codebazan

رمان طلایه

رمان طلایه پارت ۷

صبح زود بيدار شده بودم خريد خاصي براي خودم نداشتم بيشتر براي اقاجون اينا مي خواستم سنگ تموم بذارم و مثلا از طرف اردوان برايشان سوغات بگيرم هر چند که سري قبل اقاجون اصلا هيچ استقبالي از چيز هايي که برايش گرفته بودم نکرد ولي با اين حال کلي خريد کردم ظهر هم به تنهايي به رستوران رفتم همش دلشوره داشتم که شيدا منو ببيند و ابرويم برود .هر چند که به دروغ گفتم کارهايم طول کشيده چند روزديرتر مي خواهم برم .ولي شيدا خيلي زرنگ بود و به قول خودش فرق حرف راست و دروغ را خوب مي فهميد ,ان هم از من که وقتي مي خواستم يک دروغ بگويم کلي تابلو بازي در مي اوردم به قول شيدا بهتر بود در هر موقع من حرفي را میخواستم دروغ بگويم اصلا پنهان کنم و نگويم چون خودم را لو مي دادم و اين پيشينه ام شده بود .خلاصه بعد از صرف يک پرس از ان مرغ هاي سوخاري که خيلي بهش علاقه داشتم و اولين بار شيدا ما را به ان رستواران برده بود ,به خانه برگشتم .از ديدن سر و وضع اشفته ي طبقه ي خودم يک لحظه نزديک بود غش کنم .همه جا شلوغ بود و همه ي گلدان ها و وسايل تزئيني روي زمين خرد شده بودند و تمام کف زمين را خورده هاي شيشه پر کرده بود وضعيت اشپز خانه هم که ديگر افتضاح تر از بيرون در بعضي از کابينت ها باز بود و انگار که کسي به عمد کاسه بشقاب ها را پايين ريخته باشد.تکه هاي وسايل همه جا پخش شده بود و بد تر از ان وسايل و کتاب هاي درسيم که بعضي هم پاره بودند کف اتاقم ولو شده و خلاصه انقدر همه چيز اشفته بود که اشک هايم بي اختيار روان شدند.انگار زماني که شيدا جوشش را مي زد و به من ابله هم هشدار مي داد فرا رسيده بود مي توانستم حدس بزنم اين کار چه کسي است ولي چه طور اردوان اجازه داده بود !من چه تقصيري داشتم .در همين افکار بودم که تلفن زنگ خورد .در حالي که بغضم را فرو مي دادم با خيال اينکه مامان است به سمت تلفن رفتم و ناگهان گفتم :
-بله!
صداي اردوان که از خشم مي لرزيد در گوشي پيچيد .
-چه عجب تشريف اورديد ؟معلومه شما کدام گوري هستيد؟
من به لکنت افتاده بودم چون اين اولين باري بود که تلفني با اردوان حرف مي زدم و از لحن خشمگين صدايش حسابي ترسيده بودم و به من من افتاده بودم گفتم:
-مگه اتفاقي افتاده ؟
خواستم بگويم اين جا همه چيز بهم ريخته که اردوان فرياد کشيد و با غيظ گفت :
-ببينيدخانوم من قبلا با شما صحبت کرده بودم که حد و حدود خودتون رو بدونيد ولي انگار شما نخواستيد حرف منو جدي بگيريد ولي حالا بايد تکليفتون رو روشن کنم .
من که از شدت اضطراب مي لرزيدم و صدايم هم حسابي به لرزه افتاده بود گفتم:
-مگه من چه کار کردم ؟
اردوان که انگار مي خواست که همه ي حرصش را با نفس بلندي بيرون کند صدايش داخل گوشي پيچيد .گفت:
-ديگه چي مي خواستيد بشه؟کي گفته بريد همه جا بشينيد و بگيد من عاشق دل خسته ي شما هستم کي گفته بود که من و شما ازدواج کرديم رو همه جا جار بزنيد؟مگه من نگفتم به زندگي خصوصي من کاري نداشته باشيد؟شما به چه حقي رفتيد بين دانشجو ها گفتيد که ما با هم هستيم و از زندگي خصوصي من خبر بيرون مي بريد.اصلا مگه من چند بار تو اين چند وقته از نزديک با شما رو در رو شدم؟
من که حسابي مي لرزيدم با لکنت گفتم:
-من اين حرفا رو نزدم ,دروغه اصلا من به شما چي کار دارم؟خودتون که بهتر مي دونيد که من تو اين مدت حتي يک بار هم مزاحمتون نشدم !
من که ديگر گريه ام حسابي اوج گرفت.اردوان که خشم خود را کنترل مي کرد و انگار که داشت با کسي حرف مي زد گفت:
-حالا ديدي من کاري بهش نداشتم؟! انگار که ان طرف گلاره بود که صداي گريه اش مي اومد و اردوان که خيلي عصباني بود .در حالي که سرش فرياد مي کشيد گفت:
-حالا خيالت راحت شد باز بشين بگو که فلاني اين حرفو گفته فلاني اون
حرفو گفته! انگار دوباره با من حرف مي زد گفت:
-در هر صورت خانوم ,من نامزد دارم حتما به گوشتون رسيده ,تا الان هم به خاطر پدر و مادرم و ابرو شون کاري نکردم ولي اگر بفهمم که شما اين چرنديات رو گفتيد…در حالي که بقيه ي حرفش را باقي گذاشت کمي مکث کرد و اهسته گفت:
-ولي همه چيز رو خودتون خراب کرديد هم شما پيش پدر و مادرتون ابرو داريد و هم من .به همين خاطر مراعات مي کردم ولي ديگه بايد تکليفتون رو ,روشن کنم .
در حالي که گريه اجازه حرف زدن بهم نمي داد .تموم نيرويم را جمع کردم و گفتم :
-اردوان خان اصلا بهتره ما از هم جدا بشيم من هم راستش از اين وضعيت خسته شدم.مي دونم براي شما هم درد سر شده ام من اصلا نمي خوام زندگي شما به مشکل بخوره .
تازه فهميده بودم بايد زود تر از اين ها ,حرف هاي شيدا را گوش مي کردم و موضوع را جدي مي گرفتم و اين اشفته بازاري که روبه رويم قرار داشت و حرف هاي درشت اردوان که پاي تلفن شنيدم تازه شروع پيش بيني هاي شيدا است.و اگر مي خواستم به همان وضعيت ادامه دهم بدتر از اين هارا بايد تحمل مي کردم به همين خاطر در همان لحظه تصميم نهاييم را گرفتم تا همه ي حرف ها و نقشه هايي را که شيدا داشت اجرا کنم .به همين خاطر فرصت را غنيمت شمردم و سکوتم را شکستم و هر چه به ذهنم مي رسيد براي مقدمات جدايي ان هم به طور توافقي گفتم .
اردوان که انگار خيلي عصبي تر شده بود با غيط گفت:
-حالا فهميدي؟پس ابروي … در حالي که مکثي کرد ادامه داد :
-انگار هيچي حاليت نيست! اصلا براي چي از اول ,اين کار رو کردي؟فقط مي خواستي با ابروي من بازي کني؟! مي مردي همون اول کار قيد منو مي زدي؟ فکر کرده بودی بهت اون حرف ها را دروغ گفته بودم و حالا خيالت راحت شد.
ديگه نمي توانست راحت حرف بزند و جلوي گلاره بگويد حق طلاق نداري چون مادرم مي فهمد و پدرم را در مي اورد.گوشي را قطع کرد .انقدر غرورم له شده بود که دوست داشتم همان لحظه بميرم و او انطور ناجوانمردانه و يک طرف دروغ هايي رو که گلاره تحويلش داده بود باور نکند و ان طور هر چه به دهانش مي امد نثارم نکند.انقدر قلبم فشرده شده بود و انقدر احساس بد بختي مي کردم که حد نداشت .و بيشتر از اين شاکي بودم که شيدا باز هم همه چيز را درست پيش بيني کرد بود و من نخواسته بودم که قبول کنم .و تازه واقف شده و به اين علم رسيده بودم ادامه ي اين بازي چون من هر روز عاشق تر هم مي شدم جز رسوايي و حقارت ,همان حقارتي که کوروش در موردش حرف مي زد و به من اطلاق مي کرد چيزي نمي توانست باشد.اين بدترين حالت برايم بود.من مقصودم از اين ازدواج خريدن ابرويم بود که به مقصودم تا همان لحظه هم رسيده بودم ديگر درس و دانشگاه و هر چيز ديگري چه ارزشي داشت مي توانستم برم پيش خانواده و خيلي راحت بگويم اردوان ان چيزي نبود که من فکر مي کردم و حالا هم امدم چون نامردی کرده و من مي خواهم ازش جدا شوم انقدر اقاجونم مهربان بود که کمکم کند حتي براي اثبات حرفم هم به قدر کافي مدرک و شاهد داشتم .نمي دانم چه قدر در اين افکار فرو رفته بودم و همه ي شرايط را سبک و سنگين مي کردم که صداي اسانسور اومد که پايين رفت دوباره دچار استرس شدم ,سريع به دنبال چادرم که اماده هميشه مي گذاشتم رفتم ولي پشيمان شدم.اصلا چه لزومي داشت همسرش را نبيند اصلا نيرويي در وجودم زبانه مي کشيد و دوست داشتم حالا ديگر او بي هيچ حجابي مرا ببيند و در چشم هايش هم زل بزنم و بگويم ازت متنفرم و غرور از دست رفته ام را نجات بدهم و اگر دفعه ي بعد خواست در موردم به کوروش بگويد حالا اون حقير شده باشد .حتما گلاره هم با او بود اگر مي خواست جلوي او تحقيرم کند ديگر تاب تحمل نداشتم ولي بعيد بود که او هم همراش باشد .اردوان امده بود تا حرف هايي را که جلوي گلاره نتوانسته بود بزند و بگويد .تمام اين افکار به قدر زماني که اسانسور تا بالا امد در مغزم پيچيد.سريع به اتاقم رفتم و رو به روي اينه ي اتاقم اشک هايم را پاک کردم .لباسم با اين که خيلي مرتب نبود و با اين چشمانم اشکي بود ولي هنوز زيبا به نظر مي رسيد .به قول مريم وقتی چشمانم باروني مي شد بيشتر جلب توجه مي کردم.شايد اين اولين باري بود که اردوان مي خواست زن قانوني و عقده اي اش را ببيند پس بايد در نظرش زيبا مي امدم.ولي با ان حال و روزي که داشتم زياد مقدور نبودم .دوست داشتم طوري وانمود کنم که فکر کند که متوجه بالا امدنش نشدم پس روي تخت نشستم و سرم را ميان دست هايم گرقتم قلبم به شدت مي کوبيد و با صداي هر قدمش نفسم بالا نمي امد در همان يک لحظه بي حجاب و بي پوشش نشسته بودم پشيمان شدم و دوباره مصمم شدم .از برخوردش مي ترسيدم ولي باز به خودم دلداري مي دادم و خودم را بالاخره به خدا سپردم.
سر تا پاي وجودم را اضطراب و دلهره گرفته بود که در اتاق به شدت باز شد که اردوان که هنوز چهره اش برافروخته بود در چهار چوب در نمايان شد و با لحن سرد و طلب کارانه اي که بي شباهت به لحن صحبتش در روز خواستگاري و عروسيمان نداشت گفت:
-اومدم تکليفمون رو با هم ……….
در حالي که هنوز حرفش به پايان نرسيده بود،سرم را بلند کردم.اردوان که انگار به قول شيدا رفته بود تو هپروت و جمله اش نصفه مانده بود همان طور زل زده بود به من و مات و مبهوت مرا نگاه مي کرد.
من هم با اين که به خودم کلي گفته بودم طلايه بايد محکم باشي و شخصيت خودت را حفظ کني ولي اختيار اشک هايم که معلوم نبود از کجا مي آيند با آن همه قدرت روي صورتم روان شده بود.اردوان که انگار با ديدن اشک هاي من کمي به خودش آمده بود جلو آمد و کلماتش را بريده بريده ادا کرد و گفت:
-شما….
و بعد از مکثي ادامه داد:
-تو،تو زن من هستي؟يعني همون دوستِ….
من که با پشت دست اشک هامو پاک مي کردم بي توجه به اردوان که هنوز گنگ و حيران بود از روي تخت بلند شدم و يه سمت کمد لباس هايم رفتم که خيلي مرتب و منظم چيده شده بود و انگار گلاره وقت بهم ريختنش را پيدا نکرده بودو هر کدام را به ترتيب برمي داشتم و داخل چمداني که آماده کرده بودم تا خريدهاي آن روز براي خانواده ام را در آن بگذارم مي گذاشتم.اردوان که حالا کاملا به خودش آمده بود در حالي که به وضوح لرزش دست هايش را حس مي کردم بازويم را گرفت و با قدرت به سمت خودش برگرداند.
از شدت حرکت اردوان نزديک بود تعادلم را از دست بدهم،تا به حال هيچ گاه از اين فاصله مقابلش قرار نگرفته بودم.حتي روز عروسيمون،چه بوي خوبي مي داد،چقدر دوست داشتم در آن لحظه بگويم خيلي دوستت دارم با تمام وجود،به قدري که حاضرم به خاطرش غرورم،آينده ام و همه چيزم را زير پا بگذارم و به همان شکل در جوارش يعني فقط نزديکش زندگي کنم.ولي افسوس که بايد ازش مي گريختم بايد از او که شوهر واقعي و رسمي و مال خودم بود فرار مي کردم به همين خاطر در حالي که از ديدن نگاه عميق و زيباييش سير نمي شدم،سرم را پايين انداختم.اردوان که تا آن موقع سکوت کرده بود گفت:
-سرتو بلند کن.
من که اگر يک بار ديگه به ان چشم هاي جذاب و سياه خيره مي شدم ديگر نمي توانستم ازش بگريزم همان طور که سرم پايين بود.آن قدر آهسته که فقط خودم مي شنيدم گفتم:
-من بايد برم.برات دادخواست طلاق مي فرستم.
اردوان فشار دست هايش را که حالا يکي هم به چانه ام بود تا سرم را بالا بگيرد بيشتر کرده بود به حالت تاکيدي گفت:
-گفتم سرت رو بلند کن و تو چشم هاي من نگاه کن.
و با حرکت محکمي چانه ام را بالا آورد و حالا دوباره چشم در چشم هم خيره شده بودیم.اردوان که انگار آدم نديده،چنان به چشم هايم،چشم دوخته بود که احساس مي کردم گونه هايم سرخ شده و تنم گُر گرفته و تمام اعضا و جوارح وجودم دست به انقلابي زده اند که تنم را بر لرزه وامي داشت.نگاهم را رو به پايين گرفتم مي ترسيدم از چشم هايم بخواند به حرفي که مي زنم هيچ اعتقاد و ايماني ندارم و مجبورم با تمام عشقي که نسبت بهش دارم ازش بگريزم.اردوان با تحکم گفت:
-اين بازي ها براي چي بود؟
من که ديگر بيشتر نمي توانستم زير نگاه دلفريبش طاقت بياورم با حرکتي خودم را از دستانش بيرون کشيدم و گفتم:
-هرچي بود تموم شد.به محض اين که برسم براتون دادخواست طلاق مي فرستم.
اردوان که چهره اش حسابي برافروخته شده بود در حالي که دوباره مرا که براي جمع آوري لباس هايم مي رفتم به سمت خود مي کشيد با لحن تندي گفت:
-اگر مي خواستي بعد از يک سال و نيم طلاق بگيري پس چرا قبول کردي عقد کنيم؟
و با فرياد ادامه داد:
-اين مسخره بازي ها براي چي بود؟تو که اين شکلي همه جا مي گردي پس اون ريخت و قيافه چي بود که روز خواستگاري جلوي من درست کرده بودي؟!
من که سعي مي کردم به خودم مسلط باشم خيلي محکم گفتم:
-من هم نمي خواستم عقدت بشم،من که اصلا قصد ازدواج نداشتم.
اردوان که پوزخندي مي زد گفت:
-ببخشيد!اون وقت چرا با اون همه حرفي که من بهت گفته بودم قبول کردي ازدواج کنيم؟
من که سرم پايين بود و سعي مي کردم تمام اعتماد به نفسم را جمع کنم محکم گفتم:
-چون زور بود،شما روز خواستگاري گفتيد جواب رد بهتون بدم.ولي قبل از اين که شما چنين درخواستي داشته باشيد من مي خواستم با التماس و استغاثه ازتون بخوام بريد سراغ يه دختر ديگه،دختر که براتون قحط نبود.من مي خواستم درسم رو بخونم به همين خاطر اصلا دوست نداشتم منو ببينيد و يه موقع بپسنديد.ولي وقتي شما اون طوري گفتيد و رفتيد من هم هر چي به خانواده ام گفتم نمي خوام ازدواج کنم قبول نکردند و گفتند بايد خواستگارت يه ايرادي داشته باشه تا جواب رد بهشون بديم.چون فرنگيس خانم و حاج آقا صولتي بهشون بر مي خوره و هر چي التماس کردم بي فايده بود.شما هم که هيچ تلاشي نکرديد حتي نمانديد حرف هاي من رو هم بشنويد.من به عمد اون ريختي اومدم جلوتون تا بلکه به ذوقتون بخوره و جواب رد از شما باشه ولي شما فقط بلد بودي براي من که هيچ کاره بودم خط و نشون بکشي و پيش بزرگترهامون طوري رفتار کردي انگار منو کاملا پسنديدي و همه چيز رو سپردي دستشون و خودتم هيچ مخالفتي نداري.هر چي من،به مامانم اينها گفتم داماد راضي نست اون هم زن نمي خواد خانواده اش زورش کردند باور نکردن.اونا فکر کردن من دارم دروغ مي گم که از ازدواج فرار کنم و حتي تاکید کردند که اين اراجيف زاييده ي ذهن خودمه جلوي مادر يا پدرت نگم و آبروشون رو نبرم،شما هم که تو اون مدت حتي يک با رنيومديد،حتي يه زنگ هم نزديد که من بگم تو چه مخمصه اي گير کردم بلکه خودتون بياييد و يه فکري بکنيد ولي شما فقط فرار کرديد و من رو با مادرتون فرنگيس خانم که انگار براش قحطي دختر دم بخت اومده بود و مامان خودم که فکر مي کرد جواب رد به پسر دوست آقا جونم يعني آبروريزي و عدم صلاحيت و خلاصه هر چي فکرش رو بکني براي خانواده ي شما،تنها گذاشتيد.من هم وقتي هر چه مقاومت کردم بي نتيجه ماند،تسليم شدم ولي آن قدر شما بهم اهانت کرديد و يک طرفه و بي مخاطب به قاضي رفتيد که وقتي هم آمديد دوست نداشتم ريختتون رو ببينم چون کار از کار گذشته بود و آن چيزي هم که نمي خواستم شده بود.پس ترجيح دادم ديگه اصلا نبينمتون و به آرزوم که دانشگاه رفتن بود برسم.
کلمه به کلمه اين حرف ها را که تمام شب هاي تنهايي هايم با خود تمرين کرده بودم تا روزي که به اردوان بگويم و غرور از دست رفته ام را اغنا کنم آنقدر پيش خودم تکرار کرده بودم که باورم شده بود مثل ضبط صوتي پخش کردم و سپس براي آن که دق و دلي تمام حرف هايي را که تابه حال ازش شنيده بودم و غرور لگد مال شده ام را دربياورم و با اعتماد به نفسي که از بيان آن حرف ها به دست آورده بودم به چشم هايش خيره شدم و با نهايت پررويي گفتم:
-اگر واقعيت امر رو بخواي من ازت متنفر بودم مخصوصا از اون غرور کاذبت که فکر مي کردي حالا چون دنبال توپ بي خاصيت مي دويي و پول مفت مي گيري تحفه هستي! دوباره خيره تر نگاهش کردم و چشم هامو جمع کردم و با نهايت قدرت گفتم:
-آره ازت متنفر بودم و هستم تا الان هم فقط به خاطر آبروي آقا جونم اينها تو اين وضعيت سر کردم ولي ديگه نمي تونم شاهد کثافتکاري هاي مردي مثل تو که مثلا خير سرش زن داره و راحت مي ره سراغ يکي ديگه و با کمال وقاحت نامزد اختيار مي کنه باشم.نه فکر کني چقدر برام مهمه و ناراحت مي شم،نه،هرگز اگه اين طوري بود اصلا براي جشن نامزديتون نمي آمدم بلکه به خاطر اين مي ترسم که به گوش خانواده ام برسه و آبروشون بره ولي حالا که اين شرايط پيش اومده،اصلا بهتره همين موضوع رو بهشون بگم و ازت جدا بشم و با خيال راحت و به درس و مشقم برسم.
اردوان که همچون بادکنکي سوزن خورده به يک باره تمام باد غرورش خوابيده بود،روي تخت نشست و دست هايش را حائل صورتش کرد تا اوج شکسته شدنش را نبينم و بعد از دقايقي با تحکم گفت:
-ولي تو حق نداري با آبروي من بازي کني.
من که کاملا اشک هايم متوقف شده بود و از اين که اردوان را خوار و درمانده کرده بودم خشنود بودم با لحن کنايه اميزي گفتم:
-مطمئني که آبرو داري؟! و نگاه تحقير آميزي بهش انداختم.اردون که دوباره نگاهش همان نگاه مغرور و کمي هم خشن شده بود گفت:
-همين که گفتم،درسته که هيچ کدوم ميلي به اين ازدواج نداشتيم ولي الان به خاطر پدر و مادرهامون هم که شده بايد تحمل کنيم.
من که اخم هايم درهم رفته بود با صلابت گفتم:
-متاسفم من هم تا امروز فکر مي کردم فقط با کمي گذشت مي تونم به اين زندگي با اين شرايط پيچيده ادامه بدم و خيلي راحت به همه ي خواستگارهايم هم مثل همين کوروش خان دوست صميمي جناب عالي روي خوش نشون نمي دادم و سعي مي کردم طوري رفتار کنم که مشکلي پيش نياد ولي انگار با توجه به نامزد شما که شرايط روحي مناسبي هم نداره… و در حالي که به وضع سالن اشاره مي کردم دوباره در چشم هاي اردوان دقيق مي شدم و ادامه دادم:
-نمي شه به اين وضعيت ادامه داد،شما بالاخره الان نامزد کرديد ولي فردا که عروسي کنيد فکرشو کرديد که خانمتون چطور مي خواد حضور يه زن ديگه هرچند اٌخي و بد از نظر شوهرش رو تحمل کنه.آن وقت کار سخت تر مي شه.
اردوان که انگار از بردن اسم کوروش و خواستگارهاي ديگر چهره اش کمي در هم رفته بود.گفت:
خب اگر…. در حالي که انگار از گفتن بقيه حرفش ترديد داشت کمي مکث کرد و بعد ادامه داد:
-اگه هردومون به کل قصد ازدواج نداشته باشيم! اردوان که حالا لبخند شيطنت آميزي مي زد گفت:
-البته شما که اگر هم بخواهيد نمي تونيد،من هم به خاطر آبرو قيد ازدواج رو مي زنم.
من که انگار به يک باره نور اميد توي قلبم درخشيد و از اين پيشنهاد حسابي راضي بودم به روي خودم نياوردم و گفتم:
-فکر نمي کنم عملي باشه بالاخره که نمي تونيم با آينده همديگه بازي کنيم.
اردوان که رنگ نگاهش تغيير کرده بود گفت:
-ولي فکر کنم شما گفتيد هدفتون براي آينده درس خوندنه.
از اين فکر که او را درمانده و کمي هم حسود البته از نظر خودم مي ديدم حسابي غرق لذت شده و گفتم:
-درسته ولي نه تا هميشه،آخه بالاخره چشم بر هم بزنيم درس هاي من تموم مي شه و شايد کسي مد نظرم باشه و بخوام برم دنبال همون همسر ايده آلم.
اردوان که حالا کاملا عصبي بود گفت:
-يعني تا الان به اين چيزها فکر نمي کرديد؟حالا يادتون افتاده لابد هم کوروش کيس مورد نظره.
من که وقتي او را آن گونه آشفته مي ديدم انگار توي دلم جشن عروسي برپا مي شد خونسرد گفتم:
-نه…اين چه حرفيه من اصلا….
وسط حرفم آمد و با اخم گفت:
-يعني تو روت مي شه از من طلاق بگيري و بري زن دوست صميميم بشي؟حالا اون هر چقدر خوب باشه،يا بين من و تو هم هيچ چيز نباشه،بالاخره از تو شناسنامه ات که نمي توني اسم منو عوض کني!
من که از گفتن تو،به جاي شماهاي گذشته حسابي خوشم آمده بود گفتم:
-شما اشتباه مي کنيد فکر کرديد من فقط همين يه خواستگار رو دارم که بخوام به قول شما چنين خجالتي رو به جان بخرم؟!
اردوان که حسادت کاملا در چهره اش عيان شده بود با غيظ گفت:
-اصلا چه معني داره شما همچين خواستگارام،خواستگارام مي کنيد،انگار نه انگار يک زن شوهر دار هستيد واقعا قباحت داره!
من که براي اين طور حرف زدنش غش و ضعف مي رفتم با همان حالت بي تفاوتي گفتم:
-ولي انگار اين کار براي شما چندان هم بي معني نيست!
اردوان گفت:
-شرايط زن و مرد فرق داره بهتره يادآور بشم شما اگه بخوايد هم ازدواج کنيد فعلا نمي تونيد.
در حالي که اخم هايم را درهم مي کشيدم گفتم:
-مثل اين که متوجه عرايض بنده نشديد من گفتم مي خوام از شما جدا بشم به خاطر همين مسائل ديگه. و در حالي که لحن صدامو خونسردتر مي کردم گفتم:
-شما هم بهتره به جاي فکر به آبروي پدر و مادرتون و اين که امکان داره حالا چند وقت از دست شما شاکي بشن به آينده و همسرتون…. و با پوزخندي که مي زدم ادامه دادم:
-ببخشيد منظورم نامزدتون فکر کنيد.
اردوان با خشم دستم را کشيد و مرا رو به رويش قرار داد و در حالي که در چشم هايم خيره مي شد و حالا ديگر من هم با نهايت پررويي به آن چشم ها خيره شده بودم.گفت:
-من دارم ازت خواهش مي کنم اصلا بهتره با همديگه در موردش بعدا تصميم گيري کنيم و به نتيجه برسيم و اگر هم منظور شما گلاره است…چند نفر ديگه مگه هستن…؟ در حالي که با کلافگي سرش را تکان مي داد گفت:
-اون…يعني مي دونيد….گلاره به زور خودشو تو زندگي من انداخته يعني مي دونيد من اصلا قصد اين که اون شب با هم نامزد کنيم رو نداشتم،اون فقط….
در حالي که کاملا فهميده بودم اردوان از من خوشش امده و کوروش درست گفته بود که احساسش نسبت به گلاره الکي است و حالا مطمئن شده بودم گفتم:
-شما چه قدر آدم جالبي هستيد!در مورد همه چيز اين جوري فکر مي کنيد؟به زور يکي مياد همسرتون مي شه و به زور هم يکي ديگه مي ياد نامزدتون مي شه،فکر نمي کنيد آخر و عاقبتتون خدا به خيري داره؟به نظر من اين قدر زير بار زور نرين. و پشت چشمي برايش نازک کردم. اردوان که لبخند قشنگي روي لب هايش نشسته بود با شيطنت گفت:
-شما هم که ماشالله کم زبان نداريد! ولي تو اين مدت با نامه نگاري با من در ارتباط بوديد.
من هم که از حرفش لبخندي روي لب هايم آمده بود مظلومانه گفتم:
-بخشيد مجبور بودم يک وقت هايي يادداشت بذارم،مخصوصا اون روز که يک دفعه آقا رحيم رو ديدم نزديک بود از ترس سکته کنم.
اردوان که حالا بلند مي خنديد گفت:
-اتفاقا خدا رو شکر که ترسيديد.
با چشمهاي پرسشگرم نگاهش کردم و او ادامه داد:
-آخه بعد از اون اوضاع بر وفق مرادم شده بود و بنده،يک دلي از عزا در آوردم و به آرزوم يعني خوردن غذاهاي خونگي رسيدم.
من که با شيطنت نگاهش مي کردم با لحن کنايه آميزي گفتم:
-چرا شکمتون عزادار بود مگه نامزدتون نمي دونه شما غذاي خونگي دوست داريد؟!
اردوان که به يک باره خنده از روي لب هايش محو شده بود گفت:
-اون زياد از اين کارها بلد نيست،يعني اصلا موضوع…. سري تکان داد و چيزي نگفت.من که تاسف بار بهش نگاه مي کردم گفتم:
-ناراحت نباشيد ياد مي گيره.
اردوان با اخم نگاهم مي کرد و گفت:
-ناراحت نيستم و فعلا نگران چيزهاي ديگه اي هستم.
من که با شيطنت نگاهش مي کردم گفتم:
-مثلا چه چيزهايي؟!
اردوان اين بار جدي تر نگاهم کرد و گفت:
-ولش کن،به صورت مختصر مربوط به آبروي خانواده هامونه ولي فعلا بهتره يه چايي بخوريم بعد با هم صحبت مي کنيم.آخه از صبح اون قدر که حرف زدم دهنم کف کرده. و بعد با نهايت مهرباني ادامه داد:
-اگر ممکنه زحمتش رو بکشيد.
من که از اين پيشنهاد اردوان روي پاهايم بند نبودم و دوست داشتم جيغ بکشم و بپرم بغلش و بگويم تو جان بخواه همين الان برات شام هم درست مي کنم ولي باز هم خودم را کنترل کردم و گفتم:
-ببخشيد با اين وضعيت که نامزد جناب عالي درست کردند معذورم.
اردوان نگاه شرمنده اي بهم انداخت و گفت:
-بابت اين کارش معذرت مي خوام،گلاره وقتي عصباني مي شه اختيارش رو از دست مي ده،من نمي خواستم بياد بالا ولي تو يه حرکت پريد تو آسانسور و اومد بالا بعد هم در آسانسور رو باز گذاشته بود که من نتونم بيام وقتي هم که اومدم بالا بي فايده بود هرچند حداقل اجازه ندادم اتاق هاتون رو بهم بريزه.
من که با حرص نگاهش مي کردم گفتم:
-خدا بهتون صبر بده.
اردوان خنديد و گفت:
-عجب،پايين که ديگه همه چيز سرجاشه اگر ممکنه اونجا يه چايي تحويل بنده بدين. و در حالي که انگار از جادوي چشم هايش باخبر بود به چشم هايم خيره شد و گفت:
-اندازه يه چايي که تمکين مي کنيد؟به عنوان همسر بنده!
من که انگار دنيا به کامم شده بود گفتم:
-بله حتما،فقط به يه شرط.
اردوان که چشم هايش حالا ديگر مي خنديد گفت:
-چه شرطي؟
-بايد خرابکاري هاي نامزد عزيزتون رو درست کنيد.
انگار منتظر بود من شرط بذارم تا او هم درخواستي داشته باشد.گفت:
-اون وقت بايد يه شام هم تمکين کنيد،بدجوري گرسنمه از دست اين دختره ناهار هم نفهميدم چي خوردم.
من که لبخند مي زدم گفتم:
-قبول.
اردوان هم لبخند روي لب هايش نشست و چشم هايش هم به نظرم حسابي مي خنديد.گفت:
-خوب پنالتي به نفع خودتون مي گيريدها!
بعد براي اولين بار با همديگه داخل آسانسور شيشه اي شديم و پايين رفتيم.
انگار که اردوان به قصد جانم بالا اومده بود که سوئيچ و موبايل و هم چنين کفشاشو هر کدام به سمتي پرتاب کرده بود از اين که چه فکري مي کرده و چه شده ناگهان لبخندي روي لبهايم نقش بست که دور از چشم اردوان نموند و گفت:
-چيه؟!مسخره مي کنيد؟!مثلا مي خواهيد بگيد که من خيلي شلخته هستم؟
من که لبخندم پر رنگ تر شده بود گفتم:
-نه!اصلا چنين جسارتي نکردم فقط با خودم گفتم((خدا عجب در و تخته رو خوب جور کرده))!
اردوان که با شيطنت خاصي نگاهم مي کرد و گفت:
-اره اون هم چه جوري!…
از حرص لب پايينم رو جوييدم و بي انکه حرفي بزنم به سمت اشپز خانه ي اردوان رفتم و بساط چاي را اماده مي کردم .اردوان که انگار قصد نداشت از دور و برم کنار برود اومد روي صندلي اشپز خانه نشست و با حالت دستوري ولي مهربان گفت:
-براي شام لطفا زرشک پلو با مرغ !
من که با اخم نگاهش مي کردم ,از پشت اشپز خانه ي اردوان همان پستويي که مخفيانه همان شب کذايي بود يک جارو و خاک انداز برداشتم و در حالي که به دستش مي دادم گفتم:
-لطفا با دقت!بعد هم وسايل خسارت ديده رو تهيه کنيد!
انگار خنده دار ترين جوک سال را برايش گفته باشم بلند زد زير خنده و گفت:
-اين دفعه رو باشه ولي وظايف يه مرد تو خونه اين نيست ها!گفته باشم!
من هم که دوست داشتم لجش رو در بياورم گفتم:
-بله واقفم ولي اگر دفعه ي بعدي در کار باشه مثل اينکه من در مورد تصميمم براي اينده همين چند لحظه ي پيش باهاتون حرف زدم.
به يک باره خنده روي لب هاي خوش ترکيبش ماسيد و با لحن سردي گفت:
-مثل اينکه اين هدف ,هدفي که مي کنيد بيشتر جواب به خواستگارانه تا درس خواندن چون من بهتون گفتم با خيال راحت مي تونيد همه جا درس بخونيد!
من هم که از ديدن رنگ ارغواني اش تا حرف خواستگار وسط ميومد توي دلم قند اب مي کردم؛گفتم:
-ولي من هم تمام مشکلات و معضلات سر راه شما و خودم رو برشمردم !
در حالي که چاي دم کشيده بود با نهايت دقت و سليقه توي فنجان ها مي ريختم روي ميز گذاشتم و خودم هم روي صندلي مقابلش نشستم .
اردوان متفکرانه با فنجان چاي بازي مي کرد ولي من حس مي کردم يک جور هايي بي قرار است گفت:
-تو اگر نگران من هستي به اين چيز ها کار نداشته باش و يه مدت به من مهلت بده من خودم همه چيز رو درست مي کنم .در ضمن يک خرده هم به فکر ابروي پدرت باش ,من شنيدم پدرت خيلي ادم محترم و سر شناسيه ,فکر نمي کنم راضي باشي با خودت مهر طلاق موجبات ناراحتي و سر افکندگي شون رو فراهم کني !
اردوان که جمله ي اخر را با کنايه ي خاصي بيان مي کرد انگار فکر مرا خوانده بود که به فکر ابروي پدر و مادرم راضي به هر کاري هستم و انگار که سکوت من نشانه ي قدرت او و نقطه ي ضعف من بود کمي لحن کلامش قدرت گرفت و ادامه داد:
-در هر صورت ميل خودته اگه اينقدر نگران جواب به خواستگارات هستي مي تونيم براي طلاق اقدام کنيم ولي اگر به من اعتماد کني هيچ وقت نه ابروي پدر و مادر شما مي ره و نه مادر من دلش مي شکنه!
من که خودم بيشتر از اردوان به اين شکل زندگي رضايت داشتم و اگر تا اخر عمرم هم وضع به همان صورت مي گذشت شکايتي نداشتم در حالي که فکر مي کردم گفتم:
-پس بهتره حد و حدود هايي براي هم قائل بشيم که هيچ کس از حد خودش تجاوز نکنه و باعث ناراحتي و درد سر ديگران نشه.
اردوان که چايش را تمام کرده بود دست هايش را ستون چانه اش کرد و مستقيم به من که رو به رويش نشسته بودم نگاه کرد و گفت:
-بفرماييد من سرا پا گوشم براي حفظ ابروي خانواده ام و مخصوصا ناراحت نشدن مامان فرنگيسم راضي هستم هر کاري بکنم.
من که تو دلم مي گفتم اره جون خودت به خاطر انها همين چند ساعته پيش بود که با تهديد گفتي ((تکليفت رو روشن مي کنم و ديگه خودت نخواستي)) و اين حرفا ,حالا واسه من مامان فرنگيس جون شده بيچاره فرنگيس خانوم سال تا سال ,ماه تا ماه حسرت ديدن شازده پسرش رو داشت اردوان خان يک سر نمي زد حالا عزيز شده ولي در اين باره چيزي نگفتم.سپس در حالي که سرفه اي مي کردم تا صدايم صاف شود گفتم:
-اول اينکه ديگه اين نامزد عزيزتون حق نداره به طبقه ي من پا بذاره چون من براي خودم حريم خاصي قائلم و به يک سري چيزها اعتقاد دارم مثلا روي همان فرشي که ايشون امروز با کفش اومدن و دق و دلشون رو سر وسايل من خالي کردن من نماز مي خوندم .دوم اينکه حق نداريد به صرف شنيدن يک سري دروغ و شايعه تحت تاثير نامزدتون قرار بگيريد و زنگ بزنيد به من و تن و بدنم رو مثل امروز بلرزونيد .خودتون بريد مسائل خصوصيتون رو حل کنيد چون اگر يک بار ديگر تکرار بشه من ديگه فکر ابرو و اين حرفا رو نمي کنم .سوم اين که نه شما به مسائل خصوصي من کاري داشته باشيد و نه من به مسائل خصوصي شما کار دارم .چهارم هم اينکه حداقل براي اينکه خانواده ي من بيشتراز اين شک نکنند بعضي مواقع باهاشون تلفني صحبت بکنيد .اخه در تمام اين مدت من جلوشون فيلم بازي کردم که مثلا با شما خوشبخت هستم و حضور نداشتن شما هم به خاطر درگيري هاي شغلي عنوان کردم . لحن صدايم حالت ملتمسانه اي به خود گرفته بود با طمانينه ادامه دادم :
-اخه مي دونيد راستش من خجالت مي کشم تنهايي برم پيششون اون ها فکر مي کنن شما از اين ادم هايي هستيد که خيلي خودتون رو گم کرديد و اصلتون رو فراموش کردين. من که با اين حرفم دوست داشتم حرف دل خودم رو به اردوان زده باشم ته دلم حسابي خنک شد ولي سرم رو زير انداختم و گفتم :
-ببخشيد اين حرف رو زدم اخه اون ها از شب عروسي به بعد حتي يک بار هم با شما صحبت نکردند ,اقا جونم اينها حرفي نمي زنند که شما چرا نمي ريد خونشون ولي خب يک تلفن خشک و خالي که ديگه….. بقيه ي حرفم رو نا تموم گذاشتم و گفتم:
-حالا اين شرايط منه ,اگه نخواستيد و هر چند مي دونم که اين وضعيت هم چندان دوام نداره بهتره همين الان همه چيز رو تموم کنم يعني حقيقت اينه که من الان خوب سوژه اي براي ….
اردوان که تا ان موقع در نهايت ارامش به حرف هايم گوش داده بود يک دفعه امد وسط حرفم و بعد با لحن طعنه اميزي گفت:
-حالا نترس سوژه ي خوبت رو از دست نميدي !
من که براي خودم کلي نوشابه باز کرده بودم که اردوان عاشقم شده و قيد گلاره رو مي زنه با اين حرفش انگار يه باره همه ي ارزوهايم ويران شده بود که زبانم را کوتاه کردم و پيش خودم گفتم((حالا نکنه اصلا پشيمان بشه ))و سکوت کردم .اما اردوان گفت:
-باشه شرايط قبول ولي من هم يه شرطي دارم .
من که همه ي وجودم گوش شده بود گفتم:
-خب ,چه شرطي؟
اردوان که دوباره نگاهش شيطنت اميز شده بود گفت:
-بايد مثل همه ي زن ها ي ديگه برام شام و ناهار درست کني!
در حالي که خنده ام گرفته بود گفتم:
-ولي من که تو اين مدت ….
اردوان پريد وسط حرفم و گفت:
-اره,درست مي کردي ولي فرقش اينه که بايد نظر خودم رو هر روز بپرسي نه با سليقه ي خودت .
با تعجب نگاهش مي کردم و تو دلم مي گفتم((حتما بعضي از غذا ها رو دوست نداشته و تو سطل اشغال مي ريخته))ولي از فرنگيس خانوم سوال کرده بودم از اين فکر که فرنگيس خانوم با ذائقه ي پسرش اشنا نبوده و اشتباهي حرف زده ناراحت بودم اما اردوان که منو حسابي تو فکر ديد گفت:
-يعني اينقدر سخته من چهار تا شرط سخت شما رو پذيرفتم ولي شما….
به خودم امدم و گفتم:
-نه اصلا پس قرار داد منعقد شد ؟!
اردوان جارو و خاک انداز رو برداشت و گفت:
-حالا بنده بايد از کجا شروع کنم؟
از شدت خوشحالي لپ هايم گل انداخت و گفتم:
-نه نمي خواد شوخي کردم خودم الان مي رم درستش مي کنم .
اردوان به سمت اسانسور رفت و گفت:
-ولي انگار ,زرشک پلو با مرغ رو فراموش کردين!
انگار بهترين پيشنهاد عمرم رو شنيده بودم با خوش حالي به سمت يخچال اردوان رفتم و وسايل لازم رو برداشتم و دست به کار شدم .
وقتي همه چيز را اماده کردم بالا رفتم تا به اردوان کمک کنم از اين که اردوان اينقدر سريع همه چيز را مرتب کرده بود حسابي تعجب کردم گفتم:
-خسته نباشيد!
به چهره ي مردانه ي او که حسابي عرق کرده بود خيره شده .اردوان هم خنديد و گفت:
-چيه تا به حال فوتباليست کارگر نديده بودي؟!
از حرفش خنده ام گرفته بود و گفتم:
-نه اخه فکر نمي کردم شما هم ….
اومد وسط حرفم و گفت:
-مثل اينکه تا قبل از اينکه شما تشريف بياريد من زندگي مجردي داشتم ها!
-البته با کمک اقا رحيم!
اردوان اخم کرد و گفت:
مثل اينکه اون ماهي يک بار هم نمي اومد ها!البته بهتره بگيم اقا رحيم بيشتر نيمکت نشين بود !
همه جا را که مرتب شده بود از نظر گذراندم و گفتم:
-حتما اون طوريه که مي گين يعني نتيجه ي عملتون اين رو مي گه!اردوان سرشو تکان داد و گفت:
-چيز هايي رو هم که خسارت ديدن براتون فردا تهيه مي کنم .
در حالي که با دمم گردو میشکستم گفتم:
-نه نمي خواد لازم نيست!
اردوان به چشم هايش حالت خاصي داد سپس اشاره اي به طبقه ي من کرد و گفت:
-الوعده وفا بنده کارم رو انجام دادم يعني نود دقيقه تمام شد ,رفتيم تو وقت اضافه!
من که حسابي ذوق زده بودم گفتم:
-فقط يه نيم ساعت مي خوام که برنج دم بکشه اخه قيد زماني که نداشتيم. مگه تايم فوتبال بوده به من نگفتيد!
اردوان با شيطنت نگاهم کرد و گفت:
-حيف نبود که این زبان رو هميشه بسته نگه داشته بودي!!
و در حالي که دستي به موهاي پر پشتش مي کشيد ادامه داد:
-خب پس بين دو نيمه يه دوش بگيرم از اين وضعيت در بيام .در ضمن شما هم قيد زماني رو به جا بيارين!
شبش براي دومين بار با اسانسور شيشه اي پايين رفتيم .من که احساس مي کردم شايد دارم ان شب بهترين شب زندگيم رو مي گذرونم چند بار خودم رو نيشگون گرفتم که خواب نباشم !
وقتي اردوان با حوله ي سفيد رنگش بيرون امد .تازه به ياد اوردم که چند وقت پيش از ديدنش به همين حالت در کنار گلاره چقدر حسرت خورده بودم ولي بايد حد و حدود خودم رو مي دونستم تا وقتي مي توانستيم زير يک سقف بمانيم که اردوان متوجه گذشته ي من نشه و اين تا زماني که حريم بين ما حفظ مي شد ميسر بود کاملا طبق قرار داد عمل کنم .
در همين افکار بودم و داشتم با سليقه ي خاصي سالاد کاهو درست مي کردم که اردوان وارد اشپز خانه شد و دماغش را به حالت بو کشيدن عميقي بالا کشيد و گفت:
-انگار بوي غذا وقتي در حال درست کردنش برسي بيشتر اشتها رو تحريک مي کنه ,تا ديدن غذاي اماده توي يخچال !
متوجه مقصودش شده بودم بنابراين گفتم:
-ولي قرار داد فقط غذاي اماده طبق نظر شماست نه چيز ديگه اي!
اردوان به حالت تفکر سرش کمي سرش را تکان داد و خاراند و گفت:
-ببخشيد من اشتباه کردم پس بايد اين رو هم اضافه کنم!
يکي از ابروهامو بالا بردم و گفتم :
-نه اصلا ,نه شرطي اضافه مي شه و نه شرطي کم درسته قرار داد غير کتبي بود ولي محکمه پس هيچ دخل و تصرفي جايز نيست !
اردوان باز هم لبخند روي صورتش نشست و گفت:
-نه واقعا هر چي مي گذره بيشتر پي مي برم چقدر حيف شده تو اين مدت خاموش بودين!
من که مي خنديدم گفتم:
-البته امشب شام رو به مناسبت عقد قرار دادمون با هم صرف مي کنيم ولي من بعد طبق قرار داد عمل مي کنيم .
اردوان هم خنديد و گفت:
-انگار جدي جدي ما شديم يه شوهر قرار دادي تمام عيار !
دوباره با خنده ادامه داد:
-تا حالا فوتباليست قرار دادي بوديم زندگيمون دست خودمون نبود واي به حال اينکه شوهر قرار دادي هم بشيم!
با لبخند گفتم:
-اميد وارم تمام بند هاي قرار داد رو به خوبي اجرا کنيد والا فسخ قرار داد فسخ عقد نامه هم هست!
اردوان اخم کرده و گفت:
-انگار قضيه ي اون تنفره که اول گفتي چندان هم غير واقعي نيست ,من رو بگو همش خودم رو نويد مي دادم که همش از سر ناراحتي زياده .
از اينکه اردوان تمام حرف هاي من رو يادش مونده اون هم کلمه ي ازت متنفرم رو خجالت کشيده و سکوت کردم و خودم رو مشغول چيندن ميز شام نشان دادم .اردوان هم که انگار حسابي پکر شده بود به اتاقش رفت و بعد در حالي که يک شلوارک و تي شرت پوشيده بود ,بي توجه به من تلويزيون را روشن کرده و حواسش را از من پرت نشان مي داد .من که از حرف خودم تا حدي پشيمان شده بودم ولي چون نمي توانستم از حد مجازم فراتر بروم بي توجه به بحثي که دقايق پيش بين ما بود .بلند گفتم:
-الوعده وفا بفر ماييد شامتون حاضره به وقت اضافه هم نکشيده
اردوان که نگاهش پر از دلخوري بود،سر ميز نشست و در حالي که انگار از ديدن غذاي مورد علاقه اش کمي حالش تغيير کرده بود نگاه سپاس گزارش را به صورتم دوخت.من سعي مي کردم از نگاهش فرار کنم،کفگير را برداشتم و برايش برنج و سپس مرغ ريختم. آخ که من چقدر آرزوي رسيدن چنين روزي را داشتم ولي در نهايت بايد پا روي احساسم مي گذاشتم. اردوان که انگار از قحطي فرار کرده بود در چشم برهم زدني بشقابش را که خالي بود با لبخندي به طرفم گرفت و گفت:
-بي زحمت برام بريز.
يک لحظه همه چيز را فراموش کردم و او را که مثل بچه هايي که از مادرشان طلب غذا مي کردند با هيجان مي نگريستم.گفتم:
-همه شو خوردي!
اردوان با لبخند سرش را تکان داد و گفت:
-اشکالي داره؟اون قدر امشب گرسنمه که هر چي بهم بدي مي بلعم. و نگاه شيطنت بارش را بهم دوخت.با آن نگاه انگار روي ابرها راه مي رفتم.سريع بشقابش را دوباره پر کردم،دوست داشتم همان طور خيره بنشينم و غذا خوردنش را نگاه کنم ولي زشت بود،خودم را مشغول غذا خوردن کردم که اردوان گفت:
-خيلي خوشمزه شده،براي فردا ظهر هم برام همين رو درست کن.
من که هميشه مي ديدم اردوان ظهرها خانه نيست با تعجب گفتم:
-مگه ظهرها هم ميايي؟
اردوان با اخم نگاهم کرد و گفت:
-مثل اين که به اين زودي قرارداد يادت رفت!
-نه،آخه معمولا ظهرها خونه نبودي!
اردوان خنديد و گفت:
-پس آمار رفت و آمد من رو داري؟
دوباره لبخند دلنشيني زد و من در حالي که سر تکان مي دادم گفتم:
-آخه صداي در،بالا مياد.
اردوان همان طور که براي خودش آب مي ريخت گفت:
-آخه اون موقع ها هيچ غذايي انتظارم رو نمي کشيد.
-ولي آخه…
اردوان وسط حرفم آمد و گفت:
-شوخي کردم بعضي روزها نمي تونم ظهرها خونه بيام،اما خبرش رو بهت مي دم.
من هم سري به علامت تفهيم شد تکان دادم و گفتم:
-در هر صورت براي فردا همين غذا مي مونه مي ذارم تو يخچال.
اردوان که سالادش را هم تا ته خورده بود و با دستمال به حالت قشنگي دهانش را پاک مي کرد،گفت:
-بي زحمت،يه چاي هم درست کن قول مي دم ديگه ازت هيچ چيزي نخوام.
من که دوست داشتم تا صبح هر چه مي خواد فراهم کنم سريع کتري را روي گاز گذاشتم و ظرف ميوه را هم آماده کردم و روي ميز قرار دادم.
اردوان در نهايت سکوت پنج دقيقه اي مي شد که مرا زير نظر داشت وقتي متوجه نگاهم شد سرش را به طرف تلويزيون گرفت،ديگه احساس مي کردم بايد بروم بالا و ماندنم لزومي ندارد،هرچه زودتر چايم را نوشيدم.گفتم:
-اگه کاري نداري من بايد برم.
اردوان که تازه يادش افتاده بود که ما،در عين کنارهم بودن از همديگه جدا هستيم گفت:
-مي تونم يه سوال ازت بکنم؟

با اين که توقع چنين چيزي را نداشتم و دوست داشتم زودتر به تختخوابم پناه بروم و هر چه زودتر به اتفاقاتي که از ظهر بر من گذشته بود،غافلگيري اردوان وقتي مرا ديد،نگاه گرمش،حضورش و خلاصه هر چيزي که او در آن نقش داشت،فکر کنم گفتم:
-بفرماييد!
اردوان که کمي خيره نگاهم مي کرد گفت:
-بين تو و کوروش چيزي هست؟
من که توقع شنيدن اين سوال را اصلا نداشتم در حالي که يک دفعه خيلي هول شده بودم گفتم:
-مثل اين که قرار نبود تو مسائل خصوصي….
وسط حرفم آمد و گفت:
-فقط همين يه مورد،اگر هم نگي مجبورم از کوروش سوال کنم،اونم که فعلا از شرايط من و تو هيچي نمي دونه و خيلي راحت همه چيز رو مي گه.
جمله ي آخرشو با شيطنت خاصي بيان کرد يعني بهتره خودت بگويي،من که قصد داشتم کمي اذيتش کنم گفتم:
-از کجا مي دوني شايد هم همه چيز رو بدونه.
يک دفعه چاي تو گلويش پريد و به سرفه افتاد و با تعجب ابروهاشو بالا برد و باخشم گفت:
-يعني اين نارفيق همه چيز رو مي دونسته و به جاي اين که به من حرفي بزنه،خودشو به تو نزديک کرده؟!
اصلا فکر نمي کردم اردوان تا اين حد رگ غيرتش ورم کند و عصباني شود.طوري که صميمي ترين دوستش را نارفيق خطاب کند آن هم آدم متشخصي مثل کوروش را، وقتي ديدم دارد با عصبانيت به سمت تلفن مي رود و انگار مي خواهد بهش زنگ بزند.گفتم:
-نه اون هيچي نمي دونه،شوخي کردم.جواب سوالت هم اين که من فقط از طرف نهال با جناب دکتر آشنا شدم،اون فکرهايي براي خودش داره ولي من شرايطم رو بهتر از هر کسي مي دونم.
اردوان از نصفه راه برگشته و روي مبل ولو شد و نفس راحتي کشيد،صورتش را که معلوم بود حسابي طبق گذشته ها ارغواني شده به سمتم نگرفت و آهسته گفت:
-بهتره هميشه همين طور عاقل باشي و سکوت کرد. در همين افکار بودم که يک دفعه تلفن طبقه ي پايين زنگ خورد.اردوان فکر کرده بود گلاره است و با دستش علامت داد که ساکت باشم من که به يک باره انگار نيشتر به قلبم زدند،در حالي که از ناراحتي اشک به چشم هايم هجوم آورده بود و با خودم گفتم”ديگر زيادي پررو و متوقع شدي به همين حد هم راضي باش.”سکوت کردم و کلي به خودم دلداري هاي ديگر دادم که صداي اردوان که به من نزديک شده بود به گوشم رسيد گفت:
-نه مامان،حالش خوبه،آره به خدا همين جا کنارم نشسته،باشه الان مي گم زنگ بزنه.
با اين حرف اردوان تازه يادم افتاد براي امشب بليط هواپيما داشتم و قرار بود به اصفهان بروم،روي پيشانيم زدم و گفتم:
-واي خداي من،چرا يادم رفت آخه؟
تو دلم مي گفتم”دختره شوهر نديده يه شب چشمت به شوهر نصفه نيمه ات افتاد پاک همه چيز يادت رفت.مثلا امشب منتظرت بودن،بيچاره ها خبر نداشتند تازه بعد از اين همه وقت دختر بيچاره شان امشب با شوهر يه شام خورده و اونقدر حواسش پرت شده که تاريخ تولدش رو هم فراموش کرده چه برسد به پرواز شبش.”
اردوان که با گوشي بي سيم به سمتم مي آمد گفت:
-تو امشب قرار بوده بري اصفهان؟!
با خجالت از فراموشکاريم به چشم هاي اردوان نگاه کردم و گفتم:
-آره،نمي دوم چرا يادم رفت،امروز اونقدر…
اردوان وسط حرفم امد و با لبخند شيطنت باري گفت:
-مثل اين که خيلي نگرانت شدن،به موبايلت هم زنگ زدن برنداشتي،تلفن رو هم انگار جواب ندادي،زنگ زدن به مامان من تا از من خبري بگيرن.حالا خوبه يه امشب رو من ازت باخبر بودم والا چه سوتي مي شد!
من که تلفن بي سم را از دستش مي گرفتم،گفتم:
-اگر امشب شما حواسم رو پرت نمي کردي،هيچ وقت کار به اينجا نمي رسيد.
اردوان يک ابروشو بالا برده و گفت:
-خوبه هنوز هيچي نشده همه تقصيرها افتاده گردن من!خدا آخرش رو به خير کنه،زودتر يه زنگ بزن بگو مثلا اردوان مشکل داشته يعني يه کاري براش پيش اومده نتونستم بيام.
با تمسخر نگاهش کردم و گفتم:
-حالا نه اين که هميشه شما کار نداشتي و همراهم بودي!اونها هم خوش باور مي گن،خب مگه هميشه اين شوهر عزيزت کار نداره؟
اردوان که ردي از شرم در نگاهش نشسته بود،گفت:
-خب،بگو اردوان گفته وايستا خودم دو سه روز ديگه مي برمت.
لحظه اي چشم هايم گرد شده و از شنيدن اين حرف اردوان شوکه شدم و انگار به گوش هايم شک کرده باشم،گفتم:
-يعني اين که شما هم همراهم مياي؟!
انگار به حرف خودم شک کرده بودم گفتم:
-يعني الکي بگم شما مياي؟! آخه بعد هي مي خوان بگن پس چرا… اردوان وسط حرفم پريد و گفت:
-خب ميام،به خاطر شرط آخري که جاي هيچ شک و شبهه اي براشون باقي نمي مونه،شما هم نگران نمي شي که هي به خواستگاران عزيزت فکر کني.در ضمن بايد يه سري هم به مامان فرنگيس اينها بزنم. و زير لب چيزي گفت که فقط حسن سليقه شو از جمله اش شنيدم.
حتي نمي تونستم حرف هاي اردوان رو باور کنم.با اين حال شماره ي خانه ي آقاجونم را گرفتم و منتظر شدم تا تماس برقرار شود،مامان که بيچاره نگراني از الو گفتنش معلوم بود با اولين زنگ گوشي را برداشت من که نمي دانستم چه بهانه اي براي اين سهل انگاريم بياورم گفتم:
-سلام مامان جون.
مامان که از شنيدن صداي من خيالش راحت شده بود گفت:
-سلام طلايه،مادر تو کجايي؟!نبايد يه زنگ به ما بزني که نميايي،حداقل گوشيتو جواب بده.
انگار با فرنگيس خانم حرف زده بود.گفتم:
-ببخشيد،راستش اردوان حالش زياد خوب نبود،يعني مريض شد و ديگه نمي شد تنهاش بذارم.
مادرم که انگار خيلي نگران شده بود گفت:
-نکنه مادر سر امدنت حرفتون شده؟اگر مي بيني شوهرت راضي به اوردنت نيست نمي خواد بيايي.
هميشه احساس مي کردم مادر فکر مي کند اردوان زياد راضي نيست من پيششون بروم ولي با آن حرف هايي که اردوان زد خيالم راحت شده بود با خيالي آسوده گفتم:
-نه مامان جون،اتفاقا اردوان گفت يکي،دو روز صبر کنم با همديگه بياييم،آخه يه خرده کارهاش سبک شده.
مامان انگار يک دفعه همه ي نگراني هايش فراموش شده بود.چون فوري گفت:
-راست مي گي طلايه؟! چه فکر خوبي،راستش رو بخواي ديگه آقاجون بهش برخورده که چرا دامادش يه بار هم نيومده هر چي هم من بهش مي گفتم دامادش سرشناسه،گير و گرفتاره به گوشش نمي رفت،مادر خيلي کار خوبي مي کنيد.پس ما منتظريم!قبلش حتما يه زنگ بزن که من تهيه ببينم مادر،آخه ناسلامتي اولين باره داماد عزيزمون مي خواد بياد!
از آن همه شور و شعف مادرم،از اين که تا اين حد خوشحال شده بودم لبخند رضايت روي لب هايم نقش بسته بود و گفتم:
-باشه،حتما زنگ مي زنم،علي رو ببوس دلم خيلي براش تنگ شده.
اردوان که انگار با شنيدن نام علي گوش هايش کمي تيز شده بود بعد از اين که تماس را قطع کردم گفت:
-چي شد؟!خيالشون راحت شد؟
-آره،اصلا نمي دونم چرا يادم رفت!هيچ وقت تا به حال اين طوري نبودم.
اردوان مرموز نگاهم کرد و گفت:
-علي همون برادرت بود؟!
با خنده گفتم:
-نه،پسرعموم بود.
با اين حرف رنگ نگاهش تغيير کرده و با حالت خاصي گفت:
-پسرعمو؟
ديدم دوباره بد نگاه مي کند گفتم:
-نه بابا،برادرمه.
اردوان تا خواست حرفي بزنه تلفن دوباره زنگ خورد.اردوان که مي خنديد گفت:
-حتما الان مامانت به مامان فرنگيس خبر رفتن من به اصفهان رو داده و مامان فرنگيس هم زنگ زده مطمئن بشه.
به طرف تلفن رفت ولي انگار حدسش اشتباه بود چون دستش را به حالت هيس جلوي دهانش گرفت من که مطمئن شدم گلاره است از روي مبل بلند شدم و در حالي که به علامت باي باي برايش دست تکان مي دادم به سمت آسانسور رفتم شايد آن لحظه داشتم از شدت حسادت مي ميردم و مي خواستم فرار کنم اما اردوان در حالي که گوشي به دست دنبالم مي آمد دستم را گرفت و با حالت انگشتش مثلا گفت يک دقيقه صبر کنم،دوست نداشتم شاهد گفتگوهايش با گلاره باشم ولي اردوان نگهم داشته بود و نمي توانستم حرفي هم بزنم.سرم را پايين انداخته بودم و سکوت کرده بودم ولي کاملا واضح مي شنيدم که اردوان گفت:
-مي دونستم با اون همه قرص که خوردي حالا،حالاها خوابيدي.
نمي دانم گلاره چي گفت که اردوان گفت:
-روي کارهات فکر کن مي فهمي. و دوباره در حالي که انگار عصبي شده بود گفت:
-دارم بهت مي گم باشه،گفتم باشه.
نمي توانست راحت حرف بزند در حالي که بهم اشاره مي کرد صبرکنم به سمت اتاقش رفت.من که حوصله ي ديدن و شنيدن اين حرف ها را نداشتم و دوست نداشتم شبي را که برايم به آن قشنگي بود با شنيدن مکالمه اردوان خراب کنم.دکمه آسانسور را زدم و به طبقه ي خودم رفتم.اصلا من مگر بله قربان گوي او بودم که به حرفش گوش کنم و بمانم و عذاب بکشم.
با ديدن طبقه ي خودم که با دست هاي اردوان دوباره تميز شده بود،لبخند روي لب هايم نشست و سعي کردم به تلفن چند دقيق پيش اصلا فکر نکنم.آنقدر چيزهاي خوب اتفاق افتاده بود که قادر بودم دقايق آخر را از ذهنم ساسنور کنم.همين که قرار بود اردوان همراه من به اصفهان بيايد مثل يک معجزه بود ولي يک لحظه از اين که منصرف شود ترسيدم.با اين که نمي خواستم بهش فکر کنم ولي مدام داشتم به خودم مي گفتم”آنها الان دارند بهم چي مي گن يعني اردوان بهش مي گه مجبور شدم خرابکاري هاتو درست کنم؟”واي که اگر اين را بهش مي گفت،چقدر عالي مي شد.دختره ي رواني چي سر خونه زندگي من آورده بود.
در همين افکار بودم که متوجه شدم اردوان به شيشه ي اسانسور مي زند.در حالي که از اتاقم بيرون مي رفتم اردوان که در آسانسور منتظر اجازه ي ورود من ايستاده بود گفت:
-ببخشيد خواب بودی؟!
-به اين زودي خوابم نمي بره.
اردوان که انگار معذب شده بود گفت:
-مي خواستم بگم،بگم…اگر ممکنه شماره ي موبايلت رو داشته باشم.
گوشيش رو از جيبش درآورد و بعد شماره ام را گفتم و اردوان وارد کرد و گفت:
شماره ي منو داري؟
-نه متاسفانه.
خنديد و گفت:
-الان شماره ات رو مي گيرم که شماره ي من هم براي تو بيفته.
بعد صداي زنگ موبايلم از اتاق آمد.اردوان که فکر مي کرد به خاطر گلاره ناراحت شدم بي مقدمه گفت:
-گلاره بود،مي گفت….
وسط حرفش پريدم و خيلي قاطع گفتم:
-مطمئنا به من ربطي نداره.
-آخه…
-لزومي نداره براي من توضيح بديد بالاخره ايشون نامزدتونه اگر امروز هم اينجا رو بهم ريخته دلايل خودش رو داره،شماهم که قول داديد ديگه هرگز تکرار نشه.
هروقت صحبت و فکر گلاره پيش مي امد دوباره خودم را دور مي ديدم و لحن صحبتم حالت رسمي مي گرفت بعد به خاطر اين که فراموش نکند رابطه ي ما فقط براي آبروي خانواده هامون يک قرارداده،گفتم:
-من مي دونم شما براي آبروي خانواده تون راضي به اين مسائل شدين،پس اصلا احتياج نيست شرايط زندگي خصوصيتون رو بهم بريزين در ضمن به خاطر اين که قرار شد بياييد اصفهان ممنونم.
اردوان که چهره اش کمي کلافه نشان مي داد سري تکان داد و گفت:
-نه،واجب بود خودمم يه سري بزنم.
چون مي ترسيدم بعد از تماس گلاره پشيمان شده باشد گفتم:
-فقط لطفا زودتر خبرش رو بهم بديد که به خانوادم بگم کي مي ريم.
کمي فکر کرد و گفت:
-همين پس فردا صبح حاضر باشي،کارهامو مي کنم که بريم.
ناخودآگاه لبخندي روي صورتم نشسته و گفتم:
-همين پس فردا؟!
اردوان از خوشحالي من چشم هايش برق زد و گفت:
-اصلا چرا پس فردا!همين فردا عصري مي ريم من تا ظهر کارهامو تموم مي کنم تو ساعت پنج بعد از ظهر منتظر باش.
دوست داشتم بگويم دستت درد نکنهَ عاشقتم.اما فقط گفتم:
-پس من فردا صبح به مامانم اينها خبرش رو مي دم.
انگار اردوان خيال نداشت برود به گمانم براي او هم امروز با همه ي روزهاي عمرش فرق داشت.وقتي خميازه مرا ديد که هرچه سعي در مهارش کردم بي فايده بود.لبخندي زد و گفت:
-شماره ي موبايلت رو گرفتم که فردا اردو شام رو بدم ولي انگارمن بايد تو رو مهمون کنم.
لبخند پيروزمندانه اي زدم و گفتم:
-دوست داريد يه چيزي درست مي کنم.
اردوان لبخند زد و گفت:
-با اين که از شام دستپخت شما نميشه گذشت ولش شام فردا باشه با بنده.
و در حالي که وارد آسانسور مي شد گفت:
-طلايهَ من…
بعد از مکثي گفت:
-هيچي،هيچي،فعلا خداحافظ و شب بخير.
و پايين رفت.در حالي که خنده ام گرفته بود گفتم:
-خدا رحم کرده فقط اومده بود يه شماره بگيره والا تا صبح مي موند.
از اين که قرار بود فردا با او بروم از شادي جيغ کوتاهي کشيدم و پريدم هوا…!
ساعت چهار بعد از ظهر بود,از صبح که بيدار شده بودم از خوشحالي انگار روي ابرها راه مي رفتم حال و هواي به خصوصي داشتم .حمام کرده بودم و خيلي با وسواس حاضر شده بودم و بهترين شال و مانتويي را که داشتم به تن کرده بودم .لباس هايي هم که داخل چمدان گذاشته بودم بهترين هايم بودند بعضي از ان ها را فقط خريده بودم و حتي فرصت نشده بود بپوشم .
انقدر ذوق زده بودم که قلبم به شدت مي زد صبح زود به مامان گفته بودم که چه ساعتي از عصر عازميم ,ان هم انگار مثل من خوشحال بود البته شايد هم بيشتر ,ولي نه هيچ کس توي دنيا ان لحطه مثل من شاد نبود.اگر بگويم بيست بار در ان يک ساعت اخر جلوي اينه رفتم دروغ نگفتم مي دانستم که اردوان از ديدنم تعجب مي کند ديشب که اصلا مرتب نبودم دل نمي کند برود حتي وقتي گلاره زنگ زد راستي به گلاره مي خواهد بگويد داريم مي رويم اصفهان؟اميد داشتم خدا به خير کند ,نکند لحظه ي اخر بگويد نمي ايم .در همين افکار بودم که گوشيم زنگ خورد شماره ي خودش بود.سعي کردم ارامشم را حفط کنم تا صدايم از خوش حالي نلرزد گفتم:
-بله!
-سلام من پايين منتظرم!
-الان ميام .
سريع چمدان و ساک بزرگ سوغاتي هايم را داخل اسانسور گذاشتم و پايين رفتم .اردوان که دم در مشغول در اوردن کفش هايش بود تا سرش را بلند کرد يک لحظه مثل کسي که برق بهش وصل کردند مات نگاهم کرد و سپس در حالي که انگار اصلا يادش رفته بود چه مي خواهد بگويد با لکنت گفت:
-من گرسنمه ,سلام!
از بهت و حيرتش خنده ام گرفته بود اما خودم را کنترل کردم و گفتم:
-سلام !مگه ناهار نخوردي؟!
در حالي که سعي مي کرد بيشتر نزديکم بشود گفت:
-خوردم ,نه نخوردم مي شه گرمش کني؟ تا من يه دوش بگيرم يه خرده براي من هم مثل خودت رخت و لباس برمي داري؟
به چمدان هايم اشاره کرد .من که هنوز باورم نمي شد به همراه او مي روم ,غذا رو گذاشتم گرم بشه و خواستم به سمت اتاقش برم تا برايش لباس بردارم که ديدم اردوان هنوز ايستاده و مستقيم مرا نگاه مي کند يک دفعه نگاهم در نگاهش گره خورد و مستاصل مانده بودم که چي کار کنم ؟اردوان هم بد تر از من انگار ماتش برده بود و خيال رفتن نداشت ,اهسته گفتم :
-تو که هنوز اينجايي! مگه نمي خواستي بري حموم؟
اردوان که به قول شيدا انگار رفته بود تو هپروت ,اهسته گفت:
-طلايه!تو چقدر…
از بقيه ي حرفش منصرف شد بود که گفت:
-چقدر چيز ميز,برداشتي؟
من که نگاهم به چمدانم افتاده بود گفتم :
-نه ,يکيش سوغاتيه ,اخه وقت هايي که تو نمي اومدي يه چيز هايي مي گرفتم و مي گفتم تو براشون فرستادي ,اين دفعه رو هم فکر نمي کردم که با هم برويم از قبل خريد کرده بودم .
اردوان به چشم هايم خيره شد و گفت:
-چه فکر خوبي!
سري تکان دادم . گفتم :
چه مي دونم يه جور هايي اجبار بود ديگه تازه اين دفعه هم به علي گفته بودم که تو گفتي اگه شاگرد اول يا دوم و يا سوم بشه برايش دوچرخه بگيري .مثل اينکه اون هم شاگرد سوم شده و بيشتر از ديدن من دلتنگ خريدن دوچرخه اشه !
او که با اشتياق به حرف هايم گوش مي داد گفت:
-چه خوب تا رسيديم براش مي خريم !
در حالي که غرق شادي بودم با خنده گفتم :
-ولي اينطور که تو حاضر مي شي شب هم نمي رسيم!
اردوان نگاه مشتاقش را از من گرفت و گفت:
-من همين الان ميام.
به سمت حمام رفت .داشتم تند تند هر کدام از لباس هاي اردوان رو که به نظرم قشنگ مي اومد بر مي داشتم که متوجه زنگ موبايلش شدم با اين فکر که شايد فرنگيس خانوم يا مامان اينا باشند به سمت تلفن همراهش رفتم و متوجه اسم گلاره شدم که روي صفحه ي موبايلش افتاده بود اهميت ندادم و دوباره مشغول به کار شدم و مسواک و حوله ي بزرگ و همچنين کوچکي هم داخل چمدان جاي دادم و سپس درش را بستم و به سمت اشپز خانه رفتم و غذاي اردوان را در داخل ديس ريختم ,خودم هم ناهار نخورده بودم ولي اشتها نداشتم سريع برايش سالاد درست کردم که اردوان از حموم بيرون اومد .و در حالي که اب موهايش را با حوله مي گرفت گفت :
-چمدون من رو هم بستي؟
با تشويش گفتم:
-اره بستم !
مي ترسيدم که دوباره گلاره زنگ بزند و اردوان را پشيمان کند انگار اضطراب خيلي در صورتم مشهود بود که گفت:
-چرا اينطوري شدي؟
من که متوجه منظورش نشده بودم گفتم :
-چه طوري؟
اردوان که مشغول خوردن شده بود گفت:
-هيچي انگار استرس داري!
-اخه دير شده مي ترسم به تاريکي بخوريم .
به سرعت خوردنش افزود و گفت:
-به تاريکي که مي خوريم ولي نترس من دست فرمونم خوبه!
اما نگراني من به خاطر چيز ديگه اي بود که گفتم:
-ميشه عجله کني؟
-اردوان در حالي که با اشتها غذايش را مي خورد گفت:
-چشم الان تموم مي شه لطفا مسواک و ژيلتم رو هم بردار.
-مسواکت رو برداشتم ولي وسيله ي اصلاحت رو نه!هر چيز ديگه رو که مي خواي بگو که بردارم!
-اهان يه ژل مو هم بردار
-باشه!
مثل زني که سال ها در کنار شوهرش زندگي کرده سريع به سراغ وسايلي که گفته بود رفتم اما با صداي زنگ موبايلش انگار به يک باره تمام دلشوره هاي عالم روي دلم ريختند اردوان گفت:
-بله!نمي دونم که گلاره چي گفت که اردوان گفت:
-مي گم که مامانم مريضه.
و بعد محکم تر گفت:
-نمي شه نمي فهمي؟
مي دونستم گلاره التماس مي کند که به اصفهان نرود و من با تمام وجودم مي خواستم که اردوان پاي حرفش بماند .تمام وجودم مخصوصا گوش هايم خارج از اتاق به حرف هاي اردوان بود .اردوان هم صداشو انقدر اهسته کرده بود که نمي شنيدم داشتم مي مردم سريع وسايل رو جا دادم و از اتاق خارج شدم.
اردوان گوشي را قطع کرده و اخم هايش در هم رفته بود به يک باره بند دلم پاره شد سکوت کرده بودم انگار منتظر بودم که بگويد نمي شود برويم .ديس غذايش را داخل سينک گذاشت و در حالي که من همان طور پر از تشويش نگاهش مي کردم از اشپز خانه بيرون رفت و گفت:
-برداشتي؟
با حالت متفکرانه اي بهم خيره شد دستپاچه شدم و گفتم:
-اره ديگه چيزي نمي خواي؟
-نه نمي خوام!
صدايم مي لرزيد و به سختي سعي مي کردم معلوم نشود .اردوان سري تکان داد و با تعجب و در حالي که با خودش فکر مي کرد گفت:
-الان لباس مي پوشم.
به سمت اتاقش رفت .من هم به اشپز خانه رفتم و سريع همه چيز را جابه جا کردم و شستم و همه چيز را مرتب کردم و بيرون امدم .
اردوان شلوار جين روشن و تي شرت ابي رنگ پوشيده بود و در حالي که ادکلنش را روي خودش خالي مي کرد بيرون امد.من هم در حالي که موهايم را جمع مي کردم شالم رو سرم کردم اردوان هنوز چهره اش در هم بود از داخل اسانسور چمدان هاي مرا بيرون اورد و سپس چمدان خودش را برداشت و به سمت پارکينگ رفتيم.
من اولين باري بود که بعد از شب عروسيمون کنار هم توي ماشينش مي نشستيم .البته ماشينش رو عوض کرده بود و حالا صاحب ماشيني بود که من نه تا به حالا ديده بودم و نه اسمش برايم اشنا بود ولي خيلي قشنگ بود و معلوم بود که خيلي خاص و بي نظيره.
اردوان چمدان ها رو جاي داد و گفت:
-خب نگفتي چرا رنگت پريده بود!
و نگاهي زير چشمي بهم انداخت .من که مشغول خوندن ايت الکرسي قبل از سفر بودم ,با دست اشاره مي کردم که يک لحظه صبر کند .سريع بقيه اش را خواندم و در حالي که تو دلم مي گفتم ((خدايا خودمون رو به خودت سپردم))به سمت اردوان برگشتم و گفتم:
-چيزي گفتي؟
-هيچي گفتم چرا من تا رفتم حموم و برگشتم اونقدر منقلب شده بودي؟
نمي دانستم چه بهانه اي بياورم اما گفتم:
-من؟!
-اره شما خانوم طلايه صولتي!
از بردن نامم همراه فاميل خودش قلبم مالش رفت و با لکنت گفتم:
-راستش ,راستش ترسيدم با زنگ ,زنگ موبايلت پشيمون بشي اخه به مامانم اينا قول داده بودم که حتما مي اييم!
اردوان در حالي که سرش را تکان مي داد با شيطنت گفت:
-اهان !پس ميس کالم رو ديده بودي؟
و با حالت با مزه اي ادامه داد:
-زود بدو دير مي شه به تاريکي مي خوريم ,جريانات داشت! و خنديد .از اين که اردوان به راحتي مثل شيدا مچم رو گرفته بود خجالت زده شدم و سکوت اختيار کردم !اردوان گفت:
-ببين طلايه خانوم تو اين سفر رسما خانوم صولتي هستي !
در ضمن من وقتي قول بدم زيرش نمي زنم ,پس ديگه نگران اين چيزها نباش وقتي گفتم مي ريم اصفهان تا مامان فرنگيسم رو ببينم و هم پدر و مادرت از خيالات بيرون بيان مطمئن باش که مي ريم .
از جمله ي اولش که مثلا مي خواست بگويد فقط در اين سفر مي توانم به همه بگويم اردوان شوهر منه نه بعد از ان کمي دلخور شده بودم ولي از بقيه ي حرفش که به خواسته ي گلاره اهميت نداده بود خوشحال بودم گفتم:
-ممنون .
اردوان صداي موسيقي ماشينش را کمي زياد کرد .هميشه عاشق اين اهنگ بودم نمي دانم اردوان از روي عمد قبلا اين اهنگ رو انتخاب کرده بود يا همين طوري به قيد قرعه به نام اين ترانه افتاده بود که حرف دلم رو مي زد شايد هم حرف دل اردوان ولي من را به حال و هواي ديگري که از هر چه چيز هاي عجيب در زندگيم بود فارغ شده بودم .
من نيازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
صداي اردوان که اين قسمت ها را خودش هم همراهي مي کرد شعفي وصف ناپذير ايجاد کرده بود .
اگر مردهاي تو قصه بدونن که اينجايي
براي بردن تو با اسب بالدار مي تازند
انگار مقصود اردوان واقعا من بودم که آنقدر با احساس واژه ها را بيان مي کرد.دوست داشتم همانجا ازش خواهش کنم گلاره را رها کند و مرا با اين که دختر نجيب و پاکدامني که او تصور مي کرد نيستم بپذيرد ولي انگار محال بود اگر گلاره را هم رها مي کرد من نمي توانستم….
کولر ماشين روشن بود و هواي خنک داخل ماشين با هواي گرم خرداد ماه حسابي در تضاد بود ولي من از درون گر گرفته بودم و گونه هايم گل انداخته بود و در افکار قشنگ و شيرين خودم فرو رفته بودم.
نيم ساعتي از مسير را رفته بوديم و ديگر از شهر خارج شده بوديم.هميشه عاشق جاده بودم.دوست داشتم هرچه بيشتر مي رويم راه بيشتر بشود و هيچ وقت از به مقصد رسيدن راضي نبودم با اين که اين بار فرق مي کرد و با اين کارم،آقا جون اينها رو خرسند مي کردم ولي از اين که در يک محيط کوچک با او نفس مي کشيدم و با موسيقي به ناکجا آباد پرتاب مي شدم پايانش برايم خوشايند نبود.
در همين افکار بودم که گوشيم به صدا درآمد.در حالي که سريع از داخل کيفم بيرون مي کشيدم،متوجه اسم شيدا شدم.اردوان انگار تمام هوش و حواسش به موبايل من بود.نمي خواستم جواب بدهم،آخه گوشي موبايلم طوري بود که صدا کاملا توش پخش مي شد و مي ترسيدم شيدا طبق روال اين چند وقته شروع به بدگويي از اردوان کند و يا شروع به نصيحت و يا اين که در مورد شاهرخ حرف بزند.ولي با نگاه پرسشگري که اردوان داشت سريع گفتم:
-بله!
اردوان صداي موسيقي را حسابي کم کرده بود تا بهتر بشنود.شيدا گفت:
-سلام خوبي؟!
آهسته گفتم:
-سلام،تو چطوري؟دلم برات تنگ شده.
شيدا بلند زد زير خنده و گفت:
-آره جون خودت وقت نمي کنم تلفن هاتو جواب بدم.حالا اين تعارف شاه عبدالعظيمي ها رو ولش کن.
در حالي که صداي خنده اش مي آمد گفت:
-مامانت اينها خوب هستن؟
-آره،سلام مي رسونن.تو چه کار مي کني؟
-طلايه يه نفر اينجاست خيلي دلش برات تنگ شده.
من که مي دونستم منظورش کيه،در حالي که نمي توانستم راحت با شيدا حرف بزنم و مانده بودم چه جواب دو پهلويي بدهم که اردوان متوجه نشود.گفتم:
-ممنون.من چند روز ديگه برمي گردم.
شيدا که هنوز مي خنديد گفت:
-چي مي گي دختر؟!شاهرخ دلش برات تنگ شده،از اون وقت که رفتي منو کشته بهت زنگ بزنم.
مي دونستم صدامون کاملا پخش مي شود و مجبور بودم همه چيز را برايش تعريف کنم.
گفتم:
-شيدا بس کن انگار جريان منو نمي دوني!
-مگه چه جرياني هست!من همه چيز رو بهش گفتم،اصلا مهم نيست.پدر عاشقي بسوزه که اين خان داداش ما بعد از خان دايي نهال زنبيل گذاشته،البته بايد ما رو تو اولويت قرار بدي چون خان داداش من پارتيش کلفت تره.
متوجه عصبانيت اردوان که آن را سر گاز ماشين پياده مي کرد شده بودم.گفتم:
-شيدا چي مي گي؟!مي دوني که من نمي تونم…..(با کمي مکث ادامه دادم)بي خودي اميدوارش نکن،نمي شه.
-تو همه چيز رو بسپر به من کار نشد نداره،اومدي اينجا با چشم هاي بي صاحبت اين بيچاره رو مجنون کردي،حالا هر موقع هم من حرف مي زنم مي گي اميدوارش نکن.من نمي دونم زود پا مي شي مياي تهران،اصلا مامانم مي خواد باهات صحبت کنه.
-نه،اصلا شيدا اين کار رو نکني،من معلوم نيست کي از اصفهان برمي گردم.آخه قراره ما يک هفته ديگه بريم شمال.
شيدا که مي خنديد گفت:
-يه کاري نکن ما پاشيم بياييم اصفهان!زودتر برگرد.من هم دوريت رو تحمل کنم اين خان داداشم بي قراره.
با آن سرعتي که اردوان از شدت عصبانيت پيدا کرده بود نزديک بود پرواز کنيم که از ترس سريع خداحافظي کردم و رو به اردوان گفتم:
-اردوان يواشتر،چرا اين طوري مي ري؟!
اردوان که انگار تازه به خودش آمده بود.کم کم سرعتش را کم کرد.اولين باري بود که او را به اسم صدا مي کردم ولي او اصلا محل نگذاشت و نيم نگاهي هم بهم نکرد.مي دانستم که از حرف هاي شيدا که کاملا شنيده مي شد ناراحت شده.ولي به من چه ربطي داشت که داداش شيدا دلش برايم تنگ شده من که حتي بهشون گفته بودم شوهر دارم.در همين افکار بودم که اردوان گفت:
-اين شيدا کدوم دوستته؟
من که منتظر يک حرفي از طرف اردوان بودم تا همه چيز را بگويم و خيالش را راحت کنم.آرام گفتم:
-همان قد بلنده که توي ميهماني نهال و نامزدي شما هم بود.
اردوان که فکر کرده بود از روي عمد گفتم نامزدي شما که بهش بگويم به تو ربطي نداره به خواستگارهاي من کاري داشته باشي.با فرياد و خشم گفت:
-نامزدي شما،نامزدي شما،يعني اون قدر فهم نداشتي که متوجه بشي اون مرتيکه ي خيکي من رو جلوي اون همه آدم گذاشت تو معذورات تا حلقه دست دخترش کنم؟
و محکم کوبيد رو فرمان و ادامه داد:
-ديشب بهت گفتم هيچ کدوم حق ازدواج نداريم،تو هم قبول کردي،پس به اين خواستگارهاي سمجت هم بگو گم بشن.
و در حالي که اخم هايش را درهم مي کشيد و با غيظ دندان هايش را بهم مي فشرد به رو به رو خيره شد.گفتم الانه که گريه اش بگيرد ولي مغرورتر از اين حرف ها بود.گفت:
-چرا به اين دوستات نگفتي شوهر داري که برات لقمه نگيرن؟
در حالي که سعي مي کردم خونسرديم را حفظ کنم چون اين حرف ها و رفتارهاي اردوان بيشتر منو خوشحال مي کرد تا ناراحت.گفتم:
-خب،مگه تو نگفته بودي کسي نفهمه؟
-لزومي نداشت حتما بگي من شوهرت هستم.فقط مي گفتي شوهر دارم اصلا تو چرا حلقه دستت نمي کني که همين دوستات هم بي خيال بشن.
من که خودم را ناراحت نشان مي دادم گفتم:
-دوست هاي صميمي من هستن.هر روز با من مي رن و ميان اون وقت نمي گن اين شوهر خوش غيرتت چرا يه بار نمي ياد دنبالت؟!چرا يه زنگ نمي زنه،اينها که ديگه پدر و مادر نيستند که تو يه شهر ديگه سه ماه يه بار هم منو نبينن.تازه مامانم اينها خيلي ساده و زودباورن.ولي اين شيدا خانم به قول خودش نگاهش مي کنم مي دونه تو مغزم چي مي گذره.تازه جهت اطلاع شما شيدا مي دونه من شوهر دارم،حلقه ي صوري هم خرش نمي کنه.
اردوان که با بهت و تعجب نگاهم مي کرد گفت:
-مي دونه و براي برادرش ازت خواستگاري مي کنه.
من که سعي مي کردم بهش نگاه نکنم گفتم:
-آره مي دونه،همه چيز رو هم مي دونه به همين خاطر هم مرتب بهم سفارش مي کنه تا نامزد شوهرت با اردنگي از خونش بيرونت نينداخته زودتر طلاقت رو بگير.اصلا به خاطر گيرهاي شيدا براي طلاق گرفتنمه که بهش گفتم يه هفته است اومدم اصفهان.
اردوان از شدت عصبانيت دوباره رنگش ارغواني شده بود و دندان هايش را بهم مي سائيد و با اين کارش منو ياد شب عروسيمون مي انداخت.پوزخندي زد و گفت:
-بي خود حالا که ما با هم قرارمدار گذاشتيم خيلي راحت بهش زنگ مي زني و مي گي به داداشش بگه شوهرت طلاقت نمي ده براي زندگي خودش نقشه بکشه.اصلا اگه نمي توني الان خودم بهش زنگ مي زنم و مي گم دفعه ي آخرش باشه به تو کار ياد مي ده،فکر آقا جونت رو کردي حرف اين دخترهاي بي آبروي تهراني رو گوش مي دي؟
در حالي که سکوت کرده بودم سرم را به سمت پنجره گرفته و بيرون را نگاه مي کردم با خودم فکر کردم يعني اردوان عاشقم شده که اين گونه عجز و لابه مي کند يا اين که فقط به خاطر آبروي خانواده هايمان بود ولي نه اين کارهاي ادم عاشقي بود که از حق خودش محروم شده ولي در هر حالتي اجازه نداشت به شيدا بي احترامي کند.شيدا دوست صميميم بود خيلي هم قلب پاکي داشت و تمام حرف هايي را هم که زده بود از روي دانايي و به قول خودش عاقبت انديشي اش بود و بد من را نمي خواست.
اردوان سکوت کرده بود و مي راند گاهي هم زيرچشمي مرا که اخم هايم در هم گره خورده بود نگاه مي کرد.آهسته گفت:
-ببخشيد اگر به دوستت بي احترامي کردم ولي اين که ادم کسي رو تشويق به طلاق کنه،به خاطر اين که بياد زن داداشش بشه خيلي کار زشتيه.
در حالي که همچنان رويم به سمت پنجره بود و سعي مي کردم بهش بي تفاوت باشم،خونسرد گفتم:
– شيدا،اصلا چنين آدمي نيست.چون شرايط ما رو مي دونه مي گه.
اردوان آهسته گفت:
-در هر صورت معذرت مي خوام ولي قول و قرارمون رو فراموش نکن.آخه يه لحظه از اين که مامان فرنگيسم خبر ازدواج عروسش رو بشنوه حالم بد شد.به اين دوست هات هم بگو شرايط رو بهتر درک کنند والا دفعه ي ديگه کارت قرمز دارن.سري تکان دادم و باز هم سکوت کردم.براي اردوان نمي دانم ولي براي من شيرين ترين لحظات عمرم بود.انگار همه چيز رنگ ديگري داشت.آخه من با تمام وجود عاشقش بودم ولي او را مطمئن نبودم.يعني همه ي ناراحتيش از ازدواج من فقط به خاطر مادرش بود؟از طرفي هم به خودم نهيب مي زدم که اگر به خاطر مادرش بود پس چرا ديروز با قصد روشن کردن تکليفم به سراغم آمد و آن موقع فکر آبروي خانواده و مادرش نبود.نمي دانم چقدر مسير طول کشيد که اردوان کنار يک رستوران که مقابلش تعداد کثيري اتومبيل ايستاده بود نگاه داشت و گفت:
-اينجا غذاش عاليه،صاحبش هم باهام رفيقه.
داخل پارکينگ مخصوصي که مسئولش تا اردوان را ديد جايي را برايش مشخص کرد شديم.مسئول پارکينگ که سلام و احوالپرسي گرمي با اردوان مي کرد.گفت:
-قدم روي چشم ما گذاشتيد جناب صولتي بفرماييد بالا،بفرماييد.
و سپس شخصي را به نام مجيد صدا زد که ما را همراهي کند و اردوان هم بعد از کمي خوش و بش با او به دنبال همان مجيد نام راه افتاد.
قسمت دنج و خلوتي را براي ما در نظر گرفتند،رستوران حالت سنتي داشت و تقريبا اتاق،اتاق بود و هر اتاق دو سه تخت داشت که به خاطر اردوان در اتاق ما هيچکس نبود و به قول همان اقا مجيد که لباس سنتي مخصوصي بر تن داشت و کلاه نمدي بر سر،آنجا را غُرُق کرده بودند.چون ناهار نخورده بودم از بوي خوش غذاها معده ام مالش مي رفت ولي رويم نمي شد چيزي سفارش بدهم اما انگار احتياج به سفارش ما نبود چون بعد از چند دقيقه سفره اي روي تخت پهن کردند و انواع و اقسام غذاها از شويد باقالي با ماهيچه گرفته تا انواع کباب و انواع دسرو نوشيدني رو به رويمان چيده شد و در حالي که مي گفتند امر ديگه اي نيست از اتاق خارج شدند و حتي درهاي چوبي که شيشه هاي رنگارنگ بزرگ آن را به شکل زيبايي درآورده بود برايمان بستند.
از ديدن ان سفره و از اين که چقدر اسراف مي شود عذاب وجدان گرفته بودم اما پيش خودم فکر مي کردم بهتره يه جوري بخورم که دست خورده نشه!تا حداقل کارگر هاي بيچاره بخورند.
اردوان که با چشم هاي نافذش بهم خيره شده بود گفت:
-هنوز از دستم ناراحتي؟
-واي که صدا و اين لحن صحبت کردنش خيلي خوب بود مثل ملودي که بهم ارامش مي داد .کاش خدا زمان را متوقف مي کرد و ما تا ابد در ان اتاقک مي مانديم .
-نه,ولي چرا اين همه غذا گرفتي؟
اردوان لبخند زد و گفت:
-مگه دوسشون نداري؟
-چرا ولي خيلي اسراف مي شه يه پنجمش هم کافي بود!حداقل يه جوري بخور دست خورده نشه.
اردوان که انگار قصد پلک زدن هم نداشت گفت:
-باشه حالا شروع کن.
و در حالي که تکه اي کباب به دستم مي داد گفت :
-بيا بخور اين مدل کبابش خيلي خوش مزه اس ببين دوستش داري؟
انقدر گرسنه بودم که چشم هايم تار مي ديد اگر سنگ هم بود مي گفتم ((عاليه)) نمک و فلفل هم بهش مي زدم ولي انگار اردوان راست مي گفت خيلي عالي بود مخصوصا حالا که کنار شوهرم بهترين غذاي عمرم رو مي خوردم .,عالي تر هم مي شد!
اردوان حسابي خوش خوراک بود کلي از غذا ها رو خورد ,از حرف خودم که مي گفتم نصفش مي ماند براي کارگر هاي بيچاره خنده ام گرفته بود ولي بالاخره اون قد و هيکل بايد هم اينقدر غذا بخورد توي دلم گفتم((نوش جانش)) اردوان به من که متعجب نگاهش مي کردم لبخند زد و گفت:
-البته به پاي دست پخت تو نمي رسه ولي خيلي خوش مزه اس!
و خنديد من که باز هم خجالت کشيده بودم سرم را پايين انداختم .بالاخره اردوان رضايت داد و دست از خوردن کشيد توي دلم گفتم((حالا خوبه ساعت پنج ناهار خورده وگرنه منم مي خورد ))از اين فکرم لبخند روي لب هايم نشست.اردوان هم با شيطنت گفت:
-خب هالا منو مسخره مي کني؟
در حالي که از حرفش وا رفته بودم داشتم فکر مي کردم اين ديگه کيه انگار از شيدا هم زرنگ تره گفتم:
-نه براي چي؟
اردوان خنديد و گفت:
-جون من بگو داشتي چيمو مسخره مي کردي و مي خنديدي؟
من که مونده بودم چي بگم ارام گفتم:
-هيچي داشتم مي گفتم که حالا خوبه ساعت پنج ناهار خوردي والا…
با خنده وسط حرفم اومد و گفت:
-اره والا تو رو هم يه لقمه چپت مي کردم.
دوباره از خجالت سرخ شده بودم که اردوان گفت:
-حواست باشه يه موقع منو گشنه نذاري ها من تو شکم با کسي رو در وايسي ندارم!
به خاطر اينکه حرصش رو درارم کمي ارغواني بشه و من لذت ببرم گفتم:
-اين هارو به نامزدتون بگيد که از الان به فکر باشن! و با حالت حق به جانبي نگاهش کردم ولي انگار اردوان از من زرنگ تر بود .به چشم هايم خيره شد و گفت:
-اره حتما بايد بهش بگم والا اونو يه لقمه چپ مي کنم!
من که توقع شنيدن اين حرف را نداشتم يک لحظه وا رفتم انگار حالا اين او بود که رنگ ارغواني منو مي ديد و لذت مي برد که گفت:
-انگار تو عصباني مي شي چشم هات رنگش بيشتر مي شه! و با خنده اي بلند تر ادامه داد :
-اصلا رعد و برق مي شه حال و هوات که طوفاني بشه چشم هات رعد و برق مي زنه! سپس در حالي که توي چشم هايم دقيق تر مي شد با شيطنت گفت:
-انگار بارون هم ميخواد بياد اره؟
و در حالي که معلوم بود غرق خوشي شده همان طور بلند بلند خنديد.من که حسابي از دست خودم شاکي بودم .من چه قدر ساده و احمق بودم مي خواستم زرنگ تر از شيدا رو سياه کنم .هم يک جواب دندون شکن بهم داد و هم اينکه با روانشناسي چشمي که کرد بهم فهماند از حرص دارم مي ترکم و حتي گريه ام گرفته اخ که من قدرت مقابله با او رو نداشتم.

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن