codebazan

رمان طلایه

رمان طلایه پارت ۶

مي خواستم بگويم خودم باعث بدبختي خودم نمي شدم که حرفم را خوردم.مريم که مي خنديد گفت:
-پس بابا اين مامان بيچاره ي من،که قربونش بشم الهي،خيلي روشنفکره من نمي دونستم.
شيدا گفت:
-مريم،جون همون مادرت پنج دقيقه مزه نريز ببينم چي کار بايد کرد ناسلامتي چند روز ديگه مراسم نامزدي شوهر عزيز اين دوست خوش خيالته.
مريم که بي توجه به حرف هاي شيدا يک گز ديگر را باز مي کرد گفت:
-حالا تو هم انگار مي خواد فيثاغورث حل کنه،به نظر من که اين اردوان،پسرخوبيه حالا مغروره و اين حرف ها،جامعه زيادي پرروش کرده طرف مغرور شده تازه اين خانم نکرده يه بار خودش رو بهش نشون بده شايد طرف از غرور که چيه از شخصيت هم بيفته جلوش تا زانو خم بشه اگر اون مغرور بوده تو که مغرورتري،تازه اش هم شايد بيچاره تا الان تو فکر ازدواج نبوده مادرش زوري زنش داده بدش اومده.چه مي دونم اينم که خودش رو مي گه قايم کرده اون هم ماشالله سليقه اش رو ديدي فکر کرده زن تهروني باب ميلشه ولي من مطمئن هستم که امشب اون قدر از طلايه خوشش اومده بود که نمي خواست چشم برداره،اصلا من مي گم نکنه طلايه!تو رو شناخته باشه.آخه مگه مي شه دو نفر ازدواج کنن يه نگاه هم همديگر رو نديده باشن. گفتم:
-نشناخته مطمئن هستم والا مي اومد خونه اش.
شيدا متفکرانه گفت:
-طلايه ببينم،تو واقعا راست مي گي از اردوان چون غرورت رو له کرده و خيلي از خود متشکر تشريف داره بدت مي ياد؟!
من که نمي توانستم دروغ بگويم ولي راستش هم اگر مي گفتم سوال برانگيز مي شد گفتم:
-ديگه برام مهم نيست اون که نامزد داره انگار خودتون هم دعوت شديد ها؟
شيدا که اخم مي کرد گفت:
-خوش به غيرتت من به جاي تو بودم همين فردا يه دک و پز و ريخت و قيافه ي حسابي براي خودم درست مي کردم و مي رفتم اردوان رو مي کشيدم کنار و مي گفتم جناب،بنده همسرت هستم.
مريم بلند زد زير خنده و گفت:
-دمت گرم زدي تو خال،من هم دقيقا همين نظر رو دارم مطمئن باش اگه اردوان بفهمه چنين هلويي،با اين چشم هاي افسونگر که امشب درسته داشت مي خورد و قورتش مي داد زن خودشه از شادي،غرور که چيه خودش رو هم جلوت مي کشت.
من که در ميهماني خودم هم به اين موضوع فکر کرده بودم ولي حالا احساس مي کردم موضوع به اين سادگي ها نيست گفتم:
-پاشيد بخوابيد بابا سپيده زد،در ضمن من دوست ندارم زندگي دو نفر رو بهم بزنم.
شيدا که اخم مي کرد گفت:
-بدبخت مثل اين که اونا دارن زندگي تو رو بهم مي زنن.
مريم تا خواست نظري بدهد گفتم:
-تو رو خدا بچه ها براتون جا مي ندازم؛فعلا بخوابيد بعدا در موردش يه فکري مي کنيم.
مريم که خميازه مي کشيد گفت:
-ما رو ببين دلمون به حال کي سوخته فکر کنم خانم الان تو فکر اينه براي مراسم نامزدي شوهر جونش چي بپوشه،چي چشم روشني ببره.
در حالي که دوباره غم به دلم نشسته بود و احساس مي کردم چون آن ها همه ي جريان را نمي دانند مشکل را هم نمي توانند حل کنند.گفتم:
-نه،من که به اون مهموني نمي رم راستش وقتي نبينم راحت تر هستم امشب هم چون ديدمشون حالم منقلب شد. شيدا که به سمت دستشويي مي رفت گفت:
-خاک بر سرت مي خواي ميدون رو خالي کني.
مريم پشت شيشه تراس را نگاه کرد و گفت:
-از اينجا چقدر سپيده صبح قشنگه.
و در حالي که به سمتم برمي گشت گفت:
-ولي مي دوني طلايه من که مي گم اصلا نامزدي در کار نيست همون جشن تولد لاغر مردنيه،منتهي آنقدر امشب از ديدن تو حرصش گرفته بود،خواست بگه ما داريم نامزد مي شيم.ولي طلايه مي بيني تو رو خدا راست مي گن وقتي صيغه عقد خونده بشه ناخودآگاه علاقه به وجود مي ياد ببين اردوان بدون اين که تو رو ديده باشه امشب نگاهش به تو متفاوت بود.
شيدا که با دست هاي خيس بيرون آمده بود.گفت:
-من هم نظرم همينه من مي گم هممون بايد بريم جشن ته و توي ماجرا رو دربياريم والا همين خودت تو نادوني مي موني و از فضولي هم دق مي کني.
-باشه،اگر خودتون از فضولي دق مي کنين باشه،مي ريم ولي اگر بخواين اونجا سوتي بدين،من مي دونم با شماها!
مريم در حالي که کوسن روي مبل را پرت مي کرد گفت:
-آخ جون طلايه!يه شب نامزدي براي اين دختره و شوهر جونت درست کنم حالشو ببرن.
-ولي قرار شد رفتار مشکوکي نکنيدها! و الا من نميام.
شيدا که مي خنديد گفت:
-تو بسپر به ما،خيالت راحت.
با اين که دلشوره عجيبي در وجودم بود برايشان رختخواب انداختم و در حالي که سه تايي نماز صبحمون را مي خوانديم و انگار دعاي اصل کاري آن ها من بودم و مشکل عجيبم،روز متفاوت و خاصي را پشت سر گذاشته بوديم و به قول مريم چيزهاي جورواجور ديده و شنيده بوديم و روي ديگر زندگي خودش را به ما نشان داده بود،همين که شاخ درنياورده بودند جاي شکرش باقي بود و باز هم به قول مريم اگر اين موضوع عجيب و غريب را نمي گفتم تا صبح فقط غيبت خانم بزرگ و زندگي نهال و کوروش را مي کرديم.با همين افکار به رختخواب رفتيم و هر سه هنوز سرمان به بالش نرسيده خوابمان برد.
کلاس ها ديگر تعطيل شده بود از شب چهارشنبه سوري چندبار مريم و شيدا پيشم آمده بودند و با هم رفته بوديم بيرون و هول و هوش صحبتمون هم فقط در مورد اردوان بود پيشنهادات و نقشه هاي اون ها که به نظر من هيچ کدام منطقي نبود ولي به اصرار آن ها يک لباس شب خيلي خاص شيري رنگ زيبا که تمام پارچه ي سنگينش نگين هاي همان رنگ را داشت و به شکل فوق العاده اي چشم گير بود خريديم و البته آدرس آن مزون را شيدا از يکي از دوست هاي مادرش که مي گفت هميشه بهترين لباس هاي هر مجلسي را مي پوشد گرفته بود و با اين که به قول شيدا پاتک سنگيني به حساب و پول هاي اردوان جون زديم و به قول مريم خرج يک سال زندگيشو تو شهر غربت بابت لباس داديم ولي از خريدمون خيلي راضي بوديم و مريم به خنده مي گفت:
-تو بايد از عروس خانم مجلس بيشتر بدرخشي آخه نامزدي هووي عزيزته.
من هم که واقعا از پايان ماجرا مي ترسيدم،حسابي دلهره گرفته بودم و فقط افسارم را به دست آن دو شيطون سپرده بودم. مخصوصا که مريم به خاطر اين جشن قيد رفتن به شهرش را هم زده بود و به مادرش گفت به خاطر مراسم نامزدي يکي از دوستانم هفته ي دوم عيد به ديدنتون مي ايم.
با اين که امسال بيشتر از هر سال درعمرم خريد کرده بودم ولي انگار شور و حال سال هاي قبل را نداشتم تک و تنها کنار هفت سين نشسته بودم و نمي دانم پرنده ي خيالم به کجاها که کشيده نمي شد.اين که اردوان الان پيش گلاره باشد بغض بزرگي را هديه ي گلويم کرده بود.يک ساعت به سال تحويل مانده بود از سبزي پلو ماهي که براي خودم درست کرده بودم براي اردوان هم يک ديس با کلي مخلفات از نارنج و هويج و همه چيز،توي فر پايين گذاشته بودم و روي یخچال هم نوشته بودم”سال نو پيشاپيش مبارک باد” و اين که غذاشو بردارد ولي او که اصلا نيامده بود.حتما سال تحويل مي خواست پيش گلاره باشد.آن هم اين وقت شب که شايد يک عده خواب را به کنار هفت سين نشستن ترجيح مي دادند،مثل همين مريم خودمون که گفت:
-از صبح آن قدر دويدم تا بساط هفت سين کل خوابگاه رو آماده کنم خسته هستم و مي خوابم.
داشتم فکر مي کردم پس چرا آن قدر دويده و همه چيز را حاضر کرده،آن وقت خودش خوابيده انگار بعضي از مردم فکر مي کنند فقط بايد هفت سين را خريد ولي بقيه رسم و رسومات عيد را زير پا گذاشت.
همه ي خانه را به قول معروف خانه تکاني کرده بودم،حتي طبقه ي پايين را آن هم دست تنها،پايين هم به قدري بزرگ بود که از صبح زود تا ديروقت مشغول بودم.بالا هم زياد کاري نداشت چون هر روز تميز مي کردم فقط پرده ها را شسته بودم ولي براي کي!در اين مدت حتي پدر و مادرم هم يک بار نيامده بودند،هرچند بيچاره ها کجا روي خوش ديده بودند که بيايند از شب عروسي به بعد داماد عزيزشان را نديده بودند،هرچند توي تلويزيون زياد مي ديدند نمي دانم چرا با ياد آقا جون و مامانم اشک هايم بي اختيار سرازير شد.هيچ وقت آن موقع ها که بچه بودم فکر نمي کردم روزی مجبور باشم تا اين اندازه ازشون فاصله بگيرم ولي خب سرنوشت اين گونه بود همان طور که همه فکر مي کردند با اين سر و شکلي که من دارم چه شوهري مي خواهد نصيبم شود.
حالا شب عيد است،همه پيش همسرانشان هستند ولي من تک و تنها نشستم و زانوي غم بغل گرفتم با اين که تلويزيون برنامه هاي طنز گذاشته بود ولي اصلا حواسم نبود و داشتم فکر مي کردم کل روزهاي تعطيل عيد توي خانه تنها چه کار کنم.شيدا اصرار داشت به همراهشان بروم شمال،نهال هم چند بار تماس گرفه بود که بعد از جشن همراهشان بروم ويلاي کرجشان که در منطقه ي خوش آب و هواي چالوس بود ولي گفته بودم به احتمال زياد مي خواهم به اصفهان بروم.هر سه از آن روزي که موقعيت خيلي بالاي خانوادگي نهال را ديده بوديم کمي باهاش معذب شده بوديم ولي متوجه توجه هاي بيش از حد نهال با اين که نمي ديدمش بودم.
در همين افکار بودم که متوجه به هم خوردن در پايين شدم،دوست داشتم دلم را بزنم به دريا و بروم پايين و به اردوان خوش امد بگويم و بهش بگويم شب عيد بايد کنار همسرش باشد از آن روز که در ميهماني نهال و کوروش فهميده بودم از من بدش نيامده،حال و هوايم عوض شده بود،مخصوصا که مريم و شيدا هم سر به سرم مي گذاشتند و مرتب توي گوشم مي خواندند که اردوان حق توست و بايد زرنگ باشي شوهرت را از دستت درنياورند اينقدر اين حرف ها را در اين چند روزه تکرار کرده بودند که انگار اردوان را حق مسلم خود مي دانستم هر چند که دست آخر بيخيال مي شدم ولي وقتي فکر مي کردم اردوان بخواهد ازدواج کند و گلاره بهش گير بدهد که زنت را طلاق بده،چه کار بايد کرد،مخصوصا حالا اگر گلاره منو بالا مي ديد و مي فهميد من زن اردوان هستم.خيلي شاکي مي شد از او که ديگر نمي توانستم خودم را پنهان کنم.تازه مي فهميدم تا همين جا هم چقدر بچگانه فکر کردم معلوم نبود وقتي عذرم را بخواهند چيکار بايد بکنم؟قبلا فقط همين که از بي آبرويي نجات پيدا کرده بودم برايم کافي بود ولي حالا درسم خيلي برايم مهم شده بود يعني واقعا شيدا چشمهايم را باز کرده بود.چقدر شيدا منطقي و آينده نگر بود.صحبت هايي که در اين چند روز کرده بود بدجوري ذهنم را مشغول کرده و مرا از زن گرفتن اردوان مي ترساند هرچند که اردوان آن روز توي آشپزخانه گفته بود فعلا نمي تواند چنين تصميمي بگيرد ولي خب اگر گلاره بهش گير مي داد،صد در صد مجبور بود گوش بدهد ولي نمي دانم چرا همش به خودم اميد مي دادم آن جشن فقط يک جشن تولدست و اردوان حداقل از خانواده اش جرات چنين کاري را ندارد يعني اگر به گوش آقاجونم برسد چي؟اينها موضوعاتي بودند که شيدا مرا مجبور کرده بود بهش فکر کنم و موضوع را جدي بگيرم انگار تا الان هم خيلي بيخيال بودم خب من يک دختري بودم که تا قبل از اين دست چپ و راستم را نمي شناختم ماشالله به لطف مامانم اينها آنقدر هميشه وابسته به آنها بودم که تا سر خيابان هم تنها نمي رفتم براي همين مثل شيدا و خيلي دخترهاي زرنگ ديگر،خوب بلد نبودم همه چيز را تا ته اش بفهمم و به قول خودش ختم همه چيز باشم.
مثلا همين گلاره نمي دانم چطور دختري بود با اون سر و شکل يعني قبلا اصلا ازدواج نکرده بود؟پس چطور خانواده اش بهش اجازه مي دادند اون شکلي بگردد و يا اصلا تا آن وقت شب يا تا صبح بيرون خانه باشد والله من که خير سرم شوهر کرده بودم روم نمي شد جلوي اقاجونم هر شکلي خودم را درست کنم.چقدر بين ما فرق بود و شايد همين فرق ها بود که اردوان بين من و او گلاره را انتخاب کرده بود.
در همين افکار بودم که متوجه آسانسور شدم که با صدايي پايين رفت قلبم به شدت مي زد،نمي دانم چرا مثل هميشه نبودم که سريع از جايم مي پريدم تا چادرم را بردارم انگار دوست داشتم او مرا ببيند ولي وقتي اسانسور را باز کردم درست حدس زده بودم نوشته بود”به خاطر غذا و سفره ي هفت سين ممنون،عيد شما هم مبارک”لحظه اي چشمهايم را بستم و انگار شي با ارزش بهم رسيده برگه کاغذ را بوييدم انگار دست خطش بهم آرامش مي داد.کنار هفت سينم رفتم،شمع ها را روشن کردم.براي اردوان مثل همان را چيده بودم،دقايقي بيشتر تا سال تحويل نمانده بود از اين که مطمئن شده بودم اردوان تنهاست حسابي خوشحال بودم،آخه تا قبل از اين که جواب يادداشتم را بدهد حس موذي در سرم مي چرخيد که امکان دارد گلاره پايين باشد ولي حالا مطمئن بودم که نيست،با شخصيتي که گلاره داشت محال بود اردوان از شام تشکر کند و سال نو را هم تبريک بگويد با انديشيدن به اين که وقتي گلاره همسرش بشود رفتارش چگونه مي شود ته قلبم خالي شد ولي الان ديگر وقت فکر کردن به چيزهاي خوب بود،پس در حالي که سوره ي يس را باز مي کردم آخرين دقايق سال را به پايان رساندم.
روز سوم عيد بود.نهال کلي اصرار داشت که به همراه آنها به جشن برويم ولي شيدا مي گفت:
-اگر با کوروش وارد مهموني نشيم از لحاظ سياسي بهتره.
من هم که اختيارم دست شيدا بود،موافقت کردم.پس به هر شکلي بود خودش آدرس محل ميهماني که منزل گلاره بود را گرفته و نهال و کوروش را هم به قول خودش يک جوري پيچونده بود.حاضر بوديم،ارايش زيبايي کرده بودم به قدري صورتم را قشنگ تر کرده بود که حسابي رضايت داشتم مخصوصا موهايي را که لخت و بلند به دورم رها کرده بودم و سياهي آن در تضاد رنگ لباسم آنقدر به چشم مي آمد که مريم مدام چيزهايي مي خواند و به من فوت مي کرد و بلند بلند مي گفت امشب مي خواهيم چشم در بياوريم، حالا چشمت نکنند! شيدا هم که مي خنديد گفت:
-خودم کورشون مي کنم.
آنقدر که انها شور و حال داشتند که براي شادي کافي بود اما من که سرتاپايم را استرس گرفته بود سعي مي کردم بروز ندهم،يعني واقعيت اينه که اگر به خودم بود از همانجا بر مي گشتم و اصلا نمي رفتم ولي الان ديگر وضع فرق مي کرد و بيشتر از من،مريم و شيدا مشتاق رفتن بودند از اين که بچه هاي دانشگاه نبودند و فقط ما دعوت داشتيم،هرچند که ماها يک جورايي نيم بند دعوت بوديم ولي به قول شيدا اگر ماجراي من لو نرفته بود اصلا به مهماني انها پا نمي گذاشتيم هر چند که حالا قرار بود با کله برويم به قول مريم قيافه ي گلاره ديدني بود چون با يک دعوت خشک و خالي بايد ما رو توي جشنش تحمل مي کرد. خلاصه در حالي که شال کار شده ي شيري رنگم را که مخصوص لباسم خريده بودم که به قول مريم حسابي شبيه تور عروس ها شده بود و خيلي بهم مي آمد بر سر انداختم.سوار ماشين شيدا شديم و به آدرس مورد نظر رفتيم.
اين بار مثل دفعه ي قبل شيدا اصرار نداشت زود بريم بلکه خيلي هم دير راه افتاديم تقريبا ساعت نه بود که رسيديم.شيدا دست گل خيلي زيبايي سر راه گرفته بود و به قول مريم به خاطر اين که به گلاره بفهمانيم اين جشن فقط مناسبتش تولد اونه،نه نامزديش،با بدجنسي روي هديه مون که خرس پشمالو و يک عطر به قول شيدا مرد گريز بود نوشتيم”گلاره،تولدت مبارک اميدواريم پير بشي.”مريم که مي خنديد گفت:
-دوست دارم يه نامه توش بذارم،شوهر طلايه رو پس بده.!
شيدا هم گفت:
-من هم بنويسم شوهرکردن زوري نمي شه،پاتو بکش کنار والا من مي مونم و تو و يک نانچيکو که بخوره تو اون دماغ بريده ات.
من که بي اختيار از دلشوره،از درون مي لرزيدم در حالي که مي خنديدم گفتم:
-تا پشيمون نشدم بيايين بريم تو.
داشت حالم از استرس بهم مي خورد که مريم رو به رويم ايستاد و گفت:
-چند تا صلوات بفرست،چند تا هم نفس عميق بکش و اين رو هم بدون که تو زيباترين دختر امشبي،پس با خيال راحت دست منو بگير. در حالي که دستش را حلقه مي کرد دستم را به دور آن پيچيدم و سپس گفت:
-سينه صاف،حالا حرکت.
شيدا هم که مي خنديد در حالي که گل و کادو را در دست داشت از حياط بزرگ و پر درخت که نشان مي داد صاحبش از وضع مالي خوبي برخوردار است گذشتيم.اين بار انگار همه ي ميهمان ها آمده بودند.سالن حسابي شلوغ بود و حتي هيچ کس متوجه ورود ما نشده بود که نگاهم در نگاهش گره خورد و انگار که انتظار ورود ما را مي کشيد،لبخند محوي روي لب هايش نقش بست.چه تيپي زده بود،چقدر کت و شلواري که پوشيده بود بهش مي آمد موهاشو چقدر قشنگ درست کرده بود.واي که چقدر دوستش داشتم ديگر کاملا عاشقش شده بودم و انگار تمام سعي ام براي فراموش کردن او بي فايده بود.مريم که دستم را مي کشيد اهسته گفت:
-خشکت زده!نهال و کوروش دارن مي يان. تازه متوجه نهال شدم که در آن لباس زيبا،حسابي قشنگ شده بود و با ذوقي گفت:
-واي چقدر دير کرديد زود باشيد،اگه مي خوايين لباس هاتون رو عوض کنيد بياييد اينجا. کوروش با سرفه اي به نهال فهماند يعني من هم هستم،سپس گفت:
-سلام خانم ها نمي گين ما اينجا منتظريم اينقدر دير کرديد؟!
مريم که مي خنديد گفت:
-سلام جناب دکتر،انگار فقط شماها منتظر بوديد صاحب تولد نمي خواد بياد کادوشو بگيره،ما رو دعوت کنه داخل؟!
کوروش که لبخند مي زد نگاهي به سمت اردوان و گلاره که از دور چون قدش کوتاه تر از اردوان بود نمي ديدمش انداخت و گفت:
-تا خانم ها با نهال جان مانتو هاشونو دربياورن،صاحب مجلس هم مي رسه.
و در حالي که لبخند قشنگي روي صورتش مي نشاند که چهره ي زيبايش را زيباتر مي کرد با نگاهش مارا بدرقه کرد.ما هم به همراه نهال به راه افتاديم.
شيدا که بهم چشمک مي زد اهسته طوري که نهال نشنود،گفت:
-دکتر هم درياب،بدجور خودش رو ساخته ها!
مريم که سعي مي کرد دهانش را به کناره ي گوشم برساند گفت:
-طلايه به نظرم اصلا از اين اردوان طلاق بگير و زن همين دکتر جون بشو.تازه وقتي اردوان براي طلاق بياد قيافه اش ديدنيه!هرچند وقتي تو رو ببينه ديگه رضايت به طلاق نمي ده.
سعي مي کردم کمي با نهال فاصله بگيرم تا صدايم رانشنود،آهسته گفتم:
-آنقدر جلو نهال پچ پچ نکن شک مي کنه!
مريم که لبخند مي زد گفت:
-چشم عروس خانم،فعلا خواهر زاده ي شوهر زاپاسيت،بدجوري دوست داره دايي خوشگلش رو تو دلت جا کنه،خبر نداره عروس خانم زن دوست داييشونه.
مجبور شدم يک نيشگون از مريم بگيرم،به شيدا و نهال که جلوتر رفته بودند رسيدم.نهال وقتي ما را داخل اتاق رساند پيش داييش برگشت تا به قول شيدا اردوان و گلاره را خرفهم کند که دوزار شعور داشته باشند بيايند براي پيشواز.
با ورود دوباره ي ما به سالن،نهال سريع به سمتمان آمد و در حالي که لبخند رضايتي صورتش را گرفته بود گفت:
-واي طلايه اين لباس رو از کجا گرفتي چقدر بهت مي ياد مثل شاه پري شدي.
شيدا که لبخند مي زد گفت:
-ما هم آدم نبوديم يه تعريفي،چيزي!
مريم هم که پشت چشم نازک مي کرد گفت:
-بيا فعلا ما مثل هويج دور غذا هستيم،فعلا ايشون سوگلي است و ما هم به خاطر ايشون اينجا تشريف داريم.
نهال که مي خنديد گفت:
-حسودها،خب يه نگاه به اين ورپريده بکنيد بعد شاکي بشيد.
کوروش به ما رسيد و در حالي که به طور نامحسوسي سرتا پاي مرا برانداز مي کرد گفت:
-ببخشيد شما قرص زيبايي هر روز صبح مصرف مي کنين؟نسبت به دفعه ي قبل انگار هزار بار زيباتر شديد.
من که با شيطنت نگاهش مي کردم گفتم:
-يعني دفعه ي قبل زشت بودم؟!
کوروش يک ابروشو بالا برد و گفت:
-بنده چنين جسارتي کردم؟!راستش دفعه ي پيش که تو مهموني خودمون ديدمتون فکر کردم باز هم دوباره نسبت به جلسه ي قبل که توي اردوي دانشگاه ديده بودم زيباتر شدين اين يعني هر بار شما از دفعه ي قبل زيباتر مي شين،پس نتيجه مي گيريم شما قرص زيبايي مصرف مي کنيد.
نهال نگاه حق به جانبي رو به مريم و شيدا کرد و گفت:
-بفرما،حالا من….
تا خواست بقيه ي حرفش را بزند اردوان به همراه گلاره که لباس صورتي ساتني بر تن داشت و خيلي هم به خودش رسيده بود و شايد اردون حق داشت خواستار چنين زني باشد به سمتمان آمدند.
گلاره با ژست مغرورانه اي که هميشه انگار از بقيه سرتره دستش را جلو آورد گفت:
-سلام،فکر نمي کردم بياييد!
و پوزخندي زد که يعني خيلي سبک هستيد و کفش هاتون جلو پاتون جفت است.توي دلم حسابي حرص مي خوردم و از اين که اين قدر خودم را سبک کردم و به حرف شيدا اينها گوش کردم خون خونم را مي خورد اما مريم در حالي که يک ابروشو بالا مي برد گفت:
-اختيار داريد گلاره خانم،حتما مي آمديدم،آخه وقتي اردوان خان خواهش کردن تصميم گرفتيم حتما تو جشن تولد شما شرکت کينم.راستي چند سالتون مي شه؟
گلاره که معلوم بود ناراحت شده در حالي که پوزخندي مي زد گفت:
-من و اردوان سه سال تفاوت سني داريم.
شيدا جدي نگاهش کرد و گفت:
-چه ربطي داشت؟!حالا شد دو تا سوال.
رو به اردوان گفت:
-اردوان خان شما چند سالتونه؟جمع و تفريق کنيم ببينيم اومديم تولد چند سالگي گلاره خانم!
اردوان که معلوم بود از برخوردهاي گلاره راضي نيست گفت:
-ايشون امشب مي رن تو بيست و پنج سالگي.
مريم که ابروهاشو بالا برده بود گفت:
-اوا،پس بگو من از آن موقع دارم فکر مي کنم چرا چهار تا بادکنک رنگي،کاغذ رنگي،چيزي به در و ديوار نخورده،حتما ديگه شما فکر مي کنيد خيلي بزرگ شديد؟
گلاره که رنگ صورتش به قرمزي مي زد گفت:
-اين کارها رو توي شهرستان ها مي کنن.
و با حالت خيلي زشتي به مريم که انگار کم آورده بود و صورتش رنگ غم گرفته بود که خيلي علني به خاطر لهجه اش او را شهرستاني خوانده بود نگاه کرد.
شيدا که عصباني شده بود گفت:
-راستي اردوان خان،شما اهل کجا هستيد؟شنيدم اهل نصف جهان هستيد!
شيدا با اين حرفش خواست به اردوان بفهماند نامزد عزيزش به او هم توهين کرده،صاف در چشمان اردوان که گيج شده بود خيره شد.
اردوان که انگار از اين بحث خيلي معذب بود.گفت:
-بله،درست شنيديد.من اهل اصفهان هستم.چطورمگه؟
شيدا سرش را با بي تفاوتي تکان داد و گفت:
هيچي،همين طوري پرسيدم.
کوروش که فقط مرا نگاه مي کرد و به بحث اهميتي نمي داد گفت:
-بهتره ميهمان هاي گل ما رو به قسمت اصلي راهنمايي کنيد تا من با اجازه ي اردوان و گلاره جان ميزبانشون باشم.
گلاره که با ديدن کوروش انگار جان تازه اي گرفته بود.گفت:
-دکترجان پس خودت به ميهمان هاتون برس،ما خيلي امشب سرمون شلوغه. و بي آن که به ما تعارفي بکند دست اردوان را که انگار مي خواست چيزي بگويد کشيد و به دنبال خودش برد.
کوروش که انگار از برخورد گلاره متعجب بود گفت: -انگار به اين گلاره آداب معاشرت ياد ندادن بي خود نيست خانم جان مي گه آقاي پرنيان خوب دخترش رو تربيت نکرده.
سه تايي از اين که خانم بزرگ هم خانواده ي گلاره را مي شناسد تعجب کرده بوديم،مريم پرسيد:
-مگه گلاره جون جلوي خانم بزرگ هم اين رفتارها رو مي کنه؟
نهال که سرش را تکان مي داد گفت:
-آره از بچگي همين طوري بود،آخه گلاره اينها از فاميل هاي دور ما هستن اصلا با اردوان هم از طريق ما آشنا شد يعني تو يکي از مهموني ها که گلاره اينها اومده بودن دايي کوروش هم اردوان خان رو آورده بود که با همديگه دوست شدن.البته بس که اين گلاره دور و بر اردوان چرخيد.آخه اردوان خان آن موقع ها خيلي خجالتي بود،مگه نه کوروش؟
کوروش لبخندي زد،سرش را به علامت تاييد تکان داد و گفت:
-نهال غيبت نکن درست نيست.هر کسي يه اخلاق و ظرفيتي داره بعضي ها وقتي بالاتر از خودشون رو مي بينن اختيار زبون و رفتارشون رو از دست مي دن.
نهال که مي خنديد گفت:
-آره راست مي گی. و در حالي که به سمت من بر مي گشت گفت:
-ببين پس تقصير توئه طلايه.
من که با تعجب به نهال نگاه مي کردم گفتم:
-وا به من چه ربطي داره؟مگه نمي گي خانم بزرگ هم گفته!
نهال خنديد،چشمکي بهم زد و گفت:
-ربطش رو خودت مي دوني.
دستمان را کشيد به سمت ميزي و گفت:
-بيا بشين ناقلا!
و آهسته زير گوشم گفت:
– امشب واقعا محشر شدي،چرا شالت رو برنمي داري؟
تا خواستم حرفي بزنم گفت:
-هر چند نمي خواد برداري اينجوري مثل پرنسس ها شدي،اين قدر قشنگ بستيش.
من که لبخند مي زدم گفتم:
-ممنون،خودت هم يه تيکه جواهر شدي شيطون.
شيدا که کنارم نشسته بود طوري که فقط خودم بشنوم گفت:
-چي زير گوش هم پچ پچ مي کنيد حواست به شوهرت باشه که چطور داره با آکله خانم جر و بحث مي کنه.
به يک باره سرم به سمت اردوان چرخيد ديدم اردوان در حالي که اخم هايش در هم گره خورده و رنگ صورتش تغيير کرده،به حالت قهر از گلاره جدا شد و در حالي که گلاره دستش را مي کشيد از سالن بيرون رفت.گلاره هم به دنبالش.دوست داشتم آنجا بودم و حرف هايشان را مي شنيدم ولي افسوس که نمي شد و بدتر از آن کوروش بدجوري شروع کرده بود به حرف زدن و مجبور بودم طوري باشم يعني همه ي حواسم به حرف هاي اوست ولي مرتب نگاهم به در سالن بود که اردوان کي برمي گردد.آيا اصلا برمي گردد! نمي دانم چقدر گذشت که ميهمان ها را براي صرف شام دعوت کردند ولي هنوز اردوان و گلاره نيامده بودند.
کوروش با اجازه از ما به سمت مردي که انگار همان پاپا خان گلاره بود رفت ما سه تايي انگار کسي دنبالمون کرده بود شروع کرديم به پچ پچ کردن که شيدا خنديد و گفت:
-دختره ي پررو لاغر مردني مي خواستم چنان بزنم تو دهنش با برف سال ديگه بياد پايين.
مريم گفت:
-دختره چشم سفيد دلم خنک شد،ديدي اردوان چطور سرش داد مي زد؟
من که حواسم به نهال بود و کاملا همه ي فيلم را به قول مريم نديده بودم گفتم:
-نه بابا،مگه اين نهال و کوروش مي ذارن.
شيدا که چشمانش از خوشحالي برق مي زد گفت:
-هيچي من کاملا زير نظرشون داشتم تا از ما دور شدن اردوان که انگار گلاره دستش رو به زور کشيده بود با لج دستش رو از دست هاي گلاره بيرون کشيد ديگه نمي فهميدم چي مي گه ولي انگار صداشو خيلي بلند کرده بود که گلاره هي دستش رو به علامت هيس جلوي دهانش مي گرفت.بعد هم اردوان با عصبانيت زد بيرون گلاره هم دنبالش رفت.
-يعني رفت خونه؟
مريم که مي خنديد گفت:
-حتما دختره ي جادوگر هم از خجالتش تو نيومده. هنوز حرف مريم تمام نشده بود که شيدا گفت:
-زهي خيال باطل اونجا رو بسو!
ما دوتايي به سمتي که شيدا اشاره کرده بود نگاه کرديم،ديديم اردوان و گلاره در حالي که بلند مي خنديدند کنار نهال و کوروش و پاپاخانش ايستاده اند من که يک دفعه قيافه ام غمگين شده بود گفتم:
-ديديد هيچ اميدي نيست بي خود فقط خودمون رو کوچيک کرديم.
شيدا که با حرص نگاهشون مي کرد گفت:
-معلوم نيست آکله خانم چه وعده هايي به پسره ي بز داده که اين جور چونه تکــــــــون مي ده!
مريم که انگار او هم ناراحت بود گفت:
-اين نهال هم که انگار آدم قحطيه رفته لنگرش رو اونجا انداخته،انگار نه انگار ما آدميم،هر چند حتما بين اين همه آدم اجق وجق ناراحته ما دوستش هستيم.
شيدا اخم کرد و گفت:
-تو چي بهم مي بافي؟بدبخت که از اون موقع پيش ما بود حالا هم نگران نباش کوروش جان داره مي ياد اينجا بهتره حواستون رو پرت کنيد که نفهمه ما اونا رو زيرنظر داشتيم.
و در حالي که ميخنديد ادامه داد:
-جدا مي گي طلايه؟من که باورم نمي شه!
چهار چشمي نگاهش مي کردم که من چي گفتم که باورش نمي شود و مي خندد که کوروش کنارم آمد و گفت:
-معلومه خيلي داره بهتون خوش مي گذره.
تو دلم گفتم”آره خيلي.تو هم همسرت رو کنار يکي ديگه ببيني قيافه ات جالب مي شه.”واقعا که من چقدر به قول مريم باجنبه بودم،کوروش که مي خنديد گفت:
-آقاي پرنيان ول کن نبود ولي من ترسيدم اومدم پيش شما.
مريم که با تعجب به کوروش نگاه مي کرد گفت:
-از چي ترسيديد؟
کوروش به صورتش حالت بامزه اي داد و گفت:
-من گفتم ترسيدم؟!
مريم عشوه اي به صدايش داد و گفت:
-نه من ترسيدم،حالا بهتره دکتر جان بريم يه چيزي بخوريم تا بشقاب ها رو هم نخوردن.
کوروش گفت:
-بريم.
با دست به شيدا و مريم اشاره حرکت کرد.آن ها هم راه افتادند و سپس زير گوشم گفت:
-آره من ترسيدم خيلي هم ترسيدم،از اين که اين همه نگاه مشتاق از غفلت من سوء استفاده کنند و شاه پري امشب رو بربايند.
من که لبخند مي زدم گفتم:
-شاه پري؟ ولي من اينجا نه شاه مي بينم نه پري!
کوروش که به عمق چشمانم خيره مي شد گفت:
-نبايد هم ببيني،چون اينجا آيينه قدي نيست که روبه رويش وايستي.
من که از تعريف او خوشم آمده بود گفتم:
-تو رو خدا اين قدر مبالغه نفرماييد مغرور مي شم ها!
کوروش که با آرامش حرف مي زد گفت:
-اتفاقا غرور به نگاهت خيلي مياد برعکس بعضي ها.
من که متوجه شدم من را با گلاره مقايسه کرده و از آن جايي که دوست داشتم بيشتر از گلاره بدانم گفتم:
-نهال مي گفت شما با اردوان خان خيلي صميمي هستيد بهشون نمي خوره چنين انتخابي!حالا دوست دختر يا نامزدشون چنين دختري باشه به هر حال دوست هاي صميمي هفتاد يا هشتاد درصد خلقياتشون مثل هم است اگه اردوان خان هم مثل شما باشه کمي تعجب داره!
در حالي که خودم را به غفلت مي زدم گفتم:
-ببخشيد من پيش داوري يا دخالت کردم آخه همين چند ساعت پيش ديدم دوستتون انگار داشتند جلوي جمع با نامزدشون دعوا مي کردند بعد هم از سالن رفتند برايم يه خرده عجيب بود.
کوروش که سرش را به علامت تاسف تکان مي داد گفت:
-آره درست مي گيد اردوان خيلي پسر خوبيه واقعيت اينه که زياد هم با توجه به شناختي که من ازش دارم سليقه و ايده آلش اين نيست يعني نبود ولي انگار داره با خودش لج مي کنه،آخه پدر و مادرش خيلي متعصب هستند و بدون در نظر گرفتن عقيده و سليقه ي اردوان رفتند براش زن گرفتند،اردوان مي گه زشته و فقط به صرف اين که زيادي مومن و محجبه بوده به زور براش گرفتن.اردوان مي گفت”دوست داشته عاشق يکي بشه بعد ازدواج کنه”ولي آن قدر مادرش نگران بوده که اردوان تو شهر غريب به قول معروف اهل دود و دم نشه و خلاصه دسته گل به آب نده براي خودشون بريدن و دوختند در صورتي که اردوان اصلا چنين آدمي نبود،خلاف سنگينش اين بود که وقت هاي بيکاري تو خونه اش يا ويلاي شمالش جمع مي شديم فيلم مي ديدم و يا مي رفتيم استخري سونايي چيزي بيچاره وقت سر خاراندن نداشت چه برسه به اون کارهايي که مادرش اينها نگران بودند هرچند که اونا هم حق داشتند ولي اين کاري که برن يه دختر کاملا مغاير با سليقه ي اردوان بگيرن که طفلک اردوان مي گه حالش هم از ديدنش بهم مي خوره و روز عروسيش بدترين روز عمرش بوده خيلي ناراحت کننده است.بعد هم ديگه با گلاره آشنا شد.گلاره هم که مي بيني هيچ مضايقه اي در هيچ زمينه اي نداره اردوان هم که احساس مي کنه زندگيش رو باخته،خب راه پس و پيش براش نمونده بيچاره هميشه مي گفت”دوست دارم يه زني بگيرم که عاشقش باشم و همه زندگيم رو فداش کنم”ولي چي فکر مي کرد چي شد؟!
من که از شنيدن حرف هاي کوروش سرخ شده بودم به خودم گفتم”حالا چند دقيقه مثل منگل ها نرو تو هپروت و آمار بيشتري بگير.” و گفتم:
-يعني اردوان خان زن داره حالا مي خواد نامزد کنه؟
کوروش سرش را به حالت تاسف تکان داد و گفت:
-قضيه ي گلاره جدي نبود ولي انگار تازگي ها گير داده بايد باهام ازدواج کني صيغه ي اردوانه آخه اردوان خيلي خدا پيغمبريست،تا حالا يک رکعت نماز قضا هم نداره ولي خب چه کار کنه از زنش خوشش نمي ياد.با اون تفاسير هر کسي جاش باشه خوشش نمي ياد،ميگه آن قدر دختره حقير و بي ارزشه با اين که اردوان قبل از ازدواج بهش گفته بود ازش خوشش نمي ياد . بره پي کارش و کلي حرف هاي ديگه که بلکه بهش بربخوره و جواب منفي بده ولي دختره اون قدر سبک بوده که باز به روي خودش نياورده و قبول کرده، اردوان مي گه حتما خيلي زشته و رو دست خانواده اش مونده بود و قبول کرده.
من که از قضاوت هاي مهمل و مسخره ي کوروش و اردوان شاکي شده بودم گفتم:
حالا که اينقدر زشته و بده چرا مادر اردوان براش خولستگاري کرده؟بالاخره هر مادري دوست داره بهترين دختر رو براي پسرش بگيره! کوروش که سرش را به علامت نمي دانم تکان مي داد گفت:
اردوان مي گه چون خيلي نجيب بوده اخه به نظر مادرش بهترين دختر نجيب ترينشونه البته من هم موافقم ولي بايد سليقه ي اردوان هم در نظر مي گرفتن!
من که متوجه حرص صدايم نبودم با حالتي عصبي گفتم:
فکر نمي کنيد دوست جنابعالي شما خيلي کار زشتي مي کنه بالاخره اون دختره زنشه! اون وقت ايشون راحت اومده و مي گه مي خواد يه زن ديگه بگيره اگه نمي خواست خب نمي گرفت کارد که زير گلوش نذاشته بودن!من مطمئنم زنش هر چي باشه از اين گلاره بهتره!
کوروش که با تعجب نگاه مي کرد گفت:
حالا شما چرا خودتون رو ناراحت مي کنيد؟معلومه از اون فمينيست هاي اصيل هستيد ها!
من که تازه متوجه لحن کلامم شده بودم در حالي که سعي مي کردم ارامش خودم را حفظ کنم گفتم:
اخه براي من عجيب بود يه زن رو چون مادرش انتخاب کرده بگيره و يکي ديگه رو هم به خاطر اين که لج بازي کنه بگيره!
کوروش که مي خنديد گفت:
نگفتم فمينيست دو اتيشه هستيد!اردوان چون خيلي پسره با ايمانيه دوست نداشت حرف پدر و مادرش رو گوش نکنه و به قول خودش دل مادرش رو که يه عمر بزرگش کرده بشکنه و حرفشون رو گوش کرده و زن گرفته اين يکي رو هم قرار نيست که حتما بگيره دختره گير داده اردوان هم از زيرش در ميره و يه صيغه ي کوتاه مدته .مثل اينکه جدي جدي به قول دوستتون بشقاب ها هم به ما نمي رسه!حالا بياين شام ميل کنيد عصباني نشين اردوان عاقل تر از اين حرفاست.
من که از حرفا و طرز فکر اردوان نسبت به خودم شاکي بودم به دنبال کوروش راه افتادم و بشقابي را که او برايم کشيده بود در دست گرفتم و با چشمانم دنبال مريم و شيدا مي گشتم که ان ها را در طبقه ي بالا يافتم و به سمتشان رفتم .مريم که دهنش پر بود و ظرفش معلوم بود که خيلي پر و پيمان بوده خالي شده بود در حال خوردن انواع دسري که کشيده بود براي خودش بود ولي شيدا که هيچ وقت زياد غذا خور نبود فقط ليوان نوشيدني در دست داشت و انگار از دور حواسش کاملا به جايي بود که چشماشو جمع کرده بود .مريم گفت:
چرا اينجور قيافت زاره ,نبودي ببيني اين گلاره خانوم چه غذايي دهن شوهر عزيزت مي ذاشت!
من که با اين حرف مريم انگار بيشتر خونم به جوش اومده بود گفتم:
ولم کن ,حوصله ندارم!
شيدا که معلوم بود زياد سرخوش نيست گفت:
چرا پکري؟تو هم ديدي؟
در حالي که سرم را به علامت منفي تکان مي دادم گفتم:
نديدم ولي حرف هايي در مورد خودم شنيدم که مطمئن هستم از ديدن هر چيزي بد تر بود!
شيدا که با تعجب نگاه مي کرد گفت:
از کي ؟دکتر؟
_اره
و خلاصه اي از حرف هاي کوروش رو تعريف کردم .مريم نگاهي به بشقاب دست نخورده ام انداخت و گفت:
حالا يه لقمه بخور که از ناراحتي فشارت پايين نيفته! پيش اين از ما بهترون غش کني و يه عمر مسخره ي دستشون بشي!
-ميل ندارم کاش زود تر بريم!
شيدا که هنوز قيافه اش عبوث و خشک بود گفت:
بايد حداقل تا کيک رو پخش کنن بمونيم والا ديگه نمي فهميم چي به چيه!
-ديگه برام مهم نيست!
مريم گفت:
اتفاقا خيلي مهمه تو بايد تکليفت امشب روشن بشه تا بعد ما فکرشو کرديم!
من که با بهت نگاهش مي کردم گفتم:
فکر چي رو؟
مريم که مي خنديد گفت:
اين که تو به جناب دکتر هم کم نميايي ها!
-مريم حوصله ي شوخي ندارم تو رو خدا بس کن .
مريم که نوشابه را با ني سر مي کشيد گفت:
تو عقلت به اين حرفا قد نمي رسه بهتره که به حرف بزرگترت که ما باشيم گوش بدي!

بعد از شام همه دوباره مشغول شلوغ کاري شدند ما هم مثل لشکر شکست خورده يه گوشه نشسته بوديم .کوروش هم کنارمان بود ولي چون از چهره ي ما فهميده بود که حوصله ي حرف زدن نداريم سکوت کرده بود .
يک دفعه جناب پاپا جون گلاره ميکروفون را به دست گرفت او که مرد قد کوتاه و چاقي بود و سرش هم تقريبا خالي گفت:
با عرض سلام خدمت مهمان هاي گلم اول مي خواهم بگم که خيلي خوش امديد و مجلس ما را با حضور محترمتان گلستان کرديد دوم هم اينکه جشن تولد عزيز دلم ,بي همتاي دلم گلاره قشنگم رو مي خواستم بهش تبريک بگم!
و در حالي که به گلاره نگاه مي کرد گفت:
عزيزم بيا بالا من برات يه سورپرايز هم دارم .
و در حالي که گلاره دست اردوان را با خود مي کشيد کنار پدرش قرار گرفتند.و اقاي پرنيان از داخل جيبش دو جعبه ي مخملين در اورد و سپس گفت:
خب حال مي خواستم از فرصت استفاده کنم و نامزدي دخترم با پسرعزيزم اردوان جان رو هم تبريک بگم !به افتخارشون! حلقه ها را از داخل جعبه بيرون کشيد و به دست هاي گلاره که از شدت خوشحالي تا اعماق دهنش معلوم بود و اردوان که انگار جن ديده و خشکش زده بود داد و گفت:
به افتخارشون!
و همه در نهايت شور شروع به دست زدن کردند و من که مثل ادم هاي مسخ شده به ان صحنه ماتم بره بود بر روي صندلي مثل مجسمه خشک شده بودم که انگار صد سال است که مرا به انجا چسبانده اند.شيدا و مريم که يک نگاه به من و يک نگاه به انها که کيک را مي بريدند دادند ,با نهايت اخم مرا و ان صحنه را مي ديدند من که ديگر حوصله ي موندن نداشتم با حرص گفتم:
حالا خيالتون راحت شد؟پاشيد بريم!
مريم و شيدا که انگار حوصله ي بقيه ي دلبري هاي گلاره را نداشتند و رو به نهال که اصلا حواسش به ما نبود کردند و بهانه اي اوردند که ديگر خيلي دير شده و من را هم به دنبال خودشان کشيدند .وقتي لباس پوشيده و حاضر و اماده براي رفتن شديم کوروش به همراه نهال تا دم در حياط به بدرقه ي ما امدند.خيلي هول هولکي خداحافظي کرديم و فقط موقع رفتن اهسته به کوروش گفتم:
حالا ديديد اردوان خان همچين هم بي ميل به اختيار کردن همسر دوم هم نبودند؟
کوروش که معلوم بود زياد هم خوشحال نيست گفت:
مطمئن هستم اردوان تو عمل انجام شده قرار گرفتند والا…
وسط حرفش پريدم و گفتم:
و الا بلا رو ول کنيد همه ي اقايون از تجديد فراش لذت مي برن.
کوروش که رنگ غمي روي نگاهش بود گفت:
شما کاملا در اشتباهيد چون از شرايط کامل ازدواج اول اردوان نمي دونيد والا کلمه ي لذت رو اين طوري بيان نمي کردين.
من که تو دلم گفتم((اره جون عمه ات هيچ کس بهتر از من شرايط ازدواج اول اردوان خان رو نمي دونه!))پوز خندي زدم و گفتم:
اين دفعه رو شما اشتباه مي کنيد!
و در حالي که به کوروش خدانگهدار اهسته اي مي گفتم به سمت ماشين شيدا روان شدم ان شب مريم و شيدا انقدر ناراحت بودند که کارد مي زدي خونشون بالا نميومد! و مي گفتند:
خوبه اومديم و با چشمان خودمون ديديم خيالمون راحت شد که اين براي تو شوهر بشو نيست والا وقتي از خواب غفلت بيدار مي شدي که گلاره خانوم با يک اردنگي بيرونت مي نداخت.
شيدا گفت:
حالا هم بهتره تو پيش دستي کني و يه طلاق توافقي بگيري و حتي هم چيزي بروز ندي و بساط عقد و عروسي تو با دکتر راه بندازي وقتي هم کار از کار گذشت به خانوادت بگي که اردوان رفت زن دوم گرفت و من هم مجبور شدم طلاق بگيرم .حالا هم ازدواج کردم از اردوان هم بهتر ,اون موقع اختيارت دست شوهرته و نه پدر و نه هيچ کس ديگه اي نمي تونن تو رو از دانشگاه و هر چيز ديگه اي محروم کنن.
چي مي گي شيدا دلت خوشه به همين راحتي ! اصلا از کجا معلوم اردوان به خاطر اينکه جلوي مادرش ضايع نشه منو طلاق بده بعدش هم از کجا معلوم اصلا کوروش از من خواستگاري کنه شايد اون هم فقط براي خوشي داره سرش رو گرم مي کنه اون خانواده اي که ما ديديم همين طور کشکي ,کشکي بدون اينکه تحقيق کنن و تو بوق سرنا نکنن که کوروش داره زن مي گيره ميان عروس بگيرن!دلت مثل اينکه خوشه !تازه اسم يکي ديگه هم تو شناسنامه ي عروس خانوم باشه اون هم کي؟اردوان صولتي!دوست صميميش و خانوادگيشون.
مريم که بغضش گرفته بود با ناراحتي گفت:
الهي من بميرم واسه ي اون دل شکسته ي تو اخه اين چه اقبالي بود که تو داشتي!راست مي گن ,خدا شانس بده خوشگلي به چه دردي مي خوره!
شيدا که محکم مي زد روي فرمان گفت:
-اولا که غلط کرده طلاقت نده همين اکله خانوم رو ميندازيمش به جونش بعدش هم ,کوروش با من ,خيالت راحت,منتت رو هم مي کشه.درسته که ازدواج کردی ولي بين شما که چيزي نبود ! و در ثاني کوروش بچه که نيست دنبال تحقيق و اين حرف ها باشه اگه باهاش حرف بزنيم همه چيز حله! از لحاظ اين که يک دل نه صد دل عاشقت شده باشه هم شک نداشته باش من همون روزي که رفتيم اردو از دلشوره اي که براي سلامتي و سرما نخوردن تو داشت و جلوي شايان و همه خودش رو مقصر جلوه داد فهميدم .اصلا دختر تو مثل تو اينه يه نگاه به خودت نکردي ! من که اگه قيافه و اندام تو رو داشتم از همه نسخ مي کشيدم ,کي مي تونه از تو دل بکنه که جناب دکتر بتونه از خداش هم هست غمت نباشه اون با من,فقط يه جوري از اين نامه نگاري ها با اردوان بکن که راضي به طلاق توافقي اون هم مخفيانه از پدر و مادراتون بشه ,بقيه اش رو بسپار دست من ,تازه جناب دکتر از اردوان هم بهتره!,تازه اون هم نشد اين همه خواستگار يکيش هم همين شاهرخ خودمون از اون روزي که يک نظر تو رو تو اتاق من ديده صد بار بهم گفته که تو عجب خواهري هستي!چرا براي من استين بالا نمي زني؟من اگه تا الان بهت نگفتم به خاطر اين که منتظر يه موقعيت درست و حسابي بودم که فکر نکني که از دوستي ياهات سواستفاده کردم بعد هم که اين جريانو گفتي ولي از همين الان شاهرخ ما رو هم جزوه خواستگارات بدون هم خوشگل,هم درس خونده,هم پولدار به شکر خدا هم اخلاقش رو من تضمين مي کنم .ديگه چي مي خواي؟
من که تا الان فکر نمي کردم شيدا چنين خواب هايي براي من ديده بود و چه قدر مهربان است که حرفي نزده تا مرا معذب نکند بي اختيار اشک هايم روان شد.مريم و شيدا که هر کدام به طريقي بهم دلداري مي دادند و ان شب را هم با اجازه از مادر شيدا بالا پيش من ماندند و تا صبح کلي بهم دلداري دادند و دوباره مثل همان شب ميهماني نهال نماز صبحمان را خوانديم و کلي راز و نياز کرديم و بعد خوابيديم ,يعني بي هوش شديم !
يک هفته از ميهماني کذايي گذشته بود .مريم که رفته بود شهرستان ,شيدا هم که جريان خواستگاري برادرش معلوم شده بود براي مسافرت شمال زياد اصرار نکرد که معذب نشوم ولي کلي سفارش کرد و انقدر بهم اعتماد به نفس داد که غصه ي هيج جيز را نخورم و همه چيز را طبق نقشه بعد از عيد درست کنيم.
نهال و کوروش هم که ديدند من به ويلايشان نرفتم خودشان هم منصرف شدند و نرفتند و هر روز نهال مي خواست به بهانه اي مرا بيرون ببرد و يا به خانه شان بکشاند که به توصيه ي شيدا گفتم که دارم مي روم اصفهان !
سر خودم رو به برنامه هاي تلويزيون گرم مي کردم و براي خودم فال حافظ مي گرفتم به اميد اينکه يک بار هم که شده يوسف گم گشته باز ايد به کنعان غم مخور در بيايد که هيچ وقت هم در نمي امد !بد جوري دلم براي اردوان پر مي کشيد از وقتي از ويژگي هاي خوب و حسن اخلاق و نماز خوان بودن اردوان شنيده بودم ,احساس وابستگی بيشتري نسبت بهش داشتم نمي دانم چرا همه ي فکر و ذکرم اردوان بود؟اخه ناسلامتي شوهر عقديم بود دوستش داشتم.راستش حالا ديگه مطمئن بودم اردوان زياد هم از گلاره خوشش نمي ياد و نامزديش هم دقيقا تحميلي بوده روز ها و ساعت ها مي رفتم در اتاقش و لباس ها و وسايلش را بو مي کردم و اشک مي ريختم از اين که بعد از تعطيلات به قول شيدا بعد از جواب کردن صاحب خانه بايد خودم فلنگ را مي بستم بد جوري غصه دار بودم تا اينکه روز دوازدهم فروردين هم فرا رسيد از صبح حسابي حوصله ام سر رفته بود ياد سال هايي که توي خونه ي اقا جونم براي سيزده به در همه اماده مي شديم کاهو مي شستيم ,تخمه ي هندونه و خربزه بو مي داديم کلي اجيل و ميوه و خرت و پرت هاي ديگر اماده مي کرديم مادر هم از شب قبل شويد پلو باقالي با مرغش را دست مي کرد و اقاجون هم سکنجبين اماده مي کرد و شب زود مي خوابيديم که صبح زود تا ترافيک شروع نشده به خارج از شهر برويم حسرت به دلم مي انداخت واي که چه قدر با رها اينها وسطي و هفت سنگ بازي مي کرديم . انروز ها اقاجون اينها هم بچه مي شدند و قاطي بازي ما مي شدند و تا عصر خوش مي گذرانديم که وقتي مي رسيديم خانه ,ناي عوض کردن لباس هاي بوي دود اتش گرفته مان را هم نداشتيم ولي انروز هيچ کاري براي انجام دادن نداشتم خانه که تميز بود پايين هم انقدر اردوان اين چند روزه نيومده بود کاري نداشت .لابد او هم با نامزد جونش رفته بود سفر تا بعد از تعطيلات .
من چقدر بد بخت و تنها بودم .رفتم حموم و دو ساعت توي وان خوابيدم و وقتم را با اب بازي و ساييدن خودم کشتم ,بعد هم اومدم بيرون حوله به تن يک چاي داغ خوردم و از روي بيکاري کلي با بيگودي هايي که خريد مثلا عروسيم بود موهامو درست کردم بعد هم نشستم به ارايش کردن صورتم ,خيلي هيجان انگيز بود بود و باعث نشاطم مي شد ,به قول مريم ارايش براي ادم خوش بر و رو تفريح خوبيه چون نتيجه ي خوبي داره ,کار لذت بخشي مي شود .انگار راست مي گفت چون من هم يک ساعتي بود انواع و اقسام چيز هايي که توي لوازم ارايشم بود استفاده مي کردم و از قيافه ي خودم توي اينه غرق لذت مي شدم .خلاصه بعد از ان تصميم گرفتم از خودم چند تا عکس بگيرم حيف بود هنر دست خودم را ثبت نکنم يک دست لباس قشنگ هم پوشيدم و در حالي که مرتب دوربين گوشي موبايلم را که عکس هاي خوبي مي گرفت تنظيم مي کردم در جاي جاي خانه ي قشنگم از خودم عکس انداختم .نمي دانم چي شد تصميم گرفتم برم پايين هم چند تا از خودم عکس بگيرم چون دکوراسيون پايين چيز ديگري بود يعني راستش بايد اعتراف کنم مي خواستم عکس يادگاري از فضاي خاطره انگيز پايين براي خودم ثبت کنم اهميتي نداشت چند ساعت است,اردوان که در اين چند روز خانه نيامده بود نمي امد حتي شب ها هم مي توانستم تا صبح در اتاقش با خيال راحت بخوابم مثل کاري که چند روز پيش سر ظهر کردم و انگار با خوابيدن توي رخت خواب او حضورش را حس کرده بودم به همين خاطر با اسانسور پايين رفتم .اول به عادت هميشگي چرخي توي اتاق خواب او زدم و سپس چند تا عکس از اتاقش براي يادگاري انداختم و بعد هم دوباره دوربين را تنظيم کرده و از خودم عکس گرفتم و چون خسته شدم روي مبل راحتي جلوي تلويزيون ولو شدم .نمي دانم کي و چطور چشم هايم سنگين و خواب چشمانم را ربود.فقط وقتي به خودم اومدم که صداي چرخيدن کليد را در قفل در چوبي شنيدم .من که تازه به خودم امده بودم سريع از روي مبل بلند شدم خواستم به سمت اسانسور بروم و سريع برگردم بالا ولي ديگه دير شده بود و اردوان در حالي که چمدان دستي اش را به داخل هول مي داد وارد شد من که حسابي هول شده بودم و قدرت تکان خوردن را هم نداشتم همان طور در وسط سالن به اردوان که شلوار جين روشن با تي شرت سفيد رنگ جذبي که عضلات مردانه و زيبايش را به معرض ديد مي گذاشت به تن داشت خيره شده بودم .اردوان در حالي که مثل بهت زده ها مرا نگاه مي کرد که انگار به چشم هايش شک کرده بود چون دو سه بار ان ها را باز و بسته کرد .در را بست و در حالي که انگار زبانش بند امده بود امد جلو و در نهايت با من من گفت:
-شما,شما اينجا چي کار مي کنيد؟
من که هم ترسيده بودم و هم اينکه تازه به خودم امده بودم گفتم:
-سلام…….!يعني ببخشيد……!
و سريع به سمت اسانسور رفتم.اردوان که با شنيدن حرفي که از دهن من بيرون امده بود حالا مطمئن شد که خواب نمي بيند به دنبالم به سمت اسانسور دويد با تعجب سر تا پاي من را که در ان لباس حسابي معذب شده بودم برانداز کرد .پايش را در لاي درب اسانسور گذاشت و در حالي که با تعجب نگاهم مي کرد گفت:
-نگفتيد اينجا توي خونه ي من چي کار مي کنيد؟
من که هنوز هول بودم گفتم :
-من ,من ,اومده بودم پيش ,پيش…..
اردوان با غيظ امد وسط حرفم و گفت:
-اهان تو دوست اوني؟؟؟پس چرا قبلا چيزي نگفته بودي؟؟
من که احساس مي کردم رنگم مثل گچ سفيد شده و دوست داشتم از دستش فرار کنم ,نگاهي ملتمسانه بهش انداختم .اردوان که حالا منو با اخم نگاه مي کرد گفت:
-بهش نمي خوره همچين دوستايي داشته باشه !اخه خودش….
سپس با پوز خندي که نشان مي داد حسابي عصباني شده ادامه داد :
-چيه؟حتما يه مزخرفاتي هم برات سر هم کرده که شوهرم کيه و چيه؟تو هم اومدي ببيني راست گفته يا نه؛حالا فهميدي دوست جنابعالي راست گفته يا نه فقط بهت نگفته با اين مسخره بازي هاش زندگي منو تباه کرده؟
و در حالي که با خشم دندان هايش را بهم مي فشرد گفت: -برو بهش بگو.خب حالا که از طريق شما همه چيز رو فهميده چرا هنوز مونده اينجا؟يعني زن اردوان صولتي بودن يا اين شرايط هم مي ارزه؟!
اردوان حسابي عصباني شده بود و طوري فرياد مي زد که انگار کسي بالاست و ميشنود چشمهاي عصباني اش را به من دوخت و گفت:
-انگار ماموريت شما هم براي جاسوسي من از طريق کوروش تمام شد.حالا بفرماييد خدمتشون.
و با عصبانيت پايش را کشيد و با گفتن”به سلامت” عقب رفت و آسانسور در حالي که اشک هايم ديگر روان شده بود مرا به طبقه ي خودم رساند آن روز انگار نحسي سيزده پيشاپيش مرا گرفته بود.آنقدر حرف هاي اردوان برايم سنگين تمام شده بود که همه ي شب تا صبح را گريه کردم و هر چه هم اشک مي ريختم بي فايده بود و عقده هاي دلم وا نمي شد.اردوان جوري باهام برخورد کرد که هر فکر و خيالي در سرم بود مثل حبابي پوچ شد و آن لحظه تازه مطمئن شدم که اردوان هيچ گاه مرا نخواهد پذيرفت و از همه مهمتر اين که حالا مرا به شکل يک جاسوس مي ديد.جاسوسي که براي زن نديده اش گزارش مي برد و خيلي برايم جالب بود که اردوان با اين که منو واضح ديده بود يک درصد هم شک نکرده بود که من همان زنش هستم.يعني اينقدر ذهنيتش نسبت به من اشتباه بود.در نگاهش آنقدر خشم و غضب بود که اگر فرار نکرده بودم بعيد نبود يک کتک مفصل هم بهم بزند.آن قدر چشمهايش سرخ شده بود و رگ گردنش بيرون زده بود انگار زنش که فکر نمي کرد من باشم کلي جاسوس و بپا گذاشته تا او را تحت نظر بگيرند و کلي هم نقشه هاي عجيب و غريب برايش داشته باشند خلاصه آن شب حسابي به خاطر اين که سهل انگاري کرده بود و به طبقه ي پايين رفته بودم خودم را سرزنش کردم و از هرچه عکس گرفتن بود بيزار شده بودم.
اولين جلسه بعد از عيد خيلي خلوت بود.اکثر بچه ها نيامده بودند ولي فرشته آمده بود و اين طور که از حلقه ي تو ي دستش پيدا بود به قول شيدا قاطي مرغ ها شده بود البته اين حرف را براي پسرها به کار مي بردند ولي شيدا به اين چيزها کارنداشت.فرشته حسابي از نامزدش که پسر همکار پدرش بود و مصطفي نام داشت تعريف مي کرد و عکس هاي نامزديش را که خيلي مختصر در بين دو خانواده بود نشانمان داد ما هم،عيد را تبريک گفتيم و هم نامزدي اش را و برايش آرزوي خوشبختي کرديم.مريم زنگ زده بود که براي فردا مي رسد نهال هم نه زنگ زده بود و نه آمده بود ما هم که زنگ زديم برنداشت به قول شيدا شايد براي سيزده به در رفته بودند ويلاي کرجشون و خيال برگشت نداشتند.
تمام آن روز به تعريف ماجراي خواستگاري و بله برون و مهماني فرشته گذشت موقع برگشت هم من براي شيدا ماجراي ديده شدنم را تعريف کردم که شيدا گفت:
-خدارا شکر فکر کرده تو دوست زنش هستي والا بدتر مي شد.
و در حالي که مي خنديد گفت:
-اين پسره ديوونه چي در مورد زنش فکر مي کنه که تو رو خونه اش ديده ولي شک نکرده همون خانم عزيزش باشي؟
من که سرم را به حالت تاسف تکان مي دادم و از به ياد آوردن چادر روز خواستگاري خنده ام گرفت و گفتم:
-آخه با اون ريختي که من خودم رو درست کرده بودم بيچاره حق داره حتي در مخيله اش نگنجه چنين زني داشته باشه،اون هم با وضعيت اون روز من،چشمت روز بد نبينه چه لباسي پوشيده بودم حالا خدا رو شکر بهم محرم بود والا از عذاب وجدان تا حالا پس افتاده بودم.
شيدا که مي خنديد گفت:
-اي ناقلا نکنه از عمد خواستي خودت رو نشون بدي؟!
-ديوونه شدي اگه مي خواستم همون شب عروسيمون نشون مي دادم.
شيدا که اخم هايش را درهم کشيده بود گفت:
-تو هم به خدا مغز خر خوردي،حالا اصلا براي چي نشون ندادي يعني يه غرور اين همه ارزش داره که اين همه مکافات بکشي؟!
من که خودم بهتر از هر کسي مي دانستم جريان از چه قراره،سکوت کردم و سپس گفتم:
-شيدا!هيچکس جاي کس ديگه اي نيست تا دليل رفتارهاش رو بفهمه من هم اون موقع دلايل خودم رو داشتم.
شيدا که سري به علامت خودت بهتر مي داني،تکان مي داد گفت:
-شايد حق با تو باشه. و در حالي که ماشين را متوقف مي کرد گفت:
-فردا مي بينمت به پا فردا موقع بيرون اومدن تو رو نبينه.حالا علت تاخيرهاي تو رو صبح ها مي فهمم،تا کشيک بکشي زمان مي بره.
من که مي خنديدم گفتم:
-پس چي فکر کردي من اين قدر بدقولم که تو رو يک ساعت پايين بکارم؟
فرداي انروز با شيدا وارد دانشگاه شديم .دانشگاه ديگر حسابي شلوغ بود انگار بچه ها رضايت داده و امده بودند .با شيدا به قول خودش مشغول غيبت بوديم که با صداي شايان که خيلي محکم گفت:
-خانوم طلايه يک لحظه کارتون دارم.
امدم بگويم سلام سال نوتون مبارک ,در حالي که يک قدم پيش من مي امد ايستاد و سپس در حالي که نهايت اخم هايش در هم بود و چشم هايش که به قرمزي مي زد به نوعي تنفر و خشم اميخته شده بود زل زد .من که کمي ترسيده بودم گفتم:
-اتفاقي افتاده اقاي مظفري؟
شايان که دندان هايش را به هم مي فشرد گفت:
-فکر نمي کردم اينقدر پست باشي!!
من که مثل ماست وا رفته بودم گفتم:
-ببخشيد منظورتون چيه؟؟
شايان به چشم هايم زل زد و گفت:
-فکر نمي کردم اينقدر پست و کثيف باشي !البته بايد از همون روز که تو جنگل با همون مرتيکه غيبت زد مي فهميدم چه اشغالي هستي ولي افسوس گول اين همه مظلوم نمايي هاتو خورده بودم .
من که حسابي به هم ريخته بودم و حالم داشت به هم مي خورد گفتم:
-خجالت بکشيد اين چه وضع حرف زدنه؟!
شايان عصباني تر شد و تقريبا فرياد کشيد و گفت:
-من خجالت بکشم یا شما که شوهر داريد و اداي دختر ها رو در مي ياريد؟
و با حالت منزجر کننده اي سر تا پامو نگاه کرد و گفت:
-واقعا که خوب گرگي هستي و رفتي تو جلد بره,هيچ وقت نمي بخشمت راحت با وجودم بازي کردي انگار زيادي ابله بودم که وقتم رو براي تو گذاشته بودم .من نبايد گول تو رو مي خوردم .حيف من که روي تو براي اينده ام نقشه کشيده بودم .تف بهت.
من که ديگر حسابي مي لرزيدم حتي ديگر نتونستم جوابي بدهم شيدا که حالا کاملا متوجه حرف هاي شايان شده بود در حالي مرا به عقب مي کشيد جلويم ايستاد و با فرياد رو به شايان گفت:
-تو خيلي غلط اضافه کردي که روي طلايه براي اينده ات نقشه کشيدي تو خيلي بي جا کردي که اينطوري باهاش حرف مي زني مگه طلايه ازت خواسته بود؟مگه تا حالا حرکتي کرده که تو دچار توهم بشي؟اصلا به تو چه ربطي داره که طلايه شوهر داره يا نه؟
و در حالي که صدايش از عصيانيت مي لرزيد گفت:
-جواب منو بده تو که تو اين مدت با طلايه هم کلاس هستي کاري کرده که تو اميدوار بشي؟
شايان ساکت بود اين بار شيدا بلند تر داد زد :
-جواب منو بده تا تو اين دانشگاه ابرو تو نبردم جلوي همه!
شايان که خواست حرفي بزند شيدا سرش فرياد کشيد:
-يک کلمه اره يا نه؟
شايان که ديگر ديد حريف شيدا نمي شود گفت:
-نه,ولي هيچ وقت هم به کسي نگفت که شوهر داره!
شيدا که قصد کوتاه امدن را نداشت گفت:
-چون فضول نمي خواست ,حالا هم که فهميدي برو رد کارت ,اگه يک بار ديگه دور بره طلايه مي چرخي به ولاي علي کاري مي کنم که از سر خجالت از اين دانشگاه بذاري بري ,حالا گم شو و به حرفا و فضولي هاي بي جاتم فکر کن بي تربيت.
و به مسخره ادامه داد :
-ببخشيد که از شما کسب تکليف نکرديم که طلايه شوهر کرده ,هم کلاسي محترم!
شايان که انگار شانه هايش خم شده بود و در حالي که اخمي به شيدا مي کرد با غيظ پوز خندي زد و گفت:
-تو هم به اون شوهر بي غيرتش بگو به جاي اينکه با اون مترسک سر جاليز بگرده بياد به جاي تو وکيل مدافع زن عروسکش بشه ,والا توقع نداشته باشه که صاحب پيدا نکنه! با عصبانيت از ما فاصله گرفت ,من که تحمل شنيدن اون حرف ها و ايستادن روي پايم را نداشتم همان جا کنار ديوار نشستم .
شيدا که حال و روزي بهتر از من نداشت با عصبانيت گفت:
-کدوم سگ پدري اين خبر رو به اين عوضي جغله سوسول داده؟!
اين لفظي بود که شيدا براي پسر هاي مزاحم به کار مي برد .و در حالي که کيفش را با حرص روي زمين پرتاب مي کرد گفت:
-فقط اگه مريم گفته باشه من مي دونم و اون دهن لق که هيچ وقت نخود تو دهنش نمي خيسه!
شانه هايم افتاده بود و زارتر از ان بودم که به شیدا بگويم به مريم چيزي نگويد و زماني که مريم گفت:
-من فقط به رضا گفتم.
نزديک بود شيدا بد جوري باهاش درگير بشود ولي با وجود فرشته که مثل اسمش فرشته بود .انها را از هم جدا کرديم و چون ديگر روي ايستادن در دانشگاه را نداشتم به شيدا گفتم:
-من مي رم خونه!
شيدا که هم حالي بهتر از من نداشت همراه من راه افتاد .مريم هم که به قول خودش رفيق نيمه راه نبود بي تعارف از شيدا سوار شد و تا دم در خوابگاه گريه و زاري کرد و گفت:
-من فکر نمي کردم که رضا حرفي بزنه من قسمش داده بودم !
و خودش را نفرين کرد .بي چاره کلي معذرت خواهي کرد .من هر چي مي گفتم اشکال نداره اشک مي ريخت و مرتب خودش رو لعن و نفريت مي کرد .شيدا هم که انگار نه انگار مراعاتي سرش مي شد و نه تعارفي سر مريم فرياد زد :
-بسه ديگه اينقدر زق و زق نکن ,گندي رو که نبايد مي زدي رو زدي ,اين چيزا هم ديگه براي طلايه ابرم نمي شه اصلا تقصير اين طلايه بود که اون شب همه چيز رو جلوي تو گفت!
مريم که گريه اش شدت گرفته بود گفت :
-به خدا حق دارين هر چي بگين ,اصلا هر کاري که مي خواهيد با من بکنيد به خدا من فقط خواستم به رضا پز بدهم اين اردوان صولتي ,اردوان صولتي که مي کنند شوهر طلايه ست تازه طلايه هم تحويلش نمي گيره ,اون شب هم که به خاطر اين که حرص طلايه رو در بياره با اون دختره اومده بود به خدا من فکر نمي کردم که اينطوري بشه .
شيدا که عصباني بود گفت:
-خب همين ديگه اين سوسول هم فکر کرده که طلايه از اين دختراي بي بند و باره که به شوهر روي خوش نشون نمي ده و هرز مي پره واقعا مريم برايت متاسفم تو گند زدي به هرچي دوستي و راز داريه,اخه دختر تو نمي دوني طلايه مي خواد مخفيانه از اردوان جدا بشه و هيچ کس هم چيزي نفهمه.
و در حالي که صورتش را مهربان تر مي کرد و انگار عجز در لابه هاي مريم درونش اثر کرده بود گفت:
-اخه دختر خوب تو که همه چيزو مي دونستي حالا اش نخورده و دهان سوخته ,حالا ببين چي مي گم مي ري پيش رضا و يه جوري که باور کنه مي زني زير همه چيز و مي گي اين دروغ سيزده بوده ,چرا تو باور کردي چه مي دونم خلاصه هرچي به ذهنت رسيد بگو که باورش بشه و بره و براي اون احمق هاي رديف اخر بگه .بگو وقتي که شايان اومده و اين حرف ها رو زده اونقدر خنديديم و مسخره اش کرديم که دل درد گرفتيم زود همه چي رو درست کن تا اين دختره نهال نيومده و همه چيزو نذاشته تو کف دست داييش و اردوان ! فهميدي؟
مريم که به فين فين افتاده بود .گفت:
-باشه مطمئن باش که کاري مي کنم که خودم هم باورم بشه ,اصلا مي گم دختره نامزد اردوان شده و ما هم با نهال رفتيم نامزديش,باور نمي کني از نهال بپرس.تازه عکس هاي نامزديشونم هم خودم دارم مي يارم نشونتون مي دم .
و سپس در حالي که براي صدمين دفعه عذر خواهي مي کرد از ماشين پياده شد و به شيدا قول داد که تا فردا همه چيز را درست کند.
وقتي مريم رفت به شيدا گفتم:
-بيچاره گناه داشت !چرا باهاش اينجوري کردي؟اون هم فکر نمي کرد که رضا دهن لقي کنه!
شيدا که محکم دنده را عوض مي کرد و ناراحتيش را روي گاز ماشين خالي مي کرد گفت:
-حقش بود اگه جريانو شوخي مي گرفتيم ,اون نمي رفت همه چيز رو درست کنه که همه باورشون بشه و جناب شايان خان هم فردا براي معذت خواهي بياد جلو و نهال جان هم بويي از ماجرا نبره!
من که هاج و واج شيدا رو نگاه مي کردم گفتم:
-يعني تو فکر مي کني باورشون بشه؟؟
شيدا که سرش را تکان مي داد گفت:
-چرا که نه!مگه نه اينکه مارو تو جشن نامزديشون شرکت کرديم عکس هم گرفتيم .مريم حتي اگر شده عکس ها رو هم ببره و به رضا نشون بده همه چيزو درست مي کنه تازه ازدواج تو و اردوان ان هم با ان جشن مفصلي که جناب دکتر ترتيب داده بود و شما ها در کمال غريبگي و ناشناسي با هم برخورد داشتين.انقدر که غير واقعي به نظر مي رسد که واقعي نيست,پس به حرف من ايمان داشته باش دختر اصلا هم خودت رو به خاطر اون حرفاي اشغال که انگار تو ارثيه ي باباش بودي و حالا از دستش رفتي ناراحت نکن .مي دوني ما سريع خودمونو باختيم!
گفتم:
-يعني تو مي گي فردا بريم دانشگاه؟
شيدا که لبخند مي زد گفت:
-اره اون هم در نهايت خوشحالي ,هر وقت هم که اون اشغال با اعتماد به نفس رو هم ديديم بهش مي خنديم يعني دستش انداختيم!
من که به حرفاي شيدا مطمئن نبودم گفتم:
-باشه هر چي تو بگي ولي مي ترسم فردا بيام دانشگاه!
شيدا ماشين رو در کنار خونه ي ما نگه داشت و گفت:
-حتي فکرش رو هم نکن ,اگه نياي انگار که همه چيز رو تاييد کردي .
سري تکان دادم و گفتم :
-شيدا ازت خيلي ممنونم که جلوي شايان ايستادي ,اگه تو نبودي شايد من بي هوش شده بودم ,هيچ وقت تو زندگيم دوستي مثل تو نداشتم ازت خيلي ممنونم از اين که يک دوست دانا و مهربون . با عقل وشعور دارم خدا رو شکر مي کنم .
شيدا که مي خنديد گفت:
-اخه من باديگاردتم ,اخه مي دوني بس که تو قلبت مثل دريا پاکه ,منو خوب مي بيني والا من که کاري نکردم !
من که از داشتنش حسابي خوشحال بودم و حتي جريان صبح ديگر برايم مهم نبود ازش خداحافظي کردم و با خودم فکر کردم که راست مي گويند ((دشمن نادان به از نادان دوست)) واقعا به قول اقا جونم اگر ادم دشمنش هم دانا باشد بهتر است چون کاري نمي کند که هم براي خودش بد باشد و هم براي طرف مقابلش ولي اگر دوست ادم نادان باشد باعث مي شود که از روي کم عقلي چوبي لاي چرخت گير کند که تا ابد چرخت چمبل بشود به قول شيدا امروز هم مريم حکم دوست نادان را برايم داشت که با يک ندانم کاري ابرويم را برد.شيدا هم حکم دوست دانايم را که با درايت اميدار بود همه چيز را درست کند .من هم بهش ايمان داشتم در اين مدت دوستيمان هر چه گفته بود همان شده بود.
فرداي آن روز با اين که از برخورد شايان و بقيه بچه ها حسابي دلشوره داشتم،مي ترسيدم احتمالات شيدا درست از کار در نيايد.وارد دانشگاه شدم مثل کسي که جنايت بزرگي کرده باشد سرم را پايين انداخته بودم و هر چه شيدا مي گفت: -قيافه ي خندون به خودت بگير. بي فايده بود.شيدا که عصباني شده بود،گفت:
-ببين طلايه جان،همه چيز بستگي به خودت داره اگر امروز مثل يه هنرپيشه خوب بازي نکني ديگه قيد آبرو همه چيز رو بزن.من با مريم صحبت کردم مي گفت انگار همه باورشون شده تازه شايان خيلي هم از دست خودش و همچنين رضا که الکي اين حرف ها رو زده شاکي شده بود.پس مثل کسي که از سرکار گذاشتن ديگران غرق خوشي شده بپر تو کلاس،بقيه اش هم بسپر به خودم فقط از اين قيافه ي بق کرده بکش بيرون.
من که احساس مي کردم بايد چند ساعتي از جلد خودم خارج بشوم گفتم:
-ولي شيدا خودت حواست باشه اگر شايان دوباره بخواد توهين کنه من که تحمل ندارم و گريه ام مي گيره.
شيدا که در چشم هايم عميق مي شد گفت:
-آره اون که پررو بشه خودم ادبش مي کنم،تازه لازم نيست با اون خوب برخورد کني به نظر من که اصلا با اون حسابي سرسنگين باش اون به هيچ عنوان حق نداشته با تو اون طوري حرف بزنه،اصلا بهش محل نذار با بقيه بگو و بخند.
سري تکان دادم و گفتم:
-باشه،حالا مريم کجاست؟
شيدا که به ساعتش نگاه مي کرد گفت:
-نمي دونم قرار بود بياد اينجا،البته ده دقيقه پيش حتما باز خواب مونده.
در حالي که مي خنديد گفت:
-آخه بيچاره ديروز خيلي براش روز پر مشقتي بود به خاطر اون زبان درازش تنبيه شد.
پنج دقيقه اي منتظر شديم که بالاخره مريم نفس نفس زنان رسيد و در حالي که صورتش گل انداخته بود و خنده روي لب هايش نشسته بود،با شور و شوق گفت:
-سلام،به جون خودم همه شو درست کردم،حالا اگه بري قسم بخوري بگي اردوان شوهر طلايه است باورشون نمي شه و مسخرتون مي کنن.
شيدا که لبخند مي زد گفت:
-آفرين دختر خوب،لطفا مِن بعد اون زبون سرخ رو بهتر حفظ کن تا باعث دردسر،سر سبزت نشه.
مريم که گونه هايم را مي بوسيد گفت:
-خدا منو ببخشه اگر باعث ناراحتي تو شدم از ديروز تا حالا اون قدر حرف زدم و فيلم بازي کردم تا مُخ رضا رو زدم.شايد باورت نشه آخر سر مي گفت مريم از اول هم باور نکرده بودم ولي اون قدر جدي گفتي باورم شد درسته طلايه خيلي خوبه ولي خب امثال اردوان هم دنبال دخترايي هستند که خيلي مايه دارن و سرشناس،من هم گفتم آره اصلا طلايه از چنين مردهاي معروف خوشش نمي ياد.
مريم در حالي که انگار مي خواست آن همه حرف را تو همان چند قدم توضيح دهد گفت:
-اگر بدوني شيدا،شايان به غلط کردن افتاده از ديروز ده مرتبه زنگ زده به من که شماره ي تلفن شيدا خانم و طلايه رو بده من ازشون عذرخواهي کنم.
شيدا اخم هايش را درهم کشيد و گفت:
-غلط کرده يه موقع دهن لقي نکني دوباره شماره ي ما رو بدي،از ديروز اونقدر ازش بدم اومده!کل گروهشون از چشمم افتادن.
مريم بيچاره که کمي ترسيده بود،به حالت معمول لب هاشو جمع کرد و گفت:
-نه به خدا من غلط بکنم،چنين کاري سر خود بکنم همون يه بار هم که باعث ناراحتيتون شدم براي هفتاد پشتم بسه.
من که دوست نداشتم بيشتر از اين مريم رو ملامت کنم گفتم:
-اشکال نداره حالا که درستش کردي بياييد بريم ديگه،الان استاد مي ياد.
و آهسته زير گوش شيدا گفتم:
-مطمئني کل گروه از چشمت افتادن؟!
شيدا که رنگ صورتش کمي تغيير کرده بود گفت:
-تو فعلا ديگه ساکت که از دست تو هم شاکي مي شم ها!
با خنده گفتم:
-تو که گفتي بايد بخنديم.
شيدا که اخم هاشو باز مي کرده و چشم هاي مشکي خوش حالتش برق قشنگي مي گرفت گفت:
-۳٫۲٫۱٫ حالا بچه ها فيلم شروع مي شه. و به سمت کلاس راه افتاد و من و مريم هم که به رفتارهاي ضد و نقيض ولي مهربان و خوب شيدا عادت کرده بوديم،شانه اي بالا انداختيم و در حالي که هر دو لبخند مي زديم به دنبال شيدا به قول مريم سرگروهمان راه افتاديم،فرشته که برامون دست تکان مي داد گفت:
-سلام،کجاييد شماها؟دوبار اومدم تا سلف دنبالتون نبوديد.
مريم که مي خنديد گفت:
-هيچي بابا رفتيم پيش دکتر معين و استاد ببينيم امروز کلاس تشکيل مي شه يا نه؟
فرشته که انگار باور کرده بود گفت:
-خب چي شد؟نکنه امروز هم کلاس تعطيله؟
مريم خنديد و گفت:
-اي خرخون فکر کنم تو کل دانشگاه ببخشيد تو کل دانشگاه هاي کشور ،فقط تو يه نفر از تشکيل نشدن کلاس ناراحت مي شي!
فرشته چهره ي محجوبش را کمي جمع کرد و گفت:
-آخه اين همه راه هي ميايم مي گن کلاس تشکيل نمي شه.
سرکلاس همه ي بچه هاي هميشگي آمده بودند،يک لحظه نگاهم به شايان و بابک و سهيل که ته کلاس نشسته بودند افتاد.شايان معلوم بود خيلي ناراحت است و سرش را پايين انداخته بود.بابک هم داشت آمار ما را به او گزارش مي داد که نگاهش به رو به رو بود ولي دهانش تکان مي خورد که استاد وارد شد و ديگر هيچ کدام حرفي نزديم.
بعد از کلاس داشتيم با خوشحالي چهارتايی بيرون مي رفتيم که شايان از پشت سر گفت:
-ببخشيد طلايه خانم!
به روي خودم نياوردم و قدم هامو محکمتر برداشتم که شايان دوباره گفت:
-خانم شيدا اگر ممکنه چند لحظه مي خواستم وقتتون رو به من بديد؟
شيدا يک لحظه توقف کرد به سمت رضا برگشت و با ناراحتي در حالي که چشمهاي شايان را نگاه مي کرد محکم گفت:
-بفرماييد امري داشتيد؟!
شايان که سرش را پايين انداخته بود گفت:
-من فقط مي خواستم بگم،خيلي متاسفم من نبايد زود قضاوت مي کردم.
شيدا که يک ابروشو بالا برده بود گفت:
-باشه قبول،ديگه امري نداريد؟
شايان که انگار از طرز صحبت او راضي نبود گفت:
-ولي من مي خواستم از طلايه خانم هم شخصاً معذرت خواهي کنم….
شيدا که همان طور بي احساس با او حرف مي زد گفت:
-ولي آقاي مظفري بعضي کارها با عذرخواهي قابل جبران نيست اگه احساس مي کنيد با گفتن همين يه جمله همه اون حرف ها از ذهن طلايه پاک مي شه بفرماييد اين هم طلايه. و رو به من گفت:
-طلايه،بيا جلو آقاي مظفري مي خواد بگه ببخشيد.
شايان که بيچاره مي خواست جو را عوض کند گفت:
-مي تونم دو دقيقه خصوصي صحبت کنم؟
شيدا که دوباره مقابل شايان قرار گرفته بود گفت:
-متاسفم شما ديروز بيشتر از دو دقيقه ما رو خجالت داديد الان هم وقت نداريم.
شايان به خودش جسارت بيشتري داد و گفت:
-ولي من با طلايه حرف زدم.
شيدا که عصبي شده بود گفت:
-کشميش هم دم داره،در ضمن ما همه حرف هاتون رو شنيديم فعلا خداحافظ.
شايان از کنار شيدا با حرص رد شد و روبه رويم ايستاد و گفت:
-ببين طلايه جان،من!من خيلي وقته از شما خوشم اومده ديروز هم وقتي اون حرف ها رو شنيدم يه لحظه ديوونه شدم،تو رو خدا منو ببخشيد به خدا من…. در حالي که بقيه حرفش را درز گرفت گفت:
-تو رو خدا بهم حق بديد من آخه….
وسط حرفش پريدم و گفتم:
-شايد حق با شما باشه ولي ازتون يه خواهش دارم.
شايان که انگار يه دفعه شور و شوق به صورتش دميده بود گفت:
-بفرماييد،هرچي باشه به روي چشم!
آهسته گفتم:
-لطفا ديگه به من فکر نکنيد من اصلا قصد ازدواج ندارم.
شايان رنگ غم حسابي صورتش را نقاشي کرده بود و گفت:
-ولي من گفتم….!
-ولي من ازتون خواهش کردم.
سپس رو به شيدا کردم و گفتم:
-فعلا خداحافظ.
و شايان را با آن حالت مستاصل و شاکي جا گذاشتيم.نهال يک هفته ي اول بعد از عيد را نيامده بود.بعداً که آمد گفت:
-حال خانم بزرگ خراب بوده و در اين مدت مجبور شدند در ويلاي کرجشان بمانند.ولي به قول شيدا جريان چيز ديگري بود چون حداقل مي تواست يک زنگ بزند ولي نزد.
حسابي سرگرم درس ها شده بودم.شيدا اصرار داشت هرچه زودتر تکليف خودم را روشن کنم ولي مي ترسيدم،آخه جلوي آقا جون اينها چي مي گفتم؟تو اين مدت اکثر روزها مامان زنگ مي زد و حالم را مي پرسيد،دلشان خيلي تنگ شده بود دل من هم همين طور هر موقع هم از اردوان سوال مي کرد براي آن که خيالش راحت باشد آن قدر ازش تعريف مي کردم که حد نداشت دوست نداشتم غصه ي مرا بخورند.آخرين باري که با مامان حرف زدم گفت:
-علي ديگه بچه ام طاقت دوري نداره،مادر گوشي رو بده به اردوان ازش خواهش کنم يه روزه بياييد و برگرديد.
ولي من عذر و بهانه آوردم که بايد خودم را براي امتحانات آماده کنم اردوان هم الان سرش شلوغه هر موقع وقت شد خودم ميام.حتي يک تعارف هم نزدم که مثلا شما بياييد مي دانستم اگر بيايند همه چيز لو مي رود.به بن بست رسيده بودم.بدجوري زير فشار بودم.شيدا خيلي چيزها را نمي دانست،حتي نمي دانست که من نمي توانم از اردوان دل بکنم و حتي به همين شکل زندگي هم قانع هستم و با هر شکل و زباني بود برادرش شاهرخ را پيش مي کشيد.شاهرخ پسر خوبي بود درست شبيه شيدا،تازه انگار اين تيپ قيافه ها به جنس مردانه بيشتر هم مي آمد که شاهرخ آن قدر به چشم مي آمد.به قول شيدا اين دخترها بودند که دلشان مي خواست با او ازدواج کنند.البته با اون ماشين و سر و وضع زندگيشون دور از انتظار هم نبود انگار يک دل نه صد دل عاشق هم به قول شيدا عاشق من شده بود کم کم داشت اين قضيه بين من و شيدا فاصله مي انداخت ولي هيچ کدام متوجه نبوديم مخصوصا که با شروع امتحانات فاصله ي ما بيشتر هم شده بود.چون من که فقط در تنهايي هايم درس را مي فهميدم.شيدا هم که تا به من مي رسيد دهانش براي نصيحت و بدگويي از اردوان و تعريف از خان داداشش باز مي شد به همين خاطر ترجيح مي داديم کمتر با هم حرف بزنيم و بيشتر درس بخوانيم شايان هم ديگر از ان روز به بعد کمتر دنبالم بود ولي يک وقت هايي وقتي او را مي ديدم که دورادور دنبالم بود اعصابم بهم مي ريخت.از قضيه آن روز فقط يک شايعه مانده بود همين که بچه هاي کلاس خودمون باور نداشتند ولي به بقيه دانشگاه رسيده بود و با يک کلاغ چهل کلاغ دانشجوها تبديل به سوژه اي بين دانشجوها شده بود حتي يکي دوبار تو حياط دانشگاه بعضي دخترها يا پسرها براي آن که از صحت و سقم جريان مطمئن بشوند،مي آمدندو از خودم سوال مي کردند و من با اين که از خدام بود با افتخار بگويم بله،من همسرش هستم ولي تکذيب مي کردم تا اين که بالاخره امتحانات هم تمام شد و براي آن که از دست شيدا که ازم قول گرفته بود بعد از پايان ترم به طور جدي از اردوان تقاضاي طلاق کنم به دروغ گفتم همان شب براي اصفهان بليط دارم.آن هم به اين خيال که مي روم مقدمات را آماده کنم و برگردم با خوشحالي ازم جداشد.مريم هم که تا امتحاناتش تمام شد سريع به شهرشان رفت چون عروسي دختر خاله اش بود و من هم تصميم به رفتن داشتم چون ديگر طاقت دوري مامانم اينها را نداشتم،مخصوصا علي که حسابي دلش برايم تنگ شده بود.تصميم داشتم برايش يک دوچرخه هم بخرم و بگويم از طرف شوهرمه ولي مي ترسيدم،اين بار ديگر جداًخجالت مي کشيدم توي چشم هاي آقاجونم نگاه کنم و بگويم داماد عزيزش نيامده با اين حال براي سه روز ديگر بليط گرفتم خودم هم نمي دانستم چه کار کنم شايد حق با شيدا بود و قبل از اخراج از آن خانه که شيدا بهش مي گفت خانه ي معلق،بايد خودم مي رفتم تا حداقل با نقشه باشد.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن