codebazan

رمان طلایه

رمان طلایه پارت ۵

کوروش که قيافه ي حق به جانبي گرفته بود.گفت: -من اذيتشون کنم!اين ها رو…!وا…يکي بايد به داد بنده برسه. نهال در حالي که همه ي رختخواب ها را در بغلش محکم گرفته بود گفت: -يالله…بجنبيد.الان ليدر مي رسه شاکي مي شه،گفت تا ما برسيم همه ي کارها رو کرده باشيد به همين خاطر مجوز از آن قطار آهسته بيرون اومدن رو داد. کوروش که به ماها نگاه مي کرد گفت: -نهال جان،شما نمي خواد زحمت بکشيد بريد من خودم الان به همراه بقيه وسايل رو ميارم. نهال که به کار خودش ادامه مي داد گفت: -سخت نيست تازه اينها رو بغل کردم گرمم شده. کوروش سري تکان داد و گفت: -بي ربط هم نمي گي. رو به من گفت: -شما هم مي خوايد گرم بشيد هم ليدر رو عصباني نکنيد؟! -بله حتما. بعد يک پتوي سبک رو دوشم انداخت و يک متکا هم به دستم داد و گفت: -براي شما بسه. شيدا که مي خنديد گفت: -الحق که خان دايي خوب ما رو گرفتي. سپس دوتا سبد دسته دار برداشت و گفت: -بزن بريم. کوروش به شيدا گفت: -دختر اين ها سنگينه! ولي شيدا بي توجه به راه افتاد.کوروش هم در حالي که بقيه ي وسايل را که کم هم نبود روي شانه و دو تا دستهايش مي گرفت درب اتومبيلش را قفل کرد و به راه افتاد و همان طور که با آن همه بار قدم بر مي داشت آهسته گفت: -شما بيشتر از اونچه که نهال برايم توضيح داده بود خانم و زيبا هستيد. من که به يک باره متوجه حرف هاي کوروش شده بودم.گفتم: -بله؟ با حالت جدي و محکمي گفت: -اگر سختتونه اون متکا رو هم بذاريد روي اينها. -نه اصلا. -اينو جدا خدمتتون عرض مي کنم.اول اصلا حوصله ي شرکت توي همچين پيک نيکي رو نداشتم ولي حالا خيلي خوشحالم،بعضي وقت ها آدم گمشده ي خودش رو يه جايي مي بينه که حتي فکرش رو هم نمي کنه. من که تقريبا صورتم قرمز شده بود در حالي که سکوت کرده بودم سعي مي کردم قدم هاي بلندتري بردارم تا زودتر برسم.هنوز بعد از اين همه مدت نمي توانستم مثل شيدا با جنس مخالفم ارتباط برقرار کنم و به قول شيدا مثل منگ ها نگاه مي کنم بعد هم مثل لبو مي شوم.با اين که هوا سرد بود و بي اختيار بيني ام قرمز شده بود ولي تا به شيدا رسيدم از گونه هايم که گل انداخته بود سريع فهميد بايد اتفاق خاصي افتاده باشد و در حالي که سعي ميکرد پتو و متکا را بردارد آهسته درگوشم گفت: -خان دايي رو هم به جمع جيگرسوخته ها پيوست دادي؟خبر نداري اين جيگر سوخته ي اولي چه حالي داشت وقتي از دور شاهد اختلاط شما بود،اونقدر لب رو جويد اگر به وصالت برسه چيزي براش نمونده. در حالي که نمي توانستم مثل خود شيدا تند تند وآهسته هر چي دلم مي خواهد بگويم و خودم را خالي کنم.آرام خواستم بگويم شيدا اين قدر قصه نباف من حوصله ي هيچ کدام را ندارم.اما از حق و حقيقت نگذريم،جناب خان دايي بدجوري تاثير گذار بود که مريم با سر و صداي هميشگي خودش به همراه بچه ها و آقا رضا،از راه رسيدند. دور تا دور فرش ها و چادر هاي رنگي بر پا بود و دوسه تا پيت آهني که از قبل تهيه کرده بودن را پر از زغال و چوب کرده و آتش هاي گرم و خوبي مهيا نمودند.مريم خيلي سريع دست به کار شد و در حالي که مسئوليت هر کاري را به کسي محول مي کرد برنج را درسيني بزرگي سرازير کرد و مشغول پاک کردن شد انگار بين همه جا افتاده بود من کار بلد نيستم که بهم کاري نمي دادند خبر نداشتند گلاره خانم لقب کلفت جون را بهم داده و باز هم خبر نداشتند کارگر خانه شوهرم به خاطر جايگزين شدن چنين کارگر حرفه اي اخراج شده است.در همين افکار بودم و در کنار مريم که غرق خوشي بود و طبق معمول نه از کار خم به ارو مي آورد و نه از مشکلات و فقط به شادي ديگران شاد و به غم بقيه هم بسيار غمگين بود مشغول پاک کردن برنج شدم شيدا هم که خيلي ماهرانه مشغول به سيخ کشيدن جوجه هاي طلايي رنگ بود.آقايون هم خودشون را مشغول برپايي آتش کرده بودند،خلاصه زودتر از آنچه فکرش را مي کردم ناهار حاضر شد.سفره پلاستيکي و ظرف هاي يک بار مصرف را چيديم و در ميان شور وحال وصف ناپذير جمع البته به غير از شايان ناهار خورديم و بعد از ان شيدا با طنابي که از ماشينش آورده بود تاب درست کرد و مشغول تاب سواري شديم و بقيه هم به طريقي هرکدام مشغول يک بازي بودند و مي گفتند و مي خنديدند و شاد بودند.در همين بين کوروش که دوباره ما را تنها يافته بود،جلو آمد و در حالي که لبخند بر روي صورتش بود گفت: -شيدا خانم انگار نهال کارتون داره! شيدا که ابروهاشو در هم مي کشيد گفت: -خان دايي الان شما بنده رو شبيه چيز خاصي که نمي بينيد خدايي نکرده؟! کوروش که يک لحظه مثل آن اوايل که من با شيدا آشنا شده بودم منظور حرفش را نفهميد و با تعجب نگاه عميقي به صورت شيدا کرد و گفت: -نه مثلا چي؟ شيدا همان طور که جدي نگاهش مي کرد گفت: -مثلا دراز گوش! کوروش که به يک باره متوجه شد بلند زد زير خنده و گفت: -بنده چنين جسارتي کردم؟ شيدا گفت: -حالا به شکل کادو پيچ خان دايي و کوروش سرشو به حالت اين که از دست ما کم آورده تکان داد که شيدا گفت: -حالامن فعلا مي رم ببينم نهال جون که سرش اون همه به بازي گرمه چه کارم داره،ولي شما مواظب جگر سوخته باشيد. با اشاره ي چشم و ابرو از شيدا خواهش مي کردم نرود و هم اين که اين چيزها را نگويد.ولي شيدا بي توجه به من از مادور شد.کوروش که حالا به مراد دلش يعني صحبت به قول شيدا که بعدش مي گفت بي سر خر خشنود بود گفت: -از اون لحظه ي اول که شما رو ديدم داشتم فکر مي کردم چشمهاي شما طوسيه ولي الان احساس ميکنم سبزه درسته؟ من که حالا مي ديدم کوروش يک جوري برخورد مي کند که انگار خيلي باهام صميميه کمي معذب شده و گفتم: -اين سوال اين قدر مهم بود که شيدا بيچاره رو فرستادين پي نخود سياه! لبه تاب را آهسته به حرکت درآورده سکوتي کرد و سپس گفت: -هيچ وقت فکر مي کردم دوست هاي اين نهال جان تا اين حد هر کدام بتونند هر لحظه منو ضربه فني کنن،انگار تو اين دانشگاه ها بدجوري دفاع شخصي زباني رو ياد مي دن.البته آموزش شيوه هاي نابودسازي غرور و اعتماد به نفس که جاي خود داره.فکر کنم يه ترم ديگه نهال جون،درس بخونه اون هم هنوز حرف از دهانم بيرون نيومده منو از جمله ام پشيمون مي کنه. سکوت کرده بودم کوروش دوباره ادامه داد: -آهان اين سکوت هم البته فن جالبيه،البته انگار انحصاريه خودتونه و شيدا خانم چيزي در موردش نمي دونه. در حالي که لبخند مي زدم گفتم: -شما انگار وکالت خونديد درسته؟ کوروش لحن جدي به خودش گرفت گفت: -نه بنده پزشک هستم چطور مگه؟ -آخه خيلي خوب ماها رو مغلوب کلامتون کرديد و ازخودتون دفاع کرديد. کوروش که تاب را نگه مي داشت گفت: -مي شه کمي قدم بزنيم؟ من که از آن حالت تاب سواري خسته شده بودم پذيرفتم البته نا گفته نماند که اين کوروش يک جوري حرفش را به آدم تحميل مي کرد که جاي هيچ عذر و بهانه آوردن نمي گذاشت،در همان يک روز فهميدم اين از خصوصيات منحصر به فردش است.
در حالي که از سرما دست هايم را به همديگر مي ماليدم آهسته گام برمي داشتم و کوروش هم همپاي من قدم مي زد و گفت:
-شماها از نهال جلوتر هستيد درسته؟
با تعجب نگاهش کردم که گفت:
-منظورم ترم هاي دانشگاهيه.
آهسته گفتم:
-فقط يک ترم.
کوروش که معلوم بود تنها اين حرف ها را مي زند که حرفي زده باشد تا برود سر اصل مطلب ادامه داد:
-شماها کي فارغ التحصيل مي شين؟
خنده ام گرفته بود که سوال هاي شخصي اش را با جمع با بقيه مي بست گفتم:
-تازه سال اول هستيم.
کوروش سرش را به علامت متوجه شدم تکان داد و گفت:
-بايد قدر روزهاي دانشگاه رو بدونين.
با شيطنت خاصي گفتم:
-معلومه دوران به خصوصي رو پشت سر گذاشتيد؟
-واقعيت که،نه.راستش وقتي من جمع صميمي شما رو ديدم غبطه خوردم چرا زمان ما اين طوري نبود يعني مي دوني چيه اون موقع ها ماها اون قدر به درس فکر مي کرديم که هيچ وقت فکر اين طور لذت هاي دوستانه نبوديم.من خودم شخصا در شبانه روز پنج ساعت هم نمي خوابيدم الان که فکرش رو مي کنم،مي بينم خيلي عذاب کشيدم. در حالي که به چهره ي پرثبات و مردانه اش دقيق مي شدم.گفتم:
-خب پزشک شدن خيلي متفاوته. کوروش که به تائيد حرفم سرش را تکان مي داد.گفت:
-البته من اينجا تحصيل نکردم.آمريکا درس خوندم به خاطر همين کمي سخت تر گذشت. من که فکر مي کردم آدم هايي که خارج از ايران درس خواندن بايد نابغه باشند با هيجان پرسيدم:
-واقعا؟!چطوري آخه زبان….؟!
حرفم را خوردم و توي دلم صدبار خودم را به خاطر اين نديد و بديد بازي ها و اين که يک وقت هايي بي فکر فقط يک چيزي مي پرانم ملامت کردم ولي کوروش در حالي که خيلي مهربان نگاهم مي کرد تا بيشتر از آن خجالت زده نشوم گفت:
-آن قدر ها هم سخت نيست.زبان هم بايد ياد بگيري البته ما خيلي سال بود که اونجا زندگي مي کرديم يعني دوران اسکول رو هم اونجا گذروندم . اونجا ايراني زياده ولي انگار ايراني هاي اينجا توي ايران خودمون يک شکل ديگه هستند مثل خود ما،احساس مي کنم وقتي تو ايران هستيم تحت تاثير اخلاقيات اينجايي ها يه جور ديگه مي شيم.
هر لحظه از گفته هاي کوروش تعجبم بيشتر مي شد چون هميشه دنيا را در همين دور و بر خودم مي ديدم.حالا خنده دارتر اين که آن موقع که در اصفهان بودم دنيا را اندازه ي همان شهر خودم مي دانستم.از افکار بچه گانه ي خودم بدم مي آمد شايد اگر کمي بازتر و وسيع تر مي انديشيدم زندگيم بهتر پيش مي رفت.ولي خب من تا يک چيزي را کاملا تجربه نمي کردم انگار وجود نداشت.نمي دانم چقدر با کوروش حرف زديم که احساس کردم از بقيه حسابي فاصله گرفتيم و اما هنوز در عالم خودم سير مي کردم و همان طور مشغول سوال و جواب بودم که کورورش نگاهي به همه طرف انداخت و سپس در حالي که چرخي به دور خودش مي زد و نگاهش نگران شده بود گفت:
-رودخونه کو؟
من که تازه به خودم آمده بودم با ترس و حيرت نگاهي به اطراف انداختم و سپس در حالي که طبق عادت به صورتم مي زدم گفتم:
-واي از کدوم طرف بايد برگرديم.
و حسابي داشتم خودم رو ملامت مي کردم که چرا هيچ وقت نمي توانم مثل آدم رفتار کنم.آخه چرا نباید حواسم باشد اين دومين بار بود که خيلي راحت به يک مرد غريبه اعتماد کرده بودم و باهاش همراه شده بودم.حالا به کوروش مطمئن بودم خيلي پسر خوبي بود ولي جلوي بچه هاي دانشگاه،حتما حالا هزار جور فکر در موردم مي کردند هرچند آنها مرا مي شناختند که اهل اين حرف ها نيستم.اصلا از کجا مي شناسند الان شايان چه فکري مي کند سريع خواستم گوشيم را دربياورم و به شيدا زنگ بزنم ولي تازه به خاطرم آمد چون اين محل آنتن نمي داد خاموشش کردم و توي کيفم است.ديگر حسابي از دست خودم کفري شده بودم و خودم را سرزنش مي کردم.نمي دانم قيافه ام چه شکل شده بود که کوروش در حالي که سعي مي کرد از طريقي راه را پيدا کند،کنارم آمد و گفت:
-نترس چرا رنگت پريده؟الان راه رو پيدا مي کنم. من که حسابي نگراني در چشمانم موج مي زد گفتم:
-شما موبيالتون رو چند لحظه مي دين؟ کوروش دستش را داخل جبيش فرو برد گوشي خوش مدلش را درآورد و در حالي که به صفحه ي آن خيره شده بود گفت:
-اصلا آنتن نداره. و در حالي که به سمتم مي گرفت گفت:
-حواست باشه هر جا يک ذره هم آنتن داد بهم بگو. بعد دوباره رو به من گفت:
-طلايه جان،چرا خودت رو باختي من پيشتم!
تو دلم گفتم”حالا ديگه بدتر خدا بهمون رحم کنه.”که کوروش ادامه داد:
-گوش هاتو تيز کن ببين صداي آب رو از کدوم طرف مي شنوي؟اگر رودخونه رو پيدا کنيم يه مقدار که جلو بريم بهشون مي رسيم.
در حالي که هم از ترس و هم از سرما تمام وجودم مي لرزيد.سرم را تکان دادم و سعي کردم چشمهامو ببندم و ببينم صداي اب کجاست آن قدر صداي جير جيرک ها و پرندگان زياد بود که نمي شد تشخيص داد ولي من آن قدر در اين مدت که تنها زندگي کرده بودم و مرتب گوشم به طبقه ي پايين بود حساس شده بودم که هر صدايي را تشخيص مي دادم انگار فضول بازي هام همچين بي حسن هم نبود کمي گوش دادم تا بالاخره چيزي دستگيرم شد ولي شک داشتم به کوروش گفتم:
-اوهوم. و به سمتي اشاره کردم او که دنبال چيزي مي گشت گفت:
-تو چيزي براي نشانه همراهت نداري اينجا بذاريم تا گيج نشيم اگه اشتباه تشخيص داده باشي!
در حالي که به ذهنم فشار مي آوردم سر تا پايم را برانداز کردم يک دفعه ياد گل سرهايي که به موهايم بود افتادم هميشه براي اين که موهايم را جمع کنم مجبور بودم دو سه تايي گل سر استفاده کنم.سريع همه را از سرم جدا کردم و به دستش دادم.کوروش هم که لبخندي مي زد گفت:
-آره خيلي خوبه!
يکي را به قسمتي از بوته هاي روي زمين زد و سپس گفت:
-گفتي اين طرف بريم؟!
با سر حرفش را تاييد کردم گفت:
-فکر کنم درست باشه خودم هم به همون سمت شک داشتم.
بعد مرا که هاج و واج نگاهش مي کردم به دنبال خود کشيد از اين که با مردي در دل جنگل تنها بودم مي ترسيدم ولي صدايي دروني بهم اخطار مي داد:
-آن قدر خنگ هستي و به قول شيدا سريع مي روي تو هپروت که بعيد نيست يک موقع گم بشوي و وسط اين جنگل خدا مي دانست چه اتفاقي مي افتاد ساعت داشت از چهار بعد از ظهر هم مي گذشت هوا به قول کوروش امکان داشت تاريک بشود و بايد هر طور بود قبل از تاريکي به بقيه ملحق مي شديم ولي چطوري؟آن سمت را هم که من گفته بودم صد متر دويست متر نمي دانم چند متر ولي کلي رفتيم و هيچ اثري از رودخانه نبود و بدتر از آن که هيچ صدايي هم نمي آمد هر لحظه دلهره و اضطرابم بيشتر مي شد و نگراني در چشمهاي کوروش هم مشهود بود ولي به روي خودش نمي آورد و به من دلداري مي داد خيلي سردم بود بغض راه گلويم را بسته بود و نزديک بود اشک هايم جاري بشود به شدت خودم را کنترل مي کردم و مدام در دلم به خودم و سر به هوايي ام لعنت مي فرستادم که هيچ وقت نمي توانستم مثل بقيه دخترها زبر و زرنگ باشم کافي بود سوژه اي براي حرف زدن پيش بيايد چنان زمان و مکان فراموشم مي شد که خودم را هم گم مي کردم.کوروش که مرتب نگاهش به ساعت مچي اش و آسمان بود چشمهايش را بست،انگار مي خواست به صداي آب گوش بدهد ولي وقتي دوبار اين کار را کرد فهميدم بي نتيجه بوده کوروش در حالي که يکي ديگر از گل سرهايم را به شاخه اي آويزان مي کرد گفت:
-بهتره اين طرف بريم.
و دوباره به راه افتاديم او که متوجه لرزش بيش از حد دست هايم شده بود کاپشن فوق العاده گرمش را در آورد و گفت:
-بهتره اينو تنت کني،اون قدرها هم هوا سرد نيست ها.
در حالي که امتناع مي کردم گفتم:
-نه نمي خواد خودتون چي؟
کوروش آستين هاي سوئي شرتش را پايين تر آورد و گفت:
-من زياد سردم نيست. و در حالي که کلاهش را تا روي گوش هايش مي کشيد گفت:
-کلاهت رو بکش پايين.
و وقتي متوجه بي حرکتي دست هايم شد طوري که دست هايش با صورتم برخورد پيدا نکند با لبخندي دلگرم کننده کلاهم را محکم پايين کشيد و کمک کرد تا کاپشنم را تنم کنم و موهايم که حالا گل سر نداشت و باز شده بود،زير کاپشن پنهان کردم و در حالي که به چشمهايم نگاه عميقي مي کرد.گفت:
-حالا گرم مي شي.
خودش هم مرتب با دم دهان دست هايش را گرم کرد در آن لحظه انگار برادرم شده بود آن قدر بي منظور کمکم کرد که ديگر احساس بدي نسبت بهش نداشتم و با خيال راحت در کنارش راه مي رفتم.کوروش که سعي مي کرد مرتب حرف بزند گفت:
-فکر کنم داريم درست مي ريم ببين صداي آب داره هي واضح تر مي شه.
احساس گنگي مي کردم و بيشتر از همه چيز دوست داشتم به يک جاي گرم برسم حتي حس حرف زدنم نداشتم که بعد از چندصد متر راه رفتن کوروش گفت:
-ديدي گفتم،رودخونه اوناهاش خداروشکر بايد تا هوا تاريک نشده پيداشون کنيم.
من که باریکه اي از اميد به قلبم تابيده بود در دلم فقط خدا را شکر مي کردم و نذر و نيازهايي که در طول مسير براي پيدا کردن راه کرده بودم از نظر مي گذراندم خلاصه بعد از کلي پياده روي توي سنگلاخ ها و مخصوصا کنار رودخانه که هواي سردتري را به صورتم مي کوبيد از دور متوجه هياهوي بچه ها شدم و بي اختيار اشک هايم روان شد کوروش که خيالش راحت شده بود لحظه اي ايستاد و در حالي که از سرما دماغش کاملا قرمز شده بود آهسته گفت:
-اشکاتو پاک کن،ببين طلايه الان اون ها حسابي نگران شدن و امکان داره هر حرفي هم بزنن اولا مسئوليت همه چيز رو من گردن مي گيرم دوم هم اين که اگر هر چي گفتن تو فقط سکوت کن.سوم هم اصلا لزومي نداره اشک هاي تو رو ببينن اشتباهي بوده که پيش اومده خدا رو شکر همه چيز به خير گذشته.
و در حالي که با نگاهش مطمئنم مي ساخت مرا به دنبال خودش کشاند وقتي بچه ها از دور ما را ديدند در حالي که انگار هر کدام به ديگري خبر مي داد با خوشحالي به سمتمان دويدند شيدا که معلوم بود حسابي نگران بوده به سمتم دويد و در حالي که مرا مي بوسيد گفت:
-کجا بودي دختر،صد بار مردم و زنده شدم.
مريم که معلوم بود گريه کرده و چشمهايش قرمز بود گفت:
-واي طلايه فقط خدا رو شکر،آخه شما کجا يک دفعه غيبتون زد؟
و بقيه دخترها و پسرها هر کدام چيزي مي گفتند که شيدا گفت:
-بابک و شايان همراه رضا رفتند اين دور و بر رو بگردن.حدس زديم گم شده باشين.
کوروش که از سرما داشت يخ مي زد کاپشني را که نهال بهش داده بود پوشيد و کنار آتش ايستاد و انگار به نهال گفت مرا هم کنار يکي از آتش ها ببرن.بچه ها به جاي ان که مرا بنشانند فقط سوال هاي بي خود مي پرسيدند نهال که از اين کار آن ها عصبي شده بود سريع همه را پخش و پلا کرد و در حالي که به مريم مي گفت در کاسه آش بريزد مرا کنار کوروش که حالا کلي هم پتو رويش ريخته بودند جاي داد و مثل او مرا هم پتو باران کرد ويک کاسه آش به دستم داد اين طور که شيدا مي گفت،تازه نيم ساعت بود فهميده بودند ما گم شديم اين وسط شايان خيلي موضوع را شلوغ کرده بود و شيدا از دستش عصباني بود.يکي از پسرها به سراغ بقيه که به دنبال ما رفته بودند رفت و خبر پيدا شدن ما را داد.شايان به قدري عصباني بود که از همان چند متري قرمزي صورتش معلوم بود و يکراست به سمت کوروش رفت و با فرياد گفت:
-شما نمي دونين اين ها همه امانت هستن؟!به چه حقي طلايه رو برداشتي با خودت بردي؟اصلا از همون اول نبايد اجازه مي داديم يه غريبه وارد جمع ما بشه.
بچه ها سعي در آرام کردن شايان که زيادي تند رفته بود مي کردند و او را عقب مي کشيدند کوروش که کمي حالش جا آمده بود بلند شد و در حالي که محکم رو به روي شايان مي ايستاد گفت:
-بله من مقصرم نباید زياد دور مي شديم ولي حواسمون رفت به گفتگو در مورد دانشگاه هاي خارج از ايران. اينجا هم که همش يک شکل بود گم شديم الان هم از همه جمع معذرت مي خوام که باعث شدم تفريحتون خراب بشه.اميدوارم جبران کنم. و بعد در حالي که رو به رضا و مريم مي کرد ادامه داد:
-اميدوارم ليدرهاي عزيز بنده رو عفو بفرماييد.
مريم و رضا در حالي که خيلي متواضعانه لبخند مي زدند سري تکان دادند و مريم گفت:
-اين حرف ها چيه امکان داره براي هر کسي پيش بياد از قصد که گم نشدين!حالا خداروشکر که اومدين من فکر بدترش رو کرده بودم که مي ترسيدم حالا که همه چيز به خوبي و خوشي ختم به خير شد.
و رو به رضا گفت: -درسته آقاي ابطحي؟
رضا که هميشه نگاهش به دهان مريم بود.گفت:
-بله باز هم خدارو شکر،حالا بهتره آش رو بين همه تقسيم کنيم که ما وقتي فهميديم شما نيستيد پاک همه چيز رو فراموش کرديم.
کوروش که لبخند پيروزمندانه اي به شايان مي زد و انگار با مخاطب قرار دادن مريم و رضا مي خواست به شايان بگويد به تو ربطي ندارد،رويش را به بچه ها که حالا همه براي خوردن اش سر و صدا راه انداخته بودند کرد و گفت:
-حالا يک لحظه توجه،توجه!
همه سکوت کرده و به کوروش نگاه کردند که کوروش با همان ايجاز کلامش گفت:
-خب حالا به خاطر اين که از دل همه بيرون بياد براي چهارشنبه سوري همه خونه ي ما مهموني دعوت هستيد مطمئن باشيد خيلي خوش مي گذره.
بچه ها که انگار فراموش کرده بودند تا چند دقيقه ي پيش چقدر استرس داشتند همه جيغ کشيدند و گفتند:
-هورا به افتخار خان دايي!
کوروش که از لفظ خان دايي سرش را تکان مي داد رو به من لبخندي زد و گفت:
-امروز بهترين روز زندگيم بود با همه ي اون تلخي هاش.
من که خجالت کشيده بودم گفتم:
-يعني ترسيدن اين قدر لذت بخشه؟
کوروش با شيطنت نگاهم کرد و گفت:
-آره ترس بعضي وقت ها لذت بخشه.يعني….
شيدا همان لحظه با جستي ماهرانه پريد کنارمون و در حالي که با شيطنت نگاهمون مي کرد گفت:
-مثل اين که مزاحم گم شدنتون بين اين همه ادم شدم. لبخند زد و تا کوروش خواست حرفي بزند ادامه داد:
-ببين خان دايي جون،که مي دونم از اين واژه چندان هم دل خوشي نداري،ولي قرار نشد به هواي نهال کارت داره سر ما رو بکوبوني به طاق و سوگلي ما رو قاپ بزني اين دفعه عفوي،دفعه ي بعد تعهد کتبي،دفعه ي بعد اخراج.
کوروش که مي خنديد گفت:
-حالا پس خدارو شکر يک بار ديگه وقت داريم.
شيدا که آهسته حرف مي زد گفت:
-اون قدر از دست اين پسره احمق شايان،لجم دراومده يه طوري بلوا به پا کرده بود،انگار از روي عمد شما غيبتون زده،اگر يه خورده ديگه ور مي زد مي خواستم برم بکوبم تو دهنش.شانس آورد شماها اومديد، بدجور خونم کثيف شده بود.
هوا کاملا تاريک شده بود که وسايل را جمع و جور کرديم البته من که نه بقيه،چون من هنوز گيج گم شدنمان بودم و حتي هنوز زانوهايم سست بود و به قول مريم هنوز حالم جا نيامده بود و احتياج به استراحت داشتم و دليل اصلي هم اين بود که تحمل نگاه هاي ملامت گر شايان را که مي فهميدم منتظر موقعيتي است که تنها پيدايم کند نداشتم. بعد از خداحافظي پر رنگ بچه ها و ابراز اين که به همه خيلي خوش گذشته و گم شدن،ما هم يک خاطره شده وبه يک ميهماني حسابي افتادن مي ارزيد،خداحافظي کرديم.کوروش که با نگاهش مرا جستجو مي کرد تا از بين حلقه ي بچه ها رها شدم،کنارم آمد و اهسته گفت: اين مهماني فقط به افتخار توست،دوست دارم زودتر ببينمت.
در راه برگشت،بعد از اين که شيدا کلي سر به سرم گذاشت تا از شوک گم شدنم بيرون بيايم و با حرف ها و اصطلاح هاي مخصوص به خودش کلي از شايان چقلي کرد و به عکس تمجيد کوروش را ولي من حسابي تو خودم گم شده بودم.کوروش آن قدر خوب بود که هر کسي عاشقش مي شد.واقعيت اين که من هم تحت تاثير قرار گرفته بودم.ولي نمي دانم چرا يک لحظه هم نمي تونستم از فکر اردوان بيرون بيايم.بالاخره هرچي باشد،اردوان صولتي شوهرم بود و من اعتقاداتي داشتم،با اين که اردوان فقط يک اسم در شناسنامه ام بود ولي عذاب وجدان داشتم و اگر مي خواستم هر فکري در مورد کوروش داشته باشم،بايد اردوان را از زندگيم حذف مي کردم که اين ها فقط در حد يک فکر بود و در واقعيت خيلي سخت مي شد اين کار را کرد و با توجه به خانواده ي متعصب و آبرومندم تقريبا غيرممکن بود.خلاصه نمي دانم چقدر فکر کردم و براي اين که شيدا ديگر حرفي نزند چشمهايم را بستم و به صندلي عقب تکيه دادم.با ترمزي که شيدا کرد،به خودم آمدم و چشمهايم را گشودم ساعت نزديک نه شب بود و مي ترسيدم اردوان خانه باشد.اگر مرا با آن ريخت و قيافه که شال و کلاه به سر داشت،با موهاي پريشان و کلا يک تيپ غير از آنچه تصور مي کرد مي ديد چه مي شد؟به همين خاطر سري به پارکينگ زدم ماشيني نبود،چند شبي بود دير وقت به خانه مي آمد سريع با خيال راحت در را باز کردم و از آسانسور بالا رفتم آن قدر خسته و زار بودم که حتي ميل به خوردن شام هم نداشتم و بعد از اين که کمي به ماجراهايي که از صبح پيش آمده بود فکر کردم و همه را هم داخل دفتر خاطراتم ثبت کردم به خواب رفتم.
قرار چهارشنبه سوري تعيين شده بود.اين طور که نهال گفته بود،ميهماني کوروش يک چيزي فراتر از حد تصور ما بود و به قول خودش بايد از همين الان مي رفتيم سراغ لباس و هرچه نياز بود مخصوصا من که لباسي در خور چنين ميهماني نداشتم.به قول شيدا بايدخودمان را شرمنده ي اخلاق نيکويمان مي کرديم.پس قرار شد شيدا که همه جا رابلد بود دنبالم بيايد و به همراه مريم براي خريد برويم.البته به جز خريدن لباس مجلسي مي خواستم براي عيد هم خريد کنم،هر چند که تصميم نداشتم اين عيدنزد خانواده ام بروم و طي نامه اي با اردوان هماهنگ کرده بودم که او هم به خانواده اش بگويد به سفر مي رويم،راستش خجالت مي کشيدم اين سري هم بي حضور شوهرم عيد را بگذرانم يعني،تحمل نگاه هاي نگران آقا جون اينها را نداشتم،اينطور فکر مي کردند مسافرتيم،از آن گذشته،حوصله ي دو هفته فيلم بازي کردن و ازشوهري که يک بار هم به طور کامل نديده بودمش وآن قدر که با کوروش تنها بودم وحرف زده بودم با شوهرم نبودم تعريف کنم را نداشتم،به همين خاطر نرفتن،بهترينکار بود حتي امکان داشت به اصرار مامان،آقا جون اينها تصميم بگيرند به خانهدخترشان بيايند که ديگر اوج رسوايي بود هر چند کاملا بعيد بود چون غرور آقا جونم را خوب مي شناختم.حالا که دامادش افتخار نداده بود به قول آقا جون يک شب را حداقل بد بگذراند،او هم هيچ گاه به منزلش نمي آمد.تا آنجايي که از حرف هاي مامان فهميده بودم،آقا جون ديگر مثل سابق هم با پدر اردوان صميميت نداشت ولي حرفي به من نمي زدند که مثلا دختر عزيزشان از زندگي مشترکش سرد نشود آن روز کلي لباس،از کيف و کفش گرفته تا عطر و وسيله آرايشي و هر چي به ذهنمان مي رسيد تهيه کردم از نگاه هاي کنجکاو مريم و همين طور شيدا مي فهميدم که تعجب کردند.فقط به گفتن اين که يک سال است هيچ خريدي نکردم بسنده کردم وآنها هم آن قدر خانم بودند که اهل کنکاش نباشند و هر وقت مي فهميدند قصد توضيح ندارم سکوت مي کردند. خلاصه هر کدام براي شب ميهماني لباسي خريديم من يک لباس ماکسي مشکي که کاملا پوشيده بود،خريدم با اين که خيلي ساده بودولي خيلي شيک به نظر مي رسيد و با اين که کلي پولش را داده بودم ولي به قول مريم مي ارزيد و قرار شد براي مراسم ميهماني همگي برويم آرايشگاه.
صبح روز سه شنبه،در حالي که تا عيد پنج روز بيشتر نمانده بود به سبزه هايم که تازه جوانه زده بودند آب دادم و لباسم را همراه پالتوي گرانقيمتي که خريده بودم با کيف و کفش مخصوصش برداشتم با تک زنگ شيدا از خانه بيرون رفتم.شيدا مثل هميشه که منتظرم مي ماند سرش را به پشتي صندلي تکيه داده و چشمهايش را بسته بود با باز کردن در ماشين نگاهي به من کرد و گفت:
-چه عجب تو يا بار زود اومدي و در حالي که مي خنديد گفت:
-بله امشب به افتخار ايشون ما هم با کل کلاس يک سور مفتي افتاديم بايد هم هول باشن.
-اولا سلام،دوما واسه خودت نبر و ندوز که کاملا در اشتباهي.
شيدا که از کوچه و پس کوچه ها مي رفت تا به ترافيک نخورد گفت:
-حالا همه چيز آوردي؟دوباره نرفته باشي تو هپروت چيزي جا گذاشته باشي!عمرا بشه چند ساعت ديگه از اين خيابون ها گذشت،چنان ترافيکي مي شه که حالت تهوع بهم دست مي ده. من که ساک دستي همراهم را بررسي مي کردم گفتم:
-نه همه چيز برداشتم.
شيدا به ساعتش نگاه کرد و گفت:
-با مريم يه ربع ديگه سر ايستگاه قرار گذاشتم خدا کنه لفت نده که زود برسيم اين آرايشگر مرده بدعنقه،حوصله ي غر غرشو ندارم.
من که مي دانستم وقتي شيدا دلشوره دارد بهتره حرفي نزنم سکوت کرده بودم و از اين که بعد مدت ها قرار بود به يک جشن بروم آن هم جشني حسابي خوشحال بودم البته کمي هم دلشوره داشتم و به شيدا که دستش روي بوق بود و از دست راننده جلويي حرص مي خورد و سعي مي کرد ماشينش را به شکلي به طرفي بکشد که رها شود.در حالي که زيرلب به راننده جلويي فحش مي داد گفتم:
-شيدا؟
-امر بفرماييد ملکه ي امشب
با خنده گفتم:
-لوس نشو
-خب ملکه ي فردا شب بگو!حرفت رو بگو!کشتي منو
مي دونستم که اگه سريع حرفم را نگويم،شيدا عصباني مي شود سريع گفتم:
-ازت خواهشي دارم،امشب يه لحظه هم منوتنها نذار يعني مي دوني…!
شيدا که فکر کرده بود به خاطر گم شدن توي جنگل مي ترسم چون اون ما رو تنها گذاشته بود.لبخندي زد و گفت:
-اي ترسو،نکنه اين خان دايي جان غلط اضافه اي کرده آمار نمي دي؟
اما من که حرفم به خاطر تجربه ي قبليم از ميهماني بود گفتم:
-نه بابا،اتفاقا برعکس دکتر خيلي مرد خوبيه شايد باورت نشه تو جنگل نگاه چپ هم بهم نکرد وقتي اومديم پيش بقيه جسورتر شده بود،ولي تو جنگل هرگز.
شيدا با حالت خاصي نگاهم کرد و گفت:
-به به از الان جناب دکتر!خوبه وا… پس به سلامتي بادا بادامبارکه؟!
پريدم وسط حرفش وگفتم:
-چي مي گي!شيدا اصلا تو امروز چت شده يک کلمه گفتم همين طوري منو از دم خونه برداشتي همون طور هم بذار،ديگه حرفي نمي مونه
شيدا که همچنان مي خنديد گفت:
-گرفتم بابا،يه نگاه بنداز اونور خيابون ببين مريم اومده،علامت بده بياد اين ور خيابون.بخوام دور بزنم يک ساعت بايد پشت ترافيک بمونيم.
سرم را از پنجره بيرون کرده و متوجه مريم شدم که با آن هيکل تقريبا تپلي اش دارد به سمت ما مي دود.برايش دست تکان دادم و سرم را داخل ماشين کردم و گفتم:
-داره مي ياد.تو که به اون ور خيابون مسلط تري به من مي گي علامت بدم.
شيدا که قفل اتوماتيک در را ميزد منتظر شد و بعد از رسيدن مريم که آن ساک بزرگ را با خودش آورده بود و درحال نفس نفس زدن بود.گفت:
-چي باز با خودت بار کردي ديگه پيک نيک که نيست
مريم که مي خنديد گفت:
-سلام،چيزي نياوردم فقط لباسم ايناست و لباس راحتي،آخه بنده رو ديگه اونوقت شب خوابگاه راه نمي دن بايد بيام خونه ي تو ديگه.
شيدا که مي خنديد گفت:
-بله!پس خودت رو دعوت کردي؟
مي دونستيم شيدا خيلي ماهه و هر دو زديم زير خنده و شيدا راه افتاد به سمت آرايشگاه
حسابي خوشگل شده بوديم.من که وقتي لباس سرتا پا مشکي ماکسيم را پوشيدم به قول مريم و شيدا بي نظير شده بودم.مريم در حالي که لب هايش را جمع مي کرد.گفت:
-بيخود!من با اين نمي يام،باعث مسخره مي شم پيش مردم،مي گن اين دختره چه اعتماد به نفسي داره با اين هيکل کنار اين سرو خرامان راه مي ره.
لپش رو کشيدم و گفتم:
-خيلي هم دلشون بخواد تازه بايد قول بدي از کنارم جم نخوري.
مريم که سريع لب هايش به خنده باز مي شد گفت:
-جدي ميگي؟!به نظرت من هم خوب شدم،رضا امشب ببينه؟
-ماه شدي مخصوصا اون چشمهاي جام عسليت مي درخشه
شيدا که معمولا تيپ هاي پسرانه مي زد.اون روز هم يک کت و شلوار خيلي جذب قشنگي پوشيده بود که حسابي بهش مي آمد گفت:
-گفته باشم،نه تو و نه تو،ببينم مثل پيک نيک جلف بازي دربياريد خودم به خدمتتون مي رسم
من به علامت بله قربان دستم را بالاي سرم بردم،اطاعت کردم.مريم هم که مي خنديد گفت:
-فقط از الان گفته باشم ها! يک جايي مي شينيم که به رضا ديد داشته باشيم که چشم چروني نکنه!
ما که مي خنديديم گفتيم:
-وا،بذار راحت باشه بنده خدا!
-بيخود کرده چشمهاشو از کاسه در مي يارم.
گفتم:
-خدا امشب رو به خير کنه.
پالتو به تن کردم و شال ظريف مشکي رنگي را هم که قرار بود در طول مهماني روي سرم باشد بر سر انداختم و به سمت آدرسي که نهال داده بود حرکت کرديم.
شايد اگه همسر اردوان نشده بودم و دانشجويي بودم که همان طور به يک باره از خانه ي پدرم وارد خانه پدربزرگ نهال مي شدم حسابي شوکه مي شدم هر چند که حالا هم دست کمي از آن حالت نداشتم ولي پيش مريم که بدجوري متحير شده بود و همه جا را با حيرت نگاه مي کرد.خيلي معمولي بودم،خانه نگو،بگو کاخ!حياطش اندازه ي پارک بود.ساختمان سفيد که از دور خودنمايي مي کرد،شبيه هتل بود.اگر بگويم فقط آشپزخانه اش به اندازه ي خانه ي ما در اصفهان بود.بي ربط نگفتم.خلاصه از آن همه جلال و شکوه آدم سرگيجه مي گرفت.مريم که بيچاره فقط تا دقايقي مبهوت بود.در و ديوارها را که با اجناس لوکس و تابلوهاي قيمتي مزين شده بود نگاه مي کرد و بعد هم ديگر طاقت نياورد و در گوشم گفت:
-طلايه اينجا خونه ي نهال ايناست؟!
من که سري تکان مي دادم گفتم:
-خونه ي مادربزرگشه.
مريم که همچنان با دهان باز همه جا را نگاه مي کرد.گفت:
-يعني خونه ي خودشونه. در حالي که چشمهاشو گرد کرده بود گفت:
-شبيه کاخ مي مونه!
من که خنده روي لب هايم آمده بود گفتم:
-حالا زشته بعدا بگو.
…..
با ورود نهال به همراه کوروش سکوت کردم و از جا بلند شديم انگار ما خيلي زودتر از حد معمول امده بوديم.از بس که اين شيدا گفت ترافيک بشود،دوازده شب هم نمي رسيم،من ترافيک هاي چهارشنبه سوري را مي دانم،حالا جز اولين ميهمان ها بوديم.ولي انگار نهال خودش گفته بود زودتر بياييم.وقتي کوروش به سمتمان آمد در نگاهش چنان برق تحسين نمايانگر بود که قلبم را مي لرزاند.وقتي به ما رسيد در حالي که سر تا پايم را برانداز مي کرد گفت:
-به به،خوش اومديد ميهمان ويژه ي امشب ما.
نهال که مشغول گفتگو با شيدا بود،با لبخندي رو به من گفت:
-تو که يه تيکه ماه شدي،بذار خانم بزرگ ببيندت!
و در حالي که توجه ما را به خودش که در لباس شبي بنفش رنگ مي درخشيد جلب مي کرد گفت:
-من هم خوب شدم؟
من که با لذت نگاهش مي کردم گفتم:
-ماه چيه؟!بي نظير شدي!اصلا تو،فعلا خورشيد شدي خانم.
مريم که اخم کرده بود گفت:
-پس من هم ستاره ام ها؟گفته باشم
شيدا خنديد وگفت:
-باشه بابا،تو هم ستاره من هم سياره،حالا بگو چرا ما رو به اين زودي کشوندي اينجا؟هنوز که کسي نيومده!
نهال به ساعت بزرگ سالن که به حالت کمدي با پاندول هاي طلايي رنگ و بلند بود از همان ساعت هاي اشرافي،نگاهي انداخت و گفت:
-تا نيم ساعت ديگه همه مي رسن.گفتم زودتر بياييد که شما رو به خانم بزرگ معرفي کنم،تا ببينه چه دوست هاي صميمي دارم. کوروش همان طور محو من شده و معذبم کرده بود.انگار به خودش آمده باشد،گفت:
-باز که رفتيد تو کهکشون!اگر نهال جون مي خواي دوشيزه ها ي محترم رو به مادر معرفي کني زودتر بريد بالا. ما تازه فهميده بوديم خانم بزرگ،مادر کوروش است.پشت سر نهال به راه افتاديم،کوروش هم با کت و شلوار سفيد فوق العاده زيبا که بي همتايش کرده بود پايين ماند و ما را از پايين نظاره کرد،سعي مي کردم قدم هايم را محکم بردارم يک موقع زمين نخورم. وقتي به طبقه ي بالا رسيديم آنجا را هم سالني بسيار مجلل و بزرگ يافتيم.که کاملا به پايين ديد داشت به سمت اتاقي رفتيم و نهال دو بار به در زد تا خانمي که لباس يک دست سرمه اي به تن داشت در را باز کرد و گفت:
-بفرماييد!
مريم خنگ که فکر کرده بود او مادر بزرگ نهال است.چنان احوالپرسي گرمي با آن خانم که خيلي هم کم حرف بود ميکرد اما تا چشم غره ي شيدا را ديد به يک باره ساکت شد.وقتي از راهروي دومتري گذشتيم،اتاقي بسيار بزرگ که با پجره هاي بلند به حياط ديد داشت و با پرده هاي زرشکي رنگ خيلي مجلل تزيين شده بود نمايان شد.دو دست مبل استيل که شايد در اتاق خواب که چيه توي پذيرايي هاي ادم پولدارهاي معمولي هم ديده نمي شد و همچنين تخت خواب قشنگي که به نظرم از حد معمول تخت خواب ها بزرگ تر نشان ميداد و به حالت سلطنتي بود و حسابي کلي خرت و پرت مجلل ديگر که من فقط در فيلمها ديده بودم،به چشم مي خورد.خانم مسني که رويش به سمت پنجره بود توجه مان را جلب کرد نهال در گوش خانم بزرگ چيزي گفت و صندلي چرخدارش را به سمت ما برگرداند جو آن خانه با آن همه تجملات ما را گرفته بود.هر کدام سلامي کرديم و به ترتيب نيم خيز شديم،به قول شيدا که بعدا مي گفت آخه اين حرکت رو شما از کجاتون در آورديد ولي به نظر من که همان جو گرفتگي باعثش بود

خانم مسن که موهايش به طرز زيبايي آرايش داده شده بود و جواهرات خيلي خيره کننده اي انداخته بود با سر سلام مان را پاسخ داد و در حالي که مرا از سر تا پا به دقت نگاه مي کرد با صلابت و با صدايي تقريبا ضخيم و قوي گفت:
-طلايه تويي؟
من که توقع نداشتم او يک باره من را به اسم صدا کند در حالي که آب دهانم را قورت ميدادم گفتم: -بله خانم.
شيدا چشم غره اي بهم رفت يعني خودتو جمع و جور کن مگر جلوي کي وايستادي که اين قدر از خود بي خود شدي؟کمي حواسم را جمع کردم که باز نروم تو دنياي خودم و پيش همچين آدمي سوتي بدهم.هرگز خودم را نمي بخشيدم که خراب کاري کنم نهال گفت: -خانم بزرگ ايشون هم مريم جون(در حالي که شيدا را هم نشان مي داد)و دوست ديگرم شيدا.
خانم بزرگ که انگار وجود شيدا و مريم برايش زياد مهم نبود.فقط مرا نگاه مي کرد و بعد رو به نهال گفت: -از حسن سليقه ات خوشم اومد. و رو به ما با همان صداي زمخت گفت: -خانم ها از اين که در دانشکده نوه ي منو همراهي مي کنيد سپاسگزارم.مي تونيد بريد خدا نگهدار. رو به نهال علامت داد که به سمت پنجره برگرداندش که نهال همان کار را کرد.ما هم که مثل منگ ها رفتار عجيب و غريب خانم بزرگ را نگاه مي کرديم به هم ديگر نگاه مبهوت و استفهام انگيزي انداخته و پشت سر نهال که جلو مي رفت راه افتاديم.مريم بيچاره که هميشه مي خنديد ساکت شده بود.شيدا هم طبق معمول که از کسي يا چيزي خوشش نمي آمد يک ابروشو بالا مي برد گوشه لبش را که بعد از يک سال دوستي بالاخره رژ لب کم رنگ را ما بهش ديديم مي جويد.من هم مثل آدم کوکي ها دنبال همه راه مي رفتم. وقتي رفتيم پايين،انگار همه ميهمان ها عهد کرده بودند با همديگر برسند که سالن شلوغ شده بود ما سه تا که از حضور نهال معذب بوديم و به قول مريم منتظر بوديم تنهامون بگذارد شروع به غيبت کنيم.در قسمتي از سالن به دور ميزي نشستيم.انگار هيچ کدام نمي دانستيم نهال در چنين خانواده ي اشراف زاده اي زندگي مي کند.حتي برخورد آن روز کوروش هم اين جوري بيان نمي کرد.من که فکر مي کردم خيلي آدم راحتيه ولي تازه ديوار بزرگي که بين ما و امثال آن ها بود را حس کرده بودم.طوري که انگار همان موقع رفتارمون نسبت به نهال کمي رسمي تر شده بود و انگار نه انگار اين همان نهال است که توي دانشگاه مي زديم تو سر و کله ي هم،در همين افکار بودم که نهال گفت:
ببخشيد،مي رم به ميهمانان خوش امد بگم و ما را ترک کرد.ما سه نفر که انگار از سرازيري پرتابمان کرده بودند و هر کدام زودتر مي خواستيم برسيم با اشاره ي چشم و ابرو به يک ديگر گفتيم”ديديد”.شيدا که هنوز عصبي بود گفت: -تو خفه”بله خانم” اين چه طرز حرف زدن بود مگه تو مستخدمشون هستي که اين جوري حرف زدي؟
من که احساس کردم باز هم خرابکاري کردم و حقيقتش برخورد با اين جور آدم ها را بلد نبودم،گفتم: -راست مي گي! شيدا که اخم هايش را در هم کشيده بود گفت: -نه دروغ مي گم!آدم که با امثال اين از خود متشکرها نبايد وا بده،سرتو بالا مي گرفتي و با غرور مي گفتي” بله طلايه هستم امرتون
من که واقعا جسارت چنين کاري را که شيدا مي گفت نداشتم گفتم: -من عمرا بتونم مثل تو پر شهامت،اون هم جلو همچين کسي حرف بزنم. شیدا که هنوز اخم هايش درهم بود گفت: -زنيکه با اون صداش”خدانگهدار” انگار ما مستخدمشونيم. و با عصبانيت رو به مريم که هنوز گيج بود کرد و گفت: -تو هم همين طور فرق مستخدم و مثلا خانم بزرگ رو تشخيص نمیدي!اون جور تا حال نوه،نتيجه يارو رو مي پرسي؟
مريم که ريز مي خنديد گفت: -وا،چي بگم خونه ننه مون مستخدم داشتيم،يا بابامون؟!من چه مي دونم کي به کيه.نهال گفت “اتاق خانم بزرگ” من هم ديدم اون خانم در رو باز کرد کت و دامن شيک هم پوشيده بود گفتم لابد خودشه ديگه! شيدا که تازه لب هايش به خنده باز شده بود گفت : -زهرمار،حالا اينها هيچي،براي چي جلوش اون جوري تعظيم کرديد من هم مجبور شدم يک تعظيم نصفه و نيمه برم.من جلو بابام هم تعظيم نکردم.واي از دست شما خنگول ها. مريم که هنوز مي خنديد گفت: -راستش منو همچين جو گرفته بود که ولم مي کردي يه دستمال برمي داشتم شيشه هاي اتاقش رو مي شستم.همين که از اين کار ها نکردم خدا رو شکر کنيد. در حالي که با تعجب چشمهاي عسلي رنگش را باز مي کرد گفت: -اتاقشو ديديد؟پذيرايي خونه ي ما هم اين جوري نيست. و در حالي که مي خنديد گفت: -خونه ي ما که هيچ،خونه ي پولدارترين هاي خانوادمون که مادر شوهر دخترداييمه اينطوري نيست. شيدا که به سادگي مريم مي خنديد گفت: -خب حالا،پشت سرت،شاهزاده ي اعظم ليدر بزرگ تشريف آوردند . من که از آن موقع چشمانم دنبال بچه هاي دانشگاه مي گشت متوجه رضا شدم که به همراه بابک و سپهر و چند تا از دخترها و پسرهاي روز پيک نيک وارد شدند. نهال و کوروش که صاحب ميهماني بودند جلوي در به آن ها خوش آمد مي گفتند.آن ها هم انگار از دور ما را ديده بودند در کنار ميز و صندلي هاي ما نشستند از شايان خبري نبود اين طوري که مريم سريع با عناصر خبريش مخابره کرده بود به قول خودش گفته بود من صد سال سياه به ميهماني همچين آشغالي نمي يام اگر مي توانستم جلوي رفتن بقيه ي بچه ها را هم مي گرفتم که به قول مريم مقصود از بقيه بچه ها من بودم،که خدا رو شکر نمي توانست. اکثر ميهمان ها آمده بودند و سالن آن قدر شلوغ شده بود که نمي شد نفس کشيد مريم که بين دوميز سرش مي چرخيد.شيدا هم که با حضور بابک کمي از خشمش فروکش کرده بود بهتر شده بود و خوشحال تر مي نمود سعي مي کردم از جايم تکان نخورم.تنها کساني
که توي آن مجلس به آن بزرگي حجاب داشتند من و مريم بوديم.حتي شيدا هم اهل حجاب و روسري نبود.ولي هيچ دخالتي به کار من و مريم نمي کرد با اين که هم کوروش و هم نهال بارها ازمون خواستند به ديگران ملحق بشويم،اما هيچ کدام موافقت نکرديم.به قول شيدا ما را منگنه کرده بودند به صندلي و خيال بلند شدن نداشتيم.به قول مريم خوبه نشسته بوديم ولي نگاه هاي خريدارانه و ستايشگر خيلي ها روي ميز ما بود که اهميت نمي داديم.مريم که با خنده گفت: -من تپلي رو که نمي خوان با چشمهاشون بخورن اين شيدا هم که چنان گاردي به ابروهاش مي ده کسي جرات نگاه کردن نداره مي مونه تو طلايه که باعث جنگ و دعواي دوست دختر پسرها ميشي. و ميخنديد در همين حال بوديم و رفتار عجيب و غريب خانم بزرگ فراموشمون شده بود که نهال در حالي که به دو به سمتمون مي آمد گفت: -بچه ها ميهمان افتخاريمون هم اومد. ما که فکر مي کرديم ديگر کسي قرار نيست بيايد نگاهي به هم انداختيم و بعد گفتيم: -کي مي خواد بياد! نهال که سعي مي کرد مارا در جريان قرار بده تا به بقيه بچه هاي کلاس هم نظرش را بگوييم گفت:
راستش اردوان صولتي،دوست صميمي دايي کوروش،الان اومد خواستم به بچه ها مخصوصا پسرها بگيد براي امضا و اين حرف ها جلو نرن.زياد خوشش نمياد.
من که انگار يک پارچ آب سرد رويم ريخته باشند بي اختيار رو صندلي ولو شدم.شيدا که مي خنديد گفت:
-بپر مريم آمار رو زود به ميزهاي اطراف پيج کن .مريم که ذوق زده شده بود گفت:
-واي خداي من يعني واقعا خود اردوان صولتي اومده اينجا!چه باحال!خوبه اومديم من عاشق اردوان صولتي هستم و سريع با شوقي بچگانه به رضا و بقيه گفت و چنان توضيح مي داد که براي امضا جلو نروند انگار رئيس جمهوري آمده و جالب اينجا بود که هر کدام از بچه هاي کلاس وقتي مي فهميدند چنان ذوق زده مي شدند که بيا و ببين انگار آمدن اردوان براي همه مهيج بود که هيچ کس متوجه رنگ پريده و حال زار من نشده بود.جز شيدا که گفت:
-پاشو ولو نشو!همه دارن براي ورود قهرمان جان دست مي زنن.
من که واقعا روي پا بلند شدن برايم حکم بالا رفتن از يک کوه مرتفع را داشت،به سختي با آن پاشنه هاي بلند برخاستم.جمعيت يک پارچه مشغول تشويق بودند که چهره ي اردوان در حالي که کت و شلوار زيبايي بر تن داشت و صورت اصلاح کرده اش برق مي زد در بين جمعيت درخشيد و با ديدنش انگار که قلبم را همه جمعيت بين دست هايشان مي فشردند.وقتي در کنارش گلاره را با لباسي فوق العاده باز و آرايشي که ديگر واقعا به قول شيدا داشت مي چکيد احساس کردم چشمم دارد سياهي مي رود ولي به زور خودم را نگاه داشتم و در حالي که دست هايم حسابي عرق کرده بود گلاره را که در جايگاه من قدم برمي داشت و با نهايت غرور و فخر به همه نگاه مي کرد با غمي افزون تر مي نگريستم انگار به قلبم نيشتر مي کشيدند که نفسم بالا نمي آمد با اين که مريم از قول نهال کلي سفارش کرده بود که کسي از او امضا نگيرد ولي انگار يکي دوتا از پسرهاي کلاس به گوششون نرفته بود و همه براي امضا جلو رفتند و بدتر اين که با گوشي هاشون با اردوان عکس مي گرفتند احساس مي کردم سالن به دور سرم مي چرخد و من قادر به نگاه داشتنش نيستم.در حالي که حسابي رنگ و رويم پريده بود آهسته به شيدا گفتم:
-اگه ممکنه بريم کمي تو حياط قدم بزنيم.
شيدا که متعجب نگاهم ميکرد.گفت:
-تو چت شد يه دفعه؟
در حالي که ديگر تحمل نداشتم گفتم:
-من مي رم بيرون بيا تورو خدا
شيدا که متوجه وخامت حال من شده بود،در حالي که دستم را مي گرفت از سالن خارج شديم وقتي هواي آزاد بيرون به صورتم خورد کمي بهتر شدم شيدا مرتب ازم مي پرسيد:
-چت شده؟ميخواي برات چيزي،آبي،قرصي بيارم؟
من که سرم را به علامت منفي تکان مي دادم گفتم:
-تورو خدا فقط چند دقيقه هيچي نگو و کنارم باش.
شيدا که عميق نگاهم مي کرد و کنجکاوي و تعجب در نگاهش موج مي زد در حالي که دست هاي سرد اما عرق کرده ام را گرفته بود ساکت کنارم نشست.يک ربعي نشسته بوديم که حالم بهتر شد و در حالي که با خودم فکر مي کردم اين مسئله چرا بايد منو ناراحت کند و حرف هايي را که هميشه با خودم با صداي بلند تکرار مي کردم در دلم گفتم، تا آرامشم را به دست آوردم و در حالي که در آيينه کيفي کوچکم خودم را برانداز مي کردم و خيالم از قيافه ام راحت شد به شيدا که هنوز چشمانش متعجب بود ولي سکوت کرده بود گفتم:
-خب،بريم يه لحظه اون قدر شلوغ شد که سرم گيج رفت.
شيدا که انگار حرفم را باور نکرده بود در کنارم به راه افتاد وقتي وارد سالن شديم نهال که انگار دنبال ما مي گشت گفت:
-اوا طلايه،شما کجاييد يک ساعت دنبالتون مي گردم در حالي که مارا به دنبال خودش مي کشيد گفت:
-بياييد مي خوام شما رو با اردوان صولتي آشنا کنم.چندوقته به قول دايي کوروش از شماها تعريف کردم حالا نيستيد.آنقدر گفتم بچه هاي دانشگاهمون،بچه هاي دانشگاهمون که حد نداره. من اصلا دوست نداشتم با اردوان،آن هم کنار گلاره رودر رو بشوم ولي هرچي به مغزم فشار مي آوردم تا بهانه اي بياورم بي فايده بود و قبل از آنکه من فکري بکنم مقابل اردوان بوديم.اردوان ابتدا نگاهي گذرا به شيدا انداخت و سپس روي من خيره ماند و وقتي نهال گفت:
-اين دوستم کمربند مشکي داره اردوان خان. اردوان که انگار تا به حال آدم نديده چنان مرا نگاه مي کرد که از خجالت سرم را پايين انداختم و حسابي ترسيده بودم که منو ديده بوده و حالا شناخته و خلاصه هزار جور فکر و خيال ديگر.نهال داشت در موردم چيزهايي مي گفت که اصلا نمي شنيدم ولي نگاه اردوان چنان تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود که داغ شده بودم و اصلا متوجه گلاره چون قدش کوتاه بود و مشغول صحبت با تلفن نبودم،در همين حين کوروش هم آمد و در حالي که نگاهي به ما مي کرد گفت:
-دنبالتون مي گشتم. وسپس رو به نهال گفت:
-دوستات رو معرفي کردي نهال جان؟درست نيست سرپا نگهشون داشتي! نهال که لبخندي بهمون مي زد گفت:
-بچه ها بياييد بريم. اصلا متوجه اطرافم نبودم فقط همين چندتا کلام را شنيدم و دوباره رفته بودم تو فکر و خيال و هپروت،نمي دانم من فکر مي کردم اردوان محو من شده يا واقعا اين گونه بود که شيدا عصبي راه مي رفت.شستم خبردار شد اتفاقي افتاده که حدسم درست بود و تا تنها شديم با خشم گفت:
-واه واه چه دختر آکله ي پررويي بود همچين نگاهمون مي کرد انگار مي خوايم نامزدش رو از دستش دربياريم.دختره ي بي ريخت و ايکبيري،انگار نامه ي فدايت شوم براش فرستاديم.گردنش رو تکــــــــون مي ده با اون حالت(شيدا که اداي گلاره رو در مي آورد اضافه کرد)”ببخشيد پاپام زنگ زده وقت آشنايي ندارم”بعضي ها از خود راضي هستند با اون موهاي جفنگش حالم بهم خورد.واقعا آدم واسه ي اين جور آدم هاي مطرح با اين انتخاب هاشون متاسف مي شه،دختره ي جلف،حالا به خدمت اين نهال هم مي رسم کي گفته ما رو به اين از خودمتشکرها معرفي کنه که خانم وقت مارو نداشته باشه!
من که تازه فهميده بودم گلاره چه حرفي زده و چه برخوردي کرده در سکوت به شيدا که مثل گندم برشته مي پريد نگاه مي کردم که سرم فرياد زد:
-حالا تو چرا ماتت برده؟ من که اصلا حال و هواي جالبي نداشتم گفتم:
-شيدا خواهش مي کنم بس کن،من اصلا حالم خوب نيست.
شيدا که به يک باره ساکت شده بود و لحن صحبت اش هم عوض شده بود با نگراني گفت:
-دوباره حالت بد شد مي خواي بريم بيرون اصلا نبايد امشب مي اومديم اينجا،اين ها ديگه چه جور آدم هايي هستن؟!واي که من از اين قشر آدم ها حالم بهم مي خوره فکر مي کنم حالت تهوع تو هم به همين خاطره!
من که در نگاه اردوان غرق بودم.از حرف شيدا خنده ام گرفت،گفتم:
-نه…من حالم خوبه،بيا بريم اون سالن انگار دارن براي شام دعوت مي کنند بهتره بعد از شام ديگه بريم.
شيدا که حرفم را تاييد مي کرد گفت:
-اگر اين وروجکه با آقا رضا غيبش زده دل بکنه زود مي ريم آخه قراره شب بياد خونه ي ما.
من که سعي مي کردم لبخند بزنم گفتم:
-اگرنياد مجبوريم تحمل کنيم و بمونيم.
شيدا که مي خنديد گفت:
-البته به شرطي که اين دختره نهال ديگه ما رو براي معارفه جايي نبره
من که لبخند مي زدم متوجه مريم شدم که سر و رويش خيس عرق بود.کنارمان جا گرفت و در حالي که انگار کشف بزرگي کرده باشه گفت :-به به،طلايه خانم همين يک دل مانده بود که ببري اون هم بردي!
من که هاج و واج نگاهش مي کردم گفتم :-چي مي گي دختر؟
مريم که صداشو پايين مي آورد گفت :-طرف رو مي گم.
من و شيدا هر دو از لفت و آب دادن مريم شاکي شده بوديم که من با ناراحتي گفتم :-اه بگو ديگه اعصابم خورد شد. شيدا هم که سرشو جلو آورده بود گفت -منظورش اينه که بنال ديگه
مريم حالتي به ابروهايش داد و از برخورد ما ناراحت شده بود گفت
اردوان صولتي همين فوتباليسته رو مي گم ديگه.
من که حسابي غافلگير شده بودم گفتم :اردوان چطور مگه؟
مريم که مي خنديد گفت :هيچي يک ساعته دارم نگاهش مي کنم چشم ازت برنداشته.
من که منتظر خبر موثق تري بودم گفتم :همين مسخره؟
مريم که با جديت حرف مي زد گفت :به خدا شک ندارم حتي آن دختر لاغره کنارش انگار يک بار هم بهش يک چيزي گفت و اخم کرد فکر کنم که دعواش کرد و به سمت شما اشاره کرد من از قصد اونجا وايستادم تا مطمئن بشم بيام گزارش بدم. من هم انگار حرف مهمي نشنيده بودم به فکر فرو رفتم يعني همان طور تو هپروت خودم که شيدا مي گفت فرو رفته بودم و با خودم فکر مي کردم يعني حرف هاي مريم واقعيت دارد يعني مي شد واقعا اردوان که عاشقش بودم از من خوشش آمده باشد هرچند مشکل علاقه ي اردوان نبود مشکل من بودم اصلا نکند واقعا مرا شناخته بود و برايش عجيب بود.در همين افکار بودم که مريم زد زير دستم و يک دفعه به خودم آمدم که مريم گفت :حالا ببين تا حواس اون دختره پرته چطوري چشم هايش دنبال تو مي گرده حالا هي تو بگو اشتباه مي کني ولي من به حرفم مطمئن هستم تو که مي دوني من تو اين چيزها رادارهام خوب ميگيره.
شيدا گفت :حالا پاشيد انگار همه رفتند براي شام.
در همين هنگام نهال به همراه کوروش که از اول ميهماني مجال تنها حرف زدن با من را پيدا نکرده بود و انگار کمي هم دلخور شده بود آمدند و ما را براي شام تعارف کردند. کوروش با نهايت احترام ما را بر سر ميزي که اردوان و گلاره نشسته بودند دعوت کرد و تعارف کرد و در حالي که خودش کنار اردوان مي نشست رو به گارسوني که دور و برش مي پلکيد گفت: ميز رو براي ما بچينيد.
انگار ما از بقيه خونمون رنگين تر بود که همه خودشان مي رفتند و غذا مي کشيدند و ما برايمان،حاضر و آماده مي چيدند.جرات سر بلند کردن نداشتم چون دقيقا مقابل اردوان و همچنين گلاره بوديم و با هر نگاه به ياد روزي که اردوان و او را در خانه ديده بودم مي افتادم و قلبم از احساست زنانه که بهتره بگويم حسادت تير مي کشيد اصلا حرف هاي هيچ کدام را نمي شنيدم انگار همه چيز در سکوتي گنگ فرو رفته بود و فقط لب هايشان بهم مي خورد واي که چقدر از اين حالتم بيزار بودم ولي ارادي نبود خيلي زود مثل احمق ها گنگ مي شدم تا چيزي باعث تعجب يا شوکم مي شد من هم گيج مي شدم در همين افکار بودم که کوروش در حالي که سعي مي کرد رسمي تر حرف بزند گفت :شام ميل کنيد؟
من که با پاي محکمي که شيدا بهم زده بود به خودم آمده بودم گفتم :زياد ميل ندارم ممنون.
کوروش که نگاه عميقي به چشمهايم مي کرد گفت :اين طوري که نمي شه،انگار خيلي کم غذا هستيد.
مريم که به سختي لقمه دهانش را قورت مي داد تا از جوابي که در نظر داشت عقب نماند گفت :اتفاقا نه خيلي هم خوش خوراکه دکتر جان خبر نداريد که خانم يک پيتزا رو به تنهايي مي خوره که من با اين هيکلم نمي تونم!
من که از دست مريم متعجب شده بودم نگاهي بهش انداختم که انگار نگاه شيدا مثمر ثمرتر بود چون مريم بيچاره انگار تازه فهميده بود نبايد جلوي غريبه ها چنين حرفي بزند خواست حرفش را اصلاح کند گفت :اين جوري خوبه ديگه،تازه هرچی دلش مي خواد مي خوره ولي يه ذره هم چاق نمي شه و هيکلش هم قشنگه.
گلاره که انگار با چشم هايش مي خواست هم من را بکشد هم مريم را پشت چشمي نازک کرد و در حالي که با تکه اي جوجه بازي مي کرد رويش را برگرداند انگار از اين که با ما هم سفره شده منزجره که کوروش گفت :چه خوب پس براي اين که به همه ثابت کنيد با وجود خوب خوردن اينقدر اندام ايده آلي داريد شروع کنيد. با اين که زير حرف ها و نگاه هاي آن ها ذوب مي شدم خودم را مشغول کردم که گلاره رو به کوروش گفت :دکتر جان تا به حال نديده بودم نگران غذا خوردن دختر خانم ها باشيد؟
به قول شيدا مي خواست خيال اردوان را راحت کند که دکتر چشمش دنبال توست و اردوان خيالات برش ندارد که کوروش گفت :گلاره خانم آخه ايشون از دوستان خيلي عزيز نهال جان هستن. گلاره که دوباره پشت چشم نازک مي کرد گفت :ولي دکتر جان انگار يک خورده بيشتر از دوست هاي نهال جان براي شما عزيز هستند اين طور نيست؟
اردوان از اينکه گلاره با اين حرف کوروش را در بن بست قرار داده بود نمي دانست چه بگويد.عصبي نگاهي غضبناک به گلاره انداخت و گفت :بهتر نيست شما غذاتون رو ميل بفرماييد.
چشم هاي گلاره که انگار توقع چنين برخوردي را از اردوان نداشت رنگ خشم به خودش گرفت.من با اين که از دستش عصباني شده بودم و مي خواستم جوابي دندان شکن به خاطر حرف زشتش بدهم ولي وقتي اردوان آن طور با غيظ ساکتش کرد خيالم راحت شد و فقط نگاه سنگيني بهش انداختم که از صدتا فحش برايش بدتر بود طوري که بقيه غذايش را مثل بچه ها پس زد و خيلي بي ادبانه گفت:
-شما هم که انگار امشب سيرموني نداري؟
اردوان که انگار در برابر ما ميخواست از خجالت زمين دهان باز کند و او را فرو ببرد،لحظه اي صورتش به رنگ ارغواني درآمد درست مثل روزي که براي مراسم عقد آمده بود و از شدت عصبانيت نمي توانست نفس بکشد چنان رفتن گلاره را نگاه کرد که من و مريم و شيدا دلمان به حالش سوخت از نگاه هاي کوروش هم انگار تاسف مي باريد که چرا اردوان با کسي مثل گلاره دوست شده،ولي انگار نه انگار چنين حرف هايي اتفاق افتاده و ما طوري بي خيال برخورد کرديم که انگار اصلا اين حرف ها را از دهان گلاره نشنيديم. کوروش بحث را به سمت ديگري کشيد و گفت : اردوان جان گفتي چندم فروردين جشن تولده؟
اردوان که بيچاره از غذا افتاده بود گفت :هان؟ سوم عيد،حتما تشريف بياريد. سپس رو به ما کرد و انگار که ميخواست از موقعيت سو استفاده کند گفت :خانم ها شما هم تشريف بيارين دکتر آدرس دارن البته به نهال جون سفارش کرده بودم اگر ميهمان ويژه دارن از طرف ما دعوت بگيرن.
من و شيدا و مريم که به هم ديگر نگاه مي کرديم گفتيم :ممنون مزاحم نميشيم.
ولي اردوان گفت: نه چه مزاحمتي خوشحال ميشيم حتما با کوروش و نهال تشريف بيارين. کوروش در حالي که لبخند مي زد گفت :خيالت راحت اردوان جان ما به زور هم که شده میاريمشون.
بالاخره از آن جو سنگين که با ترک گلاره نگاه اردوان روي من سنگين تر هم شده بود خلاص شديم و قصد رفتن داشتيم که متوجه گلاره شدم،او هم پالتوي گران قيمتي را پوشيده و به همراه اردوان در حياط داشتند از کوروش خداحافظي مي کردند،کوروش با ديدن ما رو به اردوان گفت :اردوان جان خيالت راحت حتما خانم ها رو براي جشن تولد ميارم. گلاره که انگار تازه متوجه دعوت گرفتن ما از طرف اردوان شده بود با نگاهي که انگار بيچاره متعجب هم شده بود يک يک ما را از نظر گذراند و در حالي که به سختي آب دهانش را قورت مي داد گفت :البته دکتر جان فقط جشن تولد من نيست در اصل مراسم نامزدي من و اردوان هم هست که پاپا گفته تا اقوام خارج از ايرانمون هستند بگيريم.
من که بعد از آن نگاه هاي گرم اردوان و حرف هايي که مريم در مورد علاقه ي اردوان گفته بود و اين که خودش روز خواستگاري گفت،عاشق زن هاي امروزي اجتماعي و راحت است دلم گرم شده بود که شايد با معضل من کنار بيايد و اميد داشتم بلکه عشق جلوي چشمهايش را ببندد و من را قبول کند،با اين حرف گلاره انگار يک باره تمام آرزوهايم فنا شد و در يک لحظه همه چيزم بر باد رفت.گلاره دوباره با غرور گفت :پس تو مراسم نامزدي ما هم تشريف مي يارين؟ و با طعنه ي خاصي حتي گفت :اميدوارم مراسم نامزدي بعدي براي شما باشه دکتر جان.
در حالي که سرم سنگين شده بود نفهميدم چطور با کوروش و نهال و حتي اردوان که مبهوت ما را نگاه مي کرد و در برابر گلاره سکوت کرده بود خداحافظي کردم و خودم را به شيدا تکيه دادم و سريع روي صندلي ماشين انداختم.شيدا که از رفتار عجيب من متعجب بود تا خواست حرفي بزند متوجه من شد که سيلاب اشک هايم فوران کرد و مثل کسي که عزيزي را از دست داده،همان طور اشک مي ريختم.شيدا و مريم که غافلگير شده بودند در حالي که بروبر مرا مي نگريستند،سکوت کرده بودند که شيدا خيلي سريع اتومبيل ا روشن کرد و از آنجا دور شد و بعد در حالي که نزديک خانه ي ما توقف مي کرد رو به من که حالا به هق هق افتاده بودم و انگار خودم هم نمي دانستم چرا با اين عجز اشک مي ريزم کرد و گفت:
چت شده تو؟!
مريم که قربون صدقه ام مي رفت گفت: اخ که فداي اون چشماي نازت بشم براي چي گريه مي کني از حرفاي اون اکله که گفت با دکتر نامزد بشي ناراحت شدي؟اخه اون مي خواست خيال نامزد خودش رو راحت کنه تو چرا به دل گرفتي؟اصلا بر فرض هم اينطور باشه مگه دکتر چه عيبي داره؟خونه زندگيشون رو نديدي؟به نظر من که اصلا جواب رد دادن به همچين کسايي کلاس هم داره حالا نهال شايد ناراحت بشه اون هم بعدا بهت حق مي ده شيدا که به مريم مي پريد گفت: چي ميگي دختر مگه تخم کفتر خوردي ژاکت مي بافي طلايه از يه چيز ديگه شاکيه اصلا از وقتي اين پسره اومد حالش بد شد با حيرت نگاهي به من کرد و گفت. طلايه نکنه تو هم مثل دختر ها که عاشق هنر پيشه ها و بازيگر ها مي شن عاشق اين پسره هستي؟حالا که فهميدي نامزد داره شاکي شدي؟اگه اينجوريه بايد بگم لياقتت بالاتر از اين حرفاست درسته اين پسره يه خورده سر و شکل داره و معروفه ولي نه اين که تو بخواي براش اشک بريزي و در حالي که چندين دستمال مي کند و به طرفم مي گرفت گفت تو رو خدا گريه نکن طلايه تو اين همه خواستگار پر و پا قرص داري اون وقت به حال اين داري اشک ميريزي؟ديوانه شدي؟ مريم که انگار مطمئن شده بود حرف هاي شيدا درسته و من صد در صد عاشق يک شخصيت مشهور شدم گفت:
اصلا ببين طلايه با اين سر و شکلي که تو داري همين جناب اردوان خان هم چشم ازت بر نمي داشت اگه بخواي ميتوني بهش بگي اون هم از اين دختره لاغر مردني با اون شکل و شمايل مثل جادوگرهاس دست مي کشه من مطمئنم که اگه بهش بگي از خداشه ولي اخه حيف تو نيست که بخواي خودت رو سبک کني خدا وکيلي دکتر از هر لحاظ از اردوان صولتي بالاتره تازه مگه فقط اونه؟رضا مي گه شايان يک دل نه صد دل عاشق طلايه شده تازه خيليهاي ديگه هم هستن. من که از حرفاي دري وري شون که فکر مي کردند من انقدر بچه و بي شخصيت هستم خسته شده بودم به سختي بغضم رو فرو دادم و در حالي که اشک هامو با دستمال پاک مي کردم با صدايي گرفته گفتم شيدا مي توني امشب با مريم بياين خونه ي ما بمونين مي خوام يه رازي رو بهتون بگم. شيدا که کمي فکر مي کرد گفت: بايد به مامانم زنگ بزنم و همان موقع شماره ي همراه مادرش را گرفت و به مادرش گفت طلايه دوستم براش مشکلي پيش اومده من با مريم مي ريم اونجا و مادرش رضايت داد بعد که شيدا تماسش را با مادرش قطع کرد و در حالي که ماشين را روشن مي کرد گفت خب حالا رازت رو بگو ببينم نصفه جون شدم از دست تو امشب. مريم که انگار از شيدا بي قرار تر بود گفت راست ميگه ديگه زود باش بگو ببينم چي ارزش داره تو اين دنيا که اون اشک قشنگت در بياد؟ من که همش فين فين مي کردم گفتم:
اخه اخه مي دونين چيه؟
مريم و شيدا که هر دو انگار دو تا گوش ديگر هم قرض گرفته بودند و به دهان من چسبانده بودند يک صدا گفتند بگو ديگه.
من که يه جورايي هم هيجان داشتم گفتم اخه اردوان صولتي شوهر منه شيدا محکم کوبيد روي ترمز و ماشين به چنان حالت بدي ايستاد که سه نفري به جلو پرتاب شديم مريم که با بهت نگاهم مي کرد گفت نه دروغ مي گي مگه ميشه؟ شيدا که کاملا به سمت من بر گشته بود گفت چي مي گي طلايه تو امشب توهم زدي نکنه که قرص مرصي چيزي استفاده کردي؟ من که سرم را پايين انداخته بودم و اشک هايم مي چکيد گفتم نه به خدا راست مي گم ما زن و شوهر هستيم مريم که با تعجب نگاه مي کرد گفت مگه مي شه ؟اردوان صولتي ؟من که نمي تونم باور کنم شيدا که ساکت شده بود گفت تو مگه شوهر داري؟ در حالي که سرم رو به علامت مثبت تکان مي دادم گفتم: اره. ولي مريم که باز دوباره از نگاه خودش تجزييه تحليل مي کرد گفت پس بگو امشب هي نگات مي کرد مرتيکه مي خواست حال تو رو بگيره شيدا که انگار به نتيجه اي رسيده بود گفت طلايه من نمي فهمم شما الان هم زن و شوهر هستيد اون وقت اين مرتيکه به اين راحتي دست يه دختر رو مي گيره و مياره جلوي تو مي گه مي خوام نامزد کنم تو هم لال مي شي ؟هيچي نمي گي؟يعني اينقدر ذليل هستي؟ من که ديگه داشت سرم مي ترکيد گفتم حالا روشن کن بريم خونه همه چيز رو متوجه مي شي امشب اردوان نمي ياد سرم داره مي ترکه که يه چايي بخوريم براتون همه چيز رو توضيح مي دم مريم با ناباوري سرش رو تکــــــــون ميداد گفت: يعني شوهر توست مي گه نامزد دارم و شب هم نمي ياد خونه مي ره پيش نامزدش واقعا که بي خود نيست مي گن زن ادم مشهور نبايد شد فکر مي کردم خيلي ناراحت کننده بايد باشه ولي نه ديگه اينجوري پس بگو دختره ي جادو گر چرا اون طوري حرف مي زد به خاطر اينکه تو رو ميشناسه واقعا که براي شوهر احمقت متاسفم زن به اين خوبي اخه تو چي کم داري که رفته سراغ اون لاغر مردني ؟صد تا خواستگار برات صف کشيدن من باشم همين فردا صبح ميگم بيا طلاقمو بده اون وقت شوهري مي کنم بياد اب پاکي رو بريزه رو دستش.. در حالي که ديگه خنده ام گرفته بود گفتم:
نه مريم جان اصلا موضوع اين طوري ها نيست اگه چند دقيقه دندون رو جيگر بذاري برات مي گم فعلا چشمام داره از کله ام بيرون مي ياد مريم که مي خنديد گفت:
اهان از اون موقع ما رو سر کار گذاشتي که بيايم خونه ي تو پس همه رو دروغ گفتي؟خيلي مسخره اي من گفتم محاله ولي خب تو گفتي باور کردم نگو سر کار بوديم و خودمون خبر نداشتيم حالا شيطون بهمون مي خندي؟ گفتم:
مريم تو رو خدا سرکار چيه؟بس کن
شيدا که تو فکر رفته بود و اگر وقت ديگري بود سر مريم يک فريادي مي زد که حرف زدن يادش برود ماشين را متوقف کرد و سپس هر سه در سکوت در حالي که وسايلمان را بر مي داشتيم به راه افتاديم انگار انها هنوز حرف هاي منو باور نکرده بودند که نگاه هاي عجيب و غريبشون روي تنم مي ماسيد و انگار هر لحظه توقع داشتند بگويم شوخي کردم تا اين که مقابل در ورودي واحدمون رسيديم و من در حالي که کليد را داخل قفل مي چرخاندم در را گشودم و مريم و شيدا که ان وقت شب از هميشه هوشيار تر بودند وارد شدند
شيدا و مريم با تعجب به عکس هاي بزرگ قاب گرفته شده ي اردوان و بعضي افراد تيمي اش که در اکثر اتاق ها به چشم مي خورد و عکس هاي اتيله اي که مشخص بود صاحبش فوتباليست است خيره بودند و حسابي ماتشان برده بود سپس به همه ي اتاق ها و اتاق خواب اردوان که هنوزچند دست کت و شلوار که انگار امتحان کرده کدام را بپوشد روي تخت پخش و پلا بود سرک کشيدند بلاخره جاهاي ديگر خانه را که مملو از عکس و پوستر در نهايت سر در گمي و ناباوري نگريستند من که تا انان چرخي در خانه بزنند و به باور برسند چاي گذاشته بودم و با تني خسته در حالي که قرص سر دردي را که هيچ گاه عادت نداشتم استفاده کنم مي بلعيدم بر روي مبل راحتي ولو شدم شيدا و مريم که حسابي گيج مي زدند کنارم ولو شدند مريم که نگاهش رنگ ترحم گرفته بود گفت
طلايه يعني تو امروز مي دونستي شوهرت هم با نامزد جادوگرش مي ياد مهموني ؟
گفتم :نه اصلا
شيدا گفت : طلايه اين جا يه چيزايي دو دو تا چهار تا نمي شه چه طور تو زن اردوان صولتي هستي که جناب دکتر دوست صميمي اش و هم چنين نهال خانوم شما رو نمي شناسن؟
کمي سکوت کردم و در حالي که سرم پايين بود گفتم:
اخه خود اردوان هم منو نمي شناسه
مريم و شيدا نزديک بود از تعجب چشمهايشان از حدقه بيرون بزند مريم گفت:
به خدا طلايه اگه نمي شناختمت مي گفتم ما رو به اين شکل اوردي اينجا مي خواي دروغ بگي و سر کارمون بذاري.
شيدا که دقيق نگاهم مي کرد گفت:
اره راست مي گه نکنه اون که گفتي باهاش زندگي مي کني اردوان صوليته تو هم مارو دست انداختي؟
من که از حرفاشون داشت حالم به هم مي خورد گفتم:
نه اردوان همسر قانونيه منه باورتون نمي شه برم شناسنامه ام رو بيارم و در حالي که به اسانسور اشاره مي کردم گفتم پاشيد بياين
مريم و شيدا که انگار از حل معما خسته شده بودند با همديگر به دنبالم راه افتادم و در حالي که با اسانسور شيشه اي بالا مي رفتيم گفتم
اين اسانسور سدي بين منو شوهرم اردوانه ما به اصرار خانوادهامون با هم ديگر ازدواج کرديم اردوان انقدر از خود راضي و مغرور بود که حتي راضي نشد به من يک نيم نگاه بندازه منم که غرورم خرد شده بود سعي کردم چنان خود را ازش بپوشانم که در حسرت داشتنم بمونه.
دوست نداشتم به مريم و شيدا راز اصلي زندگيم را بگويم خجالت مي کشيدم و مي ترسيدم فکر هاي بد در موردم کنند تا همين جا هم از حرفايي که زده بودم نگران بودم مخصوصا با دهان لق مريم.
وقتي شب عروسي منو به اين خونه اورد و در نهايت پر رويي و تلخي بهم گفت حالا که به عشق شوهر معروف داشتن زن من شدي لياقتت اينه فقط اسم منو به عنوان شوهرت داشته باشي محل زندگي تو اينجاست من هم پايين و در نهايت سنگدلي گفت سعي کن زياد مزاحمم نباشي و رفت پايين حالا هم اين زندگيه منه با اين که فکر نمي کردم هيچ وقت از اين خبر که نامزدي و هر چيز ديگري رو در مورد اين ادم مغرور بشنوم ناراحت بشوم ولي خب بالاخره شوهرمه و خيلي بهم ريختم با اينکه هميشه به خودم تلقين مي کردم برام مهم نيست بازم حالم خراب شد حتي يک بار هم با همين گلاره تو خونه ديدمش اينقدر شاکي نشدم که امشب وقتي فهميدم خيلي راحت بي در نظر گرفتن من که بالاخره زنش هستم مي خواد نامزد کنه شاکي هستم.
شيدا که از سر تاسف سرش را تکان مي داد گفت:
خب اين چه زندگيه که تو داري؟راحت طلاق بگير طلاق براي همين روزاست.
در حالي که سرم را ميان دستانم گرفته بودم با نا چاري گفتم:
اولا تو خونواده ي ما از اين کارا خيلي بده يعني عقيدشون اينه که وقتي دختر شوهر کرد با لباس سفيد بره و با کفن برگرده و طلاق رو بد مي دونن دوما اگه طلاق بگيرم بايد قيد دانشگاه و درس رو بزنم چون اقا جونم تعصبيه و محدوديت هاي خاصي براي زن مطلقه قائله و بدتر از اين که تا پام برسه به خونه ي اقا جون پاي خواستگاراي رنگارنگ باز ميشه و شش ماه نشده بايد شوهر کنم که ديگه اصلا حس و حالش نيست يعني خيلي وقته حوصله ي هيچ کس رو ندارم.
مريم و شيدا که حسابي چهره هاشون رنگ غم گرفته بود در حالي که با ناراحتي من را نگاه مي کردند هر کدام در فکر فرو رفته بودند و مريم که روي مو هايم دست مي کشيد گفت:
تو اين همه مشکل تو دلت بود و هيچ وقت حرف نمي زدي؟
چي بايد مي گفتم اونقدر اين شکل زندگي مسخره هست که خودم هم باورم نمي شد چه برسه به شما ها که اصلا منو نمي شناختين.
مريم که مي خنديد گفت:
ولي جون تو اگه از روز اول اين چيزا رو مي گفتي مي گفتم دختره خالي بنده حالا هم خودت رو ناراحت نکن اون چايي که وعده اش رو داده بودي بيار با يه کيک ,شکلاتي چيزي بخوريم که امشب هيچي از شام به ان مفصلي هم هيچي نفهميديم بعد که فکرامون باز شد يه فکري مي کنيم.
من که تازه يادم اومده بود پايين چاي گذاشتم دستپاچه گفتم : واي يادم رفت الان خونه زندگيه اردوان اتيش مي گيره.
سريع از اسانسور پايين رفتم و سپس با سيني چاي بالا امدم و با گز و سوهان که پاي ثابت تنقلات در خانه ي من بود پيششون نشستم شيدا که اشفته به نظر مي رسبد با کنترل مرتب کانال ها رو عوض مي کرد ولي مطمئن بودم اصلا حواسش نيست مريم در حالي که مشغول خوردن بود گفت:
واي شيدا سرم درد گرفت چه قدر اين کانال و اون کانال مي کني خسته نشدي؟
شيدا که اصلا انگار حرف مريم رو نشنيده بود و در حالي که به سمت من برمي گشت گفت ببين طلايه تو بايد به زندگي و ايندت فکر کني و من اگر جاي تو بودم راضي نمي شدم با روح و جسمم و همه ي اينده ام بازي بشه مگه ادم چند بار مي تونه زندگي کنه؟اصلا چه لزومي داره وقتي طلاق گرفتي برگردي خونه پدرت؟بمون همين جا و به درست برس مگه همين مريم نيومده اينجا و داره درس مي خونه؟
انگار که تازه فهميده بودم که چه قد با زندگي شيدا فاصله دارم گفتم:
خوش خيالي ها مگه پدر و مادر من مثل پدر و مادر تو فکر مي کنن؟به استقلال شخصيت اجتماعي و اين حرفا اصلا هيچ رقم کار ندارن و فقط به فکر ابرو و ابن جور چيزا هستن اون هم وقتي دخترشون طلاق گرفته باشه انگار جذام مي گرفت قابل قبول تر بود اصلا اگر اينقدر هميشه محدود نبودم…

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن