codebazan

رمان طلایه

رمان طلایه پارت ۱۰

در آشپزخانه ویلا بهاره اهسته خنديد و گفت :
_البته اسفنديار بيچاره تقصيري نداشت مي گفت حريفش نميشه چنان برنامه و قرار تنظيم ميکنه که نميتونه بگه نه . ولي الحمدالله سريع نامزد کرديم و از دستش راحت شدم.
سپس رو به نهال کرد و ادامه داد :
_ديشب هم اگر گفته بودي گلاره ميخواد بياد صدسال نمي اومدم، همش تقصير توئه.
نهال که از سر بيکاري حسابي سالاد بيچاره را تزئين ميکرد گفت:
_من چه ميدونم اين کوروش بدبخت زنگ زده بود به اردوان، گوشي اش در دسترس نبود زنگ زده از گلاره بپرسه اردوان کجاست که اون هم اون قدر فضولي کرده بود که چيکارش داري و اين حرفها که کوروش گفته ميخوام براي شمال برنامه ريزي کنم . اون هم از جانب خودش گفته روي ما هم حساب کن. من و اردوان مياييم، حالا در صورتي که اردوان با خانواده اش شمال بوده و بيچاره روحش هم خبر نداشته، وقتي هم اردوان بدبخت فهميد گفت نميام نميشه خونواده ام رو تنها بذارم، ولي بعد نميدونم گلاره زنگ زد چي گفت که پسره بدبخت دوئيد اومد.
مينا خنديد و گفت :
_راستي چي ميگفت بايد منو به خانواده ات معرفي کني مگه نامزد نيستند؟!
نهال صدايش را اهسته کرد و گفت :
_نه بابا ! نامزد چيه !مگه اردوان احمقه اينو بگيره ، جشن تولد گرفته بود، باباش دو تا انگشتر دراورد گفت، من دخترم رو ميسپارم به تو اردوان.
مينا که محکم ميزد به صورتش ميزد گفت :
_واي خاک عالم، به همين راحتي؟ ميگم فوتباليسته همش عنقه!
بهاره خنديد و گفت :
_مثل عنکبوت ميمونه وقتي طرف رو مي اندازه توي تور حسابي گير مي افته .
مينا که يه ابروشو بالا برده بود گفت:
_ببخشيدها ! حالا اسفنديار رو نميدونم ولي مگه ميشه اين پسره خودش نخواد دختره اويزون بشه . حتما طرف خودش ميخواد، مثلا الان همه رفتند تو حياط دارند غذا درست ميکنند جناب بالاست ، خوب نتيجه چي ميشه ؟
و با خنده ادامه داد :
_ خب ديگه….!
من که حرفهاي مينا رو قبول داشتم ، حسابي دلم پر درد شده بود و در سکوت به انها که بي وقفه حرف ميزدند گوش ميدادم که کوروش همراه بقيه با سيني پر از جوجه کباب وارد شدند. نهال با تعجب نگاه کرد و گفت :
_مگه حاضر شد ؟!
کوروش خنديد و گفت :
_به به خانم ها همينطور نشستيد !
مينا و بهاره فرز از جا بلند شدند . سريع بشقاب و ليوان ها را روي ميز قرار دادند . کوروش و افراسياب که ميخنديدند گفتند:
_حالا نميخواد عجله کنين! همين طوريم ميخوريم .
و هر کدام يه سيخ به دست گرفتند و کوروش که به سختي لقمه داخل دهانش را قورت ميداد گفت :
_واي خدا، يکي بره اردوان اينها رو صدا کنه، اين همه هم عجله داشت و گرسنه بود.
بهاره خنديد و مخلفات چيپس و خيارشور و گوجه فرنگي ها رو روي ميز گذاشت و به طعنه گفت:
_گرسنه باشه مياد، حتما سير شده.
من که حالا تمام وجودم پيش اردوان بود نميتوانستم لب به غذا بزنم که کوروش گفت :
_من برم صداشون کنم.
بعد از کلي تاخير گلاره و اردوان سر ميز حاضر شدند انگار هر موقع انها مي امدند همه رفتارشان يک شکل ديگر ميشد نميدانم چرا ولي انگار همه معذب ميشدند .
گلاره لباسش را عوض کرده و يک پيراهن که بي شباهت به لباس خواب نبود و به رنگ بنفش تند که با رنگ پوستش که به شدت برنزه شده بود يک طور خاصي ميشد بر تن کرده بود و رفتارهايي از خودش بروز ميداد که اگر امروزي بودن اين معنا را ميداد ميخواستم صد سال ادم امروزي نباشم . دختر قشنگي بود اما انقدر جلف که همه از چشم هاشون معلوم بود حالشون بهم ميخورد. بهاره که با تازگي از اروپا امده بود يک شوميز معمولي با يک شلوار جين ساده پوشيده بود و همينطور نهال که اصلا ايران به دنيا نيامده بود و نصف عمرش را ايران نبود يک شلوار نخي سفيد ساده گشاد و يک تيشرت رنگي معمولي برتن داشت، مينا هم که ديگر از همه ساده تر يک دامن بلند مشکي با يک پيراهن گشاد طلايي رنگ ، خلاصه همانطور که داشتم با غذايم بازي ميکردم که کوروش کنارم نشست و اهسته گفت :
_اينقدر دستپختم بده؟
درحاليکه با غيبت اردوان احساس ميکردم ديگر روي اردوان هيچ حسابي نمتوانم بکنم و بايد خيلي جدي حتي اگر پيش خانواده ام روم بشود جدا بشوم نگاهي بهش کردم و گفتم :
_نه خيلي هم خوبه دارم ميخورم.
کوروش برايم نوشيدني ريخت و ادامه داد :
_بيا عزيزم بخور اشتهات باز ميشه.
چنگالش را داخل جوجه کباب کرد و به دستم داد . اردوان مثل بازنده اي که بهش گفتن کيش و مات شده اي نگاهمان ميکرد و چشم هاي حسرت بارش را به ما دوخته بود . من هم که تو رودروايسي کوروش مشغول خوردن بودم کاملا حالم خراب شده بود و ديگر حوصله ماندن انجا را نداشتم . اول براي شيطنت و لج در اوردن اردوان رفته بودم ولي حالا کاملا از دل و دماغ افتاده بودم مخصوصا وقتي اردوان بي تفاوت به من، همراه گلاره بالا رفته بود. حتي انقدر ارزش قائل نشده بود که جلوي من اينقدر با گلاره خلوت نکند.
زياد هوش و حواسم به جمع نبود فقط يک وقت هايي که همه ميخنديدند من هم ميخنديدم . يعني حواسم بود ولي واقعا تو باغ نبودم. بعد از شام بچه ها مشغول بازي شدند، چند نفر تخته نرد، کوروش و مينا شطرنج، من هم کنارشون نشسته بودم و بقيه هم تلويزيون ميديدند. چقدر جو سنگين بود با اين که تلويزيون برنامه طنز نشان ميداد ولي کسي نميخنديد . گلاره هم که بدجوري روي مغزم بود و هرچي سعي ميکردم بهش بي تفاوت باشم نميشد تا اين که انگار همه رفتارهايش براي جلب توجه من بود و دست اخرش وقتي ديد من به هيچ ميگيرمش و وقتي کمي محيط ساکت بود با کلي غشوه که به سروگردنش ميداد گفت :
_شما بايد موهات پر موخوره باشه درسته ؟
يک لحظه فکر کرده بودم با کس ديگه اي حرف ميزند و منظورش من نيستم ولي وقتي ديدم همه ساکت شدند تا من جواب بدهم گفتم :
_با من هستيد ؟ ببخشيد متوجه نشدم چي گفتيد؟
گلاره که عشوه اي مي امد با حالتي که صداشو تغيير ميداد تا ظريفتر باشد گفت :
_گفتم شما حتما بايد به خاطر اين روسري که دائم روي سرتونه موهاتون پر از موخوره باشه.
من که توقع چنين حرفي را نداشتم و بيشتر سعي ميکردم ساکت باشم گفتم :
_نه برعکس خوشبختانه هيچوقت موهام موخوره نداشته .
دوست داشتم يک جواب دندان شکن بدهم که حالش گرفته شود ولي هيچي به ذهنم نميرسيد که نهال ديد همه جمع حواسشون به گفتگوي ما جمع شده گفت :
_واي چي ميگي گلاره ؟ اگر موهاي طلايه رو ببيني فکر ميکني کلاه گيسه که اينقدر قشنگه، موخوره چيه ؟ بهاره که منتظر بود حرصش را سر او خالي کند ادامه حرف نهال را گرفته و گفت :
_گلاره جان شايد فکر کردي مثل موهاي خودته! راستي چرا اينقدر وز کرده!؟
گلاره چشم هاشو به سمت بهاره گرداند و با حال زشتي گفت :
_کسي از شما نظر خواست بهاره خانوم؟!
و درحاليکه روشو با حالي برميگرداند گفت :
_من موهام توي هواي شرجي اينطوري ميشه و الا هيچ مشکلي نداره، اين هم که به ايشون گفتم چون احساس کردم اين همه تو همه مجالس موهاشو رو ميپوشونند عيب و علتي داره .
نزديک بود اشک هايم سرازير بشود کاشکي زودتر از انجا ميرفتم . همه مخصوصا اقايون يک طوري بهم نگاه ميکردند که انگار امکان دارد حرف هاي گلاره درست باشد . اردوان هم مثل سيب زميني نشسته بود و انگار که اصلا من را نميبيند، خودش را مشغول تلويزيون کرده بود.
نهال گفت :
_گلاره جان بعدا تو اتاق موهاي طلايه رو ببين تا بفهمي من چي ميگم.
گلاره با ان کفش هاي پاشنه بلند که همه با دمپايي ابري و راحتي ميچرخيدند او با ان کفشها به سختي راه ميرفت و از جايش بلند شد و درحاليکه پوزخندي به نهال ميزد گفت :
_انگار فقط تو يک نفر ميخواهي ماست مالي کني.
وبا يک حرکت شالم را از سرم به شکل خيلي زننده اي کشيد . موهايم به يک باره رها شد و به دورم مثل ابشاري روان ريخت . لحظه اي در مقابل چشم هاي بهت زده جمع که از کار گلاره و همچنين زيبايي چشمگير موهايم ماتشان برده بود وا ماندم و بي اختيار چشمانم به طرف اردوان که تازه حواسش به ما جمع شده بود و يک نگاه به من و يک نگاه به گلاره و يک نگاهي به بقيه مردها که همانطور خيره انگار فيلم سينمايي نگاه ميکردند کرد و سپس با خشم از روي مبل بلند شد و سريع شال را از دست هاي گلاره که احساس حسادت و حقارت کاملا در چشمهايش مشهود بود کشيد و با غيظ به دستم داد و رو به گلاره گفت:
_اين چه کاري ميکني؟
سريع شالم را به سرم انداختم و چشمهايم را که حالا خيس شده بود به گلاره که خودش را جمع ميکرد دوختم که گفت:
_وا حالا شوخي کرديم، چرا شلوغش ميکني؟
وبا لحني خاص ادامه داد :
_ميخواستم بدونم اين امل بازي ها براي چيه ؟
با اين حرفش اشکهايم که از موقع تنها شدن با اردوان در قفس چشمانم حبس کرده بودم سرازير شد و براي اينکه کسي متوجه نشود سريع خودم را به اتاقي که در بدو ورود به انجا رفته بودم رساندم . صداي غمگين کوروش را شنيدم که گفت :
گلاره واقعا برات متاسفم، تو اصلا اداب معاشرت بلد نيستي .
نهال که صدايش از خشم ميلرزيد گفت :
_گلاره ميدوني براي من تو اين جمع از همه عزيزتر طلايه است.کلي ازش خواهش کردم تا بياد، اگر ناراحت بشه بايد سريع اينجا رو ترک کني . من تحمل بي احترامي به دوست عزيزم رو ندارم.
بعد به سمت اتاق امد. گلاره که معلوم بود خيلي حرصش درامده، حوصله تغيير صداشو نداشت و شايد هم فراموش کرده بود گفت :
_واي خداي من ، اينقدر از موش مردگي زنها بيزارم ، من فقط يه شوخي ساده کردم دورهم بخنديم.
بهاره که صدايش ماشاءالله مثل بلندگو حسابي بلند بود گفت:
_ادم بايد بدونه با هرکسي چه شوخي بکنه.
مينا هم درحاليکه مثل معلم ها حالت خاصي به صدايش ميداد گفت:
_من جاي شما بودم سريع ميرفتم از ايشون عذرخواهي ميکردم هر چند طلايه جان تا انجايي که من فهميدم،شخصيتشان هم مثل چهره اشون ممتازه،صد در صدر نيازي به عذرخواهي شما نداره.
کوروش که حالا به اتاق امده بود همانطور کنار نهال که مرتب عذرخواهي ميکرد ايستاد و گفت :
_به خدا نميدونم اصلا چي بگم،فقط بايد مارو ببخشيد.
سعي کردم خودم را ارام نشان بدهم و گفتم :
_نه، اين چه حرفيه من اصلا ناراحت نيستم،بالاخره بعضي ها تربيت درست حسابي نشدند، خودتون رو ناراحت نکنيد.
کوروش که اندام قشنگش در ان لباس ورزشي زيبا،بيشتر نمايان شده بود گفت:
_ميخواي بگم اردوان ببردش؟
_نه اصلا اينطوري کار من به مراتب بدتر از اونه،اگر ممکنه بريم بيرون و ديگه فکرش رو نکنيد.
وقتي از اتاق خارج شدم نهال و کوروش هرکدام با حالتي به گلاره نگاه کردند که از صدتا فحش براش بدتر بود. ولي به قول مينا پرروتر از اين حرفها بود و گوشه چشمي نازک کرد و رو به اردوان گفت:
_من ميرم بالا بخوابم تو هم رسيدي زنگ بزن.
و بي خداحافظي از پله ها بالا رفت . هرکسي به فراخور خودش حرفي براي دلداري و يا کمرنگ نشان دادن کار کودکانه گلاره ميزد ولي من فقط داشتم به اين فکر ميکردم که اردوان اگر بخواهد برود با اين وضعيت چه بگويم ، اصلا چه جور بروم،حالم حسابي بهم ريخته بود . چه شب نحسي بود کاشکي اصلا نمي امدم و چنين فضاحتي نميشد. اردوان هم مثل سنگ سفت و خشن شده بود.حسابي مستاصل بودم که گوشيم توي جيبم لرزيد. اردوان نوشته بود.
“همين الان يه زنگ ميزنم جواب بده الکي حرف بزن،بعدش هم بگو مامانم گفته بايد برگردي،هرچي اصرار کردند قبول نميکني. فهميدي؟”
هنوز فکرم مشغول پيغام بود که اردوان زنگ زد. سريع گوشي را باز کردم و همانطور که اردوان گفته بود گفتم :
_اخه چرا ؟
وبعد از مکثي ادامه دادم.
_چرا حالش بد شده؟ باشه،باشه الان ميام.خداحافظ.
گوشي را قطع کردم. کوروش و نهال که جفتشان منتظر با چشمهاي باز نگاهم ميکردند با هم گفتند ، اتفاقي افتاده؟
با اينکه اصلا حوصله فيلم بازي کردن نداشتم گفتم :
_نهال جان، اگر ممکنه يه اژانس براي من ميگيري حال پدرم بد شده بايد برگردم.
کوروش که با نگراني نگاهم ميکرد گفت :
_چي شده ؟ چه اتفاقي براشون افتاده؟
_زياد مهم نيست حال پدرم بهم خورده اگر کنار مادرم باشم بهتره.
نهال گفت :
_حالا خدارو شکر اتفاق ناجوري نيست الان ميرسونيمت.
اردوان که سوييچ به دست ايستاده بود گفت :
_من ايشون رو سر راه ميرسونم.
کوروش گفت :
_نه من خودم ميرسونمتون.
ولي اردوان که با لحن محکمي حرف ميزد گفت:
_ولي کوروش چه کاريه خب من که دارم ميرم ايشون رو هم ميرسونم.
نهال با دلهره نگاهم کرد و گفت :
_اتفاقا ويلاشون نزديکه ويلاي خودتونه.
کوروش که مضطرب بود گفت :
_دستت درد نکنه.
سپس رو به من گفت:
_اگر کاري چيزي پيش اومد حتما به ما زنگ بزن ما بيداريم.
خيالم راحت شده و درچشم برهم زدني مانتوام را پوشيدم و از همگي خداحافظي کردم و خيلي سريع به دنبال اردوان که اهسته چيزي به کوروش ميگفت به راه افتادم.
تو قلبم خوشحال بودم که از ان جمع بيرون امدم ولي حالا بايد به اردوان جواب خيلي چيزها را پس ميدادم. ترس وجودم را گرفته بود ولي با خودم گفتم اصلا اون بايد جواب پس بده،جواب رفتارهاي زشت گلاره و خيلي کارهاي ديگر اصلا همين که بي خبر از من راه افتاده اومده،خودش انقدر مقصر بود که حرفي براي گفتن نداشت . اصلا در هر صورت بايد دست پيش را ميگرفتم تا به قول معروف پس نيفتم به همين خاطر با نهايت اعتماد به نفس داخل ماشين نشستم. اردوان که با يک من عسل هم نميشد خوردش با نهايت عصبانيت دنده را عوض کرد و از ويلا خارج شد.نه او حرفي براي گفتن داشت نه من هردو در سکوتي تلخ فرو رفته بوديم. چقدر در همين چند ساعته بينمان فاصله افتاده بود ديگر احساس ميکردم هرگز نميشناسمش با اين که ذره،ذره وجودم او را ميطلبيد ولي به خودم نهيب ميزدم ديگر اين بازي موش و گربه را تمام کن و اردوان اگر خيلي برايت ارزش قايل بود يک چيزي به گلاره ميگفت و يا خيلي کارهاي ديگر . پس فکر کردن هم بهش دور از عقل بود چه بهتر که در مورد اينده ام به شکل بهتري فکر کنم اصلا اردوان چقدر احمق بود که با وجود دختر رواني مثل گلاره که من بهش هيچ کاري نداشتم اينطوري کرده بود ميخواست بازهم به اين وضعيت ادامه بدهد. گلاره حتي نميتوانست من را يک ساعت تحمل کند چه برسد به اين که بداند اون زن که در اين مدت در طبقه بالا خانه نامزدش بوده من هستم. صد در صد با دست هايش خفه ام ميکرد پس چه بهتر به اردوان بگويم و همه چيز را پايان بدهم. به قول شيدا عقلاني و درنهايت تفاهم جدا ميشويم. يک مدت هم ميرفتم پيش مريم و بعد يک تصميم اساسي ميگرفتم. درهمين افکار بودم که اردوان اتومبيل را کنار جاده که تا دريا چندين متر بيشتر نبود نگه داشت.
از ويلا زياد فاصله نداشتيم ولي ان وقت شب ان هم در ان سکوت وهم انگيز،مخصوصا که باران هم نم نم شروع شده بود از رفتار احتمالي اردوان ترسيدم. اردوان دقايقي را در سکوت گذرانده و برف پاک کن هاي ماشين را به حرکت دراورد. بالاخره وقتي باران کاملا شدت گرفت سرش را به سمتم برگرداند و اهسته گفت :
_از اين که بلند شدي اومدي اونجا خودت راضي هستي؟
هيچ جوابي ندادم و دوباره گفت :
_گفتم از اين که سرخود بلند شدي اومدي خودت راضي هستي؟
داشتم فکر ميکردم که چه جوابي بايد بدهم که فرياد کشيد :
_نميشنوي چي گفتم ؟ مگه بهت نگفته بودم اين جريان شوخي بازي نداره؟ مگه نگفته بودم کوروش سمجتر از اين حرفهاست. گفته بودم يا نه ؟
وقتي جوابي نشنيد دوباره فرياد زد.
_گفته بودم درسته؟ ولي تو گوش نکردي بهم دروغ گفتي که ديگه جوابشون رو نميدم، درسته؟ بعد خيلي راحت تا امدن دنبالت راه افتادي اومدي اينجا!
اردوان در حالي که با خشم چشمهاشو تنگ ميکرد ادامه داد._چيه ميخواستي امار منو بگيري؟ حالا خوب شد ؟
تا امدم حرف بزنم با غيظ گفت :
نميخواد چيزي بگي شايد هم ميخواستي به اين سمج خان برسي؟ اره! حالا رسيدي، بله ديگه وقتي يک ساعت با هم ور ميزنيد بالاخره يه نتيجه گيري هايي هم بايد باشه، بيخود نبود همه براتون کف ميزدند به افتخار شاه داماد و عروس خانوم.
اردوان که ديگر صورتش واقعا تغيير کرده بود ادامه داد :
واقعا برات متاسفم، واقعا خجالت نکشيدي نه؟ نگفتي کوروش جون اسمم تو شناسنامه همين دوست خرفتت که بغل دستت وايستاده، نوشته شده؛ يعني واقعا فکر ميکني وقتي بفهمه هم همينطور باهات برخورد ميکنه؟ فکر نميکني مثل يه دستمال کاغذي پرتابت ميکنه توي جوب؟
وقتي حرفش به اينجا رسيد ديگه نتونستم خودم را کنترل کنم و با فرياد گفتم :
_ديگه به تو ربطي نداره به زندگي من کار داشته باشي من و تو هيچ ربطي بهم ديگه نداريم، اره از اين که اومدم خيلي هم خوب راضي هستم اول به خاطر اين که فهميدم با چه جور ادمهايي طرفم مثلا همين نامزد جونت،کاملا فهميدم يه بيمار روانيه که بايد بره دکتر قرص بخوره،فهميدم که با وجود اون بايد هرچه زودتر و به هرقيمتي که شده حتي ابروريزي پيش خانواده ام از زندگي تو برم بيرون چون امکان داره قصد جونم رو بکنه، مطمئنم بعيد نيست وقتي هيچي نميدونه مثل ماليخوليايي ها اين رفتار رو داره واي به حال اون زمانيکه بدونه اين همه مدت من تو خونت بودم و تازه چند شب هم تا صبح پيش هم بوديم، حالا به هر شکل،دوم،اگر کوروش سمج هم باشه که اصلا نيست حداقل برام احترام قائله که وقتي به يک دليل واهي بهش گفتم نميتونم بهت جواب مثبت بدم خيلي راحت همه چيز روپذيرفت و قبول کرد که صبر کنه، سوم، این که بايد خجالت بکشه تو و اون نامزد مزخرفي که حیا رو خورديد و ابرو رو قي کرديد و جلوي چشم همه هر غلطي دلتون ميخواد ميکنيد. من هيچ خجالتي نميکشم به صرف اينکه اسمت تو شناسنامه ام باشه که خيلي راحت خط ميخوره از هيچ کس ابايي ندارم مگه بين من و تو چي بوده و هست که خجالت بکشم، يه ازدواج زوري. نفسي کشيدم و محکم ادامه دادم.
_اصلا اين مسخره بازي پايان خوبي نداره بايد هرچه زودتر تمومش کنيم اصلا کاشکي قبل از اينکه خانواده هامون ما رو با هم ببينند تمومش ميکرديم ولي حالا دير نشده تا قبل از اينکه زندگي خصوصي تو و اينده من فنا بشه بايد تمومش کنيم.در ضمن محض اطلاعت ميگم هيچ وقت کسي منو مثل دستمال کاغذي دور نميندازه چون نه زوري خودم رو به کسي تحميل ميکنم و نه بيمار رواني هستم که الکي بپرم به مردم و خلق همه رو تلخ کنم فهميدي جناب اردوان خان صولتي. در ضمن بهتره يه فکري هم به حال خودت بکني که به خاطر جلف بازي هاي مترسک جونت، شدي سوژه مسخره مردم نه من، برو ببين پشت سرت چي ميگن؟!
اردوان مثل لبو قرمز شده بود، انگار شنيدن حقايق حسابي برايش تلخ و ناگوار بود. من هم حال و روز بهتري نداشتم دندان هامو انقدر محکم به هم فشار داده بودم که درد گرفته بود گلوم هم ميسوخت انگار سرب داغ توش ريخته بودند . چشم هايم هم که حسابي اشکي شده بود ولي بهش اجازه خروج نميدادم بايد غرورم را حفظ ميکردم به همين خاطر بلند نفس ميکشيدم و سکوت کرده بودم وقتي اردوان سکوتم را ديد با حرص گفت :
_پس تصميمت جدائيه درسته ؟ بعد لابد هم ميخواي زن اون مرتيکه بشي ؟
با خونسردي گفتم :
_فعلا فقط تا جدائيش و رهايي از دست تو و اون نامزدت فکر کردم بقيه اش رو بعد تصميم ميگيرم.
اردوان با اخم تو چشم هايم زل زد و گفت :
_باشه فردا صبح خودت بهشون بگو، اصلا هر عيب و علتي هم خواستي بذار.
من که با نهايت اخم تو چشمهايش خيره شده بودم گفتم:
_چرا فردا؟ ميريم تهران بعد اقدام ميکنيم اصلا لزومي نداره فعلا چيزي بدونند، درضمن قصد خراب کردن تورو هم ندارم .
اردوان که فرياد ميکشيد گفت:
_اها لابد ميخواي به اسم اينکه زن من هستي پنهوني طلاق بگيري و هرغلطي خواستي بکني، من هيچ مسئوليتي نميپذيرم فردا که افتادي تو چاه اقا جونت بياد يقه منو بگيره و بگه تو شوهرش بودي چرا به ما نگفتي که دخترمون رو طلاق دادي. وپوزخندي زد و گفت:
_فکر کردي زرنگي؟ ولي به هرکسي اينها رو يادت داده بگو که خودش احمقه نه اردوان صولتي.
_باشه،ناراحت نشو،وقتي علت طلاق رو مامان فرنگيس پرسيد، زنگ ميزنم گلاره جونت بياد اونطوري هم خيلي بيشتر ابروت ميره هم گلاره خانومت چشمهاتو از کاسه درمياره.
اردوان که به فکر فرورفته بود گفت :
_حق نداري اسم اون رو وسط بياري و الا تا گيس هات مثل دندون هات سفيد بشه طلاق در کار نيست.
از لحن خشمگين صدايش حسابي ترسيده بودم ولي تا خواستم حرفي بزنم گوشيم به لرزش و صدا دراومد تا به صفحه اش نگاه کردم اسم و شماره کوروش افتاده بود . اردوان که پوزخندي ميزد گفت :
_خوبه از الان تنهات نميذاره !
من هم با بي تفاوتي گوشيمو باز کردم و گفتم :
_بله.
کوروش اهسته حرف ميزد گفت :
_سلام عزيزم خوبي؟
_سلام؛ممنونم.
صدايم کمي ميلرزيد نميتوانستم خودم را کنترل کنم نفس عميقي کشيدم که گفت :
_اتفاقي افتاده ؟ چرا ناراحتي؟ ميخواي من خودم رو برسونم؟
_نه چيزي نيست.
اردوان با اخم و در سکوت نگاهم ميکرد. احساس کردم حالا توي چشم هايش هم حسادت و هم حس غم نشسته . با ناراحتي و در سکوت به مکالمه ما که بايد گوش هاشو تيز ميکرد تا صداي ارام کوروش را بشنود همانطور نگاه ميکرد . کوروش که انگار سر درد دلش باز شده بود با مهرباني گفت :
_طلايه واقعا به خاطر رفتار وقيح اين دختره بي سر و پا معذرت ميخوام. ميدوني اون چون مادر نداره و پدرش هم فقط پول و هرچي خواسته در اختيارش گذاشته و هيچوقت نبوده چندان درست بار نيامده.
نگاه پرملامتي به اردوان کردم و گفتم :
_مهم نيست بعضي ها اين کارها رو نشونه امروزي بودن و اجتماعي بودن يه دختر ميدونن و لذت ميبرن.
کوروش خنديد و گفت:
_ادم بايد ديوونه باشه که اينطوري فکر کنه من که حالم از امثال دخترهايي مثل گلاره که با رفتارها و حرف زدن هاي مشمئزکننده اعصاب ادم رو داغون ميکنن بهم ميخوره. ميدوني چيه طلايه من هميشه ايده الم يکي مثل تو بده، خانم،باشخصيت،نجيب.
اين حرفش کمي مرا ترساند ولي چه فرقي ميکرد اصل اين بود که کوروش داشت من را در مقابل اردوان به امثال گلاره ترجيح ميداد من هم با افتخار در سکوت به ادامه حرف هايش که ميگفت :
_تو مثل يه گوهر گرانبها هستي که لاي يه صدف قشنگ محفوظ موندي و به هرکسي اجازه ورود نميدي، به نظر من که انقدر رفتارهايت متين و قشنگه ادم لذت ميبره،وقتي تو رفتي همه داشتند از خانمي و اخلاقت تعريف ميکردند. اونقدر بچه ها ازت خوششون اومده بود که ميگن حتما بايد فردا بيايي اينجا. نگران گلاره هم نباش به اردوان زنگ ميزنم بياد يه فکري به حالش بکنه.
ارام گفتم:
_همه و تو لطف داريد ولي ما فردا صبح زود داريم برميگرديم.
ونگاهي به اردوان کردم که انگار با اين حرفم خيالش راحت شده بود و اهسته سرش را گذاشت روي فرمان. کوروش که انگار ناراحت شده بود گفت:
_پس طلايه قول ميدي رسيدي بهم زنگ بزني، من طاقت دوريتو ندارم همه اش انگار يه گمشده اي دارم.
_ولي کوروش خان من که بهتون گفتم نميشه پس ادامه اين مکالمات هم درست نيست.
کوروش با لحن ملتمسانه اي گفت :
_ولي من هم گفتم تا حل شدن مشکلتون صبر ميکنم.
_ولي مشکل من شايد به اين راحتي ها حل نشه و يه جورهايي که شايد…..
امد وسط حرفم و گفت :
_اين را مطمئن باش که هر چي باشه براي من فقط فقط خودت مهمي و فقط به رسيدن به تو فکر ميکنم، نه به هيچ هيز ديگه.
اردوان سرش را دوباره بلند کرده و چشم هايش را که نميدانم چرا اما فکر کنم به خاطر بي خوابي قرمز شده بود بهم دوخت. ديگر خجالت ميکشيدم بيشتر از اين به حرف هاي عاشقانه کوروش جلوي اردوان گوش بدهم،من مثل اون نبودم که راحت و بي ملاحظه باشم بنابر اين گفتم :
_ببخشيد کوروش خان من بايد قطع کنم.
کوروش اهي کشيد که صدايش توي گوشي پيچيد گفت:
_فقط يه چيزي.
_بفرماييد!
_چقدر موهاي قشنگي داريد،خيلي خوبه که از چشم همه ميپوشونيد اگر همسر من بشي نميذارم هيچکس بهش نگا کنه، ميدوني طلايه به نظر من تو بهترين و قشنگترين دختري هستي که تا حالا ديدم، يه وقت هايي که با خودم فکر ميکنم ميترسم من لياقت تورو نداشته باشم،امشب وقتي در مقابل اين دختره سبکسر سکوت کردي فهميدم خيلي با گذشت تر از اونچه فکر ميکردم هستي. من هيچ وقت قصد ازدواج نداشتم يعني هيچوقت دلم جايي اسير نشده بود ولي بعد از ديدن تو به خودم اعتراف کردم که ديگه گمشده ام،پيدا شده، اينها رو همون روز که تو جنگل يه بار شما رو ديده بودم به خودم گفتم. اهان راستي من هنوز گل سرهاتون رو يادگاري دارم،هر روز به يادتون نگاهش ميکنم، شايد باورتون نشه از اون روز به بعد ديگه يه لحظه از خاطرم دور نميشين.
چهره اردوان که پر از رنجيدگي بود،نميدونم چرا به يک باره دلم برايش سوخت، شايد به خاطر اين که انشب من با اينکه حرفهاي گلاره را نميشنيدم داشتم از ناراحتي دق مي کردم،ولي اردوان که مثل من عاشق نبود تا ناراحت بشه،فقط يه خرده چون زن اسمي اش بودم رگ غيرتش ورم کرده بودم. با اين حال ديگه بيشتر نميتوانستم به کوروش مجال حرف زدن بدهم گفتم :
_بخشيد کوروش خان من بايد قطع کنم. درضمن خيلي اميدوار نباشين و به اين چيزها فکر نکنين، من امشب بهتون گفتم…….
کوروش اهي کشيد و درحالي که نميخواست ادامه حرفم را بشنود گفت:
_باشه مواظب خودت باش.
بعد با نهايت احساس گفت:
_طلايه خيلي دوستت دارم،هيچوقت تو زندگيم کسي نتونسته بود اينطوري اسيرم کنه. ببخشيد….. اما اينو گفتم که زودتر مشکلت رو حل کني و بدوني يکي منتظرته.
وقتي دوباره به اردوان که سرش را به ستون کناري ماشين تکيه داه بود و به حرفهامون گوش ميداد نگاه کردم بي هيچ حرفي گفتم:
_خداحافظ.
وگوشي رو قطع کردم. اردوان بعد از اينکه باز هم بي صدا مثل مسخ شده ها نگاهم کرد بي انکه حرفي بزند از ماشين پياده شد و کنار دريا رفت. بارون به شدت ميباريد با اينکه تو ماشين هيچ صدايي نمي امد و سکوت حکومت ميکرد ولي بيرون قيامتي برپا بود.دريا کاملا طوفاني شده و باران چنان شدت داشت که هر لحظه فکر ميکردم الانه که شيشه ماشين را بشکند.
دوست داشتم من هم همراه باران گريه کنم چقدر شب سختي بود کاش سرنوشت هيچ وقت پامو تو زندگي اردوان باز نکرده بود نه نميتوانستم براي هميشه فراموشش کنم و نه اين که مثل هرزني که خودش را مالک شوهرش ميداند باشم. حالا ديگه هردو موافقت کرده بوديم به زودي از همديگر جدا بشويم. عقلاني اش هم همين بود. نميدانم چقدر مثل احمقها رفته بودم تو فکر و خيال و اشک ميريختم که ديدم هنوز اردوان برنگشه،ميديدمش تو ساحل نشسته ولي برايم سخت بود بعد از اين که انقدر با گلاره صميمي ديده بودمش بازهم مثل قبل باهاش رفتار کنم.باز هم نميدانم چقدر با خودم جنگيدم، تابالاخره راضي شدم بروم سراغش، انقدر بارون ديده بود که تا پاهامو بيرون گذاشتم تا ساق پاهام توي گل و شل فرو رفت. با اين که قيافه ام درهم رفته بود و به سختي گام برميداشتم بالاخره کنار اردوان که کاملا خيس شده و انگار دوش گرفته بود قرار گرفتم.
اردوان که متوجه حضور من شده بود اهسته گفت:
_طلايه خانم، ميبيني يه وقتهايي دريا به اين بزرگي هم قاطي ميکنه،اونوقت ماها فکر ميکنيم وقتي کسي بزرگ شد،نبايد ناراحت بشه نبايد عصباني بشه اصلا نبايد حرف بزنه.
نميفهميدم چي داره ميگه اصلا چه ربطي داشت زير شرشر بارون تو کلي شن نشسته بود و تمام جونش کثيف شده بود انوقت حرفهاي فلسفي ميزد که حوصله اش را نداشتم. ارام گفتم:
_پاشو بريم، دير وقته.
اردوان که انگار اصلا صدامو نميشنيد گفت:
_ميبيني دريا هم شبها جو ميگيردش تا کجاها پيش مياد ولي هنوز افتاب نزده وقتي همه جا روشن و واضح ميشه ميترسه کم بياره ميره عقب،انقدر که خودش هم از بي وجودي خودش،حالش بهم ميخوره و کف ميکنه.
احساس کردم اردوان کاملا قاطي کرده و داره هذيون ميگه. ارام گفتم :
_اردوان خواهش ميکنم پاشو خطرناکه، نصفه شب ما اينجا نشستيم پاشو اگر خواستي ميريم ساحل دم ويلاي خودت.
اردوان که به حرفم اهميت نميداد دستم را گرفت و گفت:
_بشين يه خورده هم به حرف هاي من گوش بده، البته من مثل اون مرتيکه بلد نيستم اونطوري برات لفظ قلم حرف بزنم و بهت وعده قهرماني بدم. شايد بگه با همه شرايط کنار مياد ولي خب فکر اينجاشو نکرده که تو زن من هستي،مطمئن هستم اگر بفهمه کنار ميکشه پس نبايد زياد روش حساب کني. و درحاليکه انگار حالا داشت با خودش حرف ميزد ادامه داد:
_هرچند شايد هم کنار نکشه شايد بگه گور باباي اردوان، گور باباي دوستيمون اره،مرتيکه زابراه تر از اين حرفهاست. درحالي که صداشون بلند ميکرد با فرياد گفت :
_تو بهم گفته بودي با کوروش هيچ رابطه اي نداشتي ولي حالا خاطرات جنگل و اون چيزهارو با هم مرور ميکنين….!
اروم گفتم:
_بعدا برات توضيح ميدم،موضوع اون جوري که تو فکر ميکني نيست.
اردوان سرش گيج رفت و روي شنها ولو شد،ديگر نميتوانستم تو اون شرايط بمانم درحالي که نهايت زورم را ميزدم تا از روي زمين بلندش کنم گفتم:
_اردوان پاشو ديروقته.
وبه هزار زحمت و زور بلندش کردم و به سمت ماشين هولش دادم،به سختي پشت فرمان نشست و ماشين به ان قشنگي اش با ان همه شن کثيف شد،حالا بماند که توي دلم چقدر بهش گفتم ” بي لياقت و شلخته” ولي خوب با همه اين حرفها،اردوان که مثل موش ابکشيده شده بود تا ويلا که چند دقيقه اي بيشتر فاصله نداشت رانندگي کرد و من فقط توي دلم صلوات فرستادم و ايت الکرسي خواندم که با ان وضعيت تصادف نکنيم خودم که رانندگي بلد نبودم. چقدر اين شيدا هميشه بهم ميگفت” بيا من بهت ياد بدم،بده دختر هيچي از رانندگي ندونه”. ولي راستش من ميترسيدم سوار مال امانت بشوم از بچگي هيچ وقت دوست نداشتم وسایل ديگران را استفاده کنم يعني اين اقاجونم اينطوري بارم اورده بود . خلاصه به هر بدبختي بود رسيديم خدارو شکر هم خيابان ها خيلي خلوت بود و هم راه خيلي نزديک.
اردوان که حالش خوب نبود و به زحمت زير شانه اش را گرفته بودم سريع از پله ها بالا بردم. ويلا در تاريکي فرورفته بود و انگار ساعت ها ميشد که همه خوابيده بودند. در حاليکه همه لباسهايش خيس بود داخل حمام هلش دادم و رفتم پايين سريع برايش شير داغ کردم و برگشتم. با حوله روي تخت ولو شده بود و از موهايش اب ميچکيد به زور ليوان شير را به خوردش دادم و اب موهايش را حسابي با حوله خشک کردم و به زور ربدوشامبرش را تنش کرده و خواباندمش و پتو را تا روي سرش کيپ کردم. اردوان هم ديگر يک کلمه حرف نزد و چشم هايش را بست . خودم هم حال و روز جالبي نداشتم، همه لباسهايم کثيف و خيس شده بود. سريع عوض کرده و جايم را پهن کردم. انقدر خسته بودم و انقدر شب بدي را گذرانده بودم که سريع به خواب رفتم ولي هنوز يکي دو ساعتي بيشتر نخوابيده بودم که کاملا احساس خستگي مي کردم که با ناله هاي اردوان چشم هايم را که انگار توش خورده شيشه ريخته بودند و حسابي ميسوخت،باز کردم اول فکر کردم خواب ميبينم ولي انگار همه چيز در بيداري بود و تازه همه شب ان شب مثل فيلم به خاطرم هجوم اورد.
متوجه نميشدم اردوان چه ميگويد ولي جمله هاي نيمه تمام و گنگي ميگفت که زياد قابل فهم نبود وقتي دستم را روي پيشاني اش گذاشتم انقدر داغ بود که هيچوقت نديده بودم تب کسي انقدر بالا باشد هرچي صدايش کردم اصلا متوجه نبود هرچي هم تکانش دادم انگار نميخواست بيدار شود يعني حالتي بود بين خواب و بيداري نميدانستم بايد چه کار کنم با اينکه ميدانستم نصفه شبي مامان را زا به راه ميکنم ولي چاره اي نداشتم بايد ميرفتم بيدارشون ميکردم. خودم حسابي دست و پايم را گم کرده بودم ونميدانستم بايد چيکار کنم. سريع به سمت اتاق مامانم رفتم و در زدم ولي انگار خوابشان سنگينتر از اين حرفها بود . حدود چند دقيقه اي بود که در ميزدم و مامان و بابا در را باز نميکردند. درحاليکه حسابي پريشان بودم سراسيمه به اتاق فرنگيس خانم اينها رفتم ولي انگار هرچه در اتاق انها را هم ميزدم کسي بيدار نميشد. دوباره درحايکه از نگراني نفسم بالا نميومد و همان حالتي بود که هميشه وقتي خيلي بيش از حد ميترسيدم و يا نگران میشدم بهم دست ميداد به سمت اتاق اقاجون اينها رفتم و بعد از يکي دوبار در زدن سريع در را باز کردم و داخل شدم ولي در کمال ناباوري ديدم همه تخت ها مرتب است چمدان هاشون هم گوشه اي از اتاق بود ولي خودشان نبودند. ان لحظه اصلا نميتوانستم حدس بزنم که کجا رفته اند فقط دويدم به سمت تراس که شايد ان وقت شب رفته باشند کنار دريا ولي بارون به شدت ميباريد و بعيد ميدانستم اقا جون اينها تو اون هوا بيرون باشند. ان هم انوقت شب. در حاليکه از سر استيصال دستم را روي پيشانيم ميگذاشتم برگشتم به اتاق اردوان صورتش حسابي داغ بود و همانطور ناله ميکرد نميدانستم بايد چه کار کنم دوباره به اتاق فرنگيس خانوم اينها رفتم ولي انها هم فقط چمدانهايشان بود و خودشان نبودند. مستاصل سريع به اشپزخانه رفتم و همه کمدها و کشوها را به ترتيب گشتم و نگاه کردم تا بلکه قرص تب بري پيدا کنم ولي هيچي نبود به خاطر اين که حسابي بد شانس بودم،زمين و زمان بد و بيراه ميگفتم و نميدانستم حداقل مامان اينها کجا رفتند که مارا تنها گذاشته اند.
به سمت تلفن رفتم تا بلکه به موبايل حاج اقا زنگ بزنم با اينکه ميدانستم دير وقته ولي چاره اي نبود . کنار تلفن يادداشتي را که دست خط اقاجونم بود ديدم.
“طلايه جان ما داريم ميريم منزل يکي از دوستان حاجي که در رامسر کلبه جنگلي دارد. شما هم اگر فردا يادداشت را ديديد تماس بگيريد. ادرس بدهم بياييد،هرچند ادرس را مينويسم شايد موبايل تو جنگل انتن ندهد”
و ادرس را با کروکي گذاشته بودند. اه از نهادم درامد. ديگر اگر هم ميتوانستم باهاشون تماس بگيرم تا مي امدند دير ميشد. سريع از روي تلفنهاي ضروري تقويمي که کنار تلفن بود شماره اورژانس را پيدا کردم و به اميد اين که بتوانم امبولانسي بگيرم سريع شماره گرفتم ولي نه يک بار بلکه ده بار ديگر زنگ زدم و اشغال بود. حسابي حرص ميخوردم و با خودم حرف ميزدم و شايد صد بار طول سالن را قدم زدم تا اخر خط ازاد شد . صدايم ميلرزيد تا اقايي گوشي را برداشت گفتم:
_ببخشيد اورژانس؟
مرد که انگار عصباني هم بود گفت :
_بله.
_ببخشيد شوهرم انگار سرماخورده حسابي تب کرده ميشه يه ماشين بفرستيد؟
مرد که انگار خيلي از همه جا شاکي بود با فرياد گفت:
_نداريم خانم.
_اقا خواهش ميکنم کي مياد ؟
مرد که عصبانيتر شده بود گفت:
_چي ميگي خانم تو اين بارون چندتا ماشين داشتيم که رفتن تو جاده براي تصادفات جاده اي خانم! اون وقت شما شوهرت سرما خورده زنگ زدي
_اخه حالش خيلي بده هذيون ميگه. نميدونيد کي برميگردند؟
با لحن بدي گفت:
_وقت گل ني خانم! وقتي تو اين بارون برن صدها کيلومتر اونوتر که مشخص نيست کی ميان.
_يعني چي اقا اين چه طرز حرف زدنه شوهره من اردوان صولتيه!
با پوزخندي گفت:
_هرکي ميخواد باشه . ماشين نداريم يه خورده پاشويه کن خوب ميشه.
وگوشي را کوبيد. انگار ان يک جمله را هم فهميد همسرم اردوان لطف کرد و گفت. سريع بالاي سر اردوان رفتم از قبل هم بدتر شده بود. نميدانم چرا حالا دندانهايش بهم کليد کرده بود ديگر ناخوداگاه اشکهايم سرازير شده بود . تا به حال هيچ کسي را به ان حالت نديده بودم. هيچ کاري از دستم بر نمي امد حالا بايد از کجا دکتر گير بياورم. همانطور که با خودم غر ميزدم حالا چه وقت کلبه جنگلي رفتن بود ياد کوروش افتادم. ان لحظه ديگر به هيچ چيز جز سلامتي اردوان که انطور سخت نفس ميکشيد و هر لحظه وخامت حالش بيشتر ميشد فکر نميکردم با اينکه ميدانستم کاري که ميکنم براي خودم از همه بدتره حتي به قيمت از دست دادن کسي مثل کوروش ولي شماره اش را گرفتم.
گوشي دو سه بار زنگ خورد داشتم پشيمان مي شدم که کوروش در حالي که حسابي صدايش خواب آلود بود گفت:
-بله شما؟
صدايم مي لرزيد فقط مانده بودم چي بگويم در حالي که صداي نفس هايم حسابي بلند شده بود مثل کسي که دنبالش کردند گفتم:
-الو کوروش خان.
کوروش که انگار تازه حواسش جمع شده بود گفت:
-طلايه تویی! اتفاقي افتاده؟
به سختي گفتم:
-نه،يعني آره،ولي….مي شه،مي شه يه لطفي بکنيد؟
کوروش با نگراني گفت:
-آره،من در خدمتم دارم لباس مي پوشم،چي شده؟حال پدرتون بد شده،خب آدرس رو بفرماييد من دارم ميام.
من که دستپاچه شده از تماسم پشيمان بودم با خودم گفتم”بهتره بپرسم چي کار کنم و بگم نياد”گفتم:
-نه،نمي خواد شما زحمت بکشيد فقط بگيد بايد چيکار کنم حالش خيلي بده،تب داره و هذيون مي گه و دندان هايش بهم چسبيده و سخت نفس مي کشه.
کوروش کمي مکث کرد و گفت:
-چي مي گي دختر داره تشنج مي کنه بايد خودم باشم.
من که حالا واقعا ترسيده بودم گفتم:
-واقعا!پس خودتون تشريف بياريد.
کوروش گفت:
-دارم ميام،تو الان دست هاشو بکن تو آب يخ.
من که موبايلم کنار گوشم بود سريع دويدم تو آشپزخانه و چند تا کاسه و قابلمه پيدا کردم و سريع رفتم تو حمام و پر آب سرد کردم.کوروش که همان طور پشت تلفن داشت رانندگي ميکرد همه ي کارهايي را که قبل از رسيدنش واجب بود انجام بدهم بهم مي گفت و من هم انجام مي دادم.کوروش که رسيد سر همان جايي که عصر قرار داشتيم گفت:
-طلايه من رسيدم سر دهم،حالا کجا بيام؟
در حالي که صدايم از ته چاه بيرون مي آمد گفتم:
-بيا ويلاي اردوان.
کوروش که انگار به گوش هايش شک کرده بود گفت:
-کجا؟
دوباره بلندتر گفتم:
-بيا ويلاي اردوان،مگه بلد نيستي؟
کوروش که يک لحظه ساکت شده بود و حتي با اين که جلوي رويم نبود ولي اوج تعجب را در صدايش حس مي کردم و حتم داشتم الان نزديکه شاخ دربياورد و گفت:
-يعني چي؟مگه تو اونجايي؟!
من که خجالت مي کشيدم و شرم و صد تا حس بد ديگر که نمي دانم چي بود وجودم را تصرف کرده بود و نفسم بالا نمي آمد گفتم:
-زود باش.اردوان حالش خيلي بده.
گوشي را قطع کردم.هنوز دقيقه اي نگذشته بود که با ديدن تصوير بهت زده کوروش پشت آيفون تصويري در را باز کردم و سپس کوروش در حالي که کيف بزرگي همراهش بود و چون مسير حياط را طي مي کرد کمي خيس شده بود رو به روي من که کنار در چوبي ساختمان ايستاده بودم ظاهر شد،قدرت نگاه کردن به چشم هاي متعجبش را نداشتم.سلام آرامي کردم و گفتم:
-دنبالم بيا.

سريع از پله ها در تاريکي بالا رفتم و در اتاق را برايش باز کردم.اردوان همان طوري بي حال بود.کوروش که انگار با ديدن حال وخيم اردوان همه ي سوال هاي بزرگي را که در همين چند دقيقه توي ذهنش نشسته بود از خودش دور مي کرد سريع کيفش را باز کرد و بعد از تزريق چند آمپول و وصل کردن يک سرم دستش را روي پيشاني اردوان گذاشت و انگار که نفس راحتي مي کشيد رو به من که مانده بودم حال چي بايد به خواستگار محترم بگويم کرد و گفت:
-به خير گذشت.
من هم نفس راحتي کشيدم و گفتم:
-خدارو شکر.
کوروش با نگاهي که ملامت و کمي هم حيرت در آن نشسته بود براندازم کرد و با طعنه گفت:
-چيه؟ بايد خوشحال مي بويد که تقاص پس داده.
يک لحظه متعجب نگاهش کردم و پيش خودم فکر کردم کوروش همه چيز را مي دانسته و به من پيشنهاد ازدواج داده،خواستم چيزي بگويم که کوروش ادامه داد:
-هيچ وقت فکر نمي کردم اردوان چنين پسري باشه منو بگو به سرش قسم مي خوردم.
و در حالي که سرش را تکان مي داد گفت:
-ولي انگار مقصر خود خرم بودم که بهش اطمينان کردم و تو رو به دستش سپردم هرچند شايد واقعا نتونسته از تو…
آهسته به سمت من آمد و ادامه داد:
-تو خيلي مهرباني ولي اردوان خيلي اشتباه کرده،و شايد هر کس به جاي تو بود….
وسط حرفش آمدم و گفتم:
-چي داري مي گي کوروش؟!اردوان اصلا….
کوروش که با اخم نگاهم مي کرد گفت:
-يعني تو با خواسته ي خودت آمدي اينجا و به زور نياوردتت؟
-اصلا موضوع چيز ديگه ايه.
کوروش که عصباني شده بود با فرياد گفت:
-کدوم موضوع؟فقط يه کلمه بهم بگو اتفاقي هم برات افتاده يا نه؟
-اصلا موضوع….
وسط حرفم آمد و گفت:
-فقط بگو غلط اضافه کرده يا نه؟
-نه،ولي موضوع….
باز ميان حرفم پريد و در حالي که نفس راحتي مي کشيد گفت:
-هيچ موضوع ديگه اي مهم نيست،فقط خدا را شکر مي کنم…..
اين دفعه من وسط حرفش پريدم و گفتم:
-چي داري مي گي واسه خودت؟موضوع اينه که….
کوروش که به چشم هايم خيره شده بود گفت:
-پيش آمده،اشکالي نداره،خوب حالا اردوان رو بهتر شناختم.
سرم را پايين انداختم و محکم گفتم:
-کوروش،اردوان شوهرمه تو چي مي گي؟!
کوروش با چشم هايش که از بهت و تعجب حسابي باز شده بود نگاهم کرد و من ادامه دادم:
-همون زني که مي گفتي خيلي زشت و بدهيکله که زن اروان شده من هستم،طلايه.
کوروش روي مبل اتاق وارفته بود و با ناباوري گفت:
-يعني تو همون دختري!پس چطور اردوان تو رو نشناخته؟!مگه مي شه!
-اردوان هيچ وقت منو نگاه هم نکرده بود که بشناسه.
کوروش همچنان با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-پس چرا قبول کردي زنش بشي؟دختر تو چي کم داري که….
وسط حرفش آمدم و گفتم:
-موضوع اين حرف ها نيست،ما يه ازدواج اجباري داشتيم.
-يعني تو،يعني شما دوتا….
سرم را پايين انداختم و گفتم:
-آره،اردوان چند روزه فهميده.
کوروش که انگار به يک باره همه کشتي هايش غرق شده بود مات و مبهوت نگاهم کرد و دیگر هیچ نگفت.
از ظهر خيلي گذشته بود که با تکان هاي دست اردوان، سريع از خواب پريدم، يک لحظه با اين فکر که اتفاقي افتاده باشد و من متوجه نشده باشم، قلبم فرو ريخت، ولي با ديدن اردوان که در صحت و سلامت، کنار تخت نشسته بود و با لبخند گفت:
– ساعت دو ظهره، نمي خواي بلند شي؟
خيالم راحت شد. اردوان که ديگر اثري از بيماري در چهره اش نبود، گفت:
– مردم از فضولي، پاشو ببينم چه خبر بوده که خانم افتخار دادن و توي رختخواب من خوابيدن!
با يادآوري آنچه ديشب، گذشته بود، دوباره احساس خستگي کردم. خميازه اي کشيدم و در جايم نشستم، بعد گفتم:
– اگر به اون سرمي که تو دستت بود، توجه مي کردي، مي فهميدي ديشب چه خبر بوده.
اردوان خنديد و گفت:
– يعني به بهانه ي سرم، خودت رو مهمون رختخواب من کردي.
اخم کردم و بالشت کوچکي را به سمتش پرتاب کردم که جاخالي داد و در حالي که بلند مي خنديد، گفت:
– آن قدر ديشب حرصم دادي، تو خواب هم اين کوروش ننه مرده رو مي ديدم که تو اتاقم داره چرخ مي زنه و مرتب صداش، تو گوشم بود.
با اخم نگاهش کردم و گفتم:
– نه خير، خواب نديدي اردوان خان! فقط با مريضي بي موقع تون، يکي از خواستگارهاي خوبم رو پروندي.
اردوان که بلندتر مي خنديد و انگار بيش از حد تصور شاد بود. گفت:
– عجب! فکر کردي من شلغم بنفشم که خانم براي خودشون بساط عروسي راه بيندازن.
مثل خنگ ها به اردوان که خيلي راحت به حرف هاي من گوش داده بود و به جاي بدخلقي، مي خنديد، نگاه کردم و گفتم:
– چيه، نامزد جونتون عيادت اومدند که اين قدر با دُمت گردو مي شکني.
اردوان بلندتر خنديد و گفت:
– وقتي حسودي مي کني، قيافت خوشگل تر مي شه، ولي محض اطلاع خانم، دوست عزيزم، دکتر کوروش، يک ساعت پيش اومدند عيادتم و حالم رو حسابي خوب کرد. جداً وقتي که مي گن دست دکتر شفاست، درسته، الان انگار دوپينگ کردم، اين قدر شادم.
حالا مي فهميدم چرا اردوان، آن قدر سرحال شده، حتماً فهميده کوروش ديگه پاشو از زندگي من بيرون کشيده، سکوت کرده و در فکر فرو رفته بودم که اردوان حسابي نزديکم شده و دستي به موهايم کشيد و با خنده گفت:
– ديشب، خيلي به زحمت افتادي، ممنونم.
از اين که دست به موهايم مي کشيد، معذب شده و با اخم موهامو از زير دستش کشيدم و گفتم:
– خواهش مي کنم براي سپاسگزاري از حسن رفتار خودتون همسر آينده تون، ديشب پيش دوست هام بود.
هر چي مي گفتم، اردوان مي خنديد. با نگاهي دوباره، دست به موهام کشيد و گفت:
– حالا براي هر چي بوده، ممنون.
با اخم دست هايش را پس زدم و گفتم:
– نکن.
اردوان به چشم هايم خيره شد و گفت:
– دوست دارم، مثل ابريشم لطيفه، خوشم مي ياد، نوازشش کنم، حالم رو بهتر مي کنه.
با لحن خاصي گفتم:
– به قول نامزدتون که صد در صد پر موخوره است.
اردوان چشم هايش خنديد و گفت:
– هر کي همچين زِري زده، يعني به موهاي خانمم، حسودي کرده.
صورتم کِش آمده و با حالت مات نگاهش کردم. اردوان با لحني خاص، گفت:
– چيه؟ زياد خوشحال نشو، خواستم يه خرده برات نقش يه شوهر مهربون رو بازي کنم، ترسيدم يادت رفته باشه، آخه مامان اينها تماس گرفتند، بريم پيششون، کلبه ي جنگلي حاجي عزيزي.
من که آرزوم بود، اردوان هميشه آن قدر مهربان باشد. اصلاً به روي خودم نياوردم و گفتم:
– حالا چي شده يه دفعه رفتن اونجا، ديشب پدر منو درآوردن.
اردوان خيره نگاهم کرد و گفت:
– آخي، ولي بد تيکه اي رو از دست دادي، جون من دکتر کوروش، اوه اوه، حسرت و آرزوي همه ي دخترهاي غريب و آشنا، فکر کن وقتي اومده و تو رو اينجا ديده چه حالي شده.
و دوباره زد زير خنده و ادامه داد:
– فکر کن، وقتي فهميده ما زن و شوهر هستيم، قيافه اش چه شکلي شده!؟ کاشکي حالم خوب بود، مي ديدمش، باور کن صد بار قيافه اش رو تجسم کرده بودم، بعد از اين که يک روز تو چشم هايش نگاه مي کنم و مي گويم طلايه همسر منه، چه شکلي مي شه، ولي افسوس که اين صحنه رو از دست دادم.
و دوباره قاه قاه خنديد. از اين که به راحتي يک رقيب قَدَر را از ميدان به در کرده و آن قدر سرخوش شده، حرصم درآمده بود. گفتم:
-حالا چندان هم خوشحال نباش، شايد به زودي اون پشت سر تو بخنده که چه راحت صاحب …
به يک باره، خنده ه ايش قطع شد. اما حس رضايت در وجود من، جان گرفت. با جدّيت به چشم هايم خيره شد و گفت:
– اين طوري دوست داري؟
وقتي سکوتم را ديد، با لحن عصبي گفت:
– اين آرزو رو به گور مي بره، شک نکن عزيزم.
با ناراحتي به سمت کمد لباسش رفت و با حرص گفت:
– بجُنب، مامان اينها منتظرند.
به سختي از جايم بلند شدم و گفتم:
– من بايد حمام کنم، خيلي اوضاعم بي ريخته.
با حرص حوله ام را برداشتم و وارد حمام شدم، که گوشي اردوان زنگ خورد. بين رفتن و ماندن، گير کرده بودم. از يک طرف دوست داشتم بفهمم کيه و چي مي گه و از طرفي اردوان منتظر بود از شرّ من راحت بشه تا با گلاره حرف بزنه. ولي من هم يک بار شده بايد خودم را به پررويي مي زدم و کنارش مي ماندن و مثل خودش که راحت به مکالمات من گوش مي کرد و براي از بين بردن هر کسي، هر کاري صلاح مي دانست، انجام مي داد. به همين خاطر از نصف راه رفته، برگشتم کنارش، اردوان با بهت نگاهم مي کرد. اما من خونسرد و حوله در دست نشستم و به چشم هايش زل زدم و گفتم:
– نمي خواي جواب بدي؟
اردوان پررو تر از من بود، گفت:
– شما نمي خواي بري حمام؟
به چشم هايش نگاه کردم و گفتم:
– شما به کارت برس.
ازدوان که انگار مغلوب شده بود، بالاخره گوشي شو جواب داد. با اين که گوشي اردوان هيچ گاه صدا رو پخش نمي کرد، ولي معلوم بود گلاره چه جيغ هاي بنفشي مي زد که من هم يک چيزهايي متوجه شدم. تا اردوان بيچاره گفت:
– بله.
گلاره فرياد کشيد:
– معلومه از ديشب کدوم گوري هستي؟ مگه نگفتم تا رسيدي زنگ بزن. صدبار از ديشب تا حالا زنگ زدم، ديگه مي خواستم بلند شم بيام اونجا، معلومه تو اون ويلا چه خبره که گم و غيب شدي!؟ نکنه داري يه غلط هايي مي کني. اون از ديشب که اومدي پيش من، تمام هوش و حواست يه جاي ديگه بود، بعد هم که باهام تنها مي شي، مي گي سرم درد مي کنه، پام درد مي کنه، مي خوابي، نه حرفي مي زني، نه بهم توجه مي کني، اصلاً معلوم نيست جديداً چه غلطي مي کني. ببين اردوان، همين الان بلند مي شي مي ياي اينجا، والا من کار ندارم. مامانت هست، بابات هست، خودم بلند مي شم، مي يام اونجا ببينم کي مي خواد جلومو بگيره.
اردوان که فکر نمي کرد، من چيزي از حرف هاي گلاره بشنوم، خنده مصنوعي کرد و گفت:
– باشه، هر چي تو مي گي درسته عزيزم، حالا خودت رو ناراحت نکن.
گلاره که از آن طرف جيغ مي کشيد، گفت:
– همين!؟ تو درست مي گي عزيزم!؟ من دارم مي گم پاشو زود بيا پيشم، من ديگه حوصله ي تحمل اين عوضي ها رو ندارم، همچين بعد از جريان ديشب برام پشت چشم نازک مي کنند، انگار به اسب شاه گفتم يابو، انگار اون دختره ي اُمّل، تحفه بوده، از صبح که پاشدم، همه دهن گشادشون را باز مي کنند، هي زِر زِرشو مي کنند. اردوان ديگه طاقت تحمل کردنشون رو ندارم، اگه نمي توني منو ببري ويلا، بايد بيايي بريم هتل، من الان زنگ مي زنم يه اتاق رزرو مي کنم.
اردوان نگاهي به من انداخت و سعي کرد آرام حرف بزند، يعني هيچ اتفاقي نيفتاده، گفت:
– نه عزيزم نمي شه، من الان دارم مي رم خونه ي دوست پدرم، دعوت دارم.
در حالي که از فضولي من کلافه شده بود، از جايش بلند شد و صداشو پايين آورد و از اتاق خارج شد و سپس آهسته گفت:
– مگه من گفتم بيايي؟ چقدر گفتم نيا، من ….
من که ديگر بقيه ي حرف هاشو نمي شنيدم، مي خواستم پررو بازي در بياورم و دنبالش بروم، ولي خجالت کشيدم و داخل حمام شدم. همين قدر که فهميده بودم بين شان شکرابه و ديشب اردوان باهاش خوب تا نکرده، کافي بود. پس سريع دوش گرفتم و از حمام خارج شدم، متوجه اردوان که لباس هاشو به تن کرده و به نظرم کمي هم بي قرار بود، شدم که با ديدن من، يک دفعه مثل آدم نديده ها، ماتش برد، سرتا پاي خودم را که حسابي داخل حوله پوشيده بودم، نگاهي کردم تا مشکلي نداشته باشم، گفتم:
– چيزي شده؟
اردوان که تازه به خودش آمده بود، دستپاچه گفت:
– نه، فقط بجُنب، مامان اينها منتظرند.
عينک و کلاهي برداشت و رو به من ملتمسانه گفت:
– طلايه خيلي سريع حاضر شو، من تو ماشين منتظرتم.
من که با تعجب نگاهش مي کردم، گفتم:
– حالا بعد ناهار مي ريم، چه عجله اي …
اردوان وسط حرفم پريد و گفت:
– بهت مي گم زود باش ديگه، حتماً دليل داره، از اتاق خواستي بيايي، درش رو قفل کن، کليد رو هم بردار.
از اتاق خارج شد. حالا مي دانستم علّت آن همه استرس که در نگاه اردوان موج مي زند، گلاره است. حدس زدم حتماً مي خواد تهديدش را براي آمدن به ويلا عملي کند که اردوان مي خواهد هر چه زودتر، از اين مکان برويم. سريع هر چي لازم داشتم، برداشتم و يک تيپ اسپورت خوب زدم و به گفته ي اردوان در اتاق را قفل کردم و از ساختمان بيرون رفتم. اردوان تو حياط داخل ماشين نشسته بود تا سوار شدم. سريع ريموت درب را زد و گفت:
– طلايه اگر اشکالي نداره چند لحظه سرتو پايين بگير.
من يک جورهايي بهم برخورده بود، نگاهي اخم آلود بهش انداختم و صندلي ماشين را خواباندم و خودم هم رويش خوابيدم. با سرعت زياد که باعث کشيده شدن لاستيک ها روي آسفالت مي شد، سريع از آن منطقه گذشت و بعد گفت:
– بيا بالا خطر رفع شد.
ساکت بودم و به قول شيدا، چهره ام هميشه قبل از خودم ناراحت مي شد. صندلي را به حالت اوليه درآوردم و چشمانم را به طبيعت زيبا که با باران سخاوتمندانه ي ديشب، به نظرم خيلي دلنوازتر شده بود، دوختم. اردوان که مثل هميشه حين رانندگي زيرچشمي نگاهم مي کرد، گفت:
– چيه، پکري؟
چيزي نگفتم، بي تفاوت گفت:
– ممکن بود گلاره بياد دم ويلا، يعني گفت دارم ميام، معذرت مي خوام، مجبور شدم بگم سرت را بدزدي.
نگاه چپ چپي بهش انداختم و گفتم:
– خب زنگ بزنه چي!
اردوان با تمسخر دنده را عوض کرد و گفت:
– اين وقت ها يه حرکتي هست که بهش مي گن از دسترس خارج کردن، که الان گوشيم تو همون وضعيته.
– ولي اين حرکتي که مي گي کار خيلي زشتيه، شايد….
آمد وسط حرفم و گفت:
– حرکت هاي زشت يه وقت هايي کارآمدتره.
ديگر چيزي نگفتم و اردوان هم سکوت کرد و به رانندگي خودش ادامه داد. باز دوباره ژستي گرفته بود که قلبم را مي لرزاند، اصلاً نمي دانستم اين آدم چه چيزي در وجودش داشت که قلبم را لبريز مي کرد، شايد کوروش، به مراتب خيلي بهتر و جذاب تر از اردوان بود، ولي تأثيري که اردوان رويم مي گذاشت، خيلي عميق تر بود. که اردوان بعد از دقايقي جلوي يک رستوران که در کنار جاده بود و محلي به نظر مي رسيد، نگه داشت. ديدن بسته هاي کلوچه، کلاه و سبدهاي حصيري و اجناس چوبي و خلاصه بوي به خصوصي که توي اين جور جاها هست، در دل طبيعت سبز، حسابي حس و حالم را عوض کرده بود و انگار ديگر هيچ چيز و هيچ کس به جز من و اردوان وجود نداشت. مثل بچه مدرسه اي ها، داخل مغازه هاي کنار رستوران مي دويدم و هر چيزي را با سرخوشي بر مي داشتم و نگاه مي کردم. اردوان که انگار او هم ياد کودکي هايش افتاده بود، دنبال من راه مي رفت و هر چه را که مي ديدم، سريع برمي داشت و روي ميز فروشگاه مي گذاشت. صاحب مغازه که حسابي با اردوان گرم گرفته بود و تقاضاي عکس گرفتن با گوشي همراهش را داشت، با لهجه ي شيريني اجازه حساب کردن به اردوان نمي داد و مي گفت:
– اينجا متعلق به خودتونه.
اردوان هر چه اصرار کرد، قبول نکرد و بالاخره مبلغي گذاشت و به رستوران کنار آن وارد شديم. بوي پلو کباب و ميرزا قاسمي که با سير فراوان طبخ شده بود، با باقلا قاطُق، بي قرارم کرده بود و صاحب رستوران که از ورود اردوان حسابي شاد شده بود، از انواع و اقسام غذاهايي که داخل آشپزخانه اش داشت به همراه کلي مخلفات از سير و زيتون و ماست محلي گرفته تا ترشي و فلفل و … برايمان چيد. من که اصلاً نفهميده بودم، شب قبل چي خوردم، صبحانه هم نخورده بودم، چنان با اشتها مشغول شدم که اردوان با خنده گفت:
– تو که دست ما رو از پشت بستي، يه مهلتي هم به من بده، اسم ما بد در رفته.
بي توجه بهش مشغول خوردن پلو کباب با مخلفاتش که از غذاهاي شمالي مورد علاقه ام بود، شدم و گفتم.
– ببخشيد، ديشب چنان بد نگاه مي کردي که اصلاً غذا نخوردم، بعدش هم همچين من بيچاره رو تا صبح سيلون و ويلون کردي که هيچ انرژي برام نمونده. به زور لقمه ي داخل دهانم را قورت دادم و گفتم:
– راستي ديشب فيلم بازي کردي؟چطور شد که يهو سُر و مُر و گنده شدي ! نکنه منو گذاشته بودي سرکار که اين کورش بيچاره رو از ميدون به در کني؟
اردوان که آن هم انگار از قحطي آمده بود، گفت:
– آخه صبح وقتي ديدم، يه پري کنارم خوابيده، ناخودآگاه همه ي دردهامو فراموش کردم.
و در حالي که مي خنديد، ادامه داد:
– تازه، عمل انرژي زا وقتي بود که کوروش اومد، ديگه توپ توپ شدم، اصلاً رفتم رو هوا، تو فضا.
با تعجب نگاهش کردم، دوباره ادامه داد:
– ولي جداً ديشب مرگ رو جلو چشمام ديدم، نمي دونم چرا اين قدر حالم خراب شده بود!
– بله ديگه، وقتي آدم مثل خُل ها تو اون بارون، يک ساعت بشينه تو ساحل، بهتر از اين نمي شه، شانس آوردي تنها نبودي و الا دنبال کفن و دفن بودند.
اردوان که چشم هايش دوباره شيطون شده بود، گفت:
– دلت مي ياد؟
لبخند زدم و گفتم:
– چرا که نه، حقت بود، بس که هم فضولي، هم تو مسائلي که به تو ربط نداره، دخالت مي کني.
اردوان سري تکان داد و گفت:
– الحمدا… ديگه آن مسائل منتفي شد و رفت پي کارش و خيال من هم راحت شد.
پشت چشمي برايش نازک کردم و گفتم:
– زياد هم اميدوار نباش، در ضمن ما ديشب به نتيجه هايي رسيده بوديم، قرار بود امروز …
وسط حرفم آمد و گفت:
– مثل اينکه دلت تنگ شده، دوباره مريض داري کني !
با لحن جدي گفتم:
– بالاخره که چي؟ اردوان ما بايد از هم جدا بشيم، مثلاً همين الان اگر گلاره سر مي رسيد، چي کار مي کردي؟ مطمئناً با ناخن هاش چشم هامو در مي آورد.
اروان دوغ محلي را که داخل پارچ سفالي بود، داخل ليوان ريخت و گفت:
– تو مثل اين که خيلي گلاره رو جدي گرفتي، بابا اون نيمکت نشينه.
به چشم هايش خيره شدم و گفتم:
– برعکس، تو خيلي دست کم گرفتيش. من حوصله ي يک سري مسائل رو که قبلاً دوستم شيدا هم پيش بيني کرده، ندارم.
اردوان چشم هاشو تنگ کرد و گفت:
– کي پيش بيني کرده؟ همون که مي خواد تو رو لقمه بگيره واسه خان دادشش، اون وقت در مورد زندگي خصوصي من چي گفته؟
من که دوست نداشتم، اردوان در مورد شيدا اين جوري صحبت کنه، گفتم:
– اولاً که تو زندگي خصوصي شما دخالت نکرده، فقط هر آنچه حُکم عقل بوده، گفته، مثلاً گفته به محض اين که نامزد شما بفهمه زنتون من هستم با يه تيپا منو از خونه ي شما پرت مي کنه بيرون، گفته هر چه زودتر با يک طلاق توافقي هر کدوم بريم سراغ زندگيمون خيلي بهتره.
اردوان که سرش رو تکــــــــون مي داد، گفت:
– خب، ايشون ديگه چه خرده فرمايشاتي داشتند؟
– بقيه خصوصيه و براي بعد از طلاق توافقيه.
اردوان که با خونسردي غذاشو مي خورد، گفت:
– اولاً هيچ کس چنين حقي نداره، زن قانوني منو بيرون کنه، دوماً هم من شما رو طلاق نمي دم، قبلاً هم گفتم ولي علت اين که مکرراً تکرار مي کني رو نمي فهمم.
– اردوان خودت ديشب قبول کردي !
اردوان خنديد و گفت:
– من غلط کردم، راضي شدي؟ نگران هم نباش، هيچ مشکلي براي تو پيش نمياد.
– آره ديدم، مثلاً همين قايم موشک بازي امروزت، فکر مي کني تو تهران هم مي توني اين کارها را بکني؟ اگر تو اين چند وقت قضيه سرّي مونده بود، به خاطر اين بود که قيافه ي منو نه تو مي شناختي نه نامزدت، ولي الان کافيه يک بار من رو ببينه، خدا مي دونه چي مي شه.
اردوان که ديگه حوصله اش سر رفته بود، با اخم گفت:
– تو مشکلت گلاره هست؟
سکوت کردم، که گفت:
– اگه گلاره مشکلته، من منتفي اش مي کنم.
به گوش هايم شک کردم. گفتم:
– چي کار مي کني؟!
اردوان انگار خيلي خوشش مي آمد، سر به سرم بگذارد، گفت:
– هيچي مي گم بره پي کارش، خيالت راحت شد؟
من که حلّاجي آنچه مي گفت، برايم سخت بود. گفتم:
– چي مي گي تو ! مگه نامزدت نيست؟
پوزخندي زد و گفت:
– خب زنم مهمتره، نامزدي رو مي شه بهم زد، ولي عقد که باطل شدني نيست.
به چشم هايم خيره شد و جدي گفت:
– ديگه فيلم بازي کردن بسه، من عاشقت شدم طلايه، حاضر نيستم يک تار موي سر تو رو با دنيا عوض کنم، چه برسه به گلاره که آدم نيست.
به گوش هايم شک کرده بودم و هر آن منتظر بودم بگويد شوخي کرده و مثل هميشه دارد اذيت مي کند.همان طور ماتم برده بود.اردوان چشم ها و لب هايش با هم خنديد و گفت:
-چيه باور نمي کني از همون روزي که تو مهموني کوروش ديدمت جذبت شدم،انگار يه آهن ربا گذاشته بودي تو چشم هات و منو باهاش هر طرف که مي رفتي مي کشوندي،تصميم گرفته بودم هر طور شده مال خودم بشي هي از کوروش در موردت سوال مي کردم.اصلا کوروش ديگه مشکوک شده بود،خودم هم نمي دونم چطور جرات کردم براي جشن تولد گلاره دعوتت کنم ولي انگار اختيار زبانم دست خودم نبود فقط تو رو مي خواستم،نمي دونم چرا ولي تو همون نگاه اول عاشقت شدم.يادته بهت گفتم عشق در يک نگاه رو قبول داري؟
اردوان حالا سرش رو تکان مي داد و گفت:
-تا اون روز هر کي از عشق و عاشقي حرف مي زد به نظرم مسخره بود ولي حالا عاشق شده بودم تو ذهنم مي گفتم بايد هر چه زودتر تا از دستم نرفته ازش خواستگاري کنم ولي وقتي آن شب اين پدر و دختر اون طوري گيرم اندختن،مونده بودم چه کار کنم تو فکرم بود زودتر تکليف مثلا زنم رو،روشن کنم و بعد بيام سراغت ولي بعد،آن شب با خودم گفتم حالا اين دختره راجع به من چه فکري مي کنه،امشب اومده مراسم نامزدي بعد بگم يه زن هم دارم حتما تف مي کنه به صورتم،خلاصه داشتم مي مردم،دنبال يه راه حل بودم که اون روز تو رو تو خونه خودم ديدم،شايد باورت نشه ولي اول فکر کردم خيالاتي شدم و از بس بهت فکر کردم دارم مي بينمت،ولي وقتي فهميدم واقعي هستي و حتما دوست زن نديده ام،نزديک بود سکته کنم.گفتم،حتما تو رو مامور کرده فکر کردم حالا هم جريان زنم رو مي دوني و هم نامزدم و خلاصه قاطي کرده بودم،چند وقت خواب و خوراک نداشتم تا اين که اون جريان پيش اومد و گلاره که مدتي بود به زور تحملش مي کردم شاکي شده بود و اومد خونه و زندگيتو بهم ريخت،من هم دنبال اين بودم که اول زنم رو بفرستم بره و بعد هم يه فکري به حال گلاره کنم که همه ي خبرها به گوش کسي که عاشقش بودم برسه و بعد از يه مدتي اقدام کنم،آمدم بالا مثلا سراغ زنم که وقتي تو رو ديدم وا رفتم،باز هم اول فکر کردم چشم هام اشتباه مي بينه و کسي رو که همه جا توي روياهام بود به جاي زنم دارم مي بينم ولي بعد که تو به حرف اومدي باورم شد.
اردوان که حالا تمام وجودش صداقت شده بود و چنان نگاهم مي کرد که تا عمق جانم تاثير گذاشته بود ادامه داد:
نميدونم انگار دوپينگ کرده بودم،تو ابرها بودم،هر لحظه ميخواستم از خواب بيدار بشم. شبش که تو اصرار داشتي بري بخوابي من ميترسيدم بخوابم،ميترسيدم ازت جدا شم،ميترسيدم صبح بيدار شم ببينم همه چيز خواب و رويا بوده.ولي وقتي ميديدم خدا چقدر بهم لطف داشته و چيزي رو که فکر ميکردم حالا حالاها به دست نميارم،مال خودم بوده از ذوق داشتم ميمردم. فقط يه چیز نگرانم کرده بود ميترسيدم پاي کس ديگه اي درميون باشه که منو به هيچ گرفته بودي به همه فکر ميکردم،اصل فکرم هم به کوروش ميرفت. خلاصه همش تو هول و لا بودم،سعي ميکردم زير زبونتو بکشم تا چيزي دستگيرم بشه داشتم ميمردم، اگر بدوني ديشب وقتي اومدي اونجا،چي کشيدم. وقتي ديدم با هم داريد يک ساعت دم ساحل حرف ميزنيد و وقتي اومديد تو ويلا همه دست زدند،باورت ميشه يک لحظه بلند شدم جلوي همه بگم طلايه زن منه،باور نميکنيد برم شناسنامه هامون رو بيارم ولي ميدونستم کارم منطقي نيست البته اگر بيشتر بهم فشار مي اومد صد درصد اين کارو ميکردم. براي اينکه اوضاع خرابتر نشه رفتم بالا حداقل نبينمت ولي وقتي اومدم پايين و گلاره اون حرکت رو کرد و ان عوضي ها هم انگار دوتا چشم داشتند و چهارتاهم قرض کرده بودند و نگاه ميکردند ،ديگه خون خونم رو ميخورد. فقط تو دلم صلوات مي فرستادم که خراب کاري نکنم. بالاخره از اون خراب شده بيرون اومديم بعدش هم با کوروش که زنگ زده بود صحبت ميکردي داشتم سکته ميکردم،دستم رو دراز کردم گوشي رو ازت بگيرم و بهش فحش بدم ولي باز هم نتونستم،وقتي از خاطرات جنگل و اين حرف ها گفت ديگه ديدي چي به روزم ومد.
لبخندي زد که هزاران بار از هميشه اش قشنگتر بود . گفت:
_ميترسيدم تو عاشقش باشي ولي وقتي صبح اومد و جريان رو تعريف کرد و من هم باهاش درد و دل کردم بهم اطمينان داد که زنم منو دوست داره اخه گفت…..
اردوان که صدايش را لوس کرده بود ادامه داد.
_ميگفت تو حسابي ناراحت بودي و دست و پاتو گم کردي،خودم وقتي فهميدم بي اهميت از لو رفتن موضوع کوروش رو خبر کردي خيالم راحت شد . حالا بگو درست فکر کردم يا نه خيالم باطله؟ولي طلايه اصلا هيچي نگو اگر بخواهي بگي اشتباه کردم ميميرم،نميدوني تو اين مدت چقدر زجر کشيدم.
اردوان با نگاه عاشقش بهم خيره شد و گفت:
_طلايه ميخوام به همه بگم تو زنم هستي و من حاضرم برات جون بدم همش تو اين چند وقت منتظر بودم يک جوري خيالم راحت بشه بعد همه چيز رو بهت بگم.
در نگاه عاشقش غرق شده بودم و با خودم ميگفتم حالا بايد چيکار کنم يعني اگر حقيقت رو بگم راحت قبول ميکنه،يعني انقدر عاشقم هست که چشم پوشي ميکنه،اصلا بايد کمي صبر ميکردم بايد يه خرده فکر ميکردم،يعني انطور که اون صداقت داشت و همه چيز رو راحت گفت،من هم ميتوانستم به عشقم اعتراف کنم و همه حقايق را بازگو کنم؟ نميدانم چقدر در خودم گمشده بودم که اردوان گفت:
_طلايه کجايي؟ من فقط يه کلمه پرسيدم من رو براي هميشه به همسري قبول داري يا نه؟
من دهانم خشک شده بود و فکرم کار نميکرد،مقداري دوغ نوشيدم و بعد گفتم:
_اردوان من يه خرده غافلگير شدم،اگر اجازه بدي يه خرده بايد فکر کنم.
اردوان نگاهش رنجيده شد و گفت :
_يعني….
خواستم حرفي بزنم که اردوان با اوج ناراحتي نگاهي بهم انداخت و بعد گفت:
_ولي تو زنمي، من هم دوستت دارم،به چي ميخواي فکر کي؟ نکنه اشتباه کردم تو کوروش رو….
حالا احساس کردم کمي چشمهايش خيس شده،گفتم:
_نه،اصلا موضوع کوروش نيست و من هيچ وقت به کوروش فکر نکردم فقط با توجه به…..
حسابي لکنت افتاده بودم و نميدانستم بايد چه بگويم،لحن صدامو کمي محکم کردم و بعد گفتم:
_ببين اردوان من بايد در مورد يک سري مسائل بيشتر فکر کنم،تو شايد خيلي راحت هر کسي رو به زندگيت مياري و ميبري ولي من بايد در موردش فکر کنم.
اردوان که فکر کرده بود مشکل من گلاره است با تحکم گفت:
_به خدا من هيچوقت به گلاره حس خاصي نداشتم اون فقط… چطور بگم… اصلا من همين الان جلوي چشم خودت زنگ ميزنم و ميگم ديگه نميتونم باهاش ادامه بدم و دارم با زن رسمي و قانونيم زندگي ميکنم.
_احتياجي نيست،فقط به من مهلت بده بعد خودم همه چيز رو برات توضيح ميدم.
ازدوان سري تکان داد و گفت:
_باشه،فقط…
درحالي که چم هايش کمي شيطون شده بود گفت:
_زودتر توضيح بده چون من زنم رو ميخوام،اگر بخواهي زياد لفتش بدي نميتونم بهت قول بدم که…
من که گونه هايم از خجالت قرمز شده بود گفتم:
_درهر صورت من يک ماه وقت ميخوام که ببينم تو با زندگيت چه کار ميکني تا من هم تصميمم رو بگيرم،تو اين مدت هم طبق قرارداد عمل ميکنيم.
اردوان لبخند بزرگي صورتش را نقاشي کرده و به ساعتش نگاه کرد و گفت :
_پس فعلا علي الحساب خانومم پاشو بريم که منتظرند.
من به ميز غذا که هنوز دست نخورده بود نگاهي کردم و گفتم:
_کجا هنوز گرسنمه.
بعد از حرفهاي اردوان داشتم از خوشحالي بال در مي اوردم دوست داشتم جيغ بکشم و به مريم و شيدا همه چيز را گزارش بدهم ولي نميتوانستم چون انها ميگفتند پس منتظر چي هستي،ميدانستم اردوان انقدر اسيرم شده که هر حرفي بزنم بپذيرد ولي بايد صبر ميکردم تا پاي گلاره به طور کلي از زندگيم قطع شود. بعد موضوع را به اردوان ميگفتم، ولي نميدانستم تا اون روز در مقابل اردوان که از چشم هايش معلوم بود چقدر مشتاق وصاله ميتوانم دوام بياورم يا نه.
در کل مسير اردوان فقط در گوشم نجواهاي عاشقانه داشت و چيزي که کمي باعث اضطراب و نگرانيم شده بود فقط حرف هاي اردوان در مورد نجابتم بود،چنان اغراق اميز از متانت و نجابت چشم هايم صحبت ميکرد که يک موقع هايي ميخواستم زبان باز کنم و حرف هايي که تو اين مدت ازارم ميداد به زبان بياورم ولي سکوت ميکردم و سعي ميکردم به خودم دلداري بدهم که اردوان همه جوره من را ميپذيرد.
انقدر به حرف هاي اردوان و افکار خودم غرق شده بودم که متوجه پيچيده شدن ماشين داخل فرعي کنار جاده نشدم وقتي به خودم امدم اردوان در مسير مارپيچي که همه جايش سبز سبز بود ماشين را پيش ميبرد. انگار ادم پا گذاشته بود توي رنگ سبز مداد رنگي،انقدر درختها بلند و درهم پيچيده بودند که احساس ميکردي اسمان هم به رنگ سبز درامده. از اين که کنار اردوان که صداي موسيقي را زياد کرده بود و خودش هم باهاش ميخواند.
من نيازم تورو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
گوش و دل سپرده بودم،غرق لذت شده و محو اردوان که چقدر در همين دقايق برايم عزيزتر شده بود و خودش را ملامت ميکرد که چرا حداقل روز عروسيمون يک بار به عروس قشنگش نگاه نکرده شده بودم. اردوان گفت:
_ميدوني طلايه چند روز پيش وقتي اومديم اصفهان وقتي تو نبودي چنان مامانم رو بغلم گرفتم و بوسيدم و ازش به خاطر حسن سليقه اش تشکر کردم که مامانم بيچاره گفت “اردوان داري بابا ميشي؟ چي شده حالا داري اين حرف هارو ميزني؟! نه به اون که اونقدر اخمو بودي نه به حالا!”
گفتم:
_اهان پس خودت رو سر ناهار لوس ميکردي من عاشق بچه هستم و اين حرف ها از تخيلات مامان جونت سرچشمه گرفته بود.
اردوان زير چشمي نگاهم کرد انقدر تحت تاثير قرار گرفته بودم که دوست داشتم همانجا با تمام وجود بلند فرياد بزنم که دوستت دارم. گفت:
_نه اصلا همان شبي که ديدمت ميخواستم يک جوري برم تو جلد مامانم و مامانت که مجبورت کنند بچه دار بشيم.
ابرويي بالا انداختم و گفتم:
_چه خوش خيال، حالا همچين هم فکر نکن همه چيز درست شده، من که هنوز توافقي باهات نکردم که تو واسه خودت خيالبافي هم کردي. ما هنوز قرارداد قبلي رو داريم که الان بنده در خدمتم وقتي بريم تهران بايد بري سراغ زندگي خودت.
اردوان با شيطنت نگاهم کرد و گفت :
_به همين خيال باش،چه اينجا،چه تهران زنمي بايد پيشم باشي. حالا يک فرصت چند روزه خواستي تا من تکليف گلاره رو مشخص کنم که ميکنم.
اردوان انقدر محکم اين حرف ها را ميزد که که من ترس برم داشته بود. دقيقا همان ترسي که ان زمان از وجود خواستگاران رنگارنگ پيدا کرده بودم. با اخم گفتم:
_اصلا اينطوري نيست،براي خودت نبر و ندوز. وقتي خواستم فکر کنم دليل به اين نيست که جوابم مثبت باشه من الان بهت فقط به چشم يک خواستگار نگاه ميکنم که بخوام بهت جواب بدم،حالا تو يه خرده پارتيت کلفت تره . ولي نه اينکه حتما بهت بله بگم.
اردوان پوزخندي زد و گفت :
_محض اطلاع سرکار خانم، شما قبلا بله را به بنده گفتي،اون هم چه بله اي،بي خود هم اين حرف ها رو نزن که اون چند روز مهلت رو هم ازت ميگيرم،فکر کردي چي؟ بچه بازيه؟! تو زنم هستي و من هم فقط دارم به احترامت صبر ميکنم نه چيز ديگه اي. صدايش عصبي شده بود و ادامه داد.
_ديگه از اين مزخرفات نشنوم. تو زندگي تو فقط يک مرد هست اون هم شوهرته. بي خودي هم اعصاب منو بهم نريز که اون وقت کار دستت ميدم.
از لحن خشک و جدي اردوان حسابي ترسيده بودم و احساس ميکردم اين بازي ديگر از کنترلم خارج شده. با اخم گفتم:
_مثلا چه کاري؟
اردوان که با تحير نگاهم ميکرد با جديت گفت:
_خودم ميدونم.
لجم درامده بود به همين خاطر با لج گفتم:
_هيچ کاري نميتوني بکني.
اردوان که انگار حسابي ناراحت شده بود گفت:
_ميرم دادگاه خانواده ازت شکايت ميکنم.
_خيال کردي به همين راحتيه؟
اردوان با قدرت و مستقيم نگاهم کرد و خونسرد گفت:
_اره از اوني هم که تو فکرشو بکني راحت تر، هر چند کار به اونجاها نميرسه ،تو عاقلتر از اين حرفهايي. من هم اونقدرها که تو فکر ميکني بی عرضه نيستم.
انقدر حرصم درامده بود که دندانهايم را بهم فشار ميدادم،ساکت شدم. اردوان با لحن خشکي گفت:
_ببين طلايه من نميدونم داري به کدوم اشغالي فکر ميکني و به خاطر کي اين حرف ها رو ميزني،ولي مطمئن باش من طلاقت نميدم که بخواي هر غلطي خواستي بکني،از اين به بعد هم قضيه گلاره رو تموم شده بدون، و از اين به بعد همه حواسم به تو و روابطت و کارهاته،پس فکر نکن ميتوني قصر در بري، اون دوره که من شوهرت بودم و خودم نميدونستم گذشت، بيخود فکرهاي باطل نکن. من هيچ جوره قصد عقب نشيني ندارم بفهم چي ميگم،اصلا هم ادم صبوري نيستم،حالا کم کم بهتر منو ميشناسي وقتي چيزي رو بخوام هرچند دست نيافتني به دست ميارم. تو که ديکه دم دستمي و مال خودمي.
از شدت عصبانيت داشتم خفه ميشدم براي چي با من اينطوري حرف ميزد،انقدر احساس تملک ميکرد انگار من را هم خريده بود. دوست داشتم همانجا توي گوشش بزنم و بگويم هيچ غلطي نميتواني بکني و لي انقدر عاشقش شده بودم که از همين احساس مالکيتش هم خوشم ميامد و دوست داشتم دو دستي همه هست و نيستم را تقديمش کنم ولي اخه چطوري بهش ميفهماندم مشکل اصلي کجاي کاره، حالا ميترسيدم خيلي هم ميترسيدم قبل از شنيدن حرف هايم ابرويم برود بايد تا چند وقت به خاطر گلاره دست به سرش ميکردم تا حسابي عاشقم بشه،اينطوري که حرف ميزد احساس ميکردم واقعا عاشقم شده ولي احتمال اين که تحت تاثير زيبايي من قرارگرفته باشد و اينطور احساس عاشقي کند هم بود،واقعيت اينکه توي تضاد قرار گرفته بودم از طرفي دوست داشتم رک و رو راست همه چيز را بگويم،از يک طرف ميترسيدم قبول نکند يعني بايد حداقل تا ازپيش مامان اينها رفتن صبر ميکردم و بعد حرفم را ميزدم،امکان داشت همانجا جلوي مامان اينها رسوايم کند و ابروريزي وحشتناکي بشود.
حسابي در خودم و افکارم فرورفته بودم،هيچ کس به جز خودم از اين راز باخبر نبود که بتوانم ازش کمک بگيرم،کاش زودتر برميگشتم تهران اصلا نبايد تا اينجاي کار جلو ميرفتم،کاش حداقل تا پايان دانشگاه صبر ميکردم ولي انگار تقدير چيز ديگري بود. اردوان که حالا ماشين را کاملا متوقف کرده بود، نگاهي به من که تو هپروت گم شده بودم و تو دلم ميگفتم شيدا همه چيز را پيش بيني کرده بود غير اينجاي کار که اردوان خيلي راحت بيخيال گلاره بشه و به من ابراز عشق کند با اين همه فکر چيزي به مغزم خطور کرد . اره درسته،اصلا من بايد فعلا يکجوري موضع ميگرفتم که يعني بهت شک دارم. اردوان چند تا پتويي را که در صندلي پشت ماشين بود برداشت و ارام گفت:
_اين حرف ها رو نزدم که بري تو ژست،خواستم حساب کار دستت بياد که موضوع جديه، يعني اين که ما زن و شوهر هستيم،شوخي نيست.
با اخم گفتم:
_حالا چه شوخي چه جدي، من نميتونم با اينده و زندگيم بازي کنم،ان هم با ادمي مثل تو که همين الان از دست نامزدش قايم شده خودش هم نميدونه تکليفش چيه!
سريع در ماشين را باز کردم تا پياده بشوم که محکم دستم را کشيد و با خشم گفت:
_صبر کن ببينم تو چي داري ميگي؟! قايم شده يعني چي؟ خوبه همه چيز رو برات گفتم اين حرف ها چيه ميزني
مثل اينکه خيلي عصباني شده بود که رنگ صورتش دوباره ارغواني شده بود و چشم هايش ترسناک با اخم نگاهم کرد طوري که هر لحظه ميگفتم ، الانه که بزنه تو گوشم!
ارام و با طمانينه و با ترس،بدون اين که بهش نگاه کنم گفتم:
_من شوهر نصفه نيمه رو نميخوام،از کجا معلوم گلاره به همين راحتي کنار بره،اون که من ديدم به زور حلقه نامزدي دستت ميکنه،شايد فردا هم به زور ببرتت عقدش کني،اون وقت تکليف من چيه؟
اردوان با حرص گوشه لبش را محکم فشرد و گفت:
_دارم بهت ميگم جريان گلاره تموم شده بدون،برسم تهران بهش زنگ ميزنم ميگم ميخوام با زنم زندگي کنم،الان هم نميگم به خاطر اينکه اونقدر کله شق و نفهمه فردا بلند ميشه مياد دم ويلا و حيثيتم رو ميبره.
من که از ضعف اردوان شاکي شده بودم گفتم:
_اره ديگه بايد هم بترسي وقتي خانوم تا ديروز ويلا رو متعلق به خودشون ميدونسته و لباس هاش هنوز تو کشوهاي اونجاست مطمئن باش به همين راحتي کنار برو نيست. تو هم بيخود براي من فيلم بازي نکن که جريانش تموم شده،همچين که يک ساعت بري پيشش همه چيز يادت ميره مثل ديشب که جلوي چشم اين همه ادم فقط دنبال اون بودي،اينجور زنها خوب بلدن خودشون رو تحميل کنند که تو اگر هم خودت بخواي راه عقب نشيني نداشته باشي،اون وقت اين وسط فقط با زندگي من بازي کردي که اون هم برات مهم نيست چون همين الان احساس مالکيت داري که خب زنم هستش،به کسي چه ربطي داره، اصلا ده تا هم دوست دختر داشته باشم مگه خودت نگفتي اندازه موهاي سرت دوست دختر داري ولي اردوان خان اين رو بدون من هيچوقت بازيچه دست امثال تو نميشم اين رو بايد تو اين مدت که زنت بودم و حتي خودم رو به اقاي معروف نشان هم ندادم،خوب ميفهميدي.
اردوان که دستش را به سرش گرفته بود گفت:
_مگه من غريبه ام که تو اين حرف ها رو ميزني،ناسلامتي خوبه شوهرتم يکي حرف هاي مارو ميشنيد فکر ميکرد من دارم اغفالت ميکنم بهت صدبار گفتم باز هم ميگم تا بريم تهران موضوع گلاره رو تموم ميکنم.
با اخم گفتم:
_فعلا براي من، تو حکم شوهر فرضي رو داري،پس اينقدر خودت رو دست بالا نگير،من هنوز هيچ جوابي بهت ندادم تا ببينم چي ميشه،جريان گلاره رو هم من نميگم تمامش کني خودت ميدوني پس به خاطر حرفهاي من اين کار رو نکن. فردا پس فرداها پشيمان بشي من…..
اردوان که حالا به چشم هايم زل زده بود گفت :
_حق داري اين حرفها رو بزني من نميدونم چطور افکارت رو شستشو بدم،خودم هميشه حدس ميزدم که مجاب کردن تو براي اين که در موردم به اطمينان برسي سخته،حالا خوبه زنم خودت بودي والا توجيه اين که حداقل نسبت به زنم هيچ حسي نداشتم ديگه سخت تر بود. پوزخندي زد و سري تکان داد و گفت:
_پاشو يه خرده پياده روي داره.
پياده شدم و همراه اردوان که کوله پشتي خيلي بزرگي هم به دوشش بود و دو سه تا پتو هم به دست راه افتادم. همه فکر و ذکرم شده بود که ايا همه چيز را به اردوان بگويم يا نه،بالاخره بايد ميگفتم.پس تصميم گرفتم وقتي رفتيم تهران اگر اردوان همانطور که گفت از گلاره جدا شد حقيقت را بهش بگويم به همين خاطر بيخيال از همه چيز از طبيعت زيباي کوه و جنگل و صداي زيباي گنجشک ها و جيرجيرک ها غرق لذت شدم.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن