codebazan

رمان طلایه

رمان طلایه پارت ۹

حاج آقا در حالي که راهنما مي زد ماشين را به گوشه ي خاکي کشيد و اردوان هم به دنبالش و سپس هر دو ماشين متوقف شدند و آقا جون به همراه بقيه ايستاد.هرکدام در حالي که به دست و پاهاشون کش و قوسي میدادند پياده شدند.اردوان هم در حالي که گوشي موبايلش را چک مي کرد که آنتن مي دهد يانه،پياده شد.من در حالي که تصميم داشتم بقيه مسير را بروم تو ماشين حاج آقا از ماشين پياده شدم سه ساعتي مي شد که بي وقفه مي رانديم انگار همه هوس چاي کرده بودند که مامان فلاکس چاي را درآورده و براي همه چاي ريخت و فرنگيس خانم گز به دستمان داد ولي اردوان همان طور شماره ميگرفت انگار بالاخره موفق شد و در حالي که چايش را روي سقف ماشينش مي گذاشت از ما دور شد.
چي مي شد همانجا جلوي همه آبروشو مي بردم ولي هيچ وقت اين کارها از من برنمي آمد.واقعا که پخمه و بي دست و پا بودم شايد هم بيش از حد آبرودار و مراعاتي بودم دوست نداشتم حتي يک لحظه هم يکي از پدر و مادرهايمان را که آنقدر شاد و يرحال بودند ناراحت کنم تا نگران ما شوند.اصلا از مزه ي چاي و گز هيچ نفهميدم فقط اردوان را نگاه مي کردم،درحالي که با موبايلش صحبت ميکرد قدم ميزد و سرش را تکان مي داد ولي چهره اش را نمي ديدم.خيلي دوست داشتم از موضوع سر دربياورم اگر به خودم بود دوست داشتم به کوروش زنگ بزنم و ته و توي قضيه را بفهمم حتي يک جوري بفهمم گلاره هم قراره بيايد شمال که اردوان اين قدر منقلب شد ولي اگر مي آمد چه حالي مي داد ما را باهم مي ديد او که نمي دانست من زن اردوان هستم حتما مي خواست قاطي کند و همه جارا بهم بريزد،آن وقت با مامان و باباي اردوان طرف بود،تازه بعدش هم که مي فهميد زن مورد نظر بنده هستم سکته ميکرد،دوباري که ديده بودمش،آن قدر توي چشم هايش از من نفرت داشت که دلش مي خواست خفه ام کند،آن موقع قيافه اردوان ديدني بود.حتما مي خواست طرفداري گلاره را بکند ولي جلوي مامان جونش نمي توانست آن قدر به گلاره و واکنشش فکر کردم تا همه قصد سوار شدن داشتند چهره ي اردوان عصبي تر شده بود،صد در صد مربوط به تماسش با گلاره مي شد من که مي دونستم الان دق و دليش را سر من درمي آورد.گفتم:
-مامان جون،فرنگيس خانم بياييد پيش ما تنها نباشيم.
علي که انگار ديگر حوصله ي مارا نداشت گفت:
-پس من مي رم پيش آقاجون.
مامان و فرنگيس خانم هم نگاهي بهم ديگه کردند و از خداخواسته سريع تو ماشين ما سوار شدند.اردوان که انگار خودش را آماده کرده بود مغز مرا بخورد نگاه شماتت باري بهم انداخت و با غيظ گفت:
-بده آدم از ترس،سياست به خرج بده!بالاخره که تنها ميشيم.
ديگ مطمئن شدم يک خبرهايي هست والا اردوان حداقل جلوي مامان هامون اين قدر عنق نمي نشست.براي اين که مامان اينها متوجه رفتارهاي سرد اردوان نشوند حسابي باهاشون گرم صحبت شده بودم و از هر دري که فکرش را مي کردم از دانشگاه گرفته تا بيوگرافي تک تک دوست هايم حرف مي زدم و مخصوصا از عمد روي وجه ي اجتماعي و موقعيت خانوادگي شيدا و نهال مانور بيشتري کردم و به خاطر اين که اردوان بيشتر لجش بگيرد،جريان خواستگاري و گير دادن هاي شايان را هم تعريف کردم،فقط با کمي خالي بندي که مثلا من هر چي گفتم من شوهر دارم همکلاسيم قبول نمي کرده تازه آخر هم با وساطت شيدا پسره بي خيال شده، فرنگيس خانم با تشر به اردوان که تا گوش هايش قرمز شده بود گفت:
-خب اردوان جان آدم يه همچين زني داشته باشه بايد حواسش رو بيشتر جمع کنه و يه وقت هايي يه خودي نشون بده که مردم بفهمند طرف صاحب داره.
من که از قبل منتظر اين حرف ها بودم جواب تو آستينم آماده کرده بودم و گفتم:
-نه آخه اردوان بنده خدا نمي تونه زياد اين طور جاها بياد،بالاخره معروفيت هم دست و پاگيره.
اردوان فقط با نگاهش از من زهره چشم مي گرفت و تو چشم هايش مي خواندم که مي گويد به خدمتت مي رسم،حالا ماجراي عاشق شدن پسرهاي کلاستون رو تعريف مي کني ولي سکوت کرده بود و همان طور طمانينه ميراند که دوباره اقا جون اينها ماشين را به کناري کشيدند.البته اين بار کنار يک رستوران،با ديدن رستوران بود که دلم ضعف رفت آخه ديشب هم شام درست و حسابي نخورده بودم.تصميم گرفته بودم که جونش را به لبش برسانم،حالاکه اينجوري قلبم را مي شکست،من هم قلبش را اگر نمي شکستم،بلد بودم به لرزه دربياورم.
تا ماشين ايستاد،بي توجه به اردوان سريع پياده شدم و در حالي که نفس عميقي مي کشيدم گفتم:
-آخ جون چه هوايي!
و مثل دختر بچه هاي شاد و بازيگوش روي يکي از صندلي هايي که کنار آبشار مصنوعي قرار داشت نشستم.مامان اينها که فکر کرده بودند چقدر اين سفر براي روحيه ي من لازم بوده به اردوان غر مي زدند که يک خرده از کار و مشغولياتش کم کند و به زن و زندگيش برسد.من که انگار به حرف هاي آن ها گوش نميدهم وقتي گارسون براي سفارش آمد سريع غذاي دلخواهم را سفارش دادم و حتي از اردوان نپرسيدم تو آدمي يا نه؟خدا را شکر هيچ کس هم حواسش به اين برخوردهاي من نبود جز اردوان که ديگر رنگ ارغواني صورتش بادمجاني شده بود و من سعي مي کردم يک لحظه هم باهاش تنها نباشم تا حرصش را سرم خالي نکند.تو دلم ميگفتم”اردوان خان بفرما گهي پشت به زين و گهي زين به پشت،حالا هم بخور تا ديگر آن طوري جلوي زنت با نامزد جونت راز و نيازهاي عاشقانه نکني.”
بعد از ناهار وقتي همگي مي خواستند سوار بشوند اين بار اردوان که ميدانست نقشه دارم باهاش تنها نباشم گفت:
-طلايه،انگار حاجي و آقا جون دارند بهمون تو دلشون فحش ميدهند که زن هاشون رو قرض گرفتيم.
مامان و فرنگيس خانم که حواسشون به اين حرف ها نبود و فکر مي کردند که اردوان دارد شوخي مي کند گفتند:
-بلکه يه خرده دوريمون، دلتنگشون کنه.
و با خنده دوباره به سمت ماشين اردوان راه افتادند من لبخند پيروزمندانه اي به اردوان زدم و تا فرنگيس خانم خواست صندلي پشت بنشيند،گفتم:
-لطفا شما جلو بشينيد من يه خرده خوابم مي ياد بهتره آدم هوشيار کنار دست راننده بشينه.
فرنگيس خانم گفت:
-آره خوشگلم يه خرده استراحت کن.
و در صندلي جلو جاي گرفت حالا ديگر رنجيدگي اردوان در نگاهش مشهود بود ولي من بي توجه بهش با اين کارها مي خواستم بگويم هرکاري بخواهم مي کنم.در صندلي عقب قرار گرفتم و هنوز ماشين راه نيفتاده در حاليکه تو آيينه ماشين پوزخندي بهش مي زدم چشم هايم را روي هم گذاشتم و خيلي زود خواب چشمانم را ربود و تا وقتي که وارد ويلاي اردوان شديم چشمانم را باز نکردم.
مامان که تکانم مي داد.گفت:
-مادر بيدار شو رسيديم.
از ديدن آن ويلا به آن بزرگي که مال شوهرم بود لحظه اي مثل نديد و بديدها به درخت هاي نارنج و آن همه گل و سبزه که فضاي خيلي قشنگي را ايجاد کرده بود خيره شدم و تازه حيرتم زماني بيشتر شد که ساختمان ويلاي بسيار بزرگ دو طبقه فوق العاده لوکس را ديدم که کنار دريا مثل نگين مي درخشيد.
آقا جون اينها که فکر نمي کردند داماداشان تا اين حد اوضاع مالي اش خوب باشد رو به من گفتند:
-شما يه همچين جايي داريد بابا يه وقت هايي بياييد آب و هوا عوض کنيد.اون تهران چي داره،چپيديد توش و ريه هاتون رو پر سم مي کنيد.
من سري تکان دادم و گفتم:
-آقا جون به اردوان بگيد من که حرفي ندارم.
اين هم تلافي آن موقع که به مامانش مي گفت”به طلايه بگوييد بچه دوست نداره.”اردوان با حرص چمدان ها را پايين مي آورد . فکرکنم امروز از بس حرص خورده بود اندازه ي ده کيلويي لاغر شده بود گفت:
-آقا جون ديشب به سرايدار سفارش کرده بودم گوشت و مرغ براي غذا بگيره همه چي تو يخچال هست ديگه زحمت شام با خودتون هر چي دوست داريد مهيا کنيد.
و با اين حرف خواسته بود مسير صحبت عوض بشود که موفق هم بود چون حالا مامان اينها و آقا جون داشتند درباره ي برنج گذاشتن و سيخ کردن جوجه براي ناهار فردا بروند شهر ماهي بخرند و با ماهي نارنج مي چسبد و اين چيزها حرف مي زدند.
اردوان کليد انداخت و در چوبي و بزرگ و يلا را باز کرد.تا به حال چنين ويلايي نديده بودم از خوب که چه عرض کنم،از عالي هم بالاتر بود.يک طرف ويلا رو به دريا قرار داشت که تمام شيشه اي بود،کنارش ديوارهايي که نصفي کاغذديواري نصفي هم چوب بود،باز دوباره نمايي شيشه اي که به سمت باغ بود.کف تماما پارکت قهواه اي با اثاثيه اي زيبا و گرانقيمت خيلي شيک تزئين شده بود،شومينه اي که ان قدر بزرگ بود و تجملاتي من توي فيلم ها ديده بودم.آشپزخانه که ديگر نگو چنان کابينت هايي خورده بود که فقط سه تا سينک داشت نمي دانم اين همه سينک ظرفشويي آن هم تازه با يک ماشين ظرف شويي براي چي بود خداراشکر اردوان رفته بود بالا چمدان ها را بگذارد والا قيافه ي من و مامانم و آقا جونم و بدتر از همه علي که به سيستم پيشرفته ي صوتي و تصويري مثل بهت زده ها نگاه مي کرد و آهسته مي گفت:
-آبجي چه تلويزيون بزرگي!
خيلي تابلو و مسخره بود و تا اردوان بيايد پايين،ما هم از آن حالت در آمده بوديم.راسته مي گويند هرچيزي اولش تازگي دارد بعد عادي مي شود چون روز آخري که از ويلا برمي گشتيم آن ساختمان و درونش با باغ و استخر سرپوشيده و روباز،سونا و جکوزي برايمان عادي شده بود.
خلاصه وضعيت بالا را هم که توضيح ندهم بهتره،هشت تا اتاق خواب بود که هرکدام يک سرويس بهداشتي جداگانه داشتن.مامانم بيچاره اول فکر کرده بود فقط دستشويي و حمام دراتاقي که به آنها اختصاصا داديم وجود داره و آهسته بهم گفت:
-مادر بهتر نيست يه اتاق ديگه به ما بديد؟اين طوري سخته هرکسي بخواد شب و نصفه شب بياد اتاق ما.
هم دلم به حالش براي اين که از اين چيزها خبر نداشت سوخته بود و هم خنده ام گرفته بود.آهسته گفتم:
-مامان چي ميگي!همه ي اتاق ها همين طوره.
مامان که در صورتش کمي خجالت از دختر خودش نقش بسته بود.با خنده گفت:
-خب مادر زودتر بگو،کلي نگران شدم.طلايه!ولي شوهرت انگار خيلي اوضاعش خوبه ها،بي خود نيست شما نه تفريح داريد و نه تعطيلي،حالا خوبه رضايت داده چند روز آوردتت والا آدم اين همه مال داشته باشه استفاده نشه چه فايده داره؟
-مامان جون حالا وقت بسياره بالاخره سر اردوان هم خلوت مي شه.
مامان که انگار ثروت دامادش کمي هم ترسانده بودتش گفت:
-مادر زودتر يه بچه بيار،جا پات سفت مي شه.
من خنديدم و گفتم:
-مامان جون اون زندگي که بچه بخواد سفتش کنه به درد من نمي خوره.
مامان سري به حسرت تکان داد و گفت:
-آره حق با توئه،برم به اين علي سفارش کنم آبروريزي نکنه.
طفلک مامان انگار يک دفعه معذب شده بود توي چشم هايش مي خواندم که حالا تازه فهميده چرا دامادش تو اين مدت کلاس گذاشته و خانه اشان نيامده بود هرچند اصلا نقل اين حرف ها نبود و مامانم خبر نداشت بيچاره دخترش اصلا جاپا ندارد که بخواهد سفت باشد يا شل،هرچند که به قول معروف اين چيزها خوشبختي نمي آورد.همان طور که اردوان وضع زندگيش اين قدر بهم ريخته و آشفته بود که خودش هم وسطش گير کرده بود.
بلند شدم و به اتاقي که اردوان چمدان هاي خودمان را داخلش گذاشته بود واتاق خصوصي خودش بود رفتم تا لباسم را عوض کنم.صداي اردوان از پايين مي آمد.يک ساعت خودم را با مامان سرگرم کرده بودم تا اردوان پايين برود،بعد وارد اتاق بشوم.يک لحظه وقتي وارد اتاق شدم اين گفته که مي گويند پاهايم به زمين چسبيد واقعيت پيدا کرد انگار دريا با آن عظمتش وسط اتاق بود چون نصف اتاق با همان شيشه ها پوشيده شده بود و طوري مهندسي سازي شده بود که ساحل معلوم نمي شد.وقتي روي تخت مي نشستي فقط آبي دريا بود که در چشمت جا مي گرفت انگار تخت توي آب بود.چقدر زيبا،آدم ناخودآگاه قلبش لبريز از شور و نشاط خاصي مي شد.يعني حداقل من که اين طور بودم.يک تخت زيبا هم که چهار ستون داشت و با توري زيبا تزئين شده بود حسابي آن را رويايي مي کرد.طرف ديگر هم که تا ساعت هايي از شب مي شد بهش خيره باشي و متوجه دقايق نشوي،يک آکواريوم بزرگ بود که با ماهي هاي خيلي بزرگ پر شده بود يک طوري که من تا چند ساعت اول مرتب مي ترسيدم شيشه اش بشکند و ماهي هاي بزرگ بيايند بيرون،يک شومينه ي شيشه اي زيبا از ديزاين مبلمان و سيستم صوتي و تصويري،پرده ها و قاب هاي اتاق هم که همه چيز با رنگ آميزي آبي و سفيد طراحي شده بود به رنگ دريا،هر چه بگويم کم گفتم کاشکي يک بار مي توانستم مريم و شيدا را بياورم اينحا،خودم هم باورم نمي شد اينجا مال شوهرمه چه برسد به آنها.
ديد زدن ها کافي بود اگر اردوان مي آمد و مي ديد من هنوز دارم گيج مي زنم خيلي آبروزريزي بود.سريع چمدانم را باز کردم و لباسهامو توي قسمتي از کمد چيدم.اتاق هاي ديگر،همه کمد ديواري هايش خالي بود ولي اين اتاق همان يک قسمتش خالي بود و بقيه پر بود از لباس هاي اردوان،عينک ها،کلاه ها و وسايل ورزشي و خلاصه هر چيزي که مي شد فکرش را کرد.واقعيت اين بود که تازه آن روز فرق زمين تا آسمان اردوان با خودم را درک مي کردم بي خود نبود آن قدر غرور و تکبر اردوان را گرفته بود که خيلي رک مي گفت تو در حد و اندازه ي من نيستي،بيچاره همين قدر هم که منو تحمل مي کرد خيلي لطف داشت.يعني ما کجا و اون کجا درسته سر و شکل خانه ي مادر و پدرش تو اصفهان خيلي خوب بود ولي خب مثل خيلي خانه هاي سنتي اصفهان کار شده بود و شايد به همين خاطر اين طرح فوق العاده مدرن ويلايش اين قدر آدم را جوگير مي کرد،البته خانه اي هم که در تهران زندگي ميکرديم خيلي عالي بود،با اين که آنجا هم به پاي اين ويلا نمي رسيد اول که واردش شده بودم فقط طبقه ي بالا که يک سوم مساحت طبقه ي پايين بود،کلي گيجم کرده بود طوري که يک ماه اول سرگرم بودم.
در همين افکار بودم و تند تند وسايلم را در همان فضاي محدود مي چيدم اول قصد داشتم بروم وسايل را اتاق ديگري بچينم چيزي که اينجا زياد ديده مي شد اتاق بود ولي خيلي مسخره بود توي اتاق خواب مثلا من و اردوان همه چيزها متعلق به اردوان باشد و هيچ اثري از آثار من نباشد.حالا حتي اگر مامان اينها بدانند که تا به حال وقت نشده دخترشان به سفر شمال بيايد.
داشتم مانتوهايم را هم آويزان مي کردم که اردوان وارد شد،از ديدنش دروغ نگويم اول يک خرده حس حقارت کردم ولي بعد به خودم نهيب زدم جز پولش هيچ ارجحيتي نسبت به من ندارد.پس در حالي که با اعتماد به نفس جلوش وامي ايستادم تا فکر نکند خيلي اين دم و دستگاهش رويم تاثير گذاشته خيلي خونسرد گفتم:
-ويلاي قشنگي داري!
اردوان که حالا پوزخندي مي زد گفت:
-حالا نبودي ببيني آقاجونت چي مي گفت.
من که يک دفعه ترسي آقا جونم حرفي زده باشد حمل بر نديد و بديد بودنمان،يک لحظه قلبم لرزيد.ولي آن قدر آقا جونم را مي شناختم که ظواهر دنيوي زياد وسوسه اش نمي کند و غلام زر و سيم نمي شود،حالا مامانم يک خرده ظاهربين بود ولي آقا جونم اصلا،بااين حال با ترديد گفتم:
-مثلا چي مي گفت؟!
اردوان با حالتي خودش را روي تخت ولو کرده بود که دست هايش پشت سرش گره خورده و پاهايش را که دراز کرده بود روي هم انداخته و با خنده گفت:
-هيچي،مي گفت چرا شب عروسيتون يک راست نيومديد اينجا؟خبر نداشت دختر خانمش چه چادر و چاقچوري کرده بود که مبادا شوهر عقديش يک نظر ببيندش.
خيالم راحت شد آقا جونم حرف بدي نزده باعث ريشخند اردوان شده باشد،نفس آسوده اي کشيدم و گفتم:
-لابد چون داماد زيادي هول بود مثل دامادهاي ديگه رونماي عروس رو بده!عروس بيچاره خواسته با اون همه چادر و چاقچور هيجان کار رو بيشتر کنه ولي خبر نداشته جناب داماد سفره ي عقد رو با زمين چمن بازي اش اشتباه مي گيره و توش شوت مي زنه.
سپس مثل خودش پوزخندي زدم.اردوان که ميفهميدم وقتي جوابش را مي دهم حسابي لجش در مي آيد گفت:
-آخه ميدوني چيه بعضي عروس ها بيشتردوست دارند نقش عروس مخفي رو بازي کنند تا بالاخره ازدواج پايان کارشون نشه،تا سد راه خواستگارها و چه ميدونم همکلاسي هاي بيچاره نباشند.
مي دانستم اگر اين بارهم جوابش را بدهم کار به جاهاي باريک مي کشد بي توجه بهش مقابل ميز توالت زيباي اتاق نشستم و درحال يکه موهايم را که هنوز هم نمدار بود باز مي کردم برسم را برداشتم و مشغول برس کشيدن بهش شدم خودم ميدانستم موهايم بي نهايت زيباست هرکسي بازش را ميديد محال بود شروع به تحسين نکند.توي اين چند روزه اغلب موهايم را جمع کرده بودم ولي در آن لحظه دوست داشتم در مقابل ثروت مالي،ثروت زيبايي خودم را به رخ بکشم،انگار موفق هم بودم چون اردوان در حالي که پاهاشو جمع کرده و روي تخت مي نشست همان طور محو تماشايم شده بود و من با اين که هميشه از غرور زيادي دوري مي کردم ولي در آن لحظه در نهايت غرور بهش خيره شدم و گفتم:
-چيه؟!آدم نديدي؟
اردوان به خودش امده و کمي خودش رو جمع کرد و در حالي که دستش رو توي موهاي پر پشتش مي کرد گفت:
-ادم به پر رويي تو نديده بودم !خب خوب رفته بودي بالاي منبر واسه ي مامان بيچاره ي من از همکلاسي هاي عزيزت نطق مي کردي .اين شايان مظفري ديگه چه خريه؟
اخم هامو تو هم کردم و گفتم:
-تو حق نداري به همکلاسي هاي من توهين کني مگه من تا به حالا به اشناهاي تو توهين کردم؟
اردوان از جانب داري من بيشتر عصباني شد و گفت:
-خوبه!طرفداريشون رو هم مي کني مثل اينکه خيلي برات لذت بخش شده که تو دانشگاه راحت مي ري راحت مياي به هيچ کس هم نگفتي که شوهر داري……….
بي توجه به حرف هايش رو به روي ديوار شيشه اي قرار گرفتم و به درياي ارام نگاه کردم .يک دفعه متوجه حضورش پشت سرم شدم که گفت:
-اصلا بايد بري به همه بگي که نامزد کردي.
و در حالي که با خودش فکر مي کرد گفت:
-راستي کي دوباره اين دانشگاهت باز مي شه؟
-مهر ماه!
اردوان که حالا مکثي کرده بود گفت:
-خوبه حالا خيلي مونده ولي وقتي براي ترم بعد رفتي يه جعبه شيريني مي بري پخش مي کني و مي گي که نامزد کردم اينطوري ديگه اين مامان من ملالت نمي کنه که بي غيرتم و چرا نيومدم و خودي نشان ندادم تا مثلا زنم رو از دستم در نيارن.
پور خندي زدم و گفتم:
-اگه به گفتن باشه که به يه سري از دوستام گفته بودم ولي اردوان خان هيچ کسي باور نمي کنه خيالت راحت نمونه اش همين پسره شايان وقتي به گوشش رسيد که من شوهر دارم مي دوني چي گفت؟؟!
اردوان با حرص منو به سمت خودش بر مي گردوند و با غيظ گفت:
-وقتي حرف مي زني تو چشم هاي من نگاه کن حالا چه زري زده؟!
من هم که نمي خواستم که ازش کم بيارم زل زدم توي چشم هاي سياهش که هميشه ي خدا برق مي زد اما زبونم بند اومد .اردوان که زيادي منتظر بقيه ي حرفم بود با حرص گفت:
-خب بگو چه غلطي کرده؟
مسقيم و جسورانه نگاهش کردم و از حرصي که مي خورد لذت مي بردم و گفتم:
-هيچي به شيدا که از من طرفداري کرده بود و به قول همين اقاي مظفري شده بود وکيل مدافع من گفت به اون شوهر بي غيرتش بگو که به جاي گشتن با اون مترسک سر جاليز بياد به جاي تو وکيل مدافع زن عروسکش بشه والا توقع نداشته باشه صاحب پيدا نکنه.
اردوان لحظه اي سکوت کرده انگار به گوش هايش شک کرده بود و بعد در حالي که دندون هاشو با غيظ به همديگه مي فشرد گفت:
-يعني همچين ادم هاي پست و کثافتي توي کلاستون هست که به زن شوهر دار هم نظر دارن؟مثل اينکه اينطور نمي شه بايد بيام تو اون خراب شده معني بي غيرت و بي صاحب رو نشونشون بدم تا صاحب خودش هم بي قلاده يادش بره.
تا حدي ترسيدم ولي به روي خودم نياوردم و محکم رو به رويش ايستادم و گفتم:
-نمي خواد!به قول مريم چون زيادي به خودش وعده و عيده داده بود و که مي دونم ادعاي عاشقي مي کرده وقتي چنين خبري رو شنيده قاطي کرده و هر چي که تو دهنش اومده گفته!چون فرداي اون روزي که اومده بود براي معذرت خواهي گفت حالش مساعد نبوده مي شناسمش اصلا اهل اين حرف ها نيست که بخواد بد چشم باشه !پسر يکي از کارخانه دار هاي اصيل و بزرگ خيلي هم چشم پاک يعني ما که تا حالا نديديم به هيچ دختري حتي نگاه کنه.
اردوان که حالا به شکل عاقل اندر سفيهي بهم نگاه مي کرد و از اين نگاه بيشتر لج من به جاي خودش در اورده بود با خونسردي گفت:
-خوش به حال تو با اينکه مي دوني توي شناسنامت اسم يکي هست براي تنها کسي که دلبري نکردي تا به دامش بندازي خواجه حافظ شيرازيه!
از حرصم و بي تفاوتيش پوز خندي زدم و گفتم:
-چرا يه نفر ديگه رو هم يادت رفت نام ببري!
اردوان که با تعجب بهم نگاه مي کرد انگار که واقعا هست و اون خبر نداره گفت:
-کي مثلا؟!
با خنده گفتم:
-شوهرم !همون کسي که فقط تو شناسناممه براي اون هم دلبري نکردم تا به دامش بندازم.
و در حالي که دوباره به سمت دريا بر مي گشتم ادامه دادم :
-يعني مي دوني چيه؟!ماشاا.. اون به قول خودش اندازه ي مو هاي سرش دلبر داره مخصوصا که يکيشون بد دلبره!به زور جشن نامزدي مي گيره پيش خودم گفتم مزاحم دلبر ها و دنبال دلبر رو ها نباشم.
پشتم بهش بود ولي مي تونستم رگ هاي ورم کرده ي گردنش و همان رنگ ارغواني مخصوصش رو ببينم و مي دونستم که ديگه جاي من تو اون اتاق لوکس و تماشايي نيست و تا بخواد عکس العملي نشان بده در حالي که مي گفتم:
-من مي رم پايين حالا فکر نکنند داريم تلافي شب عروسيمون رو در مياريم .
فرار رو بر قرار ترجيح دادم مامان اينا بساط عصرانه رو مهيا کرده بودند از چاي و بيسکوييت بگير تا گز و سوهان و اجيل و کاهو سکنجبين معلوم نبود که جدي جدي فکر هاي ديگري کردند که دنبالمون نيومدند.
هنوز چند لحظه اي نگذشته بود که اردوان هم از پله ها پايين اومد از اينکه اين همه بهش متلک گفته بودم هم خوش حال بودم و هم اينکه تحمل ديدن غم بزرگي رو که حالا توي چشم هايش جا خوش کرده بود رو نداشتم ولي با اين حال حقش بود حالا حالا ها نمي تونستم به خاطر سيلي مفتي که ديروز خورده بودم ببخشمش.
مامان اينا که حالا ديگه ميلي به خوردن نداشتند گفتند:
-ما مي ريم توي باغ و ساحل قدم بزنيم.
اقا جون هم که انگار به ياد دوران جووني هاش افتاده بود گفت:
-يعني بي يار مي خواهيد بريد؟
فرنگيس خانوم خنديد و گفت:
-اوا حاج اقا ما کي تا حالا بي يار قصد تفريح داشتيم که اين بار دوم باشه؟!
مامان که هم مي خواست از فرنگيس خانوم کم نياره و اقا جون جلوي حاج اقا خجالت نکشه گفت:
-مثل اينکه بعد يه عمر همسراتون رو نشناختيد بي شما اصلا خوش نمي گذره.
اقا جون و حاج اقا که کبکشون به قول فرنگيس خانوم خروس مي خوند به دنبال مامان اينا از درب ساختمان خارج شدند.
اردوان که حالا مقابل من در سکوت نشسته بود چنان حسرتي تو نگاهش موج مي زد که اگر کار به دعوا نمي کشيد حتما بهش مي گفتم که غصه نخور تو هم يه روزي با گلاره جونت مي توني همين طوري در نوشابه باز کني ولي ترجيح دادم که لال باشم.اردوان روي مبل کنارم نشست و با لحني ارام و بدون خصومت گفت:
-من نمي دونم که تو در مورد من چه فکري مي کني درسته که روز خواستگاريمون اون حرفارو بهت زدم ولي اونها همش به خاطر اين بود که اون موقع قصد ازدواج نداشتم قبلا هم بهت گفته بودم…..
تا خواست بقيه ي رفش رو بزنه وسط حرفش پريدم و گفتم:
-اره يه چيزايي يادمه!زياد به خاطر حرف هاي اون روزت اين حرف ها رو نگفتم بيشتر به خاطر مشاهداتم بود. و قبل از اينکه بهش اجازه ي حرفي بدهم سريع از روي مبل بلند شدم و گفتم:
-ببخشيد من هم هوس کردم مثل بقيه روي شن هاي ساحل يه قدمي بزنم.
و بي انکه منتظر جوابي از طرفش باشم خيلي سريع از در چوبي ويلا بيرون زدم.
مي دونستم از اينکه ذهنيتم نسبت بهش خراب است خيلي ناراحت شده.با اين حال حقش بود که نتواند از خودش دفاع کند اصلا زيادي خود خواه بود که هر غلطي مي خواست جلويم مي کرد تازه دست اخر دوست داشت فکر کنم پاک ترين مرد دنياست واقعا که توقع بي جايي داشت.
در همين افکار بودم و بي توجه به خيس شدن شلوار جينم راحت کنار دريا قدم مي زدم و حتي از اينکه پاهايم تو شن فرو مي رفت و زير پايم خالي مي شد و موجودات ريزي پاهامو گاز مي گرفتند غرق لذت مي شدم .واقعا زنگي به اين لذت بخشي چنين طبيعي ارزش ناراحتي و غصه خوردن رو نداشت چه اهميتي داشت که اردوان مرا بخواهد يا نه!اصل اين بود که خدا ابروي مرا از جانب او خريده بود و امروز حداقل جلوي خانواده ام سر افکنده نبودم و به خاطر همين خدا رو شکر مي کردم .
نزديک غروب بود چه قدر دريا وقتي طلايي مي شد قشنگ بود انگار همه چيز طلا مي شد و کم کم خورشيد مي خواست همه ي اب دريا رو يک جا بخار کند که رنگ ذوب شدن مي گرفت و بعد خيلي راحت خورشيد هم تو دريا گم مي شد و هيچ کس هم نمي فهميد چه نيت شومي داشته.نمي دونم که چه قدر کنار دريا نشسته بودم و از زمين و زمان غافل بودم .من همين جوريش هم وقتي دريا نبود از زمين و زمان غافل بودم چه برسه به حالا که ديگر دربست در اختيار هپروت رفته بودم که علي در حالي که يک سگ سفید کوچولو در دست داشت کنارم اومد و گفت:
-ابجي اقا اردوان مي گه هوا تاريک شده بيا تو.
بلند شدم و پشتم رو که شني شده بود تکاندم و گفتم:
-اينو از کجا اوردي؟
علي خنديد و گفت:
-مي بيني ابجي چه باهاله؟اسمش گلي شلي ديگه!
با تعجب گفتم:
-اين چه جور اسميه ديگه؟
علي قلاده اش رو تو دستش جمع کرد و گفت:
-وا ابجي مگه چون هميشه گلي و شلي مي شه خودت اسمشو نذاشتي؟
قيافه ام کشيده شد و يک لحظه قفل کردم و نمي دونستم اصلا چه جوابي بايد بدهم خدا رو شکر علي زياد تو باغ نبود والا سوتي از ان سوتي هاي حسابي بود .نمي دونم که چرا اردوان چنين دروغي گفته بود .ولي خدا رو شکر علي خنديد و گفت:
-ابجي اسم هاي عجيب و غريب خودت هم يادت مي ره؟!
-ولش کن بيا با هم کنار ساحل قدم بزنيم.
علي از پيشنهادم خوشش اومد و گفت:
-باشه.بيا دنبالم.
کلي باهاش دنبال بازي کردم .و در حالي که ديگر حسابي به نفس نفس افتاده بودم روي شن ها ولو شدم .علي خنديد و گفت:
-ابجي راست گفتي دوچرخه ام رو نيارم اينجا خودش دوچرخه داره.
-مي دوني علي اگه هميشه حرف بزرگترت رو گوش کني ضرر نمي کني.
علي خنديد و گفت:
-مثلا حرف اقا اردوان رو هم گوش کنم؟
-اره !چرا که نه!؟البته يه خرده هم روش فکر کن.
علي گفت:
-اخه ابجي اقا اردوان مي گه که سعي کن هيچ وقت تو چشم هاي طلايه خيره نشي!
و در حالي که دست روي سر سگ مي کشيد ادامه داد:
-مگه تو چشم هات خيره بشم چي مي شه؟!
پقي زدم زير خنده و گفتم:
-هيچي خواسته باهات شوخي کنه!
علي با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-نه ابجي اصلا شوخي نداشت جدي بود تازه بعدش هم وقتي گفتم چرا؟؟گفت((ادم رو از زندگي راحت مي ندازه))
چون فهميده بودم که اين حرف ها رو به علي گفته که به گوش من برسونه حرصم در اومد .پيش خودم با لجبازي گفتم((اگه نگاه من از زندگي راحت مي ندازدت هر دقيقه زل مي زدم تو چشمات تا يه روز خوش نبيني)).ولي به علي گفتم:
-شايد بزرگتر شدي بهتر اين حرف هارو بفهمي ولي بهتره الان حتي بهش فکر هم نکني .اردوان هم قصد مزاح و شوخي داشته تو رو گير اورده .حالا هم پاشو بريم تو ببينم چه خبره!
علي که نه از حرف هاي من سر در اورده بود و نه از حرف هاي اردوان در حالي که سري تکان مي داد دنبالم راه افتاد.
وقتي که وارد ويلا شديم اقا جون و حاج اقا چنان بوي جوجه کبابي راه انداخته بودند که احساس کردم که از گرسنگي روي پاهايم بند نيستم و تصميم گرفتم بروم داخل اتاقمان و لباس هامو عوض کنم چون حسابي کثيف شده بودم .
مامان و فرنگيس خانوم هم توي اشپز خونه بودند و نمي دونم راجع به چي حرف مي زند که با ورود من حرفشان را قطع کردند و گفتند:
-مادر مي ري بالا اردوان رو هم بيدار کن.
توي دلم گفتم ((خدا به خير کنه لابد تا صبح مي خواد بيدار بمونه و وراجي کنه))بعد در حالي که با خودم گفتم((شايد هم مثل ديشب با گلاره…))اما فکرم رو نيمه رها کردم چون ديگه نمي خواستم بهش فکر کنم حيف اين فضا نبود به خاطر گلاره خرابش کنم با بي تفاوتي شونه بالا انداختم و وارد اتاق مشترکمان شدم.
اردوان خواب خواب بود ودوست داشتم بشينم و ساعت ها نگاهش کنم چه قدر توي خواب معصوم و مهربان بود کاش هميشه تو خواب بود و من هم راحت نگاهش مي کردم و نمي فهميد که توي دلم چي مي گذره .
اهسته بلند شدم و يک شلوارک سفيد که انتخاب شيدا بود با يک بالا تنه ي سفيد و صورتي که ست شلوار بود انتخاب کردم اون روز که چمدان مي بستم فکر نمي کردم که به کارم بيايد ولي همه بهم محرم بودند و مخصوصا که حالا دوست داشتم اردوان بهم خيره بشه هماني که ازش مي ترسيد و اگر با خيره شدن به من زندگي راحت از دستش مي رفت .بهتره که زودتر ناراحت بشه و اينقدر تو طلاق دادنم مصر نباشه .حالا چه عاشقش باشم چه نباشم بايد يه روز مي رفتم دنبال زندگيم چون اينجوري نمي شد همه ي عمر او را با يه نفر ديگه تقسيم کنم و چيز هايي که از جنبه ام خارج است ببينم و بشنوم تازه اينها تا وقتي است که گلاره با تيپا بيرونم نکرده.
در حالي که توي حموم لباس هايم رو تعويض مي کردم کيف ارايشم رو هم باز کردم و کمي به خودم رسيدم حسابي عالي شده بودم مخصوصا وقتي که موهامو دورم رها کردم اهسته از حموم خارج شدم و کمي عطر هم زدم حالا بايد بيدارش مي کردم .اهسته کنار تخت نشستم دلم برايش ضعف مي رفت ولي خودم رو کنترل کردم.سعي مي کردم صدايم نلرزد اخه وقتي بهش خيلي نزديک مي شدم يه وقت هايي دست و پايم رو گم مي کردم.
-اردوان
خواب بود اين طوري که بيدار نمي شد دوباره بلند تر گفتم:
-اردوان بيدار شو!
وقتي اصلا تکان هم نخورد فهميدم ماشاا… خوابش سنگين تر از اين حرف هاست شانه هايش رو تکان دادم و گفتم:
-اردوان شام حاضره!
اردوان که به نظر مي اومد يادش رفته کجاست و من بالاي سرش به جاي گلاره چي کار مي کنم با تعجب گفت:
-تو!!!!!!!!!!
سپس در حالي که دوباره به ذهنش مسلط شده بود .گفت:
-چرا بيدارم کردي؟داشتم يه خواب خوب مي ديدم!!!
خيلي سرد و اخباري گفتم:
-شام حاضره!مامانت صدات مي کنه!
و سريع از روي تخت بلند شدم و قصد رفتن کردم که خميازه اي کشيد و نشست .سپس کش و قوسي به بدنش داد . گفت:
-خب وايسا با هم بريم الان شک مي کنن .
با اينکه خنده ام گرفته بود و با خودم مي گفتم ((به چي شک مي کنند))ماندم.در اتاق هيچ نوري نبود فقط اباژور بالاي سر اردوان روشن بود که نورش رو به صورتش مي پاشيد .وقتي چشم هايش پف داشت انگار هزار مرتبه خوشگل تر مي شد اصلا حواسم نبود که حالا من بهش خيره شدم که اردوان به تلافي همان عصر گفت:
-چيه ادم نديدي؟
به خودم اومدم و از لحن صدايش اخمم در هم رفته و با حرص گفتم:
-تو چرا…..
وسط حرفم اومد و گفت:
-مي شه يه لطفي بکني؟
من که منتظر در خواستش بودم چنان نگاهش کردم که گفت:
–چراغ رو روشن کن که حداقل من هم بتونم اون چشم هاي طلبکارت رو ببينم و بتونم بفهمم که توي مغزت چي مي گذره!
لبخندي زدم و چراغ رو روشن کردم و گفتم:
-زياد هم لازم نيست که منو ببيني و به قول خودت از زندگي راحتت بيفتي.
اردوان که با تعجب بهم نگاه مي کرد گفت:
-عجب !پس با سرعت نور اين پسره حرف هاي منو بهت رسوند فکر نمي کردم که جاسوس دو جانبه اي باشه و گلي به خودم بزنه!
با اخم نگاهش کردم و با حرص گفتم:
-اصلا هم علي جاسوس نيست اون هم دو جانبه!فقط داشت از توصيه هايي که جناب عالي بهش کردي و او هم مي خواد گوش کنه حرف مي زد من هم متوجه شدم .در ضمن بهتره که ديگه بين خواهر و برادرو با اين حرف ها بهم نزنی!
اردوان از جايش بلند شد و گفت:
-عجب!پس تو زير زبون کشي کردي!
با حرص گفتم:
-انقدر برام مهم نيست که از اين کارا بکنم!
و خيلي خونسرد تمام حرف هايي که بين من و علي رد و بدل شده بود بازگو کردم.اردوان مشغول حالت دادن موهايش شده بود و در نهايت صبوري خيلي آرام به حرف هايم گوش مي کرد و گاهي هم تو آيينه که تصويرم را نشان مي داد،نگاهي به سمتم مي انداخت و دلم را مي ارزاند و کمي هم از لباسي که به تن داشتم معذبم مي کرد.وقتي حرف هايم تمام شد،هيچ چيز نگفت،از عمد همه چيز را توضيح داده بودم که فکر نکنه علي پسر دهن لقي است بعد گفتم:
-لطفا ديگه چيزي رو هم بي آن که باهام هماهنگ کني،از جانب خودت نگو،حالا علي زياد حواسش نيست ولي بقيه خيلي راحت متوجه مي شن.اگر قيافه ي منو موقعي که علي گفت،مگه خودت اسمشو نذاشتي مي ديدي حسابي ديدني بود.
اردوان که بعد از کلي ور رفتن به موهايش حالا يک کلاه اسپرت محکم روي سرش مي کشيد،گفت:
-چشم،حالا بريم من حاضرم.
فکر کردم بعد از اين همه وسواس براي درست کردن موهاش اين چه کاري بود!اما هيچي نگفتم و در حالي که تو آيينه به لباس تقريبا بازم نگاهي مي انداختم مثل کودکي حرف گوش کن به دنبالش راه افتادم،البته کاملا پشت سرش،چون آن لباس برايم عادي نبود.
فرنگيس خانم ديس پلوي زعفراني زده را به دستم داد و گفت:
-مادر جون کجاييد يک ساعته؟
خواستم حرفي بزنم که گفت:
-شام رو روي ميز حياط چيديم ببر بيرون.
من هم سريع به حياط رفتم اردوان در حالي که تيکه اي جوجه کباب به دندانش مي کشيد به سگي که دست علي ديده بودم مي گفت:
-گلي،گلي بيا.
انگار که سگ با اسمش زياد هم اُخت نباشد زياد توجه نشان نمي داد که اردوان در حالي که استخوان را پرتاب مي کرد گفت:
-گلا،گلا بپر.
سگ سفيد و پشمالو اين بار با اشتياق پريد هوا و استخوان را گرفت.حالا فهميدم که اسم اصلي سگ،بايد گلاره باشه که اردوان نخواسته من بفهمم.آن قدر حرصم درآمده بود که با وجود اشتهاي شديدي که چند دقيقه پيش داشتم حالا کاملا بي ميل بودم و فقط براي آن که مامان اينها متوجه من نشوند کمي غذا خوردم.
اردوان حسابي مشغول بازي با همان سگ بود که به عشق گلاره جونش اسم ان را هم گلاره گذاشته بود.همان لحظه از سگ بدم آمد و ديگر حوصله ي بازي باهاشو نداشتم انگار آن شده بود آيينه ي دقم که تصويرگلاره را برايم به وضوح زنده ميکرد و حتما ياد و خاطر گلاره را هم براي اردوان به همراه داشت بي اختيار باز هم رفته بودم تو خودم،همان هپروت معروف که با صداي فرنگيس خانم به خودم آمدم که گفت:
-طلايه جان امشب چقدر قشنگ تر شدي اين لباس ها چقدر بهت مي ياد.
حالا از لباسي که پوشيده بودم حسابي پشيمان شده و دوست داشتم همانجا درش بياورم اما از روي احترام گفتم:
-ممنون،چشم هاتون قشنگ مي بينه.
حاج آقا وسط حرفمان آمد و گفت:
-فرنگيس خانم پاشو يه مشت اسپند بيار بريز روي اين باربيکيو ميگن!اين جوونها چي مي گن همون منقل خودمون عروس خوشگلم رو چشم نزنند.
فرنگيس خانم فرز بلند شد و گفت:
-چشم حاج آقا،معلومه خيلي نگران عروس قشنگت هستي!

حاجي که انگار آب و هواي شمال حسابي بهش ساخته بود و تغيير روحيه داده بود گفت:
-حالا مي خوام به افتخار عروس قشنگم يه دهن بخونم.
در اين مدت،زياد به خلقيات حاج آقا آشنا نشده بودم،خنده ام گرفته بود که فرنگيس خانم با يه مشت اسپند آمد و و دور سر من و اردوان و بعد بقيه گرداند وگفت:
-حاجي بخون که دود از کنده بلند مي شه.
حاج آقا که منتظر يک اشاره بود چنان زد زير آواز و واسه خودش،چهچه مي زد که من ديگر حسابي خنده ام گرفته بود.مامان که حالا سبد ميوه را روي ميز ميگذاشت گفت:
-انگار داماد گلم فکر همه جا رو کرده بود از شيرمرغ تا جون آدميزاد تو ويلا فراهم کرده.
بعد نوبت آقاجون شده بود که به اصرار حاجي زد زير آواز.علي چشم هاشو خواب گرفته بود و چرت مي زد اون هم چشم هايش مثل من بود وقتي خوابش مي آمد چشم هايش خمار مي شد.من و علي بيشتر شبيه آقا جونم بوديم.حتي هيکلمون و فقط موهاي من به مامان رفته بود ولي علي موهايش هم مثل آقاجون بود که مادربزرگم هميشه مي گفت”وقتي علي رو مي بينم ياد کودکي رضا مي افتم.”اسم پدرم غلامرضا بود ولي همه بهش مي گفتند آقا رضا.
چقدر ديدن شادي آقا جون اينها لذت بخش بود.حتما در اين مدت خيلي ناراحت بودند و به روي خودشان نمي آوردند.رفتار اردوان آن شب اول که حسابي سنگ تمام گذاشته بود باعث شد کسي به رابطه ي خراب ما شک نکند.ولي از ديروز که زده بود تو گوشم يک جور ديگر شده بود حتي مامان اينها هم فکر مي کردند چون فکر و ذکرش پيش کارهاشه يک خرده کم حرف شده.
در افکارم غرق بودم که مامان علي را برد به اتاق خوابشان تا بخوابد ما هم به پيشنهاد حاج آقا رفتيم کنار ساحل تا کمي قدم بزنيم.
اردوان سعي مي کرد کنار من راه برود ولي با اين که تمام روح و قلبم پيشش بود دوست داشتم با خودم کنار بيايم که مال من نيست و بايد عادت کنم که به او فقط به چشم يک دستاويز نگاه کنمَ ولي مگر مي شد؟ انگار اردوان کاملا مرا زير نظر داشت و مثل شيدا فکرم را خوانده بود که آهسته گفت:
-براي چي يک ساعته از من فرار مي کني،مشکلي پيش اومده؟
چقدر کنارش قدم زدن آن هم در آن هواي دل انگيز که نسيم دريا موهامو نوازش ميکرد و رايحه ي دلنشين تنش را به مشامم مي رساند و حسابي حالم را منقلب مي کرد لذت بخش بود.گاهي با خودم فکر مي کردم کاشکي اين قدر بهش نزديک نشده بودم.حالا هم دل کندن از او سخت بود و هم ديدن رابطه اش با گلاره ولي شانه اي بالا انداختم و گفتم:
-من که همين جا هستم کنارهمه،جايي نرفتم که مثلا از تو فرار کرده باشم.
اردوان سرشو تکان داد مثل همان موقع ها که چشم هايش مي خنديد گفت:
-مطمئني از من فرار نمي کني؟!
داشتم با خودم فکر ميکردم،يعني بعضي آدم ها اين قدر باهوش هستند که فکر ديگران رو هم مي خوانند واقعا که اين اردوان زده بود روي دست شيدا يعني اينها خيلي زرنگ بودند يا من خيلي ساده و احمق بودم در هر صورت باز هم سعي کردم بيشتر خودم را بي تفاوت نشان بدهم گفتم:
-فرار نکردم ولي عقل سليم مي گه از پسرهايي مثل تو يک خرده فاصله گرفتن بد نيست!
اردوان دوباره لبخند روي لب هايش ماسيد و با اخم گفت:
-مي دونم اون مهملاتي که تو ذهنته خودم باعثش شدم ولي بهتره فکرت رو بشوري چون خيلي مسموم فکر مي کني.
با اخم گفتم:
-چشم،حتما مي شورم،ديگه فرمايشي نيست؟
خواستم به سمت بابا اينها که از ما جلوتر بودند بروم که باز دستم را کشيد و گفت:
-تو چقدر زود ناراحت مي شي!من که چيزي نگفتم،فقط منظورم اين بود… من پسر بدي نيستم به خدا،فقط….
با خنده گفتم:
-مي دونم چي ميخواي بگي.
يک لحظه دلم به حالش سوخت و به حالت همدردي باهاش ادامه دادم:
-خب عاشق شدي.
اردوان با تعجب نگاهم کرد و برق شيطنت در چشم هايش دوباره درخشيد و ادامه دادم:
-ببين اردوان من حد و حدود خودم رو مي دونم تو نگران نباش،خب بالاخره تو زندگي خصوصي خودت رو داري من هم درکت مي کنم.هيچ وقت هم از اول قصد نداشتم که برات دردسر ساز بشم يعني،مي فهمي که منظورم چيه؟
مستاصل به چشم هايش نگاه کردم و از شدت بغض لب هايم جمع کرده و ادامه دادم:
-مي دونم نگران آبروي مادرت اينها هستي،خب من هم هستم،ولي مطمئن باش نه تو رابطه ي عاشقانه ي تو با گلاره،خللي ايجاد مي کنم و نه آبروتو جلوي خانواده ات مي برم يعني خبال ازدواج ندارم،تو هم اين قدر از حضورم نترس.الان اينجا هستيم مجبوريم هي با هم باشيم و فيلم بازي کنيم، يه خرده سخت شده وقتي برگرديم دوباره زندگيمون مي شه مثل قبل.لطفا الان هي بهم بي احترامي نکن من زياد با جنبه نيستم يعني يه جورهايي بهم بر مي خوره،آخه آقا جونم هم تا حالا نگفته بالاي چشمت ابروست تو کاملا خيالت راحت باشه تو از روز اول گفتي نامزد داري من هم درکت مي کنم،چند شب پيش هم با طرح سوال بهم فهموندي عاشقشي باز هم درکت مي کنم….
در حالي که دستي توي موهايم مي کشيدم که بازيچه ي دست نسيم شده بود بهش خيره شدم اردوان که ديگر نگاهش تقريبا مات شده بود به راه افتاد من هم در کنارش آهسته گام بر مي داشتم.
اردوان سکوت کرده بود.آسمان خيلي قشنگ بود پر از ستاره يک تکه ابر هم نبود خيلي دگرگون بودم يک جورهايي از حرف هايي که زده بودم دوست داشتم بگريزم و جا خالي کنم ولي از طرفي هم دوست نداشتم بيشتر از آن غرورم لگدمال بشود.در همين افکار بودم که اردوان گفت:
-طلايه!
آهسته به طرفش برگشتم.گفت:
-مي تونم دستاتو بگيرم؟ و بي آن که من اجازه بدهم دست هامو گرفت.اولين باري بود که دست هايم را در دستش مي گرفت.يک حال بخصوصي داشتم نمي دانم دستم مي لرزيد يا نه!ولي اردوان دست هايم را محکم تر گرفت و گفت:
-طلايه،به خاطر ديروز معذرت مي خوام،نمي دونم چرا ولي اينو بفهم،بالاخره تو ناموس من حساب مي شي نمي تونم يک سري چيزها رو تحمل کنم.ديشب با اين که اون حرکت رو کرده بودم ولي تا آخر شب هم دق و دليم خالي نشده بود. و با خنده گفت:
-دوست داشتم همان نصفه شبي کله اتو بکنم.شانس آوردي دلم به حالت سوخت،آخه درسته که خيلي حرکت زشت و وحشيانه اي انجام دادم ولي اين قدر از اون حرف ناراحت و عصباني شدم که با اون کار هم حرصم خالي نشده بود و احساس ميکردم بايد بيشتر تنبيه بشوي.
با طعنه گفتم:
-پس بايد خداروشکر کرد،دلبر گراميتون زنگ زد و حالتون خوب شد.
در حالي که با ترس نگاهش مي کردم گفتم:
-واي خداي من آخه…
و بعد از کلي من من گفتم:
-راستي موبايلت،نکنه زنگ بزنه و ناراحت بشه.
اردوان معصوم نگاهم کرد و ستاره هاي توي چشمش برقي زدند و گفت:
-نگران نباش،اصلا هر وقت پيشم هستي نگران هيچ چيز نباش،من حواسم به همه چي هست.
و سپس دوباره به چشم هايم خيره شد و گفت:
-طلايه،ديگه هيچ وقت گريه نکنَ تو گناهي نداري که اشک هات بالش رو خيس کنه من مقصرم،خودم حواسم به همه چيز هست ولي طاقت ديدن اين که تو اين وسط اذيت بشي برام سخته،اون وقت يه کاري مي کنم همه چيز بدتر مي شه ها!
حالا فهميدم ديشب،چرا بالشم را پرتاب کرده بود،آخه روش گريه کرده بودم،چقدر غد بود به جاي اين که دلداريم بده شاکي هم شده بود ولي براي من همه کارهايش قشنگ بود فقط کاش گلاره اين وسط نبود آن وقت مي نشستم باهاش صحبت ميکردم و حقيقت را مي گفتم،کاشکي فقط مطمئن مي شدم گلاره را زياد دوست ندارد ولي کارهايش چيز ديگري را نشان مي داد.
آن قدر تو خودمون غرق بوديم که بقيه يک ساعتي مي شد رفته بودند و ما متوجه نشديم.من که دلم نمي آمد از آن فضاي زيبا دور بشوم ولي اردوان گفت:
-بريم ديگه،چراغ اتاق مامان فرنگيس اينها خيلي وقته خاموش شده.
من باز هم مثل گيج و منگ ها تازه به خودم آمده بودم و به تيزهوشي اردوان که حواسش به همه جا بود غبطه خوردم.وقتي وارد اتاق شديم اردوان که چشم هايش به شيطنت نشسته بود،خنديد و گفت:
-باز هم مي خواي مارو آواره کني هان؟
-من به تو چه کار دارم تو راحت بخواب تو جات،اصلا من مي رم تو يه اتاق ديگه،اين همه اتاق خالي،در رو هم قفل مي کنم مامان اينها از کجا متوجه مي شن من صبح از کدوم اتاق بيرون ميام.تو وقتي همه رفتن پايين به من زنگ بزن بيام بيرون. در حالي که از فکر خودم حسابي ذوق کرده بودم گفتم:
-آره اين طوري خيلي خوبه.
از داخل کمد لباس شلوار راحتي برداشتم و گفتم:
-شب بخير.اردوان که متعجب نگاهم مي کرد گفت:
-نه،نه،اين چه پيشنهاديه،اومديم و نصفه شب يه اتفاقي افتاد اون وقت همه مي فهمن توپيش شوهرت نبودي.
با بهت نگاهش کردم و گفتم:
-وا،اردوان چي مي گي؟!چه اتفاقي بيفته؟
اردوان پريشون شده و دستي داخل موهايش کشيد و گفت:
-چه مي دونم،مثلا….مثلا اين که….
اصلا نمي دانست چطور جمله اش را تمام کند گفت:
-مثلا اين که خواب بد ببيني و يه دفعه جيغ بکشي.
خنديدم و گفتم:
-محاله،من اصلا بد خواب نيستم،چه حرفي مي زني ها!
اردوان که انگار هول شده بود،گفت:
-تورو خدا نرو يک وقت همه چيز خراب مي شه.
من که لحن ملتسمانه اش را مي ديدم و از طرفي خودم هم چندان راغب به رفتن نبودم.گفتم:
-پس ديگه غر ممنوع.
اردوان که انگار خيالش راحت شده بود با شوق گفت:
-تو رو تخت بخواب من همين پايين مي خوابم،راحت باش.
بعد سريع براي خودش جايي انداخت و لبخندي زد،من هم رفتم حمام،لباس مناسبي که هم راحت باشد و هم پوشيده به تن کردن.و وقتي بيرون آمدم اردوان را ديدم که روي تخت ولو شده و با کنترل تلويزيون کانال ها را عوض مي کند.با ناراحتي گفتم:
-من پايين ميخوابم.
-نه من مي خوابم.
-آهان!پس چرا بالايي؟
اردوان به سمتم برگشت و گفت:
-حالا مي خواهيم حرف بزنيم نخوابيديم که.
-آهان پس گوش مفت گير آوردي؟
اردوان سري به حالت تاييد تکان داد و گفت:
-اي،همچين.
-پس براي حرف زدن لازم نيست به عادت ديرينه اتون بپردازيد.
اردوان که متوجه منظورم شده بود،شيطنتي در چشم هايش نشست و گفت:
-براي شما چه فرقي داره؟!
اخم کرده و ادامه داد:
-نه،باشه هرچي شما بفرماييد اصلا الان کاپشنم رو مي يارم.
با خنده کنارش نشستم.گفت:
-خدارو شکر چشمات خيال خواب نداره،آخه من اصلا خوابم نمي ياد.
با طعنه گفتم:
-اگر من هم خوابم برد،شما مثل ديشب مشغول راز و نيازهاي شبانه بشيد.
اردوان با اخم نگاهم کرد و گفت:
-عادت داري چند وقت يه بار حال منو بگيري ها!
-شوخي کردم،فقط يه راهکار بود.
اردوان که صداي تلويزيون رو حسابي پايين مي آورد گفت:
-عصري داشتم از خواب مي مردم،نفهميدم چطور خودم رو رسوندم بالا.
-من که تو ماشين بي هوش شدم.
-آره،از روي عمد که قيافه ي مارونبيني،اون قدر چشماتو رو هم گذاشتي تا خوابت برد.
-خواستم راحت باشي،يه جوري نگاهم مي کردي انگاري طلبکاري!
اردوان که به سمتم بر مي گشت گفت:
-خب هستم.
با تعجب گفتم:
-ببخشيد؟چي طلب داري اون وقت؟
اردوان نگاهي عميق به سرتا پايم کرد و با شيطنت گفت:
-خودت نمي دوني؟
با عصبانيت نگاهش کردم و گفتم:
-خيلي پررويي.
اره ميدونم يه پرروي ديوونه.
پس بهتره من….
وسط حرفم پريد و با شيطنت گفت :
نه غلط کردم شما بزرگواري کنيد و ببخشيد.
به مسخره گفتم :
دفعه اخرت باشه تکرار نشه
چشم خانومم.
ان شب تا نزديکي هاي صبح با اردوان مثل دو تا دوست صحبت کرديم. اردوان از علاقه اش به فوتبال و تيمش گفت که يک جورهايي عاشقانه تيمش را دوست دارد. ميگفت روزي که ميبريم حسابي خوشحالم و روزي هم که ميبازيم به زمين و زمان بد و بيراه ميگويم. از اين که سعي ميکند هميشه بهترين باشد و خلاصه انقدر از فوتبال و هيجانش گفت تا من که اصلا از فوتبال سردر نمياوردم هم علاقه مند شدم.من هم که حرفي براي گفتن نداشتم فقط گوش ميکردم. بعد هم طبق قرارمون رفت پايين تخت خوابيد من هم روي اون تختخواب که خوابيدن توش خالي از لطف نبود بي هوش شدم . صبح با صداي امواج دريا و نسيم ملايمي که به صورتم ميخورد،چشم هامو باز کردم. اردوان درحاليکه پنجره ها را باز کرده بود روي تخت نشسته و مجله ميخواند. سعي کردم خستگي عضلاتم را در کنم. نشستم و لبخندي زدم و گفتم :
ساعت چنده ؟
اردوان به رويم خنديد و گفت :
نزديک يازده، خيلي خواب الو هستي ها!
مگه تو کي بيدار شدي ؟
اردوان با نگاهي مملو از محبت خيره به من نگريست گفت :
يک ساعتي ميشه ميخواستم برم بدوم ولي حوصله ام نگرفت،گفتم وايستم تا تو بيدار بشي بعد بريم .
صبحانه خوردي؟
اردوان که نگاه مخصوصي ميکرد گفت:
نه، ميگم هنوز از اتاق بيرون نرفتم، اون وقت تو ميگي صبحانه خوردي!
پس پاشو با هم بريم.
سريع دست و صورتم را شستم و لباس مناسبي پوشيدم و به همراه اردوان پايين رفتيم.
هيچکس تو سالن نبود معلوم بود مامان اينها خيلي سحرخيز بودند چون تا داشتم براي اردوان چاي را که روي ميز اماده بود ميريختم،مامان اينها با کلي خريد وارد شدند و درحالي که مارا مسخره ميکردند، اقاجون گفت :
واقعا باز هم جوانهاي قديم که ما باشيم ما صبح رفتيم،گشتيم و اب تني هم کرديم و دوش گرفتيم،صبحانه خورديم الان هم بساط ماهي و سبزي پلو براي ناهار را گرفتيم شما تازه داريد صبحانه نوش جان ميکنيد..
اردوان خنديد و گفت :
اقا جون داشتيم ! يعني بايد ما رو بفرستيد کميته انظباطي.
مامان که الکي ميخنديد و خريدها را روي کابينت ميگذاشت گفت :
رضا بچه ها رو اذيت نکن.
فرنگيس خانم هم گفت :
بچم همين چند روز رو تعطيله .
حاج اقا که دوباره براي خودش زده بود زير اواز گفت :
خوش باشيد بابا جان، خوش باشيد که چشم به هم بزنيد گرد پيري نشسته روي صورتتان.
من و اردوان که هر دو سرخوش بوديم ، لبخندي به همديگر زديم انگار جفتمان از کنار هم بودن ، که باعث خوشحالي پدر و مادرهايمان شده بوديم يک حس مشترک و زيبا داشتيم که قبل از اين سفر تجربه نکرده بوديم . اردوان چنان صورتش غرق شادي بود که وقتي با عصبانيت هايش مقايسه ميکردم بيشتر خنده ام ميگرفت و شاد ميشدم . کنار يکديگر با لذت صبحانه خورديم . تازه اردوان به مادرش سفارش شير موز هم ميداد، ان بنده خدا هم انگار تو دنيا هيچ چيز لذت بخش تر از اجراي اوامر اقا نبود،سريع اجرا ميکرد. اردوان گفت :
من ميرم استخر، بدجوري هوس شنا کردم.
بعد روبه من با مهرباني گفت :
طلايه تو کاري با من نداري؟
نه برو منم الان ميام کنار استخر.
به اتاقم رفتم و يه کلاه برداشتم و سريع پشت ساختمان کنار استخر ويلا رفتم . گوشي موبايلم را هم برداشتم. ديروز کاملا فراموش کرده بودم که به نهال قول داده ام وقتي به شمال رسيديم، حتما بهش زنگ بزنم با خودم تصميم داشتم يک زنگ هم به نهال بزنم. وقتي کنار استخر رسيدم اردوان و علي مشغول شنا بودند.. اردوان چنان شيرجه هايي ميزد و شنايي ميکرد که خجالت ميکشيدم بگويم من شنا بلد نيستم. خلاصه فرنگيس خانوم و مامان هم پارچ شير موز به دست به ما پيوستند.انگار خيالشان ديگر راحت شده بود که من و اردوان فقط به خاطر مشغله هاي اردوان در اين مدت به ديدنشان نرفتيم. بعد از اين که اردوان شنايش تمام شد من که زودتر رفته بودم، برايش حوله اوردم چنان نگاه قدرشناسانه اي کرد که دوست داشتم زمان متوقف شود .
ناهار ماهي بود. کنار همديگر صرف کرديم اشتهايم خيلي زياد شده بود و هرچي ميخوردم سير نميشدم.. حتي اردوان به صدا در امد و اهسته گفت :
طلايه جان اشتهات باز شده !
من هميشه اشتهام باز بود . تو اين مدت اون قدر اذيتم کردي که از غذا افتاده بودم.
اردوان خنديد و گفت :
پس هميشه بايد اذيتت کنم وگرنه خونه خراب ميشم.
اي اصفهاني!
اردوان با شيطنت خنديد و گفت :
همچين ميگه انگار خودش اصفهاني نيست.
ما اصليتمون اهوازيه !
اردوان با تعجب نگاهم کرد و گفت :
اِ هيچوقت نگفته بودي
خواستم حرفي بزنم که گوشي موبايلم زنگ خورد، سريع از جيبم بيرون کشيدم اسم نهال افتاده بود. سريع گوشيمو باز کردم و گفتم :
بله!
نهال گفت :
خيلي بدقولي مگه قرار نبود ديروز زنگ بزني تازه من صدبار زنگ زدم چرا جواب نميدي؟ دلم شور افتاده بود.
من که ميدانستم الان کل مکالمه را همه ميشنوند، سريع از سر ميز بلند شدم. اردوان که نگاهش دنبالم بود ابروهايش در هم رفت، از تيررس نگاهش دور شدم و گفتم :
ببخشيد نهال جان گوشيم جا مونده بود حالا خودت خوبي؟
از پله ها بالا رفتم و سريع خودم را به اتاق رساندم و ميخواستم در را پشت سرم ببندم که اردوان پشت سرم وارد شد و خودش در را بست من که توقع چنين چيزي را نداشتم روي تخت نشستم او هم کنارم نشست و با نگاه جسورانه اش بهم زل زد. نهال داشت ميگفت :
ديروز کلي منتظر زنگت شديم بعد هم هي تماس گرفتيم که جواب نميدادي دلواپس شديم.
تورو خدا ببخشيد، ادم مياد سفر کم حواس ميشه معذرت ميخوام.
نهال خنديد و گفت :
نه بابا اين حرفها چيه! راستش کوروش خيلي نگران بود. حالا شما کجاي شمال هستيد ؟
ما ويلاي دوست پدرم هستيم، درست جاش رو نميدونم،چطور مگه؟
نهال که حسابي شادي از صدايش معلوم بود با هيجان گفت :
اخه ما هم الان اومديم شمال، يعني ديشب سر غروبي راه افتاديم. کوروش ميگفت ادرس بگيريم بيايم دنبالت.
من که همانطور هاج و واج نگاهي به اردوان کردم که با اخم اشاره ميکرد قطع کنم. ولي من بي توجه بهش گفتم :
اخه من، راستش…..
در يک ان اردوان گوشي را از دستم کشيد و قطع کرد. من که از حرکتش ماتم برده بود، گفتم :
وا ، اين چه کاري بود کردي؟
اردوان عصبي شده بود و گفت :
کار درستي کردم، تو اينها رو نميشناسي، الان بلند ميشن و ميان اينجا، ويلاشون همين پايينه.
با حرص و مثل طلب کارها به چشمهايش خيره شدم . بي توجه به نگاهش گفتم :
اردوان زشته ! نهال ناراحت ميشه، اين چه مسخره بازيي که راه انداختي؟
اردوان با اخم نگاهم کرد و با غيظ گفت :
نهال يا کوروش؟
اين چه حرفيه، بعدا بهش چي بگم همين جوري هم نگران شدند.
اردوان رو به رويم ايستاد و گفت :
هيچي بگو اينجا انتن نداره،اصلا الان گوشيت رو از دسترس خارج ميکنم.
نه اينطوري به خدا زشته، بذار يه زنگ ميزنم و يه بهانه اي ميارم.
اردوان دوباره صورتش ارغواني شده بود و گفت :
تو نميفهمي کوروش رو نميشناسي اون اگر بخواد يه کاري بکنه، ميکنه. حالا تو هر چي بگي يه چيزي ميگه مخصوصا تو اين شرايط.
چه شرايطي؟ چرا اينجوري ميکني؟ فقط يه زنگ ميزنم و سريع قطع ميکنم.
اردوان که حسابي حالش دگرگون بود تا خواست دوباره حرفي بزند گوشي زنگ خورد؛ گفتم :
اردوان خواهش ميکنم من ابرو دارم و با خشم گفتم :
مگه من به کارهاي تو با دوست هات دخالت ميکنم که تو اينطوري ميکني، خب زشته ديگه!
اردوان که حسابي عصباني شده بود ؛ گوشي را با ناراحتي پرت کرد روي تخت و از اتاق بيرون رفت و در را محکم بست.
سريع گوشي رو جواب دادم و به هر زحمتي بود گفتم :
ببخشيد قطع شد ، راستش فعلا نميتونم ببينمت.
نهال که دست بردار نبود گفت :
تا عصر زنگ ميزنم يه جوري رديف کن يه ساعت هم شده بياي پيش ما.
باشه سعي ميکنم فعلا که مامانم نميذاره جايي برم.
نهال که سعي ميکرد صداشو پايين بياورد گفت:
اخه اين گلاره لوس اينجاست، يعني با ما اومده ميخواستم حالش رو بگيري.
من که با شنيدن نام گلاره حسابي منقلب شده بودم گفتم :
باشه يه کاري ميکنم.
گوشي رو قطع کردم. حالا به فکر فرو رفته بودم يعني گلاره امده بود شمال، انوقت اردوان اينجا بود ، يعني نميخواست پيشش برود. حسابي خوشحال شدم و با خودم گفتم ” اردوان به خاطر من نخواسته بره” سريع از پله ها پايين رفتم. همه جا سرک کشيدم ، اردوان نبود از فرنگيس خانوم سراغش را گرفتم و گفت :
تو تراس بالا نشسته. و درحالي که سيني چاي و بيسکويت را به دستم ميداد گفت :
ميري اينها رو هم ببر عزيزم.
از پله ها بالا رفتم و از قسمت انتهايي راهرو که دري به تراس داشت وارد تراس شدم . اردوان مغموم روي صندلي طرح حصيري نشسته بود و به دريا خيره نگاه ميکرد . سيني چاي رو روي ميز گذاشتم و کنارش نشستم . و من هم به دريا خيره شدم . انگار سکوت بينمان خيلي طولاني شد که اردوان گفت :
چيه! سمج خان بالاخره باهات حرف زد ؟
سعي کردم خونسرد باشم گفتم :
اصلا اينطوري نيست، فکر کنم خوب نميشناسيش.
اردوان با اخم بهم خيره شده و با غيظ گفت :
خودت رو به اون راه نزن، کوروش رو ميگم، چي گفت؟
من با کوروش حرف نزدم با نهال حرف زدم اون هم قانعش کردم که نميتونم ببينمش.
اردوان پوزخندي زد و گفت :
به همين راحتي اون هم اين همه راه بياد شمال، اون وقت راحت بگه باشه نيا!
حالا که به همين راحتي قبول کردند.
چاي را به دستش دادم و گفتم :
اردوان خواهش ميکنم اينقدر به خاطر چيزهاي الکي اعصاب خودمون رو خرد نکن به خدا تو اخم ميکني مامان اينها شک ميکنند. با التماس ادامه دادم.
توروخدا اينقدر همه چيز رو بهم ربط نده، گفتم نميشه ديگه، اگه هم زنگ زدند ديگه جواب نميدم. راضي شدي؟
اردوان حالت چهره اش را به زور عوض ميکرد و گفت :
من براي خودت ميگم، اگر اونها اين طرف بيان همه چيز لو ميره ، حتي جلوي خونواده هامون، تو مثل اينکه همه چيز رو به شوخي گرفتي!
سعي کردم لحن صدايم را مهربان کنم و کمي باهاش حرف بزنم و قانع شد.
خدارو شکر اردوان سريع قضيه رو فراموش کرد . دوست نداشتم بگويم گلاره اونجاست شايد هم ميدانست و نگفته بود شمال هستم.
باد خيلي شديد شده بود و نشستن تو تراس ديگر خوشايند نبود گفتم :
بهتره بريم، باد داره اذيتم ميکنه.
اردوان نگاهي به من انداخت و گفت :
موهات بلنده اذيت ميشي؟
اره بايد برم کوتاهشون کنم، خيلي به خاطرش اذيت ميشم
اردوان با نوعي نگاه مالکيت بهم خيره شد و خيلي جدي گفت :
نه، نبينم بهش دست بزني،حتي از اين رنگ، منگ ها چيه؟ از اونها هم نکني.
در حالي که ميخنديدم گفتم:
چشم شوهر عزيز
در حالي که توي دلم ميگفتم ” از نقش شوهري فقط گيرهاشو خوب بلده” به اتاق رفتيم . حسابي خوابم مي امد؛ ديشب هم نخوابيده بودم صبح هم کسل بيدار شدم.
اردوان که از حالت چشمهايم فهميده بود گفت :
بريم يه خرده استراحت کنيم، انگار خوابت مياد.
با کمال ميل پذيرفتم و سريع به اتاق رفتيم و قبل از انکه اردوان روي مبل راحتي ولو بشه من روي تخت بي هوش شدم .
نميدانم چقدر خوابيده بودم ولي وقتي بيدار شدم هوا تاريک بود . از اين که صحنه غروب را از دست داده بودم غمگين شدم ولي حداقل حسابي خستگي ام در رفته بود نگاهي به اتاق انداختم ، اردوان نبود . معلوم بود زودتر از من بيدار شده . سريع پايين رفتم. مامان و فرنگيس خانوم همه تو اشپزخانه جمع بودند وقتي من را ديدند همگي گفتند ساعت خواب، مامان يک چاي جلوم گذاشت. من که با چشمانم دنبال اردوان ميگشتم گفتم :
اردوان کي بيدار شد ؟
فرنگيس خانوم گفت :
اردوان خيلي وقته، اخه با همون دوستش که بهت گفته قرارش جور شد.
سپس رو به حاج اقا گفت :
اردوان گفت شب ما شام بخوريم، بعدش مياد.
حاج اقا که مشغول بازي شطرنج با اقا جون بود گفت :
اره ، ميدونم البته به من گفت شايد اصلا نياد، اخه ويلاي همون مديرشون رفته که خيلي از اينجا فاصله داره.
من انگار يه پارچ اب سرد روي سرم ريخته بودند وارفتم و به ساده لوحي خودم لعنت فرستادم و انقدر ناراحت و عصباني شدم که دوست داشتم بنشينم و گريه کنم. پس از روي عمد همه اين کارها را کرده بود و از قبل با گلاره اينجا قرار داشت و انوقت طوري با من حرف ميزد و عاشقانه رفتار ميکرد که فکر کردم به خاطر من نخواسته پيش گلاره بره، باز هم من احمق خوش باور اسير احساسم شده بودم حتي نکرده بود به من بگويد ميرود. انوقت توقع داشت من هر غلطي اون دلش ميخواهد بکنم . ولي حالا من هم ميدانستم چه کار کنم.
به اتاق رفتم و سريع شماره نهال را گرفتم. نهال که حسابي خوشحال شده بود گفت :
طلايه تويي؟ چند بار زنگ زدم جواب ندادي.
من نميفهميدم نهال چطور زنگ ميزند که ميس کال نمي افتد. حتما اين هم کار خودش بود. هر لحظه از دستش کفري تر ميشدم گفتم :
نهال برو يه جايي که کسي پيشت نباشه.
نهال به اهستگي گفت “
بگو هيچ کس نيست براي چي؟
همين طوري، اخه ميخواستم امدنم سوپرايز بشه و گلاره يه دفعه منو ببينه
نهال از خوشحالي جيغ کشيد و گفت :
مگه مياي؟
اره به زحمت مامانم رو راضي کردم فقط کي اونجاست؟
نهال که هنوز خوشحالي از صدايش معلوم بود گفت :
هيچکس، فقط من و کوروش هستيم با افراسياب و اسفنديار پسرخاله هام و زن هاشون و برادرزنش و گلاره و نامزدش اردوان.
من که تا ان لحظه به خودم مي قبولاندم اشتباه کردم و اردوان نرفته، حالا با اين شکل معرفي نهال ميخواستم از حسودي و حرص بترکم ولي هيچي نگفتم. در حالي که نفس عميق ميکشيدم، دوباره به فکر فرو رفتم. نهال که متوجه سکوت طولاني من شده بود گفت :
همشون خيلي باحالند فقط گلاره يک خرده لوسه که اون هم محلش نميديم به خدا بياي خيلي خوش ميگذره.
باشه من الان با اژانس ميام.
نهال خنديد و گفت :
نه بابا اژانس چيه؟ تو شهر غريب امنيت نداره ما الان خودمون مياييم دنبالت، فقط ادرست رو بده ببينم اصلا کجا هستي! خيلي دوري کجايي؟
نهال نميخوام کسي بفهمه من دارم ميام، فقط خودت بدون.
نهال صداشو کمي اهسته کرد و گفت :
اخه من بايد با کوروش بيام شايد راه دور باشه.
پس فقط به کوروش بگو، کسي متوجه نشه.
خيالت راحت باشه بابا،تو ادرست رو بده ببينم کجاست؟
وايستا،الان ميپرسم بهت زنگ ميزنم.
نميدانستم ادرس را از کجا بياورم، اگر ميخواستم از حاج اقا اينها بپرسم شايد دستم رو ميشد. به مغزم رسيد يک قبض تلفني،ابي،برقي از ويلا پيدا کنم و ادرسش را بخوانم.
دست به کار شدم، در همه کمدها را باز کردم و از پايين تا بالا رو گشتم يک يک کشوها رو باز کردم ولي همه چيز بود الا قبض که يک دفعه يک لباس خواب زنانه قرمز رنگ از انهايي که خياطش حسابي پارچه کم اورده بود،پيدا کردم. پس گلاره خانوم اينجا امده بود. از حسادت رنگم مانند لباس شد ، مخصوصا که هيچ قبضي پيدا نکرده بودم. صدبار به خودم فحش دادم که چرا وقت امدن، خواب بودم حداقل اسم اين خطه رو ميفهميدم. اين طور که اردوان ميگفت ويلاي نهال اينها نزديک بود ولي بايد ميگفتم کي و کجا بياييد دنبالم.. سريع از پله ها پايين رفتم و به دروغ گفتم:
اردوان زنگ زد الان خانوم دوستش مياد دنبالم.
مامان که با خوشحالي لبخند ميزد گفت :
چه خوب که دوستش زن و بچه اش همراهش بودند، تو هم ميتوني بري.
فرنگيس خانوم که لبخند ميزد گفت :
بهش گفتم دو روز با زنت اومدي کنار هم باشيد . گفت ، قرار کاريه نميتونم طلايه رو ببرم، حالا خوبه خانوم دوستش هم بود سريع فرستاد دنبالت.
من ميرم بالا حاضر شم.
سريع از پله ها بالا رفتم. خودم هم نميدانستم کاري که ميکنم درسته يا نه ؟ حسابي دلشوره داشتم و ميترسيدم ولي انگار ديدن لباس خواب بهم ميگفت ” برو حرصش رو در بياور تا ديگه خودش دنبال حال خودش نباشد و براي من رئيس بازي در بياره”
يک شلوار جين تنگ سرمه اي با يک تي شرت جذب قرمز جيغ برداشتم، لباسم ساده بود ولي چون مارک معروفي داشت خيلي زيبا به نظر ميرسيد ؛ يعني بهم خيلي مي امد پوشيدم و سپس يک شال و مانتو مشکي هم برداشتم و خيلي سريع صورتم را به شکل خوبي ميکاپ کردم و از ان ارايش هايي که خيلي جلب توجه ميکرد هر چند خوشم نمي امد ولي از عمد اين کار را کردم و بعد شماره نهال را گرفتم.
نهال که انگار منتظر بود با زنگ اول برداشت و گفت :
چقدر طولش دادي ما تو ماشين منتظريم تا تو زنگ بزني راه بيفتيم.
از اين که اين قدر براشون مهم بودم تشکر کردم و گفتم :
فقط نهال چون همراه کوروش هستيد نميخواد تا دم ويلا بياييد، سر خيابون منتظر من باشيد.
نهال که ميخنديد گفت :
باشه حالا کجا بياييم؟
يک دقيقه گوشي.
سريع رفتم پايين و به حاج اقا گفتم :
اينجا ادرسش چيه ؟ انگار خانوم دوست اردوان ادرس دقيقش رو نميدونه.
حاج اقا حواسش به شطرنج بود اما سريع ادرس را گفت. من هم ادرس رو به نهال که معلوم بود خيلي خوشحال است گفتم. نهال گفت :
اين که همين جاست تا ۱۰ دقيقه اونجاييم. تو حاضري؟ خيلي نزديکه پس بيا سر خيابون دهم.
من که حسابي هول و دستپاچه بودم سريع از مامان اينا خداحافظي کردم و از ويلا بيرون رفتم و درحالي که حسابي به نفس نفس افتاده بودم شماره خيابان ها را نگاه کردم. بعد سر همان خيابان دهم ايستادم. هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود که کوروش و نهال رسيدند. من فکر ميکردم همه ادم ها من را نگاه ميکنند و همه دارند امار مرا ميگيرند ، سريع سوار شدم و گفتم :
لطفا سريع راه بيفتيد.
کوروش که از حرکات من متعجب شده بود خيلي سريع گاز داد و به سمت ويلاي خودشون حرکت کرد. هنوز قلبم به تندي ميزد و نميتوانستم راحت نفس بکشم .وقتي کمي نفسم بالا امد گفتم :
ببخسيد ، اخه من گفتم نهال تنها مياد دنبالم ترسيدم يک موقع کسي ببينه و دچار سوءظن بشه.
کوروش که ميخنديد و تو ايينه منو نگاه ميکرد گفت :
سلام، خواهش ميکنم، همين که اومديد خيلي عاليه.
نهال که توي صندلي جلو به سمتم کاملا چرخيده بود گفت :
دختر دلم برات تنگ شده بود چه خوب کردي اومدي.
من که شرمنده کوروش شده بودم گفتم :
ببخشيد اونقدر اضطراب داشتم سلامم رو خوردم، معذرت ميخوام.
کوروش باز از ايينه نگاهم کرد و گفت :
شوخي کردم اين چه حرفيه! حالا خوبه ويلاي دوستتون به اين نزديکي بود.
نهال دقيق نگاهم کرد و گفت :
طلايه خانوم معلومه تعطيلات خيلي بهت ساخته چه ماه شدي.
تو هم همينطور، حال خانوم بزرگ چطوره؟ ايشون نيومدند؟
نهال گفت :خانوم بزرگ هم خوبه، سلام ويژه خدمتتون رساندند. منتهي زياد اهل سفر نيست البته حالشون مساعد نيست.
کوروش که روبه روي ويلاي بزرگي ماشين را متوقف ميکرد و ريموت در را ميزد گفت : الان بچه ها تعجب ميکنند، ما گفتيم ميريم براي شام خريد.
لبخند زورکي زدم اما توي دلم اشوب بود و حتي پشيمان هم شده بودم که چرا امدم، ولي سکوت کردم و به لبخندي اکتفا نمودم.
نهال گفت :
طلايه اين زن پسر خاله ام خيلي باحاله ، تازه از فرانسه اومدن. اصلا هم از گلاره خوشش نمياد. اخه ميدوني، ميگه براي اسفنديار کرم ميريزه، حالا جريانات داره بعدا بهت ميگم ميخوام حسابي حال گلاره رو بگيريم.
واي نه نهال، من نميتونم.
نهال که ميخنديد گفت :
تو کاريت نباشه اصلا احتياج نيست تو هيچ کاري بکني، گلاره هر وقت تورو ميبينه ناخوداگاه حالش گرفته ميشه.
کوروش هم با خنده گفت :
نهال جان ، طلايه خانوم رو اذيت نکن اومده اينجا خوش بگذرونيم نه اينکه ….
نهال وسط حرفش پريد و گفت :
خب، ما هم ميخواهيم خوش بگذرونيم دايي جون.
من که تو دلم ميگفتم دقيقا خودم هم به همين منظور امدم به خودم دلداري ميدادم که خودم را جمع کنم و محکم باشم تا جلوي اردوان ابروريزي نشود . دوست داشتم عکس العملش را ببينم و يک پوزخند بهش تحويل بدم تا اون باشه من را قال نگذارد.
به همراه کوروش و نهال وارد ويلاي بسيار زيباي نهال اينها شديم. مثل ويلاي اردوان زياد نوساز و مدرن نبود بلکه قديمي ولي خيلي شيک و بزرگ بود. داخل سالن هيچکس نبود انگار همه رفته بودند کنار ساحل. نهال که لبخند بزرگي روي صورتش بود انگار در اين بازي برنده شده بود گفت :
طلايه جان بريم تو اتاقت لباست رو عوض کن.
به همراه نهال به اتاق رفتيم و مانتوام را در اوردم و در ايينه نگاهي به خودم کردم. هنوز دلشوره داشتم به حالت خاصي شال مشکي رنگ را روي سرم انداختم که به قول مامانم اينطور حجاب به درد عمه ام ميخورد، ولي تو اون شرايط به اين چيزها فکر نميکردم.کوروش که با اون شلوارک و تيشرت استين حلقه اي که عضلات پر و مردانه اش را حسابي به نمايش گذاشته بود و حسابي به چشم مي امد بهمون گفت :
بچه ها بياييد ديگه.
نهال در ايينه نگاهي به خودش انداخت و به خنده گفت :
ما که به پاي تو نميرسيم بهتره بريم که کوروش تحمل دوري نداره.
لبخند زدم و از شدت اضطراب حالا ديگه دست هايم ميلرزيد به همراه انها از در ديگر ويلا به سمت ساحل رفتيم. اتش بزرگي برپا بود و صدي ساز و گيتار که کسي هم باهاش ميخواند تمام ساحل را پر کرده بود . من که سعي ميکردم پشت کوروش قدم بردارم تا از دور اردوان متوجه حضورم نشود، اهسته به دنبال نهال و کوروش که انگار خودشان هم همين قصد را داشتند به راه افتادم.
لحظه اي از ديدن گلاره که راحت کنار اردوان نشسته بود ميخواستم همان جلوي جمع يکي بزنم تو گوش اردوان و بگويم حالم ازت بهم ميخوره ولي خودمو کنترل کردم. چه تو دهني براش بالاتر از اين که منو با کوروش ببيند، هنوز رنگ ارغواني صورتش و رگ هاي متورم گردنش يادم نرفته بود. حالا کاري ميکنم از حرص بميرد. هيچ غلطي هم نميتواند بکند. مهم جلوي گلاره جونش. پسره پر رو ميخواسته منو بگذارد ويلا و خودش راحت بيايد اينجا بعد هم بگويم شب نميتونم بيام.اصلا ديگر چه لزومي داشت اين شکل زندگي! بهتر که همه اتوها را جمع ميکردم و به موقعش ميرفتم دنبال زندگيم. به قول شيدا امثال کوروش که خيلي امروزي و فهميده هستند و با هر شرايطي هم منطقي برخورد ميکنند. حالا هم که شانس من انگار حسابي ازم خوشش امده بود که تو ماشين منتظر بودند تا من ادرس بدم ؛ يعني اگر هر جاي شمال بودم دو سه ساعت رانندگي ميکردند و مي امدند دنبالم! ولي اردوان خان فقط بلد بود براي من اخم و تخم کنه، حتي بزند توي گوشم، بعد هم ببينم با اين اکله راز و نياز کند، اين شکل فجيع هم غش کنند تو بغل همديگه، حيا رو خورده ابرو رو قي کردند. از جمع هم خجالت نميکشند، هر چند اينها چه ميدانند خجالت چيه وقتي ميداند اردوان زن دارد و باز دور و برش است، کاشکي يک عکس ازشون ميگرفتم و هر موقع نياز داشتم به فرنگيس خانوم جونش نشون ميدادم.
در ان چند قدم که بالاخره بالاي سر اردوان اينها رسيديم همه افکارم مثل برق از ذهنم گذشت که يکدفعه افراسياب و کاوه که گيتار ميزدند اهنگ را قطع کردند و در حالي که ميخنديدند گفتند :
اي دروغگوهاا! شما که رفته بوديد…..
ديگر بقيه حرفش را متوجه نشدم فقط اردوان را ديدم که با ناباوري منو که هرکدام از افراد جمع باهام سلام احوالپرسي ميکردند و دو زن پسرخاله هاي نهال مرا در اغوششان ميکشيدند مات و مبهوت نگاه ميکردند و گلاره هم همچين دست کمي از اردوان نداشت و يک جوري نگاه ميکرد انگار جدي جدي ميداند هوو اش را نگاه ميکند. من هم بي توجه به انها فقط يک سلام خشک و خالي کردم و کنار نهال و مينا و بهاره نشستم و طوري قرار گرفتم که مقابل اردوان باشم بلکه از ان وضعيت خجالت بکشد. مثل اينکه چندان هم بي فايده نبود.چون چيزي به گلاره گفت که گلاره اخم هايش را در هم رفت و خودش را جمع و جور کرد.
کاوه درحاليکه انگشت هايش را روي گيتار ميلغزاند گفت :
به افتخار دوست نهال خانوم که انگار خيلي هم براي نهال خانوم و همچنين کوروش جان ما که تا به حال اينطور نديده بوديمش عزيز و مهمه ميزنيم.
سپس به همراه پسرخاله نهال،افراسياب که در يک نگاه متوجه شدم پسر خوبيست شروع به نواختن کرد. اردوان کاملا چهره اش ار غواني رنگ مخصوص خودش شده بود که تو دل شب هم کاملا ميشد تشخيص داد و يک جوري دندان هاشو بهم مي ساييد که ميدانستم تنها گيرم بياورد يک تو گوشي ديگر دارم ولي با خودم گفتم جلوش وا مي ايستم. اصلا به اون چه ربطي داشت تو زندگي خصوصي من دخالت کند. اصلا چنين قراري نداشتيم. تازه من که نميخواستم ازدواج کنم فقط امده بودم پيش دوستم؛ پس بهش پوزخندي زدم و بي تفاوت رويم را برگرداندم. افراسياب و کاوه چند اهنگ ديگر را هم زدند و خواندند که گلاره بلند شد و گفت:
اردوان بيا قدم بزنيم.
اردوان که انگار ميلي به رفتن نداشت گفت:
پام درد ميکنه باشه براي بعد.
اما گلاره توقع داشت هرچي ميگفت اردوان بپذيرد با اخم گفت :
وا يعني چي؟! و بدون ملاحظه به جمع گفت :
اردوان براي چي بابات اينها رو اوردي ؟ من ميخوام برم ويلاي خودمون.
انگار نيشتر به قلبم ميزدند نگاهي به اردوان کردم و سرم را به سمت کوروش برگرداندم که گفت : گلاره جان اينجا هم ويلاي خودتونه ، قابل بدونيد.
گلاره با حالت بدي گفت :
اخه من تو مسافرت زياد از مهموني بازي خوشم نمياد.
بهاره و نهال که از حرص کارد ميزدي خونشون در نميومد نگاهي به همديگر انداختند. کوروش هم که انگار حسابي شاکي شده بود و ميدانست منظور گلاره من هستم با خنده گفت:
خوبه خودت، خودت رو دعوت کردي حالا واسه من خوشم نمياد خوشم نمياد راه انداختي.
رو به اردوان که سرش پايين بود و خدا ميدانست چه حالي دارد نگاهي انداخت و اهسته گفت :
اردوان جان اين نامزد عزيزت انگار دردش فقط ويلاي توئه نه خود تو.
اردوان که سکوت کرده بود باز هم نگاهي از روي خشم بهم انداخت و هيچي نگفت که کوروش گفت :
اردوان اگه خوابتون مياد بريد تو بخوابيد. صبح بيدارتون ميکنم. گلاره جان هم کمتر ناراحت ميشه.
ازدوان که صدايش از خشم خشک و خشن شده بود گفت :
نه من شب بايد برم مامانم اينها منتظرن.
گلاره با ان صداي مسخره اش پريد وسط و با اخم گفت :
اواا اردوان يعني چي؟! چي براي خودت ميگي؟! بايد بموني من نميذارم بري بعد اين همه روز ديدمت ، حالا هم ميخواي بري؟
اردوان نفس عميقي کشيد و با همان حالت خشک گفت:
گلاره اينقدر نق نزن، هرکار صلاح باشه ميکنم.
اردوان طوري تاکيدي جمله اش را بيان کرد که يعني خفه، اخ که چقدر دلم خنک شده بود ولي اگر من نمي امدم هم قرار بود؟؟

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن