codebazan

رمان طلایه

رمان طلایه پارت ۲

مدتي از اون شب تلخ و سياه گذشته بود.يک هفته اي که همه اعضاي خانواده ام متوجه تغيير روحيه ي شديد من شده بودند.مرتب تو فکر بودم و گاهي ساعت ها به گوشه اي خيره ميشدم و در افکارم هزاران بار از خودم ميپرسيدم چرا کار به آنجا ارسيده بود و هزاران بار خودمو نفرين ميکردم که چرا اصلا برای رفتن به اون مهموني تلاش کرده بودم و بيشتر از همه چيز هم از دست اشکان شاکي بودم و ناله و نفرينش ميکردم ولي انگار با اين حرفها و افکار هيچ چيز قابل تغيير نبود و فقط حسرت عميقي رو بر دلم مي نشاند.از اون دختر بي دغدغه و آسوده خيال که همه فکر و ذکرش درس و مشق بود هيچ اثري باقي نمونده بود حتي وقتهايي که رها دختر خاله ام ميومد تا با همديگه مثل گذشته ساعتها به حرف زدن و درددل و جک گفتن وکلي کارهاي ديگه مي گذرانديم تنها باشيم هيچ حال و حوصله اش رو نداشتم و به طريقي سعي ميکردم خودم باشم و تنهاييم.
مامان که کاملا متوجه تغييراتم شده بود فکر ميکرد شرايط روحيم به خاطر ترس از تصادف به اين شکل در اومده.چون ميدونست ذاتا دختر نازک نارنجي و ترسويي هستم و خيلي نگرانم بود.
روز کنکور نزديک بود ولي من هيچ تمايلي براي آماده سازي خودم نداشتم و لاي هيچ کدام از کتابهاي درسي و تست رو باز نکرده بودم.يعني بر روي يک صفحه که بازمانده بود نگاه ميکردم ولي نميتونستم افکارم رو متمرکز کنم.درست مثل آدمهاي افسرده هيچ انگيزه اي در وجودم نبود وفقط ترس مبهمي از آينده و سرنوشتم تمام وجودمو فراگرفته بود مخصوصا که آقاجونم هم برايم حد و حدودهاي بيشتري در نظر گرفته بود و با اينکه خودم ديگر ميلي به تنها بيرون رفتن نداشتم ولي آنطور که احساس ميکردم بعد از شنيدن ماجراي آن شب اصلا بيرون رفتن رو برام قدغن کرده بود.
بالاخره آقاجونم آدم متعصبي بود و همين که فهميده بود دخترش تا پاسي از شب رو به تنهايي بيرون از خانه گذرانده هرچند در بيمارستان،برايش قابل قبول نبود و فقط به علت احترامي که براي نجابت و اعتماد و اعتبار به دخترجوانش قائل بود رو در رو به مواخذه ام نپرداخته بود.
دلم خيلي گرفته بود و خودم رو سزاوار بدتر از اين ها ميدونستم.هميشه با خودم فکر ميکردم اگر چنين بلايي سر هر دختري بياد فقط مرگ ميتونه همه چيزو درست کنه.ولي حالا که در اون موقعيت قرار گرفته بودم نمرده و زندگي هم روال عادي خودش رو در پيش داشت.
روز امتحان کنکور که قبل آن واقعه ي نحس آنقدر برايش لحظه شماري مي کردم هم فرا رسيد.در اين مدت هيچ خبري از هيچ کدوم از دوستانم به خصوص فريبا نگرفته بودم چون احساس ميکردم هيچ حرفي براي گفتن ندارم.حتي دوست نداشتم براي امتحان بروم.ولي از جهتي اگر نميرفتم بايد هزاران دليل براي توجيه عملم ميگفتم که من حوصله ي حرف هاي معمولي رو هم نداشتم چه برسه به پاسخگويي براي همچين کاري.
وقتي دفترچه ي مربوط به آزمون رو رو به رويم گذاشتند در تنم نيرويي که اون رو ورق بزنم هم نداشتم و به همين خاطر بي هيچ فکري برگه ي پاسخگويي به سوالات رو مقابلم گذاشتم و براي اينکه خالي نمونه با مداد سياه بعضي از خونه هاي اونو سياه کردم و زماني که بغض گلومو فشرد قطره اشکي به خاطر آينده ي تباه شده ام که ميتونست خيلي خوب پيش بره روي برگه چکيد و من در اوج استيصال و درماندگي سرمو روي میز گذاشتم و شروع به گريه اي اهسته و مظلومانه کردم.از همون گريه هايي که شبها زير پتو تا سپيده دم ادامه داشت و خودم به حال خودم دل ميسوزوندم.
متاسفانه با اينکه زياد در هيچ جمعي حاضر نميشدم ولي سر و کله ي خواستگاران رنگارنگ پيدا شده بود و همين موضوع بيشتر آشفته ام ميکرد.از اينکه بخوام باکسي ازدواج کنم و کوس رسواييم به گوش خانواده ام برسد،داشتم ديوانه ميشدم.از خواب وخوراک افتاده و به شکل چشمگيري وزن کم کرده بودم و بيچاره مادر ساده ام فکر ميکرد به خاطر سانحه ي تصادفم و همچنين بيش از حد درس خواندنم برای کنکور به آن حالت در آمدم و مرتب آبميوه و هر چيزي که فکر ميکرد بهم نيرو ميده يه دستم ميداد و ميگفت: مادر بخور قوت بگيري.
بالاخره روز اعلام نتايج کنکور هم رسيد و من که ميدونستم چه انتظارمو ميکشه هیچ شور وحالي براي گرفتن نتايج نداشتم.البته بهتره بگم در خانواده ام اين چيزها زياد مهم نبود.مخصوصا ميدونستم آقا جونم در اعماق قلبش زياد هم دوست نداره دخترش وارد دانشگاه بشه و ادامه تحصيل بده و با اينکه به دختر باوقار و متينش اطمينان داشت ولي مي گفت:
چون طلايه دختر خيلي نجيب و محجوبيه راضي شدم که براي دانشگاه البته تو شهرخودمون اقدام کنه والا به عقيده ي من درس زيادي خوندن براي دخترها که آخر سر هم بايد به وظايف مهمتري مثل شوهر داري و بچه داري و رسيدگي به امور خونه برسن واجب نيست و چه بهتر که دختر تا هنوز چشم و گوشش بسته است بره زير پرو بال شوهرش.
خلاصه اين طرز فکر آقاجونم بود ولي بيچاره انگار از اونچه بدش ميومد به سرش اومده و خبر نداشت اون دختر چشم و گوش بسته که حرفشو ميزد حالا از همون ناحيه چشم و گوش بسته بودن ضربه خورده بود.
با اين حال روز اعلام نتايج وقتي رها که تقريبا هم سن و سال من بود روزنامه گرفت و از اين که خودش در شهر دوري قبول شده غمگين بود ولي بيشتر از اون قبول نشدن من براش عجيب و غير قابل باور بود.طوري که به صراحت گفت:
صد در صد اشتباه شده.تو بايد پيگير بشي و بخواي نتايج رو دوباره بررسي کنن.
رها بيشتر از هرکس شاهد تلاشهاي من براي قبولي در کنکور بود.ولي وقتي ديد حرفهايش کوچکترين حس پيگيري و کنکاشي رو د رمن ايجاد نميکنه او هم سکوت کرد و تازه انگار آن زمان بود که متوجه تفاوت هاي عميق شخصيتي من شده بود.من که اصلا مردود شدن برام مهم نبود طبق روزهاي قبل صبح تا شب تو اتاقم مينشستم و فقط وقتهايي که مامانم کار خونه رو بهم محول ميکرد به اون ميرسيدم ولي اونقدر خاموش بي صدا که انگار در اين دنيا هيچ چيز نميتونه منو از اون حصار سکوت و از اون رخوت و پوچي بيرون بکشه.نگاه هاي نگران مامانو نسبت به خودم حس ميکردم ولي داغونتر از اوني بودم که بتونم دلداريش بدم و نگراني ها و دلواپسي هاش رو برطرف کنم.
دو سه هفته به همين منوال گذشت و تازه اون زمان بود که آه از نهادم براومد و به اوج حماقتم پي بردم چون آقا جونم به مامان گفته بود حالا که نتيجه اي تو کنکور نگرفتم بهتره از بين خواستگاراي خوبم يکی رو انتخاب کنم.تا اونجايي که متوجه شده بودم مامان از رفتاراي عجيب و غريب اخيرم براي آقاجون گفته و ابراز نگراني کرده و آقاجونم هم انگارتنها راه چاره رو تو ازدواج من و تغيير زندگي و شرايط روحيم دونسته بود که مصرا تاکيد داشت جواب مثبت رو نسبت به يکي از خواستگارها از طرف من بگيره.
همين مسئله باعث شده بود اون روزا به شدت بي قرارتر و پرتشويش تر از قبل در هر زماني که تنها ميشدم گريه کنم.اوهام شبانه هم بيشتربه اون کابوس واقعي دامن ميزد و هر چي سعي ميکردم به هر طريقي دل مامانو به رحم بيارم فايده نداشتم و در بد مخمصه اي گير کرده بودم.از اين که باز هم کم عقلي و حماقت کرده بودم و حداقل تو کتکور قبول نشده بودم تا بلکه به بهانه ي اون تا چند سال از ازدواج سر باز بزنم به شدت از خودم شاکي بودم.هرچند که در خانواده ي من به خاطر درس خوندن هم عقيده نداشتند که دختر دم بختشون ازدواج نکنه ولي خب بالاخره فرصتي برام فراهم ميشد و اوضاع بهتر از حالا که هيچ راه گريزي نداشتم بود.
يه وقتهايي از اين همه سادگي و خنگي خودم حرصم ميگرفت و ميخواستم براي هميشه از دست خودم راحت بشم ولي اونقدر دين و ايمان داشتم که به همچين تصميمايي عمل نکنم.اين افکار جورواجور لحظه اي رهام نميکرد چون ميدونستم بالاخره کسي پيدا ميشه که هيچ ايرادي نميتونم ازش بگيرم و آبروم ميره و حالا روزي که اون همه از رسيدنش ميترسيدم رسيده بود ونميدونستم چه کار بايد بکنم!
خانواده ي اردوان بسيار معتبر و خوش نام بودند.مادر او هم که يک دل نه صد دل مرا پسنديده بود و فکر ميکرد بهترين عروس دنيا رو براي پسرش انتخاب کرده.خود اردوان هم که گفتم هيچ جاي حرف نداشت و وصف محبوبيتش در همه ي روزنامه ها و مجله ها پيچيده بود.روزهايي که بازيش به طور مستقيم پخش ميشد اطرافيان چنان اونو تشويق ميکردند که انگار بالاترين مسند مملکتيو داره و جزو بهترين هاست و حالا من نميتونستم مثل بقيه خواستگارانم عذري براي اون بيارم و ردش کنم.پس فقط ميموند همون نقشه که اين بار به جاي اون که برای جواب کردن خواستگارم به پاي مامانم بيفتم و هزار و يک دليل بي ربط بگييرم و به طريقي از خود خواستگارم خواهش ميکنم که جواب منفيشو به خانواده ابلاغ کنه تا خانواده ام مدتي دست از سرم بردارند.
براي اجراي نقشه ام به سراغ لباس هاي مامان بزرگم رفتم.مادر مادريم سلطان خانم،هرچند هفته يکبار مهمان خانه ي يکي از فرزندانش بود و چون نميتونست تنها زندگي کنه خيلي سال پيش خونه بزرگشو فروخته و به هرکدوم از بچه هاش حق الارثشونو داده و مابقي رو براي خودش تو بانک گذاشته تا با سود بانکي اون که رقم قابل توجهي هم بود زندگي کنه…
هر چند که با زندگي تو خونه ي بچه هاش چندان خرجي نداشت و اکثر مبلغ دريافتي اش خرج هدايايي براي عروس و دامادها و بيشتر نوه هايش ميگرفت،ميشد و يا براي سفرهاي زيارتي که به اصراربچه هاش ميرفت و همچنين خدايي نکرده اگر بيمار بود خرج هزينه هاي پزشکي و درمانيش ميکرد.
ميدونستم مامان يزرگ سلطان هميشه چند دست از لباس هايش رو در کمد داخل صندوقچه ي زيباي قديمي که فکر کنم حالا ديگه حکم عتيقه داشت ميگذاشت.از غفلت مامان که داشت ميوه و شيريني ها رو با دقت و وسواس خاص خودش مي چيد استفاده کردم و يک پيراهن گل و گشاد رو که به رنگ قهوه اي روشن بود و روي اون برگ هاي زرد و آجري از همون طرح هايي که مخصوص سن و سال مامان بزرگ بود رو انتخاب کردم و يکي از چادر هاي بته جقه ايش رو هم از زير پيراهن دور تادور کمرم پيچيدم تا حسابي چاق به نظر برسم و همچنين روسري بلند و چادر نسبتا ضخيمي رو هم طوري به سر کردم که فقط نوک دماغم پيدا باشه.
حالا ديگه هيچ کجاي اندام و صورتم که بخواد نظر خواستگار محترم رو جلب کنه و از تقاضا و خواهش من براي صرف نظر کردن از اين عروس خانم پوشيده استقبال نکنه مشخص نبود و با خيال آسوده منتظر رسيدن مهمون ها شدم.
بعد از دقايقي که چندان هم طول نکشيد،پيدايشان شد.صداي سلام و احوال پرسي ها رو ميشنيدمو سپس حول و هوش هوا و پيرامون مسائل ديگر کشيده شد و من ديگه حواسم اونجا نبود و فقط در افکارم حرفايي رو که آماده کرده بودم تا به اردوان بگم رو مرور ميکردم.
قصد داشتم با انگشتي که در دهانم ميگذارم کمي صدامو تغيير بدم و سپس بگويم”من الان به هيچ وجه قصد ازدواج ندارم و تصميم دارم درسم رو بخونم و به درجات بالا برسم و برم سرکار.و براي خودم استقلال داشته باشم.ولي انگار مادر شما خيلي به اين وصلت اصرار دارن و متاسفانه از اونايي که نميتونم رو حرف بزرگترام حرفي بزنم ازتون خواهش ميکنم شما از جانب خودتون بگيد منو نپسنديديد.”
اگه هم راضي نشد و قبول نکرد که مخالفتش رو به راحتي به فرنگيس خانم بگه به پاهاش بيفتم و بهش بگم براي شما دختر خوب زياده اصلا من شما رو دوست ندارم و کس ديگه اي رو دوست دارم.اصلا چطور ميخواي با دختري که يه نفر ديگه رو دوست داره ازدواج کني…؟
خلاصه با خودم فکر ميکردم آنقدر اصرا ميکنم تا بيخيال من بشه و بگه که به دردش نميخورم.حتي خودمو آماده کرده بودم که با اشک و گريه خواسته مو بهش بقبولونم.
نميدونم چقدر در افکارم غرق شده بودم که مامان صدام زد تا چاي هايي رو که با دقت ريخته بودم ببرم.
قلبم به شدت به ديواره ي سينه ام ميکوبيد و نفسم بالا نميومد.تو اين مدت خواستگار زياد اومده بود ولي اين دفعه خيلي فرق ميکرد.از تصميمي که گرفته بودم ميترسيدم و عرق سردي روي صورتم نشسته بود.
بارويي که من ميخواستم بگيرم حمل سيني چاي خيلي سخت بود ولي به زحمت گره ي محکمي به روسريم زدم و بعد چادر رو هم به حد افراطي جلو آوردم و با يه نگاه به جداره ي فلزي سماور که قل قل ميکرد و حالا حکم آينه رو برام داشت از زير چادر به سختي چهره ي پوشيدمو برانداز کردم و سيني رو برداشتم و از آشپزخونه خارج شدم.
لحظه اي نگاهم متوجه مامان که از طرز چادر سر کردن من تعجب کرده بود و با حرص گوشه ي لبش رو ميگزيد،شدم که با اخمي غليظ منو نظاره ميکرد و معلوم نبود تصميم داره بعد از خروج اين مهموناي عزيز چقدر مواخذه ام کنه.واي آقا جونم چندان حواسش به اين مسائل نبود و پدر اردوان هم لابد پيش خودش فکر ميکرد همسرش چه عروس محجبه و با کمالاتي براي پسرش در نظر گرفته کاملا” خرسند نشون ميداد.
و اما داماد….!اردوان معروف که سرشو پايين انداخته و ساکت بود حتي نيم نگاهي هم بهم نينداخت و خيالمو تا حدي راحت کرد.فرنگيس خانم با گشاده رويي چاييشو برداشت وگفت:
به به دختر گلم….آفرين به اين همه نجابت…آفرين به اين متانت و وقار…آدم حظ ميکنه…
با اين که از شنيدن کلمه ي نجابت حالم منقلب شده بود ولي ممنون آرامي که فقط خودم شنيدم، گفتم و در قسمتي که اردوان چندان ديد نداشته باشه قرار گرفتم.
فرنگيس خانم همونطور که در حال تعريف و تمجيد بود وچنان اغراق آميز از نهايت پاکي و خانمي من سخن در داده بود لحظه اي داشتم فراموش ميکردم چه دسته گلي به آب دادم و چقدر او ساده است که به صرف يک حجاب عالي منو همون دختر آفتاب و مهتاب نديده ميخوند….ولي وقتي منو دختري خطاب کرد که سر سفره ي پدر و مادر بزرگ شده وخيال آدم از عفت و پاکدامنيش راحته بيشتر از اينکه با آبروي آقاجونم بازي کرده بودم عذاب وجدان داشتم با شنيدن اين حرفا نيشتري به قلبم فرو ميکردن که ميسوخت و نميتونستم خودمو ببخشم…هرچند که تقصيرم فقط سر به هوايي و بي عقليم بود نه چيز ديگه اي…
افکارم دوباره به جاهايي کشيده بود که از درون داغم ميکرد و در هپروتي عميق که اين روزا مقصد و مبدا افکار متناقضم بود دست و پا ميزدم.وقتي به خودم اومدم که اين بار فرنگيس خانم از آقاجونم اجازه خواسته بود به همراه اردوان براي صحبت داخل اتاق بشيم. راستش حالم اصلا مساعد نبود وميترسيدم زير اون روسري وچادر از شدت گرما غش کنم،داغي صورتم رو کاملا حس ميکردم.حتما قرمز هم شده بودم ولي خوشبختانه معلوم نبود.زماني که فرنگيس خانم با حالت مودبانه اي گفت:
عروس عزيزم،ميدونم خيلي دختر مجبه و با اصالتي هستي ولي يه خورده دست و دلبازي کن تا خيال پسرم از انتخابم راحت بشه.
باز هم قلبم تکــــــــون خورد ولي فقط چشم آهسته اي گفتم و در مقابل نگاه نگران مامان بلند شدم و اردوان هم با اون قامت کشيده و هيکل چهارشونه ي مردونه که توي تلويزيون به اون خوبي به نظر نميرسيد دنبالم راه افتاد.آهسته قدم برميداشتم و بار سنگيني رو شونه هام بود که قرار بود تا دقايقي ديگه رو زمين بذارم وترديد داشتم ولي انگار اردوان خيلي عجول بود که حتي زودتر از من بي تعارف داخل همون اتاقي که راهنماييش کرده بودم شتافت و خيلي راحت بعد از ورود من در اتاق رو تا اونجايي که امکان داشت بست . با اين که از اين کارش متعجب شده بودم چون خواستگاراي قبليم هيچ کدوم به خودشون اجازه نميدادن به در اتاق دست بزنن!در سکوت اونو که به نظر آشفته ميومد نگاه کردم…
از زير چادرم به سختي ميتونستم تماشايش کنم ولي کاملا” تشويش و اضطرابي رو که تو چشماي سياهش نشسته بود ميديدم و حس ميکردم.حتي براي لحظه اي فراموش کرده بودم چه حرفايي رو آماده کردم.اردوان اجزاي صورتشو منقبض کرد و با حالت خاصي شروع به صحبت کرد.جاخوردم.توقع داشتم مثل بقيه يه کم تامل کنه و بعد از تعارفات معمول در اين مجالس از حاشيه شروع و بعد اصل صحبت رو بگه ولي اردوان بي هيچ حاشيه و مقدمه اي يکراست رفت سر اصل مطلب و با لحني که معلوم بود خشم و عصبانيتشو کنترل ميکنه گفت:
ببين خانم،من نميدونم مادر بنده از چي شما خوشش اومده و به من گفته در هر صورتي بايد با شما ازدواج کنم وگرنه بايد قيد خانواده و همه چيزمو بزنم و يه عمر هم ناله و نفرين مامان و بابام پشت سرم باشه يعني عاقم کنن….و دوباره ادامه داد:
ولي من ميخوام به صراحت به شما بگم که بنده برعکس خانواده ام از اين تيپ دخترا نه تنها خوشم نمياد بلکه بيزارم و نفرت دارم…ولي نميدونم چرا اين مامان من نميخواد حرفمو بفهمه و هي حرف خودشو ميرنه.الان هم اومدم همينو بگم.من و شما به درد هم نميخوريم.
احساس ميکردم هر لحظه از اون همه محکم ادا کردن جملات فکش خورد ميشه….با غيظ دندوناشو بهم سائيد و گفت:
راستش من خودم دوست دختر دارم.اصلا بهتره بگم نامزدمه.شماهم بايد عاقل باشي وسرنوشت و زندگيت رو به خاطر من خراب نکني.ميدونم مامانم از شما بله رو گرفته و با خيال راحت پا بيخ گردن من گذاشته که همين دختر خوبه. اردوان که حالا ديگه بلند شده بود و در طول اتاق قدم هاي عصبي ميزد،ادامه داد:
خوب ميدونم که توي دلت قند آب کردي که يکي مثل من اومده خواستگاريت و با اين حرفاي من هم هيچ نميخواي عقب نشيني کني ولي محض اطلاعتون بايد بگم من مرد زندگي شما نيستم و به اندازه ي تموم موهاي سرم دوست دخترايي دارم که اگه من هم بيخيالشون بشم اونا دست از سرم برنميدارن
ديگه بايد اينقدر سطح شعورت به اين مسائل برسه که بهمي چي ميگم.آخرش هم بايد اين نکته رو بگم که بهتره خودت بري و بهشون بگي دلم نميخواد زن همچين مردي بشم.چه ميدونم از جانب خودت يه بهونه بيار و منصرفشون کن وگرنه هر چي ديدي از چشم خودت ديدي.اين رو هم بدون که بايد يه عمر تنها زندگي کني چون شايد من به زور خانواده ام باهات ازدواج کنم ولي هيچ وقت حتي حاضر نيستم نيم نگاهي بهت بندازم،تو هم نبايد جز اين از من توقعي داشته باشي.گفتم که من اصلا قصد ازدواج ندارم و اين خانواده ام هستن که گير دادن چون تو شهر غريبم تنهام حتما بايد ازدواج کنم.اما من اصلا تو شرايط اين کارها نيستم و اگر هم بودم مطمئن باش انتخابم امثال تو نبود.سعي کن بفهمي ولي اگه حماقت کني و به اميد اين که بعدا” همه چيز درست ميشه خودتو عقب نکشي به خواسته ات ميرسي و با خوشحالي ميري همه جا پز ميدي که فلاني اومده منو گرفته ولي اينو مطمئن باش اين موضوع فقط و فقط در حد يه پز برات ميمونه چون من نميتونم تعهدي بهت داشته باشم پس بيخودي به خاطر اين حرفاي مسخره و عشق و عاشقي بچه گونه ي يه طرفه با آينده و زندگي خودت بازي نکن.دختر جون آب پاکي رو به هر شکلي شده بريز روي دست پدر و مادرت.من به تنهايي نميتونم کاري کنم يعني اصلا اونا به من حق انتخاب ندادن. با حالت کلافه و خنده داري اضافه کرد: يکي غش ميکنه و اون يکي عاقم ميکنه!چه ميدونم گفتن حتما بايد با شما ازدواج کنم.
در نهايت درماندگي روي صندلي ولو شد و سرشو بين دستاش گرفت و بعد از کمي مکث گفت:
من نظرمو گفتم.بهتره يقين داشته باشي که بلوف نزدم و اگه نخواي راهتو بکشي و بري،بد سرنوشتي در انتظارته.بايد حسرت يه شب داشتن شوهرتو توي خواب ببيني.حالا ديگه خود داني در ضمن اين مطلب رو دوباره تاکيد ميکنم که فراموشت نشه من از زن هايي مثل تو که فکر ميکنن دنيا فقط خلاصه شده توي اين ادا و اطواراي ظاهري و و اين قبيل مسخره بازي ها بيزارم و از دختراي راحت و اجتماعي که خودشونو اسير هيچ قيد و بندي نميکنن خوشم مياد.يعني دنياي حرفه اي به اين سمت رفته که بعيد ميدونم شما اصلا منظور منو فهميده باشيد.بگذريم.الان من ميرم بيرون و هيچ حرفي هم روي کلام حاجي اينا نميزنم ولي اميدوارم شما تمام حرفاي منو ضبط کرده باشي و خوب فکر کني بعد جواب بدي در غير اين صورت منتظر چيزهايي که گفتم باش.اصلا هم فکر نکن ميتوني بعد از عروسي به نفع خودت يا به واسطه ي خانواده ام کاري کني چون قراره تهران زندگي کني و صدات به گوش کسي نميرسه يعني مهم هم نيست برسه.فوقش يه درسي هم براي پدر و مادرم و همه ي پدر و مادرايي ميشه که به زور بچشونو گرفتار نکنن.طلاقت ميدم عين آب خوردن…
در حالي که گوشه ي لبشو با ناراحتي ميجويد با غرور کاذبي که در نگاه و کلامش مشهود بود ادامه داد: وا… ما ديده بوديم به زور دختر شوهر ميدن ولي نديده بوديم به زور براي پسرشون زن بگيرن! بعد در کمال بي ادبي بي اون که نظري از من بخواد و يا اصلا منو هم داخل آدم حساب کنه و بگه حرف آخر يا چه ميدونم اولت چيه؟گفت: دختر جون با آينده ات بازي نکن. با خشم از اتاق خارج شد و منو حيرت زده و مچاله به جا گذاشت.هيچ وقت فکر نميکردم بعضي از کسايي که وجهه ي عالي دارن و در بين مردم تا اون حد محبوب هستن،از لحاظ اخلاقي و شخصيتي تا اين حد در سطح پاييني باشن که به شکل مشمئز کننده اي خودخواهي و غرور تو وجودشون بيداد کنه وطوري از بالا به همه نگاه کنن که انگار جايگاه و طبقه ي اونا با بقيه متفاوته.با اين که خودم از اول قصد داشتم بهش جواب منفي بدم و با التماس و عجز و لابه اونو از ازدواج با خودم منصرف کنم ولي آن قدر غرور وجودمو لگد مال کرد که حالم به شدت منقلب شده بود.چقدر زشت حرف ميزد.دوست داشتم سرش فرياد بزنم و بگم فکر کردي چه تحفه اي هستي.من حالم از امثال تو بهم ميخوره و هرگز هم قصد نداشتم بهت جواب مثبت بدم.ولي راستش کورسوي اميدي به قلبم تابيده بود.خدا هميشه هواي بنده هاشو با تدبيري بي نقص داشت و اون لحظه هم من خدا رو به طور ملموس حس کردم…آري…!اين بهترين گزينه بود…
اگر آن طور که با جديت ميگفت من قبول کنم و زنش بشم نميخواست منو به عنوان همسر بپذيره و حتي نيم نگاهي هم بهم نمينداخت،ديگه هيچ مشکلي نميموند.خوب ميدونستم بالاخره بايد به يکي از خواستگارانم جواب مثبت بدم.هرچند به تعويق مينداختم ولي دير و زود داشت و سوخت و سوز نداشت.
اگه من خواستگاري اردوان رو فبول ميکردم و نهايتا بعد مدتي از اون جدا ميشدم و ديگه هيچ سوالي براي کسي نميموند و من يه زن مطلقه محسوب ميشدم.
با اين افکار که مثل برق از ذهنم جهيد نفس راحتي کشيدم و در حالي که هنوز ميترسيدم مبادا اردوان با جواب مثبت من تهديداشو عملي نکنه ولي تصميممو گرفتم.دوباره پرنده ي خيالم به دوردستها رفته بود که خانواده ي اردوان قصد رفتن کردن.فرنگيس خانم به سراغم اومد.پيشونيمو بوسيد و گفت:
من فردا زنگ ميزنم تا جواب عروس قشنگم رو بگيرم. سرو صورتم رو که هنوز ردپاي توهين هاي اردوان روي اون مونده بود دوباره بوسيد و ادامه داد: انشالله که خوشبخت باشي.
وقتي خداحافظي کردن و رفتن،مامان با اخم و ترشرويي وارد شد.من تصميم نهاييمو گرفته بودم و قصد داشتم خودمو از اون مخمصه اي که گرفتار شده بودم با افکار و ديد مسخره اردوان نجات بدم چون لياقتش همين بود که زنش يکي مثل من دست خورده باشه.
و با اون طرز فکرش منم ديگه يه سر سوزن عذاب وجدان نداشتم.با اون نخوت پوچي که وجودشو گرفته بود مستحق بدتر از اينا بود.من اونو نردبان رهايي و رسيدن به راحتي ميديدم که با حضورش همه چيز رو به شکلي برام درست ميکرد و نجاتم ميداد.
به همين خاطر در مقابل مامان که رنجش ونگراني چهره اش را در بر گرفته بود،سکوت کردم و او گفت:
دختر خجالت نکشيدي؟اين ادا و اطوارا چي بود از خودت در آوردي؟!اون چه قيافه اي بود که براي خودت درست کرده بودي؟ببينم ديگه چه عيب و ايرادي روي اين پسره ميخواي بذاري…؟به خدا من که ديگه روم نميشه حرفاي تورو به آقاجونت برسونم.خودت برو هرچي ايراد خواستي رو پسر مردم بذار.اگه قبول نکرد به خودت مربوطه تا جوابشو بدي.
من که در سکوت مامانمو تماشا ميکردم،اومدم وسط حرفش و درنهايت آسودگي گفتم: ولي مامان جون من که حرفي ندارم و موافقم پسر خوبي بود. مامانم که يه لحظه به گوشاي خودش شک کرده بود با نگاهي متعجب منو برانداز کرد و بعد در حالي که منو در آغوش ميکشيد با خوشحالي گفت:
آفرين دختر قشنگم…..ميدونستم بخت به اين خوبي رو از دست نميدي.الهي قربونت برم.ديگه از اين خواستگار بهتر نميتونستي پيدا کني. به افکار ساده لوحانه ي مامانم که فقط ظاهر امر رو ديده بود و خبر از حرفاي نامربوط و وقيحانه ي اردوان نداشت افسوس خوردم اما چيزي نگفتم و فقط لبخندي زدم.مامان که هول شده بود و ميخواست زودتر خبر سر و سامان گرفتن دخترشو براي همسرش ببره….با گفتن”مادر الهي مبارکت باشه…انشالله خوشبخت و عاقبت به خير شي”براي چندمين بار منو بوسيد و از اتاق خارج شد.هرگز فکر نميکردم مامانم تا اين حد از رضايت من براي ازدواج خوشحال بشه.ولي انگار اين اواخر واقعا فکر کرده بود دخترش حسابي مشکل روحي و رواني پيدا کرده که تا اين حد خشنود شد.
فرنگيس خانم بعد از شنيدن جواب مثبت ما انگشتري رو براي نشون کردن من هوراه با قواره اي پارچه و شيريني آورد و با بهانه هايي که فقط من ميدونستم علت اصليش چيه گفت که اردوان نتونسته خودش بياد و همه چيز رو به علت مشغله کاري سپرده به مادرش.حتي تاريخ عقد و عروسي رو هم تعيين کردن تا اردوان خودشو برسونه.
اين رفتاراي اردوان خيلي غير معقول بود ولي مامان اينا به پاي نجابت ذاتي اش گذاشته بودن که قبل از محرميت نخواسته همسرشو ببينه و من هم که از اصل موضوع باخبر بودم هيچ نميگفتم و حتي خداروشکر ميکردم چون نميخواستم اردوان به طور واضح منو ببينه.ميترسيدم از تصميمش برگرده و اون وقت همه چيز خراب بشه.
خلاصه در مدت يک ماه فرنگيس خانم دست و دلبازانه همه ي خريدهاي مربوط به عروسي رو به همراه من و مادرم انجام داد.موقع خريد لباس عروس پوشيده ترين رو انتخاب کرده بودم همراه با تور ضخيمي که مامان چندان رضايت نداشت و مي گفت: عروسي که مختلط نيست اين چيزا چيه انتخاب ميکني…؟
ولي من کار خودمو کرده و چادر گلدار سفيد ضخيمي رو هم خريدم.همه ي خريدامون از آيينه و شمعدان گرفته تا حلقه هاي ساده اي که هر چه فرنگيس خانم اصرار کرد يه جفت ازمدلاي ديگه که چشمگيرتر هم بود انتخاب کنم قبول نکردم.چون ميدونستم من و اردوان اون حلقه رو فقط يه شب استفاده خواهيم کرد نه بيشتر،انجام شد….بدون حضور داماد.
از لحاظ جهيزيه هم که مادرش گفته بود همه چيز به حد عالي و کفايت در منزل تهران اردوان مهياست و قرارنبود ما وسيله اي تهيه کنيم… هرچي به روز تعيين شده ي عقد و عروسي نزديک ميشديم دلشوره و استرسم بيشتر ميشد ولي همه چيز رو سپرده بودم به خدا.مدتها بر سر سجاده مينشستم و با راز و نياز از خدايم ميخواستم که خودش همه چيز رو به خير و خوشي بگذرونه و آبروي من و خانواده مو حفظ کنه.
شب قبل از عروسي آن قدر خوابهاي آشفته و عجيب و غريب ديدم که اصلا خوابم نبرد.از فکر اينکه اردوان بر سر حرفاش نمونه و فرنگيس خانم اون همه اعتماد به نفس و اطميناني رو که به من داشت بر آب ببينه،قلبم ميخواست بايستد مخصوصا که اردوان هم منتظر چنين چيزي بود تا مادرش رو به استيضاح بگيره و بگه بفرماييد اين هم دختري که دم از نجابت ميزد.
اونقدر افکار مشوش و درهم و برهمي داشتم که از درون داغون شده بودم ولي سعي ميکردم ظاهرمو حفظ کنم چون نميخواستم مامانو رو بيشتر از اين نگران کنم به همين خاطر وقتي براي اصلاح ابرو به همراه چندين نفر از خانواده ي خودم و اردوان به آرايشگاه رفتيم با اينکه اصلا آرام و قرار نداشتم ولي هر طور بود خودمو بيخيال نشون دادم.
فرنگيس خانم که در اين مدت مرتب ميگفت “اردوان بچه م تمرين داره يا در اردوست”و يا صدها دليل ديگه براي موجه کردن حضور نداشتناي پسرش،ولي اين بار با نهايت شادي گفت:
قربونت برم اردوان هم ديشب خودشو رسونده.بيچاره بچه م قرار بود زودتر بياد ولي امان از دست اين شغل که يه ساعتم وقتت براي خودت نيست و به قول حاجي اگه اين مسئولين باشگاهشو ول کنن براي مراسم عروسي بازيکنا هم نميخوان رضايت بدن اينا بيان سر وقت زندگيشون،ولي بالاخره حاجي با هزار ترفند از وسط مسابقات اردوان رو کشيده بود بيرون.نميگن جونون مردم عروس چشم انتظار داره به خدا اگه دست من بود،ديگه نميذاشتم به اين حرفه اش ادامه بده.چه فايده داره هيچ وقت مال خودش نيست.
خوب ميدونستم اردوان خودش دوست نداشته زودتر بياد و همه ي اينا عذر و بهانه ي غير موجهي بود که براي پدر و مادرش آورده،هيچ نگفتم ولي با خودم مي انديشيدم اگر چنين مشکلي نداشتم هيچ وقت راضي نميشدم به چنين آدمي هرچند محبوب در اجتماع براي ازدواج حتي فکر کنم چه برسه به اينکه جواب مثبتنم بدم. فرنگيس خانم که فکر ميکرد من به خاطر نبود اردوان در اين مدت دلگيرم گفت:
خب حالا که اردوان خودشو رسونده ديگه خوشحال باش. بعد دست بند طلاي بسيار سنگين و زيبايي رو به دستم بست و به خانم آرايشگر که بساط و لوازم کارشو آماده ميکرد گفت:
بسم الله مهري خانم ببينم عروس گلمو چيکار ميکني…؟ مهري خانم با خنده گفت: دستم خوبه….انشالله سفيد بخت بشه. مهري خانم کارشو شروع کرد ولي با هر حرکت دستش درد خفيفي به صورتم مينشست.هرچند که اين درد با دردي که به قلبم نشسته بود قابل مقايسه نبود.بعد از دقايقي بالاخره کار اصلاح به پايان رسيد.
مامانم و فرنگيس خانم اونقدر شاد بودن که قابل توصيف نبود و منم براي حفظ ظاهر به همه لبخند ميزدم و اطرافيانم برام آرزوي خوشبختي ميکردن و به فرنگيس خانم تبريک ميگفتن که چنين عروس زيبارويي نصيبش شده. جاري کوچک فرنگيس خانم که زن فوق العاده خوش پوش و شيکي بود و انگار اين آرايشگاه هم پيشنهاد او بوده چون به قول فرنگيس خانم اکثر وقتشو در آرايشگاه ها سپري ميکرد،گفت:
فرنگيس جون چنين لعبتي رو از کجا گير آوردي…؟يکي هم براي بنيامين من پيدا کن.خودت که ميدوني پسر منم از جمال و کمال هيچ چيز کم نداره فقط مثل اردوان تو مشهور نيست.از مال و منال هم که خودت ميدوني صولتي هيچ مذايقه اي براش نداره.
به قول مامان داشت يه جوري تو فاميل و نزديکان پيشاپيش اعلام ميکرد يعني ما آمادگي عروس دار شدن رو داريم.در عالم خودم بودم و بي هيچ توجهي به حرفاشون نقشه ميکشيدم چطور رفتار کنم که داماد عزيز نتونه عروسو خوب ببينه.راستش ميترسيدم همه چيز اونطور که من فکر ميکردم پيش نره و اردوان مثل دفعه ي قبل که ديده بودمش رفتار نکنه و اخلاق و طرز فکرش عوض شده باشه،حسابي دلم آشوب بود.
بعد از چند ساعتي بالاخره کار مهري خانم پايان گرفت.وقتي لباسمو پوشيدم و مقابل آيينه قدي ايستادم،يه لحظه همه چيو فراموش کردم و به عروسي که در لباس سفيد مثل فرشته ها بود خيره موندم با اينکه مهري خانم حرفمو گوش کرد و خيلي ملايم آرايشم کرده بود ولي اونقدر زيبا شده بودم که همه چيز رو از ياد برده بودم.کاش اين اتفاقات شوم نيفتاده بود و من هم مثل بقيه دخترا با سري بلند منتظر همسرم ميموندم البته نه کسي مثل اردوان و در نهايت عشق و پاکي پا به زندگي جديدم ميگذاشتم ولي افسوس که چنين چيزي ممکن نبود و من بايد سرافکنده از همسرم فرار ميکردم.با اين افکار هاله اي ازغم بر چهره ي عروس زيبا ولي نادم تو آيينه نشست و من در نهايت نا اميدي منتظر ورود مادر و فرنگيس خانم بودم مهري خانم هم رفته بود ازشون رونما بگيره و بعد به داخل اتاق مخصوص عروس دعوتشون کنه.
وقتي مامان و فرنگيس خانم به همراه مهري خانم که معلوم بود انعام درشتي هم دريافت کرده وارد شدن به وضوح نهايت خوشحالي رو در نگاه و چشمهاي هرجفتشون ديدم.فرنگيس خانم که لبش از تعريف و تمجيد بسته نميشد سريع به مهري خانم گفت: برو اسپند دود کن.
مامان در حالي که منو در آغوش ميکشيد و گوشه ي چشمش قطره اشکي خودنمايي ميکرد،گفت: يه تيکه ماه شدي عزيز دلم.الهي که به حق خانم فاطمه زهرا(س) سفيد بخت بشي.
فرنگيس خانم همونطور که وسط آرايشگاه بشکن ميزد و قري به کمرش ميداد و منو در آغوش کشيد،بوسيد و گفت: اردوان از ديدن عروس خوشگلش پس نيفته خوبه.آخه بچه ام هنوز يه دل سير زن قشنگشو نديده.
بعد رو به مامانم که حالا اشک شوق در چشمانش ميرقصيد کرد و گفت: درست نميگم سيما جون؟!
مامان اشکاشو با دستمال پاک کرد و گفت: خداکنه بختشون با هم جفت باشه و برامون چندتا کاکل زري بيارن. فرنگيس خانم که با اين حرف مامان خوشحاليش بيشتر شده بود و اسپندي رو که شاگرد مهري خانم دود کرده بود آورد و دور سرم چرخوند و براي خودش شعر بادا بادا مبارک بادا رو خوند و خنديد.
قرار بود اردوان ساعت۴ به دنبالم بياد براي مراسم عقد همه به همراه عاقد منتظر بودن ولي اردوان هنوز نيومده بود و نميدونستم وقتي هم بياد چه برخوردي خواهد داشت.اوهمه ي حرفاشو در روز خواستگاري زده بود و اتمام حجت کرده بود.از اون شب به بعد نه ديده بودمش و نه حتي تلفني صحبت کرده بودم ولي مامان و بقيه فکر ميکردن حداقل تلفني در ارتباط بوديم به همين خاطر حسابي دلشوره داشتم و مرتب در طول سالن آرايشگاه قدم ميزدم و از نگراني نه ميتونستم غذايي رو که مامان اينا گرفته بودن بخورم و نه هيچ چيز ديگه که بالاخره فرنگيس خانم از پله ها دوتا يکي پايين اومد و با خوشحالي گفت: داماد هم اومد. با شنيدنش نفس راحتي کشيدموچادر ضخيممو به دست مهري خانم دادم و گفتم: طوري رو سرم بنداز که اصلا معلوم نباشم. مهري خانم سعي ميکرد چادر رو طوري بندازه که موهام خراب نشه و مدام تکرار ميکرد: مواظب آرايشت باش.چادر سنگين تر از اين پپيدا نکردي اين که همه ي موهاتو خراب ميکنه.
من که قصد و نيتم چيز ديگه اي بود،گفتم: اينطوري راحت ترم.
فرنگيس خانم که از پيدا کردن چنين عروس محجبه اي به خود ميباليد با کشيدن کل و ريختن نقل منو بدرقه کرد و مامان هم که از افراط من تو حجاب متحير مونده بود چيزي نگفت و به همراه فرنگيس خانم مشغول کل کشيدن و پرتاب نقل شد.
خانم هاي عکاس و فيلمبردار با ديدنم به طرفم اومدن و گفتن:
عروس خانم اين طور که به نظر ميرسه جناب داماد چندان قصد همکاري با گروه ما رو ندارن.به خدا ما صدبار قسم و آيه خورديم خيالتون از بابت پخش فيلم راحت باشه.اگه اين فيلم جايي پخش شد اصلا از ما شکايت کنين.ولي انگار آدماي معروف خيلي ميترسن!عروس خانم حداقل شما براي فيلم عروسيتون هم که شده کمي با ما همکاري کنيد. من که فرصت رو غنيمت شمرده بودم سرم رو به حالت ناچاري تکان دادم و گفتم:
چي بگم…همسرم خيلي حساسه.اصلا شما بيشتر از مهمونا فيلم و عکس بگيريد و زياد هم براي گرفتن عکس و فيلم از ما اصرار نکنيد چون امکان داره يه دفعه عصباني بشه.آخه باهام قيد کرده اگه عکاس و فيلمبردار به عروسي بياد يه لحظه هم نبايد حجابمو بردارم. خانماي عکاس و فيلم بردار نگاهي از سر ناچاري به همديگه کردن و گفتن: ميل خودتونه ولي اينجوري که نميشه.
آهسته گفتم: تو رو به خدا کاري نکنيد شب عروسيمون تلخ بشه.آقاي صولتي روي اين مسائل حساسه.اين هم که اجازه داده فيلمي داشته باشيم با اصرار من بوده وگرنه اصلا نميخواست از مراسم فيلم بگيره. خانماي جوان که اخماشون در هم گره خورده بود گفتند:
ما به خاطر خودتون ميگيم.نميخوايم خدايي نکرده باعث ناراحتي و عروس و داماد بشيم.
بعد درحالي که بهم فرمان حرکت ميدادن از پله ها بالا رفتم.خدا ميدونه اون لحظه چقدر از برخورد اردوان در مقابل ديگران ميترسيدم ولي همين که اومده بود يعني به اين ازدواج صوري رضايت داده و اگه ميخواست حرکت غيرمعقول و ناجوري جلوي بقيه انجام بده اصلا نميومد.
از ديدن اردوان درکت و شلوار با اون شکل و ظاهر زيبا براي لحظه اي دلم غنج رفت.چه داماد برازنده اي بود با اين که اخماش در هم گره خورده و سعي ميکرد حتي نيم نگاهي هم به من که سرتا پا پوشيده درچادر بود نندازه ولي من اونو سير نگاه کردم و در دلم هزاران بار خودمو لعن و نفرين کردم که چرا سرنوشتم بايد اين گونه ميشد.
به گفته ي فيلم بردار اردوان به اکراه از ماشين پياده شد و دسته گلي رو که خيلي هم بي سليقه انتخاب شده بود به دستم داد و در اتومبيل رو که گل زده شده بود باز کرد و بي آنکه کمکي براي سوار شدنم با اون لباس پف دار بکنه به سمت ديگه رفت و سريع سوار شد.
خانماي فيلم بردار که حساب کار دستشون اومده بود ديگه هيچ نگفتند و با بي تفاوتي شانه اي بالا انداختند يعني خودتون خواستيد.يکي از اونا در صندلي عقب ماشين عروس جاي گرفت و ديگري هم سوار اتومبيل مخصوص خودشون شد و با دست به اردوان علامت حرکت داد.در بين راه من و اردوان هيچ کلامي نگفتيم.خانم فيلم برداي هم که دراتومبيل ما نشسته بود کمي فيلم گرفت و وقتي که گفت:
عروس خانم لطفا دستتون رو بذاريد رو دست آقاي داماد تا….
اردوان چنان فريادي کشيد که کلامش رو نيمه تموم رها کرد،گفت: من از اين مسخره بازي ها خوشم نمياد. دختر بيچاره کم مونده بود سکته کنه.هرچند که من هم حال و روز بهتري نداشتم و نزديک بود اشکام سرازير بشه ولي مگه نه اينکه من خودم چنين چيزي ميخواستم پس بايد خوشحال هم ميشدم و ناراحتي و غم براي چي بود…بغضم رو فرو دادم و سکوت کردم.خانم فيلم بردار گفت: آقاي صولتي چند بار بايد بگم خيالتون راحت باشه.اين فيلم هيچ جا درز نمکينه.البته حق هم داريد سواستفاده بعضي از همکاران باعث شده که شما نتونيد به ما اعتماد کنيد ولي اوقاتتون رو تلخ نکنيد.ماهم کمتر فيلم ميگيريم. در برابر گفته هاي اون خانم نه من کلامي گفتم و نه اردوان و فقط اردوان به حالت دفعه ي قبل که هنگام عصبانيت گوشه ي لبشو ميگزيد دنده رو با غيظ عوض کرد و با سرعت وحشتناکي تا در منزل پدريش راند.
مراسم عروسي قرار بود منزل اونا برگزار بشه.تمام حياط چراغوني شده و ميز و صندلي ها رو به شکل سنتي آرايش داده بودن و ميوه و شيريني هاي تازه رو بر روي ديس هاي چهارگوش چيده بودن.صداي خواننده ي ارکستر که مشغول خوندن بود ميومد و زماني که متوجه رسيدن ماشن عروس شد گفت: به يمن و افتخار حضور عروس و داماد کف مرتب.
مهمونا در حاليکه دست ميزدند به استقبالمون اومدند.بوي اسپند تمام فضارو پرکرده بود و با بریدن سر گوسفند جلوي پامون همگي وارد خونه ي بزرگ و قديمي حاج آقا صولتي شديم.در اين مدت کوتاه که مثلا نامزد بوديم دو سه باري به خونه شون اومده بودم.اون قدر فضا داشت که مراسم عقد و عروسي اونجا برگزار بشه.هرچند براي من اصلا مهم نبود اين مراسم به چه شکل پايان بگيرد.فقط تو دلم صلوات ميفرستادم که همه چيز به خير تموم بشه.
وارد اتاقي که سفره ي عقد رو خيلي شيک چيده بودن،شديم.اردوان به قدري عصبي بود که من هر لحظه ميترسيدم مراسم رو به هم بريزه و بره ولي خدا رو شکر روي صندلي که مخصوص ما گذاشته بودن نشست و چندتا از دختراي اقوام و همچنين رها دختر خاله ام هم مشغول ساييدن قند بر سرمون شد.فرنگيس خانم هم با کيسه اي مملو از جعبه هاي طلا کنارمون ايستاده بود.مامان هم به تبعيت از اون با جعبه هاي مشابه در اونجا حضور داشت.آقا جون و حاج آقا صولتي به همراه چند تن از بزرگتراي خانواده به ترتيب دو طرف عاقدي که پيرمردي نوراني بود،ايستاده بودند.احساس ميکردم هيچ چيز جز صداي بلند قلبم رو نميشنوم.همه چيز در هياهوي غريبي فرو رفته بود و از شدت ترس نفسم بالا نميومد.نميدونم و نميدونستم اون لحظه که ميگفتند هر دعايي مستجاب ميشه چه بر زبان بيارم.فقط از خدا خواستم هر چه به صلاحم هست همون رو مقدر کنه.
در همين افکار بودم که رها سقلمه اي به پهلوم زد و آهسته گفت: طلايه پس چرا ساکتي؟دفعه ي سومه که ميپرسه. من که هاج و واجاز زير پارچه ي ضخيم چادرم اطراف رو نگاه ميکردم مونده بودم چه کنم که عاقد گفت: عروس خانم بنده وکيلم؟ در نهايت اضطراب و استرس فقط گفتم: بله!
و همه شروع به کف زدن و کل کشيدن کردن و بعد بقيه ي مراسم که هيچ از اون نفهميدم جز ديدن اخماي در هم اردوان که با نهايت حرص اوراق رو امضا ميکرد. بعد از دقايقي آقايون به حياط رفتن و فرنگيس خانم هم همه ي خانمها رو بيرون کرد و جعبه ي محملي رو که باقي مانده ي اون همه کادويي بود که دقايقي پيش بهمون اهدا کردن بودن به دست اردوان داد و گفت: اردوان جان رونماي عروس قشنگت رو بده و صورتش رو نگاه کن.
و خودش هم از اتاق با اون کفش هاي پاشنه بلند که انگار چندان تحمل وزن زيادشو نداشت خارج شد.شايد اگه بگم در اون لحظه به سر حد مرگ ترسيده بودم گزاف نگفتم.طوري که به غلط کردن افتاده بودم و سعي ميکردم اردوان متوجه نشه.اردوان وقتي که مطمئن شد اتاق خالي شده و کسي نيست يه دفعه مثل يه گوله ي آتشي منفجر شد و به سرعت از جاش بلند شد و جعبه اي که مادرش گفته بود به عنوان رونما به من تقديم کنه محکم به سمتم پرتاب کرد و با حرص فرياد زد:
خيالت راحت شد؟مگه نگفته بودم نميخوامت.واقعا برات متاسفم.فکر نميکردم اين قدر حقير و سبک باشي.حالم ازت بهم ميخوره.دختره ي رقت انگيز نفهم!
لگدي به قسمتي از سفره ي عقد زد وگفت:چيه؟فکر کردي دروغ گفتم و باهات شوخي کردم؟نه عروس خانم حالا وقتي مجبور شدي مثل سگ تنها بمون ميفهمي حرف گوش نکردن چه عواقبي داره و وقتي اردوان حرفي ميزنه يعني چي؟فکر کردي از سادگي مامان من سواستفاده کردي و خودت رو غالبم کردي چي عايدت ميشه؟گفته باشم هر فکر مزخرفي کردي کورخوندي.در ضمن تا چند ساعت ديگه مجبوري راه بيفتيم بريم تهران.من کار و زندگي دارم و بيخود منو کشوندي اين جا.هرچند همچين بيخودي هم نيست.حداقل هر روز مامانم زنگ نميزنه پاشو بيا برات زن بگيرم.زن ميخواست که گرفتم ولي تو اينو بفهم و براي خودت هجي کن تو اونور خط و من اين ور خط.حق هيچ اعتراضي هم نداري.
با حالت تاکيدي اضافه کرد: اگه بشنوم به کسي مخصوصا مادرم چيزي گفتي اون موقع است که قيد آبرو و هرچي که فکرشو بکني ميزنم و طلاقت ميدم.شيرفهم شدي؟ سپس در حالي که با خشم دستي داخل موهاي پرپشت سياهش ميکشيد ادامه داد: بعد از شام حرکت ميکنيم به بقيه بگو براي خودشون برنامه نچينن. و با همون حالت عصبي از اتاق بيرون رفت.قلبم مثال گنجشکي زخمي که شلاق باران امانش رو بريده بود درون سينه ام ميکوبيد.غرورم اون قدر له و لورده شده بود که اگه عقل مانع نميشد همون لحظه بلند ميشدم و همه چيزمو بهم ميريختم و اونو که در نظر مهمونا بت بود طوري که همه ي دختراي فاميل و آشنا به حالم غبطه ميخوردن و هر کدوم به نحوي ميگفتن خوش به حالم شده با دستاي خودم ميشکستم و چنان تفي به شخصيت و وجود و عنوان دهن پرکن اردوان صولتي ميکردم که هيچ وقت تا آخر عمرش فراموش نکنه. ولي آخه همه چيز همون طور که من ميخواستم پيش رفته بود پس چرا اين همه بهم خورده و غمگين بودم.دلم اونقدر شکسته شده بود که حتي لبخند تصنعي هم به لبانم نمينشست.با اين حال نفس عميقي کشيدم تا آتش تحقيري رو که درونم شعله ور بود خاموش کنه.و سعي کردم در دل به خود نويد بدم همه چيز عالي شکل گرفته.چادرم رو در آوردم و تور رو بالا زدم و جعبه شوت شده وسط سفره رو برداشتم.جواهر زيباي کبود رنگ رو که بي شباهت به قلب کبود شده ام نبود به گردنم آويختم تا کسي متوجه ذلت و خواري که نصيبم شده بود نشه و در رو براي ورود بقيه گشودم.
نميدونم اون لحظات رو که داماد حتي يک بارهم تا آخر مراسم سراغم نگرفت و موقع خوردن شام هم به بهانه ي اين که خانمها معذب ميشن نيومد چگونه سپري کردم.اما انگار زياد براي بقيه مهم نبود و در نظرشون عادي بود که جشن عروسي و رفتار يک فوتباليست متفاوت از بقيه دامادها باشه که هيچ سوالي نميکردن و سراغي هم از داماد اخمو نميگرفتن.
رها دختر خاله ام ميگفت: همون بهتر که داماد زياد تو سالن خانم ها نياد يه موقع کسي ازتون عکس و فيلمي ميگيره و پخش ميکنه.اون موقع مايه ي درد سرتون ميشه.
من هم که اصلا در اون عالم نبودم هرچي همه ميگفتن تاييد ميکردم و فقط به خودم دلداري ميدادم که بالاخره تا چند ساعت ديگه از همه ي اون نگاه هاي ابلهانه که بعضي حسادت به خاطر موقعيتم و بعضي حسرت به خاطر اقبالم بود،ميگريختم.با اين که نميدونستم در تهران چه چيزي در انتظارمه ولي با رفتاراي اردوان تا اون لحظه ديگه مطمئن شده بودم که کاري به کارم نخواهد داشت و نقشه ام تمام و کمال در حال اجرا بود.
به فرنگيس خانم و مامان گفته بودم که اردوان خيال داره آخر شب به سمت تهران حرکت کنه،اونا هم با اينکه دوست داشتن عروس و داماد شب اول زندگي مشترکشون رو نزد اونا بمونه اما قبول کردن.فرنگيس خانم گفت:
من به همه گفتم که فردا براي مراسم پاتختي بيان ولي خب حالا که اردوان گفته اشکال نداره.ميترسم شاکي بشه.عزيزم تو هم چيز نگو. انگار بنده خدا جرات هيچ اعتراضي رو نداشت و همين که پسرش طبق سليقه ي او زن گرفته بود براش کفايت ميکرد.فرنگيس خانم براي توجيه اين عمل پسرش رو به مامان ادامه داد که بچه ام به خاطر فشار کارش ناراحته.آخه بايد عروسش رو بذاره بره سر تمرين اون هم به اين زودي.خب هرکي باشه ناراحت ميشه. مامان ساده ي من هم بهش دلداري ميداد و ميگفت:
خودتو ناراحت نکن.ديگه تو تهران مشکلي ندارن و هميشه پيش همديگه هستن. همگي تا سر بزرگراه عروس و داماد به ظاهر خوشبخت رو بدرقه کردن.آقاجونم در حالي که سفارش دخترشو ميکرد منو به دست اردوان سپرد و همچنين سند زميني رو که به عنوان جهيزيه برام گرفته بودن به دستم داد و در گوشم سفارش کرد که زن خوبي براي همسرم باشم و اونا رو در تربيتم روسفيد کنم. فرنگيس خانم هم نوبتي من و اردوان رو در آغوش ميکشيد و اشک ميريخت و چنان گفت: ديگه خيالم ازت راحت شد و تو اون شهرغريب تنها نيستي. که من دلم به حالش سوخت که چه بازي از ما دونفر خورده و خبر نداره.
خلاص بعد از کلي اشک و زاري از پدر و مادرهامون که منقلب بودن جداشديم و خودم رو اول به خدا و بعد به تقديرسپردم و در کنار اردوان که حالا چهره اش بي تفاوت و مات شده بود جاي گرفتم و براي اون که هر وقت با اون تنها ميشدم شروع به تحقيرم ميکرد خودمو به خواب زدم و سرمو به پشتي صندلي تکيه دادم و چون خيالم ديگه از بابت همه چيز راحت شده بود و حتم داشتم که اين داماد همچنان بدعنق با سرعتي سرسام آور ميراند و قصد هيچ ملاطفت و سازشي نداره،از شدت خستگي و ضعف بنيه و همچنين سکوت ماشين به خواب عميقي که دير زماني بود حسرت اون رو داشتم،فرو رفتم.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن