codebazan

رمان طلایه

رمان طلایه پارت ۴

-چه مي دونم،دخترهاي اين دوره زمونه همه عشق اين رو دارن بگن شوهرمون فلان کسه،حالا با چه شرايطي براشون مهم نيست،اين هم حتما از اين عشق شهرت ها بوده و مي خواسته بشينه به چهارتا بيکارتر از خودش پز بده که من شوهرشم،لابد اولش فکر کرده حالا شرايط رو قبول مي کنم بعد که بريم زير يه سقف شوهرم رام مي شه.غافل از اين که من همان شب اول خيالش رو راحت کردم و فرستادمش بالا،بيچاره فکر اينجا رو ديگه نکرده بود. گلاره ابروهاي عجيبش را بالا انداخته و با حالت پرتکبري گفت: -واقعا،چقدر حقير!بعضي ها چطور خودشون رو کوچيک مي کنن،هرچند شايد هم از اين دختر بدبخت بيچاره ها بوده و به عشق پولت که شنيده پولداري خواسته خودش رو آويزون کنه،الان هم به خواسته اش رسيده،از پولت استفاده کرده و مي ره عشقش رو جاي ديگه مي کنه. اردوان فقط به خاطر اين که نام همسرش را يدک مي کشيدم،انگار که رگ غيرتش ورم کرده باشد.گفت: -نه بابا،چي مي گي؟!اولا هميشه تو حسابي که براش باز کردم ماهي کل پول مي ريزم که گذرش بهم نيفته ولي همين شب عيدي رفته بودم حساب هاي آخرسالم رو چک کنم ديدم يک دهم اون همه پول رو هم برداشت نکرده،اصلا هم از اين دختراي ددري و ناجور نيست بلکه از خانواده ي با اصالتي است و دارم بهت مي گم جلوي من که مثلا شوهرش هستم چون قرار نيست با هم زندگي کنيم رو مي گيره اون وقت تو هر چي از دهنت مي ريزه بيرون نطق مي کني! بعد اخمي را چاشني حرف هايش کرد که دلم تا حد زيادي از اين که جواب گلاره را داده بود خنک شد.گلاره که انگار خيلي ناراحت شده بود به طعنه گفت: -خوبه حالا نديديش اين جوري سنگش رو به سينه مي زني،ببيني چيکار مي کني؟! اردوان که از لحن پرحسادت گلاره خنده اش گرفته و گفت: -واي که تو چقدر حسودي! گلاره که هنوز اخم هايش را باز نکرده بود گفت: -حالا تا آخر عيد مي خواي بري بشيني ور دل زنت اون هم برات رو بگيره؟! اردوان که مي خنديد.گفت: -نه بابا،از حرف هاي مامان فهميدم اونها قرار بوده امروز صبح برن شمال،حالا اگه من شب برم حتما اونا هم رفتند،جلوي مامانم هم فيلم بازي مي کنم که کار داشتم و نتونستم زودتر بيام جلوي زنم هم چيزي بروز نده،والا ناراحت مي شه،تا حالا از اين فيلم ها زياد بازي کردم. گلاره که روي صندلي آشپزخانه ولو شده و معلوم نبود آن يک ليوان شير را چطور مي خورد که بعد از يک ساعت نصفش هم تمام نشده گفت: -ولي من دلم برات تنگ مي شه،بايد زودتر برگردي. اردوان که نگاه عاشقانه اي به او مي کرد،جواب داد: -مي خواي تو هم بيا،مي ذارمت هتل و مرتب هم بهت سر مي زنم. من که ديگر واقعا عصباني شده بودم و شايد همين حس حسادتم بود که به اوج رسيده بود،با خودم فکر کردم اگر او را همراه خودش به اصفهان ببرد و آشنايي در خيابان،شوهر مرا با دختر غريبه اي آن هم چنين مدلي ببيند چه آبرويي ازم مي رود و اگر به گوش آقا جونم برسد چه کار مي کند.آخه اردوان کم معروف نبود و حالا هم هرکسي که در شهرمان ما رو مي شناخت مي دانست او داماد خانواده ي ماست.از اين فکر حسابي افسرده و غمگين شده بودم که گلاره با حالت لوس گفت: -نه،قراره عمه بتي اينها از آمريکا بيان،پاپا ناراحت مي شه من نباشم.در ضمن تو هم زودتر خودت رو برسون پاپا مي خواد به خواهر جونش نامزدم رو معرفي کنه. از اين که گلاره قصد رفتن به اصفهان با اردوان را نداشت کمي آرام گرفته بودم ولي با شنيدن اين جمله ي آخرش انگار سطلي آب يخ بر رويم خالي کردند که وارفتم و اشک هايم روان شد و هر چي به خودم نهيب مي زدم به تو چه ربطي دارد طلايه،تو همه چيز را از اول مي دانستي و نبايد الکي به کسي که اول گفته بود نامزد دارد دل خوش کني ولي فايده نداشت و اشک هايم بي اختيار روان بود و آنقدر گريستم که بعد از لحظاتي آرام گرفته و با خودم انديشيدم،بهتره خيلي راحت همين موضوع را بهانه کنم و طلاق بگيرم،مادر و پدرم نمي توانستند حرفي بزنن. -ببين گلاره درسته من به تو علاقه دارم اصلا به همين خاطر هم تو رو صيغه کردم هر چند که تو اهل اين حرف ها نيستي ولي خب،من اعتقادات خاص خودم را دارم،ولي با همه اين حرف ها قبلا هم بهت گفتم فعلا نمي تونيم به طور جدي و علني موضوع رو مطرح کنيم و حداقل بايد يه مدتي بگذره تا من بتونم به طريقي اين دختره رو از سرم باز کنم،حالا يا باهاش حرف بزنم يا هرچي که مامانم اينها شاکي نشن بعد رابطه ي من و تو علني بشه اما فعلا نبايد کسي بويي ببره تو هم که قبول کردی پس ديگه اين حرف ها رو نزن. گلاره که اخم هاشو در هم کشيده بود بالاخره رضايت داد و ليوان بيچاره را روي ميز رها کرد و گفت: -هر چي تو بگي،قبوله ولي زودتر. اردوان قيافه ي جدي به خودش گرفته و گفت: -باشه،حالا هم اين پارچ مخلوط کن با ليوان ها رو بشور بريم جايي کار دارم. گلاره که انگار حالا کارد مي زدي خونش در نمي آمد با لحن تندي گفت: -من بشورم؟من تو خونه ي پاپام دست به سياه و سفيد هم نمي زنم. اردوان با جذبه ي مردانه ي خاصي نگاهش کرد و گفت: -چيه مي ترسي ناخن هات بشکنه؟پس چطوري مي گي دوست داري زنم بشي؟ گلاره با اکراه به دوتا ليوان و يک پارچ که سر جمع دو دقيقه هم شستنش وقتش را نمي گرفت نگاه کرد و گفت: -خب چه ربطي داره؟مگه بهت گفتم مي خوام کلفت خونت بشم.تو خونه ي ما هميشه مستخدم کار مي کنه لابد توقع داري زن يک فوتباليست مطرح خودش کارها رو بکنه؟اصلا مگه رحيم نمياد اينجا،خودش مي شوره. اردوان بي اعتنا به حرف هاي گلاره خودش مشغول شستن ظرفها شده و با لحن دلگيري گفت: -نه ديگه نمياد. گلاره به تندي پرسيد: -چرا؟ اردوان با همان حالت ادامه داد: -چون اين دختره مي ترسه با مرد غريبه تو خونه تنها بمونه،گفتم ديگه نياد. گلاره با عصبانيت گفت: -پس کارها رو کي مي کنه؟ اردوان که انگار از سوال هاي گلاره کلافه شده بود به آرامي گفت: -خودش روزهاي چهارشنبه که من نيستم مي ياد پايين کارها رو انجام مي ده. گلاره که معلوم بود بدجوري ناراحت است و عصباني،با لحن خيلي وقيحانه اي گفت: -خب حالا پس تو چرا مي شوري اگر کلفت خانم قراره بياد بشوره؟! اردوان که کفري شده بود با غيظ گفت: -اولا اگر اين طوري بمونه مي چسبه و ديگه قابل استفاده نيست،من هم هر دقيقه بهش احتياج دارم.دوما با يک آب گرفتن دستهام اوف نمي شه.سوما من تحمل مستخدم تمام وقت تو حريم خصوصيم رو ندارم که بياد صبح به صبح کنار دستم پارچ مخلوط کنم رو آب بگيره.چهارما واقعيت اينه که خجالت مي کشم من کثيف کنم اون بشوره،اون دفعه که رفته بود اصفهان اون قدر خونه بهم ريخته و کثيف بود که حد نداشت،وقتي برگشتم ديدم همه جا از تميزي برق مي زنه،تازه غذا هم حاضر کرده بود و داشتم از خجالت مي مردم.حالا اون از ترس اين که با رحيم تنها تو خونه نباشه گفته من نظافت مي کنم من که نبايد اين قدر پررو باشم! من که از حرف هاي گلاره شاکي بودم توي دلم گفتم”کلفتم خودتي دختره ي پرافاده انگار همه آدم اون هستند و همه بايد اوامر خانم رو انجام بدن.”تو دلم از دست گلاره خيلي حرصي بودم ولي از اين که اردوان از من و کارهايم راضي بوده و حتي خجالت هم کشيده،ته دلم غنج رفت،اگر مي دانستم اين قدر خوشحال مي شود برايش خانه تکاني مي کردم هرچند کارهاي که من کردم کمتر از خانه تکاني نبود ولي به رضايت شوهر الکيم مي ارزيد. ذهنم باز براي خودش مشغول شده بود که شنيدم گلاره گفت: -پس هر روز غذا هم مي ذاره؟ اردوان به گلاره که عصباني بود اما سعي مي کرد خونسرد باشد،خنديد و گفت: -آره پس چي؟تازه به قدري هم دست پختش خوبه که من اگر قله قاف هم باشم دوست دارم بيام خونه و غذاي خونگي خوش عطر و طعم بخورم. گلاره نگاه خصمانه اي به اردوان انداخت و گفت: -مطمئني تا حالا خانم رو سياحت نکردي؟نکنه منو سرکار گذاشتي؟ اردوان که انگار از حس حسادت گلاره لذت مي برد،خنديد و گفت: -دروغم چيه؟سرکارکدومه؟ گلاره با همان لحن ادامه داد: -مگه مي شه،چطوري برات غذا مي ياره که زيارتش نکردي؟در ضمن چه طوري عروسي گرفتي و ازش فيلم و عکس داري ولي عروس خانم رو نديدي اين محاله ممکنه! اردوان که از خنده قرمز شده بود.گفت: -اولا قبل از اين که من بيام از غذايي که براي خودش درست مي کنه يه بشقاب هم پايين مي ياره،دوما گفتم اون مثل تو نيست خانم خوشگله،ماشالله راحت باشه و محرم و نا محرم سرش نشه اون قدر اون شب من عصبي و عنق بودم که بعيد مي دونم عکاس و فيلم بردار بيچاره کار خودشون رو کرده باشند،از اون روز هم تا چند ماه پيش هي زنگ مي زدند بريم براي تحويل،آنقدر نرفتم تا بي خيال شدن.البته قبل عروسي تسویه حساب کرده بودم و براي پولش زنگ نمي زدن،الان هم از صرافتش افتادن. در دلم هر چي ناسزا بلد بودم نثار گلاره کردم که فضولي اين چيزها را مي کرد و قربون صدقه ي اردوان مي رفتم که چطور جوابش را مي داد،ولي به خودم اخطار مي دادم که خجالت بکش حالا خوبه نامزد آقا را هم ديدي خيالت راحت شد،اصلا از اول هم راه ما يکي نبود ولي خب،من خودم از اول اين موضوع را مي دانستم.با خودم فکر مي کردم پيش دل خودم مي توانم قربان صدقه اش بروم و از اين که از دست پختم خوشش آمده بود خوشحال باشم. نمي دانم چقدر در عالم فکر و خيال گم شده بودم که صداي بهم خوردن در چوبي به گوشم رسيد،با اين که مطمئن بودم رفته اند و احتياج به دستشويي داشتم ولي هنوز مي ترسيدم از مخفيگاهم بيرون بيايم به همين خاطر يک ربعي آنجا نشستم تا خيالم راحت شد و سپس در حالي که ساکم را بر مي داشتم و کفش هايم را به دست مي گرفتم با آسانسور شيشه اي بالا رفتم و با خودم عهد بستم که تمام تمرکزم را براي قبولي در کنکور بگذارم.
يک هفته بيشتر تا کنکور باقي نمانده بود،آن قدر درس خوانده و تست زده بودم که احساس مي کردم همه چيز با چهارتا گزينه پيش رويم است. وقتي مي خواستم غذا درست کنم انگار از من سوال مي شد کدام غذا مثلا ويتامين يا کلسيم يا فسفر دارد؟و چهارتا گزينه هم زيرش چيده شده بود.الف)ب)ج)د) خودم هم از افکارم خنده ام مي گرفت ولي مي خواهم بگويم در عمرم اين قدر درس نخوانده بودم،در ضمن اگر بگويم به اردون و کارهايش و رابطه اش با گلاره هم بي توجه بودم دروغ محض است چون مرتب يک گوشم پايين بود و خيلي وقت ها هوش و حواسم اونجا چرخ مي زد و سعي ميکردم آنقدر غذاهاي خوش طعمي درست کنم که اردوان نتواند لب به غذاهاي ديگر بزند،طبقه اورا هم طوري تميز ميکردم که به قول مامانم،عسل بريزد و روغن جمع کند.اين را هم بگويم ديگر فقط چهارشنبه ها براي تميزي نمي رفتم بلکه هر موقع مي فهميدم خانه نيست و مي رفتم پايين و همه چيز را چنان تميز مرتب مي کردم که بيا و ببين،انگار همين طوري مي خواستم با گلاره لجبازي کنم.چنان رخت و لباس هايش را اتو مي زدم و به جا رختي آويزان مي کردم که خدا مي داند در مورد لباس هاي خودم آن قدر وسواس به خرج نمي دادم.در ضمن يکي از لباس هاشو که بيشتر از همه بوي خودش را مي داد برداشته بودم و مثل گنجي ازش نگهداري مي کردم و هر شب آن را بغل کرده و با بوي اردوان مي خوابيدم،مي دانستم کارم خنده دار و مضحک است ولي دوست نداشتم به چيزهاي بد فکر کنم،يعني تصميم گرفته بودم تا بعد از کنکور افکار ناراحت کننده ام را فراموش کنم و حتي يک وقت هايي پامو از گليم درازتر مي کردم و توي روياهايم براي خودم خيال بافي مي کردم که اردوان مرا هم مثل گلاره دوست دارد و با همان حالت نگاه مي کند و بهم مي خندد و غرق شادي مي شدم هرچند وقتي به خودم مي آمدم،دلم مي گرفت و حتي خودم را هم توبيخ مي کردم و هشدار مي دادم فقط تا پايان کنکور اجازه داري پرنده ي خيالت را به هر طرف به پرواز در بياوري ولي بايد اعتراف کنم که با اين همه ي اين حرف ها افکارم خالي از لطف نبود و بهم انرژي مثبت مي داد.با هر محنتي بود روز برگزاري کنکور هم رسيد،صبح سحر دو رکعت نماز حاجت خوانده بودم که سوالات به نظرم آسان بيايد و بتوانم به راحتي پاسخ بدهم ولي در راه مرتب آيت الکرسي و هر چه دعا به ذهنم مي رسيد مي خواندم و از خدا ياري مي خواستم تا کمکم کند.انگار خدا حرف هاي دلم را شنيد چون وقتي دفترچه سوالات را به دستم دادند احساس کردم اکثرشان را بلد هستم و به راحتي و با لبخند محل جواب ها را سياه کردم. بعد از پايان وقت بيسکوييت و سانديس گرمم را برداشتم و به زيارتگاه عين علي،زين علي،رفتم احساس مي کردم بار بزرگي از روي شانه هايم برداشته شده و هزار بار بعد از نماز ظهر،سجده ي شکر به جا آوردم و خدا را شکر کردم که اکثر جواب ها را به درستي داده ام. حالا فقط بايد تا جواب نهايي کنکور صبر مي کردم و به مامانم هم خبر مي دادم،بيچاره کلي نذر و نياز کرده بود.آخه فکر مي کردم با زندگي متاهلي درس خواندن خيلي سخت است.هرچند خبر نداشتم من کلي اوقات بيکاري دارم که در اين روزهاي مانده تا جواب دانشگاه نمي دانم چطور آن را پر کنم. بعد از فارغ شدن از زيارت براي گذراندن وقت به آموزشگاه هنري رفتم که نزديک محل زندگيم بود،هميشه دوست داشتم هنر نقاشي کردن را ياد بگيرم حالا چه فرصتي بهتر از الان،حداقل اگر بدشانسي مي آوردم و در کنکور قبول نمي شدم مي توانستم تا روزي که اردوان مي خواست عذرم را بخواهد سرگرم باشم به همين خاطر در کلاسي که ساعتش را بتوانم در نبود اردوان تنظيم کنم و به راحتي بروم و بيايم ثبت نام کردم و هر چه منشي خوشگل و خوش تيپ آموزشگاه گفته بود تهيه کنم،از مرکز خريدي در همان نزديکي پيدا کردم و ناهار را هم که البته بهتر است بگويم عصرانه ام را نا پرهيزي کردم و به رستوران گران قيمتي رفتم و سفارش پيتزا دادم،يک وقت هايي خوردن فست فود هم خالي از لطف نبود من هم شکمم را که به قار و قور افتاده بود سير کردم و حساب بانکي پرپولم را چک کردم چون بايد از اين به بعد مخارج دانشگاهم را هم برداشت مي کردم.بعد به سمت خانه حرکت کردم چون اگر ديرتر مي رسيدم شايد سر و کله ي اردوان هم به عشق خوردن شام خوشمزه پيدا مي شد،من هم که انگار وظيفه ام شده بود شکم اردوان را مستفيض کنم سر راه مقداري سوسيس خريدم و سريع يک سوسيس بندري خانگي فرد اعلا که امثال گلاره خانم بلد نيستند پيازش را هم خرد کنند درست کردم.
*****
کلاس نقاشي ام پنج روز ديگر داير مي شد و قصد داشتم در اين فرصت سري به خانواده ام بزنم،مامان خيلي بي تابي مي کرد و يه جورايي هم با زبان بي زباني مي گفت: -اقا جونت گفته تا وقتي اين پسره يک بار بلند نشه بياد خونه ي ما،من هيچ وقت قدم به تهرون نمي ذارم. اين يعني مامان حتما دلش مي خواسته ناغافل بلند شود بيايد خانه ي من و آقاجون موافقت نکرده،حالا جاي شکرش باقي بود آقا جون تصميم تهران آمدن نداشته به همين خاطر سريع بليط گرفتم و عازم زادگاهم شدم.از اين که وقتي من نيستم اردوان مهلت و وقت بيشتري براي گلاره دارد حسابي پکر بودم ولي خب چاره اي نبود،اصلا بود و نبود من چه فرقي داشت. با همه ي اين حرف ها عين سه يا چهار روزي که در اصفهان بودم فکر و ذکرم به سوي اردوان و گلاره معطوف مي شد طوري که مامان نگران شده بود و مرتب سعي مي کرد به شيوه ي خودش زيرزبانم را بکشد و بفهمد که در زندگي مشترکم مشکلي پيش آمده يا نه؟من هم فقط بهانه ام اين بود که نگران نتايج کنکور هستم.مامان هم که با شنيدن حرف هايم انگار خيالش راحت شده بود گفت: -فداي سرت قبول هم نشدي بهتره به فکر آوردن يک کاکل زري باشي. با شنيدن اين حرف ها آشفته تر مي شدم و با خودم مي گفتم اگر دانشگاه قبول نشوم چه غلطي بايد بکنم و دوباره در برزخي گنگ دست و پا مي زدم. آن چند روز هم بالاخره گذشت و به تهران برگشتم،هوا حسابي گرم شده بود و احساس مي کردم يک لحظه قدرت بيرون از خانه بودن را ندارم،جديدا از مامان ياد گرفته بودم در يخچال خاکشير و گلاب بگذارم که اين کار را براي اردوان هم مي کردم و آن طور که مي ديدم در چشم بر هم زدني پارچ هاي بزرگ خاکشير را تمام مي کند و مي دانستم چقدر خوشش آمده و به هر طريقي بود هر روز برايش يک پارچ بزرگ از شربت خاکشير و گلاب تهيه مي کردم و داخل يخچالش مي گذاشتم. کلاس هاي نقاشي هم حسابي برايم سرگرم کننده بود و چون خيلي ذوق زده ي محيط کلاس و کارهايي که بهم آموزش مي دادند بودم چنان غرق تمرين مي شدم که تا ساعت ها زمان و مکان را فراموش مي کردم و روزها يکي پس از ديگري گذشت و روز اعلام نتايج آزمون فرارسيد. از صبح خيلي زود منتظر خروج اردوان بودم و به محض اين که صداي دررا شنيدم کمي تامل کردم و سپس سريع از خانه بيرون زدم،در راه تا دم باجه ي روزنامه فروشي را دويدم و وقتي رسيدم چنان نفس نفس مي زدم که انگار دزد دنبالم کرده بود،فکر اين که يک درصد هم اسمم جز پذيرفته شدگان نباشد،داغونم مي کرد ولي به خودم دلداري مي دادم و از خدا مي خواستم کمکم کند. قيافه ي زار بعضي از دخترها و پسرا ضربان قلبم را بالا مي برد و بالا پايين پريدن هاي کودکانه برخي ديگر منقلبم مي کرد،به هر زحمتي بود خونسردي خودم را حفظ کردم تا بالاخره نوبتم شد و با دستپاچکي روزنامه را تهيه کردم و در حالي که نفسم را در سينه حبس کرده بودم،گوشه اي نشستم و با شتاب آن را ورق زدم وقتي اول نام خانوادگي ام را ديدم بقيه صفحات را به کناري انداختم و شروع به خواندن اسامي کردم با هر اسمي که مي خواندم و نام من نبود،نگاهي کلي به بقيه ليست مي انداختم که مبادا اسامي آخر باشد و اسم من درنيايد،تا اين که نگاهم بر روي اسم خودم ميخکوب شد.از شدت شادي دوست داشتم فرياد بکشم ولي از اين رفتاراي جلف در انظار عمومي خوشم نمي آمد. فقط دستم را روي قلبم گذاشتم و با شادي مضاعفي گفتم: -خدايا شکرت،خيلي ممنونتم. همان رشته اي که دوست داشتم قبول شده بودم،مديريت بازرگاني تهران.روزنامه را از روي زمين جمع کردم و بلند شدم و بي هدف در نهايت خوشي به راه افتادم،کمي که پياده راه رفته و انرژي ام را تخليه کردم به سمت تلفن کارتي رفتم و به خانه ي پدرم زنگ زدم تا خبر قبوليم را بدهم،از خوشحالي صدايم مي لرزيد طوري که مامان ابتدا دلواپس شده و با ترس و نگراني پرسيد: -طلايه اتفاقي افتاده؟براي آقا اردوان مشکلي پيش اومده؟ من که اصلا دوست نداشتم لحظه اي ناراحتي به هم غلبه کند،گفتم: -نه مامان جون زنگ زدم بگم دانشگاه قبول شدم. مامان از شدت خوشحالي خدارا شکر مي کرد و نذرهايي را که براي قبوليم کرده بود بر ميشمرد،مي گفت: -آقا اردوان چي گفت؟حتما خيلي خوشحال شده؟ لحظه اي مات و مبهوت وامانده بودم و به اين فکر مي کردم اصلا اردون خوشحال مي شود يا نه؟کمي من من کردم و بعد گفتم: -آره خيلي خوشحال شد،تازه قول يه جايزه خوب رو هم داده. در دلم از افکار مسخره ام لجم در آمد و به گلاره و اردوان و هر چيزي که باعث و باني همه ي اين دروغ هاي رنگارنگ بود بد و بيراه گفتم و سريع به بهانه ي اين که تو خيابان هستم تماس را قطع کردم والا مامان آنقدر سوال پيچم مي کرد که بالاخره يک سوتي اساسي مي دادم.مثلا مي گفت”مادر جون،اقا اردوان باهاته؟گوشي رو بده تبريک بگم.”و کلي احتمالات ديگر که در آن عالم خوشي دوست نداشتم بشنوم.همين که مامان خوشحال شده بود کافي بود،ديگر چه فرقي مي کرد اردوان خوشحال مي شود يا ناراحت!اصلا خبر دارد يا نه؟در نهايت خوشحالي تاکسي دربستي گرفتم و دوباره به همان امامزاده عين علي،زين علي رفتم.تا نذرهايي را که کرده بودم ادا کنم. آدم ها وقتي به چيزي که احساس مي کنند استحقاقشون است دست پيدا مي کنند يک حس به خصوصي دارند،انگار نتيجه ي همه ي زحماتشان را به خوبي گرفتند.من هم آن لحظه در نهايت شور و شوق بسته هاي نمک را به زائران تعارف مي کردم چون اکثر مردم مي دانستند روز اعلام نتايج کنکور است،هم مي گفتند نذرت قبول هم تبريک قبولي در دانشگاه را مي گفتند و حتي بعضي ها که با حوصله تر بودند در مورد دانشگاه و رشته ي تحصيلي ام هم سوال مي کردند که من هم در نهايت غرور و افتخار برايشان توضيح مي دادم. خلاصه آن شب تا صبح از خوشحالي بي خوابي کشيدم و فکرم به کجاها که نمي رفت،خدا مي داند.وقتي فرنگيس خانم زنگ زد و بهم تبريک گفت از لابه لاي حرف هايش فهميدم انگار با اردوان در اين باره صحبت کرده و حالا اردوان خبر داشت که همسرش در دانشگاه قبول شده و جالب تر اين که طبق نامه اي برايم نوشته بود براي مخارج ثبت نام و هر چه مورد نيازم هست حساب بانکي ام را که حسابي پر و پيمان بود،پرتر هم مي کند. مي دانستم که خبر دارد چندان از پول هاي قبلي استفاده نکردم ولي همين که چنين چيزي برايم نوشته بود و حتما هم حرفش را عملي مي کرد خيلي برايم خوشايند بود و حتي تصميم گرفته بودم براي خودم يک خط موبايل بخرم تا جلوي خانواده ام بگويم هديه ي قبوليم در دانشگاه است. تا روز بازگشايي دانشگاه کارهاي ثبت نامم را انجام دادم،در اين مدت به کلاس هاي نقاشي هم مي رفتم و اوقات فراغتم را پر مي کردم و به نظر خودم چيزهاي قابل تحملي مي کشيدم هرچند استاد که خانم خوشرو و مهرباني بود زياد راضي نبود و مي گفت بيشتر تمرين کني.با اين حال همين که تمام طول روز در خانه نبودم و حوصله ام سر نمي رفت و در ضمن به يکي از علايقم،جامه ي عمل پوشانده بودم راضي بودم،حالا ديگران چه نظري داشتند اهميتي نداشت.هدف من درس خواندن بود نه نقاشي کردن. چند روز بعد براي خودم موبايلي خريداري کردم ولي خنده دار اين جا بود که جز مامان که يک وقت هايي مي خواست زنگ بزند هيچ کسي را نداشتم باهام تماس بگيرد،مثلا شوهر کرده بودم اما خير سرم تنها بودم و کسي را نداشتم حتي ازش بپرسم از کجاي اين شهر شلوغ و بي در و پيکر بايد موبايل بخرم و از سر ناچاري خودم را سپرده بودم به دست راننده ي اژانس که بيچاره در نهايت دلسوزي راهنماييم کرده بود،ولي با همه ي اين حرف ها حداقل به اين نتيجه رسيده بودم که آدم هر کاري را اگر فقط اراده کند انجام مي دهد.
با گام هايي استوار در حالي که مرتب به خودم نويد مي دادم اين سرآغاز موفقيت هاي زندگيم است وارد دانشگاه شدم.سرتاپايم مشکي بود.دوست نداشتم زياد جلب توجه کنم يعني هميشه ساده مي گشتم،سنم که کمتر بود،آقاجونم اين گونه دوست داشت وقتي هم که کمي بزرگ تر شدم خودم راحت تر بودم. کلاسي که براي ورودي هاي ما در نظر گرفته بودند را خيلي سريع پيدا کردم و وارد شدم.کاملا تساوي زن و مرد رعايت شده بود چون تعداد دخترها و پسرها تقريبا مساوي بود،تنها چيزي که کمي عجيب بود اين بود که بعضي از پسرها و دخترها از من خيلي بزرگ تر بودند.با خودم فکر مي کردم چون يک سال عقب افتادم مي شوم خانم بزرگ کلاس ولي حالا مي ديدم دو خانم که معلوم بود نزديک به چهل سالشونه و چند اقا هم که تقريبا چهل و خورده اي سن داشتند با موهاي کاملا جو گندمي آنجا حضور دارند.تازه چند پسري هم بودند که تقريبا سي ساله بودند و يه جوري بقيه رو نگاه مي کردند انگار بچه هستيم.از افکار قبل از ورود به دانشگاه خنده ام گرفت مخصوصا وقتي يکي از همان مردان سن بالا موبايلش زنگ زد و داشت مي گفت”چيه دخترم؟فکر کردي فقط خودت رفتي دانشگاه و مي خواي درس بخوني؟”با اين که تا پايان دانشگاه اون آقايون کمتر در کلاس حضورداشتند ولي خب آن ها هم دانشجوي کلاسمان محسوب مي شدند و بيشتر در روزهاي نزديک امتحان حضورشان پررنگ مي شد و بعدها فهميدم هر کدام پست هاي مهمي داشتند و بايد مدرکي هم در تناسب مرتبه ي شغلي شان مي گرفتند.در همين افکار بودم يکي از همان پسرهايي که به نظرم بزرگ تر از بقيه مي آمد و به اسم رضا ابطحي خودش را معرفي کرد و به قول خودش ليدر کلاس بود وارد شد و با نهايت خوشحالي و لحني طنز آلود گفت: -دانشجويان عزيز استاد مورد نظر در دسترس نمي باشد،ضمن خير مقدم به محلي که ورود به آن نهايت آرزوتون بوده بايد عرض کنم تا ساعت بعدي بيکار هستيم. بچه ها چنان جيغ کشيدند و شادي کردند که انگار بنده خداها چقدر سرکلاس بودند و درس خواندن که حالا که يک کلاس تعطيل شده است مي خواهند خستگي در کنند.حالا خوبه به قول شيدا که اولين کسي بود که باهاش آشنا شدم،آقايون(شريفي،محمودي،عظيمي)که گفتم سن بالا بودند مثل بقيه ابراز احساسات نمي کردند. در اين فکر بودم که بي خودي صبح به آن زودي اين قدر منتظر خروج اردوان شدم و کلي ترسيدم که دير برسم و به قول همان شيدا در هپروت عميقي فرورفته بودم.اکثر بچه ها از کلاس خارج شدند ولي من هم چنان در سکوت نشسته بودم که يکي از جمع دخترها جلو آمد وگفت: -به خانم آيشواريا کجا سير مي کنند؟ من که اول فکر کردم با کس ديگري است با تعجب به اين طرف و اون طرفم نگاه کردم و بعد که مطمئن شدم با من است،گفتم: -ببخشيد،من ارمني نيستم! شيدا پقي زد زير خنده و باعث شد بقيه بچه هاي کلاس به سمتمان برگردند،گفت: -مثل اين که خيلي تو هپروتي دختر!از اولي که ديدمت،رفتم تو کوکت که باهات دوست بشم.آخه من گل چينم،از بچگي تو هر کلاس جديدي مي رفتم،مي گشتم و خوشگل ترين شون رو انتخاب مي کردم و باهاش دوست مي شدم.حالا تو دانشگاه ديگه سنگ تموم گذاشتم و تور و انتخاب کردم. من که هنوز از حرف ها و کارهاي عجيب و غريب شيدا متعجب بودم با همان حالت گيجي نگاهش کردم که گفت: -مثل اين که خانم آيشواريا اصلا تو باغ نيستي ها،بدتر از من هنوز از توهم قبولي تو دانشگاه بيرون نيومدي؟ آمدم وسط حرفش و گفتم: -من،آي… در حالي که بقيه آن اسمي را که گفته بود،يادم رفته بود ادامه دادم: -همان که گفتيد نيستم انگار اشتباه گرفتيد! شيدا دوباره بلند خنديد و گفت: -معلومه زيباترين دختر سال۹۴ رو نمي شناسي؟ از تعريف و تمجيد در لفافه ي شيدا غرق لذت شده،مدت ها بود انگار با همه چيز حتي چهره ام قهر بودم.نگاه قدر شناسانه اي به شيدا انداختم و گفتم: -ببخشيد اصلا متوجه منظورتون نشدم،آخه من… مي خواستم بگويم در خانه ي آقا جونم زياد اين چيزها معمول نبود،اما پشيمان شدم و ادامه دادم: -راستش خنگ تر از اين حرف ها هستم که با اين اسم ها و استعاره هايي که مي گي چيزي دستگيرم بشه. شيدا که انگار از مصاحبت با آدم آي کيو پاييني مثل من خوشحال به نظر مي رسيد،در حالي که صندلي کنارم را مي کشيد.گفت: -اجازه هست؟ با سر جوابش را دادم و توي دلم گفتم،مگر من صندلي را خريدم که اجازه مي گيرد.شيدا دوباره نگاه دقيقي به صورتم کرد و بعد هم به خودش اجازه داد با دست هايش صورتم را اين طرف و آن طرف بگرداند،انگار که کشف مهمي کرده باشد ادامه داد: -نه مثل اين که واقعا درست گفتم خيلي شبيه اش هستي،انگار خواهرشي ولي از نوع وطني. من همچنان در برابرش لبخند لطيفي مي زدم،که ادامه داد: -خب،حالا اسم خانم زيبارو چيه؟ حالا که نوبت من شده بود از زواياي مختلف او را برانداز کنم نگاه عميقي به چهره ي دوست داشتني و مهربان شيدا که به نظرم کم از زيبايي بهره نبرده بود،انداختم و آهسته گفتم: -طلايه هستم. ابروهاشو بالا انداخت و گفت: -چه اسم قشنگي،چه قدر هم برازنده اس!آفرين به پدر و مادرت براي اين انتخاب،من هم شيدا هستم. در حالي که از آن همه تعريف معذب شده بودم،گفتم: -خوشبختم،ولي ديگه داريد اغراق مي کنيد. شيدا از داخل کيفش چيپسي بيرون کشيد و گفت: -اتفاقا برعکس،من اغراق نمي کنم تو هم خودت رو لوس نکن چون معلومه خودت هم مي دوني چقدر قشنگي،از ناز نگاهت مشخصه!در ضمن بي خودي هم براي من تعارف تيکه پاره نکن که اصلا اهلش نيستم. بعد با اشاره اي به بسته ي چيپس،گفت: -بفرما که ضعف روده شدم. وقتي گفتم مرسي،؛فرياد زد: -واي خدا انگار امسال من با تو داستان ها دارم. يه لحظه جا خوردم،شيدا دوباره زد زير خنده و آهسته تر گفت: -ترسيدي؟!خب بخور،نترس نمي خوام نمک گيرت کنم. و بي آن که فرصت حرف زدن بدهد،پرسيد: -بچه کجايي؟ برشي از چيپس برداشته و گفتم: -اصفهان. اخم هاشو در هم کشيد و گفت: -اصفهاني هستي؟!پس چرا لهجه نداري؟ در حالي که سرمو تکان مي دادم گفتم: -آخه پدر و مادرم اصالتا اهوازي هستند ولي اصفهان زندگي مي کنيم،خانواده ام اصلا لهجه ندارند و من هم…. شيدا آمد وسط حرفم و گفت: پس خوابگاه گرفتي؟ قصد نداشتم خيلي از مسائل خصوصيم را براي اهل دانشگاه فاش کنم،گفتم: -نه،منزل يکي از اقواممون هستم. -خب همين رو بگو،مي خواستم ببينم نزديک همديگه هستيم يا نه؟آخه براي قبولي تو دانشگاه يک عروسک از بابام جايزه گرفتم،گفتم ببينم يه همراه خوب پيدا کردم يا نه؟ همان طور که زير لب حرف هاي شيدا رو تجزيه و تحليل مي کردم دچار سردرگمي شده و در حس رفته بودم،شيدا که متوجه شده بود با خودم درگيرم.گفت: -باز که رفتي تو هپروت،فقط بگو منزل فاميلتون تو کدوم خيابونه؟ از گيج بازي خودم عاجز شده بودم،اين را قبول دارم تا يکي دوماه اول دانشگاه به قول شيدا معني و مفهوم خيلي چيزها را نمي گرفتم.و خيلي وقت ها او برايم ترجمه مي کرد،ولي بعدا حسابي راه افتاده بودم و ديگر خجالت نمي کشيدم. آدرسم را گفتم و از شانس خوب من تقريبا با شيدا هم محل بوديم و به قول خودش سر راه منو مي انداخت پايين. شيدا قد بلند و کشيده بود،رزمي کار بود و کمربند مشکي داشت خودش را هم باديگارد من معرفي مي کرد،اکثر اوقات شلوار چند جيب با کتاني مي پوشيد.البته از آن گران قيمت ها،تو ماشينش هم از نانچيکو گرفته تا اسپري فلفل و خيلي چيزهاي ديگه پيدا مي شد. آن روز،کلي با شيدا صميمي شدم،علاوه بر خودش يه برادر داشت و پدرش هم طلافروش بود و معروف.وقتي گفتم اسمش رو نشنيدم خيلي تعجب کرد.دختر خيلي راحت و خونگرم و همچنين باهوشي بود که اصلا درکنارش نمي فهميدم زمان چطور مي گذرد،از اين که او همه چيز را در مورد خودش گفته ولي من فقط خيلي مختصر از خودم حرف زده بودم و در مقابل سوال هايش هم فقط بله و خير مي گفتم،معذب بودم.در پايان ساعات کلاسي که خيلي از دانشجوها حضور نداشتند شيدا مرا رساند و با ديدن برج مسکــــــــونيمان در حالي که سوت بلندي مي کشيد.گفت: -اينجا خونه ي فاميلتونه؟پس معلومه خيلي مايه داره! من که ترس وجودم را فراگرفته بود و مي ترسيدم اسرار فاش بشود،سري تکان دادم و از شيدا خداحافظي کردم.
ما يکشنبه،دوشنبه،سه شنبه ها کلاس داشتيم و امروز دوشنبه بود،ديشب تا ديروقت به آدم ها و جرياناتي که از صبح گذشته بود فکر کرده و به قول شيدا خواب را از چشمانم پيشت کرده بودم ولي خيلي زود بيدار شدم و به زور براي اين که باز هم به قول شيدا کله صبحي دل قروچه نروم يک ليوان شير سر کشيدم و حاضر شدم فقط منتظر بودم اردوان از خانه خارج بشود تا من هم بروم بيرون ولي انگار بي فايده بود،حسابي اعصابم بهم ريخته بود که دير به کلاس نرسم،در فکر اين بودم که چادري بردارم و در صورت ديدن اردوان بر سر کنم که يک دفعه گوشي موبايلم شروع به زنگ خوردن کرد.من که هنوز به آن مسلط نشده بودم و مخصوصا چون انتظار صداي زنگ را نداشتم،گيج کشيده بودم بعد از کلي خنگ بازي دکمه مربوط را فشردم و با صداي لرزاني گفتم: -بله! شيدا که معلوم بود حسابي سرحال است گفت: -سلام،از پشت تلفن هم مي تونم تشخيص بدم داري گيج مي زني،حاضري؟ من که تازه يادم افتاده بود خودم ديروز شماره ي موبايلم رو بهش دادم،گفتم: -سلام،خوبي؟ شيدا از تعارفم عصباني شده و گفت: -آره نکنه فکر کردي از ديروز تا حالا درد گرفتم،بپر پايين منتظرتم عجله کن.سر راه يه کلپچ هم مي زنيم. حسابي ماتم برده بود و توقع داشتم شيدا دنبالم بيايد،از طرفي کلي ذوق زده شده بودم و از طرفي دلهره ي اين که اردوان خانه باشد را داشتم.ولي ديگر بيشتر از آن نمي توانستم معطل کنم و در حالي که با احتياط از آسانسور پايين مي رفتم،چادرم را در دست گرفتم ولي انگار اردوان نبود و طبقه اش در سکوت فرو رفته بود،وقت اين که کنجکاوي کنم خواب است يا خانه نيست را نداشتم،سريع از خانه بيرون زدم و شيدا را که عينک آفتابي زده بود و بي خيال همسايه ها آن وقت صبح بوق مي زد ديدم،با خودم گفتم خوش به حالش چقدر آدم راحتيه کاش يک خرده هم من،مثل او مي شدم.در اتومبيل سفيد رنگ مدل جديدش را گشودم،عينکش را بالا زد و گفت: -چه عجب اومدي!الان مي خوريم به ترافيک،کمي با ناز راه رفتن و حرکت اسلو موشنت رو کنار بذار،اين جوري ته صف همه چيز گير مي کني دختر. روزهاي اول از حرف هاي شيدا هيچي سر در نمي آوردم اما سعي مي کردم طوري وانمود کنم يعني فهميدم ولي شيدا خيلي زرنگتر از اين حرف ها بود که به قول خودش جريان را نفهمه بالاخره يکي از بالاترين رتبه هاي دانشگاه را داشت و به قول خودش”ف” مي گفتي مي رفت”فرحزاد” چاي و قليونش رو هم خورده و کشيده بود،در کلاس که هيچ کس نه حريف زبانش مي شد نه حريف ذکاوتش،بعضي موقع ها حرف هايي به استادها مي زد که دهان استادها باز مي ماند ولي هيچ ادعايي نداشت و خيلي خاکي بود. شيدا که با قدرت دنده را عوض مي کرد و با سرعت مي راند گفت: -تو هميشه اين قدر لفتي! من که هنوز باهاش احساس غريبگي مي کردم و با محيط راحت و نرم و موسيقي آرام بخش اتومبيل او که فضا را پر کرده بود،مانوس نبودم.گفتم: -نه،يعني آره،يعني… آمد وسط حرفم و گفت: -گرفتم بابا. بعد در حالي که زير لب مي گفت،بچه پررو!همه ي حرصش را سر گاز اتومبيل اش خالي کرد.از اين که اين طوري گفته بود کمي بهم برخورده و از طرفي آن قدر خجالت زده شده بودم که نمي توانستم بپرسم چرا بي احترامي مي کند. مدتي بعد همان طور که در آينه چيزي را نگاه مي کرد،گفت: -کمربندت رو ببند،مي خوام اين بچه پررو،رو ادب کنم. تازه فهميده بودم که منظورش من نبودم و لبخندي روي لب هايم نشست،کمربندم را مي بستم که شيدا ادامه داد: -پسره ي جلف فکر مي کنه چون زن نشسته بايد بهش راه بده.حالا اگه تونستي منو بگير. چنان با سرعت و نهايت مهارت و تجربه رانندگي مي کرد که قلبم داشت مي ايستاد با خودم مي گفتم”عجب غلطي کردم سوار شدم.”چند دقيقه اي به همان منوال گذشت و نگاهي به من که در صندلي فرو رفته بودم انداخت و با خنده گفت: -بي خيل بابا،پس بچه ترسو هم هستي! بعد سرعتش را کمتر کرده و گفت: -نترس بابا،کنار من مي شيني خيالت راحت دست و پا شکسته داديم ولي از جرمي جنايي خبري نيست. حالا کاملا سرعتش را کم کرده بود،شيشه خودکار اتومبيل را پايين آورده و دستش را بيرون برده و علامت داد و در حالي که بوق مي زد به کناري آمد،و لبخند زده و گفت: -خب حالا بره براي دوستاش تعريف کنه،مي دوني چيه؟اونقدر از اين جنس مذکر جماعت به جز شاهرخمون و بابام بدم مياد،تحفه ها فکر مي کنن خيلي از ماها بالاترن،توقع دارن وقتي مي يان پشت سرمون دوتا چراغ مي زنن ما هم هول بشيم و دستهامون رو از فرمون ول کنيم و يه راست بريم تو باقالي ها. من که از تصور آنچه او مي گفت خنده ام گرفته بود،گفتم: -ولي خودمونيم چه دست فرمون باحالي داري! شيدا با لبخند پرشيطنتش چشمهاي درشت سياهش را به سمتم چرخاند و گفت: -ا تو هم آره؟پس همچين هم رو لفظ قلم ترمز نکردي؟ديگر داشتم بدجور نا اميد مي شدم.

من که باز هم خنده ام گرفته بود،گفتم: -واقعيت اينه که خيلي از جمله هات رو اصلا نمي فهمم ولي بايد بگم خيلي بامزه حرف مي زني. شيدا که مي خنديد.گفت: -غصه نخور خيلي ها نمي فهمن.شيرين هم همش غر مي زنه و مي گه”مثل آدم حرف بزن،در شان و شخصيت تو نيست اين ريختي مکالمه پاس مي کني”ولي کو گوش شنوا. نگاه مات مرا که ديد،ادامه داد: -شيرين،مامانمه.اصلا مي دوني چيه؟اين مامان من دوست داره يه دختر داشته باشه مثل تو اما بيچاره چي نصيبش شده!مطمئن هستم تو رو که بهش نشون بدم روزي صد بار مي خواد بگه از اين دوستت آداب معاشرت رو ياد بگير.اگر بدوني چقدر سخت مي گيره،از راه رفتنم تا حمام کردن و خيلي چيز هاي ديگه…شانس آوردم،خان داداش و ددي عزيزم طرفدارم هستند والا واويلا با اين شيرين تيتيش! از لقبي که به مادرش داده بود خنده ام گرفت و گفتم: -از دست تو،آدم به مامانش که از اين لقب ها نمي ده. شيدا که با دقت توي آيينه نگاه مي کرد،مي گفت: -بي خيال جون عزيزت،تو ديگه براي ما معلم اخلاق نشو،فقط اين جا رو باش با اجازه ات همون بچه پرروئه هم دانشگاهيمونه. بعد لبخند شيطنت باري زد و در حالي که در يک حرکت ماشينش را پارک مي کرد رو به من کرد و گفت: -بپر پايين،کلپچ هم بمونه با ناهار يه جا مي زنيم.فعلا دشت اول از شيطنت هاي دانشگاهي رو گرفتم. من که کمي نگران شده بودم چون هيچ وقت دوست نداشتم با يک سري رفتارها در محيط تابلوبشوم،گفتم: -شيدا تو رو خدا تو دانشگاه زشته چيزي نگي،کاري نکني سريع برات پرونده درست مي کنن. شيدا که با دکمه ريموت اتومبيلش را قفل مي کرد.گفت: -بچه شدي يعني اين قدر کله ام بوي قرمه سبزي مي ده،دختر در مورد من چي فکر کردي؟! مقنعه اش را به حالت مسخره بيش از حد معمول جلو کشيد و با حالت بامزه اي گفت: -خواهر طلايه زود باش برو تو دختر،قراره برات پرونده بسازيم. بعد زد زير خنده و صداشو به حالت اول برگردوند گفت: -بابا اين طورها هم نيست که الکي اذيت کنن،تو چرا اين قدر از همه چيز مي ترسي!بيا،بيا اصلا با مني در يمني،غصه نخور مورد منکراتي نداريم. همون طور که از کنار پسرها با نگاه فاتحانه اي مي گذشت دست مرا با خود کشيد،پسره ي بيچاره که لحظه اي از ديدن شيدا ماتش برده بود سر به زير انداخت و به طرف ديگري رفت.شيدا که هنوز شادي کاري که کرده بود،در نگاهش پر مي زد.گفت: -بيا حالا وقت داريم،بريم سلف يه چايي قورت بديم تا سرکلاس شکممون صدا نده،آبرومون بره. من هم با اين که چندان ميل نداشتم اما به دنبالش راه افتادم. سلف دختران دانشگاه حسابي شلوغ بود،هرچند دختر گوشه اي مشغول گفتگو بودند،بعضي ها به تنهايي چيزي مي خوردند،بعضي ها هم با وسواس خاصي توي آيينه خودشان درست مي کردند،شيدا که با دوليوان يک بار مصرف چاي برمي گشت.گفت: -حالا هي تو تلويزيون بگن مايعات داغ تو ظرف پلاستيکي سرطان زاست کي اهميت مي ده همه کار خودشون رو مي کنن. و در حالي که از جيبش بسته اي شکلات را بيرون مي کشيد ادامه داد: -واي که بوي اين جا بد حالم رو بهم مي زنه،حالا خوبه سريع عادي مي شه،بس که اين سوسيس گنديده ها را به اين قشر فرهيخته ي بدبخت غالب مي کنند همچنين هم ماسک و دستکش مي زنن انگار قراره نمره انضباط ازشون کم کنن معلوم نيست،اون پشت چه کثافت کاري هايي مي کنن. و در حالي که گازي به تکه شکلاتش مي زد گفت: -بجنب تو رو خدا بخواي همش رو همين ريتم باشي هر روز کلاس ساعت اول رو از دست مي ديم. و چاي داغ را سريع خورد که من احساس کردم،نمي تونم از داغي لب بهش بزنم کمي بازي کردم و تا شيدا چايش تمام شد.گفتم: -من ديگه نمي خورم بريم. شيدا که معلوم بود تو دلش ميگه”بهتر اين قدر که تو لفتي.”کيفش را برداشت و گفت: -صاحب معده خودتي،خود داني! و به راه افتاد و من هم در حالي که کيفم را بر مي داشتم پشت سرش به راه افتادم. کلاس شلوغ بود،انگار هنوز استاد نرسيده بود گوشه اي نشستيم شيدا در حالي که کنار ديوار به حالتي مي نشست که به همه اشراف داشته باشد.گفت: -خوبه اينجا به همه مسلطم که اگه کسي نطق کشيد در جريان باشم. با اين که شيدا آرام جمله اش را گفته بود بغل دستي ام که دختر تقريبا تپل و بامزه اي بود زد زير خنده و آهسته گفت: -مگه تو برج ديدباني هستي اين طوري همه رو برانداز مي کني؟ شيدا که تازه توجهش به او جلب شده بود نگاه موشکافانه اي به عمق چشم هاي عسلي رنگ دخترک انداخت و گفت: -تو هم مگه مفتشي که بي نظر خواستن شيرجه مي زني تو آش. اين بار دخترک بلند زد زير خنده و در حالي که دستش را به سمت ما دراز مي کرد.گفت: -مريم هستم خيلي باحالي ها. از ته لهجه اش فهميدم تهراني نيست ولي چه خوب مي توانست با بقيه ارتباط برقرار کند و نترس بود اگر شيدا با اون حالت با من حرف زده بود پس افتاده بودم ولي مريم فقط خنديد تازه خوشش آمده بود،خلاصه خيلي سريع خودش را به جمع ما به قول شيدا با سنجاق قفلي،منگنه کرد و باز هم به قول شيدا موش تو سوراخ نمي رفت،جارو به دمش مي بست. بغل دستي اش را که دختر بامزه و خوشرويي بود و مثل من ساکت نشسته و نگاه مي کرد به عنوان فرشته معرفي کرد و گفت: -ما با هم جلسه پيش تو حياط دوست شديم.فرشته بچه تهرونيه،خانه شان نزديک همين نماد تهرونه،تازه مي گه باباش از اون خياط زبردست هاست.کلي هم ذوق کردند دختر ته تغاريشون دانشگاه قبول شده،ببين مانتوشو باباش دوخته. از اين که مريم پرونده زندگي فرشته را باز مي کرد متحير بودم پيش خودم فکر مي کردم خوبه من چيزي به شيدا نگفتم لابد او هم الان مي خواست به قول خودش آمار مرا بدهد ولي بعدها فهميدم که برعکس مريم،شيدا زبانش تحت هيچ شرايطي اگر خودش نخواهد باز نمي شود و باز هم فهميدم مريم اصلا نمي تواند حرف پيش خودش نگه دارد و به قول اصفهاني ها نخود تو دهانش نمي خيسد،مريم بعد از گفتن بيوگرافي کامل فرشته گفت: -حالا نوبت خودم شد،من هم که گفتم اسمم مريم است،از جنوب آمدم يک خوابگاه هم به هزار بدبختي گيرم آمده. و در حالي که صدايش را پايين مي آورد ادامه داد: -بابام هم فوت کرده اينو گفتم نپرسيد بابام چيکارست مامانم هم دبير بوده دو تا داداش هم دارم که الهي قربونشون بشم. و چنان اين جمله را با علاقه بيان کرد که ته چشمانش خنديد و ادامه داد: -خب اين پرونده ي ما اپن شد،حالا نوبت شما دوتاست. من که نه ولي شيدا خيلي مختصر خودش را معرفي کرد و خيلي مختصرتر من را،بعداز آن گروه چهارنفره ي ما شکل گرفت که در همه ساعت ها،کلاس ها و همچنين اوقات بيکاري با يکديگر بوديم و حتي يک وقت هايي به مدد اتومبيل شيدا مي رفتيم پارکي،سينمايي،مرکز خريد يا نمايشگاه و خلاصه هر کجا که به فکرمون مي رسيد،فقط فرشته يک وقت هايي محدوديت هاي زماني داشت که آن هم با زبان بازي شيدا که حسابي تبحر داشت و همچنين مريم که دست شيدا را هم از پشت بسته بود حل مي شد. وجود آن ها براي من که تا آن تاريخ حسابي توي تهران تنها بودم و همه ي اوقاتم را در خانه به تنهايي مي گذراندم واقعا نعمتي شده بود مخصوصا که خيلي مورد اعتمادم شده بودند و تصميم داشتم همه ي شرايط زندگي ام را با آن هايعني بيشتر با شيدا در ميان بگذارم تا بهم دلداري بدهند و هم اين که مجبور به آن همه پنهان کاري نباشم. يک ماهي از ترم اول گذشته بود،ديگر به جز آقايون به قول مريم سن بالا،همه ي شاگردها را به اسم مي شناختيم و جمع کلاس خيلي خوب بود.مخصوصا با خوشمزگي هاي مريم و آقاي ابطحي توي کلاس و همچنين که انگار نسبت به مريم چندان بي ميل نبود و اين راز بزرگ را همان اول کار شيدا و بعدها من و فرشته و حتي خود مريم با اين که انکار مي کرد کشف کرده بوديم و مي گفتيم به همديگر مي ايند چون جفتشون عشق مبسر بودن و يک وقت هايي هم تجسس در وجودشان بيداد مي کرد.ابطحي پسر خيلي سر به زير و خوبي بود يعني آن قدر که با ما راحت برخورد مي کرد همه فکر مي کرديم همجنس خودمان است. البته براي مريم جون که اين طور نبود با بقيه ي دخترهاي کلاس اين حس مشهود بود،از سر و وضع لباسش هم معلوم بود،چندان خانواده ي پولداري ندارد يعني بهتره بگويم وقتي او را با تيپ ها و لباس هاي اردوان مقايسه مي کردم دلم برايش مي سوخت ولي باز با خودم فکر مي کردم همين که خانواده اش پسري به آن با ادبي و درس خواني تربيت کرده اند معلوم است خيلي خانواده ي آبرومند و با فرهنگي هستند. مريم،پسرهاي کلاس را به رده ي سني(فنچ ها) يعني همان سن و سال خودمون و کوچکتر و دسته ي دوم متوسط ها،که به قول مريم بايد براشون آستين بالا بزنيم که شامل رضا ابطحي و چند نفر ديگر که نزديک به سي سال سن داشتند بود و دسته ي سوم آقايون و خانم هاي سن بالا که بيچاره آقايونش اصلا نبودند و خانم هاي آن سني هم کمتر از ماها حاضر بودند و جالب اينجا بود که استادهاي عزيز چقدر باهاشون تو غيبت راه مي آمدند و با ما کمتر در اين زمينه همکاري مي کردند ولي ما هم شکايتي نداشتيم بنده خداها گير و گرفتاري هاي خاص خودشان را داشتند.يکي از همان دسته دومي ها به نام شايان که به طور کل قيافه ي خوبي داشت و معلوم بود خيلي به قيافه اش مغروره از لحاظ تيپي هم چيزي از اردوان کم نداشت و کلي از دخترهاي کلاس و بهتر است بگويم دخترهاي دانشگاه برايش سر و دست مي شکستند،به قول شيدا زوم کرده بود روي من که البته هر بار بيچاره اشاره ي غيرمستقيمي مي کرد شيدا يا مريم چنان جواب دندان شکني بهش مي دادند که با اين که خيلي مغرور و پر اعتماد به نفس بود سکوت مي کرد و فقط يک نگاه معني دار به من مي انداخت.البته به قول فرشته حرمت نگه مي داشت ولي به قول شيدا،مي دانست اگر پايش را از گليمش درازتر کند قلم پايش خواهد شکست.اين وسط بماند که چند نفر ديگر هم مي آمدند جلو و ابراز علاقه مي کردند که شيدا به سبک خودش جوابشان مي کرد و خلاصه هر کدام سوژه اي مي شدند برای خنده و تفريح چند روزمان،ولي با خودم فکر مي کردم اگر اينها بفهمند که من شوهر دارم،آن هم چه شوهري چه خواهد شد،مخصوصا که اين پسره شايان به قول بچه ها بد گلويش پيشم گير کرده بود انگار مرا نصيب خودش مي دانست يعني به قول شيدا من آن قدر بي زبان بازي در مي آوردم که طرف فکر مي کرد دارم ناز مي کنم و به قول مريم با دست پس مي زنم و با پا پيش مي کشم.هرچند که به قول شيدا مختار بود هر طور عشقشه فکر کند،فقط وقتي يک پارچ آب سرد ريختن روش تب خال نزند و حتي يک وقت هايي شيدا به شوخي مي گفت: -کلک نکنه تو هم گلوت پيشش گير کرده و صدات در نمي ياد؟ و وقتي من با صراحت مي گفتم،من هرگز قصد ازدواج ندارم و اصلا هم شرايط دوستي را ندارم،خيالش راحت مي شد و مي گفت: -داشته باشي هم من بهت اجازه نمي دم. روزها به خوبي مي گذشت،ترم اول با همه ي اين مسائل گذشت و کاملا روحيه ام عوض شده بود يک وقت هايي تا پايم را در خانه ي اردوان نمي گذاشتم يادم مي رفت زندگيم چه حالت عجيبي دارد امتحاناتم را هم به خوبي گذرانده بودم حالا ديگر جدايي از بچه ها براي چند روز تعطيلات بين ترم خيلي سخت بود و انگار همه مان همين حس را داشتيم.مخصوصا من و مريم که مي خواستيم نزد خانواده هايمان برويم،فرشته و شيدا هم اگر ما دوتا نبوديم زياد حوصله بيرون رفتن با همديگر را نداشتند پس جريان ديدارها منتفي مي شد تا شروع ترم جديد و مجبور بوديم از همديگر براي مدتي هرچند کوتاه خداحافظي کنيم و با اين که قيافه هامون از اين دوري خيلي پکر و غمگين بود ولي به قول شيدا قيافه ي آقاي ابطحي مبسره و شايان معروفه از همه ديدني تر بود که آن هم باز کلي بساط خنده ي روز آخر را فراهم کرد. با اين که هم خوشحال بوديم از اين که يک ترم را با موفقيت به پايان رسانديم و هم ناراحت از جدايي چند روزه به رستوراني رفتيم و کلي خودمان را تحويل گرفتيم،به قول فرشته جاي آقايون محترم عاشق پيشه را هم خالي کرديم و بعد از ظهر هم در حالي که شيدا همه را مي رساند از يکديگر خداحافظي کرديم و قرار شد با هم در تماس باشيم. همه ي وسايلم را آماده کرده بودم،بليط هم گرفته بودم از اين که باز هم بي حضور شوهرم بايد به زادگاهم مي رفتم بي اختيار ناراحت بودم.ديگر آقا جون اينها هيچ حرفي در مورد اردوان نمي زدند بيچاره ها فکر مي کردند اردوان آن ها را قابل نمي داند و فقط همين که دخترشان خوشبخت باشد راضي بودند ولي من دلم برايشان مي سوخت که چرا بايد به خاطر عمل من آنها احساس حقارت کنند و از ديدن دامادشان محروم باشند،هرچند که اون فاجعه برايم بد هم نشده بود و حالا به دانشگاه مي رفتم که هميشه آرزويم بود و دوستاني پيدا کرده بودم که بيشتر از هر چيزي برايم ارزشمند بود با اين که خلا خاصي هميشه در وجودم حس مي کردم ولي رضايت داشتم. در اين مدتي که گذشته بود هميشه سعي مي کردم زياد به اردوان فکر نکنم و سرم به دوستانم گرم باشد ولي هر کاري هم مي کردم اردوان و گلاره هيچ گاه از فکرم بيرون نمي رفتند. وقتي نگاه مشتاق و ستايشگر و به قول مريم عاشقانه ي شايان را نسبت به خودم مي ديدم با خودم فکر مي کردم چرا بايد زندگي من اين گونه مي شد ولي انگار اين چراها پاياني نداشت و هميشه قسمتي از ذهنم را سايه اي از آنها فرا گرفته بود و دست و پايم را براي هر حرکتي مي بست و من مثل کسي که نعمتي را دارد ولي اجازه ي استفاده از آن را ندارد سعي مي کردم زندگي کنم و پايم را از گليم خودم درازتر نکنم تا باعث رسواييم نشود. خلاصه روزهاي تعطيلات بين ترم هم زودتر از آنچه فکر مي کردم گذشت،البته اين بار که پيش مامان اين ها بودم خيلي از دفعات قبل خوشحال تر و سر زنده تر بودم که حتي آقا جون هم متوجه تغیيرات روحيم شده بودند متوجه شده بودند…!و ابراز خرسندي مي کردند،فرنگيس خانم کمتر سراغي از مامان اينها مي گرفت و مامان هم چندان کاري به آن ها نداشت و من خوشحال تر بودم چون باعث سوتي دادنم نمي شد،اين بار کلي سوغات براي دوست هايم گرفته بودم تا بفهمند زادگاه من چه چيزهاي هنري و خوشمزه اي دارد.مخصوصا که براي شيدا سنگ تمام گذاشته بودم و زماني که ساک و چمدان بزرگم را با خود به خانه بردم فقط به اميد اين بودم که زودتر سوغاتي ها را به دست صاحبانشان برسانم،خلاصه در حالي که ساعت موبايلم را کوک مي کردم تا صبح به موقع حاضر بشوم و بچه ها را ببينم به خواب رفتم.
وقتي وارد حياط دانشگاه شديم،چنان همديگر را در آغوش گرفته بوديم و مي بوسيديم که اگر کسي نمي دانست فکر مي کرد سال هاست همديگر را نديده ايم،وقتي هم سوغاتي هايي را که برايشان تهيه کرده بودم دادم،در حالي که همه از حسن سليقه ام و اين که به يادشون بودم تشکر مي کردند،مريم هم سوغات هاي خودش را از شهرشان بهمون داد و در حالي که مي خنديد گفت: -حالا ظهر مي برمتون خوابگاه بايد ترشي بندريي که مامانم داده بخوريد. بعضي از روزها که کلاس نداشتيم ظهرها مي رفتيم به خوابگاه مريم که در نزديکي دانشگاه بود و چون چندتا هم اتاقي ديگرش هم با ما دوست شده بودند،يا غذا مي خريديم و با ترشي و شورهايي که داشتند مي خورديم که خيلي مي چسبيد و يا مريم خودش دست به کار می شد و با وسايل موجود در خوابگاه که خودش تهيه کرده بود استانبولي يا ماکاروني برايمان مي پخت که هيچ گاه مزه اش فراموشم نمي شود،اللخصوص املت و نيمروهايي که صبح هاي زود وقتي به همراه شيدا دنبالش مي رفتيم و دعوتمان مي کرد داخل و قبل از کلاس مي خورديم . يک وقت هايي هم که تحقيق داشتيم باز در خوابگاه مريم جمع مي شديم و با چاي و ميوه و تنقلات خودمون را تحويل مي گرفتيم و کلي خوش مي گذشت و براي ساعت ها فکرم از همه چيزهايي که آزارم مي داد خالي مي شد. آن روز هرکدام به جز من حرف براي گفتن داشتند که دوست داشتيم کلاس ساعت اول را به قول شيدا جيم بزنيم ولي از آنجايي که مريم هميشه شعارش اين بود که شما بچه پولدارها همش به فکر جيم زدن هستيد ولي ما از يک ريال پولمان که خرج درس خواندنمان شده نمي گذريم.همگي دست از پا درازتر به سمت کلاس رفتيم و قيافه ي ابطحي مبسر و شايان معروفه جگرسوخته که ديگر لقبش شده بود ديدني بود.حتي يک لحظه از ديدن آن همه عشق که از نگاه يک مرد بهم پاشيده مي شد معذب نشده بودم و وقتي با حالت خاصي سلام کرد و گفت: -هيچ وقت فکر نمي کردم بعضي ديدارها آن هم کوتاه باعث روي پا ايستادن بعضي آدم ها بشه. رنگم به وضوح پريد و دست هايم شروع به لرزيدن کرد،مريم در حالي که طبق معمول مي خنديد در جواب شايان گفت: -جناب مظفري پس بايد از همين حالا فکر آخرين ديدارتون باشيد. شايان که لبخند روي لب هاي خوش فرمش ماسيده بود،با حالت به قول مريم جگرسوزانه اي گفت: -يعني چي؟مگه چي شده؟ مريم که از سر به سر گذاشتن هيچ کس دريغ نداشت،قيافه اش را جمع و جور کرد و بعد خنديد و گفت: -تو رو خدا غش نکنيد،منظورم آخرين روز دانشگاه بود. شايان هم که انگار دوباره نيرو گرفته بود با اعتماد به نفسي که جز لاينفک شخصيتش بود گفت: -خيالتون راحت تا آن زمان،فکر هاي جالبي دارم. انگار روي صحبتش فقط به من است.گفت: -ديگه نمي ذارم ي خوابي ديوونم کنه. و در حالي که سعي مي کرد به عمق چشمانم نفوذ کند،در چشمهايم خيره شد.من که خجالت کشيده بودم و احساس مي کردم هم از آن همه صداقتش و هم از اين که علنا بهم ابراز احساسات مي کرد معذب شده ام،سرم را پايين انداختم و در دلم گفتم”خوبه شيدا هميشه کنارم باشه به قول خودش نبايد بي باديگارد مخصوص قدم از قدم بردارم.” شيدا و فرشته زودتر از ما وارد کلاس شده بودند و شايان ما را دم در کلاس گير انداخته بود.وقتي وارد کلاس شديم شيدا تا چشمش به من که رنگم پريده بود،افتاد.گفت: -چقدر دير کرديد!الان مي خواستم برگردم دنبالتون مگه شما پشت سر من نبوديد؟! در حالي که سعي مي کردم،خونسرديم را حفظ کنم گفتم: -طبق معمول درگير آقاي اعتماد به نفس معروف بوديم. شيدا که مي خنديد گفت: -اين جيگرسوخته هم تا چشم منو دور مي بينه مي پره وسط،بي خود نبود يک دفعه عليزاده رو انداخت جلوي پاي من،با اون سوال هاي بي در و پيکرش!از اسم استاد و ساعت کلاس،نگو از طرف شازده اومده بود. در همين حين در کلاس باز شد و دختر ريزه ميزه ي خوش چشم و ابرويي وارد کلاس شد و در حالي که لبخند مي زد گفت: -ببخشيد،اينجا کلاس استاد معيني رشته ي مديريت بازرگانيه؟ مريم که منتظر چنين سوژه هايي بود،تا کل اطلاعاتش را دودستي تقديم کند،گفت: -بله همين جاست حالاچه کار داريد؟ مريم آن قدر ته لهجه اش شيرين بود که آدم دوست داشت به حرف هايش گوش بدهد مخصوصا وقتي تازه از شهرشون برمي گشت لهجه اش غليظ تر هم مي شد. انگار همه ي کلاس ساکت شده بودند و دانشجوي جديد را که خودش را نهال ميعاد معرفي کرده بود و آن طور که مي گفت ترم اول را به خاطر مسافرت مرخصي گرفته بود،ارزيابي مي کردند.مريم هم طبق معمول بالاي منبر رفته بود و هر اطلاعاتي که به نظرش مي رسيد مي گرفت و مي داد. سپس جايي کنار خودش براي او باز کرد و نهال نشست. نهال خيلي دختر متين و مهرباني بود آن طور که بعدها متوجه شديم نهال به همراه خانواده اش در آمريکا زندگي مي کردند که بعد از تصادف وحشتناکي پدر و مادرش را از دست مي دهد و حالا پيش دايي و مادر بزرگش زندگي مي کرد.ترم اول دانشگاه را هم به علت مريضي مادربزرگش مرخصي گرفته بود. نهال آن قدر چهره ي زيبا و جذابي داشت که همان بدو ورود معلوم بود عده اي از پسرها که در ترم اول دل به کسي نداده بودند،حسابي از حضور تازه وارد خوشحال شدند و هر کدام سعي در خودنمايي و اعلام حضور کردندمخصوصا يکي از دوستان صميمي شايان مظفري،شايان دو دوست صميمي داشت که معلوم بود دوستيشان به دوران قبل از ورود به دانشگاه بر مي گرده،چون يکي از آنها در مورد اين که هر سه به يکباره تصميم مي گيرند که به دانشگاه بروند و در يک رشته تحصيل کنند و براي بچه ها تعريف کرده بود و هر سه با اراده درس خوانده و در يک سال و يک رشته قبول شده بودند.يکي از اين سه نفر بابک عليزاده بود که اين اواخر کاملا مشخص شده بود دل به شيدا بسته ولي جرات کوچکترين اشاره و نگاهي را ندارد و همين باعث مي شد شيدا کمي از او خوشش بيايد ولي اصلا به روي خودش نمي آورد و من هم که کاملا به خلقيات شيدا آشنا شده بودم مي فهميدم،ولي يکي ديگر،همين سپهر بود که سعي مي کرد نظر نهال تازه وارد را به خودش جلب کند.از آن روز به بعد دانشگاه رفتن شده بود بساط تفريح و سرخوشي مخصوصا که نهال هم خيلي سريع به جمع چهار نفره ي ما جذب شده بود و به قول فرشته حسابي آتش مي سوزانديم. مريم مي گفت”دل پسرهاي دانشگاه رو به آتيش مي کشيم”شيدا هم ميگفت”خب معلومه وقتي دو زيبارو که يکيشون همين طلايه خانم زيباي افسانه اي و يکيشون هم نهال باشه،تو گروه باشن بايد هم دل پسرهاي دانشگاه رو به آتيش بکشيم”مريم هم مي خنديد و مي گفت”خدارو شکر ما هم تو اين گروه هستيم،صدقه سر اين ها به ما هم نگاه مي کنن” شيدا هم مي خنديد و مي گفت”بي خود نيست من هميشه با خوشگل ها دوست مي شم”ما که مي دانستيم شيدا اصلا اهل اين حرف ها نيست ولي نهال جوري به شيدا نگاه مي کرد انگار شيدا حقيقت را گفته،خلاصه نهال زودتر از آنچه فکر مي کرديم با ما صميمي شد با اين که در بعضي کلاس ها که ما جلوتر بوديم حضور نداشت ولي به قول خودش مي خواست تابستان هم واحد بگيرد تا بلکه به ما برسد. در چشم بر هم زدني روزها گذشت و نزديک عيد شديم،براي اين که آخرين روز ديدار را با خاطره ي خوشي از يکديگر جدا شويم و به استقبال سال جديد برويم همگي قرار اردويي را گذاشته و قرار شد براي يک روز به خارج شهر برويم و مريم مسئول ثبت نام و گرفتن به قول خودش شهريه از بچه ها شد تا همه وسايل لازم را از همين جا تهيه کنيم،اکثر بچه ها ثبت نام کرده بودند به جز عده اي اندک که يا از اين جور پيک نيک ها دوست نداشتند يا شهرستاني بودند و مي خواستند زودتر به شهرستان بروند و يا کساني که به قول مريم دل به آقا يا خانمي همکلاسي نباخته بودند مثل فرشته ي خودمان.
خلاصه روز موعود فرارسيد،قرار شد هر کس وسيله نقليه دارد با خودش بياورد،به جز ماشين شيدا و نهال و دو دختر ديگر بقيه ماشين ها متعلق به آقايون کلاس بود. وسايل تهيه شده توسط مريم و ابطحي مبسره،ور دستش را داخل ماشين ها جا داديم.ابطحي و مريم از سطل بزرگ جوجه کباب و گوني برنج که با خودم فکر مي کردم کجا و چطوري مي خواهد بساط ديگ و قابلمه اش را بار بگذارد،تا وسايل آش و انواع تنقلات مثل تخمه و چيپس و پفک و خلاصه هر چيزي که لازم داشتيم مهيا کرده بودند و هر کس به فراخور داشته اش چادر و زيرانداز و رختخواب برداشته بود انگار نه انگار يک نصفه روز مي خواهند بمانند.من هم به سفارش شيدا شلوار چند جيب ارتشي رنگ با مانتویي به همان ست و شال يشمي رنگي که به رنگ چشمانم خيلي مي آمد گرفته بودم و يک کتاني از همان مدل هايي که جز لاينفک تيپ شيدا بود به پا کردم و در ماشين شيدا که جاي هميشگي ام بود جاگرفتم.اين اولين باري بود که با عده اي از دوستانم که دختر و همين طور پسر باشند قرار بود دسته جمعي جايي برويم،هيجان به خصوصي داشتم که به قول شيدا ني ني چشمانم مي رقصيد.چون نهال داييش را که معلوم بود چند سالي از خودش بزرگ تر است همراه آورده بود در ماشينشان،تنها بودند. فرشته هم که نيامده بود.مريم چون سرگروه جمع بود به همراه دختري که نامزد دوست صميمي آقا مبسر بود داخل اتومبيل دوست رضا ابطحي نشسته بود و من و شيدا هم تنها به دنبال سيل اتومبيل ها که با فاصله ي کمي از هم مي راندند روان شده بوديم. شايان که بغل دستش بابک و پشت سرش سپهر نشسته بود طوري مي راند که از کنار ما تکان نخورد.شيدا هم ديگر آن تندي هاي اول را در مقابل جنس مخالف نداشت و کمتر خشونت به خرج مي داد. بابک پسر خيلي پري بود،وقتي در بعضي بحث هاي کلاس داد سخن در دست مي گرفت،درباره ي نيما يوشيج تا نيوتن و تجار معروف ژاپني و کره اي،خلاصه هر چيز دانستني در جهان بود اطلاعات داشت و آدم احساس مي کرد چقدر غافل است،چندين زبان بلد بود و از لحاظ هيکل هم،قد بلند و تنومند بود يعني به شيدا خيلي مي آمد،قيافه اي مردانه و دلنشين داشت و وضع ماليشان عالي هم بود يعني روي هم رفته پسر خوبي به نظر مي رسيد.مخصوصا که خيلي چشم پاک بود و هيچ وقت ناخالصي در نگاهش ديده نمي شد و از همه ي اين موضوعات مهمتر اين بود که فهميدم مدرک کيوکوشينگ دارد آن موقع بود که با خودم فکر کردم خدا عقد او وشيدا را در آسمان ها بسته ولي هيچ وقت چيزي نمي گفتم،چون شيدا از اين حرف ها بي نهايت بيزار بود و بايد او را با دلش تنها مي گذاشتم تا به نتيجه برسد. شيدا در حالي که آهسته مي راند زير لب غرغر مي کرد که از اين همه مثل مورچه راه رفتن اعصابش را بهم ريخته و اگر بخواهند به اين وضع ادامه بدهند گازش را مي گيرد مي رود به مقصد،تا بقيه برسند که شماره ي نهال روي گوشيم افتاد. نهال کنار داييش نشسته بود،او پسري فوق العاده چشمگير بود و چنان تيپي زده بود که وقتي براي اشنايي با جمع پياده شد اندام بلند و ورزشي متناسبش در آن لباس هاي شيک و به قول شيدا مارک دار خيره کننده بود،مخصوصا چشم و ابروي زيبايش که شبيه نهال بود چنان همه را مبهوت کرد که يک لحظه احساس کردم سپهر بيچاره دارد پس مي افتد ولي وقتي فهميد طرف دايي نهال است انگار دوباره خون به رگ هايش دويده بود که رنگش تغيير کرد ولي حال و روز بقيه آقايون مخصوصا شايان ديدني بود،تمام آن حس نگراني را کشيدند و به يک باره در وجود او ريختند که آن قدر پکر و غمگين شد.انگار يکي را پيدا کرده که مي دانست با او تاي رقابت دارد و چه بسا او را پيروز ديده بود که ان قدر اعتماد به نفسش را که خصيصه ي اصلي اش بود از دست داد و رنگش پريد،خلاصه نهال که در اتومبيل شاسي بلند خان دايي جون نشسته بود گفت: -بچه ها من آدرس رودخونه اي رو که مريم و آقاي مبسر در نظر دارن گرفتم دايي کوروش مي گه مي خوايين ما زودتر بريم،وسايل رو آماده کنيم تا بقيه هم به ما ملحق بشن؟! من که مي دانستم شيدا منتظر چنين پيشنهادي است گفتم: -باشه پس شما جلو برين ما هم مي ياييم. قطع کردم شيدا با اين که مکالمه ي ما را شنيده بود ولي به شوخي گفت: -چيه نهال جان دلش برات تنگ شده بود يا خان دايي دلش رفته بود؟ من که اخم کرده بودم.گفتم: -لوس نشو!مگه نشنيدي گازش رو بگير برو دنبال خان دايي انگار اون هم مثل تو عشق سرعته،نهال گفت ما بريم تا بقيه برسن. شيدا حالا با حرکتي سريع از پشت همه ي ماشين هاي قطار شده لايي کشيد و گفت: -دم خان دايي جون گرم،ديگه داشت اعصابم مگسي مي شد،نزديک بود کل روز رو براي همه تلخ کنم اين چه ريخت رانندگيه حوصله ام سر رفت.احمق ها انگار عروس مي برن بچه قرتي ها. در حالي که توي آيينه نگاه مي کرد گفت: -انگار جناب جيگر سوخته هم مثل ما حوصله اش سر رفته بود که پشت سرمون گازش رو گرفته شايد هم ترسيده ما با خان دايي جون زودتر برسيم نونش آجربشه،پسره ي خر! من که از داخل آيينه شايان را زير نظر گرفته بودم گفتم: -خدا به خير کنه!چقدر هم اخمو شده جيگر سوخته امروز. شيدا خنديد و گفت: -من هم به جاش بودم حال و روزم بهتر از اون نبود اين خان دايي عجب تيکه ايه ها،مثل سوپر استارهاي هاليووديه. من که از حرف هايش خنده ام گرفته بود گفتم: -حالا مگه هاليوودي ها چي هستن!سوپر استارهاي خودمون که بيچاره ها بهترن. شيدا که با ژست هميشگي اش مي راند گفت: -آي گفتي!آره دقيقا مثل همين سوپر استار اول خودمونه،انگار پيش زمينه ي قبلي هم در مورد تو داشت يک جورهاي خاصي نگاهت مي کرد که بيا و ببين،غلط نکنم اين نهال تو رو براش لقمه گرفته. من با اخم گفتم: -چي براي خودت مي بري و مي دوزي تو رو خدا يه موقع چيزي نگي امر بهش مشتبه بشه و بين بچه ها چو بيفته!من اصلا موقعيت و حوصله ي اين حرف ها رو ندارم. شيدا که به شکل مرموزي نگاهم مي کرد،محکم روي پايم کوبيد و گفت: -پس کي مي خواي علت اين بي حوصلگي و بي موقعيتي ات رو براي ما فاش کني؟!من که مي دونم پشت اون مخمل سبز چشمات کلي حرف داري که مي ترسي بگي. شوک شده بودم،يعني قيافه ام آن قدر تابلو بوده که شيدا فهميده نگفته هايي دارم؟هرچند که شيدا خيلي زرنگ بود و منو خوب مي شناخت ولي نه در اين حد که رازم را بفهمد.سکوت کرده بودم که شيدا ادامه داد: -نمي خواي حرف بزني چيزي نگو!ولي اينو بدون هر چي بگي اين سينه محرم اسراره و بايد بهت اعتراف کنم،تو بهترين دوستم هستي که تا به حال داشتم و برات هر کاري بخواي انجام مي دم.
من که همچنان شوکه بودم،آهسته گفتم: -خيالت تحت به وقتش خيلي چيزها هست که بايد بهت بگم. و دوباره سکوت کردم شيدا که به علامت دانستن سرش را تکان مي داد.گفت: -خودتو ناراحت نکن دوست نداشتي هم نگو. صداي موسيقي را به حد زيادي بالا برد و به دنبال اتومبيل خان دايي گاز داد و شايان را هم پشت سرش کشاند. نيم ساعتي بيشتر نگذشته بود که ماشين دايي نهال در جاده اي خاکي پيچيد و ما هم در حالي که به قول شيدا از خاک و خلي که به پا کرده بودند بدجوري فيلترهاي تنفسي مون داشت از کار مي افتاد به دنبالشان روان بوديم خلاصه کلي رفتيم تا به جاي پر دار و درختي که در نزديکي آن رودخانه ي بزرگي جاري بود و صداي شرشر آن مرا به ياد زاينده رود افتاده بودم مسخ مي کرد،رسيديم.دايي نهال خيلي سريع اتومبيل اش را گوشه اي متوقف کرد و شيدا هم در حالي که مي گفت: -چرا اينجا؟! پارک کرد و گفت: -خب می رفتيم جلوتر. و پشت سر ما هم شايان و بابک خيلي زود پارک کردند و پياده شدند دايي نهال بي آن که در مورد برپا کردن چادرها و پهن کردن زيراندازها نظري بپرسد خيلي راحت و بي رودربايسي زيراندازها را به دست بابک داد و به نقطه اي اشاره کرد تا همان جا همه را پهن کنند شايان که در نگاهش اخمي مشهود بود گفت: -بهتر نيست بقيه هم بيان نظرشون رو بپرسيم بعد جايي رو انتخاب کنبم؟ دايي نهال با آن نگاه نافذش لحظه اي جاي مورد نظرش و بعد هم قيافه ي شايان را از نظر گذراند و سپس گفت: -نه،اينجا عاليه،مطمئنا همه مي پسندن،در ضمن خانم ليدر(منظورش مريم بود)گفتند هر جا خودتون صلاح مي دونين فقط تا رسيدن ما همه چيز رو آماده کنيد. شايان که انگار از جواب قاطع و جدي دايي نهال عصبي تر شده بود.نگاه خشمگيني به او انداخت و وسايل را برداشت و به سمت مورد نظر کوروش حرکت کرد. هوا به نظرم حسابي سرد مي آمد و قدرت اين که از داخل ماشين گرم شيدا که بخاري آن گرماي مطبوعي ايجاد کرده بود پياده بشوم نداشتم.شيدا در حالي که سرش را از پنجره بيرون کرده بود گفت: -جناب خان دايي! کوروش که انگار با لقبي که صدايش زده بودند بيگانه بود بي توجه داشت با نهال صحبت مي کرد که با اشاره ي نهال برگشت و با لبخند محزون و دلبرانه اي گفت:-بنده کوروش هستم. شيدا خنديد و گفت: -براي ما همون خان دايي هستيد،اشکالي که نداره؟ کوروش که مي خنديد گفت: -هر جور دوست داريد.فقط اين طوري يک حس خاصي پيدا مي کنم. شيدا که تو حرف کم نمي آورد با حالت خاصي گفت: -مثلا چه حسي؟ کوروش که انگار خوب به فوت و فن دلبري آشنا بود.باز هم ژستي گرفت و در حالي که کلاه پشمي اش را بر روي سرش جابه جا مي کرد.گفت: -مثلا…حس… و دوباره بعد از مکثي ادامه داد: -بهتره بعدا به نهال بگم خودش شماها رو در جريان مي ذاره. شيدا که مي خنديد گفت: -باشه خان دايي جون،پس تا همون بعد که به نهال جون بفرماييد ما رو از لقب جديدي معاف کنيد که جون شما ما از اوليه چيزي بهمون بگم از همون لحظه تا آخر عادت مي کنيم.حالا بگذريم….!خان دايي بهتر نبود تا جلوتر ماشين ها رو مي برديم؟! کوروش نگاهي به ما تنبل ها که داخل ماشين لم داده بوديم و خيال پياده شدن نداشتيم انداخت و گفت: -نه اينجا بهتره چون اگه ما بريم بالاتر بقيه هم همين کار رو مي کنن ديگه،همگي يادمون مي ره اومديم پيک نيک،فکر مي کنيم اومديم پارکينگ.بعدشم تو اين هواي سرد هر کسي مي خواد بپره بره تو ماشين کنار بخاري از حس و حال بقيه کم مي شه،ماشينا که دور باشه مجبور مي شيم دور هم باشيم. در ذهنم فکر مي کردم،چقدر اين جناب خان دايي فکر همه جا رو کرده.شيدا در حالي که ماشين را خاموش می کرد و قفل فرمانش را مي زد زير لب گفت: -به به جناب خان دايي!مثل اين که حواسش به جيم فنگ هاي ما هم هست.فکر اينجا رو ديگه نکرده بوديم. من که از شادي شيدا حالم خيلي خوب بود شال گردنم را دور صورتم پيچيدم،دکمه هاي کاپشن را هم بستم و از ماشين پياده شدم از دور شايان و بقيه را مي ديدم که به سرعت همه ي فرش ها را پهن کرده و دو تا از چادرها را هم باز مي کردند.در حالي که وسايل پشت ماشين را که شامل دو تا زنبيل و چند تا متکا و پتو بود بر مي داشتم صداي کوروش را پشت سرم شنيدم که گفت: -شما نمي خواد زحمت بکشيد،همراه نهال دست خالي بريد.الان بقيه هم مي رسن تعداد آقايون کم نيست.در ضمن وقتي رسيديد به آقايون(حالت متعجبي به چهره اش داد)اسم هاشون چي بود؟! شيدا که بهمون نزديک شده بود با لبخند،همراه با طنز گفت: -جيگر سوخته. و سپس ادامه داد: -ببخشيد،ببخشيد شايان و بابک. کوروش که به سمت شيدا برگشته بود نگاه عجيبي کرد و گفت: -اول چي گفتيد؟! شيدا که منتظر سر به سر گذاشتن دايي نهال بود گفت: -هيچي اول اشتباهي لقبش رو گفتم،بعد يادم افتاد شما چيزي نمي دونيد. کوروش که يکي از ابروهاشو بالا برده بود گفت: -خب حالا شما بگيد ما هم بدونيم! شيدا که هم مي خواست جواب بدهد و هم به قول خودش بگذارتش تو خماري گفت: -حالا بعدا به نهال جريانش رو مي گم بهتون ميگه. کوروش لبخندي زد و دندان هاي مرتب و زيبايش را به نمايش گذاشت و گفت: -داشتيم خانم شيدا؟! شيدا که مي خنديد گفت: -اينجا همه چيز داريم جناب خان دايي. کوروش با شيطنت خاصي به من نگاه کرد و گفت: -مطمئنيد همه چيز؟ نهال از پشت ماشين يک پتو و متکا برداشت و گفت: -دايي قرار نشد دوست هاي منو اذيت کني ها!

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن