چشم اين خواستگار همه چي تموم نيام.بايد از هر راهي بود حتي اگه کار به التماس و استغاثه مي رسيد به پاهاش ميفتادم ازش خواهش ميکردم که منو به عنوان همسرش نپذيره ا از شر اين کابوس،هرچند به طور موقت نجات پيدا کنم.
نميدونم…!شايد اين روش هم امکان پذير نبود چون اگه منو ميديد حتما مثل همه ي خواستگارانم که با چنديدن مرتبه جواب رد دادن بازهم پاپس نميکشيدند.او هم با اين موقعيت ظاهري و اجتماعي ويژه و بي نظيري که داشت همان طور رفتار ميکرد و عقب نميرفت…!نفسم باز هم بالا نميامد قلبم به شدت به ديواره ي سينه ام ميکوبيد….درمانده و مستاصل بودم.اگر او مرا ميپسنديد چه آبرو ريزي ميشد…!دختر نجيب و با اصالت آقا رضامشايخي معروف که همه به سرش به خاطر آبرو داري،دين داري اش قسم
ميخوردند تو زرد از آب دربيايد چه فاجعه اي به بار مي آمد. بالاخره بعد يک ساعت از آن هپروت مخصوص به خودم که از بچگي وقتي ميرفتم توش تا ساعتها خيره به يک نقطه همه حواسم رو از دست ميدادم،بيرون آمدم.آخر به اين نتيجه رسيدم که یه طوري چادر سفيد گلدارم رو به سر بکشم و رو بگيرم که نتواند چهره ام رو ببينه و چنان لباس گشاد و بي قواره اي بر تن کنم که هرگز اندامم در معرض ديد نباشد تا اين جوان زيبا و مشهور ايده آل،با کوچکترين خواهش و التماسم براي صرف نظر کردن از مورد انتخابي مادر عزيزش رضايت بدهد.با خودم فکر ميکردم آخه براي اون که دختر قحط نبود.اون بهترين فوتباليست در سطح کشور است،پسر حاج آقا صولتي دوست و همکار آقا جونم،اردوان صولتي معروف که هميشه به پشتوانه ي شهرتش نامي بود،اين طور هم که فرنگيس خان مادرش گفته بود تصميم داشتند بر تنها پسر عزيزشان يک دختر مناسب انتخاب کنند تا بابت زندگي مجردي اش در تهران خيالشان راحت باشد.من بيچاره را هم در مجلس ختم انعام که خانم يکي از دوستان آقا جونم دعوت کرده بود و به همراه
مامان و خاله اينا رفته بوديم،ديده وبراي تک پسر معروفش که از محسناتش هرچه بگويم کم گفتم پسنديده بود.تازه اگر موقعيتش را در زمينه ي ورزشي کنار بگذارم بايد بگويم اردوان فوق ليسانس مديريت بازرگاني دارد يعني به قول معروف تل کرده است و درشرکت یکي از دوستان تهراني اش که خيلي کله گنده است سرمايه هنگفتي کرده اين هم آن معنا را ميدهد که آاي خواستگار محترم اوضاع ماليش عاليه،بهترينه.البته آن طور که مادرجونش تعريف کرد به اضافه ماشین آخرین مدلش. البته اينها ديگر عادي بود ميدانم جديدا هرکه فوتباليست ميشود این چیزها هم جزء لاينفک زندگيش ميشه.البته از ريخت و قيافه اش که ديگه نگو ونپرس!من که زياد اهل فوتبال و اين چيزها نيستم ولي گاهي ديده بودمش خيلي جذاب و خوش تيپ و خوش هيکل بود مخصوصا با اين عکسي که فرنگيس خانم آورده بود.يک جفت چشم سياه دارد که از همان تصوير تو عکس سگ چشمهايش آدم را ميگيرد و وقتي به ترکيب آن ابروهاي سياه و مرتبش اضافه شود ديگه حرف نداره و روي هم رفته دلپذير و زيباست طوري که هيچ گونه عيبي نميشد روش گذاشت مخصوصا اون موهاي پرپشت و سياهش که خيلي خوش حالت روي پيشوني اش ريخته بود و به جذابيتش اضافه ميکرد آخرين حربه رو که اون هم ايراد به قيافه اش بود از من گرفت…! دوباره رفته بودم تو هپروت خودم که مامان وارد اتاقم شد و در حاليکه طبق عادت هميشه تا مرا ميديد شروع به قربان صدقه رفتن ميکرد،گفت: -مادر چشمم کف پات!الهي فداي اون چشماي قشنگت بشم باز که گريه
کردي.آخه حيف اون چشمهاي نازت نيست که هي اشک ميريزي؟به خدا ما صلاحتو ميخوايم…!اين پسره از هر لحاظ که فکرشو بکني خوبه…!عزيز دلم آخه چرا لگد به بخت خودت ميزني…؟هر کسي اومد يه عيبي روش گذاشتي و گفتي اين طوريه و اون طوريه که به عقيده ي من يک موردش هم به جا نبود اما گفتيم تو راست ميگي…!ولي اين يکي خدارو شکر ايرادي نداره…!تمام آرزوي پدر و مادرش فقط اينه که پسرشون تو شهر غريب سرو سامون بگيره.واله و بالله هر دختر دم بختي از خداشه چنين پسري نصيبش بشه.خانواده ي با آبرو،باتقوا، سرشناس و همه چي تموم.پسره هم که قابل توصيف نيست.سر وشکلشو که ديدي.به حد کفايت چشم گير و خوش قد وبالا…!اصلا چه بچه اي بشه بچه ي شما دوتا…!!! مامان که از تصور نوه ي آينده اش لبخند پر رنگي صورتش رو نقاشي کرده بودو ميخواست به هر طريقي دختر نادان و موقعيت نشناسشو که برخلاف ظاهرش عقل ناقصي داشت به راه بياورد…ادامه داد…: مادر جون شانس يه بار در خونه ي آدمو ميزنه و چني بختي از راه ميرسه.فرنگيس جون ميگفت”همه ي فاميل وآشنا منتظرن اردوان لب تر کنه دختر هاشونو دودستي تقديم کنن”ولي مادر حسن سليقه به خرج داده و بين اين همه دختر تو رو توي همين مجلس ختم انعام ديده و پسنديده.به قول خودش منتت رو هم دارن دختر با اين وجنات که همه چي تموم هم باشه پيدا نميکنن تو هم حالا اينقدر بغ نکن و اشک نريز.شوهر کردن که بد نيست.ما ها هم سن تو بوديم شکم دوممون رو هم آورده بوديم…!الان دير نشده.ولي زود هم نيست.دانشگاه هم که قبول نشدي و همين طوري نشستي خونه غمبرک زدي.به خدا خوبيت نداره دختر دم بخت مدت زيادي توي خونه بمونه و روي هر کسي هم يه عيب و علتي بذاره ميگن خودشون مورد دارن…حالا پاشو مادر جون يه دستي به سر و روت بکش الانه که ديگه پيداشون شه…!
سپس در حاليکه پيشانيم را ميبوسيد گفت:
قربون دختر قشنگم بشم که فرنگيس خانم يه نظر ديده و روزي چند بار زنگ ميزنه و پيگير ميشه.
انگار مامان خيال رفتن نداشت تا من نقشه ام رو عملي کنم،اين بار حالت تاکيدي به جمله اش داد:
مادر،الکي رو جوون مردم عيب نذاري آقا جونت شاکي ميشه.هرچند چه ايرادي!به هر کس ميگم اردوان صولتي ميخواد بياد خواستگاري دخترم چنان حيرت ميکنه که يه ساعت فقط ميپرسه راست ميگم يا دروغ.همين سمانه،دخترعموت وقتي فهميد چنان خدا شانس بده،خدا شانس بده راه انداخته بود که تا زن عموت بهش تشر نزد”مگه دختر منتظر شوهري با اين سن کم”دهنشو نبست. بالاخره مامان بعد از کلي سفارشات لازم خارج شد.
دلم به حال مادرم که زني مهربان و دلسوز بود و در تمام دوران زندگيش همه ي هم وغمش برقراري رفاه و آرامش هسر و فرزندانش بود ميسوخت.مامان بيچاره ي من خبر نداشت دخترش چه غم بزرگي رو به دل ميکشه و قدرت گفتن هيچ حرفي هم نداره.
مامانم خبر نداشت دختر معصومش اسير چنگال هوي و هوس بي صفتي شده که گوهر با ارزش هستي اش رو نابود کرده و الان از شرم آبروي خود و خانواده ي با اصل و نسبش مجبور به سکوت شده و دم نميزنه.و اون بي صفت بعد عمل حيوانيش خيلي راحت به شهرش بازگشته و اونو با ويرانه هاي زندگي و روياهاش رها کرده.
آخ….کاش اون روز قلم پام ميشکست و براي جشن تولد فريبا نميرفتم.هيچ و قت اهل ميهماني و جشن تولد و اين قبيل مراسم ها نبودم ولي آنقدر فريبا خواهش و تمنا کرد تا بالاخره مامانم راضي شد و رضايت داد که برم.ولي کاش رضايت نميداد و کلاغ شوم بخت من همون شب رو شونه ام نمي نشست.
من اصلا نمميدونستم مراسم مختلطه اون هم بدون هيچ بزرگتري.همه جوان و اکثرا مست و لايعقل.من فکر کرده بودم مثل تولدهاي خانوادگي خودمونه.از همونايي که سمانه بارها و خودم هم يکي دوبار گرفته بودم.
از همان بدو ورود وقتي متوجه جو غير اخلاقي اونجا شدم تصميم گرفتم چند دقيقه بنشينم و بعد اونجارو ترک کنم ولي مگه فريبا ميذاشت.به قول خودش اونقدر از سر و شکل و قيافه ي من براي تمام دوست و آشنايانش تعريف کرده بود دوست داشت منوبه همه معرفي کنه و از ابراز تعريف و تمجيد هاي تک تک اونا در مورد دوست زيباروش افتخار کنه.
اون شب از نگاه هاي همه ي کسايي که فريبا به عنوان پسرخاله و پسر دايي و پسرعمو و صدتا پسوند و پيشوند ديگه معرفي کرد معذب شده بودم.انگار هر کدوم منو لخت و عور ميديدن که اين جوري چشماشون برق ميزد.لحن کلامشون اونقدر مشمئز کننده بود که حالمو بد ميکرد و حسابي ترسيده بودم.از بچگي مامانم منو به نجابت و خيلي مسائل اخلاقي ديگه تشويق کرده بود،ما از خانوداده ي متدين و آبرو داري بوديم و شايد خيلي مسائل که براي ديگران عادي بود در نظر ما غير اخلاقي و زشت بود.
تو اين فکر بودم که يه جوري ازاون جشن تولد فرار کنم که مراسم اهداي کادوها شروع شد و فريبا دوباره با خواهش خواست براي باز کردن هديه ها در کنارش باشم.خلاصه ساعتي گذشت و بعد از اون مراسم بريدن کيک و پخش اون بود و دوباره اصرار فريبا که ميگفت تا شام نخوري نميذارم بري و به هر زبوني بود باز هم نگهم داشت.
انگاراون شب همه و همه چيز دست به دست همديگه داده بودن تا منو به سمت بي سيرتي سوق بدن…
ساعت از نيمه گذشته بود من کلافه براي برگشتن به خونه بودم.فريبا ديگه هيچ بهانه اي براي نگه داشتنم نداشت و قرار بود که خودش منو به خونه برسونه.تولد فريبا در ويلاي پدرش برگزار شده بود و از اون جا تا خونه ي ما مسافت زيادي بود و من به تنهايي نميتونستم برگردم ولي بعد شام هيچ خبري از فريبا نبود.
وقتي هم به سختي اونو بين اون همه شلوغي يافتم اصلا حالت طبيعي نداشت و زماني که ازش خواهش کردم ديرم شده و بايد طبق قولش منو به خونه برسونه خيلي راحت گفت: يه کم ديگه صبر کن چون نميتونم اين همه مهمونو ول کنم و تورو برسونم.
تازه فهميدم از اول هم اشتباه کردم که قولشو قبول کردم چون وقتي کسي خودش صاحب مهموني باشه نميتونه تا همه ي مهمونا نرفتن مجلس رو ترک کنه.
فريبا دختر خيلي خوبي بود و توي مدرسه جز شاگرداي ممتاز.با همديگه رقابت درسي خوبي داشتيم ولي هيچ وقت فکر نميکردم در خانواده اي به اين راحتي زندگي کنه که براي جشن تولدش فقط اونو از لحاظ مالي مساعدت کرده باشن و حتي خودشون هم شرکت نکرده باشن. البته ميدونستم پدر و مادرش چنديد سال است از هم جدا شدن و اونطور که تعريف ميکرد به خاطر پدر و مادرش گاهي پيش پدرش ميماند و گاهي هم پيش مادرش و به قول خودش يه وقتايي که ميخواست شيطنت کنه و به همراه بعضي از دوستاش يا فاميل به کوه مسافرت و گردش بره به پدرش ميگفت خونه ي مادرشه و به مادرش هم ميگفت خونه ي پدرشه.اون طور هم که تعريف ميکرد اونا هم چندان پيگير نبودن. به طور کامل من خيلي از اخلاقاي فريبا رو نمي پسنديدم . ولي از اون جايي که سعي ميکردم در رفتار و منش من تاثير نا مطلوبي نذاره باهاش دوست بودم…. و حتي يه وقتايي با تجربياتي که داشتم راهنماييش ميکردم. فريبا از لحاظ عاطفي کمبودهايي داشت که هميشه اين خلا رو با دوستاش پر ميکرد و در اين بين بيشتر از بقيه دوستاش به من ابراز علاقه ميکرد…يعني اکثرا در مدرسه دوست داشت با من بگرده و در ساعتهاي کلاس يا زنگاي تفريح کنارم بود… و هميشه از شکل ظاهري و رفتارم تعريف ميکرد…اصلا خودش رو شيفته و عاشقم ميدونست…. راستش چون ذاتا آدم خيلي صبور و آرومي بودم با روحيات ضد و نقيضش کنار ميومدم و تا حد زيادي روش تاثير گذار بودم…. ولي اون شب نحس حسابي به خاطر اين رابطه و دوستي خودمو نفرين ميکردم هر چه ساعت از نيمه ميگذشت استرسم بيشتر ميشد. از فريبا هم خبري نبود…. مستاصل دور خانه ي بزرگ ويلايي ميگشتم تا اونو پيدا کنم و حداقل به طريقي برام آژانس يا تاکسي بگيره تا از اون محيط فرار کنم ولي انگار فريبا آب شده و تو زمين رفته بود.دو مرتبه همه ي اتاقاي طبقه بالا رو که در هر کدومو باز ميکردم حسابي شرمنده ميشدم و عرق سردي بر پيشانم مي نشست گشته بودم و با اون کفشاي پاشنه بلند که راه رفتنو برام حسابي سخت کرده بود،اونقدر پله ها رو بالا پايين رفته بودم که هيچ تواني برام نمونده بود. صداي بلند و آزار دهنده ي موسيقي هم چنان احوالمو دگرگون کرده بود که دوست داشتم گوشه اي بنشينم و گريه کنم.تا بالاخره بعد از يک ساعت سر و کله ي فريبا از دور پيداشد(در حاليکه به نظر آشفته ميرسيد).وقتي از دور ديدمش انگار فرشته ي نجاتي رو در برهوتي پيدا کرده بودم.سريع به سمتش رفتم و با عجز و زاري که در صدايم مشهود بود گفتم: آخه فريبا توکجا غيبت زد…؟يه ساعته دنبالت ميگردم.من ديرم شده….الان آقا جونم اينا نگرانم ميشن… فريبا که معلوم بود از دعوت هم کلاسي غير اهل حالش پشيمون شده گفت: تازه سر شبه.چقدر عجله داري؟ احساس کردم غير طبيعي حرف ميزنه.ولي بي اهميت بهش ملتسمانه گفتم: فريبا تو رو خدا اگه خودت هم نميتوني منو برسوني يه آژانسي چيزي بگير من برم.به مامانم قول داده بودم نهايت تا يازده يا دوازده برگردم.تو رو خدا يه کاري بکن خيلي ديرم شده. فريبا که رو پاش بند نبود گفت: وايسا الان ميگم اشکان برسونتت. دستمو به سمت يکي از پسرايي که اول مهموني دکتر جون معرفي کرده بود کشيد و بي آنکه به من اجازه صحبت بده گفت: اشکان جان دوست منو ميرسوني خونشون؟ميگه خيلي ديرش شده،توهم که گفتي ديگه حوصله ي موندن نداري. اشکان نگاه عميقي به سرتا پام انداخت.انگار او هم مثل فريبا چندان حال مساعدي نداشت.سري تکان داد و رو به فريبا گفت: من گفتم حوصله ي اينجارو ندارم،که زودتر برم….خب شايد هم قسمت امشب ما هم اينطوريه! بعد درحاليکه لبخندي تحويلم ميداد،ادامه داد: بزن بريم. من که حتي فرصت نکرده بودم به فريبا حرفي بزنم به آرامي بهش گفتم: ولي من با اين….. فريبا وسط حرفم اومد وگفت: ببين اگه با اشکان نري معلوم نيست تا دو سه ساعت ديگه کسي قصد رفتن داشته باشه…از آژانس و اين حرفا هم که اينجا خبري نيست و من هم که نميتونم اين همه مهمونو ول کنم بيام تو رو برسونم. مستاصل نگاش کردم و گفتم: آخه خودت…. فريبا منو به سمت اشکان که به طرف حياط ميرفت هول داد و گفت: آره خودم گفتم…ولي نه الان.آخر شبو گفتم.حالا تا اين پسره پشيمون نشده برو… ناچار بودم همراه او بروم چون براي فرار از اون محيط هيچ راه ديگه اي نداشتم….با اين که تا اون سن هيچ وقت همراه پسر غريبه اي جايي نرفته بودم ولي به دنبال اشکان که با آن قد بلند به سمت اتومبيل آخرين مدلش ميرفت،روان شدم.ترس و دلهره ي عجيبي سراپاي وجودمو فرا گرفته بود ولي هيچ چاره اي جز رفتن نداشتم. اگر تو اون باغ و ويلاي بزرگ دور از شهر ميماندم معلوم نبود کي ميتونستم برگردم. اشکان که با اون چشماي خمار عسلي رنگش نگاه عميقشو به چهره ام دوخته بود،گفت: حالا خونتون کجاست…؟ آهسته گفتم: شما تا همون ۱باغ بريد بقيشو ميگم. سرشو آهسته تکــــــــون داد و اتومبيلشو روشن کرد و از در بزرگ باغ خارج شد،در دل تاريکي پيش ميرفتيم…مدتي در سکوت راند…تا اينکه گفت: اسمتون يادم رفت،افتخار همراهي با…. آهسته گفتم: طلايه هستم. لبخند مرموزي زد و گفت: چه اسم برازنده ايي! بعد نگاهي به من که تا اخرين حد ممکن به سمت در اتومبيل چسبيده بودم،انداخت. نميدونستم چي بگم.سکوت کرده بودم و در دل دعا دعا ميکردم هرچه زودتر اون شب لعنتي تموم شه.نميدونم اين سکوت چقدر طول کشيد و من در افکار ضد و نقيضم دست و پا زدم و در عالم هپروتي هميشگي ام غرق شده بودم که با توقف کامل اتومبيل چشمامو باز کردم. لحظه اي از اون چه ميديدم،قدرت نفس کشيدن رو هم از دست داده بودم.با بهت به حياطي که وسط آن ساختمان سفيدي قرار داشت خيره شدم. انگار مغزم قدرت تجزيه وتحليل آنچه چشمهام ميديد رو نداشت.با ترس تمام قوايمو که برام مونده بود رو جمع کردم و در چشمهاي مشتاق اشکان که به قرمزي ميزد خيره شدم و با لکنت گفتم: اينجا کجاست منو آوردي؟ پاهاي سست و ناتوانمو به سختي تکان دادم و در اتومبيل رو گشودم.صداي نفسهاي بلندم رو که به شماره افتاده بود ميشنيدم ولي انگار نفسي در کار نبود.در اون لحظات رعب و وحشت سر تاپاي وجودمو گرفته بود و از شدت ترس ميخواستم پا به فرار بذارم و لي به کجا؟نميدونستم.در چشمانم نهايت درماندگي و استيصال فرياد ميزد و فکر اينکه چه بلايي ميخواست سرم بياد به حات جنون ميکشاندم و حتي قدرت ايستادن نداشتم. اشکان در نهايت خونسردي نگاهم ميکرد و در همان حال لبهايش تکان ميخورد اما من آنقدر در مغزم افکار عجيب دور ميزد که حتي حرفاشو نميشنيدمو سعي ميکردم به زحمت چيزي بگمو التماس کنم و به پاش بيفتم.ولي به خاطر ترس و وحشتي که سر تا پاي وجودمو گرفته بود زبانم در کام نميچرخيد…. اشکان بي محابا به سمتم ميومد و من فقط عقب عقب ميرفتم.دستشو سمتم دراز کرد.اونقدر ترسيده بودم که نميتونستم حرکت کنم.يعني من عاجزتز از اون حرف بودم.از شدت هراس داشتم قالب تهي ميکردم و دندان هايم به سختي روي هم قفل شده بود که يک آن احساس کردم همه چيز به دور سرم ميچرخه و ناگهان در ناحيه ي قلبم درد شديدي احساس کردم که نفس کشيدنو برام سخت کرده بود و بعد همه چيز در برابرم تار شد و ديگه هيچ نفهميدم.
در حالي که درد عجيبي در وجودم زبانه ميکشيد چشمهايم را که هنوز سنگين بود گشودم.در وجودم هيچ رمقي نبود،لبهايم خشک شده و سرم حسابي سنگينتر از بدنم شده بود.
بعد از اون بالاخره چشمهايم موقعيت جديد رو تشخيص داد.آه از نهادم براومد وتازه وقتي به سختي برخاستم و لباسم رو مرتب کردم به عمق فاجعه پي بردم.اشک بي پروا بر صورتم روان شده بود و من حتي نميدونستم با اون همه بدبختي و آشفتگي چيکار کنم.
دختري که هميشه به اخلاقيات اهميت ميداد و براي گوهر پاک وجودش خيلي بيشتر از بقيه چيزها ارزش قائل بود حالا همه چيز رو ويران شده ميديد.دختري که حفظ پاکدامني اش رو از هر چيزي در دنيا مقدس تر ميدونست حالا همه ي وجودش چه جسمش و چه روحش خدشه دار شده بود و خود را در منجلابي بي پايان مي ديد که براي نجات هيچ جاي دست و پا زدن نداشت.
اونچه ذره ذره در مخيله ام هضم ميشد زلزله اي ويرانگر براي افکار و ذهنيت هاي وجوديم شده بود.بتي که هميشه براي خودم از نجابت و پاکدامني ساخته بودم به يکباره در نهايت قساوت ويرون شده و در يک کلام زندگي برايم به پايان رسيده بود و فقط آرزوي مرگ داشتم و نميتونستم پيش خودم سر بلند کنم.با اينکه من تقصيري نداشتم و فداي هوس زودگذري شده بودم ولي پيکان تقصيرها رو به جانب خودم ميگرفتم.چون هرگز نبايد به همچين مهماني قدم ميگذاشتم و از اون بدتر با مرد غريبه اي که هرگز نميشناختمش همراه ميشدم.
ولي گاهي اوقات انسانها در مخمصه اي قرار ميگيرند که براي فرار از اون به تونل ميانبري که به پرتگاه ختم ميشه حتي فکر هم نميکنند و ومن اون شب براي رسيدن به موقع به هيچ چيز ديگه فکر نکرده بودم.در دلم هزاران بار بر خودم لعنت ميفرستادم ولي نه اون لعنتها و نه اون همه فحش و ناسزا که به خودم نثار ميکردم هيچ فايده اي نداشت و منو اسير بختي به سهي شب کرده بود.مني که هميشه فکر ميکردم چنين فاجعه هايي مال ديگرونه و هيچوقت براي من و در نزديکي من اتفاق نميفته.
مني که هميشه با خودم فکر ميکردم کسايي که به همچين سرنوشت شومي دچار ميشن و در چشم به هم زدني دامنشون لکه دار ميشه فقط دختراي کژانديش و فراري و کلا کسايي هستن که از بطن مادر ناپاک به دنيا اومدن و شايد هر موقع حرف از چنين کسايي به وسط ميومد با غروري کاذب چنان اونا رو بي بند و بار و بي آبرو ميخواندم که انگار اونا از يه کره ي ديگه اومدن و ما از کره اي پاک و نجيب هستيم. هيچوقت به اين مسئله به اين شکل فکر نکرده بودم که هر آن همچين خطري براي خودم هم هست.يعني اصلا فکر نميکردم به همين راحتي يه چنين عاقبتي گرفتار بشم.هرچند ناخواسته و بي تقصير.
ساعت از دو و نیم صبح هم گذشته بود.زار و درمانده نشسته بودم که چه بايد بکنم….چطور ميتونستم به روي خانواده ام نگاه کنم.اگه آقاجونم ميفهميد فقط مرگ رو شايسته ي من ميدونست و اگه مامانم متوجه ميشد…
واي برمن حتي فکر کردن بهش هم برام سخت بود.نفسم از گريه بالا نميومد.اشکان خيلي راحت و بيخيال در اتاقي به خواب رفته بود و هنوز همون لباس مهموني رو به تن داشت.لحظه اي چنان از او متنفر شدم که ميخواستم با دستام خفه اش کنم.
ولي تا همينجاي کارهم به اندازه ي کافي بدبخت شده بودم.ديگه خون سگ به گردن گرفتن چاره اي برام نميشد.بايد از اون جا فرار ميکردم ولي به کجا…؟
لحظه اي از ذهنم گذشت که ديگر به خانه نروم وقتي خانواده ام ميفهميدند خودشون بيرونم ميکردند تازه اگر سرمو نميبريدند…ولي باز با خودم فکر کردم که لزومي نداره اونا بفهمند چه به سرم اومده.دخترايي که من هميشه به چشم بد بهشون مي نگريستم خيلي راحت در خانواده هاشون زندگي ميکردند و اونا هم هيچوقت متوجه نميشدند.نمونه ي اونا رو کم از همکلاسي هام نشنيده بودم.
حالا ديگه عزم و اراده ام براي برگشتن به خونه و کتمان هر آنچه فاجعه ي زندگيم ميدانستم،راسخ شده بودم.فقط ميموند عذر و بهونه اي که تا اون موقع بيرون از خونه موندنمو توجيه کنه که اون هم با وجودخانواده ي سرسختي که من داشتم در نهايت چند روزي تنبيه و دعوا در انتظارم بود…
با همين خيال نفسي به آسودگي کشيدم…فقط نميدونستم چطور بايد فرار کنم؟اگه در ها قفل بود چه بايد ميکردم؟!کفشهايم رو که گوشه اي افتاده بود به همراه کيف دستي ام برداشتم و خيلي آهسته طوري که حتي خودم هم صداي پامو نميشنيدم و فقط صداي نفسهامو از همه چيز بلندتر بود از هال و سپس کريدور باريک گذشتم و خودمو به تراس خونه که با ۱ پله به حياط ميرسيد،رسوندم و با قدمهايي لرزان مسير طولاني حياط رو که با موزاييک سنگ فرش بود طي کردم.
در دلم دعادعا ميکردم در حياط قفل نباشه،از کنار اتومبيل اشکان که همچون تابوتي برام دهن کجي ميکرد رد شدم.چنان با احتياط قدم برميداشتم انگار اشکان گوش تيز کرده بود که صداي قلب منو هم از داخل خونه بشنوه هر چند که خودم ميدونستم با حالي که اونو ديشب ديده بودم هرگز نميتونه بيدار بشه ولي ترس و احتمالات هيچ دليل منطقي نميپذيره.وقتي زنجير در آهني بزرگ رو کشيدم و در آهسته با صداي قرقر باز شد حکم پرنده اي رو داشتم که که بعد سالها راه فرار پيدا کرده باشه.نفسم از فرط خوشحالي که نه چون شادي با اون وضعيت هيچ مفهومي نداشت،شايد از فرط هيجان بالا نميومد و با نيرويي مضاعف پاهاي خسته و وامانده ام رو ميکشوندم.
خيابان در اون وقت حسابي خلوت و تاريک بود انگار همه خوابيده بودند و دوباره اضطراب و وحشتي عميق بر وجودم مستولي شد.نميدونستم تو کدوم خيابون هستم.حسابي گنگ شده بودم حتي نميدونستم به کدوم سمت بايد حرکت کنم که از دور روشنايي اندکي توجه ام رو جلب کرد.با اينکه نميدونستم چيست و کجاست با تمام وجود به سمتش پر کشيدم.حکم آهويي رو داشتم که از بيم جانش از دست يوزپلنگي پر قدرت ميدود.
وقتي تقريبا نزديک تابلوي نئون شدم،در حاليکه که به نفس نفس افتاده و ديوار رو تکيه گاهم کرده بودم،نوشته ي رو تابلوي رو خوندم”متل” و انگار اميدو زندگي دوباره اي بهم ارزاني شده بود به سختي از کنار ديوار قدم برميداشتم تا کمي نفسم جابياد.عرق پيشونيمو گرفتم و آهسته وارد شدم.هنوز پاهايم ميلرزيد.مسئول اونجا که در حالت خواب و بيدار برنامه تلويزيون که فکرکنم راز بقا بود رو نگاه ميکرد با لحن خشک و سردي گفت:
همه اتاق ها پرند.
در حاليکه سعي ميکردم از لرزش صدام کم کنم گفتم:
سلام
متصدي،اين بار به طرفم نگاهي انداخت و دوباره با همون لحن تلخ ولي با لهجه ي شيرين اصفهاني گفت:
سلام،خانم جان همه ي اتاق ها پر هستند.اگر ميخواي برو هتل ميدون بعدي.
به زحمت زبونمو چرخوندم و گفتم:
اتاق نميخوام فقط اگه ممکنه يه تاکسي برام خبر کنيد.
مرد نگاه اخم آلودي به سر تا پايم انداخت و گفت:
برای کجا تاکسي ميخواي؟نکنه نصفه شبي هوس گردش توي شهر رو بگردي دختر جان…؟
نه حال و حوصله ي بحث رو داشتم نه وقتشو….گفتم:
ميخوام برم خونمون.
آدرس رو گفتم و براي اينکه زودتر از زير نگاه کنجکاو و بي اعتمادش راحت بشم به دروغ گفتم:
آخه دانشجو هستم و به خاطر خرابي اتوبوس اين موقع به اينجا رسيدم.
با اينکه احساس ميکردم مرد اخمو حرفامو باور نکرده ولي محکم ادامه دادم:
لطفا سريع يه تاکسي برام بگيريد.خانواده ام نگران هستند.
مرد نيم نگاهي پرسشگر به سر تا پايم انداخت و منو در اون لباسها که کاملا مشخص بود به رخت عروسي ميخورد تا يه دانشجو،برانداز کرد و بعد شماره ي تاکسي تلفني رو گرفت و بعد از گفنگويي رو بهم کرد و گفت:
تا ۲ دقيقه ديگه مياد.ميتوني همينجا منتظر بموني.
به صندلي پيشخوان اشاده کرد.نفس آسوده اي کشيدم.بي رمق تر از اون بودم که ۲ دقيقه سر پا بمونم و روي صندلي ولو شدم.سرم مثل کيسه اي بزرگ و سنگين شده بود و خداروشکر ميکردم که در اون وقت شب تونسته بودم به راحتي خيالي آسوده تاکسي گيربيارم ولي اين دلخوشي با انديشيدن بر اونچه بهم گذشته بود دوباره تبديل به اندوه و وحشت شد.
۲دقيقه هم نشده بود که متصدي هتل گفت:پاشو خانم.تاکسي اومد.
با نگاهم از او با همه ي بداخلاقي هايش تشکر کردم و خودمو به تاکسي رسوندم.بعد از سلام کوتاهي آدرسو گفتم و راننده بي هيچ سوالي اتومبيل رو به حرکت در آورد.فقط مونده بودم حالا به مامانم اینا چي بگم…؟قلبم به شدت ميکوبيد و هر چه به محلمون نزديکتر ميشديم اضطراب بيشتري وجودمو فرا ميگرفت.
بالاخره تصميم گرفتم دروغ بگويم ولي چه دروغي نميدونستم اما مطمئن بودم هر چه بگويم باور ميکنند.مامانم ساده تر از اين حرفا بود که حرفمو باو رنکنه.يعني در اصل اونقدر در تمام دوران زندگيم درست رفتار کرده بودم که حالا بهم اعتماد کامل داشت،هرچند که تا به حال سابقه نداشت هيچ وقت به جز ساعات مدرسه و کلاسهاي غير درسي ام از خونه بيرون برم حتي بادوستان صميمي ام هم در محيط خارج مدرسه هيچ رابطه اي نداشتم.فريبا هم فقط يه بار به خونه ي ما اومده بود اون هم براي آماده شدن در امتحان زبان.
در همين افکار بودم که راننده ي خواب آلود تاکسي رو مقابل خونمون توقف کرد و سپس باگفتن خانم همين است درسته؟ منو از هپروت به دنياي واقعي دعوت کرد.
دنيايي که دوست داشتم برای هميشه از اون فرار کنم.با گفتن چقدر ميشه سريع درکيفمو باز کردم و بعد از پرداخت کرايه و تشکرپياده شدم.
روبه روي در آهني سفيد رنگ حياطمون ايستاده بودم ولي نميدونستم چه کار بايد بکنم،ميترسيدم زنگ بزنم.همانطور که مستاصل ايستاده بودم در باز شد و مامان در حاليکه استرس و نگراني از چهره اش هويدا بود گفت:
کجا بودي دختر؟نصفه عمر شدم!ميدوني چند ساعته پشت اين در نشستم تابيايي؟
چندبار تا سر خيابون اومدم و برگشتم؟اصلا ميدوني ساعت چنده؟نصفه شبه!
هاج و واج نگاهش ميکردم و مانده بودم حالا چه بگويم که اشکهايم بي اختيار جاري شد.مامان که مات نگاهم ميکرد با نگراني گفت:
چي شده دختر؟دزديده بودنت؟تصادف کردي؟مادر بگو چه بلايي سرت اومده؟قلبم وايستاده.
من که کلمه ي تصادفو بين اون همه واژه مي دزديدم با گريه گفتم:
تو راه تصادف کرديم تا الان هم تو بيمارستان بيهوش بودم و تا به هوش اومدم سريع تاکسي گرفتم و خودمو رسوندم.ميدونستم شماهم نگرانيد.
مامان با محبت منو داخل چادر نخي گلدارش گرفت و با مهرباني بوسيدم وگفت:
حالا خدا رو شکر به خير گذشت.داشتم از دلشوره ميمردم.آخه چند بار بهت گفتم مادر جون اين جشن تولدها و اين جور جاها نرو چشمت ميزنن…خوشگل و بر و رو داري.کافيه يکي بدچشم باشه..همين جوري ميشه ديگه…!
بيچاره مامان خبر نداشت که هيچ چيز به خير نگذشته بلکه شر هم پيش اومده.غافل از همه جا آهسته کنار گوشم گفت:
آقاجونت تميدونه هنوز نيومدي…خوابه…يواش برو تو.
منو در آغوش پرآرامشش به اتاقم رسوند و دلواپسيشو با سوالهاي پي در پي برطرف
کرد و در آخر گفت:
شام خوردي؟
سري تکان دادم و از شرمي که در وجودم فرياد ميکشيدسرمو پايين انداختم.
مامان بعد از پرسيدن چند سوال که مثلا با ماشين فريبا بوديم يا دوست ديگرم،چراغ خواب رو خاموش کردو گفت:
بخواب که تا آقا جونت نفهميده من هم برم بخوابم.
و با حالت تاکيدي ادامه داد:
حق نداري بعد از اين برای رفتن به اين طور مراسم ها خواهش و تمنا کني.ديگه نميتونم از دلشوره دق مرگ بشم تا تو بيايي…به اين دوستات هم بگو ديگه حق ندارن پي گيرت بشن.
حرفشو زد و در تاريکي از اتاقم خارج شد.واقعا چقدرگوشه ي امن خانه ي پدر و مادر دلپذيره…هرچند که
از خودم خجالت زده بودم ولي همين که خونه دوباره پذيرايم بود بالاترين لطف خدا شامل حالم شده بود.
از فکر اينکه ساعاتي پيش چه برمن گذشته بو د در اوج آوارگي و بي پناهي پرسه ميزدم،اشکهايم دوباره جاري شد.خدارو شکر ميکردم ولي در اعماق وجودم نميدونستم با بلايي که به سرم اومده چه کنم؟پتو رو برسرم کشيدم تا صدام بيرون نره و مدتها به حال خودم و درد بي درمان لاعلاجم زار زدم.نميدونم چقدر طول کشيد که از شدت بدبختي و درماندگي خواب چشمهايم رو ربود.صبح با صداي مامان که ميگفت:
من ميرم سبزي خوردن بگيرم.تو هم ديگه پاشو. از خواب پريدم و براي لحظه اي تمام کابوس هاي شب قبل رو فراموش کرده و با خيالي راحت انگار نه انگار که اتفاقي افتاده برخاستم ولي وقتي چشمهاي از گريه ورم کرده وقرمزم رو که باز نميشد باز کردم به ياد اونچه که به من گذشته بود افتادم.
بايد مدتي از فريبا دوري ميکردم تا مبادا جلوي مامانم حرفي بزنه که تصادفي در کار نبوده.دوست نداشتم پرده از رازم حتي پيش فريبا بردارم.اون که زياد اشکان رو نميشناخت و اون طور که ميگفت اولين باري بود که در جمع اونا حاضر شده بود.
واگر هم اشکان حرفي ميزد و رسوايم ميکرد ميتونستم به راحتي انکار کنم و همه رو زاييده ي فکر بيمارش بخونم.
فريبا اونقدر بهم اعتماد داشت که حرفاي منو باور کنه.با اين افکار نفس آسوده اي کشيدم و گوشي تلفن رو برداشتم و شماره ي فريبا رو گرفته و منتظر موندم ولي تلفن همراهش خاموش بود.
اون روزها هنوز همه موبايل نداشتن….ولي فريبا به برکت ثروت زياد پدر و ماردش هم موبايل داشت و هم ماشين هرچند که من نه موبايل داشتم نه از رانندگي چيزي سر در مي آوردم.
وقتي براي بار دوم هم صداي خاموش است در گوشي پيچيد شماره خونشونو گرفتم.هرچند بعيد ميدونستم فريبا ديشب از باغشون به خونه رفته باشه ولي از سر ناچاري شماره رو گرفتم و در نهايت خوشحالي بعد از چندين بوق مستمر خودش خواب آلود جواب داد.وقتي صداي منو شنيد همون طور که خميازه ميکشد گفت:
تويي طلايه!ديشب راحت رسيدي؟
در حالي که با خودم ميگفتم اي کاش واقعا اين طور بود گفتم:
آره.فقط زنگ زدم بهت بگم مامانم به خاطر تاخير ديشب خيلي حساس شده لطفا يه مدتي به خونه ي ما زنگ نزن.خودم باهات تماس ميگيرم.
فريبا که معلوم بود از حرفهاي من متحير است گفت:ميخواي من خودم با مامانت صحبت کنم؟ ازتصورش هم ترسيده و گفتم: نه نه اصلا….هيچ وقت اين کارو نکن!الان خيلي عصبانيه.من خودم وقتي موضوع رو فراموش کرد بهت زنگ ميزنم.شايد مدتي طول بکشه ولي براي اينکه دوباره با شنيدن صداي تو ياد مراسم تولد و تاخير من نيفته بايد يه مدت آفتابي نشي.در ضمن دوست ندارم اين پسره که ديشب منو رسوند متوجه آدرس يا شماره ي تلفنم بشه،بهش حرفي نزني.
فريبا که با تعجب به حرفام گوش ميداد گفت:خب مگه خودش نرسوندت؟آدرس رو حتما بلده…
دستپاچه شده و گفتم: نه…من وقتي فهميدم پسر خيلي خوبي نيست چند تا خيابون پايين تر پياده شدم. فريبا که معلوم بود هنوز تو شوک حرفاي منه با تعجب خاصي که در لحن صداش بود گفت: اشکان پسر خيلي خوبي نيست؟ -آره….تورو خدا همه ي حرفام يادت بمونه و يه موقع کاري نکني اوضاع خرابتر بشه.
فريبا که ساکت بود گفت: نه…خيالت راحت…هرچي توبگي فقط زودتر بهم زنگ بزن دلم برات تنگ ميشه…اصلا کاشکي تابستون نيومده بود و تو مدرسه همديگه رو ميديديم.
-من هم دلم برات تنگ ميشه.حالا برو چون ميترسم مامانم سر برسه.اون وقت بهم گير ميده. فريبا با گفتن مواظب خودت باش خداحافظي کرد و گوشي رو گذاشتم.
دوباره به ادامه فکر و خيالات وحشتناکي که از ديشب ميهمان ذهنم شده بود فرو رفتم که با شنيدن صداي در از اون هپروت تلخ بيرون اومدم و به حموم رفتم…حتما مامان با ديدن اون چشماي پفي مشکوک ميشد مخصوصا که ديشب چند بار پرسيده بود:
مادر جاييت درد نميکنه؟چيزيت نشده؟اگه جايي از بدنت درد ميکنه نبايد از بيمارستان ميومدي،بايد زنگ ميزدي ما خودمونو بهت برسونيم.مادر چرا بيهوش شدي؟ضربه اي به سرت خورده؟
خدارو شکر قصه اي رو که سر هم کردم باور کرده بود و به شکرانه سلامتي من ميخواست صدقه بدهد و به آقاجونم گفته بود صبح يه مرغي يا خروسي بگيرد و خونش رو بريزد.اين که آنها اينقدر بهم اطمينان داشتند فريب داده بودم عذاب وجدان گرفتم ولي خب چيکار ميتونستم بکنم….
راهي جز رو آوردن به دروغ و کلک نداشتم….

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن