codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۱۴

 

با دیدن برگه شکایت نامه حس کردم رنگ از صورتم پرید باورم نمیشد بهادر به این زودی اقدام کرده و از من شکایت کرده بود هنوز بهت زده به برگه شکایت خیره شده بودم که صدای آریا از پشت سرم اومد:

_بهار چرا نمیای داخل چیشده کی دم در بود !؟

وقتی صدایی ازم نشنید به سمتم اومد حتی قدرت جواب دادن بهش رو هم نداشتم اون هم وقتی دید من مات و مبهوت به برگه ای که داخل دستم بود خیره شدم برگه رو از دستم گرفت وقتی کامل خوند عصبی شد با خشم مشتش رو تو دیوار کوبید و فریاد زد:

_میکشمت عوضی!

با شنیدن صدای فریاد آریا به خودم اومدم  نباید اون عصبی میشد طرلان حامله بود و تو این دوران بشدت حساس هیجان براش سم بود و من شده بودم عامل هیجان داخل خونه

_آریا

با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت و گفت:

_اون پدرسگ هیچ غلطی نمیتونه بکنه مگر اینکه از روی جنازه ی من رد بشه.

با خونسردی بهش خیره شدم و گفتم:

_ببین آریا اصلا مهم نیست اون شکایت کرده من به زودی از اینجا میریم ازش طلاق میگیرم اون و بزاری هر کاری دوست داره انجام بده

آریا کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:

_میدونم با من لج کرده وگرنه شکایت نمیکرد

_اون از اول قصدش همین بوده پس صرفا فقط تو رو بهانه قرار داده بزار ببینم قراره تا کجا پیش بره منم بعد تموم شدن این دادگاه میرم دادخواست طلاق میدم.

_اون تو رو طلاق نمیده!

پوزخندی کنج لبهام نشست و گفتم:

_چرا مگه میخواد حرمسرا راه بندازه چند تا چند تا اون خودش زن داره رویا مثل اینکه یادت رفته آریا!

آریا با شنیدن این حرف من عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت:

_رویا از بهادر طلاق گرفته

با شنیدن این حرفش برای چند دقیقه شکه بهش خیره شدم چی داشتم میشنیدم رویا و بهادر طلاق گرفته بودند اما چرا !؟مگه اونا عاشق هم نبودند

سئوالم رو به زبون آوردم:

_چرا طلاق مگه بهادر عاشق رویا نبود !؟

_نه

با شنیدن این حرف آریا کلافه تر از قبل بهش خیره شدم و گفتم:

_میشه واضح حرف بزنی آریا من اصلا نمیفهمم حرفات رو!

نفس عمیقی کشید و گفت:

_رویا و بهادر فقط یه ازدواج قراردادی داشتند بهادر بخاطر محافظت از رویا باهاش ازدواج کرده برای همین وقتی دیدند خطری نیست اونا تصمیم به طلاق توافقی گرفتند تمام این سال ها مثل دوتا دوست با هم زندگی کردند.

با شنیدن این حرف آریا چشمهام گرد شد باورم نمیشد چیز هایی رو که داشتم میشنیدم خیلی سخت بود درک این حرف ها به سختی لب باز کردم و گفتم:

_اما من خودم شنیدم بهادر داشت از عشقش نسبت به رویا میگفت حتی من شنیدم بخاطر بچه من رو صیغه کرده بود چون رویا مریض و حتی دلیل جدا شدنش از من هم این بوده که نمیتونسته عصبانیتش رو کنترل کنه بهم مدام شک داشته اما دوباره عاشق رویا شده من همه ی اینارو خودم شنیدم!

به چشمهام خیره شد و گفت:

_همش دروغ بوده

دهنم از تعجب باز مونده بود انگار بین یه بازی بودم که تازه داشتم حقیقت هارو میفهمیدم دوست داشتم یه جا تنها باشم و فقط به چیزهایی که تو این مدت اتفاق افتاده بود فکر کنم ، نگاهم رو به آریا دوختم و گفتم:

_دیگه چی رو به من دروغ گفته !؟

_باید از خودش بپرسی نه من!

نفس عمیقی کشیدم باید این بغض لعنتی رو کنترل میکردم اما مگه میشد آریا به سمتم اومد من رو تو بغلش کشید و گفت:

_گریه نکن لعنتی!

_اصلا نمیتونم خودم رو کنترل کنم آریا خیلی حس بدی دارم میفهمی !؟

 

من رو از خودش جدا کرد به چشمهام خیره شد و با صدای سرد و خشکی گفت:

_هیش گریه نکن بهار آروم باش من همه چیز رو حل میکنم با کمک هم درست میکنیم باشه!؟

_حس میکنم دارم خفه میشم آریا نمیتونم کنترل کنم خودم رو حس بدی که مثل خوره افتاده به جونم میفهمی !؟

دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و گفت:

_اول آروم باش تموم سئوال هایی که داری رو از خودش بپرس اون برات حتما توضیح میده!

با شنیدن این حرفش میون گریه تلخندی زدم و گفتم:

_اون هیچوقت چیزی رو برای من توضیح نمیده اصلا میدونم اینبار هم مثل همیشه است پس چ نیازی هست من سئوال بپرسم وقتی خودش هیچ اهمیتی به من نداده و اصلا براش ذره ای مهم نبوده.

آریا با شنیدن این حرف من سکوت کرد و عمیق به چشمهام خیره شد میدونست حق با منه و دارم تموم حقیقت هارو بهش میگم اما چرا با وجود اینکه خودم داشتم حقیقت هارو میگفتم هنوز هم حس بدی داشتم حسی مثل مرگ!

_چیشده !؟

با شنیدن صدای  طرلان سریع اشکام رو پاک کردم نمیخواستم اون من رو این شکلی ببینه و نگران بشه اصلا برای وضعیتش هیجان ناراحتی خوب نبود درست مثل سم بود این حس ها.

_چیزی نشده!

با شنیدن این حرف آریا اخماش رو تو هم کشید و گفت:

_بچه گول میزنی آریا ببین صورتش چ قرمز شده معلومه گریه کرده

انگار طرلان زرنگ تر از این حرف ها بود ، طرلان به سمت من اومد و گفت:

_تو بگو چیشده !؟

نمیتونستم لب باز کنم وگرنه دوباره به گریه میفتادم صدای آریا بلند شد:

_واقعیت هارو فهمیده برای همین داره گریه میکنه!

با شنیدن این حرف آریا چشم غره ای بهش رفت به سمت من برگشت و گفت:

_ببین بهار درسته یه سری چیزا رو بهت نگفته و تو الان بخاطر اونا دلت شکسته ناراحت شدی اما بنظر من بهادر برای همه کار هاش یه دلیلی داشته

با شنیدن این حرفش بلاخره سکوت من شکسته شد

_چ دلیلی میتونست داشته باشه اون ….

ساکت شدم بغض نذاشت ادامه بدم طرلان انگار فهمید چون به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و گفت:

_آروم باش بهار چیزی نشده درست میشه تو من رو داری آریا رو داری چرا انقدر خودت و اذیت میکنی !؟

ازش جدا شدم به چشمهاش خیره شدم و گفتم:

_عاشقش بودم خیلی زیاد!

با شنیدن این حرف من ساکت شد فقط عمیق و طولانی به چشمهاش خیره شد میدونست آدم عاشق چقدر دلشکسته میشه چقدر ناراحت میشه!

_الان رویا کجاست !؟

با شنیدن این حرف من آریا به چشمهام خیره شد و گفت:

_با آرسین ازدواج کرد اما دارند طلاق میگیرن!

با شنیدن این حرفش هم متعجب شدم هم بهت زده یعنی رویا دوباره ازدواج کرده بود و الان داشت طلاق میگرفت

_طلاق چرا !؟

آریا نفس عمیقی کشید و گفت:

_چون آرسین عاشق خواهرم آرام و الان میخواد جدا بشه با آرام ازدواج کنه

دستاش مشت شد عصبی شد از نفس عمیقی که کشید مشخص بود به سمت بیرون رفت متعجب به مسیر رفتنش خیره شده بودم که صدای طرلان بلند شد:

_زیاد تعجب نکن عصبی شد غیرتش اجازه نمیده راحت بتونه صحبت کنه

به سمتش چرخیدم و گفتم:

_چرا عصبی شد !؟

_آرسین و رویا به اجبار ازدواج کردند رویا باردار شد اما بخاطر آرام بچش سقط شد خیلی سختی کشید ، اینجور که مشخص شد رویا عاشق آرسین شده آرسین هم همینطور اما آرام ….

ساکت شد نفسش رو پر حرص بیرون داد و گفت:

_آرام خیلی عوض شده اصلا معلوم نیست چش شده

 

با شنیدن حرف های طرلان بیشتر از قبل شوکه میشدم چیز هایی داشتم میشنیدم که هضم این حرف ها برای من خیلی سخت بود نفس عمیقی کشیدم و به سمت خونه رفتم داخل اتاق شدم و در رو بستم باید تنها با خودم داخل اتاق خلوت میکردم و به روز های گذشته فکر میکردم.

* * * 

_خانوم شما همینجا تشریف داشته باشید 

با شنیدن این حرف بهادر داخل اتاق ایستادم وقتی اتاق خالی شد به سمتم اومد و گفت:

_شکایت نامه بدستت رسید !؟

سرد بهش خیره شدم و با صدای سرد و خشکی گفتم:

_آره رسید

پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:

_قراره به زودی برگردی پیش شوهرت دیگه نمیتونی فرار کنی 

خونسرد بهش خیره شدم 

_قراره دادخواست طلاق بدم من حاضر نیستم با آدمی مثل تو زندگی کنم

بهادر با شنیدن این حرف من شروع کرد به بلند بلند خندیدن وقتی خنده اش تموم شد به چشمهام خیره شد و گفت:

_واقعا فکر کردی من زنی مثل تو رو برای زندگی میخوام !؟

با شنیدن این حرفش جا خوردم متعجب بهش خیره شدم وقتی نگاه منگ و سئوالی من رو دید لبخندی زد و گفت:

_زنی مثل تو فقط لیاقتش اینه که زجرکش بشه تو حتی لیاقت اینو نداری تخت من رو گرم کنی.

با شنیدن این حرفش حس کردم برای لحظه ای قلبم ایستاد چجوری میتونست اینجوری با من صحبت کنه 

این مرد واقعا یه روزی عاشق من بود !؟ شک داشتم اگه این مرد حتی روزی عاشق من هم بود به خودش اجازه نمیداد اینجوری باهام صحبت کنه حداقل بخاطر اون روز هایی که گذشت.

حرمت یه سری روزا رو نگه میداشت.

لبخند تلخی روی لبهام نشست و با صدای گرفته ای گفتم:

_هنوز هم عوض نشدی همون ادم پر از کینه هستی اما اینبار منفور هم شدی حداقل برای من.

بهادر به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت:

_واقعا فکر کردی برام مهمه همچین چیزی !؟

_نه!

به سمتم اومد و خیره به چشمهام شد و گفت:

_فقط سه روز فرصت داری تا خودت برگردی وگرنه خیلی برات گرون تموم میشه!

_داری من و تهدید میکنی !؟

با شنیدن این حرف من عمیق به چشمهام خیره شد

_هر جور دوست داری فکر کنی

_شنیدم از رویا جدا شدی !؟

با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:

_مطمئن باش دلیلش تو نیستی!

_میدونم

و به چشمهاش خیره شدم تا حداقل شاید چیزی بفهمم  اما اون چشمهاش سرد سرد بود اصلا هیچ اثری از عشق تنفر هیچ چیزی نبود کاش حداقل میفهمیدم برای چی انقدر من رو اذیت میکنه

با شنیدن صدای در اتاق بهادر از من فاصله گرفت و گفت:

_بفرمائید 

در اتاق باز شد و همون دختره اومد داخل اتاق از بازوی بهادر آویزون شد!

