codebazan

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۳۸

 

متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ مهمون چه کسایی هستند ؟
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد و گفت :
_ حدس بزن ؟
کمی به مخم فشار آوردم یهو با هیجان بهش خیره شدم :
_ طرلان و آریا ؟
سرش رو تکون داد و با خنده گفت :
_ آره گفتند امروز بچه ها رو پیش مادر بزرگشون گذاشتند میان دیدن تو دلشون برات تنگ شده
لبخندی محوی روی لبهام نشست منم دلم براشون تنگ شده بود خیلی زیاد اما افسوس که تو این مدت زیاد از خونه خارج نمیشدم برای همین زیاد نمیتونستم ببینمشون سرم رو تکون دادم تا به این افکار آزار دهنده پایان بدم صدای کیانوش بلند شد :
_ دوستات هستند ؟
به سمتش برگشتم و غمگین گفتم :
_ آره
_ کجا زندگی میکنند ؟
_ همینجا تو همین شهر
چشمهاش رو تو حدقه چرخوند
_ تو این مدت خبری ازشون نداشتی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ نه
_ چرا ؟
به جای من بابا جوابش رو داد :
_ چون بعد به دنیا اومدن بهنام بهار اصلا از این خونه خارج نمیشد برای همین دوستاش رو زیاد نمیدید ، آریا و طرلان خودشون میان اما چون بچه دارند و مشغول هستند زیاد نمیتونند بیان اما همیشه میان !
کیانوش با اخم به من خیره شد :
_ چرا از خونه نمیری بیرون ؟
_ نمیدونم دوست ندارم بیرون اینجوری راحت تر هستم
_ یعنی خودت رو زندونی کردی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ نه
_ پس چی ؟
_ ترجیح میدم به جای بیرون رفتن داخل خونه باشم همین پس فکر نمیکنم این زندونی کردن باشه !
_ اما هست

_ اسمش رو هر چی دوست داری بزار من نمیتونم برم بیرون دوست دارم همش پیش پسرم باشم مراقبش باشم دوست ندارم واسش اتفاقی بیفته ، خواهش میکنم اذیتم نکن با حرفات
بعدش بلند شدم که صدای گیسو خانوم بلند شد :
_ بهار وایستا
ایستادم به سمتش برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم که گفت :
_ بیا بریم بیرون اگه میشه من کارت دارم .
_ باشه
همراهش رفتیم بیرون ایستادیم یه گوشه گیسو خانوم بعد از کمی سکوت بلاخره به حرف اومد :
_ خاله بهادر داره میاد
با شنیدن این حرفش شکه پرسیدم :
_ کدوم خاله اش داره میاد ؟
با ناراحتی زل زد تو چشمهام و گفت :
_ فاطمه
با شنیدن این حرفش دستم رو روی قلبم مشت کردم باورم نمیشد اون عجوزه داشت میومد همون که بعد مرگ بهادر باعث شد من به جنون کشیده بشم چجوری میتونستم اون زن نفرت انگیز رو فراموش کنم آخه مگه میشد اصلا نه همچین چیزی اصلا امکان نداشت ولی کاش میتونستم فراموشش کنم .
به سختی گفتم :
_ کی قراره بیاد ؟
_ فردا
با شنیدن این حرفش روح از تن من خارج شد :
_ چرا زودتر به من نگفتید ؟
_ چون منم نمیدونستم قراره فردا بیاد خودش بهم گفت ، بهش گفتم واسش خونه میگیرم گفت واسه مدت کوتاهی میام پیش خودت دوست ندارم تنها زندگی کنم منم مجبور شدم قبول کنم ، بهار میدونم واست سخته من …
وسط حرفش پریدم :
_ اشکال نداره
گیسو خانوم با بغض اسمم رو صدا زد :
_ بهار
دوست نداشتم ناراحت باشه ، اما من هم با شنیدن اسم اون زن حال و هوام کاملا عوض میشد مگه میشد فراموشش کرد چند تا نفس عمیق کشیدم وقتی آرومتر شدم زل زدم تو چشمهاش و گفتم :
_ ناراحت نباش گریه هم نکن چند روز میاد میره منم باهاش همکلام نمیشم ذات اون زن بد هست ذات من که بد نیست درسته ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره

_ بهار منم دوست نداشتم بیاد اما خواهرم هست نتونستم بهش نه بگم اما مطمئن باش اگه بهت بی احترامی کرد جوابش رو خیلی بد بهش میدم باید بفهمه حق نداره بد صحبت کنه
_ باشه شما ناراحت نباشید
سرش رو تکون داد و رفت داخل میدونستم با اومدن اون زن من قرار نیست یه روز خوش داشته باشم شروع میکنه به تیکه انداختن نمیزاره یه نفس راحت بکشم کلن آدم عوضی هست یکبار اومد باعث شد تا یکماه تو شوک باشم رفتارش واقعا قابل تحمل نبود حداقل واسه ی من قابل تحمل نبود
_ باز تنها نشستی !
به سمت کیانوش برگشتم و گفتم :
_ فکرم درگیر شده
یه تای ابروش رو بالا انداخت
_ درگیر چی هست ؟
_ خاله بهادر میخواد واسه یه مدت بیا اینجا برای زندگی !
_ خوب تو الان ناراحت هستی بخاطر اومدنش ؟
_ هم ناراحت هستم هم یه جورایی عصبی تو اون زن رو نمیشناسی اما من کاملا خیلی خوب میشناسمش بخاطر همین هست که با فکر کردن بهش دارم دیوونه میشم !.
_ خوب بهش فکر نکن سعی کن آروم باشی چرا خودت و اذیت میکنی ؟
چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ کاش میشد بهش فکر نکنم اما نمیشه رفتار اون زن هیچوقت از افکار من پاک نمیشه .
_ مگه چیکارت کرده ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ اذیت میکنه یه مدت که اینجا بود فقط پسرم رو میاورد بهش شیر بدم اصلا نمیذاشت به پسرم دست بزنم همش میگفت این مریض یه بلایی سر پسرش میاره همینا باعث شد یه ماه تو شوک باشم اون زن خیلی پست و عوضی بود اصلا به فکر پسرم نبود فقط میخواست یه جورایی دل خودش خنک بشه .
_ چرا اینو میگی ؟
_ چون گویا یه مدت نقشه داشته بهادر با دخترش ازدواج کنه اما بهادر اصلا حرفش رو قبول نکرده برای همین نسبت بهش کینه داره و چه زمانی بهتر از اون موقع واسه انتقام هیچکس تو حال خودش نبود هر چقدر تونست زهر خودش رو ریخت و رفت حالا دوباره میخواد برگرده واسه اذیت کردن این زن یه موجود نفرت انگیزه .

_ اصلا باهاش دهن به دهن نشو باشه ، تو که خودت ذات واقعی این زن رو میشناسی میدونی چه شکلیه قصد و نیتش چی هست پس سعی کن با رفتارت بهش نشون بدی مهم نیست .
پوزخندی روی لبهام شکل گرفت
_ خوب بفهمه واسم مهم نیست چه سودی میتونه واسم داشته باشه من میشناسمش اون دست از سر من برنمیداره و همش دوست داره باهام سر لج باشه انگار دشمن خونیش هستم .
_ من هستم بهت کمک میکنم
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام شکل گرفت به چشمهاش زل زدم و گفتم :
_ باشه پس من همیشه یادم میمونه بهم کمک کنی !.
کیانوش متقابلا لبخندی زد :
_ اما باید حرف گوش کن باشی و کمک کنی بهم منم کمکت میکنم ، با چیز هایی که درمورد اون زن گفتی منم ازش خوشم نمیاد پس کاری باهاش میکنم خیلی بد تقاص پس بده و بفهمه اذیت کردن بقیه چه حس و حالی میتونه داشته باشه ، پس تو هم داخل این راه همراهیم کن !.
_ مطمئن باش برای خلاص شدن از کار های اون زن هر کاری نیاز باشه انجام میدم انقدر از دستش کینه دارم که حد نداره بعد مرگ بهادر بچم امید من شده بود ، اما اون زن اومد بچم رو هم از دستم گرفت باعث شد بیمار بشم واسه همین من …
ساکت شدم ، اشک تو چشمهام جمع شده بود کیانوش دستم رو گرفت بهش خیره شدم که گفت :
_ تو یه پسر داری که واست با ارزش هست سعی کن به هیچ عنوان بخاطر چیز های بی ارزش ناراحت نباشی ‌فهمیدی ؟
سرم رو تکون دادم و بی اختیار گفتم :
_ آره
_ بهار
_ بله
_ بهادر واسه ی من خیلی عزیز بود تو هم هستی واسه همین مراقبت هستم به هیچ عنوان اجازه نمیدم کسی باعث اذیت شدن تو بشه میفهمی !.
_ آره
_ بهار کیانوش !؟
با شنیدن صدای پرستو جفتمون به سمتش برگشتیم که گفت :
_ بیاید داخل مامان بابا گفتند
_ باشه
بلند شدم کیانوش هم همراه من بلند شد به سمت خونه رفتیم میدونستم بابا باز میخواد درمورد اومدن خاله ی بهادر باهام صحبت بکنه میدونست چقدر ناراحت شدم !.

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

یک نظر

  1. این رمان خوب بود واقعا نمی‌دونم چرا آخرش رو انقدر بد دارن مینویسن خیلی بد شده متن پارت ها کم شده داخل پارت های جدید هیچ اتفاقی نمیوفته همون موضوعات پارت قبله
    واقعا اگه فکری نشه حیف وقتم که این همه مدت هدر رفت
    ادمین‌ لطفا به نویسنده برسون که داره رمان رو به چیز میده😐😐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان

بستن