 

با حسادت نگاهم رو ازشون گرفتم و سرد گفتم:

_با من کاری ندارید  !؟

بهادر بدون اینکه نگاهش رو از دختره بگیره گفت:

_نه میتونی بری

با حرص از اتاق خارج شدم نشسته بود با اون دختره ی عوضی لاس میزد اون وقت به من که میرسید عین سگ پاچه میگرفت پسره ی عوضی زیر لب داشتم غرغر میکردم از شدت حرص که صدای آریا اومد:

_چته داری غرغر میکنی !؟

با شنیدن صداش سر بلند کردم بهش خیره شدم و متعجب گفتم:

_تو اینجا چیکار میکنی !؟

_اومدم دیدن بهادر کجاست !؟

با شنیدن اسم بهادر باز کفری شدم و بدون اینکه بتونم خودم رو کنترل کنم با حرص گفتم:

_در حال لاس زدن به دوست دختر جدیدش

با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد که تازه فهمیدم دارم چی میگم ، تک سرفه ای کردم و گفتم:

_چیزه من ….

با دیدن صورت خندونش ساکت شدم و با حرص رو بهش غریدم:

_نخند آریا خوشت میاد من حرصی بشم !؟

_آخه خیلی بامزه شدی کوچولو

نفسم رو پر حرص بیرون دادم و گفتم:

_من برم به کار هام برسم وگرنه شک ندارم دیوونه میشم بین شماها

_حالا آروم باش بگو ببینم چیشده انقدر حرصی شدی !؟

_میخواستی چی بشه اون بهادر عوضی به من که میرسه ترش میکنه عین سگ پاچه میگیره اما تا دوست دخترش اومد داخل اتاق کلن محو شد تو افق

_تو چرا حرص میخوری !؟

_من اصلا حرص نمیخورم فقط فقط ….

دنبال کلمه ای میگشتم تا حرفم رو کامل کنم که صدای آریا بلند شد:

_فقط حسودیت شد درسته !؟

با شنیدن این حرفش مات و مبهوت بهش خیره شدم چی داشت میگفت برای خودش با صدای گرفته ای گفتم:

_چی داری میگی !؟

آریا با خونسردی بهم خیره شد و گفت:

_تو حسودیت شد چون بهادر به یه دختر دیگه توجه نشون داد رفتارت حرکاتت فقط داره ازش حسادت میباره

با شنیدن این حرفش برای دفاع از خودم گفتم:

_اصلا بااین حرفت موافق نیستم چون من هیچ علاقه ای نسبت به اون پسره خودخواه مغرور ندارم.

_تو که راست میگی 

با شنیدن این حرفش چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم:

_من باید برم سر کارم اگه با اون بیشعور خودخواه کار داری برو اتاق خودش

بعدش راهم رو کج کردم و به سمت اتاق خودم رفتم همین که داخل اتاق شدم در رو محکم بستم که کارن از جاش پرید و گفت:

_چخبرته دختر یواش!

بدون توجه به حرفش روی میز نشستم و خواستم کارم رو انجام بدم اما اصلا نمیتونستم تمرکز کنم کلافه بلند شدم که صدای کارن بلند شد:

_بهار حالت خوبه !؟

بهش خیره شدم و گفتم:

_نمیدونم!

با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:

_نمیدونی و اینجوری عصبی کلافه ای !؟

_بیخیال کارن من زیاد حالم خوب نیست میخوام برم خونه باهام کاری نداری !؟

_نه برو استراحت کن مشخص امروز زیاد سرحال نیستی

فقط سری تکون دادم وسایلم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم که همزمان شد با باز شدن در اتاق بهادر ، بهادر همراه اون دختره که خیلی زیاد سریش بود از اتاق اومد بیرون نفسم رو پر حرص بیرون دادم و بدون توجه بهشون از شرکت خارج شدم اصلا حوصله ی دیدن عشوه های خرکی اون دوتا رو نداشتم.

کنار خیابون منتظر اومدن ماشین ایستاده بودم اما پرنده هم پر نمیزد چه برسه به ماشین لعنتی اخه اینجا جای شرکت بود یه جای پرت که حیوون هم پیدا نمیشد

با ایستادن ماشینی سرم و بلند کردم که شیشه ماشین بالا رفت و صدای پسر مستی اومد:

_جووون خوشگله سوار شو امشب درخدمت باشیم

با شنیدن این حرفش حرصی بهش خیره شدم و گفتم:

_در خدمت عمت باش احمق

با شنیدن این حرف من شروع کرد به بلند بلند خندیدن از شدت حرص دوست داشتم گردنش رو خورد کنم اما حیف که پسر بود و مست 

یکم اون ور تر رفتم ایستادم اما مگه ولکن بود ، دیگه داشتم میترسیدم ازش من یه دختر تنها بدون دفاع تو خیابون خلوت بودم و یه پسر مست که مسلما زورش از من بیشتر بود

انقدر تو افکارم غرق شده بودم که اصلا متوجه نشده بودم اون پسره از ماشین پیاده شده بود با قرار گرفتن دستش دور بازوم مثل برق زده ها بهش خیره شدم که با صدای خماری گفت:

_جووون امشب قراره خوش بگذرونیم خوشگله

با صدای لرزون شده ای گفتم:

_چی داری میگی برو کنار ببینم مرتیکه ی مست الکلی

با شنیدن این حرف من عصبی شد دستام رو سفت گرفت و گفت:

_امشب آدمت میکنم خوشگله

مثل همیشه نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و گفتم:

_برو ننت و آدم کن بیشعور!

من رو به سمت ماشینش داشت میکشید که شروع کردم به جفتک پرونی و جیغ فریاد زدن که صدای عصبیش بلند شد:

_خفه شو اینجا هیچکس صدات رو نمیشنوه

دیگه داشتم ناامید میشدم که دستی از پشت روی بازوم نشست و صدای آشنایی اومد:

_داری چ غلطی میکنی !؟

با شنیدن صدای بهادر انگار دنیا رو بهم دادن به سمتش برگشتم و با شادی بهش خیره شدم که صدای اون پسره بلند شد:

_به تو ربطی نداره زن خودمه!

با شنیدن این حرف پسره چشمهام گرد شد خواستم با عصبانیت فحش بارش کنم که صدای بهادر  بلند شد:

_از کی تا حالا زن من شده زن تو !؟

با شنیدن این حرف بهادر پسره دستاش شل شد و بهت زده گفت:

_چی !!

_یا همین الان دستای نجست رو بردار بزن به چاک یا کاری باهات میکنم که تا عمر داری فراموش نکنی فهمیدی !؟

_آره

دستش رو برداشت و شروع کرد به دویدن من هم همونجوری که ایستاده بودم داشتم به جد و آبادش فحش میدادم که صدای بهادر بلند شد:

_تموم شد !؟

با شنیدن صداش بهش خیره شدم و متعجب گفتم:

_چی !؟

_فحش دادنت

با شنیدن این حرفش کمی خجالت کشیدم البته فقط کمی چون اون پسره ی مست عوضی لیاقتش همون فحش هایی بود که دادم ، وقتی دید ساکت شدم صداش بلند شد:

_اینجا چیکار داری میدونستی اگه من نمیومدم چی میشد !؟

خونسرد بهش خیره شدم و گفتم:

_حالا که اومدی چرا بشینیم به گذشته فکر کنم!

با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:

_زود باش برو سوار شو

پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:

_مزاحم شما نمیشم

جدی شد خشک و سرد گفت:

_زود باش بهار امروز به اندازه کافی ریدی تو اعصابم پس کاری نکن همینجا یه بلایی سرت دربیارم

میدونستم هیچ کاری ازش بعید نیست پس بدون حرف اضافه به سمت ماشینش رفتم و سوار شدم.

 

 

🍁🍁🍁🍁

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫3 نظرها

  1. ۵ روز شده پس چرا پارت جدیدو نمیذارین, اینم شده مثله عروس استاد هوفففففففف
    دیگه دارم منصرف میشم از خوندن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن